نبض تپنده قسمت8
اخم شوخی رو چهره نشوند ... لبخندی نصف و نیمه کنج لب نشوند ... با دو دست صورتم رو به صورتش نزدیک کرد ... بوسه ای آتشین رو لبم نشوند که مثل همیشه بی جواب موند ... همیشه اگه دلم میخواست جوابی درخور بوسه اش بدم ، اینبار ؛ غروری تو دلم ریشه دوونده بود که اون حس رو هم تحت سیطره خودش قرار داده بود ... دچار رخوت شد ... من اما هیچ حسی نگرفتم ... سرد بودم ، سرد موندم ... تو چشام زل زد : « شری ... متشکرم ... باور کن نمیذارم مثل هر وقت دیگه ای ، مثل یه ماهی ، از دستم لیز بخوری ... شده باشه ... دست و پاتو ، تو حنا میذارم که نتونی جم بخوری ... من تو رو آسون بدست نیاوردم که به همین آسونی ، با چند تا فکر مالیخولیایی و یه مشت لج و لجبازی بچگونه از دست بدمت ... »
ضعفش تو دوست داشتن من ... حالا که دونستم دوستم داره ، منو چند پله قدرتمند تر کرد ... از موضع قدرت ، در اومدم ... با خشمی مشهود ، دو دستش رو از قاب صورتم پس زدم ... تو چشماش زل زدم : « تو ... تو ؟ ... تو دست و پای منو تو حنا بذاری ؟ ... آرزو بر جوانان عیب نیست ... تو تلاش خودت رو بکن ... ولی اینو بدون چه الان ، چه صد سال دیگه ... دیگه قلب من با تو یکی نمیشه ... خجالت نمیکشم ... شرمی از تو ندارم ... تو تنها کسی هستی که از اولین روز دیدارم با تو ، بی رو دربایستی ، حرفم رو تو روت زدم ... آره ... کم کم ، با اون سر پنجه های جادوگرت ... تو قلب و روح من رخنه کردی ... جسمم رو معتاد حضورت کردی ... روحم رو خش دادی ... طپش قلبم رو بالا بردی ... زیر و روم کردی ... ولی نه الان ... نه با این شرایط ... شاید ... شاید اگه اون بچه زنده میموند ، این من بودم که التماست میکردم ، با من بمون ... التماست میکردم ، منو ول نکن ... تو برام زیاد بودی ... تو طلبکارم بودی ... ولی الان بدهکاری ... تو بچه ام ، جیگر گوشه ام ، تیکه ای از وجودم رو به فنا دادی ... تو قاتل اون بچه ای ... من اون همه لجاجت تو رو نمیتونم ببخشم ... نگام کن ... خوب تو چشمم نگاه کن ... این منم ... شراره افرا ... » دستش رو گرفتم ... تو قوس میون سینه و شکم بی حجمم ، همونجا که اونشب گذاشته بود و قلبم کف دستش گامب گامب کرده بود گذاشتم و فشار دادم : « ببین ... این همون جاست ... همونجایی که اونشب دست گذاشتی و قلب من زیر کف دستت ویبره رفت ... احساسی ازش در میاد ؟ میکوبه ؟ ... صداش رو زیر دستت حس میکنی ؟ نه ... صدایی نداره ... صدا ، صدای همون نبضی بود که تو روح و جسم من جاری بود و تو رو به من پیوند میداد ... دیگه نیست ... نه اون نبض تپنده ... نه حس عاشقونه ای که تو وجود من رسوخ کرده بود ... تو ... » زبونم نمیچرخید ... ولی بیرحم شده بودم ... مغرور ... : « تو ... تو با همون نبض تپنده جاری تو ضربه ضربه قلب من ، جاری شدی ... عشق تو با اون جون گرفت و بزرگ و بزرگ تر شد ... و وقتی اون حجم کوچیک نتونست تو وجود من موندگار بشه ... حتی تو این دنیا ، موندگار بشه ... تو رو هم با خودش برد ... تو هم با اون برای من مردی ... تو هم به خاطره ها میپیوندی ... »
خشمگین شد ... عصبی شد ... رنگ عوض کرد ... شد مهندس شایسته تلخ : « من این حس رو دوباره تو رگهات زنده میکنم ... هر دو حس رو ... فکر نکن همیشه منتظر میمونم ، کسی برای من حس بسازه ... خودم توانش رو دارم ... به زور هم که شده ... میفهمی ، به زور ... مجبورت میکنم هر دو این حسها رو دوباره و دوباره تجربه کنی ... امیدوارم منظورم رو درک کنی ... من نه پخمه هستم ، نه قطیع النسل ... دیگه منتظر نمیشم کسی یه بچه تو شیکم تو بکاره و من حس عاشقیشو تو شیکمت بذارم ... بهتره خودت ، با زبون خوش دوباره اون حس رو تو وجود خودت تزریق کنی ... وگرنه زبون من با تو فرق میکنه ... نه شرعی جلودارمه ... نه عرف ... »
« خفه شو ... هرزه ... خفه شو ... من هرگز به تو اجازه نمیدم که به من ، به شراره افرا ، دست درازی کنی ... غلط کردم ... اشتباه کردم ... از روز اول نباید با تو ... با آدمی بی ثبات و بی اراده مثل تو ، وارد این بازی کثیف بشم ... »
« شراره ... خیلی مراعات حال و روزت رو کردم و خفه شدم ... دیگه مراعاتی وجود نداره ... »
دستم رو کشید ... کشون کشون از خونه بیرون برد ... برنگشتم ببینم حاجی شایسته کجاست ... اصلا مهلت نداد که برگردم ... کشون کشون ، همونطور نیمه عریون ... با همون لباس تو خونه ، با همون سر بی روسری ... بیرون کشیدم ... دم در آپارتمانش ... ته راهرو ... ایستاد ... در رو با خشونتی بی حد باز کرد ... مچ دستم رو محکم گرفت ... اولین بار بود پا تو آپارتمانش میذاشتم ... اولین بار بود اینقد باهاش درگیر میشدم ... اولین بار بود اینقدر دوستش داشتم ، اولین بار بود اینقدر ازش دلخور بودم ... کشوندم تا تو اتاق خواب ... نترسیدم ... از نزدیک بودن به امیر سام ، هرگز نترسیدم ... چشمام باز بود ... عقلم زایل نشده بود ... فکر هر کاری رو میکردم و آمادگی هر کاری رو داشتم ... هر کاری ... حتی تهدید به ایجاد هر دو حس تو قلب و جسمم ... همون دست و پا گذاشتن تو حنا ... همون قطیع النسیل نبودنش ... همون مراعات حالم رو نکردنش ... بالاتر از سیاهی که رنگی نیست ... من همه رنگا رو امتحان کردم و بیشتر از همه سیاهی ... اینم روش ... تازه به ته ته قلبم که رجوع میکردم ... خودم هم میخواستم ... میخواستم با دست پس بزنم و با پا پیش بکشم ... غرورم رو حفظ کنم و اونو مجبور به عاشقی کنم ... در اوج نیاز ، مناعت طبعم رو نگه دارم ... میخواستم ... با هر کی رو دربایستی داشته باشم ، با خودم که نداشتم ... چه بهتر ... شیطون تو وجودم رخنه کرد و حال آرومم رو آرومتر کرد ... تقلا نکردم ... دست و پا نزدم ... سر براه و بره وار به دنبالش حرکت کردم ... با یه حرکت تند و خشن ... دستم رو به جلو کشید و ول کرد ... جوریکه با همون حرکت دو سه قدم مونده تا تخت رو تلنگر خوردم و افتادم رو تخت ... دو پام آویزون تخت بود و دو دستم قائم رو تخت ... سرم به زیر بود و انبوه موهام تو صورتم ریخته بود ... شرشر عرق داشتم ... نه از شرم ، نه از خجالت ... شاید نیمش از هیجان و نیمش از تند تند دنبالش کشیده شدن ... دو دست قائمم رو از رو تخت بلند کردم ... کمرم رو صاف گرفتم ... قوی و محکم ... بی ترس ... بی نگرانی ... آماده هر برخوردی ... هر کاری ... با رغبت ... با میل ... در ظاهر جنگجو و در دل طالب صلح ... هر چه بادا بادی و گفتم و سرم رو به طرفش چرخوندم ...
از لا به لای کتابای کتابخونه اش ، آلبومی رو خارج کرد ... پاکت عکسی رو بیرون کشید ... نزدیک به چهل پنجاه تا عکس رو تو صورتم پرتاب کرد ... همه عکسا به صورتم خورد و منعکس شد و اکو وار رو تخت ولو شد ... نیمی از اونها حتی پا فراتر گذاشته و به پشت سرم به دیوار برخورد کرد و موندگار شد ... تو کنج تخت ... تعدادی زیر پاهای آویزونم ... گذرا عکسهای پیش روم رو از نظر گذروندم ... احتمال میدادم عکسهایی از من به یادگار گرفته باشه و برای اثبات عشقش نشونم میده ... ولی نبود ... یه عالم عکس نکره ... با تیپی که متنفر بودم ازش ... هم تیپ رضا ... هم تیپ شهید ... هم تیپ حمید ... هم تیپ سعید ... هم تیپ بچه های دفتر فرهنگی دانشگاه ... پر از ریش و پشم ... با بلوزهایی یه رنگ ساده روشن ... با یقه هایی کیپ تا کیپ تا سیب آدم بسته ... با آستینهای بلند ... بلوزهایی رو شلوار پارچه ای ساده ، افتاده ... انگشترهایی عقیق ... حالم متهوع شد ... عقم گرفت ... همیشه از این تیپها بیزار بودم ... با همون خشونت نزدیک شد ... یکی از عکسها رو که از همه مکروه تر بود برداشت ... مثل یه موشک کاغذی تو هوا با یه حرکت دست راستش ول داد ... تیز و بز ، کاغذ تو صورتم خورد ... : « میشناسیش ؟ »
نه نمیشناختمش ... من به ریش نداشته هفت جدم بخندم اگه این برادر به چشمم آشنا باشه ... با اون موهای فرق کج ... با آب حالت گرفته ... با اون محاسن بلند و بور ... من فکر هر چی رو میکردم الا این یکی ... منو آورده بود اینجا بهم تجاوز کنه ؟ دست درازی کنه ؟ به زور پایبندم کنه ؟ ... یا عکسهای سیزده بدر عهد بوق رو نشونم بده ؟ ... حرصم گرفت ... از چی ؟ از همون عکسها ... از اونچه که به دلم صابون زده بودم و تو خلا همیشگی گمش کردم ... به طرز ناباورانه ای فکر میکردم ، تموم گشایش گره میون ما ، در گرو همین یه رابطه خنده دار جسمی و هوس آمیزه ... آنی هم گفته بود ... گفته بود عشق فقط روحی و معنوی نیست ... جسمی هم هست ... از همین حسها ... از همین لمسها هم بوجود میاد ... دلم خواسته بودش ... دلم پس زده بود و در عین حال خواسته بودش ... به قول خودش بدون محدودیت شرعی و عرفی ... دزد راضی ، بز راضی ... گور پدر آدم ناراضی ... با اینهمه اون چی کرده بود ؟ عکس یکی از برادران اونچنانی ... از همون پسر حاجی هایی که منفور ذهن و عقل و فکر من بودن رو کوبیده بود تو صورتم ... از همون هایی که یه عمر ازشون فرار کرده بودم و ولم نکرده بودن ... از همون مثل برادرهام ... همونایی که به زور ازم خواسته بودن مثل اونا باشم و مثل اونا فکر کنم ... شایدم این نقشه ای از خباثتهای رضا و باباشه ... شاید گفتن من با این مرد ... کسی که دوست ندارم بهش اقامه کنم ، مقتدیش شم ... ریخته ام رو هم و قصد دارم اینبار از این بچه دار شم و اون برای بچه ام پدری کنه ... حسش هست ... مدارک هم موجوده ... قرائن و شواهد هم کافی ... یا خدا ... دست جلو بردم و یکی از عکسها رو بلند کردم ... با دقت به زاویه زاویه اون نگاه کردم ... در نظر اول آشنا اومد ... کسی که از سالها پیش دیده بودم ... جرقه هایی که وا میشد و چشمک میزد ... مثل سو سو زدنهای تک ستارهایی دور ، خیلی دور از زیر ابرهای آسمونی ... به مغزم فشار آوردم ... این همون پسره مال دفتر فرهنگی دانشگاه نبود ... همون که آنی میگفت عاشقم شده و من عق میزدم و میخندیدیم ... گاهی میترسیدم ... وقتهایی که با سامان به گلگشت میرفتیم و مثل غده سرطانی جلومون سبز میشد و من سکته میکردم و صبحش با وسواسی عجیب دنبال اسمم تو برد ... با خودکار قرمز جهت مراجعه به دفتر فرهنگی میگشتم ... دنبال رد پایی از یه توبیخ نون و آب آجر کن ... همیشه دل میزدم که گزارش این تخطیهای من به دفتر فرهنگی برسه و با یه تیپا شوتم کنن از دانشگاه بیرون و بی آبرو بشم و در پایان بابا و داداشا هم از کره خاکی نیست و نابودم کنن ...
باز دقت کردم ... خودش بود ... خود آدم فروشش ... دلم هری ریخت ... این منو فروخته ؟ این درمورد من به امیر سام چی گفته ... چی گفته که اونو به این درجه از خشم رسونده ؟ ... سکته نکنی شری ... قلبم تند تند زد ... همه اعتماد به نفسم آبی شد رو آتش غرورم و خاموشش کرد ... آه خدای من ... دیگه باید چطوری رد پای یه ننگ دیگه رو از روی زندگیم کم رنگ کنم ؟ اشکی بی اختیار از گوشه چشمم چکید ... اونقدری که اون جاسوس آدم فروش توی کاغذ دوازده در پانزده سانتی متری رو تار دیدم ... و اون آشنایی تو اون چهره رو قلبم فشار آورد ... بزرگ شد ... بزرگتر شد ... حجم گرفت ... چشماش ... چشماش ... خشن ... آشنا ... پر از غیظ ... آشنا تر ... خدای من نه ...
به چشمهام اعتماد نداشتم ... این نمیتونست اون باشه ... پرسشگر نگاهش کردم ... یه حس عجیبی تو چشماش بود ... یه جور حسرت و آرزو مندی ... ولی تو فک منقبضش ، هنوز خشونت نهفته بود ... تو دونه های عرق رو پیشونیش ... پوفی از ته دل آزاد کرد ... پر حسرت ... با دو قدم بهم نزدیک شد ... کنارم رو تخت نشست ... دست جلو کشید ... موهای ریخته تو صورتم رو جمع کرد ... تو چشمام زل زد ... چشماش تو حدقه ، گرد ، پرگار وار چرخید ... تو قالب صورتم چرخید ... حرکاتم رو زیر نظر گرفت ... عکس تو دستم رو کشید ... جلو صورت خودش گرفت و رو چهره اش زوم کرد ... سرش رو به دو طرف تکون داد ... پره های بینیش با نفسهای تند و خشمگینش ، باز و بسته شد ... موج گرفت ... باز آه کشید ... : « شناختیش ؟ ... درسته ، اشتباه نکردی ... همونیه که تو ذهنت میچرخه و تو پسش میزنی ... خودم هم دیگه خودم رو نمیشناسم ... این منم ... در واقع من این بودم ... حالا چی ازم مونده ؟ اینی که روبروی توئه ... منم یه پسر حاجی بودم ... با همون خصوصیتهایی که تو از همشون متنفر بودی ... به عمر بیست و دو ساله ام ، نه تو چشم دختری نگاه کرده بودم ، نه با دختری مستقیم حرف زده بودم ... نه میدونستم دختر بازی چیه ... نه میدونستم دوست دختر چه فرقی با دوست پسر داره ... من همیشه همین بودم ... یه پسر درس خون ، کسی که تموم تفریحش خلاصه میشد تو جمع پسر مثبتهای لنگه خودش تو وضوخونه مسجد ... تنها زن سر لختی که دیده بودم ، مامانم بود ... تنها دختری که دستش رو لمس کرده بودم ، خواهرم بود ... تنها دختری که اسمش رو زبونم چرخید ، شراره بود ... از سنین نوجوونی ، تنها دختری که اسمش رو زبونم چرخید ، شراره بود ... یه عمر بابا ، شراره شراره کرد ... یه عمر از محسنات شراره ندیده و نشناخته ، غیر مستقیم برام گفت ... یه عمر ذره ذره مهر دختری که ندیده بودمش رو به قلبم تزریق کرد ... کسی که عقیده داشت لنگه خودمه ... من این رشته رو فقط بخاطر کمک به بابا ... برای پیشرفت کارش ، گرفتن دستش تو سرون پیری ، انتخاب کردم ... و تو ... به ترغیب مامانت ... مامان تو ، با بابای من آشنا بود ... با مامان من آشنا بود ... با من آشنا بود ... گاهی پول یا چکهایی که بابا میداد ، میرسوندم دست مامانت ...
اوایل زیاد رو اسم شراره زوم نمیکردم ... زیاد تحریک نمیشدم که ببینمش ... زشت بود ، قباحت داشت ... اینو یه عمر یاد گرفته بودم که قباحت داره اسم دختر مردم رو بیاری ... هیزی کنی ... چشم به خواهر و مادر این و اون داشته باشی ... تا اینکه موضوع با ورود من به دانشگاه ، جدی شد ... زمزمه هایی که پچ پچ وار بین بابا و مامانت میچرخید ... همون بریدنها و دوختنها و تن کردنهای پر منفعت بین پدرا و مادرها ... بابای من عاشقانه تو رو میپرستید ... حسش به تو ، فراتر از حس من به اون کوچولوی تو شیکم تو بود ... تو روت میگم ... بالاتر و قوی تر ... ولی مال من حس داشت ... لمسش میکردم ... کوچولوی بابای من ، لمس نمیشد ، از طرف بابای من لمس نمیشد ... بابام به تو ، حس پیدا کردن یه پول گم شده رو داشت ... عزیز ولی امانی ... حس من فراتر از اینها بود ... میخواستم فراتر باشه ... عمدا ... میخواستم پر غرور برای خودم حفظش کنم ... با سرسختی ... نمیخواستم امانی باشه ... یه حس نفرت و عشق ، با هم از اون تو قلبم تل انبار میشد ... عشق به موجودی که میتونه مال من باشه ، نه امانی ... نفرت از اینکه اون میتونست از وجود خودم باشه ، نه امانی ...
بابا میگفت ... از شراره اش میگفت ... از اون چشمهای آتشین ... از اون نبض سرسخت و مصمم ... کسی که هر چی میخواست ، لاجرم بدست میاورد ... یه دختر شیطون و بلا ... اون میگفت و من ندیده تو آتیشش میسوختم ... تا وقتی که پا به دانشگاه گذاشتم ، تا وقتی که بابا برید و مامانت دوخت و هر دو منتظر موندن تا تو به دانشگاه پا بذاری و تن ما کنن ... چه بهتر از این ... بابا همیشه حکمش حکم بود ... حرفش حرف ... زور نمیگفت ولی حرفاش همیشه منطقی و درست بود ... اگه میگفت شراره همونیه که تو رو خوشبخت میکنه ، اگه میگفت عاشقش میشی ، اگه میگفت تنها کسیه که میتونه تو رو به اوج برسونه ، صد در صد همینطور بود ... پس حتما شراره نامی بود که منو خوشبخت میکرد ، منو عاشق میکرد ، بدرد من میخورد ، منو به اوج میرسوند ... هر چی عز و جز کردم که یه نظر تو رو نشونم بده ، قباحت داشت ... چشم به ناموس مردم داشتن قباحت داشت ... هیزی بود ... دزدی بود ... ولی میدونستم که شراره ای هست که عاشقش میشم ... که اسمش برای من تمثال ذهنی شده ... که عاقبت مال منه ... مامانش قولش رو به بابام داده ... بابام به من ... دنبال هیچ دختری نبودم ، نرفتم ... من شراره نامی داشتم که برام مقدر شده بود ...
تا دانشگاهم تموم بشه و پا به سربازی بذارم و راهی خدمت نظام بشم ، به همین صورت ، با همون زمزمه های شراره ، که آتیش به جون من دختر ندیده مینداخت ، گذشت ... تا اینکه با ترغیب مامانت ، تو هم تو رشته ای نزدیک به رشته من ، تو همون دانشگاه قبول شدی ... شاید خودت هم نفهمیده باشی که چطوری موذی وار و با برنامه ریزی دقیق بابام و مامانت ، مستعد تحصیل تو این رشته شدی ... تو که روحت از این بازی بیخبر بود ... تو که به بلوغ رسیدی ، تو که بزرگ شدی ، تو که پا به دانشگاه گذاشتی ، کم کم زمزمه ها جدی تر شد ... بازم من تو رو ندیده بودم ... بازم یه دو سالی به همین منوال گذشت ، بی اینکه من بدونم شراره افرا تو همون دانشگاه تو جایی به همون نزدیکی در حال تحصیله ... اولین خواستگاری که پا به خونه شما گذاشت ، زنگ خطری شد ، برای دو قطب اینور ماجرا ... مامانت هول کرد و دل بابام لرزید ... کم کم منو وارد اون بازی کردن ... اون موقع من کارشناسی ارشد قبول شده بودم ... سربازیم تموم شده بود و تو همون دانشگاه بازم تحصیل میکردم ... نزدیک به شراره ای که ندیده بودمش ولی اسمش تموم قلبم رو به تسخیر در آورده بود ...
یه بچه ساده ، بی رنگ ، که تنها تفریحش هنوز همون وضو خونه مسجد بود ... با دوستای هم مسلک خودش ... تو دانشگاه ، تو دفتر فرهنگی ، خواهان زیاد داشتم ، ولی اصولا آدمی نبودم که دیگران رو از خودم برنجونم ... باهاشون تو خطاطی همکاری میکردم ولی نهی از منکر و امر به معروف نه ... نمیخواستم هیچ چشمی به منفی نگاهم کنه ... سرم به کار خودم بود ... تو هیچ دسته حزبی هم فعالیت نمیکردم ... گاهی تو شب شعرها شرکت میکردم و شعرهایی در مدح اسرای جنگی و هشت سال دفاع مقدس و شهدا میخوندم ... گاهی هم شاهنامه خونی میکردم ... تو گروهی که هم تیپ خودم بود ... بابا سه تار یادم داده بود و ارث بابا بزرگم خط خوبم بود ... تو فرهنگسرا زیر نظر استادای بزرگ خط کار میکردم و شاگردایی داشتم که بنا به اخلاق خاص خودم ، همه پسر بودن ... از خونه که بیرون میزدم ، یه شونه پلاستیکی تنها شیء زینتی بود که تو جیب بغلم میذاشتم و همین منو مضحکه میون همکلاسا میکرد ... راه و بیراه موهامو آب میزدم و ساده به چپ شونه میکردم ... تنها چیزی که برام بی اهمیت بود ، همون لباسایی بود که به تن میکردم ... تو گرما و سرما ، دکمه هام تخت ، تا ته بسته بود ... نه چشمم دنبال ناموسی بود نه مالی ... نه عشق ماشینهای مدل به مدل داشتم ... پروژه دانشجوییم یکی از پر افتخار ترین پروژه های دانشگاه بود ... تو کارگاه بابا ، با همین دستهام روشون جوشکاری آرگون کردم ... چشمهام کور شد و دستهام تاول زد ، ولی خوشحال بودم که بی کمک ، با دستهای خودم به اینجا رسوندمش ... رتبه دانشگاهیم ، یکی از بهترین رتبه های رشته قبولیم بود ، افتخار میکردم که از اسم و رسم و سهمیه بابا به اینجا نرسیدم ... سال اول کارشناسی ارشد رو میگذروندم که دیدمت ... با برنامه دیدمت ... بابا به این نتیجه رسیده بود که الان وقتشه ... مشخصاتت رو بهم داده بود و ساعت کلاسات رو ... برای اولین بار تو پوشیدن لباسهام وسواس به خرج دادم ... برای اولین بار ، از عطری بجز عطر تو سجاده ام ، عطر زدم ... یه عطر از عطرهای بابا ... برای اولین بار با دقت موهام رو تو آینه به یه ور شونه زدم ... برای اولین بار تو جمع دخترها دنبال یه دختر چشم و ابرو مشکی با نگاهی آتشین میگشتم ... یه دختر با لبهای قلوه ای ... قد بلند ... صورتی گندمگون ، خوش هیکل ، با گونه های برجسته ... یه دختر با یه عالمه علایم برجسته تو هیکل و تو صورت ... دم در کلاستون ، همینطور که بین جمع دخترها ، دنبال یه دختر با همین مشخصات میگشتم ، سینه به سینه یه خانوم در اومدم ... کتابای منو و کیف اون ، همه با هم رو زمین افتاد ... خم شدم ... همزمان با من خم شد ... کیفش رو که جمع کرد ، چشمش تو چشم من افتاد ، قلب من زیر پای اون ... یا خودش بود ، یا اگه خودش نبود ، من همونو میخواستم ... تو همون لحظه ای که با نفرت و تحقیر نگام کرد ، عاشقی با سرعت نور ، تو قلبم خونه کرد ... منِ دختر ندیده ، عاشقش شدم ... چه شراره من بود ، چه نبود ، عاشقش شدم ... ولی چشمهای اون جز نفرت ، هیچی دیگه نداشت ...
از اون روز کار دل من در اومده بود ... عاشق اون شدن ... کار خود من هم در اومد ، دنبالش راه افتادن ... هرجا نشونی از اون بود ، منم بودم ... به دیدنم عادت که نکرد هیچ ، متنفر تر شد ... اون این قیافه پر پشم رو نمیخواست ... اینو همونموقع نفهمیدم ... خیلی طول کشید تا بفهمم ... اینقد دختر ندیده بودم و نابلد که خط نگاه پر نفرت اونو تشخیص نمیدادم ... ناشی وار به دنبال توجهی از اون دختر که حتی هنوز نمیدونستم شراره منه یا نه ، سایه به سایه دنبالش میکردم ... نامحسوس ... گاهی نا خودآگاه چشم تو چشمش درمیومدم که باز هم با همون نگاه پر خشم روبرو میشدم ...
حرفه ای تر که شدم ، حالت تهوعش رو از دیدنم تشخیص دادم ... مشکل از کجا بود ؟ نمیدونستم ... یه روز که با یکی از دوستاش بیخیال داشت تو محوطه دانشگاه قدم میزد ، از پشت صداش کردن : « شراره » و من در عین ناباوری فهمیدم این همون شراره مقدر شده تو طالع منه ... شراره من ... یادمه اونروز تا بخوابم بجای تسبیح انداختن و ذکر گفتن ، شراره شراره کردم ... تموم محیط ذهنی من شده بود پنج حرف « شراره »
اینقد تو این پنج حرف غرق شدم که کم کم خودم رو هم فراموش کردم ... اول از همه مسجد رفتنم کم شد ... قبله من شد یه گردنبند حکاکی شده چوبی به نام شراره که جای تسبیح دستم میگرفتم ... اینقد تو دنیای پر توهم خودم غرق شدم و از دنیای حقیقی فاصله گرفتم که نفهمیدم کی و چطور ، شراره من پر زد ... شراره من دوست پسر پیدا کرد ... شراره من دوش به دوش یه پسر دیگه تو خیابونا و تو پارکا قدم زد ... پا که به خونه اون گذاشت ، دیگه شراره من ، شراره من نبود ... چشمم رو روی شراره ام بستم ... رو اون پسر زوم کردم ... پسر خوبی بود ... مثبت بود ... اخلاقش خیلی شبیه خودم بود ، ولی شراره منو نمیخواست ، اونو میخواست ... طول کشید ، ولی عاقبت فهمیدم چی ، بین منو شراره ام فاصله انداخت ... همین شکل و شمایل و هیبتم بود که بین منو و شراره ام فاصله انداخت ... مامانت عصبی شد ، بابام جز گرفت ... ولی من ، عادت نکرده بودم چشم به ناموس دیگران داشته باشم ... تو داشتی عاشق میشدی ، من حق نداشتم این فرصت رو از تو بگیرم ...
سایه به سایه دنبالشون کردم ، شاید تو کوره راهی ، آتویی هرچند کوچیک از اون پسر بدست بیارم و بکوبمش تو فرق سرش و شراره ام رو از دست دیو خیالی بیرون بکشم ... ولی اون بهتر از چیزی بود که من تو ذهن داشتم ... تو پارک جمشیدیه ... درخت به درخت ، سایه شدم دنبالشون ... تو رستورانها ، میز به میز چرخیدم دنبالشون ... سختی کشیدم و اهم رو تو سینه خفه کردم ... هی دیدم و هی حسرت خوردم و هی تغییر کردم ... اول از همه دانشگاهم تغییر کرد ... بقیه درسم رو منتقل کردم دانشگاه شیراز ... بعد از اون ، طرز فکرم تغییر کرد ... قیافه ام تغییر کرد ... تیپم تغییر کرد ... نگاهم تغییر کرد ... از جمع پسرا فاصله گرفتم و تو روحیه دخترها دقیق شدم ... تو جمع این جنس ناشناخته خودم رو غرق کردم و تغییر کردم ... دخترا دنبالم افتادن و من تغییر کرده بودم و غرور جانشین تموم تواضع یه عمر ذخیره شده تو لایه به لایه شخصیتم شد ... هر دختری که بهم شماره داد من غره تر شدم ... هر دوست جدیدی که از این جنس مخالف به اد لیستم اضاف شد ، من راحت تر نفس کشیدم ... دیگه شونه نمیکشیدم رو موهام ... دیگه بلوز دکمه دار و شلوار پارچه ای نداشتم ... دیگه ماشین میخواستم ... مدل به مدل یکی از یکی جدیدتر ... راه و روش خرج کردن حساب بانکی بابا رو خوب یاد گرفته بودم ... پارتی میرفتم و تجربه هایی که شراره ام میخواست داشته باشم و من نداشتم و اون داشت ... همون پسری که شراره رو جذب خودش کرده بود ... به تجربه هام اضاف کردم ... من شدم یه پای پارتی ... من شدم یه پای گردشهای دختر و پسرها ... من شدم مد لباس پسرا ... همه از طرز لباس پوشیدنم تقلید میکردن ... همه از مدل موهام تقلید میکردن ... بجای جمع پسرا ، تو جمع دختر پسرا میزدم و میخوندم ... مشروب خوردم ... سیگار به لب بردم ... متلک گفتم ... شدم اینی که الان هستم ...
یه دفعه همه چی بهم ریخت ... طوفان به زندگی شراره من افتاد و سونامی براه انداخت ... زندگی شراره من بهم ریخت و من نفهمیدم ... تو دنیای پر توهم خودم غرق شده بودم و نفهمیدم ... خبرش از طریق بابا به گوشم رسید ... ای کاش میشد شراره ام رو اون شب ، از اون جمعی که مولودی راه انداخته بودن و با سلام و صلوات راهی خونه آقا دیوه کردن ، میدزدیدم ... میاوردمش همینجا ... بجای اون تخت ، رو همین تخت ، تو پر قو نگه ش میداشتم ... نشد ... سرنوشت به دستام زنجیر زد و نشد ...
دیوونه شدم ... اگه سامان بود هیچ مشکلی نداشتم ... انتخاب شراره لب قلوه ای من بود ... انتخاب اون چشمهای آتشین ... ولی تموم حسرت من از این بود که یکی پخمه تر از امیر سام شایسته ی اون روزا ، شراره من رو به چنگ آورده ... یه مدت بازم کارم شد زیر نظر گرفتن این زوج به ظاهر خوشبخت ... شراره من خوشبخت بود ... اما به ظاهر ... اینو خیلی زود فهمیدم ... اینهمه تغییر کردم ، که حتی برای پدر و مادر خودم هم نا آشنا بودم ، اما ... اون بیشرف بی تغییر شراره من رو مال خودش کرد و ... من هیچ وقت به شراره ام تو هیچ حالتی خیانت نکردم ، ولی اون ... چراغ اتاق خواب شراره من خاموش نشده ، تو بغل یه کثیف تر از خودش خوابیده بود ... بدون تغییر ... با همون ریش و پشم ... با همونا که شراره ازشون متنفر بود و به خاطرش تو صورت من تف هم نمی انداخت ...
به همین سادگی شراره من پر زد و رفت ... حاجی تو جریان مشکلات زندگی شراره بود ... تو جریان کثافت کاریهای اون پیر سگ ... تو جریان همه اتفاقات ناخوشایندی که دل شراره من رو خون کرده بود ... اوایل به من بروز نداد ... شاید اصلاح میشد و گرما به کانون سرد زندگی شراره من برمیگشت ... ولی نشد ... اینقد نشد تا شراره من با یه مهر بد نامی ... با بدنی تیکه تیکه ... از اون خونه به بیرون رونده شد ... با یه بچه تو شکم که نام و نشونی نداشت ... مدتی طول کشید تا شراره من ، برگشت ... تا نزدیک من قرار گرفت ... اما ... با اولین دیدار دوباره ما ... تموم حس عشق تو قلب من ، تبدیل به نفرتی عمیق شد ... از شراره ای که به من به چشم یه موجود سراپا جذام چندش آور نگاه میکرد ... رخوت و سستی و غرور جای تموم عشق مدفون زیر خاکستر قلبم رو گرفت ... شراره محتاج من شد ... اینقد رو مخ حاجی رفتم و اومدم تا راضی شد به عقد من درش بیاره ... نقشه ها براش داشتم ... باید تقاص همه کشیک های شبانه و روزانه منو پس میداد ... تموم ندیدنهای منو ... تموم فروختنهای منو به موجود چندش آوری به اسم رضا مقدم ... باید دلم خنک میشد ... اما نمیشد ... از اینهمه استیصال و بدبختی دلم خنک نمیشد ... از اینهمه چوبی که میخورد ، بی گناه ... دلم خنک نمیشد ... به حاجی قول داده بودم مرهم زخمهای مرئی و نامرئیش بشم ... نشدم ... زخم زدم ... آروم نشدم ... سوزوندم ... خنک نشدم ... با هر تیشه ای که به ریشه شراره ام زدم ... ریشه خودم رو خشکوندم ... خواستم عاشقش کنم ، ولش کنم ... حس دادم حس گرفتم ... عاشقش کردم و عاشقتر شدم ... تو این میون ، تنها پازل ناجور این وسط ، نصف اون بچه بود که منو به گذشته های پردرد و آهم وصل میکرد ... هر وقت که از وجدان درد برمیگشتم تا جبران مافات کنم ، یاد اون نصف بچه ، منو آتیشی تر میکرد ... میسوختم و میسوزوندم ... حقم میدونستم ... مقصر تموم بدبختیهای من ، شراره و اون بچه تو شکمش بود ... باعث و بانی اینهمه تغییر ... چه خوب چه بد ... خودم رو از خودم جدا کردن ... کار شراره بود با یه بچه تو شیکم ...
من از شراره به یک بار متنفر شده بودم ... این حس رو کاملا طبیعی میدونستم ... دقیقا مثل حسی که تو الان به من داری ... تو مقصر تموم بدبختیهای من بودی ... همونطور که من الان ، تو این برهه زمانی ، مقصر تموم بدبختیها و دربدریهای توام ... شکایتی ندارم ... من زخم خورده بودم و با زخم زدن به تو ، خودم رو تسکین میدادم ... تو زخم خورده ای و با زخم زدن به من خودت رو تسکین میدی ... من محتاج تو بودم و مناعت طبعم رو حفظ میکردم ... لحظه به لحظه برق نیاز رو تو چشمای تو دیدم و دندون سر احساسات گرم و آتشین خودم گذاشتم و دلم خنک شد که تو هم به مرادت نرسیدی ... من فقط یه بار از تو سیراب شدم ... عطشم رو با تو ، رفع کردم ... همون وقتی که دلم خواست بابا نباشم ... خودم باشم ... همون لحظه خاص و زودگذر ... بار دوم دیگه سیر نشدم ... تشنه موندم تا تو رو هم تشنه نگه دارم ... نتونستم برق نیاز رو تو چشمات تحمل کنم ، پام رو سست میکرد ... چشماتو بستم ... اینجوری نه چشمهات آتیشم رو تند میکرد ، نه من از شراره چشمهات وجدان درد میگرفتم ... بعد از اون ... باز هم این حالت رو حفظ کردم ... جواب داد ... عاشقتر شدی ... دلم خنک تر شد ... تو تنها کسی هستی که من باهاش راحتم ... راحت حرف میزنم و راحت ، بی رودربایستی لایه های ذهنی و روحیم رو لخت و عور میکنم ... دقیقا مثل خودت ... میبینی که ما چه با هم جفتیم ؟ چقدر جوریم ؟ ... ما لنگه همیم ... تنها تفاوت ما در اینه که من تغییر نمیخواستم و کردم ... تو تغییر نمیخواستی و نکردی ... من جلو تو سست بودم و نتونستم خودم باشم و تو رو جذب کنم ... جذب کردن تو به همین آسونی بود ... با همین تغییر صد و هشتاد درجه ای آسون ... ولی تو ، خودت بودی و خودت موندی ... من عاشق خودت شدم ... برخلاف تو که نمیتونستی و نمیخواستی عاشق خودم باشی ...
الان میدونی چه حسی دارم ؟ » آسمون تویی وقتی ، ماه داره میخنده ... عشق من ببین امشب ، آسمون چقد ماهه
مکثی کرد و تو صورتم جستجو گر ، نگاه کرد ... اصلا باورم نمیشه ... اون پسره ی هپلی ... همون که با بچه ها براش اسم ساخته بودیم « هپل » ... تموم قلب و احساس من ، سامی منه ... تموم اون لحظه های گذشته ... تموم اون عق زدنها و چندشها ، حجم گرفت و تو چشمم جون دار شد ... از پرنده تا لونه ، از کویر تا بارون ... از اتاق تا ایوون ، عشق بهترین راهه ... لحظه به لحظه اش یادم اومد ... تو پارک جمشیدیه ، شیطنتم گل کرده بود و میخواستم سامان ساده رو به دام حرکات ادا دار دخترونه بکشونم ... به یکباره هپل جلو چشمام ظاهر شد ... تا مرز سکته رفتم و برگشتم ... تنفرم ازش حد و مرزی نداشت ... هر لحظه بیشتر و بیشتر میشد ... عقیده داشتم بچه های دفتر فرهنگی ، دقیقا مثل غده های سرطانی ، رشد میکنن و تو جاهایی که فکرش رو نمیکنی نفوذ میکنن ... کمین میکنن تا گندی بالا بیاری و آتو بگیرن و یه گزارش پر و پیمون ازت به دفتر فرهنگی ارائه بدن و ارج و قرب خودشون رو بالا تر ببرن ...
تموم اون حجم بزرگ نفرت ... متراکم شد ... به قلبم هجوم آورد و قلنبه شد ... نفسم با یه آه سنگین از سینه ام بیرون رفت ... ناامیدانه تجسم کردم : « اگه هنوز هم امیر سام ، با همون تیپ و قیافه ... جلوم بود ، بازم عاشقش میشدم ؟ ... بازم اسیر سر پنجه های جادویی دستهاش میشدم ؟ ... بازم تو گندم زار طلایی چشمهاش غرق میشدم ؟ ... آرزوی همخوابگی باهاش رو به دل میکشیدم ؟ ... میتونستم راحت تو چشماش زل بزنم و افکارم رو لخت و عور به نمایش بذارم و از عشق و عاشقی براش بگم ؟ ... هنوزم خودم رو بدهکارش بدونم ؟ ... یا فقط طلبکارش بودم ... » نمیدونم ... اون چطور ؟ ... اون با اینهمه تغییر من چطور میتونه کنار بیاد ؟ ... دختری که عاشقش شد و جز اون کسی رو ندید و جلو چشمش دوست پسر گرفت و جلو چشمش شوهر کرد و حامله شد و ... عاقبت با یه بچه تو شکم ، به عقدش در اومد ... این همه تغییر برای تبدیل یه عشق به نفرت کافی نبود ؟ ... من که قلب کوچیکم ، بی تو کاسه خونه ... من که کاسه چشمم ، جز تو از کسی پر نیست ... دوست داشتن یا عشق ، دوست دارمت با عشق ... عشق من به دوست داشتن ، قابل تصور نیست ...
دو دستش رو دراز کرد ... دور گردنم حلقه کرد ... از پشت هر دو دستش رو به هم گره زد ... تو چشمام زل زد ... : « الان ... از همین لحظه به بعد ، دیگه به تو حسی ندارم ... تو برای من مردی ... فردا میتونی بری و تقاضای طلاق کنی ... حتی میتونی از حاجی برای طلاقت کمک بگیری ... من دیگه شراره نمیخوام ... من دیگه حسی به شراره ندارم ... عشق شراره ، با همون نبضی که از کار افتاد ... با همون حسی که از تو رفت ، با همون عشقی که برای تو مرد ... مرد ... فردا برو و قباله ات رو ببر و تقاضای طلاق کن ... منم میرم تا راحت باشی ... تا جلو چشمت نباشم ... تا یاد بدبختیهات نیفتی ... » همسفر شدن با عشق ، مثل دربه در شدن خوبه ... پس قدم بزن با من ، بین راه و بیراهه ...
اشکم بی اختیار راه گونه ام رو گرفته بود ... بی صدا میچکید ... من طلاق نمیخواستم ... من هنوز دوستش داشتم با عشق ... دو دست گره زده اش رو جلو کشید ... گردنم رو با گره دستاش به جلو کشید ... صورتم مقابل صورتش قرار گرفت ... لبهای سردش رو روی لبهای آتشین من گذاشت ... دلم سوخت ... قلبم به صدا در اومد ... تند و پر صدا ... گامب گامب ... سینه تختم ، پر تحرک شد ... بالا و پایین ... بوسه اش مزه داشت ... شور بود و طعم خون میداد ... کامم تلخ بود ... مثل یه فنجون قهوه تلخ ... اسپرسو ... بی شکر ... مثل خواب بعد از ظهر ، تلخه اما میچسبه ... مثل چای بعد از خواب تلخه اما شیرینه ... من که قلب کوچیکم ، بی تو کاسه خونه ... من که کاسه چشمم ، جز تو از کسی پر نیست ...
هق زدم ... ولی اون رهام کرد ... با خشونت ازم جدا شد و رهام کرد ... بینیش رو با صدا بالا داد و پشت انگشت سبابه اش رو به بینی کشید ... مچ دستم رو محکم گرفت و بلندم کرد ... ولی من نمیخواستم بلند شم ... جام خوب بود ... رو تخت اون ... دوست داشتن یا عشق ، دوست دارمت با عشق ... عشق من به دوست داشتن ، قابل تصور نیست ...
نگاه تارم ملتمس شد ... ندید ... نخواست ببینه ... غم تو چشام رو نخواست ببینه ... نیازم رو نخواست ببینه ... بازم مردم آزار شده بود ... بازم سادیسمش عود کرده بود ... آخه من کجا برم ؟ خیلی وقته حرفامو ، از چشام نمیخونی ... حالمو نمیپرسی ، دردمو نمیدونی ... هم ازم گریزونی ، هم میگی دوسم داری ... زخم میزنی اما ، از جذام بیزاری ...
سوئیشرت آبی نفتیشو از تو کمد بیرون کشید ... تو صورتم پرت کرد : « اینو بپوش و برو خونت ... بسلامت ... خوش باشی » با خودت که درگیری ، از همه طلبکاری ... بسکه مردم آزاری ...
امیر سام رفت ... به همین سادگی ، رد پای خودش رو از زندگی من پاک کرد و رفت ... رفت و منو با کوله باری از حسرت و ندامت ، تنها گذاشت ... براستی من مقصر تموم اینهمه حجم بزرگ نفرت قلنبه شده تو قلب اونم ؟ ... هنوز عزیزترین دارایی من از امیر سام ، همون سوئیشرت آبی نفتیه که بوش مستم میکنه ... که شبها تا تو بغلم نگیرمش خوابم نمیبره ... که دلم لک زده برای یه لحظه دیدنش ... که میخوامش و نیست ... که من بدبخت ترینم و خودم میدونم ...
تقریبا یه سال از اون روزها گذشته ... کار رو پایان نامه ام خسته ام کرده ... حجم بزرگ کار تو شرکت خسته تر ... امروز من مهره اصلی شرکت حاجی شایسته هستم ... مدیر عامل ... روی همون صندلی ... همون که روش مینشست و از بالا به من نگاه میکرد ، پر غرور و ویرانگر ... خورد کننده ...
کارخونه حاجی ، به سایت صنعتی منتقل شد ... سوله ها آماده بهره برداری شدند ... دفاتر منسجم و منظم تو ساختمون مرکزی برقراره ... جا فراخ ... به جز کارمندهای دفتری که قبلا دیده بودمشون ، تعداد زیادی کارمند و کارگر از این کارخونه ، نون میخورن ... انسانیت تو این کارخونه ، تولید اول و مهمتر و بزرگتر رو داره ... حاجی حس انسان بودن رو تو این کارخونه ، قبل از تموم محصولات دیگه اش ... محصولاتی که همه از انواع آهن با آلیاژهای مختلف هستند ، تولید میکنه ... محیط گرم و دوستانست ... از نگاههای هیز ... از کثافت کاری ... از حس های آزار دهنده ... خبری نیست ... اینجا همه به من ، بعنوان مدیر عامل و از همه مهم تر و بالاتر ، عروس حاجی نگاه میکنن ... هنوز برای جدایی از امیر سام اقدامی نکردم ... هنوز دلم نمیخواد بهش فکر کنم ... هنوز هم قلبم از اینهمه قساوت فشرده میشه ...
آخرین دستاورد شرکت ... پر افتخار ... پر غرور ، همون پروژه های به اتمام رسیده سال گذشته ست ... همون ها که برای مهندس شایسته ، ارمغان آور یه گواهینامه تولید کننده برتر بود ... نوش جونش ...
کار رو پایان نامه ام ، یه پروژه عظیمه از کارهای شرکت ... یه راکتور کربن ... C-105 ... تموم نقشه های اون ، از طراحی تا خرده کاریها ، همه و همه کار خودمه ... یکی از بزرگترین پروژه های حال حاضر کارخونه ... صبح به صبح مثل همه کارمندا ، سوار ماشینم میشم ... ماشین نخریدم ... همون شاسی بلند امیر سام ... خودش بهم بخشیده ... بوی سوئیشرتش رو نمیده ، همینطور حسش رو ، ولی دوست دارمش ... منو به اون نزدیک میکنه ... اولین کارم بعد از رسیدن به شرکت ، چک کردن کارتابله ... نامه های آماده رسیدگی رو بررسی میکنم ... اصلاحیه میزنم ... تایید میکنم ... بودجه تعیین میکنم ... هزینه تفکیک میکنم ... صورت وضعیتها رو مهر و امضاء میکنم و برای نقد شدن میفرستم ... نقشه ها رو اَپروو میکنم ... ازبیلت میزنم ... اسمم پای نقشها مهر میبنده ... برنامه های زمانبندی فیزیکی رو با برنامه زمانبندی از پیش تعیین شده چک میکنم ... تذکر میدم ... تحکم میکنم ... دستور میدم ... مثل یه مرد ... تو سایت قدم میزنم ... نقطه جوشها رو چک میکنم ... جوشکار آرگون استخدام میکنم ... به کارش نظارت میکنم ... بُرنر دست میگیرم ... جای برشها رو علامت میزنم ... دستکش جوشکاری دست میگیرم ... عینک جوشکاری میزنم ... پروژه عظیمم خوب پیش میره ... شاید امسال عنوان بهترین تولید کننده داخلی مال من بشه ... شاید هم اقدام کردم برای یه ایزوو جدیدتر ... استانداردهای بین المللی رو آپدیت میکنم ... به روز و منظم ... حاجی از ریاست من حظ میکنه ... دلسورانه کار میکنم ... منظم و دقیق و سخت کوش ... همونطور که باید درخور دختر حاجی ، عروس حاجی باشه ... خودش رو تقریبا بازنشست کرده ... خیالش راحته ... من هستم ...
سفرهای کاری رو من میرم ... حاجی رو معاف کردم ... رفتن حاجی به این سفرها رو غدغن اعلام کردم ، سفر رو از حاجی ... تو مسنجرش ، یه عالمه پیر زن و پیرمرد دل زنده اد کردم ... باهاشون درگیره ... درد دل میکنه ، درد دل میشنوه ... هنوز با ماما همکاری میکنه ... هنوز نرفته حج ، حاجی میشه ... امسال تصمیم دارم بفرستمش حاج ... ثبت نامش کردم ... با خرج خودم ... خودش و حاج خانوم رو با هم ... ماما و خاله رو هم با هم ... هنوز با هم کنار نیومدن ... عنوان پت و متی که نسترن بهشون داده ، سخت بهشون میخوره ... درخور و شایسته ... نسترن با مهران عقد کرده ... خیلی وقته عقد کردن ... یه خورده از درس نسترن مونده ... شاید همین تابستون مراسم عروسی بگیرن ... جفت خاصی هستن ... بهم میخورن ... هنوز منو افشید بهشون میخندیم ...
افشید صمیمی ترین دوست منه ... روزها و شبهای زیادی رو با هم میگذرونیم ... دختر کوچولوش ، سه ماه ست ... امیر سام برای دیدنش نیومده ... از من بریده ... از همه بریده ... حتی از اولین بچه خواهرش ... افشید میگه : « احتیاج به زمان داره ... فرصت میخواد ... اون باید به خودش بیاد ... خود درگیری داره »
حاجی اما نظر دیگه ای داره ... اون میگه : « این گره ایه که جفتتون به زندگیتون زدید ... با نفرتهای بی حساب و کتاب ... با لجاجت های بچگونه ... سر نخش رو باید پیدا کنی ... امیر منتظره ... اون منتظره تا تو سرنخ رو بگیری و بهش برسی ... عشق که تموم نمیشه ... جاریه ... خداییه ... برزخ قابل تحمل تر از جهنمه ... ولی سخت تر میگذره ... گاهی شیرینه ، گاهی تلخ ... اگه ته برزخ ، بهشت موعود باشه ، شیرینه ... پر از حلاوت ... اگه ته ش جهنم باشه ... واویلا ... سعی کن سر نخت رو پیدا کنی ... سر نخی که تو رو به بهشت موعود برسونه ، نه جهنم پر آتیش ... »
روزگارم بد نیست ... درواقع بجز دوری از امیر سام ، عالیه ... پست و مقام ... کار خوب ... خانواده خوب ... دوستان عالی ، خوبتر از خوب ... ارج و قربم بین شایسته ها ... غرورم بین افراها ... دل خنک شده ام از بدبختی و زبونی مقدمهای بیمقدار و ناچیز ... حاجی راست میگفت ... تا مقدم بیاد و رو پا بایسته ، زندگیش به ته رسیده ... پوچ و باطل ... رضا ... اسم عوض کرده ... رضا مفنگی ... هروئینی ... هرزه ... مکروه به تمام معنا ... یه بار اتفاقی دیدمش ... نشناختمش ... حاجی گفت : « میشناسیش ؟ این همون رضاییه که تو رو به اوج رسوند و خودش به ته دره نابودی سقوط کرد ... لازم نیست که آدمهای بد همیشه و همیشه ، مثل تو داستانها ،سرطان بگیرن ... سرطان آدمهای بد ، همون زیاده خواهیها و طمعشونه ... همون به حق خودشون قانع نبودن ... » دلم خنک شد ... دلم به معنای واقعی خنک شد ... حتی ارزش ترحم هم نداشت ...
یتمیم نوازی رو از حاجی ، خوب یاد گرفتم ... الان من هنوز مادرم ... مادر سه تا بچه شیطون و بیگناه ... سه تا بچه ای که خرج تحصیلشون رو مدیون حس مادرانه من میدونن ... بزرگ شدنشون رو شاهدم ... با کمال میل ... با رغبت خرجشون میکنم ... حس خوبی دارم ... حظ میکنم ... آروم میشم ... بچه ام که نیاز به آمرزش نداره ... برای آرامش و آمرزش روح و جسم خودم ... ته قلبم میگه و امیر سام ...
امیر سامی که ، خیلی وقته نیست ... خیلی وقته که سهمش رو از من ، از زندگیمون ، از شرکت ، از خانواده ... واگذار کرده ... واگذار کرده و رفته ... از حاجی شنیدم که رفته به همون بلاد استعمار کهنه و پیر ... دوره های ام بی ای میبینه ... حتما قراره برگرده ... با دست پر و با سر افراشته تر ... بازم نوش جونش ...
در آپارتمانش بسته ست ... گاهی افشید با مهری خواهرانه به اون سر میزنه ... زیر و روش میکنه ... تر و تمیزش میکنه ... تغییر دکورش میده ... گاهی من با افشید همراه میشم ... تو آپارتمانش چرخ میزنم و حسرت حضورش رو به ریه میکشم ... بو میکنم و چشمهام رو میبندم تا مجسم کنم که اونم اینجاست ... اونم هست ... ولی نیست ...
حالا با گوشه گوشه آپارتمانش آشنام ... گاهی روی تختش ... روی بالشهای پر قوش ، دراز کش میشم ... حس میگیرم ... غرق لذت میشم ... عاشق تر میشم ... استوار تر ... پابرجا ... حالا میدونم جای قهوه ترکش کجاست ... جای قهوه اسپرسوش کجا ... وقتی تلخم ... وقتی دلم گرفته ... میرم اونجا ... یه فنجون کوچیک ... پر از صرفه جویی ... پر از ترس تموم شدنش ... دم میکنم ، تلخ به کام میریزم ... وقتی خوشم ... وقتی خیلی خوبم ... میرم اونجا ... حس میگیرم ... حس دو مزه ... گس ... مثل قهوه ترک با شکر ... کتاباشو خوندم ... از دیکشنری تخصصیش استفاده کردم ... لب تابش رو زیر بغل میگیرم ... رو قلبم ... لب تابی که پر از عکسهای شراره اش ... با بک گراندی از شراره ست ... پوشیده تو مانتویی دانشجویی رو یه نیمکت خالی ... تو چله زمستون ... زیر برف آروم آسمون ... خندون ... با دو لب قلوه ای هوس برانگیز که تره ... که معلومه تازه تازه با زبون خیس شده ... با موبایلی تو دست ، شاید در حال اس ام اس فرستادن ... شایدم جوک خوندن ...
گوشه لب تابش یه فایله ... اسم داره ... « برای تو که آزادی ، برای من که دربند » پر از دلنوشته ها ... برای امیر سام ... برای من ... پر از لحظه لحظه های دلتنگی ... آشوبهای درونی ... خواهشهای پر نیاز ... جسمی ، روحی ...
امشب خسته تر از همیشه بودم ... فکرم کار نمیکرد ... نقشه ام میزون در نمیومد ... جای ستونش متچ نمیشد ... هنگ کرده بودم ... قفل بودم ... مغزم از امیر سام فرا تر نمیرفت ... کپ کرده بود ... از دم غروب ، درها رو بسته بودم ... نقشه ها رو باز گذاشته بودم ... هی میکشیدم ، هی پاک میکردم ... در رو باز کردم ... خودم رو از محیط پر توهم خونه ام آزاد کردم ... مثل همیشه ، پا تو آپارتمان امیر سام گذاشتم ... حجم خالی سکوت ، ویران کننده بود...