نبض تپنده قسمت7
شونه هام ، تو یه جفت دست مشت شد ... کسی فشار وارد کرد و منو به بالا کشید ... برنگشتم ، هنوز التماس میکردم ... : « خانوم ، جون بچه ات ... خانوم رحم کن ... شما سوپروایزری ... میتونی ... بگو در رو برام باز کنن ... بگو بذارن یه بار ... فقط یه بار دیگه ... برای آخرین بار ، پسر کوچولومو بغل کنم ... چیز زیادیه ؟ »
خانومه خم شد ... دستی رو سرم کشید ... باز بلند شد ... اشک زیر چشمش رو با سر انگشت گرفت ... لبخند بیجون و خفه ای به لب نشونده بود ... : « عزیزم ... خواهرم ... درکت میکنم ... نبینی بهتره ... آخه چی رو میخوای ببینی ، بذار اونی که تو آخرین لحظه تو ذهنت بود ، برای همیشه بمونه ... پا شو عزیزم ... اینجور خم شدن ، برای حالت مناسب نیست ... بلندش کنین لطفا ... ببریدش خونه ... اینجا براش محیط مناسبی نیست ... »
فشار رو شونه هام ، هیکل نحیفم رو بالا کشید ... زیر دلم تیر میکشید ... جسم رو به موتم با همون فشار برگشت ... امیر سام بود ... سرم رو به شونه اش تکیه داد ... چشماش سرخ بود ... خون بود ... موهاش بهم ریخته بود ... وقتی دیده بودمش ... تو چارچوب در ، خوشتیپ بود ... موهاشو حالت داده بود ... چشماش درخشندگی داشت ... مثل آفتاب بود ... حالا از اون آفتاب سوزنده هیچی باقی نمونده بود ... انوار مایل غروب بود ... کبود ... : « پاشو عزیزم ... خودتو داغون کردی ... » ویلچیری کنار راهرو بود ... اشاره کرد : « با این راحت تری ... میخوایش ؟ » سرم رو به حالت نه بالا دادم ... راحت نبودم ... دیگه تحت هیچ شرایطی راحت نبودم ... از ماشین شاسی بلندش خبری نبود ... با ماشین حاجی اومده بود ... با خوش خیالی فکر کردم ، شاید ... شاید بخاطر حال من این ماشین رو ترجیح داده ... حالت نگاه خاله مسخ شده بود ... شیشه ای و بی روح ... صورتش سرخ بود ... متورم بود ... به امیر سام اخم کرده بود ... واضح ... ماما اما ... تو خودش بود ... گریون ... با صورت زخم ... بغلم کرد ... سرم رو از شونه امیر سام جدا کرد ... تو بغل گرفت ... محتاج بغل مادر بودم ... هق هقم تو سینه سوزنده اش خفه میشد ... همیشه خفه میشد ... حس میکردم تموم هق هقم رو سینه اش میخوره ... میمکه ... دلم بیتاب بود ... دلشوره به دلم چنگ مینداخت ... دلشوره اتفاقی که افتاده بود ...
بابام ؟ ... بابا اینجا چی میکرد ... اون دیگه اومده بود چی رو ببینه ؟ ... ویرانی یه آوار فرو ریخته ... اونم دلش برای من به رحم اومده ... پا جلو گذاشت ... اولین هدفم از آماج تیر خستگیهام ... دلشکستگیهام ، امیر سام بود ، دومی اون ... پرید جلو : « از این ور حاج خانوم ... ماشین اینور پارک شده ... »
سخت شدم ... سفت شدم ... تقصیر اون بود ... اون منو انداخت تو بغل مقدمها ... اون منو تسلیم اون خانواده کرد ... اون اولین باعث و بانی این همه خشونت روا شده در حق من بود ... : « نه بابا ... من با شوهرم بر میگردم ... میرم خونه خودم ... »
امیر سام تو تیر رس نگاهم نبود ... ولی ماما ... موج شادی از چشمش گذشت ... خاله جلو کشید ... هنوز اخم داشت : « بیا خونه خودم خاله ... بچه ها هستن ... منم هستم ، خیالم از بابتت راحته ... هر چی نباشه ، تو زائویی ... احتیاج به مراقبت داری ... »
من احتیاج به هیچی ندارم ... هیچی ... خودم رو میخوام ... تنهایی ... یه کنج راحت ... اونقدر راحت ، تا بتونم تموم هق هقم رو از گره گلو باز کنم ... : « نه خاله مرسی ... مشکلی ندارم ... میرم خونه خودم ... امیر سام هست ... مواظبه ... » برگشتم سمتش ... برق خوشحالی تو چشم داشت ... نگاهش شفاف شده بود ... پرده های نامرئی جلو چشماش کنار رفته بود ... کتاب چشماش خوندنی شده بود ... تعارف تیکه پاره نکرد ... شاید تو این موقعیت ممنونم بود ... ممنون احترامی که براش گذاشتم ... ولی من نمیخواستم احترام بذارم ، فقط میخواستم از شر دلسوزهای دور و برم خودم رو باز کنم ... دلم کنج خلوت خودم رو میخواست ... در رو باز کرد ... رو صندلی جلو ، خودم رو پرت کردم ... دلم تیر کشید ... صداش تو گوشم زمزمه انداخت : « آرومتر شری ... بهت فشار میاد ... » مهم نیست ... اینهمه فشار ... روحی ... فشار جسم که دیگه سختی نداره ... خود آزاری به حساب نمیاد ... در رو بی صدا بست ... ماشین رو دور زد ... کنارم جا گرفت ... سویچ رو چرخوند ... تا رسیدن به خونه ، نه اون حرف زد ، نه من ... هر کی تو دنیای خودش غرق بود ... هر کی با اوهام و خیالات خودش درگیر بود ... این بهتر بود ... تو پارکینگ ، دست کمکش رو پس زدم ... منتظر نموندم ... دکمه آسانسور رو فشار دادم ... تو طبقه نهم ، پیاده شدم ... چند قدم به درب آپارتمان مونده ، از آسانسور خارج شد ... قدم تند کرده بود ... اینو از صدای قدمهاش میشنیدم ... کلید نداشتم ... اصلا هیچی نداشتم ... از حجم فزاینده روی شیکمم هم کم شده بود ... اونم نداشتم ... نبضی نمیزد ... کوبشی در کار نبود ... نوازش پدرانه ای دیگه نیست ... لازم نیست باشه ... میو میو گربه ای کم جون هم نیست ... سکوته و سکوته و سکوت ... به کنارم رسید ... کلید به در انداخت ... در باز شد ... دقت کردم ... این اولین باره ... این اولین باره که منو و اون با هم ... چه مضحک ، با هم پشت در این خونه ایستادیم ... و اون کلید به دست داره ... کلید این کنج تنهایی ... حرصی شدم ... هدف پیدا کرده بودم ... یه سیبل خوش آماج ... دست جلو بردم : « کلید ؟! »
جا خورد ... سیخ شد : « من تا داخل باهات میام ... باید کمکت کنم ... »
پریدم تو حرفش ... بی روح ... سنگ سنگ : « من کمک خواستم ؟ از شما ؟ ... مرسی مهندس ... ماموریت شما تموم شد ... شما از همین الان ، فقط مدیر عامل شرکت من هستید ... چیزی که بین ما بود ... به زودی زیر خاک سرد میره و از خاطره ها فراموش میشه ... تو جریان هستید که ... پس تا بعد ... » دست بردم ، تو یه حرکت غیر منتظرانه ، کلید رو از چنگ دستش بیرون کشیدم ... خودم رو به داخل سالن پرت کردم ... در رو محکم پشت سر کوبیدم ... بسته نشد ... پاش لای در بود ... کشمکش داشتم ... خسته بودم ... جونی برام نمونده بود ... برگشتم ... : « مهندس ... خواهش میکنم ... من احتیاج به ریکاوری دارم ... الان توان کل کل کردن همیشگی با شما و سابش روح ندارم ... باشه برای بعد ... بعد از ریکاوری ... »
مهربون شده بود ... مهربون شدی با من ، باز چه نقشه ای داری : « چی میگی شری ... وقت لجاجت نیست ... الان نیست ... اینو فراموش نکن ... اول از همه ، ما زن و شوهریم ... این وظیفه منه که مراقبت باشم ... این درد مشترک ماست ... »
پوزخند زدم ... دید ... درد مشترک ؟ ... چه اشتراکی میون من با این حجم عظیم درد و این سنگ بی درد نفهته ست ؟ کدوم زن و شوهر ؟ ... مثل اینکه یادش رفته ؟ عامل این ازدواج نیست ... دیگه نیست ... نای نه ، نداشتم ... در رو به حال خودش گذاشتم ... پریدم تو اتاق ... در رو از داخل قفل کردم ... مانتو از تنم خارج کردم ... زیر مانتو ، هنوز پیراهن گشاد صورتی رنگ بخش زنان بود ... با نفرتی عمیق از تنم بیرون کشیدمش ... مچاله اش کردم ... شوتش کردم تو سطل زباله کوچیک کنج اتاق ... نصفش تو سطل بود ... نصف بیرون زده بود ... آویزون ... مثل من ... نصفم اون دنیاست ، کنار اون حجم کوچولویی که تو بغل گرفتمش ... نصفش آویزون این دنیا ... مگه فرقی هم داریم با هم ؟
تو آینه رو به رو برگشتم ... بتادین رو پوست چروکیده تنم خشک شده بود ... تهوع بهم دست داد ... دنیای من چروکیده و متهوع شده ... اینم روش ... از اون پوست کشیده تنم ، فقط همین چروکهای بی حجم مونده ... بی روغن ... خشک ... نارنجی رنگ ... رو کش تختم عوض شده بود ... بجای رو تختی همیشگی ، یه ست ملافه ی سفید با گلهای ریز صورتی و بنفش بود ... خودم رو بی لباس ، روش پرت کردم ... لرز داشتم ... پتو رو تا گردن رو خودم کشیدم ... صدای در میومد ... تقه ... : « شری ... » دستگیره اتاق بالا پایین میشد ... این بالا پایین شدنهای دستگیره اتاق ، قلب منو بالا پایین نمیکرد ... قفس سینه ام تخت بود ... بی تحرک ... بالا و پایین نمیشد ... گلوم خشک بود ... خش داشت ... حتما زخم هم شده ... به درک ... صداش آزار دهنده شده بود ... حالا که مهربون شده ، آزار دهنده تر شده ... : « شری ... چرا در رو بستی ؟ ... چیزی لازم نداری ؟ ... خریدی نداری برات انجام بدم ... چیزی نمیخوری ... حداقل یه لیوان آبمیوه یا چای ؟ » دست تو گوشم هول دادم ... هنوز صداش رو مخ بود ... بالش زیر سرم رو کشیدم ... رو گوش چپوندم ... بهتر شد ... خودم رو از وسعت دور و برم رها کردم ... آزاد کردم ... انداختم تو خلا محیط خود ساخته ام ...
سرم ، منگ بود ... گیج بودم ... هنوز هر از گاهی ، صداش میومد ... هنوز دستگیره در ، هر از گاهی بالا پایین میشد ... ولی من بی حس بودم ... تموم حسم فقط نفرت بود ... از چی ؟ از کی ؟ ... نمیدونم ... سرد شده بودم ... بیتفاوت شده بودم ... کوفته بودم ... قد یه لاشه زیر چرخهای بزرگ یه کامیون هیجده چرخ ، خسته و کوفته بودم ... یه دوش آب گرم ، شاید ، شاید یه خورده کوفتگیم رو کمتر میکرد ... حتی اگه از کوفتگیم کم نمیکرد ، حداقل میتونست از حس چندش آور بتادین های خشک شده رو پوست چروکیده بی حجم رو تنم کم کنه ... با رخوت خودم رو از تخت پایین سروندم ... چقد گذشته بود شاید یه ساعت ، شایدم یه روز ... زمان گم شده بود ... خلا زمان نداره ... من تو خلا گم شده بودم ... اختیارم ، فقط در حد موندن تو هیچه ... حتی اختیار کنترل کردن آبهایی که شر شر بی بهونه رو گونه ام میسرید رو هم نداشتم ... ملافه سفید رنگ روی تخت ، لک زده بود ... به گند کشیده شده بود ... مثل من ، مثل زندگی من ... مثل همه اونچه که باید داشته باشم و نداشتم و به گند کشیده شده بود ... به درک ... حوله تموم قدم رو به تن کشیدم ... یه دست لباس راحتی ... از همونها که داشتم ... از همونها که مال اوایل ورودم به این خونه بود ... برداشتم ... زیاد گشاد نبود ، لااقل از لباسهای اواخر بارداریم که بهتر بود ... رو تخت پرت کردم ... آهی از ته دل شکسته ام کشیدم ... دست به کلید در بردم ... در رو بی صدا باز کردم ... پا به سالن گذاشتم ... بی صدا ... خسته ، رو کاناپه وا رفته بود ... هنوز همون لباسها تنش بود ... هنوز موهاش بهم ریخته بود ... سنگینی نگامو حس کرد ... برگشت ... لای چشماش رو باز کرد ... سیخ شد ... نشست ... صاف نشست : « بیدار شدی عز ... شری ؟ ... کمک نمیخوای ... میخوای دوش بگیری ... بهتر نیست اول گلویی تازه کنی ؟ باید آنتی بیوتیک بگیری ... با معده خالی که نمیشه ... یه آب میوه برات آماده کنم ؟ »
جوابم هیچ بود ... زندگیم هیچ بود ... بی تفاوتی تنها حسی بود که به قلبم هجوم میاورد ... بی تفاوت تر از هیچ ، راهی حموم شدم ... در رو پشت سرم بستم ... قفل کردم ... تنم رو از حصار حوله تموم قد بیرون کشیدم ... حتی برام مهم نبود که کی رو کاناپه خونه من قیقوله میرفت ... مهندس شایسته یا سامی ... شیر آب رو تا ته باز کردم ... هم گرم ، هم سرد ... آب گرم ، تو این هرم گرما ، حس خفگیم رو بیشتر کرد ... کمش کردم ... خودم رو به آب سپردم ... فقط خودم ... خودم شسته شدم ... غمم ، سنگینی رو قلبم ، سیاهی و نفرت تو چشمام ... پاک نشد ، تمیز نشد ... آب چاره ساز نیست ... افاقه نمیکنه ... اگه صد بار خودم رو گَنگ به گَنگ ... ارس به ارس ... راین به راین ... آرام به اطلس ... دریا به دریا ، رودخونه به رودخونه به آب بسپارم ، پاک نمیشه ... تو ضربه به ضربه ، از دهلیز چپم به تموم رگهام جاری میشه و به راست برمیگرده و دوباره و دوباره ... من تکرار این دوباره های غم انگیزم ... نبض به نبض ... آروم نمیگیرم ، از دست زنجیرم ... بی عشق میمیرم ، من روز دیدارم ... از دوستی پر من ، از دوست دلخور من ... آجر به آجر من ... لعنت به این دیدار ، لعنت به این دیوار ، لعنت به این آوار ، من زیر آوارم ...
زیر دوش ایستادم ... خیلی ایستادم ... بتادینها پاک شد ، ولی ... رد اشک رو گونه ام خشک نشد ... با شر شر آب به پایین ریخت و خشک نشد ... بی اختیار بود ... دنبال بهونه اش گشتم ... بهونه اش نبود ... نه اون نبض تپنده پر کوبش رها شده ... نه این همه مقصر دور و برم ... مخم سوت میزنه ... هو هو میکنه ... مثل سگ بو میکشه ... دنبال مقصر اصلی میگرده ... کی مقصرتره ؟ بابام ... نه داداشام ... نه اصلا مقصر همون پدر سوخته مقدمه ... امیر سام چی میگفت ؟ مرتیکه مفنگی ... نه اون نیست ... تقصیر بیمارستانه ... شاید اونا کم کاری کردن ... ولی کیسه آبم چی ... حالا میفهمم اون مایع لزج بی رنگ چی بود ... آب محیط دور اون نقطه کوبنده ... همش تقصیر خنده های اون شب تو فرح زاد بود ... نه خنده که آدم رو نمی زائونه ... ای خدا ... این چه درد بی درمونیه که به من دادی ... تقصیر اینهمه فشار کاریه که به دوشم افتاده بود ... تقصیر همون مهندس سخت گیر تنبل پول پرست ... اون هی منو دنبال صورت وضعیتها به این سایت و اون سایت فرستاد ... تو اون هرم گرما ... ولی اون که تا فهمید درد دارم نخواست ... نذاشت ... گفت ببرمت دکتر ... گفت برو تو ماشین بشین ... گفت زنگ میزنه به دکتر ... داد زد ، فریاد کشید : « گور بابای پول » ... من دلم براش سوخته بود ... قلبم تیر کشیده بود ... از خون بینیش دلم فشرده شده بود ... اون نبض تپنده هی میکوبید ... هی میزد ... باباش جلو چشمش درد میکشید ... کتک میخورد ... داد میزد ، نعره میکشید ... اون تندتر میکوبید ... همین پاره اش کرد ... همین کیسه آبم رو پاره کرد ... دل کوچولوی پسرم ، برای اون دستهای نوازشگر سوخت ... کوبید ... کیسه محافظ خودش رو پاره کرد ... تقصیر اون مقدمه بی همه چیزه با اون حضور بیموقع ، با اون حرفای رکیک ... با اون حس آزاردهنده ... با اون سه تا نره غول بادیگاردش ... اونا دل بچه ام رو سوزوندن ... اونا بابای بچه منو کتک زدن ... اونا باعث و بانیش بودن ... اما امیر سام چی ؟ اون لج بازی کرد ... اون مقصره ... اون نذاشت ... سگ ذهنم بیشتر بو کشید ... بازم هوهو کرد ... مقصر اصلی رو پیدا کرد ... پاچش رو سفت چسبید ... خودشه ... امیر سام ... مقصر اصلی اونه ... اون نذاشت ... اون روز ، تو هفت ماهگیم ... من که گفته بودم شیکمم پایین کشیده ... من که گفته بودم توان نگه داری این بچه رو به طور نرمال تا پایان تولدش ندارم ... چرا لج کرد ... چرا لجاجت به خرج داد و داد و هوار کرد و تهدید کرد و خاله زنک بازی درآورد و به حاجی زنگ زد و نذاشت ... نذاشت همون موقع بچه ام رو صحیح و سالم بدنیا بیارم ... اینقد لجاجت به خرج داد تا کار به اینجا بکشه ... خودشه ... خود خودش ... امیر سام ... مسبب تموم این همه بدبختی من امیر سامه ... تموم حرفای خوبی که بهم زد ... تموم همدردی ای که با این درد مشترک ! باهام داشت ... تموم اینهمه مهربونی قلنبه شده ... رو سرم آوار شد ... حتما خودش هم فهمیده ... خودش هم مقصر اصلی رو پیدا کرده ... حتما پیدا کرده ... برای همینه که اینقد زور میزنه خودش رو خوب نشون بده ... حتما وجدان نداشته اش درد داره ... تموم حس عشقی که جوونه به جوونه تو دلم رشد کرده بود ، خشک شد ... نفرت شد ... خشم شد ... دردم آب شد ... وسعت دردم کم شد ... نفرتم زیاد شد ، وسعت دردم کم شد ... حجم کم کرد و اشکم خشکید ... مقصر اصلی رو پیدا کردم ... سگ ذهنم پیداش کرد ... سردی به سلول سلول تنم هجوم آورد ... یخ زدم ... شیر آب گرم رو تا ته باز کردم ، گرمم نکرد ... حوله به تن کشیدم ... از حموم بیرون زدم ... تو آشپزخونه داشت آب میوه درست میکرد ... همون نگاه کنج چشمی بس بود ... نچرخیدم طرفش ... دیگه برام مهم نیست ... حالا که اون مقصره ، دیگه نمیخوامش ... دیگه حسی بهش ندارم ... پا تو اتاق گذاشتم ... ملافه لک دار کثیف تعویض شده بود ... کار خودش بود ... خود مقصرش ... یه پد بزرگ بهداشتی رو تخت بود ... اصلا بهش فکر نکرده بودم ... خودش فکر کرده بود ... خود مقصرش ... لباس زیر در نیاورده بودم ... یادمه در نیاورده بودم ... برام درآورده بود یه نو و تمیز ... کنار لباسام رو تخت بود ... حوله رو باز کردم ... سینه هام متورم و برجسته و چسبناک بود ... با اینکه تازه از حموم بیرون زده بودم ، بازم چیزی از چسبناکی و حجم متراکمش کم نکرده بود ... یه شیر دوش ... یه بسته قرص ... کنار شیر دوش ... جزو داروهام نبود ... لابد برای خشکوندن این دو چشمه متراکم جوشانه ... بغض کردم ... اشکم نریخت ... اشکم از همون لحظه ای که مقصر اصلی تموم این همه حجم بزرگ بدبختی پیدا شد ، خشک شده بود ... من کاسه صبرم ، این کاسه لبریزه ... هر روز پاییزه ... هر هفته پاییزه ... هر ماه پاییزه ... هر سال پاییزه ...
برگشتم سمت در ، کلید تو در ، سر جاش نبود ... رو عسلی رو چک کردم نبود ... رو کنسول آرایشی هم نبود ... عصبی شدم ... کار خود مقصرشه ... حوله رو سفت به خودم پیچوندم ... کمرش رو سفت بستم ... از اتاق بیرون زدم ... لیوانی آب پرتقال غلیظ با چند قرص و کپسول رنگارنگ تو یه سینی تو دستش بود ... سینه به سینه اش در اومدم ... طلبکار شدم و تقریبا فریاد زدم : « کلید اتاق من کو ؟ ... برای چی ورش داشتی ؟ بی اجازه تو اتاق من چی میخواستی ؟ چرا به حریم خصوصی من وارد شدی ؟ خجالت نمیکشی ؟ »
لبخند کم جونی به لب روند ... نگاش ، سعی میکرد مهربون باشه ... من پذیرای این نگاه مهربون نبودم ... من دلم جنگ میخواست ... نفرت گسترده درونم ، طالب جنگ بود ... از این نگاه مهربون گریزون بود : « عافیت باشه خانوم ... سرت که خیسه ... چرا خشک نکردی ؟ خوب نیست برات ... چیزی میخوای بهتره صدام کنی ... لازم نیست دم به دقیقه این راه رو بری و بیای ... فقط صدام کن ... » پوفی کردم ... حرصم نخوابید ... لب گزیدم ... حرص خوردم ... زیر بغلم رو با دست خالیش گرفت ... با یه حرکت تند ، دستش رو پس زدم ... مگر نه اینکه اون مقصر تموم بدبختیای منه ؟ چرا باید بهش رو بدم ؟ از رو نرفت ... بازم به زیر بغلم چنگ انداخت : « وقت داروهاته ... تو مریضی ... نیاز به تجدید قوا داری ... لج نکن عزیزم ... دیگه هم از جات بلند نشو ... من اینجا هستم ... فقط کافیه لب تر کنی ، هر چی بخوای برات میارم »
دلم هری پایین ریخت ... طپید ... قفسه سینه ام نه از نزدیکی اون که از حرص زیاد ، بالا و پایین شد ... : « اگه بچه ام رو بخوام چی ؟ برام برش میگردونی ؟ میاریش ؟ »
سرش رو پایین انداخت ... لب گزید ... آروم به داخل اتاق سُرَم داد ... : « بچه نشو شری ... در این مورد هنوز زوده حرف بزنیم ... فعلا ریکاوری کن ... همونطور که خودت میخواستی ... من نه شوهر ... من یه دوست ، من یه پرستار ... خوب ... قبول ؟ » جواب ندادم ... سکوتم رو به رضا ترجمه کرد : « آفرین دختر خوب ... بیا تو تختت ، اینجا برات بهتره ... از جا بلند نشو ... اول این آب میوه رو بخور که ساعت داروهات نگذره ... آنتی بیوتیکه باید سر ساعت بگیریش ... بعدشم برات سوپ درست کردم ... باید بخوریش ... با بدبختی درستش کردم ... من که بلد نیستم ... افشید خواست کمکم کنه ، نذاشتم ... خواستم خودم درست کنم ... با دقت و وسواس ... بخور بگو به به ، چه دست پختی داره این سامی ما ... جون تو خودم هم نمیدونستم اینقد دستپختم خوبه ... »
از بی مزه گیهاش لبخند به لبم نمینشست .. اشتها نداشتم ... دهنم مزه خون میداد ... طعم خون حالم رو بدتر میکرد ... اون میخواست مدارا کنه ... منکه مجبور نبودم مثل اون باشم ... من تازه مقصر اصلی رو پیدا کرده بودم ... بی صدا داروها رو به دهان گذاشتم ... آب پرتقال رو جرعه جرعه به گلو بد طعم شورم کشیدم ... بدتر شد ... حالم بدتر شد ... به محض اینکه قرصها پایین رفت ، دستش رو با لیوان پس زدم ... دوباره خروشیدم ... حمله کردم ... تازیانه زدم : « چرا کلید اتاق من رو برداشتی ... چرا دست به وسایل خصوصی من زدی ؟ چرا تو کارهای شخصی من دخالت میکنی ... تو دیگه پدر هیچکی نیستی ... من دیگه با تو هیچ نسبتی ندارم ... چرا درک نمیکنی که حالم از تو بیشتر از همه بهم میخوره ؟ »
لیوان رو با طمانینه رو عسلی گذاشت ... سشوار رو به برق زد ، با دست منو به سمت چپ برگردوند ... با برس ، آروم موهام رو شونه زد و سشوار کشید ... نرم کننده بعد از حمام زد ، شونه کشید و باز سشوار کرد ... این همه مهربونی قلنبه شده تازه ظهورش ، بیشتر اذیتم میکرد ... حالم مساعد این عاشقانه ها نبود ... تو فکر هر چی بودم جز عاشقانه های امیر سام ... خنده دار بود ... تا دو روز پیش ازم متنفر بود ... ناز کشیم رو نمیکرد ... بهم میگفت ناز خرکی نیا ... اما حالا ... بعینه نازهای خرکی کیلو کیلوم رو به دل میخرید ... به من میگفت عشقم ... من از کی عشقش شدم ؟ کی که خودم هم نفهمیدم ؟ مثل اینکه ضربه های بادیگاردهای مقدم رو ملاجش اثر گذاشته بود ... کاشکی اون وقتا میخورد ... اونوقتا که من تشنه یه توجه کوچیکش بودم ... نه الان که حالم بهم میخوره و دلم زیر و رو میشه ... : « تو رو خدا خنده دار نیست ؟ این اخلاقای جدیدت رو میگم ... تا دیروز سایه ام رو با تیر میزدی ... امروز عاشقم شدی ؟ ناز و نوازشم میکنی ... امروز ؟ همین امروز که دیگه به تو محتاج نیستم ... »
فکش منقبض شد ... در همون حدی که از رکاکتهای مقدم منقبض شده بود ... اخم کرد : « امروز عاشقت شدم ؟ ... زیاد فکر نمیکنی ؟ مغزت رو استراحت بدی بهتر نیست ؟ تو الان تو شرایطی نیستی که ... مطمئن باش اخلاق جدیدی از خودم بروز ندادم ... اخلاق خودمه ... خود خودم ... اگه تو امروز میگی محتاج من نیستی ، ولی من امروز داد میزنم که محتاج توام ... تو ... شری تو ... میفهمی ؟ نه از کجا باید بفهمی ؟ زودتر لباسات رو عوض کن و دراز بکش ... بهتره شکمت رو هم ببندی ... من از زن شیکم گنده خوشم نمیاد ... گفته باشم ... کمک خواستی تا یه ربع دیگه هستم ... بعدش باید برم برای خانومم خرید کنم ... ضعیف شده ... نیاز به تقویت داره ... افشید رو میگم بیاد پیشت بمونه ... تو هم فقط استراحت کن ... قبل از رفتن ، سوپت رو بهت میدم ... بهتره زودتر رو فرم بیای ... دوست ندارم اینقدری ضعیف بشی که مالیخولیا بگیری ... » دهنم بسته موند ... این دیگه خیلی پررو بود ... از در بیرونش کنی ، از پنجره داخل میپره ... به در نرسیده برگشت : « آها ... در ضمن ، اون شیر دوش رو برات گذاشتم ، ولی از یکی از دوستام پرسیدم ... اون تجربه داره ... اگه ازش استفاده نکنی بهتره ... همون قرصها رو بخور ... بیچاره تا ازش خواستم ، زودی تهیه اشون کرد و آورد دم در ... بعدا باید ازش تشکر کنی ... اگه خیلی اذیت شدی ، بهتره یه خورده امتحانش کنی ... اگه روت میشه از افشید کمک بگیر ، اگه از اون خجالت میکشی ، بذار خودم بیام کمکت کنم ... » دلم میخواست محکمترین چیزی که میشد با دو دست بلندش کنم ، دم دستم بود تا بکوبم تو سرش ... این همون امیر سام شایسته پررو بود و میموند ... تغییر نمیکنه فقط از حالتی به حالت دیگه در میاد ... دندونام از حرص رو هم فشرده شد ... لباسم رو به سختی به تن کشیدم ... خیلی به خودم فشار آورده بودم ... من زائوهای زیادی دیده بودم ... خودم تجربه نداشتم ، ولی دیده بودم ... دیده بودم که چطور تا ده روز زیر چلشون رو میگیرن و آهسته آهسته راه میبرنشون ... من اینجور نبودم ... شاید چون بچه ای در کار نبود ، حس زائو بودن بهم دست نمیداد ... لباس تن کردن و خم و راست شدن ، سختم بود ، ولی نه اونقدری که مجبور باشم از کسی کمک بخوام ... یه روسری از کشو دراور برداشتم ، دور شیکمم پیچوندم ... بستم ... دراز کش رو تخت با ملافه های تمیز افتادم ... دیگه چیزی برای قایم کردن از امیر سام نداشتم ... همه دار و ندارم براش رو دایره بود ... خجالتم که الحمداله نه اون میکشید نه من ... بسته پد بزرگ بهداشتی ، هنوز گوشه تخت پایین پام بود ... نه اون برش داشته بود نه من ... اینم رو همه اون قایم نکردنیهام ... چه فرقی میکنه دیگه ... خودش خریده ... خودش ببینه هم ، تو اصل مسئله توفیری ایجاد نمیکنه ... پتو رو تا گردن به دور خودم پیچیدم ... دلم برای رو کمر خوابیدن تنگ شده بود ... ولی آرومم نکرد ... دلم برای رو پهلو خوابیدن بیشتر تنگ میشد ... تا چشمام رو بستم ، یاد اتاق پسر کوچولوم افتادم ، همون که افشید در نهایت ظرافت و دقت دکور کرده بود ... دلم هوس دیدنش رو کرد ... از جام با سختی بلند شدم ... ننشسته ، در اتاق به صدا در اومد ... دو تقه به در زد ... : « شری پوشیدی ؟ در رو باز کنم ؟ » خنده ام گرفت ... کلید اتاقم رو برداشته بود ، اجازه هم میگرفت ... صدام از ته گلو بیرون زد : « بیا تو ... »
پا به داخل اتاق گذاشت ... برای لحظاتی همه اون آوار رو سر ریخته ام رو فراموش کردم ... دلم غنج رفت ... ضعف کردم ... اشتهام باز شد ... کنارم نشست ... قاشق تو ظرف سوپ برد ... به دهنم نزدیک کرد ... دهن باز کردم ... مزه گس و خشک دهنم ، یه خورده عوض شد ... راه گلوم با قاشق سوم ، حس کردم باز تر شده ... قاشق قاشق ، کل ظرف رو به خوردم داد ... چقد از آخرین باری که غذا خوردم میگذره ... یادم نیست ... خلا زمان نداره ... من هنوز ساکن خلا ام ... هنوز اسیر محیط هیچه دور و برم هستم ... دور دهنم رو با دستمال پاک کرد ... به آرومی تو تخت دراز کشم کرد ... پتو رو تا گردنم بالا کشید ... ممنونش بودم ... به خودم که نمیتونستم دروغ بگم ... تو ته ته های خودم ، اونو میخواستم ... ولی حسی باعث و بانی این بیتفاوتی بود ... شاید انتقام تموم سختیهایی که از دست تموم دنیا و بیشتر از همه دنیا از اون کشیده بودم ، منو به این سردرگمی و این حس منتقم سفت و سخت سوق میداد ... دلم میخواست باشه و سیبل وار تو تیر رسم قرار بگیره ... باشه و من تموم تازیانه هایی که از روزگار خورده بودم ، رو تن و روح اون امتحان کنم ... این حس آرومم میکرد ... مگه نه که اون مقصر تموم بدبختیای من بود ... پس باید باشه ... باید بمونه و از این همه نفرت ، بهره ببره ... اونهمه مهر فروختم ... الان نوبت نفرته ... عشق اینروزا خریدار نداره ... ارزونتره ... نفرت پر قیمت تره ... ارزشش بیشتره ... تاوان داره ... عشق جبران داره ... نفرت تاوان ... تاوانش رو اون باید بده ...
تو کنج تخت ، چشمش به پد بهداشتی افتاد ... بلندش کرد ... گذاشتش تو کشو بالایی دراور : « میذارمشون اینجا ... یادت باشه ... الان افشید میاد ... زشته ... »
پوزخند زدم : « اونوقت جلو تو چی ؟ زشت نیست ... تو خجالت سرت نمیشه ؟ »
برگشت ... عمیق تو صورتم زل زد ... آه کشید : « از نظر تو زشته ؟ ... شری من شوهرتم ... بهتره منطقی باشی ... تو که از من خجالت نداری ... داری ؟ ... اگه قصدت اینه که منو بکوبی ، بیا این تخت سینه من ، بکوب ... هرچقد دلت میخواد ... من خوشحال هم میشم ... فقط خواهش میکنم ، مثل همیشه خانوم باش ... با وقار ... جلو هر کس و ناکسی منو نکوب ... تو خلوت خودمون هر چی گفتی ... هر چی خواستی ... آخ هم نمیگم ... »
پریدم تو حرفش : « خلوت خودمون ... منو تو چه خلوتی با هم میتونیم داشته باشیم ... یادت نره ... نقش تو تموم شد ... تو دیگه رلی تو زندگی من نداری ... »
خندید ... با صدا خندید : « شوخی نکن شری ... من رل بازی نمیکنم ... من شوهر تو ام ... شاید فکر کردی قرار بود واقعا بعد از دو ماه از تولد اون بیچاره ، تو رو طلاق بدم ؟ ... تو زن من هستی ... میمونی ... تا ابد ... اگه بود ، با اون بچه ... حالا که نیست ... با یادش ... »
خندیدم ... هیستریک خندیدم ... اگرچه آرزوم بودن با اون ... موندن با اون ... زنش بودن بود ... ولی الان دیگه نمیتونستم ... حداقل تو این شرایط نمیتونستم به این یه مورد فکر کنم و دل خوش کنم ... : « به خواب ببینی مهندس ... خواب خرگوشی تعبیر نداره ... »
زل زد تو صورتم ... : « شری ... » مکث کرد ... با لحن آرومتری ادامه داد : « خواهش میکنم بحث پیش نیار ... به خودت فشار نیار ... خودت رو آزار نده ... از هر حرف من بل نگیر ... دلیل جنگ نتراش ... فقط استراحت کن ... خودم نوکرتم ... به خدا نوکرتم »
دلم رفت ... دلم رفت و ظاهرم عوض نشد ... دلم خواست و دندون رو جیگر گذاشتم ... هنوز تو دلم حسی محکمتر بود ... اون مقصره ...
افشید اومد ... حاج خانوم هم باهاش بود ... حاج خانوم بغلم کرد ... مادرانه سرم رو تو سینه اش گرفت ... مادرانه دلداریم داد ... مثل مادرم سر تو سینه اش فرو کردم ... بازم هق هقم رو تو سینه خوش بوش خفه کردم ... خورد ... هق هقم رو خورد . امیر سام هنوز نرفته بود ... ولی مشخص بود رفته خونه خودش ، اینو لباسهای تازه ای که به تن داشت ثابت میکرد ... برای مادر و خواهرش ، میوه و چای آورد ... پذیرایی کرد ... چه کسی ، امیر سام ... حاج خانوم با چشم ، قربون صدقه پسرش رفت : « بیا بشین مامان جان ... زحمت نکش عزیزم ... من الان خونه افشید بودم ، همه چی خوردم ، فقط دلم برای دخترم تنگ شده بود ... » با لبخندی مصنوعی ازش تشکر کردم ... نمیدونم چرا ... ولی همونطور که قبلا بود ، همونطور که ازم خواسته بود ، نخواستم کنفش کنم ... نخواستم خرد شدنش رو ببینم ... نخواستم بی احترامی بهش داشته باشم ... برای همین هم هر چی میپرسید ، در کمال ادب و احترام جوابش رو میدادم ... معلوم بود که ممنون این رفتارم هست ... همیشه بود ... همیشه بخاطر احترامی که جلو دیگران براش قائل میشدم ، برق تشکر رو تو چشماش میدیدم ... در مقابل هم اون سعی میکرد احترام من رو نگه داره ... بجز اون روزهای اول عقد ... اون روزهای سردی زیاد ... همیشه این حالت رو حفظ میکرد حتی جلو حاجی و مامانش ...
یه بلوز سرمه ای سیر پوشیده بود با یه شلوار سرمه ای خوش کُپ ... بهش میومد ... موهاش رو به یه طرف بالا داده بود ... مثل همیشه حالت دار و فشن نبود ... ساده بود ... مثل کارمندای بانک ، منظم و شیک ... تو گوش افشید پچ پچ خفه ای کرد و رو تختم خم شد ... دستی پر نوازش رو پیشونیم کشید و موهای روش رو به طرف گوشم سر داد ... بوسه ای عمیق رو پیشونیم نشوند ... لبخندی به روم پاشید : « عزیزم ، چیز خاصی از بیرون نمیخوای ؟ ... »
دلم میخواست لجاجت کنم ، ولی الان وقتش نبود ... شاید هم از بیرون رفتنش لجم گرفته بود ، اما به روی خودم نیاوردم : « نه مرسی ... فقط لطف کن و یه مقدار میوه و شیرینی بگیر ... کمه شاید مامان یا خاله اینا بیان یه سر اینجا ... فکر نکنم چیزی تو یخچال باشه ... »
لبخندش عمیق تر شد ... از بازی زن و شوهری خوشش اومد : « چشم ... حتما ... فعلا یه خورده هست ، اگه کسی اومد همونا رو استفاده کن ، از سوپر محل گرفتم ... افشید جان زحمتش با شما ... من شاید یه خورده دیر برگردم ... اشکال که نداره ؟ میتونی بمونی پیش شراره تا من برگردم ؟ »
حاج خانوم و افشید تعارف تیکه پاره کردن و من همراه شدم : « نه ، لازم نیست ... من تنهایی هم از پس خودم بر میام ... کاری ندارم تا سامی برگرده ... افشید جان شما هم از کار و زندگیت می افتی ... »
هر دو باز مشغول تیکه پاره کردن تعارفات معمول شدن ... امیر سام باز نگاهی به افشید انداخت و گفت : « افشید جان دیگه تکرار نمیکنم ، حواست که هست » افشید سری به تایید تکون داد و اون رفت ... رفت و از همون لحظه ، دلم تنگ شد ... روند عادتم به اون ، تند بود ... تند تر از قطار سریع السیر ... زود عادت میکردم به بودنش به نزدیک بودنش ، به دوست داشتنش ... با دست پس میزدم و با پا پیش میکشیدم ... بی انصافیه ولی ... یه حسی ... همون حسی که دائم بهم میگفت اون مقصر تموم بدبختیای منه ، باعث میشد با دست پس بزنم و با پا پیش بکشم ... حالا که به نوعی میدونستم اون منو میخواد ... اونی که یه روزی دوست داشتن جز خودش برام مثل یه رویا بود ... هر کس و در آخر اون همه هر کس ، من ... یه رویا بود ... چه زود این رویا رنگ حقیقت گرفت ... چطورش رو نمیدونم ولی حالا ... حتما باید من درد میکشیدم تا اون دوست داشتنش رو از گاوصندوق احساسات مدفون شده اش بیرون بکشه ؟ با یه قربونی کوچیک کم حجم ؟ حالا که فهمیدن این موضوع آخرین موضوع مورد توجه من بود ... و بزرگترین و تنها ترین موضوع تو مغز من ، همون خلا وجود اون نبض تپنده پر کوبشم بود ؟ هنوز به اعترافاتش تو اون لحظات بحرانی ، وسط اون همه هیجان تکون دهنده ، اعتماد ندارم ... کاشکی اقلا آنی بود و یه خط از اینهمه اعتراف رو برام معنی میکرد ... هنوز فرصت نکردم این خبر بد رو به گوشش برسونم ... اصلا چرا باید این کار رو بکنم ؟ چرا باید دل عزیزترین دوستم رو هم مثل دل خودم پر خون کنم ؟ ... چشمام رو از هم باز کردم ... حاج خانوم ، خانومانه زیر نظرم داشت ... شاید احساسات من رو درک میکرد ... شاید یه ذره میدونست چی تو دلم میگذره ... لب که باز کرد ، شایدها قوی تر شد : « عروسکم ... غصه نخوریها ... نه خدا بخیله نه تو ناتوان ... وقت هست ... هنوزم وقت هست ... یه روزی ، یه سالی ، ایشالا تموم اینهمه سختیها ، اینهمه غصه ها آب میشن ... یه روزی که صاحب بچه بشین ... این بچه رو هم به خاطرهاتون میچسبونین ... یادش کمتر آزارتون میده ... قول میدم بهت ... سام هم داغونه ... اونم قد تو غصه داره ... اینجور نگاش نکن ... بچه ام عادت کرده بود ... شیکم خودش رو برای بچه ات صابون زده بود ... دلش میخواست تو رو خوشحال ببینه ... دلش میخواست کوه غم رو شونه هات رو به دوش بکشه ... نشد ، قسمت نبود ... خواست خدا بود ... اون خواست و گرفت ... حکمتی تو کارش بوده ... منو تو از حکمتش غافلیم ... برامون قابل درک نیست ... ولی اون کارش رو بلده ... خودش میده ، خودش هم میگیره ... »
حرفاش آرومم نمیکرد ... بی منطق شده بودم ... حرف حساب به گوشم نمیرفت ... نمیتونستم درک کنم ... نمیشه درک کنم ... مگه میشه یه روزی این بچه رو فراموش کنم ... کاری ندارم که باباش کی بود و چه جایگاهی تو زندگی من داشت ... ولی خودش که بود ... از امحاء و احشاء من بود ... نفسم بود ... نبض به نبض ...
حاج خانوم دو ساعت موند و رفت ... غذا درست کرد ... خوشایند بود برام ... تو خونه من ، زنی که مادر شوهرم بود ... اون لحظه ، درکم فقط رو همون نکته زوم شده بود ... مادر شوهرم ... خواهر شوهرم ... شوهرم ... نذاشتم این حسها تو خلا دور و برم راه پیدا کنن ... عجیب بود که از لحظه خروج سام ، اشکام دوباره راه گونه هام رو پیدا کردن ... تلاش افشید برای ساکت کردنم برای خشکوندن اشکهام ، بی نتیجه موند ... صبح بود ... عصر شد ... غروب شد ... غروب به شب کشیده شد که تک زنگی به صدا دراومد و امیر سام پا به خونه گذاشت ... تا بیاد خاله اومد ... کاچی درست کرده بود ... میگفت مقویه ... تو الان عزاداری ، حالیت نیست ... ولی چارصبا دیگه باید بازم بزایی ... بزور به خوردم داد ... ماما هم اومد ... بابا هم اومد ... هر چی کرد برم خونه ، زیر نظر ماما ، نه افشید گذاشت ، نه من خواستم ... ماما هم مخالف بود ... عمدا راه به راه میگفت : « حاجی شما غصه اش رو نخور ... شوهرش هست ، از منو شما بیشتر به فکرشه ... »
بابا پوزخند میزد ... معنی پوزخندش پر واضح مسلم بود : « کدوم شوهر ؟ همونی که یکی دو ماه دیگه طلاقش میده ؟ » ولی دندون به دهن گرفته بود ... شاید نمیخواست کاسه کوزه ها بازم تو سرش خورد بشه ... سکوت بهترین روش فرافکنی بود ... خاله تا بابا رسید دو سه تا تیکه گنده بهش انداخت و با سه من اخم و قهر رفت ... خوب میدونم چشم دیدن بابا رو نداره ...
امیر سام که رسید ، با ماما پچ پچ کرد ... اخم ماما باز نمیشد ... اشک میریخت ، یواشکی هی با هم از اتاق بیرون میرفتن و بر که میگشتن ، چشمای ماما سرخ تر شده بود اخمای سام پر تر ... بازم جواب سوالاش رو محترمانه دادم ... ولی همینکه ماما و بابا و افشید پا از خونه بریدن ، زدم تو برجکش : « مرسی مهندس ... لطف کردین ... زحمت کشیدین ... شما دیگه خسته شدین ، از کار و زندگی هم افتادین ... میتونین برین آپارتمان خودتون برای استراحت ... منم خسته ام میخوام بخوابم ... کلید اتاق منو هم لطفا بدین » تموم مدت سخنرانی من ، پوزخند به لب داشت ... دو دستش رو به پشت کمر جمع کرده بود و به دیوار تکیه داده بود و با پوزخندی غلیظ به حرفام گوش میداد ...
با آخرین حرفم به خنده افتاد ، اینقدری که به سرفه افتاد ... عاقبت دهن باز کرد : « شری میدونی ... تو منو پیر نمیکنی ... دختر تو چقد شوخی ... آخه دختر خوب من کجا برم ؟ کار و زندگی من یه عمره تویی ... یه عمره میفهمی ؟ کلید اتاقت رو نمیدم ، از صرافتش بیفت ... باید بهت سر بزنم و خیالم ازت راحت باشه ... ولی قول میدم دیگه بی اجازه ات به اتاقت پا نذارم ... آخه تو خیلی دم دمی مزاجی ، میترسم ، میترسم کلید بهت بدم ، در بروم ببندی ... شانس آوردم دربون بهشت نیستی ، وگرنه محال ممکن بود ، بهشت که سهله ... تو جهنم هم راهم بدی ... شامت آماده ست ... منم از سر صبح هیچی نخوردم ، بیارم با هم بخوریم ... » یه جوری نگاش کردم که نمیدونم چی برداشت کرد : « میارم ... »
شام رو آورد ... واسه من بازم سوپ ... یه سوپ خوش مزه ... واسه خودش ، ساندویچ مرغ ... بازم حاج خانوم درک کرده بود ... یه چی برای پسرش پخته بود که به دل نکشم ... دستش درد نکنه ولی هم به کام من ، هم سام ، زهر شد ... نمیدونم تو یه لحظه چی شد که نصف و نیمه های غذا چشم تو چشم شدیم ... همون لحظه ای که دست برد و روغن زیتون به سالاد شامش اضاف کرد ، با هم چشم تو چشم شدیم ... دلم گرفت ... دل اونم گرفت ... مشخص بود ... دلت که میلرزید ، من با چشام دیدم ، تو زل تابستون ، چقد زمستونه ... اشک تو چشماش جمع شد ، اشک تو چشمام خونه کرد ... نریخت ... فقط خونه کرد ... اما اون از ریزش اشکش ابا نکرد ... ریختشون ... دلش برام به رحم اومده بود ... دلم نخواست فکر کنم بهم ترحم میکنه ... ولی برام قابل لمس نبود ... اون از چی دلش پره ... اون چرا این همه غصه میخوره ؟ فقط بخاطر من ، فقط بخاطر عشقی که میگه از من داره ؟ از کی ؟ از کجا داره ؟ ... بقیه غذا رو سعی کرد تو شوخی های تصنعی به کامم بریزه ... از گلوم پایین نرفت ... وسط گلوم موند ... اینقدی که عق شد و بالا اومد ... در دستشویی رو بستم و هق هقم رو اونجا خالی کردم ... اشکم رو شستم و برگشتم ... نبود ... رفته بود ... کجا ؟ نمیدونم ...
دراز کش شدم ... مخم پر بود ... اینقدی که حتی خودم هم نفهمیدم کی خوابم برد ... از فشار آرومی که به پاهام میومد بیدار شدم ... طبق عادت گذشته که گاهی سر مهربونی داشت و پاهام رو ماساژ میداد ، مچ پام رو به دست گرفته بود و آروم آروم مالش میداد ... دلم گرفت ... هنوزم ورم داشتم ... ولی دردم عمیقتر از آب جمع شده زیر پوست تنم بود ... چشمام رو بستم و تو عمق لذت حضورش بیصدا غرق شدم ... نمیخواستم بفهمه بیدار شدم و بازم مجبور شم از خودم برونمش ... احتیاج داشتم ... ها که ضد حال میزدم بهش ، ولی دروغ چرا ، بازم میخواستم ... میخواستم بهم توجه کنه ... قد تموم بیتوجهی هاش ... کم کم خوابم میبرد و چشمام سنگین میشد که رد بوسه ای آروم رو گونه ام ، هوشیار ترم کرد ... رفت و من بیدار موندم و عطر حضورش رو به ریه کشیدم ...
نمیدونم چقد گذشت ... از دردی که تو سینه ام پیچید بیدار شدم ... سینه هام متورم تر شده بود ... به قول ماما رگ زده بود ... قرصی که برام تهیه کرده بود رو ، با لیوانی آب که کنار تختم بود ، سر کشیدم ... ده دقیقه ای گذشت ، درد آروم نشد ... خواستم از شیر دوش استفاده کنم ... بلد نبودم ... کلنجار رفتم ... چند قطره ای ، نمیدونم چقد ... درجه ها نشون میداد ده میل ، شیر توش جمع شد ... مایعی زرد رنگ و بریده بریده ... سهمیه ای که شاید برای سیر کردن پسر کوچولوم بس بود ... اشکم روون شد ... سهم بچه من الان باید به کجا ریخته میشد ؟ بچه ام الان گرسنه بود ... کجا بود ؟ هنوز تو اون سردخونه سرد و خفه ، تک و تنها مونده بود ؟ قلبم فشرده شد ... شیر دوش رو به دست گرفتم ... باید با اشک و آه تو ظرفشویی خالیش میکردم ... تا صبح بو میکرد ... از جام با رخوت بلند شدم ... سام نبود ... کجا رفته بود ؟ اون که قرار بود اینجا پیش من بمونه ... به گوشه گوشه خونه سرک کشیدم ... نبود ... در اتاق پسر کوچولوم رو باز کردم ... اونجا هم نبود ... پاهام برای داخل رفتن زیادی ضعف داشت ... سست بود ... ولی رفتم ... اختیار با من نبود ... راهی بجز داخل شدن برام نمونده بود ... تک تک وسایل اتاق ، مثل غول درخت سحر آمیز قد کشیدن ... هجوم آوردن ... قصد بلعیدنم رو داشتن ... یه دست لباس ، پوشیده شده ، تو تخت تاشده بود ... برش داشتم ... یادم اومد ... همون لباسی بود که بعد از تولد تنش بود ... این لباس اینجا چی میکرد ؟ کار سام بود ؟ ... قلبم ایستاد ... نفسم حبس شد ... یه تار موی نازک و ظریف تو یقه پیراهن کوچولو ، چسبیده بود ... تنها یادگار من از اون پسر کوچولو ... شیر دوش رو تو همون تخت رها کردم و شاخه نازک مو رو تو دست فشردم ... مثل گرانبهاترین دارایی زندگیم بود ... حکم گنج داشت برام ... با دقت تو یه برگ دستمال کاغذی پیچوندمش ... رو قلبم ، زیر لباس زیرم قرارش دادم ... عزیزترین چیزی بود که به عمرم داشتم ... تیکه های کوچولوی لباس رو برداشتم و تو مشت فشردم و رو قلبم گرفتم ... هق هق خفه ام پر صدا شد ... کنترلش دست خودم نبود ... گریه ام شدت گرفت ... اینقدری گریه کردم که سست شدم ... ضعف کردم ... بوی بدنش ، مملو از بوی کرم چیکویی بود که سام براش خریده بود ... یه روز که از مطب دکتر برمیگشتیم ، از سر خیابون ، از سیسمونی فروشی ای که من دو سه دست لباس براش خریدم ، اینو خریده بود ... دلم برای هر دوشون پر کشید ... اونی که میخواستمش و نداشتمش ... و اونی که میخواستمش و داشتمش و پسش میزدم ... عمر هرچی جز عشق ، مثل عمر کوتاهه ... زمزمه کردم : « کجایی تو مامان ... چرا دیگه نمیکوبی ؟ چرا ضربه هات آرومم نمیکنه » هق هقم شدت گرفت ... خم شده بودم و مچاله تو خودم ... دستی شونه هام رو لمس کرد ... با این دست آشنا بودم ... برنگشتم ، فقط هق هقم رو خفه کردم : « سامی ، بچه ام ... بچه ام چی شد ؟ چرا پر کشید و رفت ... چرا ؟ آخه مگه کجای این دنیای بزرگ رو گرفته بود ... چرا منو به حضورش عادت داد و رفت ؟ » تو دلم نالیدم : « مثل تو که میخوای عادتم بدی و بری ... زبون میزنی نمیرم ولی همه داشته هایی که میتونستم داشته باشمشون و مال خودم بودن ، همه رفتن ، میدونم یه روز تو هم میری ، این طبیعت منه » بازم هق زدم ... کنارم زانو زد ... سرم رو رو سینه اش گرفت ... عجیب به این حالت عادت داشتم ... بی تجربه ، عادت داشتم ... انگار یه عمر بود که جای سرم رو تخت سینه اش بود ... گرم و امن ... پر از آرامش ... نالیدم : « سامی »
صداش گرفته بود : « جونم »
دلم باز زیر و رو شد : « سامی تو از سر ظهر کجا رفته بودی ؟ »
سرم رو بیشتر به سینه فشرد : « یه سر رفتم شرکت ... کار داشتم ... تو که نیستی ، کار منم زیاده ... طول کشید »
سرم رو از تخت سینه اش بلند نکردم ... فقط چشم چرخوندم و تو چشماش زل زدم ... دروغ میگفت ... هاله زرد رنگ چشماش کدر شده بود ... : « راستش رو بگو ... چرا اون لباس رو پوشیده بودی ... بگو ... تو رو خدا ... »
طفره میرفت ... مطمئن بودم : « جای خاصی نبودم ... خودت رو با افکار مخرب آزار نده ... »
نمیخواست بگه ... میدونستم که نمیگه ... اونچه که حسم میگفت ... اونچه که حس ششمم داد میزد ... اونچه که ذهنم پسش میزد ... زبون اون هم پس میزد ... روش خودش رو در پیش گرفتم ... : « جاش خوبه ؟ منم میبری ؟ قول میدی منم ببری ؟ »
آه کشید ... به هدف زده بودم ... : « آره خوبه ... از جای منو تو بهتره ... » سرم رو از سینه اش جدا کرد ... دو دستش رو دو طرف صورتم گذاشت ، صورتم رو تو دو دست جمع کرد و سرم رو بالا گرفت ... زل زد تو نی نی چشمام : « شراره ... قسم میخورم ... قسم میخورم فراموش کنی ... بخدا من مقصر نیستم ... من دوستش داشتم ... مگه میشد جزئی از تو باشه نخوامش ؟ مگه میشد نبضش زیر دستام بکوبه و نخوامش ؟ حتی اگه ... من اونو فقط بخاطر تو میخواستم ... قسم خورده بودم در حقش خوب باشم ... یه بابای خوب ... بخاطر تو که خوبترینِ زندگیمی ... باور کن من نخواستم ریسک کنیم ... نخواستم ... نمیدونستم ... دکتر منو مطمئن کرد ... اگه یه درصد احتمال خطر میداد ، یه لحظه صبر نمیکردم حتی اگه تو راضی به عمل نبودی ... ولی باور کن فکرش رو نمیکردم ... میدونم بهت سخت میگرفتم ... دلم پر بود ... دلم از تو و از این دنیا پر بود ... دلم از حقی که ازم گرفته بودی ... ازم گرفته بودن و دستم بهش دیر رسیده بود ، پر بود ... شری ... » مکث کرد ... بلند شد ... دستم رو به دست گرفت ... کشوندم بالا ... کشون کشون بی هیچ حرفی ، منو دنبال خودش کشوند ... از تو کتابخونه قرآنم رو بیرون کشید ... دست روش گذاشت : « شری ... به ، آیه به آیه این کتاب قسم ... من نمیخواستم اینجور بشه ... من فقط میخواستم فرصت بیشتری از تو بگیرم ... فرصت خنک کردن دلم رو ... فرصت کنار اومدن با اون بچه رو ... بچه ای که ذره ذره تو روحم رخنه کرد ... جزء وجود خودم شد ... فکر کردم میخوای زودتر از شرم راحت شی ... نمیخواستم زودتر از شرم راحت شی ... نمیخواستم به این آسونی ، حالا ... حالا که خدا ما رو به وسیله این بچه ، سر راه هم قرار داده بود ... بوسیله بدنیا اومدنش از هم سوا کنه ... شری من برای تو رو داشتن کم نکشیدم ... کم رنگ عوض نکردم ... کم حرف نخوردم ... کم عذاب نکشیدم ... من تو رو میخوام ... حتی اگه یه عمر بچه دار نمیشدی ... من بازم میخواستمت ... گاه و بیگاه میدیدم باهام راه میای ... به دلم ساز میزنی ... با دلم میرقصی ... خوش بودم به همون ... به ضربه های تند قلبت ... من تو رو به خودم عادت میدادم ... غافل از اینکه هرسمون به هم عادت میکنیم ... این برای من بد نبود ... برای هرسمون خوب بود ... قسم میخورم من با همین دستا ، قصدم تزریق عشق بود ... به تو و اون بچه ... باور کن ... من نفرت نمیخواستم ... ولی داشتم ... یه حسی منو به این نفرت میکشوند ... نه از تو ، نه از اون بچه ... که از روزگار نفرت داشتم ... از فرصتهایی که به سادگی یه پلک زدن از دستم رفته بود ... نبض که میزد ... با هر ضربه ، منو یاد اون از دست رفته هام ... اون فرصتها ... اون بدبختیها مینداخت ... دوسش داشتم ... دوست داشتم لمسش کنم ... ولی در عین حال ، همزمان با اون حس خوشایند ... اون تجربه شیرین ، یه حسی به قلبم چنگ مینداخت ... نفرت رو تو دلم پر میکرد ... نه از تو ... نه از اون بچه ... از هر چی جز شما دوتا ... »
ظرفیتم پر بود ... این حسه منه ... این همون حسیه که منو به نفرت مینشونه ... همون حسی که منم الان دارم تجربه اش میکنم ... همون احساس پر نفرت ... شاید اونم تو اون برهه ، مسبب و مقصری پیدا کرده بود ... زبونم بی اختیار چرخید : « ولی من دیگه تو رو نمیخوام ... نمیتونم ببخشمت ... هر چی که قسم بخوری بی تقصیری ... یه روزی خواستمت ... فکر نمیکردم تو هم بخوایم ، ولی خواستمت ... تموم قلب من پر شده بود از تو ... از تو و اون بچه ... اون که نموند ... تو رو هم من نمیخوام ... نمیتونم بخوامت ... باور کن ... تا وقتی که بدونم میتونستم تلاش کنم و بچه ام رو زنده نگه دارم و میشد و تو نذاشتی ... تا اون وقت نمیتونم بخوامت ... سعی نکن دلم رو پر خون کنی ... اگه هنوز هم منو میخوای ، دست از سرم بردار ... بذار به حال خودم باشم ... » دلت که میلرزید ، من با چشام دیدم ... تو زل تابستون ، چقد زمستونه ...
دلش لرزید ... دیدم ... زردی تو چشماش تکون تکون میخورد ... نی میزد ... قلبش دل میزد ... سرم رو با خشونت به سینه اش چسبوند : « بس کن شری ... تموم روزهای گذشته رو بس کن ... »
نمیتونم بس کنم ... هر چی اون از عشق میگه ، من سخت تر میشم ... عادت کردم ... به همون امیر سام سرد و خشن عادت کردم ... به همونی که با مهربونی سر جنگ داشت ... سینه ام رو صاف کردم : « فردا منو ببر سر قبر بچه ام ... ما در اسرع وقت طلاق میگیریم ... حرفم تموم ... » خودم رو از سینه پر کوبشش جدا کردم ... آب بینیم رو پر صدا بالا کشیدم : « شب بخیر »
صبح شده نشده ، هنوز پلک نزده بودم که صدای زنگ آپارتمان هوشیارم کرد ... صداهایی ریز از تو سالن به گوشم میخورد ... سام بود ... واضح بود که تو خونه ست ، ولی کی اینموقع صبح اومده ... مثل اینکه با اومدنش ، رفت و آمد به خونه منم زیاد شده ... سرم سنگین بود ... از بیخوابی ... از زار زدنهای بیپایانم ... از حرفی که تو دهنم نموند و بی اختیار راه به بیرون برد ... از ترس رها شدنم توسط سام ... تا اون ساعت بی پلک رو هم گذاشتن ، تو حجم زیر سرم ... بالش خیس کردم و زار زدم ... این چه رسمیه که میسوزونمش و خودم بیشتر میسوزم ؟ ... خواستم ببینم کی اومده ... کنجکاو شدم ... ساعت یه ربع به شیش مونده بود ... هنوز برای آنتی بیوتیکم یه ربع وقت بود ... بی هوا بلند شدم ... زیر دلم از این بی احتیاطی تیر کشید ... مهم نیست ... مهم اون چیزاییه که از دست دادم و اون چیزایی که خودم دارم با دستای خودم تیشه به ریشه شون میزنم ... عشق سام و حضورش تو زندگیم .
لرز به تنم نشسته بود ... پتوی بهاره ای که پایین پام رو تخت جمع شده بود رو ، شنل وار به دوش گرفتم ... آروم آروم و پاورچین از در نیمه باز اتاق گذشتم ... در رو باز میذاشت ... هر دو شبی که تو خونه من گذرونده بود ، در رو باز میذاشت ... شاید میخواست گاه و بیگاه سر زدنهاش منو بیدار نکنه ... آروم آروم به سالن ، به منبع پچ پچ ها نزدیک شدم ... صدای سام بود : « بهش فشار اومده ... خیلی ... داغونه ... دلم نیومد بهش بگم نتیجه پزشکی قانونی ، یه سهل انگاریه پرستاریه ... یه کم کاری ... بچه اش زنده میموند ... فقط اگه آب دهنش رو با دقت بیشتری خالی میکردن ... نتیجه پزشکی قانونی اینو میگه ... بذاق و خلط تو دهن بچه رو خوب پمپاژ نکردن ... تو خواب ، آب دهنش به گلوش پریده ... به همین سادگی ... برام مهم نیست منو مقصر این بلا بدونه ... همینکه فکر کنه مرگ بچه اش ، بخاطر پاره شدن کیسه آبش که منم به نوعی توش مقصرم ، بوده ، کافیه ... بذار با انتقام گرفتن از من ، خودش رو سبک کنه ... امروز با کل پرسنل درگیر شدم ... تموم کشیک اون روز رو شکایت کردم ... تا پدرشون رو در نیارم ، ولشون نمیکنم ... برام صد و ده خبر کردن ... گرد و خاک کردم ... آخرش گفتن جنازه رو تحویل نمیدن ... دو ساعت تو کلانتری آب خنک نوش جان کردم ... بخاطر مشتی که تو صورت رئیس بیمارستان زدم ... پرونده من سنگین نیست ... ولی مال اونا حالا حالاها کار داره ... آبروی بیمارستانشون رو میبرم ... بابک با سند آزادم کرد ... اون دو تا پرستار کشیک هم با سند آزادن ... یکشنبه هفته آینده ، دادگاه پزشکی دارن ... سلامتی بچه ، طبق شهادت پزشک اطفال و دکتر زنان و زایمان ، ده از ده بود ... این منو میسوزونه ... شما چیکار کردی با اون پیر سگ ؟ »
صدا برام آشنا بود ... تقریبا همه کسم بود : « من از روش خودش همیشه پیش میرم ... میدونی که شکایت چاره کار اون نیست ... با چند تا رفقای قدیم ، به خاک سیاه نشوندمش ... براش دون پاشیدم ، تموم سرمایه اش رو جایی سرمایه گذاری کرد ، که تا سه روز دیگه هیچی جز خاکسترش ازش نمیمونه ... میدونی که مخ اقتصادیش زیر صفره ... از مخبراش برای نفوذ تو بازار بورس استفاده میکنه ... مخش رو که آک نگه میداره برای کثافت کاری ... مخبراش دیروز بعدازظهر ، اطلاعات غلط بهش رسوندن ... تو بورس اشتباه ، کل سرمایه اش رو به آب داد ... همه از کفش رفت ... هنوز صداش در نیومده ... فردا صبح روزنامه ها رو بخون ... کل سرمایه اش خاکستر شده ست ... تا بیاد دوباره رو پا بلند شه ... از این زالو ، جز خون کثیف خودش هیچی نمونده ... فردا بعد از ظهر ، سر از آی سی یو در میاره ... میگی نه ، صبر کن و ببین ... »
« دمت گرم بابا ... این که سرطان نمیگیره یه امتی از دستش راحت شن ... شاید سکته کنه و برای مال دنیا ، هیکل نجسش رو از این دنیا بکنه ... امیدوارم آه دل سوخته این دختر رو فقط اون دنیا ، خدا سر پل صراط ازش بگیره ... وگرنه همچی کسایی جون صد سگ پیر رو دارن ... به این راحتیها ، ملت از دستشون خلاص نمیشن ... ولی داغ دلم رو خنک کردم ... از قبرستون مستقیم رفتم کمین اون رضای بی پدر ... بافتمش که حالا حالاها خونه نشین باشه »
« نباید بی گدار به آب بزنی ... اینا زبون دارن ... باید با زبون خودشون حالیشون کنی ... نباید دم به تله شون بدی ... »
« نترس بابا ... فقط در حدی که از اون گنده لاتای باباش خورده بودم ... زدمش ... میدونی که نامردی تو ذات من نیست ... پا گذاشته جای پای بابای مفنگیش ... یه پیزوری شده ، لنگه باباش ... فوتش کنی ، کف زمین باید با کاردک جم شه ... اون روز همه حواسم پی شراره بود ... حالش بد بود ... وگرنه من کسی نیستم که از ضربه سه تا گنده لات خم به ابرو بیارم ... سرش داد زدم ... دست خودم نبود ... طاقتم طاق شده بود ... چند روزی بود که اون لاشخور دم در شرکت کمین کرده بود ... میخواستم یه بهونه پیدا کنم بشونمش تو خونه ... میخواستم نذارم اون روز آخریش کاری که شد ، بشه ... نتونستم ... بازم دیر رسیدم ... حال شراره که بد شد ، مخم هنگ کرد ... اون پیر سگ تو کمین نشسته رو فراموش کردم ... تک و تنها فرستادمش پایین ... به دقیقه نرسیده ، یادم اومد ... ولی دیر شده بود ... شراره رو تنها گیر آورد ... زهرشو ریخت ... منم رضاشو تنها گیر آوردم ... زهرمو ریختم ... دم خونه اون معشوقه جدیدش ... همون که بابک فرستاده بود سر وقتش تا خبرا رو برام بگیره ... در خونه اون ، موچ موچ گیرش انداختم ... اینقد علف کشیده بود که هنوز دود از کلش بلند میشد ... اصلا نفهمید کی زد و چرا زد ... تازگیها شیشه ای شده ... علف میکشه ، پشت بندش شیشه میزنه ... همین روزاست که خدا بخواد ، سنکوب کنه ... علف و مشروب و شیشه ، خشکش کرده ... حیف ... حیفه شراره ... وقتی یادم میفته تموم دار و ندارم رو ، زنم رو ، عشقم رو ، آش و لاش از زیر دست و پای این لاشخور جمع کردم ، به مرز سکته میرسم ... داغونم بابا ، داغون ... »
« غصه نخور ... این مرحله هم تموم میشه ... یادت باشه که الان شراره ، همونطور که باید ، زنته ... یادت باشه که باید زخمهاشو ، چاله چوله هاشو ... پر کنی ... باید جای تموم نداشته هاش رو پر کنی ... شراره الان مثل یه بیمار از کما برگشته ست ... قدرش رو بدون ... یادت نره که روغن ریخته جمع نمیشه ... تو خیلی شانس داشتی که جمعش کردی ... مثل همیشه قوی باش ... تو یه مردی ... تو پسر منی ... از رگ و ریشه من ... پسر حاج احمد شایسته به این سادگیها از پا در نمیاد ... یادت نره ، خون سرهنگ تو بدن تو هم جاریه ... سرهنگ خوب یا بد ، حرفش حرف بود ... رو حرفت بایست ... پشت شراره منو خالی نکن ... ایشالا که پسر خودت ... شما هنوز فرصت دارین ... یه عمر فرصت دارین ... مثل همیشه توکل کن به خدا ... خودش راه پیش پات میذاره ... »
« بابا ... بریدم ... اگه خودش بخواد ... با تموم خواهشم ... بازم نمیتونم رو حرفش حرف بیارم ... میگه منو نمیخواد ... میگه طلاقم بده ... بخواد ، نمیتونم بگم نه ... »
« مرد باشه پسر ... مرد که جوک نمیگه ... مرد که حرف خنده دار نمیزنه ... عشق که تموم نمیشه ... یه دعوای زن و شوهریه ... مقصرش هم خودتی ... چند ماه آزگار دل دخترم رو خون کردی ... تند رفتی بابا ... تند ... چقد بهت گفتم این دختر چینی بند زده ست ... چقد گفتم مرهم نیستی نیش نباش ... اینقد بهش سخت نگیر ... کو گوش شنوا ... »
« دست خودم نبود بابا ... چشمم که بش میفتاد ، یاد تموم بدبختیام می افتادم ... یاد جسم و روح آش و لاشش زیر پای رضا ... »
« استغفرالله ... مگه اون میخواست بیفته زیر پای رضا ؟ اون که مقصر بدبختیای تو نبود ... بود ؟ ... این تو بودی که بی عرضه گری کردی ... اگه اینهمه سماجت الان رو ، ده درصدش رو اون روزا به خرج میدادی ... حالا نه حال و روز تو این بود ، نه اون بیچاره ... شایدم بجای این زایمان ناموفق ، الان پسر خودت ، صحیح و سالم تو بغلت بود ... »
« بابا ... ساعت شیشه ... وقته داروهای شراره ست ... میخوای بیای ببینیش ؟ یا میمونی تا صبح ؟ »
« نه بابا ... الان خواب تو چشمشه ... من نمازم رو میخونم تا قضا نشده ... تو هم به زنت برس ... خدا کریمه ... »
باید عقب گرد میکردم ... ولی فرصتم کم بود ... به سمت اتاق چرخیدم ... دستگیره در رو به دست گرفتم و محکم به هم کوبوندم ... صدا بلند شد ... برای رفع و رجوع عملم ... چند تا سرفه تصنعی کردم ... یه چند تا آخ پر صدا پشت بندش ... سریعتر از جت پرید جلو اتاق : « چی شده شری ؟ حالت خوب نیست ... »
بازم سرفه کردم ... اشاره کردم آب میخوام ... رفت سمت آشپز ... دنبالش راه افتادم ... به طرف سالن نچرخیدم ... عمدا نچرخیدم ... مثل قبل طلبکار غریدم ... : « یه تنگ آب خوب نبود بذاری تو اتاق ؟ نفسم بند اومد ... داشتم خفه میشدم ... »
لیوان پر آبی به دستم داد : « عزیزم ، من که آب بالا سرت گذاشته بودم ... صدام میکردی ... »
« گفتم شاید خوابی ... اتاق تاریک بود ... چراغ روشن نکردم ... آب ندیدم ... ببخشید »
« تو ببخش ... از فردا تو اتاقت میمونم ... »
« دلم ضعف رفت ولی لحن طلبکارم عوض نشد : « که چی اونوقت ؟ لازم نکرده ... همون ... »
بقیه حرف تو دهنم ماسید ... مثلا از حضور بی موقع حاجی ، کپ کرده بودم ... پریدم تو بغلش ... اشکم روون شد ... ریا نبود ... واقعا اشکم روون شد ... سر رو سینه اش گذاشتم : « حاج بابا ... دیدی چی شد ؟ دیدی اینهمه زحمتت به باد رفت ... دیدی پسر کوچولوم قبل از اینکه بغلش کنی رفت ... بیوفایی کرد ؟ بابا کجا بودی ... کجا بودی ببینی دار و ندار دخترت از کفش رفت ... بابا دلم ترکید ... صداشو تو هم شنیدی ؟ »
سرم رو به بغل فشرد ... رو سرم رو بوسید ... منو از خودش جدا کرد ... قطره اشکی که میرفت بچکه رو با سر انگشت گرفت ... به سقف نگاه کرد تا بقیه اشک غیر مجاز تو چشمهاش رو حبس کنه ... لا الله الی اللهی گفت ... دست به پیشونیم کشید و خوند : « اللهم لا اله الا انت العلی العظیم ... ذو السلطان القدیم و المن العظیم و الوجه الکریم ... لا اله الا انت العلی العظیم ولی کلمات التامات و الدعوات المستجابات خل ما اصبح » *** دعای شفای بیمار ، دعایی که روایت است ، جبرئیل به پیامبر اسلام نازل شد و این دعا را به او تعلیم داد تا امام حسن را از بیماری رها کند *** « گریه نکن دخترم ... تقدیر اون بچه این بود ... پیمونه اش همین قد بود ... ایشالا اون دنیا شفاعتت رو میکنه ... حکمت خدا این بود که تو ، تو اون گلوله بارون ... تو اون جهنم مجسم ... بدون کوچکترین امکاناتی زنده بمونی ... و حالا همون حکمت ... همون خواست ، خواسته که بچه تو همین قدر عمر کنه ... خدا سختی کشیده ها رو بیشتر دوست داره ... خدا تو رو بیشتر از بقیه دیده ... صبرت رو نشونه رفته ... صبرت رو به آزمایش گذاشته ... صبر کن ... سحر تو هم یه صبح شفق میدمه ... امیر ... بابا ... داروهای زنت رو بده ... وقتش گذشت ... »
امیر سام به خودش اومد ... چند تا قرص و کپسولی که آماده کرده بود ، با لیوانی آب به سمتم گرفت ... قرصها رو به دهن گذاشتم و آب رو تا ته سر کشیدم ... حاجی استغفرالله ربی و اتوبو الیکی گفت و خم شد مسح پا کشید و راه اتاق پسر کوچولوم رو در پیش گرفت ... امیر سام ، دست دور شونه ام گذاشت و منو به خودش فشرد ... قصد داشت تو تخت دراز کشم کنه ... : « نمیرم تو اتاق ... میخوام بمونم بابا نماز بخونه ، پیشش باشم ... میخوام باش حرف بزنم ... دلم پره ... »
« اگه قابل میدونی ، دل پرتو بریز تو سینه من ... قول میدم سنگ صبور خوبی برات باشم ... »
« تو نه ... حاجی بابا ... من با تو حرفی ندارم ... » دلم از حرف خودم ریش شد
تو چشام زل زد ... استیصال و التماس ، تو چشاش نی زد ... : « پس تا تو با حاجی خلوت داری ، منم برم یه چند تا سنگک خاش خاشی برای صبحونه حاجی بگیرم ... فقط ... هیچی ... »
فقط چی ؟ نگفت ... ولی چشاش فریاد زد ... : « فقط از حاجی نخواه کمکت کنه از من جدا شی ... » چرا اینقد سنگ شدم ... چرا اینقد تند میتازونم ...
دلم سوخت ... هم برای خودم ... هم امیر سام ... من کجای دل امیر سام بودم ؟ کی تو دلش خونه کردم ؟ اینهمه وقت ، انتقام کدوم کار منو ، ازم میگرفت ... به کدامین گناه مجازاتم میکرد ... مستحقش بودم ؟ ... اون الان مستحق اینهمه جلادی من هست ؟ گناه اون چیه ؟ اون تاوان کدوم گناه کرده و نکرده رو پس میده ... تاوان اونهمه تلخی ای که در حقم روا کرده بود ... من چی کرده بودم که اون رو اینهمه تلخ کرده بود ؟ ازدواجم با رضا ؟ مگه من خواستم ... مگه با کتک پای عقد رضا ننشستم ... اگه با رضا ازدواج نمیکردم هم که بازم نصیب اون نمیشدم ... من داشتم سامان رو انتخاب میکردم ... من پای انتخاب سامان ، پام لنگید ... حتی قرار بود حاجی شایسته ، به نوعی کمکم کنه که به سامان برسم ... چطور میشه که بین سامان و رضا ، سام هم گنجونده بشه ؟ اون تو کدوم مرحله از زندگی من ... تو این پازل بی در و پیکر افتاد ؟ اگه حاجی شایسته از عشق سام به من خبر داشت ، چرا میخواست ، به من تو رسیدن به سامان کمک کنه ؟ مامان خودش گفت ... گفت قرار بود حاجی به سامان کمک کنه تا منو اون به هم برسیم ؟ پس سام کجای این ماجرا بود ؟
حاجی نمازش رو تموم کرد ... برگشت تو سالن ... خستگی از قیافه اش میبارید ... تازه از راه رسیده بود ... یعنی اینقد من براش عزیزم که بجای خونه خودش و افشید و سام ، سر از اینجا درآورده ؟ همین کارها رو میکنه که هزار بار ، بابا بودنش رو به پدر خودم ، به حاج منصور افرا ترجیح میدم ... : « حاجی بابا ... حلالم کن که این همه راه کشوندمت اینجا ... خسته ای ... ولی ولم نکردی ... حاجی بابا ... بخدا ممنونتم ... »
پرید تو حرفم : « ممنون من نباش ... من کاره ای نیستم ... من شرمنده روتم ... شرمنده تم که نتونستم کمکی برات باشم ... شرمنده تم که همیشه تو سخت ترین شرایط تو ، در کنارت نبودم ... شرمنده م دخترم ... »
« نگو بابا ... حق پدری رو خوب ادا کردی ... من سهمم از پدری شما ، پر و پیمون دریافت شده ... بدهکارتونم ... تا دنیا دنیاست ، بدهکار اینهمه خوبیهاتونم ... زبونم قاصره ... الکنه ... بابا تو کار خودت رو کردی ... تو زحمتت رو کشیدی ... تو اون لکه ننگ رو از پیشونی من کم رنگ کردی و بعد از اون همه زحمت بیرنگ کردی ... تو نبودی ، من هنوز تو سختی و بی آبرویی خودم دست و پا میزدم ... تو نبودی ، شاید این بچه زنده میموند ... ولی بیهویت میموند ... تو سام رو به زندگی من وارد کردی ... »
« پس تو هم دختری رو در حق من تموم کن ... امیر من رو نشکن ... امیر بخاطر تو خیلی مرارت کشیده ... بیشتر از این بهش سخت نگیر ... شاید عدو گردد سبب خیر ... این اتفاق شوم رو نمیگم به خوش یمنی بگیر ... که تو مرگ شگون نیست ... جون دادن یه بچه بیگناه ، هیچوقت شانس بالا رفتن کسی نمیشه ... ولی تو یه نگاه متفاوت به این مسئله داشته باش ... امیر من ، کم از خودت نداره ... اونم پا به پای تو ، نمیگم بیشتر ... که هم پای تو سختی کشید ... مرحله به مرحله سختی کشید ... پا ازت نبرید مگر زمانی که ناموس غیر شدی ... سختش بود ، اما صبر کرد ... تو به این نرو که چه بلاهایی به سرت آورد ... همه اونها رو از شدت جنونش بدون ... در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن ، شرط اول قدم آنست که مجنون باشی ... امیر من مجنون بود ... اگه تو قبول داشته باشی ... چنان مجلس شادی ای برای جفتتون بگیرم که مثالش رو ندیده باشی ... با این حال ، اگه تو بخوای ... اگه قصدت جدا شدن از امیر من باشه ، رو چشمم ... همونطور که طلاقت رو مثل آب خودن از اون بیغیرت گرفتم ، از امیر خودم هم میگیرم ... »
زبونم لال شد ... گنگ شدم ... من چی میتونستم از حاجی بخوام ؟ چرا زبونم اینقد غریبه ست ؟ یاد کتاب مردان مریخی ، زنان ونوسی افتادم ... احتمالا زبون ما زنها ، هرگز برای هیچ مردی ، خوانا نمیشه ... من فقط دلم میخواد اون حس خرد شده ام رو التیام بدم ... من فقط میخوام هم پام ضجر بکشه ... من فقط میخوام یه عمر عقده رو ، سر عزیزترین کسم خالی کنم ... تو یه کلام ، من فقط دلم مرض داره ... همین ... زبونم بازم ونوسی چرخید ... تموم امیدم به این بود که حاجی آدم دنیا دیده ایه ... اون حتما به این زبون ، ولو دست و پا شیکشته ... آشناست : « نه ... من نمیتونم بعد از اینهمه خوبی ، همچین چیزی رو از شما بخوام ... ولی یه خواهش هم از شما دارم ... منو تو رودربایستی برای قبول سام نذارید ... یادتون نره منو سام تحت چه شرایطی با هم ازدواج کردیم ... یادتون نره ... من سام رو اون زمان به چه چشمی میدیدم ... یادتون نره این ازدواج تحت جبر بود و عقد ما از نظر شرعی ، اونجوری که باید و شاید ، بی شبهه نیست ... من ، الان ، در حال حاضر ، سام رو نمیخوام ... قصدم جدا شدن از اونه ... ولی سام ، اگه منو میخواد ... اگه میخواد منو داشته باشه ... باید سعی خودش رو بکنه ... باید راه نگه داشتن منو پیدا کنه ... خود خودش ... نه مثل قبل با همدستی و تقلبی شما ... نه با کمک مستقیم و غیر مستقیم شما ... »
خندید ... با صدا خندید : « همین ؟ این که خیلی ساده ست ... از الان برو لباس عروسی بدوز برای خودت ... امیر منو دست کم نگیر ... اون حرفه ای تر از ایناست ... مطمئن باش ضربه فنیت میکنه ... »
صداش از پشت سر شاد و پر انرژی اومد : « کی قراره کیو ضربه فنی کنه ؟ »
منو حاجی همزمان به طرف صدا چرخیدیم ... حاجی ته خنده لحظه پیش تو صورتش بود ... من پوست لبم رو میکندم و به این فکر میکردم : « اگه نتونه ضربه فنیم کنه ، چه خاکی باید به سر بریزم ؟ »
حاجی پر صدا خندید ... : « هیچی پسرم ... زنت ادعا داره ... میگه من زور بازوم زیاده ... حریف قدر میخوام ... منم میگم یه حریف قدر برات سراغ دارم که مطمئنم ضربه فنیت میکنه ... »
« زنم ، فیل رو با اون هیکل از کت و کول میندازه ... برو به اون حریف قدرت بگو ... به هیچ نبازه خودشو ... اگه هم خر گازش گرفته که با زن من کل بندازه ، از همین الان اول یه تخت تو بیمارستان رزرو کنه ، بعد بیاد به جنگ با زن من ... خانوم ... شما که هنوز سر پایی ... حاجی بیا صبحونه ت رو بخور که نون خاش خاشی برات خریدم ، گرم گرم ... زن منم امون بده لالاش بدم ... پاشو ، پاشو خانومم ... پاشو بریم بخواب که از کمر افتادی ... بذار رو سفید باشیم ... قوت بگیر ، حریف قدری که حاجی برات سراغ داره رو از کت و کول بندازی ... ما آبرو داریم پیش حاجی ... نذار فردا جار بزنه زنش پهلوون پنبه بود ... »
به لب خندیدم و به دل گریه کردم ... من به ریش نداشتم بخندم اگه قرار باشه حریف قدری چون تو رو از کت و کول بندازم و ضربه فنی کنم ...
به در اتاق که رسیدم ، زودتر از خودم ، سام پرید تو اتاق ... ملافه ام رو با یه ملافه تمیز عوض کرد ... خدا رو شکر مثل قبل ، به گند نکشیده بودمش ... بالشم رو صاف کرد و قبل از اینکه دراز کش بشم ، از دو شونه روبروی خودش ، نگه ام داشت جدی تو چشام خیره شد : « حرفاتو با حاجی زدی ؟ » به نشونه تایید سر تکون دادم ... ادامه داد : « امیدوارم اونقدر مردانه قرار گذاشته باشی که ، فرصت دفاع از خودم رو بهم بدی ... بذار اگه قراره جدا شیم ... مرد و مردونه جدا شیم ... اقلا تا همون دو ماه و نیم دیگه بهم فرصت بده ... بذار تو پایان اون مهلت ، اگه بازم قصدت جدایی بود ، اونوقت جدا شیم ... این قول رو به من میدی ... »
حس کردم آخرین مستمسک همینه ... چاره ای جز قبول ندیدم ... : « باشه ... این دو ماه و نیم رو بخاطر گل روی حاجی بهت فرصت میدم ... ولی از همین الان بدون ، من از حرفم بر نمیگردم ... »