بالاخره با آنی تنها شدم ... نشستم جلوش ... اعتراف خواست ، اعتراف کردم ... به همه چی صاف و صادق گفتم ... صاف و صادق پرسید ، صاف و صادق : « شری ، اینو از کجا یافتی ؟ ... نگفته بودی ؟ حقش بود ضایعت میکردم ، جلو چشم خودش و خواهرش تف تو روت مینداختم ، حالا دیگه با ما هم بله ؟ نامرد ... »
« آنی ، لوس نشو ... منو تو و این حرفا ... نداشتیم که ... خاله زنک شدی ... »
« نه تو شدی ... یواشکی ، چراغ خاموشی ، شوهر کردی ؟ »
« به جون آنی اونطور که تو فکر میکنی نیست ... »
« فعلا که هست ... عاشق پیشه ... گرم ، پر احساس ... شوخ ... خنده رو ... همونی که میخواستی ... کور از خدا چی میخواد ... یه جفت جور ... خدا خواسته برات دیگه ؟ این وسط آنی گور به گور شده ، لولوی کدوم خرمنیه ... »
« دِ اشتباه میکنی گلی ... بخدا اصلا اونی که تو فکرش رو میکنی نیست ... تو این چند ماهی که ندیدمت خیلی اتفاقا افتاد ... نمیخواستم کامت رو تلخ کنم ... تو چه گناهی کرده بودی که هر دم و دقیقه کوله بار بدبختیمو رو سرت آوار کنم ... بچه سر شیر داری ، برات خوب نیست ... اینهمه خبر مهیج بد از بد بدتر ... »
« بله شما حق داری ... دیدم چقد بده ... خدا در کیسه اش رو سفت میکنه ، دلش نمیاد از این بدها راه براه تو چنته ما بذاره ... مدام تو رو مستفیض میکنه ... منم خواستم نداد ... »
« خدا نکنه برای تو از این چیزا بخواد ... بهت که گفتم ... در بدری و بی آبروییم رو برات گفتم ... غیظ و قهر خانواده ام رو برات گفتم .... بعد همه اینا ، یه دفعه ، از کجا ، نمیدونم ؟... از اعماق تاریخ ، خدا فرشته ای بر من آدمیزاد سر تا پا گناه نازل کرد ... جریان حاجی شایسته رو که سر بسته برات گفته بودم ... اینا پسر و دختر همین حاجی شایسته هستن ... نمیدونن ... جریان منو تو رو نمیدونن ... به اصطلاح میخواستن آبرو داری کنن ... نمیخواستن تو از درون این ماجرا با خبر بشی ... »
« چی میگی ؟ یعنی این خوشکله شوهرت نیست ؟ همش پشمه ؟ »
« نه شوهرمه ... اینش راسته ... »
« خو ... پَ چی ؟ چی میگی تو ؟ این صغری کبری چیدنا چیزی رو عوض نمیکنه ... »
« نه جون تو ... صغری کبری نمیچینم ... باید بهت بگم خودت کلاهتو قاضی کن ... حقیقت اینه که ، این همش یه معامله پایاپایه ... اون نام و نشون و مشروعیت به بچه من میده و اونو از چنگ رضا و باباش در میاره برام ... حاجی هم هر چی پوله پروژه هاشه میده به اون باحاش عشق و حال کنه ... همین ... »
« چی ؟ واضح بگو ... بخاطر پول ؟ ... حاجی این وسط چیکارست ؟ چطور اینقد ارج و قرب پیدا کردی ؟ »
« گفتم که از اعماق تاریخ اومده ... حاجی آشنای مامانمه ... زیر جولکی با مامانم همکاره ... دست به خیره ... کارش کمک کردنه ... همونیه که منو بدنیا آورده ... تو اون نیمه شب زیر بمب و بارون ... »
« ولی تو که گفتی خودت با پاهای خودت اومدی تو این دنیا ... »
« نه ... منم تازه فهمیدم ... من با پاهای خودم نیومدم به این دنیا ... من با دستهای حاجی اومدم به این دنیا ... حاجی مامانو سر من زائونده ... اینو به هیچکی نگفتن ... بابا و داداشامو که میشناسی ... این یه رازه ... کسه زیادی ازش خبر نداره ... ماما قبل عقد بهم گفت ... بعدشم که اینهمه زحمت کشید ... طلاقم رو از رضا گرفت ... تموم حق و حقوق رضا از داشتن این بچه رو هم از حلقومش بیرون کشید ... طلاقم رو هم به عقب تر از تاریخ بارداریم ... به قبل از اینکه از خونه حاجی مقدم بزنم بیرون ... به قبل از اینکه بیام پیش تو ، به همون روزا تاریخ زد ، ثبت کرد ... عقدمم به همون سه ماه و ده روز بعد از اون تاریخ ... به قبل از بارداریم ... نمیخواد بچه بزرگ شد ، هیچ علامت سوالی از هویتش ، براش پیش بیاد ... ولی با این کارش ، منو انداخت تو یه هچل بزرگتر ... آنی دارم دیوونه میشم ... »
« چرا ؟ خوب خدا خیرش بده ... هم خودش هم پسرش رو ، دیگه مشکلت چیه ... »
« آخه تو هیچی نمیدونی ... این پسر حاجی ، دیوونه ست ... یه روانی به تمام معنا ... اسکیزوفرنی حاد داره ... »
« دروغ میگی ؟! پسر به این سالمی ، تویی که مشکل داری ... دلت میاد ؟ »
« بخدا راست میگم ... این سینمایی پر جاذبه امروز رو نبین ها ... یه دیوونه به تمام معناست ... روزا مثل خر ازم کار میکشه ... دلش میخواد بزنه شکمم رو پاپیون کنه ... بذارنش با یه لگد ، تو شکمم ، این بچه رو از زندگی ساقط میکنه ... »
« نه ؟! ... بش نمیاد اینقد خطری باشه ... اینقد خشن ... رزمی کاره ؟ ... »
« از این شدیدتر ... به شرفم قسم ... خودم برق نفرت رو از صد فرسخی تو چشماش تشخیص میدم ... ولی عجیبش این نیست ... »
« چیه ؟ ... »
« حس پدرونه شه ... حسی که شب به شب ، سر ساعت دوازده گل میکنه ... هر شب هر شب ، میاد اینجا ، بهت گفتم مهریه ام چیه ؟ »
« نه ... چیه ؟! لابد حاجی سنگ تموم گذاشته نه ، نگو که ترریاردر شدی ... »
« نه خره ... نزدیک بود بشم ... حاجی سنگ تموم گذاشت ... از اون اونچنانیاش ... ولی نخواستم ... تموم مهریه ام ، یه شاخه گل زرد داوودیه ... »
« جدی ؟ »
« به خدا ... باور نمیکنی ، قباله ام رو بیارم ببینی ... »
« چرا اینقد کم ؟ چرا زرد ؟ دیوونه اقلا یه شاخه گل رز صورتی .. یا قرمز ... بابات قبول کرد ؟ »
« بابام حرص خورد ... مهربون شده ... بدبختم کرده ، حالا بابا بودن یادش اومده ... ازم عذرخواهی کرد ... دل برام سوزوند ... ولی بازم چرتکه انداخت ... عاقد که مهریه رو ثبت کرد ... دلم خنک شد ... همه حساب کتابای بابام بهم ریخت ... خالمو بگو ، میخواست خودش رو دار بزنه ... »
« خوب ؟! »
« خوب به جمالت ... هر شب میاد اینجا ... با یه شاخه گل زرد داوودی ... مهریه ام رو پرداخت میکنه ... »
پرید تو حرفم ... : « خاک تو مخت ... عشقی میکنی ها ... مهریه ات رو میده و بله ؟ ... »
« گمشو ... کی میخوای آدم شی آنی ... منحرف ... میاد ولی نه ... از اون بله ها نداره ... جنونش عود میکنه ... چشماش پر نفرت ، دستاش گرم ... پر نوازش ... پدرانه ، شیکمم رو نوازش میکنه ... به قول خودش با پسرش راز و نیاز میکنه ... به قول خودش میخواد پسرش رو به خودش عادت بده ... »
« ایول ... چه رمانتیک ... مگه بده ... »
« آره ... تو نفرت تو چشماش رو ندیدی ... دروغه ... تموم حسش دروغه ... پافشاری میکنه ... تظاهر به عشق پدری داره ... اصلا منو نمیبینه ... جنون داره ... همش چشم میشه ... تمرکز میکنه رو شکمم ... میخواد دیوونه ام کنه ... جای اینکه این بچه رو به خودش عادت بده ، روح منو به بازی میگیره ... دارم دق میکنم ... داره دقم میده ... تو گلوم گیر کرده ... نه میشه هضمش کنم ... نه میشه بالا بیارمش ... بُر خوردم ... تو بازیش بُر خوردم ... داغونم کرده ... قبلنا ، سایه اش رو با تیر میزدم ... خصومتم باهاش حدی نداشت ... الان داغون شدم ... بی هویت شدم ... شدم جریان کلاغه ... نه راه رفتن کبکه رو یاد گرفتم ، نه راه رفتن خودم یادم مونده ... خواستم به بچه ام هویت بدم ، هویت خودم رو هم ازم گرفته ... زودتر از اونچه که باید وا دادم ... شل شدم ... شب به شب ، چشمام به در خشک میشه ... بی صبر میشم ... دلم تند تند میزنه ... محتاج شدم ... گدا شدم ... گدای سر انگشتاش ... باور کن آنی ... »
« اون چی ؟ معلومه عاشقته ... بخدا ... »
« نه دیوونه ... اشتباه نکن ... اون فقط میخواد دل منو خون کنه ... از روز اول میخواست پوز منو بزنه ... الان هم داره پوز میزنه ... میخواد عادتم بده ... میخواد محتاج ببینم ... میخواد زبونم رو کوتاه کنه ... میخواد با یه تیر دو نشون بزنه ... هم منو محو کنه ، هم انتقام از باباش بگیره ... تیشه بده اره بگیر با باباش داره ... همه اینا رو میدونم ، اما بازم دارم وا میدم ... خیلی تند و پر شتاب ... »
« پَ حاجی چی ؟ از قصد و نیتش بی خبره که تو رو دو قبضه حوالش کرده ... »
« نمیدونم ... منم از قصد و نیت حاجی بیخبرم ... حاجی به جورایی دلش آرومه ... عمدا ولمون کرده گذاشتمون وسط میدون جنگ و صلح ... خودش رو گم و گور کرده ... دو هفته ای یه بار میاد اینجا ، ولی تو هیچ کاری دخالت نمیکنه ... میدون رو به جفتمون واگذار کرده ، نشسته کنار گود ... »
« خدا رو چه دیدی ... شاید عاشق بچه ات شد ... شاید خواستش ، بذار بدنیا بیاد ، مهرش به دلش میشینه ... »
« نه ... حسم بهم دروغ نمیگه ... اون هیچوقت عاشقش نمیشه ... ولی چرا این همه اصرار میکنه ؟ اینهمه پافشاری روی حق و حقوق پدرونش ، نمیدونم چرا ، حیرونم ... باور کن حق و حقوق پدر بودنش رو سفت و سخت ، تو قباله آورده که فردای روز زیرش نزنم ... همین دو هفته پیش ، از زبونم در رفت ... دیدم نمیتونم ادامه بدم ... دیدم دارم شل میگیرم ... دیدم دارم وا میدم ... گفتم تا کار از کار نگذشته ، بهتره برم زودتر از موعد وضع حمل کنم ... اونچون قشقرقی به پا کرد که بیا و ببین ... مثل زنا ، زنگ زد به حاجی تهدید کردن که اگه اینکار رو بکنه ، فلان فلانش میکنم ... دهنمو سرویس کرد ... به غلط کردن انداختم ... تا نگم گه خوردم ، دست از سرم بر نداشت ... »
« چه کیس با حالیه ... خوب این که خوبه ... بالاخره اونم وا میده ... الان نه ، یه سال دیگه ... مردا تشنه محبتن ، بهش محبت کن ، رگ خوابشو پیدا کن ... »
لبخندم تلخ شد ... : « چی میگی آنی ؟ با کدوم وقت ؟ بچه که دو ماهه بشه ، من باید از این قید و بند راحتش کنم ... باید تقاضای طلاق بدم ... باید جدا شیم ... »
« تو میخوای یا اون ؟ »
« از اول ، همین قرارمون بود ... اون میخواست ، منم میخواستم ... اون باید بشینه کنار ، من باید تقاضا بدم ... »
« خوب شاید میخواد بهت فرصت بده ... اگه تو تقاضا ندی ، چی میشه ؟ »
« هیچی ... هیچی نمیشه ... تو که نیستی بینمون ... بین منو و اون ، بجز همین نوازشهای نیمه شب هیچی دیگه نیست ... باورت میشه ، این بوسی که امروز تند و سریع رو گونه ام زد ، بار اول بود ... اونم برای حفظ تظاهر ... از سر ریا ؟ »
« از سر تظاهر ، اونم اینقد طبیعی ؟ من باور نمیکنم ... میدونی که من تو این موارد خبره ام ... منو نمیتونه رنگ کنه ... »
« دلم میخواست حرفات راس بود ... بگذریم ... چه خبرا ؟ از هستی خبری نداری ؟ »
« اوه گفتی هستی ... هستی تباه شد ، به فنا رفت ... »
« چطور ؟! »

« اون پسر عموی مامانش یادته که عاشقش بود ... ؟! »
« خوب آره ... قیدشو زد ... پسره هم با همکارش ازدواج کرد ... اونم دندون عشق و عاشقیشو کشید ... »
« با اون آره ... ولی زد و عاشق یکی از دوستای داییش شد ... پسره ، بچه طلاق بود ، خانواده اش قبول نکردن ، ولی هستی لجاجت کرد ... پا فشاری کرد ... با خانواده اش درگیر شد ... »
« خوب آخرش یادمه پسره مخشو زد با هم در برن ، هستی هم هر چی طلا داشت جمع کرد و با هم رفتن ، قید مامان و باباشو هم زد ، بعدم پسره سوء استفاده کرد و طلاها رو به جیب زد و با دختر عمه اش ریخت رو هم ... بعدش رو بگو ؟! »
« هیچی دیگه ... هستی بازم عاشق شد ... یه مدت خیلی طولانی ازش بیخبر بودم ... بعد از اون با یه نفر دیگه آشنا شد ... پسره یه دیوونه به تمام عیاره ... کتک کمترین جواب محبتهای هستی ست ... کی فکر میکرد هستی ای که اینقدر ادعای عقل کلی داشت به اینجا برسه ... ؟ »
« آره خوب ... من که اصلا فکرش رو نمیکردم ... حالا چی ؟ راضیه ؟ »
« راضی ؟ میگم پسره جنون داره ... هستی یه دختر گیرش اومده ... مامان و بابای پسره از هم جدا شدن ... مامانه شوهر کرده بود و وضعش توپ بود ، باباهه هی زنگ میزد و راپورت مامانه رو به پدره میداد ... پسره رو برعلیه مامانش تحریک میکرد ... یه روز که هستی رو دخترش باردار بود ، مامانه میاد سری بهشون بزنه ، پسره هم که از قبلش باباهه آنتریکش کرده بود ، تا مامانه میرسه ، میفته به جون مامانش ، مامانه رو با ضرب شصت و هفت ضربه چاقو میکشه ... »
« ای وای ... راست میگی ؟ »
« بخدا ... هستی که میخواسته جداشون کنه ، اونو هم هل میده ، هستی بیهوش میشه ... وقتی به هوش میاد ، میبینه مامانه رو تیکه تیکه کرده ، خودش رو هم با ضرب چاقو مجروح کرده ... خود زنی کرده بود ... بعد هم به همون صورت مامانش رو ول میکنه و با هستی بیچاره میزنه به کوه ... فرار میکنه ، با باباش تماس میگیره و بهش میگه چیکار کرده ... »
« الان زندانه ؟ »
« نه بابا ... نمیدونم چطوری باباهه نجاتش داده ... باباش دنبال پرونده رو میگیره ، پسره رو آزاد میکنه ... الان هستی بیچاره داره با یه قاتل زندگی میکنه ... »
« دیگه چه زندگی ای ؟ خوب چرا طلاق نمیگیره ؟ »
« مگه جرات داره ؟ شوهرش روانیه ... بخدا یه لحظه که گفتی امیر سام روانیه ، یاد شوهر هستی افتادم ... من اونو دیدم ... دیگه به این پسره بیچاره انگ روانی بودن نزنی ها ... این کجا ، اون شوهر هستی کجا ؟ »
« حالا هستی چیکار میکنه ؟ »
« هیچی ... یه مدت میخواست قید پسره رو بزنه ، پسره تهدیدش کرد ... گفت خودش و دخترش رو آتیش میزنه ... هستی هم ناچار شد ... مونده باهاش ... مثل سگ جون میکنه ... کار میکنه تا شیکم خودش و دخترش و اون پسره قاتل رو سیر کنه ... پسره هم اعصاب درست درمون که نداره ... »
« بیچاره هستی ... چقدر دلم براش سوخت ... خواهرات چطورن ؟ مامانت اینا ؟ »
« ماما که خوبه ... مثل همیشه ... ارد میده ... دخترا هم خوبن ... برای آذین خواستگار اومده ... شاید شوهرش بدیم ... منم که گیر و گرفتار این دو تا پسرم ... ایشالا پسرت بدنیا بیاد ، خودت میفهمی گرفتار یعنی چی ... از خودت و امیر سام بگو ... »
« چی بگم ؟ مثل اینکه باورت نمیشه چیز خاصی نیست ... »
« شری ، نمیتونی منو گول بزنی ... تو تغییر کردی ... این تغییر از کجا اومده ... نمیتونی منکر بشی ، من تو رو خوب میشناسم ... »
« نه آنی منکر نیستم ... غیر از اینکه من وا دادم ... چیز دیگه ای ندارم بگم ... یه عمر نداشتم ... خیلی چیزا رو نداشتم ... توی زندگی مجردی ، توی اون سالهای نکبت ... همیشه میخواستم داشته باشم ... احساسات یه آدم عادی رو داشته باشم ... عاشقی رو تجربه کنم ... نیازهایی که یه عمر سرکوب کردم ... زیر نقاب تعصبات کور ... مگه من تو عمرم با چند نفر از جنس مخالف سر و کار داشتم ؟ مگه چندتا مرد رو میشناختم ؟ یه باره از اون زندگی بسته افتادم تو محیط باز دانشگاه ... داشتم خوب پیش میرفتم ، با سامان خوب پیش میرفتم ... ولی نشد ، نذاشتن که به جایی برسم ... صاف افتادم تو یه رابطه ... رابطه با رضا ... یه شوهر ... قاعدتا باید اونجا دیگه به جایی میرسیدم ... باید یه چیزی میشد ... یه زن ، با رابطه ای باز ... کامل ... لمسی ، حسی ، رمانتیک ... ولی به هیچ جا نرسیدم ... با رضا هم به هیچ جا نرسیدم ... نشد برسم ... باباش نذاشت ، موش دووند ... مثل بختک افتاد رو اون چیزی که باید اتفاق می افتاد بین ما ... خیلی زود گرمی آغوشی که فکر میکردم پیدا کردم رو به سردی گذاشت ... رضا رو از من گرفت ، نذاشت با اون به نیازهایی که میخواستم و محتاجش بودم برسم ... من یه رابطه باز میخوام ... گرمم ... سرد مزاج که نیستم ... دوست دارم ... لمس میخوام ، ناز و نوازش میخوام ، یه رابطه آزاد و تمیز ... با کسی که مال خودمه ... با کسی که مال اونم ... ولی بازم ندارمش ... الان هم ندارم ... چیزی که میخوام رو هیچوقت نداشتم ... بغل صدقه ای نمیخوام ... محبت مدل بچه یتیمی نمیخوام ... الان چی دارم ؟ بازم اونی که میخوام رو ندارم ... به نظرت با امیر سام به کجا میتونم برسم ؟ وقتی که حتی نمیدونم احساسش از این لمسها چیه ؟ وقتی که عشقی نیست ... وقتی که همه چیز موقتیه ... رابطه چه معنایی میتونه داشته باشه ؟ این لمسها خیلی لذت بخشه ... این نوازشهای همیشگی خیلی خوبه ... من دوستشون دارم ... ولی تا کی میتونم داشته باشمشون ؟ چه اعتمادی میتونم به این رابطه داشته باشم ؟ وا دادن خوبه ، ولی برای کی ؟ این خوبه ولی در صورتی که اون هم معتاد این نوازشها شده باشه ... ظاهرش سخت کوشه ... تو این رابطه سخت کوشه ... ولی این نمیتونه تموم ماجرا باشه ... من میترسم ... میترسم از اینکه راه رو به خطا برم ... من الان ، حسرت یه عمر نیاز رو تو دل دارم ... من به عشق لمسی رسیدم ... از حس به اینجا رسیدم ... دوست دارم این تجربه رو ... ولی به نظر تو این عشقه ؟ من از هوس بیزارم ... »
« اشتباه نکن ... هوس جزئی از عشقه ... ولی به تنهایی عشق نمیشه ... دوست داشتن نمیشه ... هوس تنها دوست داشتن رو بوجود نمیاره ... همیشه توی پستوش یه جایی نقطه ای از وجدان درد داره ... خوب ... این خیلی قابل درکه ... تو به چیزهایی که یه عمر ازشون محرم بودی ، به ممنوعه هات رسیدی ، نمیتونی این حجم عظیمی که از احساسات متفاوت به مغزت هجوم آورده رو هضم کنی ... ولی عزیزم ، مگه عشق چیه ؟ اون مدینه فاضله ؟ این که دو نفر بشینن به پای هم ، یه عالمه ماجرای جنجالی پیش بیارن ، آیا به هم برسن آیا نرسن ... بدون هیچ لمسی ... بی هیچ لذتی ... این اون معنای عشقه ؟ عشق جنبه داره ... حسی ، عقلی ، قلبی ... بصری ... عشق رو باید ثابت کرد ... نه اینجوری ، نه از استمساک ... نه از ریاضت کشی ، نه از زندگی بودایی . تو برهه های زمانی ، تو یه عمر زندگی ... عشق رو زمانی میشه ثابت کرد که باهاش روبرو بشی ... مگه تموم عشق اینه که بشینی روبروی کسی که دوستش داری و تو چشماش نگاه کنی ؟ باید اعتماد کنی ، باید ببینی ، باید لمس کنی ، باید فداکاری کنی ، باید بی ریا باشی ... هیچکدوم اینا نیست ، مگر اینکه در شرایط خودش .، وقتی به جایی رسیدی که باید فداکاری کنی ، اگه تونستی بگذری ، از بدترینها بگذری ، یعنی عاشقی ... وقتی وقت دیدن شد ، تونستی ببینی ، وقتی بجای خودت ، بجای تمایلات خودت ، بجای نیاز خودت ، کسی دیگه ، تمایلات اون و نیازهاش رو دیدی ، عاشقی ... وقتی لمس شدی ، لمس کردی ، لذت بردی ، لذت دادی ... عذاب نکشیدی ... وجدان درد نداشتی ، عاشقی ... تو توی کدوم یک از این مراحلی ؟ میتونی ببینیش ؟ میتونی از لمسش لذت ببری ؟ میتونی براش فداکاری کنی ؟ »
« من ، ... من نمیدونم عادت کردم ، نمیدونم خودمو گم کردم ، نمیدونم به دریا رسیدم و شناگر شدم ... نمیدونم چه حسی دارم ... فقط میدونم که از ندیدن به دیدن رسیدم ... خیلی ماه ها کنارش بودم ، متنفر بودم ، نخواستم ببینمش ، هیچ حسی بهش نداشتم ... فکر و ایده ای برای عاشقش بودن نداشتم ... »
« شاید اون داشته ... شاید اون داره با این کار باهات تله پاتی میکنه ... شاید اونو نمیدیدی ، داره وادارت میکنه ببینیش ... شاید اون داره هولت میده ؟ »
« من اینطور فکر نمیکنم ... من زمانی با اون روبرو شدم که یه زنه متاهل بودم ، یه زن باردار متاهل ... هنوز تو قید و بند زندگی با رضا و مشکلاتش بودم ... هنوز دست و پام بسته بود ... در ضمن ، تو اونو نمیشناسی ... با یه برخورد کوتاه نمیتونی از شخصیت مرموز اون دربیاری ... اون برام دقیقا یه گره کوره ... با دندون باز نمیشه ، با دست باز نمیشه ... اصلا نمیخواد باز بشه ... اون فقط به اجبار باباش وارد این رابطه شده ... البته اگه بشه اسمش رو رابطه گذاشت ... »
« من به حرفات اعتمادی ندارم ... نمیتونم درکشون کنم ... من از تو پر تجربه ترم ... چه لزومی داره خودش رو درگیر این رابطه کنه ... چه لزومی داره خودش رو با تو درگیر کنه ... من فکر میکنم اون برنامه ریزی قوی داره ... اون پروژه خودشو داره ... اون برنامه زمانبندی برای خودش تعریف کرده و روی اجرای این برنامه کنترل داره ... عاقله و میدونه که چیکار کنه ... اینو مطمئنم که داره هولت میده ... ولی از اینکه به کجا هولت میده مطمئن نیستم ... چرا میخواد تو رو درگیر کنه ... عاقلانه نیست ... اینکه از روی عداوت این کار رو بکنه عاقلانه نیست ... تو تعریف درستی از اخلاق اون نداری ... چه لزومی داره برای درگیر کردن تو ، خودش رو عذاب بده ؟ باید بگردی و پیامش رو پیدا کنی ... اون با این کارش یه پیام سر بسته داره ... اونو بگرد و پیدا کن ... »
امیر سام ... اون چه پیامی میتونه برای من داشته باشه ؟ از اینهمه عذابی که طی این درگیری لمسی نصیب خودش میکنه ، چه قصدی داره ... هر چی به عقب برمیگردم ، هر چی فکر میکنم ، بجز اون حالتهای تنفر آمیز ، بجز اون تحقیر ها ... نادیده گرفتنهای اجباری ، چیزی به خاطرم نمیاد ... اون فقط میخواد منو درگیر کنه و در پایان از این تراژدی ضربه ای محکمتر از همه ضربه های گذشته به من بزنه ...

اي خدا ، چرا اينقد من خنگم ؟ چرا هيچي از تجزيه و تحليل حاليم نيست ، چرا تحليل رفتاري بلد نيستم ؟ ... چرا آني با چند دقيقه دقت تو رفتار امير سام به اين همه نتيجه ميرسه و من به هيچ ؟ چرا يه خط از نگاه امير سام رو من نميخونم و اون از توش يک کتاب قصه درمياره ؟ ... چرا من هيچ تجربه اي ندارم ؟ ...چطوره که يه عمر ، حالا هرچند کوتاه ، ولي يه عمر جلو چشمامه و من هيچي ازش نميدونم و آني تو يه روز اينهمه چيز ميدونه ؟ ... منم دلم ميخواد بدونم ... دوست دارم نتيجه بگيرم ، مثل همه دختراي ديگه ... شرمم مياد از اينکه مثل دختراي ديگه ، بخوام بدونم ... من حق ندارم مثل هيچ دختر ديگه اي بدونم ، ولي بازم دلم ميخواد ... با هر کي تعارف داشته باشم ، با خودم که ندارم ... دلم ميخواد يه دختر تازه بالغ باشم ... يه دختر مجرد آفتاب مهتاب نديده ... ولي نيستم ... آفتاب مهتاب ديده شدم ... ولي به خودم که دروغ نميتونم بگم ... حس سادگي ، حس شرمهاي دخترانه ، حس نازکردنهاي پر عشوه ... هست ... اما هيچوقت فرصت عرض اندام نداشته ... شب از نیمه های زمستون گذشته ...حالا ميخوام داشته باشم ، حالا ميخوام حس کنم ... مگه من چمه ؟ به قول آني هيچي فقط درد بچه امه ...
صبوریم کمه ، بیقراریم زیاده ... چقدر بیقرارم منه صاف و ساده ... عزیزم چقد سخته دل کندن از تو ، عزیزم چقدر تلخه کام من از تو ...
دلم میخواد فرصت انتخاب داشته باشم ... ندارم ... فرصتهای من سوخت شده ... فرصتهای منو سوخت کردن ، از چنگم درآوردن ... حالا ... امروز ... اینجا ، دلم میخواد اونی باشم که ظاهرا هستم ... تو خونه حاجی شایسته ، دلم میخواد عروس باشم ... به همون شیرینی که نسترن میگفت : « عروس حاجی » ... نیستم ... نه اینکه نیستم ها ، هستم ولی نمیشه بمونم ... حتی اگه معجزه ای بشه و اون عاشق این نبض تپنده پرکوبش بشه ، بازم نمیشه ... نمیشه جواب اینهمه اعتماد ، اینهمه خوبی ، اینهمه فداکاری حاجی رو با خیانت در امانت بدم ... عاشق شم ، عاشق پسرش ...
دل تنگ یعنی تو ، یعنی کنارم باش ... هم بیقرارم کن ، هم بیقرارم باش ... دلتنگ یعنی من ، یعنی تو رو خواستن ...
دلتنگم ... میون این خانواده مهربون دلتنگم ... دلتنگ فرصتهای رفته ... روزهایی که هرگز برنخواهند گشت ... دلتنگ این ساعت ... همین الان ... همین لحظه در میون اینهمه آدمهای خوبی که یه عمر توی لحظه های زندگی من رد پاشون کم رنگ بوده ... حالا میخوام باشه ... قوی ... مثل تموم محبتهای حاج خانوم که قویتر از یه برق فشار قوی ، از دهلیز چپم میگذره و تو رگ و پی ام جاری میشه و من رو لبریز از خواستن میکنه ... دلتنگ محبتهای خواهرانه افشید ، وقتی اینقدر نزدیک به منه و اینقدر صمیمی زن داداش صدام میزنه ... دلتنگم ، دلتنگ اینهمه دخترم گفتهای پر لحن حاجی شایسته ... دلتنگ اون لحن پر ذوق گفتن « عروس منو اذیت نکنین » وقتیکه آنی و امیر سام دست به یکی میکردن برای اذیت کردن و مسخره کردن من ... به راه رفتنم خندیدن ... به بلند شدنم خندیدن ... به سنگینی این حجم پر تپش خندیدن ... دلتنگم ... دل تنگ عزیزم گفتنهای امیر سام توی این جمع صمیمی ... وقتیکه سر میز شام ، با لحن خوش آیندی ازم میخواست از هر غذایی بچشم ... دلتنگ حس مادر شوهر داشتن ... خواهر شوهر داشتن ... زن بودن ... ناز کردن ... دل بردن ... آخ گفتن و نفس بروندن ... نفس گرفتن و نفس دادن ... دلتنگ یعنی تو ، یعنی کنارم باش ... دلتنگ یعنی من ، یعنی تو رو خواستن ...
برخلاف انتظارم ، مثل همه پیش داوریهای غلط گذشته ام ، درمورد همه چی از جمله خونه حاجی شایسته ، امروز فهمیدم که چقدر زندگی کم تجملشون رو دوست دارم . برعکس خونه افشید ... اون آپارتمان بزرگ و دکوراتیو کلاسیک پرطمطراق شاهانه رومی ... پر از نشانه های فرهنگ ایتالیک ... خونه حاجی شایسته ، یه خونه با دکور سنتی اصیل ایرانی با مخده هایی بزرگ تکیه داده به دیوار ... گرم و صمیمانه ... یه خونه متوسط با چهار اتاق خواب و یه سالن و یه پذیرایی ... یه آشپزخونه ساده با وسایلی که همه رنگ و رویی از یه زندگی دور از تجملات ... ساده ، اصیل ، سنتی ... ایرانی ایرانی رو فریاد میزد ... قالیهای لاکی با طرح های سنتی و قالیچه های طرح صحنه شکار ... دیوارکوب های سنتی با طرح هایی از نبرد رستم و سهراب ... آرش کمانگیر ... چایخونه حاجی شایسته که با گبه و مخده های گرد ابریشم بافت و نیم تخت هایی که دور تا دور چایخونه دور یه حوض خونه با یه فواره و پنج آبنما در وسط اون ، محیطی شاعرانه ساخته بودند ... روتختیهای ترمه و اطلس ... قلیون شاه عباسی ... استکانهای کمر باریک دور طلایی و چکاوک و قمری و قناری و مرغ عشقهایی که تو اون محیط دل افروز آواز سر میدادن و قلب و روح آدم رو به بازی میگرفتن .... در تعجبم ، امیر سام با اون روحیه ، چطور در همچین محیطی بزرگ شده ... تو این حیاط باصفا ، گل های رنگارنگ ... با این حجم عظیم روح و احساس ...
برای اولین بار و تنها اولین بار شاهد این اعجاب شگفت انگیز بودم ... برام غیر قابل باور بود ... تصور ناپذیر ... عاشقانه هایی که حاجی شایسته برای حاج خانوم میزد و میخوند ... نوای تاری که از دل بر می اومد و به دل آدم مینشست ... خدای احساس تو چشمهای حاجی شایسته تلالو میکرد ... و اونچه که من ندیدم و آنی دید ... تو چشمای امیر سام ...

من یاد نگرفتم ؛ ندیدم ... بلد نیستم ... یه عمر بین ماما و بابام چشم چرخوندم و یه نصف خط نخوندم ... از کی باید یاد میگرفتم ؟ اولین معلم انسان ، پدر و مادرشه ... وقتی از دیگ اونا بخاری برای من بلند نشه ، از کدوم دیگ باید بخار بلند میشد ؟ حاجی مقدم و اون زن ساده لوح امل بی فرهنگش که تنها خاصیتش از زن بودن ، جمع کردن طلا دور خودش بود و برخ کشیدنش به این و اون ... بدم میاد از زنایی که تنها ایده شون از زن بودن ، پول گرفتن و زاییدنه ... شوهره پول بده ، هر چی خواست و هر چی کرد اشکال نداره ... به این میگن زندگی ؟ یا این کانونی که امروز افتخار دارم مهمونش باشم ؟ اونم به یمن و میمنت حضور آنی . حاج خانوم ، زنی که پول از سر و کولش پارو میزنه ، ولی دلش میخواد عاشقانه زندگی کنه ... ساده و بی ریا ... نه مثل خانواده ی من ، از بیرون ساده و بی زرق و برق ، از تو ، قصر باشکوه و شاهانه ... حاجی شایسته نمیگه ندارم ... همه میدونن داره و میدونن که خیلی داره ، ولی حاج خانوم لزومی نمیبینه که تو خونه جار بزنه داریم ... خیلی داریم ... ولی جار میزنه داریم ... عشق داریم ... خیلی داریم ... اینو من با این همه بی تجربگی هم دیدم ... حس کردم ... بو کشیدم ... خوش بو بود ... متعفن نبود ... پر رنگ و ریا نبود ... همه عمر دلم میخواد توی این چایخونه سنتی بمونم و عشق بگیرم و عشق بدم ... حس خوبی که میونشون هست ...
یه خانواده با اخلاق هر کی به هر کی ... تو این خانواده هر کی خودشه ... حاج خانوم ، همون دختر اشرافی و سرهنگ زاده زمان شاهی که الان زن یه حاج آقاست ... با همون خصوصیات اخلاقی ، میون اینهمه سادگی ... وصله ناجوری که خیلی جوره ... حاجی شایسته ... حاج بابا شایسته من ... فرشته مُنزِل من ... با همون اخلاق شوخ و جدی ... با همون صلابت و شفقت ... با همون رحم و جبر ... با همون قد افراشته و شونه های پهن ... تسبیح به دست ... سر به سجده ... بی ریا ... با چهره نورانی بدون رقص نور جانبی ... بدور از انوار متلالو از چراغهای چپ و راست زوم شده رو چهره ... پر نور و درخشنده ... نور خدایی ... خدا خدا میکنه ... ولی ، بی رنگ و لعاب ... عاشقانه ... با عشقی که لحظه به لحظه به زن و فرزندش میده ... خدا رو عبادت میکنه ... با عاشقانه های پر احساسی که برای حاج خانوم میخونه ، خدا رو عبادت میکنه ... با پیوند آسمانی ای که ارزش براش قائله ، خدا رو عبادت میکنه ... افشید ... دختر حاجی ... چقدر این حجاب بهش میاد ... چقدر چهره زیر چادرش بهش میاد ... چقدر دستهای ظریفی که با انگشتری الماس ظریفتر شده ... با اون دستبند الماس نشون روی دستکشهایی که به دست داره بهش میاد ... حاجی شایسته میگه : « این راهیه که خودش انتخاب کرده ... لا اکراه فی الدین ... اون دلش میخواد اینجور باشه ... اینجور بگرده ... تو ایتالیا هم با همین تیپ میگشت ... دوستاش زمین تا آسمون باهاش فرق دارن ... چه خارجی ، چه ایرانی ... ولی اونها هم با همین تیپ و خصوصیات اونو میخوان ... شوهرش هم همینطور ... محمد عاشق افشیده ... با همین تیپ و با همین سر و وضع ... اون تو ایتالیا عاشق افشید شد ... اینجا ازدواج کردن ... اینجا موندگار شدن ... همه خانواده محمد ساکن آمریکا هستن و محمد برای یه اردوی دانشجویی به ایتالیا اومده بود ... افشید رو دید ... دلش لرزید ... مثل من ... مهشید رو دیدم ، دلم لرزید ... با تموم اختلافهای خانوادگی ای که داشتیم ، خواستمش ... خانواده محمد مثل خود ما هستن ، ولی خانواده مهشید مثل خود ما نبودن ... اختلاف زیاد بود ... از زمین تا آسمون ... ولی به پام نشست ، به پاش نشستم ... هنوز انقلاب نشده بود که گرفتمش ... هنوز انقلاب نشده بود که خودش رو ثابت کرد ... مذهبی نبود ... نشد ... مذهبی بودم ... تکون نخوردم ... این قانون خانواده ماست ... لا اکراه فی الدین ... ولی میدیدم ... تلاش میکرد ... زحمت میکشید که از امیر سام ، نسخه دوم منو تربیت کنه ... نماز تو گوشش میخوند ... براش جایزه میذاشت سر وقت بخونه ... تسبیح به دستش میداد ... قرآن یادش میداد ... از فرهنگ قشر خودش هم متاثرش میکرد ... امیر سام ، میوه عشق ماست ... بهره ما از صبر ... بهره ما از عشق ... بینابین منو مهشید ... نیم از من ، نیم از مهشید ... گله ندارم ... پسرمه ... خود خودش با تموم خصوصیات خوب و بدش ... من برای عقایدش احترام قائلم ... کوچیک بود ، مسجد میرفت ... بزرگتر شد ، دیگه نرفت ... خلاف که نکرد ... نمازش رو خوند ، ولی بی رنگ و لعاب ... جوونیش رو کرد ... دوست دختر گرفت ... هرزگی نکرد ... هرزگی تو ذات آدمه ... تو ذات امیر سام من نیست ... خاصه ... یه عالمه دوست دختر داره ... مثل دوستای پسرش ... افشید هم داشت ... یه عالمه دوستای پسر داشت ... از دانشگاه گرفته تا الان که ازدواج کرده ... نه قایمکی ... نه با هرزگی ... یه دوستی ساده ... همکاراش ... هم دانشکده ایاش ... هنوز هم باهاشون رفت و آمد داره ... با محمد هم دوستن ... آدم هرزه ، هرزه پیدا میکنه ... آدم صاف ، صاف ... دوستای امیر سام ... دخترا رو میگم ... همشون بی رنگ و لعاب باهاش دوستن ... بعضیاشون با شوهر و نامزداشون باهاش دوستن بعضیا مجردن ... فقط باهاش دوستن ... مثل بقیه دوستاش ، بی منظور ... بی شیله پیله ... ولی خوب ، دل پسرم گیره ... نه الان ...که خیلی وقته گیره ... »
دلم رفت ... ضعف کردم ... گیره ... خیلی وقته گیره ... بغض کردم : « الان چی حاجی ؟ ... الانم گیره ؟ با این اوضاع ؟ با این اتفاق ؟ »
چشماش شیشه بود ... بی روح : « هنوزم گیره ... با همین اوضاع ... با تموم این اتفاقا ... »
نفسم برید ... قلبم تیر کشید ... مغزم زوزه کشید ... سوت زد : « مشکلی پیش نمیاد ... بعد از این ؟! ... اون میدونه ؟ وضعیت امیر سام رو میگم ؟ »
لبخند زد ... مهربون ... دلسوزانه ، پدرانه ... پدر من یا امیر سام ؟ نمیدونم ... : « آره ... اونم میدونه ... وضعیت امیر رو میدونه ... نمیدونم مشکلی هست یا نیست ... ولی امیر کار بلده ... خوب میدونه از چه راهی به حقش برسه ... تو نگران اون پدر سوخته هفت خط نباش ... »
من نگران خودمم ... باید باشم ... بی امتیازی ، از هر حس حقارتی ، حقارت بار تره ... من هیچ امتیازی ندارم ... من صفر هم نیستم ... من هیچ هم نیستم ... من همه وجودم بینهایت منفی داره ... من از بی امتیازی پرم ... نه پر نیستم ... دارم ... کلی امتیاز دارم ، ولی همه منفی ... یه مهر طلاق ... یه جوجه تو شیکم ... یه مهر ننگ و بدنامی رو تخت پیشونی ... حتی اگه باز هم آنی خط نگاه امیر سام رو بخونه ... رمانتیک و عاشقانه بخونه ... برای من پر امتیاز بخونه ... دل امیر سام رو به دل من و این نبض تپنده زنجیر کنه ... پیوند ما رو آسمونی بدونه ... مهر اون رو تو دل من و کانال مهر من رو به قلب اون ، به دهلیز چپش ، باز و نامسدود ببینه ... اون دلش گیره ... خیلی وقته که گیره ... مال الان نیست ... یه روز دو روزه نیست ... اونم میدونه ... حتما با همین اوصاف بازم میخوادش ... بازم به پاش میشینه ... اون نخواد ... اون نشینه ... امیر سام که میخوادش ... اون بلده حقش رو از حلقوم سرنوشت بیرون بکشه ... اون بلده ... حرفه ایه ...
بیچاره من ... بیچاره احساسات سرکوب شده من ... بیچاره دل پر خواهش من ... بیچاره قلب بی تجربه من ... بیچاره تموم نیازهای جسمی و روحی من ... بیچاره این همه اعتیاد من به لمس سر انگشتهای امیر سام ...
صداش ، انگار از اعماق زمین بیرون زد ... انگار از میلیاردها سال نوری دور تر ، پر فاصله تر ... تو پستوی این چایخونه سنتی ، میون خلوت من و حاجی شایسته ، فاصله انداخت : « خانومی ، عزیزم ... کجایی شما ؟ ... اینجا با این حاجی دو دوزه باز چی میکنی ؟ حاجی تو این خلوتیا مخ مادام شری ما رو تیلیت نکنی ... به شما جماعت دو دوزه باز اعتمادی نیست ... بلکتم مخ این زن ما رو بزنی ، از سر حسادت ، همین یه ذره عاشقی میون ما رو هم نیست و نابود کنی ، مبادا بی دختر بشی ... نترس دخترت مال خودت ... من کاری با دختر شوما ندارم ... تو رو سر جدت ، مخ
زن منو منفی نکن ... تازه یه خورده مهربون شده ... »
حاجی قهقه زد ... یه پدر سوخته زبون باز گفت و بازم قهقه زد : « نترس ، زنت شیش دونگ مال خودت ... من دارم دختر خودم رو روشن میکنم ، گول سر و تیپ و زبون چرب و نرم آقا گرگا رو نخوره ... دارم براش داستان شنگول منگول تعریف میکنم ... مگه نه دخترم ؟ »
لبخند زدم ... به تظاهر ... با قلب مچاله ... دهلیز چپ و راستم جا عوض کرد ... خونم کثیف شد ... نبضم برگشت ... رگ و پی ام خشک شد ... کبود شدم ... کمرم تیر کشید ... نبض تپنده پر کوبشم لگد پروند گفتم : « آآآآخ »
ظاهرا هول شد ... ظاهرا نگران شد ... ظاهرا دستپاچه شد ... پرید جلو : « چی شد خانومم ؟ درد داری ؟ رنگت پریده ... حاجی چرا حواستو جم نمیکنی ؟ ببین چه رنگی ازش پریده ... خسته شده ... پاشو عزیزم ... پاشو گلم ... بیا بریم یه خورده دراز بکش ، خیلی وقته نشستی ... بهت فشار اومده ... »

خواستم ... خواستم مخالفت کنم ... خواستم بزنم زیر گریه ... خواستم بغضم رو باز کنم ... خواستم بزنم زیر همه مهربونیهای ظاهریش ... نخواستم ... عادت به این همه مهربونی ظاهری رو نخواستم ... نمیخوام ... تحملش رو ندارم ... بغضم پر قدرت تر شد ... دلم بیشتر لرزید ... خواستم بگم دست از سرم بردار ... سرم گیج رفت ... فشارم افتاد ... بازم ضربه زد ... کمرم تیر کشید ... بازم از دهنم دراومد : « آخ » بازم تظاهر کرد ... دست برد زیر بغلم رو چنگ زد ... دستش رو بین سینه هام و شکمم ، تو فرو رفتگی بین دو قوس پر حجم گذاشت ، فشار داد ... قلبم تند تر ، پر صدا تر ، پر خواهش تر ... زد ... بازم ضعف کردم ... کشون کشون ، سلانه سلانه رسیدم در اتاق ... با پا لای در رو تا ته باز کرد ... پا گذاشتم به اتاق ... دستش هنوز بین دو حجم برآمده سینه و شکمم بود ... کف دستش ... صدای قلبم رو از کف دستش حس میکردم ... گامب گامب پر کوبش با تیراژ بالا میزد ... خواستم از تکرار پرصدای قلبم کم کنم ... خواستم آبروی خودم رو محفوظ نگه دارم ... نشد ... قلبم نافرمانی میکرد ... حرف حرف خودش بود و کار خودش رو میکرد ... تند میزد ، با صدا میزد ... صداش کف دست امیر سام بود ... : « سامی ولم کن ... خودم میتونم راه برم ... »
فشار کف دستش بیشتر شد ... صدای قلب من تند تر شد ... آبروم رفت ... حتی بیشتر از اون روز که از سه تا داداشام کتک نوش کردم ... لکه حیض شدم ... حتی بیشتر از اون روز آبروم رفت ... آبروم زیر کف دست امیر سام بود ... توی ضربه به ضربه قلبم ... ولی اون دلش گیره ... خیلی وقته که گیره ... تموم استیصالم یه قطره اشک شد ... چکید ... رو گونه ام لغزید ... آبروم رفت ... پیش امیر سام آبروم رفت ... پته ام رو آب ریخته شد ... مچم ... مچم باز شد ... بازم کمرم تیر کشید ... دستم رو به کمر زدم ... بازم گفتم : « آخ »
نگام کرد ... با فشار دست به جلو هولم داد ... دستش رو چنگ کرد ، مشتش رو فشرد ... تو همون فرو رفتگی بین سینه ها و شکمم فشرد ... چنگ زد ... : « یه کم تحمل کن عزیزم ... اگه مشکل داری ببرمت دکتر ... »
سرد شدم ... سنگ شدم ... من عزیزش نیستم ... من هیچکسش نیستم ... من اصلا کسی نیستم ... اخم کردم ... درشت و پر غیظ : « لازم نیست ... خوب میشم ... امروز زیاد نشستم ، عادت ندارم به نشستن زیاد ... شما میتونی بری ... در ضمن ، آنی تموم ماجرای میون من و شما رو میدونه ... این وسط غریبه ای نیست که به خاطرش بازی کنین و خودتون رو به زحمت بندازین ... من همون مامان پسرتونم ... همون پسری که با تموم وجود ازش متنفرین ... خودتون رو خسته نکنین مهندس ... تا همین جا هم لطف کردین ... لازم نیست با این نمایش مسخره ، از این بیشتر منو خجالت بدین ... »
اخم کرد ... عضلات فکش رو محکم و فشرده کرد ... منقبض ... رگه های طلایی چشماش تو کاسه خون نشست : « من لزومی نمیبینم که برای کسی بازی کنم ... اصولا از کسی واهمه ندارم ... یادت باشه ... من همیشه نگران پسرم هستم ... تو تو قلب من نیستی ... نمیتونی نظر بدی که از کی متنفرم و کی رو دوست دارم ... پس خواهشا نظرت رو برای خودت نگه دار ... از این نازای خرکی هم برای من نیا ... ناز پسرم رو میکشم ... کیلو کیلو میکشم ... ولی بدون ، تو رو هرگز ... »
رو تختی رو عقب کشید ... بالش رو صاف کرد ... با همون کف دستی که تو فرو رفتگی بود ، با یه فشار ، هولم داد رو تخت ... رو پهلو دراز کش شدم ... یه بالش نرم از روی تخت برداشت ... زیر شکمم ... زیر اون حجم برجسته گذاشت ... پاهام رو دراز کرد ... یه پام رو نیمه جمع گذاشت رو بالش ... دردم کمتر شد ... رفت ... برگشت ... یه شیشه روغن بچه جانسون دستش بود ... رو تخت کنارم نشست ... نفسم از این همه نزدیکی بند اومد ... خم شد روم ، بالش رو از زیر سرم کشید بیرون ... زیر سرم تخت شد ... پیراهن نرم و لطیف گل دار گل و گشادی که روی سینه اش کش دوزی شده بود و از زیر سینه آزاد بود ، با چینهای ریز ... زد بالا ... عادت داشتم ... به این کارش عادت داشتم ... دیگه شرم نمیکردم ... دیگه خجالت نمیکشیدم ... شوهرم بود ... با یه عقد دائم ... حتی اگه فرصتم سه ماه و نیم بود ، موقت بود ... بازم بود ... بازم وقت داشتم که اینهمه نوازش رو بچشم و سیر نشم ... نوازشاش مثل آب شوره ... هر چی بچشی سیر نمیشی ، تشنه تر میشی ... عطش میگیری ... گر میگیری ... عطش دارم ... گر گرفتم ... چشمامو بستم ، لذتش رو بو کشیدم ... کف دو دستش رو خیس کرد ... : « مامان جای کرم ، از روغن بچه جانسون برای نرم کردن پوستش استفاده میکنه ... از بو روغن زیتون بدم میاد ... مگه پسر من سالاده که روغن زیتون بش بزنم ... این بوش خوب تره ... »
چشمام بسته بود ... بو میکشیدم ... اینهمه لذت رو بو میکشیدم ... دستش رو شق کرده بود ... با کف دست ، بدون اینکه نوک انگشتاش روی شکمم رو لمس کنه ، چند بار دایره وار روی شکمم کشید ... یه حسی بهم داد ... تا حالا اینجوری حس نگرفته بودم ... چشمام بسته بود ... لذتش رو بو میکشیدم ... به ریه هام ... نوک انگشتاش رو بازم چرب کرد ... بدون اینکه کف دستش به شکمم بخوره ، نوک انگشتاش رو آروم و پر نوازش به پوست کشیده تنم ، کشید ... مور مور شدم ... هر دو خوب بود ... هر دو حس ... هم کف دستش ، هم نوک انگشتاش ... اون آروم میکرد ... این مور مور ... حس میکردم موهای بدنم سیخ شده .. حس جدیدی بود ... لمس جدید ... نداشتم ... این حس رو تا حالا نداشتم ... بازم نوک انگشتش رو چرب کرد ... چشمام بسته بود ... آروم روی لبم کشید ... نوک انگشت کوچیکه دستش رو آروم روی لبم کشید ... : « لبت ترک ترک شده ... این خوبه ... » قفسه سینه ام بالا پایین میشد ... چشمام بسته بود ... لذتم بی محدودیت ... صداش نرم بود ... مثل هیچوقت دیگه : « اینجا اتاق قدیم منه ... هنوزم هست ... » چشمام بسته بود ... نوک انگشتش از رو لبم کنار رفت ... نرم بود ... لبش زودگذر رو لبم افتاد ... نرم بود ... کنترل قلبم دست خودم نبود ... جهنم ، به درک ، دلش گیره ... به جهنم ... منم گیرم ... دلم گیره ... دلم میخواد ... قفسه سینه ام با صدا بالا و پایین میشد ... صداش لاله گوشم رو نوازش میکرد ... نفساش رو گردنم ها میشد : « من بازی بلد نیستم ... بازیگر خوبی نیستم ... گاهی از تو نقشم بیرون میزنم ... خارج میزنم ... جدی میشم ... مثل الانه ... ببخش که از نقشم بیرون زدم ... ببخش که چند ثانیه یادم رفت بابای پسرت باشم ... ببخش که گاهی دلم میخواد بابای پسرت نباشم ... دلم میخواد خودم باشم ... نقش خودم ... همینی که الان هستم ... » چشمام رو باز کردم ... تو گرده های طلایی چشماش غرق شدم ... چشام بی اینکه بخوام رو هم میرفت ... نخورده مستی میکردم ... رندی میکردم ... خماری میکشیدم ... نئشه هم بودم ... دستش رو رو چشمام گذاشت ... لای پلکام رو بست ... بازم لبم ، نرمی لبش رو حس کرد ... تند و زود گذر ... نئشه تر شدم ... لب باز کرد ... نئشگیم پرید : « میرم که راحت باشی ... درد داشتی صدام کن ببرمت دکتر ... نگران آنی هم نباش ... اگه خواست میارمش پیشت ... » درد دارم ... دردم گفتنی نیست ... کمرم نیست ... قلبمه ... تیر میکشه ... تبمه ... گر میگیرم ... گفتنی نیست ... دردم گذری بودن این لذتهاست ... دردم گفتنی نیست ... شب بود خسته بودم ، چشمامو بسته بودم ... خورشید سر زد و من پیشت نشسته بودم ... چشمامو باز کردم ، دیدم ازت خبر نیست ... دیدم برام تو دنیا ، از تو عزیزتر نیست ... با من بمون ... با من بمون ... با من بمون ... با من بمون ... با من بمون

چرا نمیتونم این شخصیت مرموز رو بشناسم ؟ چرا عقلم قد نمیده ؟ قد دیلماجی چشماش قد نمیده ؟ من که همیشه نمره یک کلاس هستم ... من که از هوش کم ندارم ، اگه داشتم که اینهمه درسام خوب نبود ... اینهمه رتبه دانشگاهم عالی نبود ... بهترین دانشگاه با این همه مشکلات درس نمیخوندم ... اینقد خوب زبان یاد نمیگرفتم ... چرا زبون چشمای امیر سام حالیم نیست ... چرا معنی این رفتارای ضد و نقیضش رو نمیفهمم ؟ چرا بعد از اینهمه مهربونی ، بازم سنگ میشه ... پشت هر مهربونیش یه کوه سنگی خوابیده ... لعنت به این دیوار ... لعنت به این آوار ... لعنت به این دیدار ... من زیر آوارم ... دلخونم از چشمات ، ماه پس ابرم ... من کاسه صبرم ، این کاسه لبریزه ...
آنی بیچاره رفت ... بازم نذاشت اونو به ایستگاه قطار برسونم ... چرا ؟! پولاش مهم تر بود ؟ هنوز از صورت وضعیتها یه دونه دیگه مونده ... امروز یکیشون رو نقد کردم بازم طبق معمول چسبوندم به ته حساب بانکیش و چند پله بالاتر کشوندمش ... حسابش پر و پیمون شده ... قیمت بابا دار شدن بچه من خیلی بالاست ... اون روز نمیدونستم که اینهمه خرج رو دست حاجی گذاشتم ... هفت تا صورت وضعیت به قول مهندس باقلوا ... یکی از اون یکی پر قیمت تر ... تموم هزینه خرید متریال رو حاجی از همون سی درصد پیش پرداخت هزینه کرده ... نقشه ها رو در کمال تعجب ، خود تنبلش طراحی کرده و مهندس حسام کشیده ... خودش دوباره اَپروو کرده ... کنترل پروژه و خوردگی رو خودش زحمت کشیده ... نه بابا بچه زحمت هم کشیده ، این منم که به تنبلیاش رسیدم ... شایدم از حضور من بیچاره بیگاری کشیده و بقیه ته مونده کارها رو به من سپرده ... تموم هزینه های کارگری و حقوق و دستمزد رو طبق قرارداد خود حاجی متقبل شده ... هلو بپر تو گلو ، از هر صورت وضعیت شصت و تا شصت و پنج درصد رسید به حساب بانکی مهندس ، پنج تا ده درصد هم موند تا پایان تحویل دائم پروژه ها بعنوان ضمانت حسن انجام کار ... یه قرار داد دیگه مونده که تقریبا تو مرحله بازرسی فنی قرار داره ... به محض اینکه بازرس فنی کارفرما اونو تایید کنه ، کار من شروع میشه و باید صورت وضعیتش رو منهای مبلغ حسن انجام کار ، تنظیم کنم و پول مونده اش رو بگیرم و بریزم به حساب و والسلام ... مرخصیم شروع میشه ... تو این چند هفته خیلی خسته شدم ... روزهای سنگینی و کارهای زیاد و نفس گیر ... خستگیهای پایان ناپذیر ... پیاده رویهای تو پتروشیمی و تو دفاتر ... هوای گرم تابستون و شر شر عرق ... نمکهای معلق تو هوا و عرق پر نمک خوابیده رو پوستم حالم رو بد میکنه ... کاشکی میشد این دفاتر بازرسی فنی رو من نرم ... با این هیکل سنگین ، با این پاهای ورم کرده ... بیشتر از سر ترحم کارم رو زود راه می اندازن ... گاهی فکر میکنم این مهندس رو نمیشناسم ... اصلا نمیشناسم ... این محیط به هیچ وجه مناسب حال یه زن نیست چه برسه به زنی مثل من ، حامله ... سنگین ... ورم کرده ... با این پیاده رویهای طولانی مدت ... اصلا من فکر میکنم تا بحال خودش پا به این جاهایی که من گذاشتم نذاشته ، وگرنه کدوم آدمی که ذره ای بو از انسانیت برده و پا به همچین جاهایی گذاشته ، دلش میاد زنی با وضعیت من رو به این جهنم بفرسته ؟ تو این اختناق هوا ... تو این هوای سنگین از سمها ... آمونیاک معلق تو هوا ... همراه با گرمای سوزان تابستون که انگار داغ ترین تابستون خداست ... نمیدونم چرا اینقدر سنگ شده ... چرا اینقد تحمل ناپذیر شده ... سفت و سخت ... میخواستم ... خودم میخواستم از مهربونیاش کم کنه تا عادتش از سرم بپره ... ولی نه تا این حد ... خستگی فعالیتهای زیاد از یک طرف ، خستگی رفتارهای بی تعادل اون هم از طرف دیگه ، تموم توانم رو کشیده ... نا ندارم ... به خونه که میرسم ، پاهام از ورم گز گز میکنه ... آب زیر پاشنه های پام دردآور تر میشه ... شب تا صبح ... درد و درد و درد ... تو ساقهای پام یه انگشت فرو میره ... متورم و درد آور ... بیچاره نسرین و نسترن که جور کش دردهای شبانه من هستن ... یه سه روزی خونه خاله موندم ... نذاشت ... بهونه گرفت ... بهونه های زشت ... نمیتونم بگم بنی اسرائیلی ... همون زشت بهتره ... حرفهای صد من یه غاز ... بهونه دل تنگی برای پسرش ... نادیده گرفتن حق و حقوق پدرانه اش ... دریغ از توجه ... از خونه خاله برگشتم که چی ؟ شاید تنبیه ام کرده باشه ... شاید این نبض تپنده پر کوبش رو هم تنبیه کرده باشه ... نه من نوازش دیدم ... نه این نبض تپنده پر کوبش ... کوبشهاش بیشتر شده ... دکتر استراحت بیشتر تجویز کرده ... تازه به حرف من رسیده ... تازه نتیجه گرفته که شیکمم پایین کشیده ... تازه فهمیده کوبشهای این نبض پر کوبش میتونه خطر آفرین باشه ... فشار میاد بهم ... تحمل اینهمه پیاده روی رو ندارم ... پیاده روی تو سایتهای پتروشیمی که ماشین رو نیست ، شکمم رو پایین تر کشونده ... کی تموم میشه ... کی اینروزهای طاقت فرسا تموم میشه ... کی اینهمه فشار سفت و سخت روحی و جسمی تموم میشه ... عمرم به نیمه رسید و تموم نشد ... خاله نگران وضعیتمه ... ماما نگران وضعیتمه ... حتی شهاب هم از اون همه بعد مسافت نگران وضعیت منه ... گاهی تماس میگیره ... هر چی که نباشه ، این یکی شازده حاج منصور افرا از اون سه تا دیگه با محبت تر و دلسوز تره ... داستانم رو که از زبون مهندس شنیده ، نگرانی به دلش چنگ انداخته ... دلم نیومد از راه دور دلش رو آشوب کنم ... لندنه ... حاج منصور باهاش تماس برقرار نمیکنه ... برای موقعیت استراتژیکش خوب نیست ... اون جنبه ریسک ناپذیرش نمیذاره تماس داشته باشه ... تماس با پسرش تو مرکز استعمار بزرگ رو مخالف منافع پستی و مقامی خودش میدونه ... اشکال نداره ... خدای منو شهاب هم بزرگه ... شهاب درسش رو ادامه داده ... چیزی که تو خون اون سه تا شازده پیدا نمیشه ... همش فکر میکردم پای شهاب به اون ور برسه نخاله گریش از حد میگذره ... بازم اشتباه میکردم ... شهاب که خودش باشه ، خوب تره ... به حال خودش که بذاریش موفق تره ... شاید منم همینطور باشم ... شاید ذات ما موفقیت پذیره و این ناخالصی ای که حاج منصور افرا با اون زیاده خواهی هاش به وجودمون تزریق کرده ما پنج نفر رو به اینجا کشونده ... سه تا مفت خور بیخاصیت سوء استفاده چی که رنگ عوض کردن ... افرا نموندن ... دوتا اسما نخاله که با چنگ و دندون تلاش کردن و خودشون موندن ... متاثر از رنگ و لعاب تزویر نشدن ... عادی بودن و عادی موندن ... من و شهاب ... اگه به موفقیتی رسیدیم ، از خودمون بوده ... شهاب پزشکی میخونه ... این خیلی خوبه ... اصلا به حاج منصور افرا نمیخوره که پسر دکتر داشته باشه و دختر مهندس ... همون حاج شهید و حاج سعید و حاج حمید بیشتر بهش میخوره ... شاید هم من و شهاب سهمیه مامان بودیم و سهیمه مامان موندیم ... شهاب تا اینجا بود ، هیچی نبود ... نمیتونست باشه ... زیر سلطه حاج منصور افرا و پسران ، نمیتونست کسی بشه ... حالا هست ... تنها افتخار من از برادرهام ، همون شهاب نخاله لائیک بی مذهبه ... همون که خدای خودش رو داشت و خداش به چشم شهید و حمید و سعید نمیومد ... خداش برای حاج منصور افرا ناشناخته بود و ناشناخته موند ... خدای ما ، افتخار آمیزه ... مال خودمونه ... بی رنگ و ریاست ... میبخشه ... رحم داره ... رئوفه ... به هیچ ریشه ای حمله نمیکنه تا ساقه و برگش رو خشک کنه و هیزم جهنم خودش رو سوزان ... من عاشق خدای خودمم ... شهاب هم ... وضعیت شهاب خوبه ... یعنی خیلی خوبه ... اینو بعد از هشت سال بیخبری ، تازه فهمیدم ... حالا که رو پاهای خودش به جایی رسیده ... حالا که دم و دستگاهی بهم زده و اسم و رسمی پیدا کرده ... از خودش پیدا کرده ... از پدری که اسمش منصور نیست ... از شاهین افرا ... اون که باید شاهین میموند و ما رو افرا بار میاورد ... نه یه درخت بیعار و بی بر ... شهاب داره تخصص قلب میگیره ... چه خوب که میشه اسمش رو بیارم و دچار چندش و تهوع نشم ... چه خوب که از اسم و رسم دروغین جانباز آزاده حاج منصور افرا ، استفاده نکرد و پله پله خودش رو از منافع دنیوی بالا نکشید ... چه خوب که نموند و تیشه به ریشه این مردم نزد ... چه خوب که نموند و رفت تا واقعا افتخار آمیز باشه ... چه خوب که از سهمیه های دروغین جانبازی و آزادگی بابا ، برای ورود به دانشگاهی که سهم افشید و امیر سام و امثال اون بود استفاده نکرد و رفت و شانسش رو تو همون کشور استعمار پیر امتحان کرد ... مهندس یه سفر سه روزه به لندن داشت ... برای خرید متریال این قرار داد لعنتی آخری ... جنسی که فقط و فقط توسط همون خطه استعمار پیر تولید میشه و ما تحریم هستیم ... ورودش به ایران ، تحریمه ... اما مهندس کار بلده ... دور زدن تحریمها رو بلده ... یه سفر به لندن ، خرید متریال به اسم شرکتش تو دبی و سفارش به اسم اون شرکت ، راه خوبی برای دور زدن تحریمهاست ... فقط کافیه لقمه رو یه دور دور سرش بپیچونه ... از استعمار این پیر کهنه کار باز میشه ... میرسه به دست شرکت ، تو ایران ... تو این سفر سه روزه ، از کجا و چطور ، نمیدونم ... ولی آدرس و نام و نشون شهاب رو پیدا کرد ... حتما ماما بهش داده ... بالاخره مادره و صد در صد از حال پسرش تو ینگه دنیا ، حتی علی رغم ترسهای بابا ، با خبره ... شایدم حاجی شایسته بهش آدرس داده ... اینو از زبون مهندس نشندیم ... اصولا اون آدمی نیست که منو هم داخل آدم حساب کنه و بهم خبرهای دست اول برسونه ... این شهاب بود که زنگ زد و همه این خبرها رو بهم داد ... از شوهرم گفت ... از شوهرم خوشش اومده بود ... بهم میگه شوهر خوبی دارم ، قدرش رو بدونم ... کدوم شوهر ؟ لابد خودش خودش رو شوهرم معرفی کرده ... فقط معرفی کرده ... چی گفتن و چی شنیدن ، خدا عالمه ...

براش از امیر سام گفتم ... فقط از امیر سام ... از مهندس شایسته نگفتم ... از این کوه یخ بینفوذ نگفتم ... اون تا چه حد میدونه رو من نمیدونم ... ولی خیلی خوشحالم و از این بابت ، متشکرم از امیر سام ... چرا این کار رو کرد رو نمیدونم ... شاید هم ویزاش رو شهاب درست کرده ... گیجم ... من نمیدونم ... جزئیات رو نمیدونم ... حداقل تا یکی برام توضیح نده نمیدونم ... شاید حاجی بهم بگه ... ولی خوشحالم که یه داداش دارم ... که هنوز هم تکیه گاه دارم ... که باز هم کسی هست که تو فکرمه ...
دو هفته ای هست که داداش محمد ، برادر شوهر افشید ، مهران ، اومده ایران ... اومده که با محمد شراکت کنه ... اومده موندگار بشه ... معماری خونده ... با نسترن اخت شده ... یه شب که نسترن اینجا بود ، افشید هم برادر شوهرش رو برای آشنایی به خونمون دعوت کرد ... پسر خوبیه ... ساده و بی آلایش مثل محمد ... تیز شدم ، حرفه ای شدم ؟ نه نشدم ... نگاه امیر سام رو بلد نیستم بخونم ... ولی نگاه نسترن چرا ... نگاه مهران رو هم همینطور ... اخلاق پیچیده ای نداره ... شایدم تابلوئه ... نگاهش رو میشناسم ... نگاهش از اون شب دنبال نسترنه ... گوش نسترن هم تیز اسم مهران شده ... به انواع و اقسام روشها ، منه بیچاره رو دم به دم میکشونه پی صله ارحام ... سر زدن به خواهر شوهر ! ... گسترش روابط قوم و خویشی ... امان از دست این زبون دراز نسترن ... بیچاره نسرین که هیچ وقت به حق و حقوق بزرگتر بودنش نمیرسه ... نباید هم برسه ... اون کجا و زبون دراز نسترن کجا ؟ ... دیشب که خونه افشید بودیم ، بازم محبتهای متظاهرانه امیر سام شامل حالم شد ... اینبار حق رو به اون میدادم ... هر چی نباشه ، یه جو آبرو پیش مهران داشت ، نباید نادیده گرفته میشد ... بازم بازی ... بازی ای که دلم تنگش بود ... عشوه های به قول مهندس خرکی ... نازها و زنانگیهای پر خریدار ... غنج رفتنهای دلم ... لرزیدن قلبم ... محبتهای ریاکارانه در ملا عام ... هر چی نباشه ، کاچی بعض هیچی ... دلم تنگ شده بود ... تنگ همین ناز و نیازهای زورکی ... پر از دو روئی و نیرنگ ... تنگ تموم خارج زدنهای امیر سام ... وقتی که از نقشش بیرون میزد ... وقتی که دلش میخواست بابای بچه ام نباشه ... وقتی که دلش میخواست خودش باشه ... چقدر دوست دارم خودش رو ... من که قلب کوچیکم بی تو کاسه خونه ، من که کاسه چشمم جز تو از کسی پر نیست ... دوست داشتن یا عشق ؟ ... دوست دارمت با عشق ... عشق من به دوست داشتن ، قابل تصور نیست ...
من به همین هم قانعم ... قناعت رو از مادرم به ارث بردم و از حاج خانوم یاد گرفتم ... قناعت در اوج داشتن ... وقتی که با اینهمه داشتن ، بازم اضافه های غذا رو جمع میکنه و فریز میکنه ... وقتی که در اوج داشتن ساده زندگی کردن رو دوست داره ... وقتی که ... مادرم ... تو جنگ نابرابر با بابا ، خشم رو پس انداز میکنه و عشق رو پیوسته و آروم خرج میکنه ... من قناعت رو از خاله یاد گرفتم ... تو ذره ذره دوست داشتنهای پر خصم با مامان ... نمیشه که فقط عشق خواهری داشت ... میشه در اوج دشمنی هم عاشق بود .. دوست داشت ... مثل دوستی و عشق میون خاله و مامان ... من به این نوع قناعت عادت کردم ... به بازی امیر سام ... به عاشقانه های پر قناعت ... به مهرهای زورکی و پر تزویر ... خوبه ... خالی از جذبه نیست ... برای منه دور مونده از آب ، شناکردن تو حوضچه امیر سام غنیمته ... عشق چند قدم راهه ، از اتاق تا ایوون ... عشق دستته وقتی ، میز شام رو میچینه ... مث خواب بعد از ظهر ، تلخه اما میچسبه ... مثل چای بعد از خواب ، تلخه اما شیرینه ...
عجیبه که خط نگاه موذیش رو بلدم بخونم ... عجیبه که وقتی شیطون میشه و مردم آزار ، بلدم بخونمش ... عجیبه که هیچی بجز منفی از نگاهش رو بلد نیستم بخونم ... شاید ایراد از ذهن منه ... شاید ذهنم عادت کرده به منفی بافی ... از همون روز اول با اون پوزخند پر تمسخری که به چشمم خورد و دلم رو شکوند ... از همون روز منفی شد ... ذهنیتم به اون منفی شد ... کدر شد ... نگاه خوب از زرد های معلق تو چشماش رو نخوندم ... شراره های نارنجی آتشینی که به گندم زار چشمهاش حمله ور شد ... حمله ور میشه ... خوندنی تره ... نگاه موذی ای که تو چشماش حلقه میزنه و زردهای چشمش رو تیز تر میکنه ، وقت زیر نظر گرفتن حرکات خنده دار نسترن ... اطوارهای خنده دار ترش و اون نگاه مضحک مهران ...
دیشب هم با تموم اطوارهای نسترن و چشم و ابرو اومدنش برای تور کردن مهران ، در کنار افشید با اون رفتار پر محبت راست راستکی و محبتهای خالصانه و پر وقار حاج خانوم ... با امیرسام گذشت ... برای اولین بار با هم به تفریح رفتیم ... این یکی رو مدیون پیله های نسترن و اصرارهای مهران بودم ... شهر بازی تنها و آخرین جایی بود که به حال و روز من میخورد ... خنده دار بود ... خنده دار ترش ، قدم برداشتنهای امیر سام در کنار من بود ... همون امیر سامی که بعد از عقد ترجیح میداد تنها بره به قرارش برسه تا در کنار یه شیکم ورقلمبیده قدم برداره و خودش رو مضحکه خاص و عام کنه ...
عمر زندگی کوتاست ، مثل شعله کبریت ... عمر هر چی جز عشق ، مثل عمر کوتاهه ... همسفر شدن مثل ، دربدر شدن خوبه ... پس قدم بزن با من ، توی راه و بیراهه ...
خنده های بی غل و غشی داره ... وقتی میخنده بیتاب ترم میکنه . عاشقترم میکنه ... مهم نیست با کی بخنده ، مهم صدای نادریه که ته گلوش بر میاد ... اینو دیشب فهمیدم ... قبلا قهقهه که میزد ، از ته دل نمیخندید ... دیشب خندید ... وقتی نسترن پیله میکرد سوار بازیهای پر هیجان بشم ، میخندید .. از ته دل میخندید ... مهم نیست به وضعیت مضحک من میخندید ، مهم اون صدای خوش آیندی بود که تو گوشم مینشست ... و ... انصرافش از شرکت تو این بازیها ... به خاطر من ... به خاطر تنها نموندن من ... چقدر خوبه ... چه حس خوشایندی نصیبم شد ... از توجه ، حتی به ریا ... کاشکی هر روز میرفتیم شهر بازی و اون به وضعیت من میخندید و من لذت این صدای خوب رو بیشتر میبردم ... بازیهای دو نفره ... روی دو صندلی ، دلم میخواست منم بودم ... منم مینشستم مثل افشید کنار محمد ... مثل نسترن کنار مهران ... پر هیجان ... پر از چسبیدنهای از روی ترسهای هیجانی ... از پرنده تا لونه ، از کویر تا بارون ... از اتاق تا ایوون ، عشق بهترین راهه ... آسمون تویی وقتی ، ماه داره میخنده ... عشق من ببین امشب ، آسمون چقد ماهه ...
باورم نمیشه ... سه روز کابوس باورم نمیشه ... اینقد تلخ ؟ اینقد غیر قابل باور ؟ بختک تو زندگیمون ، افتاده پا نمیشه ... با گریه هیچ دردی از ما دوا نمیشه ... یا که دروغ گفتیم یا عشق هم نبودیم ...
همه چی از اون روز شروع شد ... از اون تاریخ نحس ... از اون روز لعنتی ... از اون شنبه لعنتی ... از اون صورت وضعیت خسته کننده قرارداد آخری لعنتی ... جهنم من از اون روز شروع شد ...
آخر هفته ای مفرح ... با کلی شوخی و خنده گذشت ... قرار بود فردا اول صبح برم دنبال نقد کردن صورت وضعیت آخر ... قرار بود مرخصیم از ظهر اون روز شروع بشه ... قرار بود بقیه امتحانام رو بدم ... قرار بود فقط استراحت کنم و به درسام برسم ... قرار بود یکشنبه برم دکتر ، نوبت داشتم ... شکمم پایین کشیده بود ... از بس خندیده بودم دلم درد گرفته بود ... کمرم تیر میکشید ... امیر سام باز مهربون شده بود ... باز نقش گم کرده بود ... باز دلش میخواست خودش باشه ... باز خارج میزد ... باز دلش میخواست بابا نباشه ... بابا نباشه ... آخ ... آخ از تو امیر سام ...
جمعه شب تو فرح زاد مهمون حاج خانوم بودیم ... به قول خودش برای روحیه کسلم خوب بود ... حاجی نبود ... رفته بود خوزستان ... نسترن به زور آویزونم شده بود ... میون اون و مهران یه چیزایی رقم خورده بود ... یه جرقه هایی کاملا به چشم میخورد ... منو افشید میخندیدیم ... منو امیر سام میخندیدیم ... به این ادا و اصولا میخندیدیم ... افشید میخندید ولی حق رو به اون دو تا میداد ... من همش میگفتم سامی ... اون لبخند میزد ... همش میگفت جونم ... بازی بود ... بازی بازی جدی میگرفتم ... تموم اون خوبیها ، جانم گفتنها ... عاشقانه های دور از انتظار رو جدی میگرفتم ... خوش بودم ... یا خوشی به من نیومده یا من زیاده خواهی داشتم ... آخر شب ناز بود یا نیاز که درد داشتم ؟ نمیدونم ... ولی خوب بود ... ناز کشیدنهای پدرانه امیر سام رو دوست داشتم ... ناز کشیدنهای پدرانه ! دل به دریا زدم ... دو پهلو ازش خواستم بیشتر بمونه ... موند ... پیش من موند ... برای دل من یا هر چی ، ولی موند ... پاهام باد کرده بود ... از پیاده روی مفرح تو فرح زاد درد میکرد ... پاهام رو مالش داد ... دردم کمتر شد ... خوب بود ... مهربون بود ... آخر شب با یه شب بخیر دور از انتظار رفت ... رفت ... با یه بوسه ... خیلی وقت بود دیگه مهریه نمیداد ... فقط مهر میگرفت ... فقط تو چشام زل میزد و خط نگاهم رو میخوند ... از قلبم خبر داشت ؟ حتما ... خودم خودم رو لو داده بودم ... همون شب خونه باباش خودم رو لو داده بودم ... نتونستم خودم رو نگه دارم ... نتونستم مچم رو بسته نگه دارم ... قلبم کف دستش زد ... قلبم کف دستش پر صدا زد ... لوم داد ... تک اشک گریخته از کاسه چشمم لوم داد ... من دیلماجی چشمها رو بلد نبودم ، اون که بلد بود ... این قصه اولش ، با غم شروع شده ... پس باید آخرش ، با غم تموم بشه ... اینجوری بهتره ، حتما مقدره ... تقدیر ما دو تا ، با هم تموم بشه ...
تموم شد ... به همین سادگی همه چی تموم شد و من به آخر رسیدم ... این نبض تپنده پر کوبش تموم شد ... تموم به معنای واقعی ... خیلی خندیده بودم ... ولی صبح انرژی بلند شدن نداشتم ... درد داشتم ... التماس کردم : « تو رو خدا مهندس ... جدی میگم ... من امروز نمیتونم برم ... بذار برای یه روز دیگه ... بذار فردا برم ... فردا یکشنبه ست ، برای صندوق پتروشیمی ، همیشه یکشنبه ها پول واریز میکنن ... »
اخم کرد ... داد زد ... رنگ گرفته بود ... رنگ بی رحمی گرفته بود ... : « من با شما شوخی دارم ؟ من همین امروز پولم رو میخوام ... خیلی سخته ؟ یا امروز پول منو زنده میکنی ، یا تا ده ماهه هم بشی مرخصی بی مرخصی ... خسته شدم از این وضعیت ... خسته شدم از این لنگ در هوا موندن ... »
التماس کردم : « باشه سامی ، فقط ... »
پرید تو حرفم : « سامی نه مهندس ... من الان کجام ؟ منزل خانوم ؟ در حال رل بازی کردن ؟ ... همین که گفتم ... بی حرف »
کمرم باز تیر کشید ... رنگ عوض کردم ... کبود شدم ... جا خورده بود : « الان داری ناز میکنی ؟ شوخیت گرفته ؟ من الان کاملا جدیم ... »
« نه به خدا سامی .. حالم خوب نیست ... باور کن ... دیشب که خودت دیدی ... » مهم نبود ... برام مهم نبود که صدای فریاد گونه درد آمیزم از لای درز اتاق امیر سام رد میشه ... برام مهم نبود که این صداها به گوش کیا میرسه ... حالم خوب نبود ... حالت تهوع داشتم ... رنگ نگاش عوض شد ... ترس و نگرانی تو چشماش خوندنی بود ... چه عجب که یه بار رد نگاهش خوندنی شد ...
لحن پر دردم رو شنید ... به عینه تکون خورد .. در اتاق رو باز کردم ... از اتاق بیرون رفتم ... اومد دنبالم : « تو چته شری ؟ واقعا حالت خوب نیست ؟ میخوای بریم دکتر ؟ »
دلم آروم گرفت ... از شری گفتنش دلم آروم گرفت: « نه ... خوبم ... فقط نمیتونم برم ... نمیتونم راه برم ... کمرم درد میکنه ... زیر دلم تیر میکشه ... بچه ضربه میزنه ... تند میزنه ... » حتی بلد نبودیم ، از هم بدل بگیریم ...
دست رو شکمم گذاشت ... بازم ضربه ای کوبنده ... براش مهم نبود ... مهم نبود وسط شرکت ایستادیم ... براش مهم نبود که چند جفت چشم از چند گوشه شرکت زل زده به ما ... اینو خوب فهمیدم ... تازه تازه داشتم یاد میگرفتم ... دیلماجی حرکاتش ، رفتارهاش ... نگرانیهاش رو یاد میگرفتم دستم رو گرفت و کشید ... وسط شرکت ، جلو چند جفت چشم ، دستم رو گرفت و کشید ... کشون کشون منو به سمت پله ها هول داد ... کلید ماشینش رو تو دستام چپوند : « برو سوار شو تا من یه زنگ بزنم به دکتر و بیام ... برو ... مراقب پله ها باش ... آروم برو ... د منتظر چی هستی ؟ بهت میگم برو دیگه ... » دلت که میلرزید ، من با چشام دیدم ... تو زل تابستون ، چقد زمستونه ... هوا گرفته نبود ، دلم گرفت اون شب ... به مادرم گفتم هنوز بارونه ... هنوز بارونه ...
رفتم ... پله ها رو دو تا یکی طی کردم ... دردم زیاد نبود ... یعنی بود ... ولی ، اونقدری نبود که تحمل نداشته باشم ... تقریبا مثل تموم این چند روز گذشته بود ... اما پر کوبش ... دلم برای نگرانیش غنج رفت ... تو چه نقشی فرو رفته بود ؟ کدوم رل رو بازی میکرد ؟ جلو اینهمه چشمی که خبر از روابط ما نداشت ، چه نقشی رو بازی میکرد ؟ ... پریدم از شرکت بیرون ... سویچ رو تو دست چرخوندم ... لبخند زدم ... من فقط میخواستم از زیر رفتن تو اون دفاتر لعنتی ، در برم ... وگرنه این درد رو چند روز بود که داشتم ... انتظار اینهمه مهربونی رو نداشتم ... سویچ رو تو جا سویچی ماشین چپوندم ... در رو باز کردم ... با دو بوق دزد گیر از کار افتاد ... در باز شد ... پام رو بالا بردم : « لعنت به این شاسی بلند ماشینت ... جون آدم رو به لب میرسونه تا پا تو رکابش بذاری ... عین خودت ... »
صدا جهنمی بود ... از اعماق جهنم هفتم بود ... گوشم تیر کشید ... زوزه کشید ... به این صدا وسواس داشت ... به این صدای منفور : « به ... سلام عروس خانوم ... کجا اینشاء الله تعالی ؟ میبینم که نوه ام خوب آب زیر پوستت دونده ... شوهر کردی نه ؟ یواشکی ؟ بیخبری ؟ اولتیماتومهای منو نشنیده میگیری نه ؟ گنده میاری ؟ بادیگارد میگیری ؟ شوهر عزیزت میدونه توله کدوم حرمزاده ای تو شیکمته ؟ »
صداش نفسم رو بالا آورد ... نفس حبس شده از ترسم رو : « آره توله حرمزاده جنابعالی رو ... فرمایش ؟ »
نیش پر فریبی باز کرد : « به ... مهندس شایسته عزیز ... از کی تا حالا گردن گرفتن رو پیشه آخرتت کردی ؟ این ره که میروی به ترکستان است ... بابات نگفته ؟ چند میدی بش ؟ نه ببخشید چند گرفتی ؟ »
کمرم تیر کشید ... پر درد ... گفتم : « آخ »
خندید ... قهقهه زد ... امیر سام ... دستاش مشت شد ... : « مرتیکه مفنگی ... جوابت باشه تا برگردم ... میبینی که حال خانومم مساعد نیست ... باش تا برگردم ... »
باز خندید : « در خدمتیم ... این خانوم ، عروس هزار داماده ... منو و تو نداریم ... خودم حالش رو خوب میکنم ... »

فک امیر سام منقبض شد ... مشتش بالا رفت ... کشیده شد ... به سمت صورت مقدم پست فطرت کشیده شد ... رو فک پر خنده چندش آور کف کرده اش پایین اومد ... آب خون از صورتش ، تو هوا پخش شد ... دست برد با پشت انگشت سبابه ، خونابه کنار لبش رو پاک کرد ... تف کرد رو زمین ... چندشم شد ... تهوعم بیشتر شد ... مشت دوم رو گونه راستش پایین اومد ... سه نفر از تو ماشین بیرون زدن ... ریختن رو امیر سام ... یکی زد ، دو تا خورد ... من گفتم : « آخ » دوباره یکی زد ... دوباره دو تا خورد ... باز من گفتم : « آخ » ... کوبید ... ضربه زد ... کمرم تیر کشید ... عضلات زیر شکمم سفت و منقبض شد ... مثل فک خون آلود و منقبض امیر سام ... داد زدم : « سامی ... آآآآخ ... دارم میمیرم ... »
داد زد : « برو تو ماشین ... اینجا نایست ... زنگ بزن دفتر ... » موبایلم رو کشیدم بیرون ... کمرم تیر کشید ... آخم در اومد ... شماره ها رو دو تا دو تا میدیدم ... سه تا نخاله بی پدر امیر سام رو خون آلود ول کردن ... رو زمین ، تف خون آلود مقدم پخش بود ... حالم بهم خورد ... سرم گیج رفت ... افتادم ... نه رو زمین ... تو بغل امیر سام افتادم ... چشمام سیاهی رفت ... قطار رد شد و رفت ، مسافرا موندن ... مسافرا که برن ، قطار میمونه ... تو برف بارونی ، قطار قلب منه ...
خون بود ... درد بود ... مایع لزج سرد بود ... خیس شدم ... بلوز امیر سام خیس شد ... از خون خیس شد ... بینیش خون میومد ... خیستر شدم ... دست کشیدم به مانتوم ... خیس بود ... لزج بود ... بی رنگ بود ... بلوز امیر سام خیس شد ... خونی شد ... چشمام سیاهی رفت ... بلند شدم ... تو هوا معلق شدم ... رو دستهای امیر سام ، تو هوا معلق شدم ... صدا میومد ... فریاد بود ... مهندس حسام ... خانم حمیدی ... آقا حسین ... دو تا رهگذر تو خیابون ... دنیا ... دور سرم میچرخیدن ... همه با هم ... با امیر سام ... با دماغ پر خون ... با بلوز خیس ... مانتوم خیس بود ... دستای امیر سام خیس شد ... منو رو صندلی جلو خوابوند ... چی میگفت ؟ داد میزد چی میگفت ؟ نمیدونم ... معلق بودم ... سبک بودم ... بی حجم بودم ... تو خلا میچرخیدم ... خدا خدا میکردم ... میکوبید ... کمرم تیر میکشید ... میگفتم : « آخ » نمیشنیدم ... صدای آخ خودم و فریادهای ته گلویی امیر سام رو نمیشنیدم ... آخم بی صدا بود ... گیج بودم ... میروند ... کجا ؟ نمیدونم ... ترسیده بود ... از اون سه نفر یا آخای بی صدای من یا دستهای خیسش از مایع بی رنگ لزج ؟ نمیدونم ...
قلب شکسته من ، تو برف مدفونه ... دونه به دونه غمی ، ریل به ریل شبم ... غم توی خونه من ، هر شبو مهمونه ... هر شبو مهمونه ...

دستمال به پیشونیم میکشید ...عرق داشتم ؟ ... خیس تر شدم ... حتی صندلی ماشین مهندس که اینقد بهش وسواس بود هم خیس شده بود ... اینو از حجم آبی که زیر پام بود فهمیدم ... این چیه ؟ سامی این چیه ؟ یا نمیدونست یا صدام به گوشش نمیرسید ... میلرزیدم ... شر شر خیس بودم ... آب سردی ... عرق بود ؟ از پیشونیم راه گرفت ... صداش تو گوشم بود ... رو مخم بود ... بینیش خون میومد ... دستمال به پیشونیم میکشید ... داد میزد ... من میشینیدم یا اون میگفت : « شری عزیزم ... عزیز دلم ... تحمل کن ... تو رو خدا ... بخاطر من ... بخاطر اینهمه بدبختی ای که کشیدم ... تحمل کن ... شری با توام ... لامصب نلرز ... یه چی بگو ... با توام شری ... یه چی بگو خیالم راحت شه تشنج نکردی ... تو رو به جون هر کی دوست داری ... بخدا هر چی تو بگی ... تو رو به هر خدایی که میپرستی ... هر چی تو بخوای ... من غلط بکنم ... بخدا من غلط بکنم ... شری یه چی بگو سکته ام دادی ... عزیزم ... عشقم ... دارم میمیرم ... دهن باز کن لامروت ... » قطار رد شد و رفت ، مسافرا موندن ... مسافرا که برن ، قطار میمونه ...
میگفت یا من میشنیدم ؟ ... معلق بودم ... بی حجم بودم ... تو فضا ، نه تو خلا بودم ... تو وسط هیچ ... اون میگفت یا من میشنیدم ؟ همه اونچه که دلم میخواست رو میشنیدم ؟ لج نکن ... لج نکن سامی ... شیکمم پایین کشیده ... درد دارم ... نوک انگشتام سره ... باید ... بخدا باید زایمان کنم ... پیش از موعد زایمان کنم ... تحمل اینهمه کوبیدنها رو ندارم ... خیسم ... زیر پام خیسه ... آبروم جلو مهندس رفت ... امیر سام داد میزد ... چی میگفت ... چرا اون یه چی میگفت و من هر چی دلم میخواست میشنیدم ؟ مهندس و فدات شم ؟ مهندس و عشقم گفتن ؟ اینجا که کسی نیست ... جلو کی رل بازی میکنه ... پیش کی آبرو داری میکنه ؟ من و اون که روی دربایستی نداشتیم ... توهم زدم ... بگو شب بخوابه ، من بیدارم ... من شبو ، زنده نگه میدارم ...
به گوشم میشنیدم ، پر توهم میشنیدم ... میلرزیدم ... مامان ... مهندس داد میزد ... من میشنیدم ... : « شری ... شری گور بابای پول ... شری یه مو از سرت کم شه من میمیرم ... بخدا میمیرم ... باور کن ... » یه شب که سردم بود ، به مادرم گفتم ... هوا که سرد میشه ، یاد تو می افتم ... طفلی دلش لرزید ، دلش دوباره شکست ... تو زل تابستون ، تو کوچه برف نشست ... تو کوچه برف نشست ...
خدا خدا کردم ... صدام به گوش هیچ خدایی نرسید ... نه خدای خودم ... نه خدای حاج منصور ... نه خدای مامان ، نه خدای مقدم ... نه خدای حاجی شایسته ... نه حتی خدای سام ... تو معلقی خودم غرق بودم ... بی حجم ... سبک ... رو دست میچرخیدم ... هنوز داشت داد میزد ... گاهی سر من ، گاهی سر پرستار و دکتر ... سفیدی حجم گرفت ... رنگ گرفت ... ملافه های سفید بیمارستان منو یاد حجر السود مینداخت ... سنگین و سیاه ... رو قلبم بود ... مسافرا شعرن ، تو برف و بارونی ... قطار قلب منه ، چشم تو پنجره هاش ... پنجره ها بستن ، مسافرا خستن ... ببار تا دم صبح ، به فکر هیچی نباش ... دونه به دونه غمی ، غصه به غصه شبم ... کاشکی یه روز صبح شه ، کاش فقط ای کاش ...
همه چی تو بهت گذشت ... هاله دور سرم پیچ میخورد ... تاب میخورد ... من به خودم میپیچیدم ... حجمی رو شیکمم نبود ... نبضی نمیزد ... صبح بود ؟ نبود ... کاشکی یه روز صبح شه ، کاش فقط ای کاش ... خاله بالا سرم بود ... چشماش سرخ بود ... ولی میخندید ... شوخی میکرد ... دستام هنوز سر بود ... ولی نه اونقد که نفهمم حجمی از رو شیکمم کم شده ... پوست کشیده تنم ، چروک خورده ... : « خاله بچه ام ؟ »
خاله سرش پایین بود ... گونه هاش سرخ بود : « خاله سرت رو بالا نگیر ، سر درد میگیری ... »
« خاله وقت شیر بچمه »
« باشه خاله ... صبر کن ... الان میارنش ... » چند ساعت پیش بود ؟ چند ساعت گذشته ؟ امیر سام میخندید ... یه بچه تپل تو بغلم بود ... حاج خانوم میخندید ... نقل رو سرم میپاشید ... ماما لم یکاد میخوند ... بچه بغلم بود ... یه جوجه کوچیک لپ سرخ ... ناز بود ... گریه اش صدای گربه بود ... تو هوش و بیهوشی بودم ... دستم سر بود ... نتونستم بغل بگیرمش ... رو بازوم افتاده بود ... ماما به نوک سینه ام نزدیکش کرد ... دعا خوند ، فوت کرد ... تو چارچوب در ایستاده بود ... لبخند به لب داشت ... خوشحال بود ؟ ...
صدای ماما تو گوشم بود ... داد میزد ... : « یعنی چی خانوم ... حالش خوب بود ... چیکارش کردین ؟ »
« خانوم ... اینجا بیمارستانه ... لطفا آروم تر ... حتما مشکل داشته ... نبض نداشت ... قلبش ضعیف میزد ... »
« بیخود ... دکترش از ده ، ده داده ... این بچه با سلامتی ده از اتاق عمل بیرون اومده ... چیکارش کردین ... »
ملتمس نالیدم ... قلبم سنگین بود ... خلا دوباره احاطه ام کرد ... تو بهت بودم ... امیر سام تو چارچوب در نبود ... قهقه مشمئز کننده مقدم تو گوشم بود : « عروس هزار داماد » سرم به دستام آویزون بود ... سوند بهم وصل بود ... مستاصل بودم : « خاله این صدای مامانه ؟ »
« نه خاله ... مامانت کجا بود ؟ خیالات برت داشته »
« خاله صدای مامانمه »
« نه خاله قربونت برم ... همراه اتاق بغلیه ... از شهرستان اومدن ... » صدای امیر سام ... پر فریاد بود ... داد میزد ... میشنیدم ... : « بیمارستان رو با دکتر و کل دک و پوزش آوار میکنم ... این طویله صاحب نداره ؟ ... پدر تک تکتون رو در میارم ... »
« خاله ، صدای سامه ... »
« نه خاله ... شوهر اتاق بغلیه ... پول تخت رو نداره بده ... »
التماس تو حنجره ام بیداد میکرد ... قلبم ... فشرده ... واکسن زد ... تو بغلم بود ... واکسن زد ... رو پای راستش ... رو قلنبه باسن راستش ... آخ میگفت ... نه مثل من ... مث یه بچه گربه میو میو میکرد ... ناله میکرد ... صداش تو گوشمه ... مک زد ... به نوک دو سینه ام مک زد ... دکتر گفت بدنیا که اومد ، روم جیش کرد ... من خندیدم ... جای بخیه ها درد گرفت ... گفتم : « آخ » بغض کردم : « خاله صدای امیر سامه ... خاله تو رو خدا رحم کن ... چی شده ؟ چرا سام میخواد بیمارستان رو به آتیش بکشه ... خاله ... »
تحملم تموم شد ... بازم صدای امیر سام اومد ... بازم فریاد میکشید ... نعره میزد : « من بچه ام رو میخوام ... من بچه ام رو از شما میخوام »
قلبم تیر کشید ... دلم سوخت ... دلم برای خودم سوخت ... دلم برای حنجره پر فریاد امیر سام سوخت ... دست بردم ، سرم رو از دستم بیرون کشیدم ... رد خون رو دستم راه گرفت ... به درک ... سوندم رو کشیدم ... پرت کردم کنج اتاق ... خاله سعی میکرد دستام رو نگه داره ... قدرت پیدا کرده بودم ... دستاشو پس زدم ... با تموم قدرت پرتش کردم ... مانتوم رو از گوشه اتاق ، از رو چوب لباس چنگ زدم ... از دستم خون میچکید ... رو سرامیکهای سفید رنگ تو اتاق میچکید ... سرخ شد ... خونی شد ... به درک ... خاله باز هم سعی کرد با دست نگه ام داره ... باز قدرتم رو به رخش کشیدم ... از اتاق بیرون دوئیدم ... دست زیر دلم گذاشتم و دوئیدم ... یه شب که سردم بود ، به مادرم گفتم ... هوا که سرد میشه ، یاد تو می افتم ... طفلی دلش لرزید ، دلش دوباره شکست ... تو زل تابستون ، تو کوچه برف نشست ...
تو استیشن پرستاری ، سینه به سینه ماما در اومدم ... اینقد به صورتش چنگ زده بود که رد زخم خون آلود سه ناخن رو صورتش نقش انداخته بود ... ناله کردم : « ماما ... چی به سر بچه ام اومده ؟ تو رو خدا بگو ... » یکی از پشت چنگ انداخت بهم ... کشیدم تو بغلش ... برگشتم ... امیر سام بود ... چشماش ، گرده های طلایی رنگ گندمزار دوست داشتنی چشماش ... تو کاسه خون نشسته بود ... بگو شب بخوابه ، من بیدارم ... من شبو ، زنده نگه میدارم ...
داد زدم ... بی صدا ... گلوم خراشیده بود ... تلخ بود ... خشک بود ... : « سامی ... پسرم ... سامی تو بگو ... پسرم ... »
تو بغلش فشرده شدم ... سفت و محکم ... هق هق کرد ... صداش تو گوشم پیچید ... هق هق کردم ... پر صدا ... با گلوی خش دار ... با دهن خشک ... با طعم تلخ ... : « سامی ... پسرم ... تو قرار بود باباش باشی ... تا سن بلوغ ... پدری کنی براش ... سامی چی شد ؟ » دلت که میلرزید ، من با چشام دیدم ... تو زل تابستون ، چقد زمستونه ... هوا گرفته نبود ، دلم گرفت اون شب ... به مادرم گفتم ، هنوز بارونه ...
دستام بالا رفت ... مشت شد ... روسینه سام پایین اومد ... بغضم باز شده بود ... خلا بود ... هیچ بود ... نبض تپنده پر کوبش من ، نبود ... هم دیدنی بودی ، هم خواستنی بودی ، هم چیدنی بودی ... هم باغچمون گل داشت ... زنجیر میخواستم ، دستاتو بخشیدی ... از من تا اون دستات ، هر دره ای پل داشت ... پل بود ، اما ریخت ... گل بود ، اما مرد ... عمر منم قد ، عشقت تحمل داشت ... : « سامی بچه ام ؟ ... من بچه ام رو از تو میخوام ... تو قول دادی مواظبش باشی ... تو گفتی محاله بذاری زودتر از موعد بدنیا بیاد ... تو نذاشتی بمونه ... شیکمم پایین کشیده بود ... لعنتی ... شیکمم پایین کشیده بود ... » هر روز پاییزه ... هر هفته پاییزه ... هر ماه پاییزه ... هر سال پاییزه ... پنهونم از چشمات ، من ماه پس ابرم ... من کاسه صبرم ، این کاسه لبریزه ... حنجره خشکم به تقلا افتاده بود ... به هر دست آویزی چنگ مینداختم ... مشت میکوبیدم ... سفت بغلم کرده بود ... هق هق میکرد ... داد میزدم ... با ته صدام داد میزدم : « لعنتی ... بی وجدان ... تو نخواستیش ... از اول نمیخواستیش ... تو خواستی به اینجا برسم ... دست از سرت بر نمیدارم ... من بچه ام رو میخوام ... متنفرم ... ازت متنفرم ... نامرد ... پسرم رو تو کشتی ... تو ... تو ... بابایی نکردی ... دست نوازش رو سر پسرم نکشیدی ... امیر فرخم رو ... تو بغلم بود ... واکسن زد ... گریه کرد ... شیر خورد ... تو که دیدی ... اونجا ایستاده بودی ... مث یه جغد شوم ... »
صداش آتیش تو قلبم رو خاموش نمیکرد ... : « شراره ... عزیزم ... بسه ... تو حالت خوب نیست ... بعدا اذیت میشی ... جیغ نزن عزیزم ... به خودت فشار نیار ... » چطوری ؟ مگه میشه ؟ دستبند داشت ... رو دستای کوچولوش یه دستبند بود ... روش نوشته بود نوزاد شراره افرا ... وزن دو کیلو و نهصد و شصت گرم ... ساعت تولد چهارده و پانزده دقیقه ... هم دیدنی بودی ، هم خواستنی بودی ... هم چیدنی بودی ، هم باغچمون گل داشت ... آخ ... قلبم ... حتی نذاشتن برای بار آخر لمسش کنم ... نذاشت ... نذاشتن ... بی رحم شدن ... همه با هم ... خودم رو از زنجیر بغلش باز کردم ... دوئیدم ... به گردم نرسید ... سرد خونه ... زیر لب زمزمه کردم ... سردخونه ... دوئیدم ... رسیدم ... سردرش نوشته بود ... سردخونه ... نبض تپنده پر کوبشم ... تو اون سردخونه سرد و خفه خوابیده بود ... از نوک سینه هام شیر میچکید ... قلبم تیر میکشید ... در بسته بود ... همه درها به روی من بسته است ... آجر به آجر من ، من پشت دیوارم ... لعنت به این دیدار ... لعنت به این دیوار ... لعنت به این آوار ، من زیر آوارم ... التماس میکردم : « تو رو خدا ... در رو باز کنین ... پسر کوچولوم سردشه ... سرما میخوره ... شیر میخواد ... » پرستاری از اتاق رو برو بیرون زد ... از اتاق سوپروایزری ... اشک ریخت ... به حال من اشک ریخت ... دستام به در میکوبید ... گریه میکردم ... گلوم خشک بود ... دهنم تلخ بود ... اشکم شور بود ... مزه خون میداد ... دوئیدم سمتش ، چنگ انداختم به روپوش سرمه ای رنگ تو تنش : « خانوم تو رو خدا ... در رو باز کنین ... بچه ام ، پسر کوچولوم ... سردشه ... واکسن زده ... باسنش درده ... ورم کرده ... خانوم ... التماس میکنم ... » زانو زدم ... پاچه شلوارش رو تو مشت گرفتم ...
لعنت به این دیدار ... لعنت به این دیوار ... لعنت به این آوار ... من زیر آوارم ...