نبض تپنده قسمت5
ساعت از دوازده شب گذشته ... خاله و نوید ، از همون محضر ، خداحافظی کردن و رفتن ... بدون اینکه کامشون رو از این پیوند خجسته شیرین کرده باشن ... افشید و شوهرش دست تو دست هم ، خنده کنان خداحافظی کردن و سوار بر ماشین از پیچ کوچه گذشتن ... مامان بوسه ای مادرانه به پیشونیم نشوند ... با احتیاط به بغل کشیدم و زمزمه کرد : « زیاد به خودت فشار نیار ... فکر هیچی هم نکن ... این روزا هم میگذره ... منو از حال خودت بیخبر نذار ... دیگه نمیام اونجا ... نمیخوام گزک دست بابات بدم ... به قول تو ، اعتمادی به این مرد نیست ... همونطور که تو نمیتونی بهش اعتماد کنی ، منم نمیتونم ... سعی میکنم تند و تند بهت سر بزنم ... دخترای خاله ات رو هم شبها پیش خودت نگه دار ... من دیگه برم ... » بوسه ای دیگه و خدا حافظ ریز و زمزمه وار ...
بابا ، سر به زیر گرفته بود ... میشد از چهره گرفته و افروخته اش ، پی به درونش برد که : بازم یه طلاق دیگه ... این دختر ، آبرویی برای من نمیذاره ...
اینو از حرفاش هم فهمیدم : « بابا جون ... نمیخوام نکوهشت کنم ... گذشته ها گذشته ... ولی سعی کن ، حالا که کار به اینجا رسیده ، با مهندس بسازی ... نذار بازم یه مهر دیگه تو شناسنامه ات بخوره ... »
تنها جوابم به حرفهای بابا ، یه پوزخند بود ... درست مثل پوزخند رو لب مهندس بعد از بله گفتن من ... بابا و مامان هم رفتن و منو با دعای خیر ! سپردن به دست خانواده حاجی شایسته ... مهندس ، عینک آفتابیشو به چشم زد ، سویچ ماشینش رو تو دست چرخوند ، گوشی موبایلش رو تو دست جابجا کرد ، شماره گرفت : « الو ، غزلکم ، من کارم تموم ، مامان بچه رو روونه کنم ، اومدم ... هستی که هانی ؟ » هه ... سرم رو بلند کردم و از ته دل لبخندی به روش پاشیدم ...
حاجی سر به زیر گرفت ... حاج خانوم ، خودش رو با وسایل خیالی توی کیفش مشغول کرد ... مهندس دزدگیر ماشین رو زد دست به جیب ایستاد ... : « خوب دیگه ، شما رو به خیر ، ما رو به سلامت ... کاری دیگه که نمونده ؟ آها ... فقط حواست به پسرم باشه ... فردا دیر نکنی ، هشت تو شرکت ... بابای مادمازل ... اوه ببخشید ... بابای مادام ... »
حاجی دست دور شونه ام پیچوند ... با دست دیگه زیر بازوی حاج خانوم رو گرفت ... : « خوب خانوم ... چیکار مونده ؟ بریم یه شام خوشمزه بدیم به این دختر خوشکلمون بعد هم بریم یه سر خونه ، دخترم هنوز خونمون رو با قدمهاش برکت نبخشیده ... »
« نه حاجی ، من دیگه میرم خونه ، خسته ام ... »
حاج خانوم لب گزید : « نگو عزیزم ... من کلی تدارک دیدم ... امشب رو با من و حاجی باش ... تو دیگه مثل افشیدم میمونی ... نمیخوام تنها باشی ... »
« نه تنها نیستم ... قراره نسرین و نسترن بیان اونجا ، میان پشت در میمونن گناه دارن ... »
دست حاجی ، دور شونه هام سفت شد : « باشه دخترم ... شما هم حاج خانوم ، تدارکاتت رو برای یه شب دیگه ببین ... خسته ست ... ولی از قرار شام که نمیتونی فرار کنی ... یه امشب رو به بهونه تو ، میخوام حاج خانوم رو مهمون کنم ... نیای ، با من نمیاد ، امشب گشنه میخوابم ها ... » جوابم لبخندی بود و بس ...
شام رو با حاجی و حاج خانوم ، خوردیم ... حاجی پیتزا دوست داره ... منم پیتزا دوست دارم ... حاج خانوم قرمه سبزی با برنج ... حاج خانوم میگه : « امیر سام هم مثل من عاشق قورمه سبزیه ... اگه میفهمید میخوایم بیایم بیرون قرمه سبزی بخوریم ، حتما اونم میومد ... » حاجی اخم کرد ... معلومه که نمیومد کنار یه زن شیکم بالا اومده ، تو رستوران به این شلوغی و معروفی قرمه سبزی بخوره ...
حاجی و حاج خانوم هم با من به خونه ام اومدن ... یکی دو ساعت موندن و به محض رسیدن نسرین و نسترن ، اونا هم راهی شدن ... دخترای خاله سعی زیادی کردن که حال و احوال منو به احسن حال تحول بدن ... نسرین شیرینی پخت ... من نخوردم ، گفت : « برای صبحت ... صبحا قندت میفته ، بخوری خوبه ... » نسترن اما ، گرم گرم خورد ... لودگی کرد و خندید و خندوند و بالاخره جفتشون ، راهی اتاق به قول مهندس امیر فرخ شدن تا بخوابن ...
روغن زیتون رو برداشتم ، روی کاناپه سه نفره دراز کشیدم ، لباس گلگشاد تنم رو بالا زدم ، کف دستامو چرب کردم و دایره وار به شکم کشیدم ... دوباره چرب کردم و به کشاله های رونم کشیدم ... باز چرب کردم و به زیر بغلم کشیدم ... ساق پام ، ساعد دستم ... ماساژ ... فکر ، خیال ... ساعتها رو به عقب برگردون ، اگه بازم فرصتی میبینی ... بگو تو گذشته چی میبینی ، که تو رو از آینده ترسونده ؟ ساعتها رو به عقب برگردون ، اون همه خاطره رو پیدا کن ... یه جهان تازه رو من وا کن ... صدای زنگ در بلند شد ، با سستی از جا بلند شدم ... ساعت دوازده شبه ... کی میتونه باشه ؟ از چشمی در نگاه کردم ، اووووووووف به گمونم جنگ نرم شروع شد ، در رو باز کردم ، یه تیشرت پرتقالی سه دکمه بدون یقه ، با سه دکمه باز ، یه شلوار جین سورمه ای تیره ... یه صندل سورمه ای ، یه بند چرم دور مچ دست چپش ، یه زنجیر طلای زرد ضخیم دور گردنش که در تضاد با پوست روشن و موهای مشکی سینه اش بود ، و شاخه ای گل داوودی زرد رنگ توی دست راستش ... موهاش رو حالت دار ، بهم ریخته روی پیشونی ول داده بود ... چشماش از زردی ، همرنگ بلوز تنش شده بود ، زیر نور قرمز مخفی سقف راهرو ... : « مامان پسرم چطوره ؟ پسر من چطوره ؟ اَخ بو روغن زیتون میدی ... حالم رو بهم زدی ... » با دهن ادای بالا آوردن در آورد ...
شمشیر از رو بسته ... مخل آسایش ... میشه زمین خورد و گریه نکرد ... ساعتها رو به عقب برگردون ، اگه بازم فرصتی میبینی : « فرمایش ؟ »
« اُ اُ اُ ... جلو پسر من با ادب باش ، دوست ندارم از همین الان بی ادبی رو از مامانش ارث ببره ... همون زور بزنی ، قیافه ات رو به بچه ام ارث برسونی ، کلی دعا گوت میشم ... خوشم نمیاد بچه ام زشت و بی ادب بشه ... سعی کنی تو روم نگاه کنی ، مثل خودم بشه هم بد نیست ... » جدی شد : « حواست باشه ، علاقه ندارم عین ماست دربیاد ... تلقین کن ژن وایش رو سرکوب کنی ... اینجوری برای جفتتون بهتره ... »
اخمم رو غلیظ کردم : « چشم ، سفارش میکنم بهش ، فرمایش ؟ »
« میدونستم اینقد بد اخلاقی عقدت نمیکردم ... گندت بزنن ... من خوش ندارم بدهکار کسی باشم ... عشقم میکشه طلبکار باشم ... بیا اینم مهریه ات ... »
دست دراز کرد و شاخه گل داوودی زرد رو با یه ابرو بالا داده ، گرفت جلوم ... دست دراز کردم ، شاخه گل رو گرفتم ... : « حسابم باهات صاف شد ... دیگه طلبی ندارم ، حالا میتونی بری و بعد از این هم ، در این واحد رو فراموش کنی ... منم خوش ندارم باز صدای زنگ این خونه رو بلند کنی ... »
« هوششش ، رم نکن مادام ... هنوز مهر شناسنامه ات خشک نشده ها ... شرط و شروطمون یادت رفت ؟ تو میخوای حق پدری منو ازم سلب کنی ... ببین ، من الان مهرتو دادم ... مهر زن رو که بدی ، بعدش دیگه تمام و کمال مال خودته ... حواست باشه من کیم ... در این خونه ، هیچوقت روی امیر سام بسته نمیشه ... من عادت دارم هر شب به پسرم شب بخیر بگم ... »
شوخیش گرفته ؟ : « از کی اونوقت ؟ کی فرصت کردی عادت کنی ؟ »
ابروهاشو به هم نزدیک کرد ، قیافه متفکر به خودش گرفت ، با انگشت چند بار به شقیقه اش کوبوند : « بذار فکر کنم ... اممم ... اگه بخوایم به حساب کتاب حاجی حساب کنیم ، دقیقا شش ماه و نیمه ... اما اگه بخوام خودم حساب کنم ، شیش ساعت و بیست و پنج دقیقه ... نه ... بیست و شش دقیقه ست ... بکش کنار ... »
متعجب ، ابرو بالا دادم ، لای در رو یه خورده بیشتر بستم : « جونم ؟ »
دست برد به دستگیره در و فشارش داد به داخل ، دستگیره از داخل به شکمم فشار آورد : « همون که گفتم ... خوش ندارم مونگل بازی در بیاری برام ... حرفم مفهوم بود ، میخوام به پسرم شب بخیر بگم ... »
« بیخود ... لازم نکرده ... هر وقت اومد بیرون تا دلت خواست براش کارت پستال بفرست ... فعلا ، نه ... فعلا میتونی بری باهاش چت کنی ، اگه خواب بود ، براش ایمیل کن ... برو میخوام بخوابم ... »
فشار رو بیشتر کرد ... دستگیره به شکمم فشار آورد ، دردم اومد : « هوی چیکار میکنی وحشی ؟ »
از فشار دستگیره کم نکرد ، جدی شد : « با من بازی نکن ... حاجی چی بت گفت ؟ ... من تو گرفتن حق استادم ... اینو یادت باشه ... به زبون خوش بکش کنار اون هیکل بوم غلتونت رو ... با توام خانوم ... نذار روز اولی برای اعاده ی حقوقم متوسل به زور بشم ... »
« از همین جا حال و احوال کن برو ... »
« نچ ، نمیشه ... باید با بچه ام اتمام حجت کنم ... باید خودمو بهش معرفی کنم ... باید حسش کنم ... »
« دیوانه ... » دستم رو از روی دستگیره بلند کردم
پا به داخل خونه گذاشت ... اخمم رو باز نکردم ، عقب گرد کردم ... نشستم رو کاناپه ... اومد روبروم ایستاد ... نگاهی به شیشه روغن زیتون انداخت ... ساعت رو به عقب برگردون ، اگه بازم فرصتی میبینی ... پوزخندی به لب نشوند : « بچه منو با روغن زیتون نرم میکنی ؟ ... بچه من با مهر پدری نرم میشه ... نمیخوام یه بچه عقده ای تحویل اجتماع بدم ... » کنارم نشست ، دستش رو پیش کشید ، روی حجم فزاینده شکمم گذاشت ... نرم نرم نرم ... قلبم فشرده شد ... حس کرد ... کوبید ، نبض تپنده زیر پوست کشیده تنم ، حس کرد ... شوکه شد ... از حرکت ماهی وار زیر انگشتهای دستش ، رعشه به تنش افتاد ، شوکه شد ... حس کردم ... سردی دستش رو حس کردم ... موهای بدنم سیخ شد ... پوست شکمم مور مور شد ... گرم شدم ، قلبم گامب گامب زد ... صدای قلبش ، ریتیمیک تو گوشم بود ... از زیر تیشرت پرتقالیش ، حرکت تند سینه اش پیدا بود ... رو پیشونیش عرق نشست ... سرد یا گرم ؟ نمیدونم ... رو پیشونیم عرق نشست ، سرد یا گرم ، نمیدونم ... زیر پوست چرب و کشیده تنم ، حرکت ماهی وار تکرار شد ... پوزخندش جمع شده بود ... یه لحظه دست کشید کنار ... باز دست سروند روی شکمم ... کمرم تیر کشید ... خم شد ... به قصد بوسه روی شکمم ، خم شد ... نبوسید ... سرش رو بلند کرد ... تو چشماش نفرت بیداد کرد ... با حرکتی تند ، دستش رو از روی سومین حس حرکت ماهی وار ، عقب کشید ... گل زرد داوودی توی دستم ، مچاله شد ... نفسم برید ... بلند شد ... بی حرف از در خونه بیرون زد ... گنگ موندم ... بی حرکت ... سر به عقب برگردوندم ... دخترا خواب بودن ...
تا صبح در جا زدم ... نشستم ، به پهلو چرخیدم ... باز درجا زدم ... باز نشستم ، به پهلو چرخیدم ... این دنده ، اون دنده ، چپ ، راست ... خورشید طلوع کرد ... صبح شد ... شفق پیدا شد ... چشمام گرم شد ... چشم که باز کردم ، از هفت و بیست رد شده بود ... وقتی برای تلف کردن نداشتم ... تند و تند ، آبی به دست و رو زدم ... پف چشمام غوغا میکرد ... به درک ... لباس پوشیدم ... نوک انگشتام سر شده بود ... دکمه های مانتو رو نمیتونستم ببندم ... به درک ... موهام در هم شده بود ... برس کشیدم ، کلنجار رفتم ، باز نشد ... به درک ... مقنعه به سر کردم ، ضعف داشتم ، گیج بودم ... به درک ... در خونه رو بستم ، دم آسانسور ایستاده بود ، تا چشمش به من افتاد ، دکمه آسانسور رو زد ، وارد شد ، سلام نکرده وارد شد ... به درک ... دکمه آسانسور بغلی رو زدم ... سوار شدم ، دکمه لابی رو زدم ... هشت ... هفت ... شش ... پنج ... در باز شد ... دوتا خانوم یکی مسن ، یکی جوون سوار شدن ... مسن تر لبخند زد ... بهش لبخند زدم ... جوونه رو برگردوند ... به درک ... چهار ... سه ... دو ... یک ... صدای ظریفی توی گوشم پیچید : لابی ... در رو هل دادم ... تنم رو بیرون کشیدم ... از لابی بیرون زدم ... قدمهام رو تند کردم ... از محوطه خارج شدم ... تند تر ... تند تر ... هوا گرم شده ... هرم تابستونه داره ... به درک ... به پیچ کوچه نزدیک شدم ... ماشین شاسی بلند مهندس با شتاب ، از کنارم گذشت ... بوق نزد ، نایستاد ... به درک ... بازم تند تر ... عرق کردم ... خیس شدم ... ماشین زرد رنگی رد شد ، بوق زد ... دست تکون دادم ، ایستاد ... مسیرم رو گفتم ، به مسیرش نمیخورد ... به درک ... بازم رفتم ... رفتم ... سر خیابون بعدی یه ماشین دیگه ، با مسیرم هماهنگ بود ... سوار شدم ، عقب ... ساعت رو مچ دستم رو چک کردم ، هشت پنج کم ... دیرم میشه ... دیر میرسم ... به درک ... دم شرکت پیاده شدم ... کرایه رو حساب کردم ... باقی پولم رو گرفتم ... ساعتم رو چک کردم ... هشت و پنج ... دیر شده بود ... به درک ... ماشین مهندس محوطه کنار شرکت پارک بود ... پله ها رو دو تا سه تا کردم ... در بالا رو باز کردم ... آقا حسین سلام کرد ... صبح بخیر گفتم ... خانوم حمیدی لبخند زد ، به نشونه سلام ، با لبخندی جوابگوش شدم ... برگشتم ، توی اتاق فنی اداری ، آقای حسام و شمس با هم مشغول صحبت بودن ، سلام بلندی دادم ... بلند جواب شنیدم ... در اتاق حاجی بسته بود ... نیستش ... امروز دفتر مرکزی پتروشیمی بندر امام ، تو هفت تیر جلسه داشت ... کلید به در انداختم ، در اتاق مهندس باز شد ... همون تیشرت آستین بلند لخت پرتقالی تنش بود ... با جین یخی و کفش اسپرت لیوایز آبی ، پرتقالی ، کرمش ... مچ دستش رو جلو چشمش گرفت ... اخم کرد : « آقای شمس ، تو تایم شیت خانوم مهندس ، شش دقیقه دیرکرد لحاظ کن ... دیر اومدی خانوم افرا ... پروژه ها سنگینن ... میدونی که ، سرعت عمل ، دقت ، وقت شناسی ... یادت نره ... آخرین باره دیر میای ... » اخم کردم ... به درک ... در اتاق رو باز کردم ... کار امروزم ساخته ست ... من جای حاجی بودم ، از جون مایه میذاشتم ، هفته ای سه جلسه مرتب و متناوب ، میبردمش روانپزشک ... سیستم رو روشن کردم ... صداش بلند شد : « افرا ... بیا اینجا ... » شیطونه میگه بزنم لهش کنم ... حوس جنگ داره ...
سر از روی سیستم بلند کردم ... با سرعتی لاک پشت وار ، راه اتاقش رو در پیش گرفتم ... دم در تقه ای زدم و منتظر ایستادم ... بازم صداش : « بیا تو »
« بله مهندس ؟ »
کاغذی جلوش بود ... روش نوشته بود ... چی ، نمیدونم ... درگیر بود ... دور خودش تاب میخورد ... اههم کردم ، سر بلند کرد : « اوراق مالی و فنی ، قراردادها ، نمودار پیشرفت فیزیکی ، صورت وضعیت ها ، برنامه زمانبندی ، استدمنتها ، دبلیو پی اس ها ... نقشه ها ... شرایط پرداختها ... اقلام مورد نیاز ... نامه های اداری ... درخواست مواد و مصالح مورد نیاز ... موارد وصول شده ، موارد در دست اقدام ... پرداخت بابت خرید کالا ... سفارشهای در دست اقدام ... مربوط به هر هفت پروژه رو با خلاصه ای از شرح کار ، روی پرونده هر پروژه ، به نفکیک بذار ، دسته بندی کن ، تا نیم ساعت دیگه رو میزم باشه ... »
عاقل اندر سفیه نگاش کردم ... اخم کرد : « چیه ؟ میخوام ببینم ، خوابی که تو و حاجی برام دیدین ، چقدر می ارزه ... زود باش جون بکن ... »
با انگشت دست چپ ، گوشه چشم چپش رو خاروند ، یه ابرو بالا داد ، یه ابرو پایین ... : « میری تو سایت مناقصه های شرکت نفت ... همینطور پتروشیمی ... هر چی مناقصه مربوط به کار ما میشه ، یه نسخه پرینتشون رو میخوام ... مزنه بزن ... سنگیناش رو جدا کنه ... ترجیحا ، مال تهران باشه ... حوصله دوره گردی ندارم ... برای من اخم نکن ... من کفاره بده نیستم ... اول اونا که گفتم ، بعد بقیه اش ... »
اخمم که باز نشد ، هیچ ، غلیظ تر شد ... قصد جونم رو کرده ... دیوونه ... : « برم نون بخرم ؟ چایی چی ، نمیخواین ؟ میزتون تمیزه یا پاکش کنم ... مثل اینکه جناب عالی فراموش کردین من اینجا چه کاره ام ؟ نه ... »
پوزخندی صدا دار کشید : « یادم نرفته ... ولی بهتره تو هم خوب به یاد داشته باشی ، دو ماه وقت داری به تموم این کارها سر و سامون بدی ... وگرنه مرخصی زایمان بی مرخصی زایمان ... رو به موتم که باشی ، ده ماه هم از حاملگیت بگذره ، من از پولم نمیگذرم ... باید همشون تموم بشه ... تموم و کمال ... دونه دونه صورت وضعیتها رو هم نقد میکنی ... عاشق چشم و ابروی خمارت نبودم که خودم رو به آب و آتیش بکشم ... تا اونجا که خبر دارم ، اَخته هم نشدم که محتاج یکی دیگه باشم جورم رو بکشه ... حالیته که نه ؟ برو جون بکن ... آها ... تا یادم نرفته ، یه پرینت از آخرین وضعیت موجودی حساب بانکی هم بهم بده ... »
« دیگه ؟ »
دست کرد تو کشو ... یه بسته بسکوییت بیرون کشید ، ساقه طلایی کرم دار ... : « دیگه اینکه ... دو دونه از این بسکوییت رو تا وقت نهار سق بزن ... نمیخوام دو ماه دیگه مارمولک تحویلم بدی ... یا هی دم به دم افه غش کردن برداری ... امروز هم آخرین بارته که به پسرم صبحونه نداده ، راتو میکشی میای شرکت ... افتاد ؟ »
« شما غصه منو نخور ... »
« جدی ؟ ... یعنی تو واقعا داری به نتایج رمانتیک میرسی تو این وضعیت ؟ چی باعث شده که عقل ناقصت بهت چراغ سبز نشون بده که من غصه تو رو میخورم ؟ گفتم پسر منو گرسنه نذار ... برو از جلو چشمم ... بجای مخ منو زدن ، زودتر اونچیزایی که بهت گفتم حاضر کن ... پا به پای من باید جون بکنی ... »
از گوشه چشم ، چشم غره ای نثارش کردم : « چشم ، اما اول جون تو رو میکنم ... » بی صدا خندید ...
« بعید میدونم پا به پای شما به جایی برسم ... حتی به قبرستون ... » عقب گرد کردم و از اتاقش زدم بیرون ... تا نیم ساعت بعد ، همه مدارک رو آماده کردم ... ببرم بهش بدم ؟ نه ... باید بذارم پا به پای من جون بکنه ... صبر کردم ... ده دقیقه دیگه گذشت ... نیومد ... نیم ساعت شد ... نیومد ... چراغ یاهوش روشن بود ... amirsam_1982 ... کلیک کردم روش ... باز شد ... نوشتم : « مدارک آماده ست ... نیم ساعته آماده ست ... خودتو جمع کن ، اگه دنبال پولتی ، پا به پام جون بکن ... » سند کردم ... در اتاقم با شدت باز شد ... اومد تو ... خندید ... پوزخند نداشت ... فقط خندید ... پرونده ها رو بلند کرد ... زونکن ها زیاد بودن ... نیشخند زد ... : « پا به پام ، ها ؟ بقیه اش رو تو بیار ... جون بکن ... »
لا الله الی الله ... در بهزیستی رو تخته کنن بهتره ، آخه اینم شد وضعیت ، چارتا بی آزار رو زیر پوشش میگیرن ، یه مردم آزاری مثل اینو ول میدن تو اجتماع ؟ زخم میزنی اما ، از جُذام بیزاری ... دیر میرسی از راه ، اسم این زرنگی نیست ... زود میری اما ، این عادت قشنگی نیست ... با خودت که درگیری ، از همه طلبکاری ... من که از تو دل کندم ، بسکه مردم آزاری ... من که از تو دل کندم ، بسکه مردم آزاری ...
***
یه سری حرفهای شخصی ، یه ترانه خصوصی ... می نویسم رو پیانو ، با یه خود نویس طوسی ... چهار هفته ... فقط چهار هفته ... زمان زیادی نیست ... ولی همین زمان هم برای پشیمونی بسه ... مثل خر تو گل گیر کردم ... یه قشون حس منظم ، مثل یه ارتش محکم ... کم کم دارم مطمئن میشم که اسکیزو فرنی حاد داره ... تنبل بالفطره که هست ... اختلال رفتاری هم که داره ... هذیون هم تا دلت بخواد میگه ، توهم هم که تو خونش شناوره ... دم به دم که سر از یه دنیا در میاره ... یه دقیقه میشه یه بابای چشم انتظار ، مهربون ، مسئول پر از عطوفت پدری ... یه دقیقه هم میشه قاتل روح و جسم من بیچاره ... باید با حاجی صحبت کنم ، این باید تحت نظر باشه ... پشت تو واسادم اینجا ، توی این طوسی مبهم ... آخه مگه میشه هر روز تا میتونه از من بیچاره مثل یابو کار بکشه ... شب که میشه اینقدر طبیعی نقش یه بابای خوب رو بازی کنه که کم کم باورم بشه عاشق این بچه ست ... فقط اگه نگاههای جنون آمیز پر از نفرتش به این حجم فزاینده برجسته نبود ... مطمئنا مهربون ترین بابای دنیا به چشم میومد ... ذهن خلاق حقیقت ، با سلیقه ام نمیخونه ... تو این چهار هفته از زندگی ساقطم کرده ... من بیچاره برای تموم عمرم باید درد داشته باشم ... « حالم » خوب نیست ، « گذشته ام » هم درد میکنه ... مشروعیت بخشی به این نبض تپنده ... مشروعیت بخشی ای که حاجی شایسته گذاشت تو کاسه ام ، کم از درد نا مشروعی نداره ... اون موقع یه جور بدبختی داشتم ، الان هزار و یه جور ... یه شناسنامه تازه ، واسه ی خودم گرفتم ... یه شناسنامه که قلبم ، باید عادت کنه کم کم ... تو این چهار هفته ، دور از چشم حاجی شایسته ، بلایی نبوده که به سر من بیچاره نازل نکرده باشه ... روزها جلاد ، شبها عاشق دلسوخته ... آخه دردت چیه مرد ؟ چرا من باید تاوان لج و لجبازی تو با حاجی رو پس بدم ؟ عصبی تر از همیشه ، این روزا خیلی کلافه ام ... روحمو میشکافم اینبار ، تا یکی از نو ببافم ... حاجی ما رو ول کرد و رفت ، رفت تا تو جربزه کار کردن نشون بدی ، نه از من بیچاره یه ماشین تحریر ، یه کارگر فنی ، یه بازرس فنی ، یه حسابدار ، یه همه فن حریف بسازی ... تو بیست روزی که از رفتن حاجی گذشته ، کار هر روز من شده پیگیری مطالبات آقا ... نقد کردن صورت وضعیت ها ، پر کردن حساب بانکی ... وصول چک ... کار اون ، نگم بهتره ... از همیشه عاطفی تر ، مستقل شدی تو از من ... صبح به صبح که میاد سر کار ، عملا شرکت رو تبدیل به پاتوق میکنه ... وقت اضاف بیاره چت میکنه ... از هر دو اینا که سرش خلوت بشه ، به حساب من بیچاره میرسه و کارهای روزم رو چک میکنه و شرح وظایف تازه میده ... فقط تو یه چیز تیز و فرزه ، اونم حساب کتاب مالیه ... مو رو از ماست بیرون میکشه ... ساعت که به شب میرسه ... رو دوازده که متوقف میشه ، زنگ خونه رو به صدا در میاره ... معاشقه پدرانه اش شروع میشه ... واسه من دیگه مهم نیست ، کی کجای قصه جاشه ... چه کسی بدون دعوت ، پاش تو این ترانه واشه ... کم کم به گرمای دستهاش عادت کردم ، کم کم نیاز پیدا کردم ، کم کم خوشم اومده ... این نبض تپنده پر کوبش هم ، شب که به دوازده میرسه ، کوبنده تر ضرب میگیره ... اونم عادت کرده ، اونم خوشش اومده ، اونم نیاز داره ... نه به من رحم میکنه ، نه به احساس درگیر شده ام ، نه به فریادهای بی صدای این نبض تپنده ... نوک انگشتهاش رو شکمم ، رو این برجستگی فزاینده ، نرم و پر احساس میلغزه ... میلغزه و ذهنم رو میلغزونه ، میلغزه و درگیرترم میکنه ... میلغزه و پیچ و تاب ماهی وار زیر پوست کشیده تنم رو لمس میکنه ... با هر ضربه ای ، رگه های زرد چشمش براق میشه ... برق چی ؟ نمیدونم ... توی جسمم مُرد با تو ، روح آخرین تهمتن ...
کم کم دارم معتاد میشم ، به ساعت دوازده نیمه شب معتاد میشم ... به گرمای لذت بخش نوک انگشتهاش معتاد میشم ، به هرم نفسش روی پوست کشیده تنم معتاد میشم ... اون چی ؟ اون چه حسی داره ؟ آیا واقعا حس یه پدر عاشق رو داره ؟ نه ... نداره ... این از نفرت غوطه ور توی گرده های زرد چشماش مشخصه ... هر شب میاد ... هر شب با یه شاخه گل زرد داوودی میاد ... بدون هیچ نجوای عاشقانه ای ... بدون هیچ نگاه اغوا کننده ای ... من به سبک خودم این بار ، بیمه میشم تو ترانه ... با همین حرفهای شخصی ، که ندارن عاشقانه ... میاد ... میاد و هر شب مهریه ام رو تمام و کمال پرداخت میکنه و بازم تکرار میکنه و پرداخت میکنه و در عوض مهریه ای که پرداخت میشه ... عند المطالبه و مکرر ، هیچی جز لمس این نبض تپنده پر کوبش نمیخواد ... اما من به این لمسها معتاد شدم ... من به نوک این انگشتها معتاد شدم ... من به نرمی سر انگشتهایی که جای چربی روغن زیتون ، ترکهای ریز روی پوست شکمم رو غلغلک میده معتاد شدم ... من به جون کندن روزانه و شبانه معتاد شدم و درجه اعتیادم و نیازم ، روز به روز ، ساعت به ساعت بالاتر میره ... من به روزهای بیتفاوت بودنش معتاد شدم ، من به پا به پاش جون کندن ، معتاد شدم ... تموم قسمت سختش مال من ، لذت جنون آمیزش ، مال اون ... لذت از شکنجه کردن من ... شکنجه های روزانه ، شکنجه های شبانه ... دیگه یا زنگی زنگی ، یا که نه ! رومی رومی ... خسته ام از این تعادل ، این تعادل عمومی ... کم کم دارم مثل خودش اسکیزوفرنی میشم ... حضور فعال توی دو دنیای متفاوت ... دنیای خیالی شبانه ، دنیای حقیقی روزانه ... من به هر دو مدل جون کندن ، معتاد شدم ... دیگه به چشمم ، اون مهندس بیتفاوت گذشته نیست ... کم کم دیگه نیست ... ساعت که به دوازده نزدیکه میشه ، قلبم نوای دیگه ای ساز میکنه ، حجم فزاینده شکمم نوای دیگه ای ساز میکنه ... ذهن خلاق حقیقت ، با سلیقه ام نمیخونه ... نوسان داره و در من ، همه چی رنگ جنونه ... مرز بین واقعیت و رویا رو گم کردم ، جایی ، در دور دستها گم شده ... هر چه بیشتر میدوم ، دور تر میشم ... گم تر میشم ... ای کاش روز و شب ، یابو وار ازم کار میکشید و جسمم رو فرسوده میکرد و لذت میبرد ... من از این جون کندنهای شبانه ، بیزارم ... معتادم ... مثل یه معتاد که از خماری بیزاره ... مثل یه معتاد که از نئشگی بیزاره ... مثل یه معتاد که از زندگی انگلی بیزاره ... من از این زندگی بیزارم ... معتادم ... مجبورم ... بیزارم ... مجبورم ... فاجعه خیلی عمیقه ، درد تحت کنترل نیست ... من دیگه اسمی ندارم ، تو به من میگی آنارشیست ...
هفته پیش ، نوبت دکتر داشتم ... باید میرفتم ... باید وضعیت این نبض تپنده پر کوبش رو چک میکردم ... نوبتم بعد از ظهر بود ... توی راهرو ، همزمان با خروج من از درب آپارتمان ، اونم از درب آسانسور پا به بیرون گذاشت ... تنها نبود ... سه تا دختر آنتیک با تیپهای اونچنانی ، چهارتا پسر جوون همه جغله و خوش تیپ ... صدای قهقه اشون کل راهرو رو پر کرده بود ... زیر نور مخفی سقف راهرو ، نورهای آبی و قرمز ، برق شیطانی چشمهاش ، چشم میزد ... از سر صبح کلاس داشتم ... امتحانام شروع شده ... امروز ندیده بودمش ... یه بلوز چهارخونه آبی ، سفید ، فیروزه ای ، سرمه ای پوشیده بود با یقه و سر دستهایی با چهارخونه درشت تر ... آستینهای بلوزش رو ، خوش مدل تا زده بود تا وسط ساعدهاش ... یه شلوار مشکی پارچه ای کلاسیک براق به پا داشت و یه کفش چرمی مشکی مات ... دکمه های بلوزش باز بود و برق طلایی زنجیرش ، تو گردن چشم میزد ... بی سلام ، بی تفاوت از کنارم گذشت ... بی سلام به ظاهر بیتفاوت از کنارش گذشتم ... سه قدم که ازم فاصله گرفت ، دست تو جیب داشت ، رو پاشنه پا چرخید ... از همون فاصله پرسید : « مامان پسر من کجا تشریف فرما میشن ؟ در خدمت باشیم مادام ... »
صدای قهقهه سه دختر و چهار پسر همراهش تو گوشم پیچید ... زمزمه کردم : « دکتر ... »
صداها ، پر صدا تر شدن و تکرار و تکرار ... رگه های چشماش نگران شد ... نور امیدی به قلبم تابید ... سه قدم فاصله رو با شتاب کوتاه کرد ... : « چرا ؟ چی شده ؟ ... مریضی ؟ »
ته دلم یه جور ناجوری غنج رفت ... مالش رفت ... ضعف کرد ... دل نگرانیش خوشایند بود ... به دلم نشست ... خاله میگه : « مهریه زن رو که بدی ، مهرش میجوشه ... » مهرش جوشیده ؟ تو قلب من جوشیده ؟ با یه شاخه تکرار شونده گل زرد داوودی مهرش جوشیده ؟ شاخه های تکرار شونده زرد رنگ داوودی که شبهای اول تو دستم مچاله میشد ... تا چند شب پیش میذاشتمشون رو اُپن آشپزخونه ... چند شبه تا بره میگیرم دستم ، لبخند میزنم ... دیشب تا بیاد و بره ، تو دستم گرفتم و بوییدم ... همه اون دقایق آزار دهنده بیزار کننده ، گرفتم تو دستم و بوییدم ... تو چشماش زل زدم ، لبخند زدم ... : « نه ... مریض نیستم ... باید برم چکاپ ... »
دقیق شد ... نگاهش عمیق شد ... : « زود کارت تموم میشه ؟ »
دلم بیشتر ضعف رفت : « نمیدونم ... فکر نکنم ... آخه باید سنو هم برم ... اول میرم سنو ، بعد میرم دکتر ... شاید سنوگرافی شلوغ باشه ... آخه نوبت ندارم ... »
دست به جیب برد ... کلیدی از جیبش بیرون کشید ... از همون فاصله شوت کرد سمت یکی از پسرها : « بابک ... با بچه ها برین داخل ... از خودتون پذیرایی کنین ... تمرینتون رو بی من انجام بدین ... اگه تا دو ساعت دیگه نیومدم ، کلید رو بده افشید ... »
یکی از دخترها لب برچید : « بدون تو ؟ نمیشه که ... »
لبخند زد ... پوزخند نبود ، لبخند با نمکی بود که کمتر دیده بودم : « آیم سو سوری هانی ... مجبورم برم ... باید وضعیت پسرمو چک کنم ... فردا تمرین رو تکرار میکنیم اوکی ... بابای سوییتی ... » صدای قهقهه بار دیگه تو راهرو پیچید ...
اولین بار بود در کنارش قدم بر میداشتم ... متنفر بودم از این وضعیت ... اونم متنفر بود ... خودش قبلا گفته بود ... کیه که دلش بخواد کنار یه بوم غلتون راه بره ... اونم یکی مثل این ... عرق شرم رو پیشونیم نشست ... قیافه اش شرمنده نبود ... من شرمنده بودم ... کنارم که راه میرفت ... این حس رو تقویت میکرد ... انرژی منفی میداد ... : « چرا تنها ؟ چرا به دخر خاله هات نگفتی باهات بیان ؟ »
برای اولین بار سوار یه آسانسور مشترک شدیم ... : « نسرین که سرما خورده ، ترسید بیاد پیشم ویروسیم کنه ... نسترن هم که امتحان داره ، یه چند روزی رفته خوابگاه با هم کلاساش درس بخونه ... »
لب فشرد ... تعلل کرد ... پرسید : « افشید چی ؟ چرا از افشید نخواستی باهات بیاد ، یا ماما ... »
نگران تنهایی منه ، یا اینکه از مخمصه همراهی با من کلافه ست ؟ : « نخواستم مزاحمشون باشم ... افشید جون که تازه خسته از سر کار برگشته ... دو ساعت دیگه باز هم باید بره ... حاج خانوم هم که مسیرش دوره ... مزاحم شما هم نمیشم ... خودم میرفتم ... »
پوزخند زد : « کسی نمیتونه مزاحم من باشه ... بجز اون مزاحم کوچولویی که دستم بهش نمیرسه ... » ابروهام بالا پرید ... امیدم پرید تو یه پاکت پستی دو قبضه پیش تاز و رفت به مقصدی نا معلوم ...
توی طبقه سوم ، دو تا مرد ، یه بچه با یه زن سوار شدن ... حجم میونمون رو با دستی که به پشت کمرم گذاشت کمتر کرد ... با یه دست دور پهلوی بر آمده ام ، منو به سمت خودش کشوند ... یکی از مردها لبخند زد ... به چی نمیدونم ، لبخندش رو با لبخندی گشادتر جواب داد ... چرا ؟ نمیدونم ... حسی که بهم داد ... بیزارترم کرد ... دلیلش رو نمیدونم ... همه با هم ، توی پارکینگ از آسانسور خارج شدیم ... یه دست به دور پهلوهام پیچونده بود و با دست دیگه ، ریموت ماشین رو روشن کرد ... فشاری به دستش وارد کردم و فاصله ام رو زیادتر کردم ... اخم کرد ... تو که از این حجم برجسته فزاینده متنفری ... تو که از قدم برداشتن با این زن بد هیکل عق میزنی ... اخمت چیه ؟
کنار ماشین شاسی بلندش ، ایستاد ... در رو باز کرد ... زیر دو بازومو گرفت و با فشاری خفیف ، کمکم کرد ... نشستم ، برای بار دوم روی این صندلی نشستم ... اون روز چقدر دور بود ... روزی که دم در دادگاه ، با حاجی سوار این ماشین شده بودم ، چقدر از امروز دور بود ... حاجی چقدر از من دور بود ... مهندس در عوض همه این دوریها به من نزدیک بود ... فکرم درگیر شده ... فکرم درگیر مهندس شده ... فکرم درگیر یه بیمار خود بزرگ پندار شده ... قبلا بزرگ پندار دیدم ... خودشون رو سیاست مدار میبینن ... فضانورد میبینن ... رئیس جمهور میبینن ... این با همشون فرق میکنه ... خود بزرگ پنداریش حاد تره ... خودش رو پدر میبینه ... ساعت دوازده شب که میشه ... بیماریش با شدت و حلت بیشتری عود میکنه ... یه روانپریش ، با مهر پدری فزاینده ... با شاخه ای گل زرد داوودی در دست ... : « کجا باید بریم ؟ »
حواسم از امید تو پاکت ... از بیماری عود کرده مهندس ، از درگیری فکریم باز شد ... برگشتم کنار مهندس روی صندلی سمت شاگرد ... دست کردم تو کیفم ... کارت ویزیت سنوگرافی رو از کیف بیرون کشیدم ... بی صدا ، دادم دستش ... آدرس رو خوند ... یه جایی بود نزدیک فردوسی ... با یه حرکت ژستیک ، کارت رو شوت کرد رو جلو داشبوردی ماشین ... دنده رو عوض کرد ... سه ... چهار ، پاشو بیشتر رو گاز فشرد ... : « تا کی باید بیای شرکت ؟ »
چشم از پنجره کنارم برداشتم ، زل زدم تو چشمهاش : « قاعداتا تا یه ماه دیگه ... »
لب به هم فشرد ... : « امتحانات کی تموم میشه ؟ »
متعجب شدم ... از این سوالا گاهی نمیپرسید : « شاید تا ده روز دیگه ... چطور ؟ »
گره کوری بین دو ابروش ایجاد شد : « چرا شاید ؟ »
نمیدونم چرا ؟ نمیدونم چه حسی بود ؟ نمیدونم چطور به زبونم اومد ... نمیدونم ... شاید هم گفتم که فقط گفته باشم ... بدون اینکه قصدش رو داشته باشم ... شاید از این بیزاری فزاینده خسته شده بودم : « آخه امروز که سونو کنم ، شاید با دکتر مشورت کنم و تو همین دو سه روزه ، اگه وضعیتم رضایت بخش بود ، هفت ماهه زایمان کنم ... »
این نگاه عصبانی ... این اخم غلیظ ، این صدای فریاد ... باید فکر میکردم از سر نگرانیه ؟ : « که چی بشه ؟ با اجازه کی ؟ اینقد سرخودی ؟ ... »
گوشم صدا داد ... وز وز کرد ... به اون چه ؟ : « هوی ، چرا داد میزنی ؟ کر شدم ... نمیخوام بیشتر از این نگه ش دارم ... بچه خودمه ... »
صداش پایین تر کشیده شد ... ولوم کم کرد : « از کی اونوقت ؟ مثل اینکه بل کل منو ... حق و حقوق منو ، بردی تو نقطه خاموش مغزت چپوندی ؟ از این خبرا نیست ... فکرشم نکن ... فکر نکن میشینم تا سر خود هر کاری دلت خواس بکنی ... بچه ام بچه ام هم نکن ... منم ازش سهم دارم ... تو نمیتونی تنهایی براش تصمیم بگیری ... یادت رفته ؟ »
« چرا ترش میشی ؟ خوب چیکار کنم ؟ شیکمم کشیده پایین ... کمرم تیر میکشه ... فعالیتم زیاده ... دارم جون میکنم ... دستام بی حس شدن ... پی و تاندومای دست و پام متورم شدن ... بی حس میشم ... نوک انگشتام سر شده ... کارم زیاده ... پدرم در اومده ... کف پاهام گز گز میکنه ... ورم دارم ... از تو اون شرکت لعنتی که برمیگردم ، پا از کفش بیرون میذارم ... آب زیر پوستم جمع میشه کف پام ، تازه پا دردام شروع میشه ... شب تا صبح خواب ندارم ... زانوهام داره ساب بر میداره ... نفس کم میارم ... یه دقیقه که دیر برسم سر کار ، حسابم با کرام الکاتبینه ... تو تو کدوم اینا سهم داری ؟ »
« کدوم مردی تو اینا سهم داره ؟ دلیل خوبی برای توجیه نیاوردی ... اولین و آخرین زن دنیا هم نیستی که هم کار میکنه هم بچه میزاد ... بهرحال من نمیتونم اجازه بدم ... خودت رو سبک نکن با تز آبکیت ... من تو کتم نمیره ... عمرا اگه زیر بار برم ... »
« بهرحال من شانسم رو امتحان میکنم ... اینجوری به نفع تو هم هست ، زودتر از این قید و بند نخواسته باز میشی ... »
« تو جرات داری فکرش رو به زبون بیار ... »
« دکتر اوکی بده ، بقیه اش به تو ربطی نداره ... »
« ربطش به رضایت نامه عمله ... میتونی برو یواشکی حرفتو به کرسی بشون ... پدر خودت و اون دکتری که زیر بار حرف نا حساب تو بره در میارم ... یادت نره ... جایگاه من تو زندگیت یادت نره ... »
« یادم میمونه که تو هیشکی نیستی ... اینو همیشه یادمه ... فکر نکن با یه ماده تبصره تو قباله میتونی خودت رو به جایی برسونی که برای من ... من ... شراره افرا ... بکن نکن راه بندازی ... من اگه قرار بود زیر بار حرف زور برم ، بجای اینکه خودم رو با بند پوسیده به تو بچسبونم ، میرفتم خونه بابام مینشستم ... »
« یادت نره که مجبور بودی ... مطئنا راه بهتری نداشتی ... به موقع میفهمی که من کیم ... جایگاهم بهت ثابت میشه ... مجبوری ... تا اسمت از شناسنامه من خط نخورده ، مجبوری ... منو ، بکن نکنم رو ، حرف زورم رو ، مجبوری فرو کنی تو گوشت ... من حاجی نیستم که با دوتا عشوه خرکیت ، رام بشم و سواری بدم ... به نفعته با من در نیفتی ... »
« خیلی نامردی ... تو که جای من نیستی ... تو که اینهمه درد رو تنهایی نمیکشی ... تو که منو نمیفهمی ... »
« نیازی نیست که جات باشم تا مرد باشم ... تو که نا مرد زیاد دیدی دور و برت ... یکی بیشتر و کمتر برات توفیری نداره ... من سر حرف خودم هستم ... پیاده شو ... »
به روبرو نگاه کردم ... رسیده بودیم ... با همون اخمهای در هم ، کنارم راه افتاد ...زخم میزنی اما ، از جُذام بیزاری ... مثل اینکه یادش رفته ... یادش رفته که ، اون یه مرد متاهل پر تجربه نیست ... اون فقط یه پسره یا خونه پرش یه مرد نیمه متاهل ... یه مرد نیمه متاهل که کل حسش از پدر بودن ، خلاصه میشه رو حس لامسه سر انگشت دستهاش ... و این صفحه نمایش دستگاه سنو بود که موقعیت زمانی – مکانیشو ، بهش یادآوری کرد ... بیادش افتاد ... بیاد آورد ... این زن ، این زن با این حجم برجسته دراز کش روی تخت ، کیه ... این بچه ، این نبض تپنده پر کوبش با حرکت آرام و ماهی وار ، ویبره موبایل نیست ... یه موجوده با دو دست و دو پا و یه سر و نقطه ای تپنده و پر نبض به اسم قلب ... این صدای پر صدای گامب گامب اکو دار ، صدای جاز آهنگهای پینک فلوید نیست ... صدای قلب این نبض تپنده ست ... حی و حاضر ... زنده و تماشایی ... فکش منقبض شد ... دستهاش مشت بود ... اخمش غلیظ تر ... گرده های زرد رنگ توی چشماش ، توی سرخی محیطشون ، غرق بودن ... رگه های طلایی خورشید ، روی دریای پرتلاطم سرخ یه غروب طوفانی ... زیبا و پر مخاطره ... نفسهاش تند و مقطع ... لبش از هر خنده و پوزخندی خالی ... آخه دیوونه ، تو که نمیتونی ، تو که طاقت دیدنش رو نداری ، این اداها چیه که از خودت در میاری ؟ چه کاریه این تریپ پدرانه رو برداشتن ؟ جمش کن برو بچسب به زندگیت ... دیر میرسیاز راه ، اسم این زرنگی نیست ... ولی نه ... این بشر ، پر رو تر از این حرفهاست ... خیلی راحت ، ماسک پر تجربگی ، پدرانه و محتاطی ... نمیدونم از کجا کش رفت و به چهره کشوند ... خیلی عادی و مقتدر ... یه پدر مقتدر ، جلوی دکتر نشست و صاف رفت سر اصل مطلب ... : « خانوم دکتر ، خانوم بنده ، تمایل دارن نوزاد من رو هفت ماهه به دنیا بیارن ... »
نگاه متعجب من و دکتر با هم به سمتش کش اومد ... خانوم دکتر عینکش رو روی چشم جا بجا کرد ، ابرو بالا کشید : « چرا ؟ »
ظاهر بیغرضانه از خطوط چهره اش ساخت : « دقیقا نمیدونم ... خودش میگه شکمم پایین کشیده ... »
دکتر عینک چشمش رو برداشت ، با دستمالی تو دست چرخوند : « خوب این که به تنهایی ملاک نیست ... هنوز از نظر واژینال ، مشکلی برای نگه داری بچه پیش نیومده ... در ضمن اگر کار به جای باریک هم کشیده بشه ، با استفاد از دارو ، میتونن عضلات رحم رو منقبض نگه دارن و از سُر خوردن بچه به دهانه رحم جلو گیری کنن ... نیازی به تولد پیش از موعد نیست ... این کار رو ما در مواقع خیلی ضروری و نادر انجام میدیم و حتی در اون مواقع استثنایی هم سعی میکنیم با استراحت مطلق و روشهای ورزشی و دارویی تا اونجا که میشه ، زمان تولد رو به عقب بیندازیم ... بهر حال ، هر تولد پیش از موعدی ، ریسک خودش رو داره »
با دروغ همدستی ، از غرور لبریزی ... جای آبرو داری ، آبرومو میریزی ... خاک بر سرش ... آخه مرد حسابی ، تو چیکاره ای که نشستی بر و بر زل زدی تو چشم دکتر و باهاش درمورد وضعیت واژینال من بحث میکنی ؟ عرق سردی که بر پیشونی داشتم و اینهمه وقت رو پیشونیم حفظش کرده بودم ، راه به پایین گرفت ... شر شر ... برگشت سمتم ... نیمچه لبخندی موذی وار رو لب داشت ... خودش رو به سمت میز دکتر سُر داد ، برگه ای دستمال کاغذی از جعبه بیرون کشید ، و در کمال پررویی گرفت جلو من ... منظورش روشن بود : عرقت رو خشک کن ...
دوباره رو به دکتر کرد با جدیت کامل : « گذشته از این ، از سر بودن دستهاش میناله ... پدر منو دراورده از بس نال و نال میکنه ... میگه فعالیتم زیاده ... » زخم میزنی اما ، از جذام بیزاری ...
دکتر دوباره نگاه جدی به من کرد ... آزمایشها و نتیجه سنوگرافی رو چک کرد ... لبخند زد ... : « خوب یه خورده اش از نازه ... خانومتون بارداره ... ناز زن باردار رو باید کشید ... بقیه اش هم برمیگرده به عوامل متفرقه و جانبی ... فعالیت برای زن باردار خوبه ... عزیزم ... همین فعالیت زیاد باعث میشه هم عضلاتت سفت تر بشه ، هم جنینت بهتر رشد کنه و هم زایمان بهتری داشته باشی ... اگه تو مچ دستت مشکلی نداری و ساق پات هم سوزن سوزنی نمیشه ... پس هم سندروم تونل کارپال منتفیه و هم ترومبو فلیت ... اکثر این سوزن سوزن شدن نوک انگشتهای دست و پا ، بخاطر استفاده نا مناسب از اونهاست ... هر وقت دردی مشابه درد زایمان داشتی ، تنگی نفس ، سردرد سرگیجه ، حالت تهوع ، خونریزی ، فشار خون کم یا زیاد ... اونموقع بهتره فعالیتت رو کنترل کنی حرکات جنینت چطوره ؟ »
بدون اینکه منتظر جواب من باشه ، تند و سریع گفت : « خوبه ... مرتب تکون میخوره ... »
دکتر لبخندی به لب نشوند : « خوب الحمدالله وضعیت جنینت رو به راهه ... وضعیت واژینالت هم رو به راهه ... مشکلی تو نگهداری بچه نداری ... به گردن و شونه هات فشار نیار ... بین کار مرتب ورزشهای دستی و گردنی انجام بده ... فعالیتت رو کمتر کن ولی لازم نیست خیلی کم یا قطعش کنی ... خوابت رو هم تنظیم کن ... دو هفته ای یک بار هم برای چکاپ بیا اینجا ... اگه زیر دلت درد گرفت ، رون ، لگن ، پشت ، ساق پات متورم و دردناک شد ... یا خونریزی داشتی و یا دردهایی شبیه درد زایمان با فاصله بیست دقیقه یا کمتر ، اون موقع سریعا اقدام کن ... یه سری قرص هم برات مینویسم که استفاده کن ... نیازی به تولد زودرس نیست ... اگه هم لازم میدونی ، میتونم برات تست اعصاب بنویسم ... »
اخم کردم : « نه مرسی ... فکر نمیکنم نیاز باشه ... »
چشم غره ای به مهندس رفتم دوباره برگشتم سمت دکتر : « همون فعالیتم رو محدود میکنم ، فکر کنم درست بشه ... » لبخند موذیانه ای رو لب داشت ...
به محض خروج از مطب دکتر ، طلبکار برگشتم سمتش : « دلت خنک شد ؟ همه بدبختیم مال خر حمالی کردنه ... دیدی که دکتر چی گفت ؟ دیگه حق نداری ازم مثل خر کار بکشی ... »
خندید ، پر صدا خندید : « بلا نسبت خر بیچاره ... پولای منو زودتر جمع و جور کن ... خرحمالیت پیش کش ... دیگه نمیخواد کارهای توی شرکت رو انجام بدی ، فقط برو دنبال صورت وضعیت ها ، بقیه کارهات رو بین خانم حمیدی ، آقای شمس و آقای حسام تقسیم میکنم ... کارهای حسابداری هم که کار نیست ، چارتا فاکتور میخوای وارد کنی ، یه چک بنویسی ، یه دو تا لیست پرینت کنی ... دیگه اینهمه ناز و ادا نداره ... دیدی که دکتر چی گفت ؟ برای من ناز نکن ... من فقط بابای بچه تم ، شوهرت که نیستم ناز کنی برام ... »
« هوی هوی ، حواست رو جمع کن ، پسر خاله نشی ... من در حد همون بابای بچه هم قبولت ندارم ... شوهر ... تو میدونی اصلا شوهر بودن یعنی چی ؟ »
تلخ شد ، دیوونه ... : « نه نمیدونم ، ولی سعی میکنم هر چه زودتر آقا رضا رو پیدا کنم ازش بپرسم ... » با دروغ همدستی ، از غرور لبریزی ... جای آبرو داری ، آبرومو میریزی ...
دلم میخواست همونجا دراز به دراز میمردم ... بیشعور ...تموم زورش رو زد ، تا حرف رو به اینجا بکشونه ... میدونستم این گربه ای نیست که محض رضای خدا موش بگیره ... : « اگه اون شوهر بود باهاش میموندم ... اون وقت نیازی به برگ چغندری به اسم مهندس امیر سام شایسته نداشتم ... منو برسون خونه ام مهندس ... » هیشکی از تو راضی نیست ، از همه طلبکاری ... من که از تو دل کندم ، بس که مردم آزاری ...
توی روزهای بعد از اون ، کارم سبک تر شده بود ... ولی خوب بازم باید برم دنبال اموال آقا ... این خیلی خسته کننده تر از نشستن و تایپ کردنه ... بی رحم ، بی انصاف ... تیشه برداشته ، میکشه به ریشه منه بیچاره ... جنگ عصبی ، یه تنه و بی اسپانسر ... حکم ابدی منه ... هفت خط و مرموزی ، مثل مهره ماری ... مهربون شدی امروز ، باز چه نقشه ای داری ...
بالاخره ، بعد از چهار هفته پا به پای مهندس جون کندن !! امروز ... همین امروز که الی القاعده باید میرفتم دنبال صورت وضعیت نفتکشها نزدیک پارک وی ، فرصتی برای یه مرخصی اجباری پیش اومد ... آنی صبح کله سحر تماس گرفت ... اراک رو رد کرده بود وقتی زنگ میزد ... امروز نزدیک ظهر میرسه ... باید میرفتم ایستگاه قطار دنبالش ... آدرسم رو نداره ... با کلی دو دو تا چارتا کردن ، عاقبت دل به دریا زدم ، صبح اول وقت ، قبل از اینکه بخوره پس کله اش و راهی دفتر بشه ، باید خودم رو بهش میرسوندم ... مانتو خفاشی گل و گشادم رو تن کردم ، شالم رو به سرم کشیدم ، کفشهای تابستونه پاشنه تختم رو به پا کردم ، یه دور تو خونه چرخیدم ، از تر و تمیز بودن خونه مطمئن شدم ، راه افتادم سمت واحد مهندس ، انتهای راهرو ... ده بار زنگ زدم ، سه بار مجبور شدم با گوشیش تماس بگیرم ، عاقبت از خواب خرسیش بیدار شد : « بله ؟ »
یه دور دیگه بسم الله گفتم : « سلام مهندس ... صبح بخیر ... »
صدای دو رگه اش داد میزد هنوز خوابه ... : « شما ؟ »
احمق سلام هم بلد نیست : « منم مهندس شراره ... میشه درو باز کنین ؟ »
خواب تو چشمش بود یا گیج میزد یا تماس من نا محتمل بود یا طبق معمول موذیگریش گل کرده بود ؟ : « شراره کدوم خریه دیگه ؟ »
عصبی شدم ... : « به همین زودی مامان پسرتو فراموش کردی مهندس ؟ در رو بار کن من پشت درم ؟ »
« پشت در چه غلطی میکنی ؟ »
این دیگه خیلی رو داشت ... : « همون غلطی که هر شب شما میکنی ... لطفا در رو باز کنین ... »
حرف از دهنم در نیومده در رو پاشنه چرخید ... موهاش بهم ریخته بود ... یه تیشرت سفید تنش بود ، یه گرمکن سورمه ای ... دستی به دور گردنش کشید ، دهن دره کرد : « فرمایش ... »
حیف که کارم گیره وگرنه میدونستم چه جواب دندون شکنی بهش بدم : « سلام »
« فرض کنیم علیک ... فرمایش ؟ »
« مهندس من امروز نمیتونم بیام سر کار ... کار دارم ... »
« حالا اینجا کارمندی ؟ یا مامان پسر من ؟ ... »
« چه فرقی داره ؟ خواستم اطلاع بدم بهتون ... »
« اووَخت ؟ »
« راستش مهمون از شهرستان میاد برام ، باید برم ایستگاه قطار دنبالش ... نمیتونم بیام ... میشه ؟ »
« نه نمیشه ... شما میتونی تشریف ببری شرکت ، بر گ مرخصی پر کنی ، تحویل آقای شمس بدی ، آقای شمس تحویل من بده ، اگه موافقت شد ، میتونی تشریف ببری ... »
« آخه مهندس ، من تا بیام شرکت و برگردم ، کلی وقتم تلف میشه ... زشته مهمونم میمونه پا در هوا ... »
« به من چه خانوم ... بار آخرت باشه برای کارهای اداری میای پشت این در رو میزنی ها ... من چه گناهی کردم که حاجی صاف برات یه خونه گرفته جفت من ؟ که هی دم به دقیقه کارای شرکت رو بیاری بکوبی تو ملاج من ؟ »
« ای بابا ، مهندس ... موقعیت اضطراریه ... وگرنه مزاحمت نمیشدم که ... خواهش میکنم درک کنین ... »
« من درکم کجا بود ؟ ... نمیدونم یعنی چی ... شما تشریف ببر شرکت ، کلید خونتو بده ، میدم افشید بره دنبالش ... شما بجای لیدری کردن ، برو بچسب دنبال پول دراوردن ... مگه نه امروز باید بری دنبال صورت وضعیت ؟ ها ؟ »
« خوب میرم ... امروز که چهارشنبه ست ... اینا در حالت عادی منظم سر کارشون نیستن ... بخدا برنامه شون دستمه صبح تا برسن جلسه صبح گاهی دارن ... یه چرخی تو اتاقای هم میزنن ، بعدش میرن صبحونه ساعت ده و نیم یازده برمیگردن سر کارشون ... یه دو تا چایی میخورن بعدم میرن نهار ... ساعت دو و نیم تازه برمیگردن چونشون رو گرم میکنن ... تا بجنبن نصفشون با سرویس ساعت 3 در میرن نصف دیگه هم ساعت سه و نیم یه چند تایی هم تحمل میکنن تا چهار و بیست ... تازه این مال هر روز هفته بجز چهارشنبه ست ... بذار برم ، در عوض قول میدم شنبه اول وقت برم دنبال کارش تا چکشو نقد نکردم بر نگردم شرکت ... »
« نمیشه مادام ... با من یک به دو نکن ... برای بچه ت خوب نیست اینهمه حرص ... اصلا تو برو دنبال کار ، من خودم قول میدم برم دنبالش ، اوکی ... »
« آخه چرا حرف زور میزنین ؟ شما از کجا باید بدونی که دنبال کی باید بری ؟ »
« همین که گفتم ... میگی ، میفهمم ... حالا هم اگه میخوای امیر فرخم باباشو ببینه ، بفرما تو ، اگه هنوز کارمند منی ، بفرما شرکت ، تاخیر نخوری ... کسر کار برات میزنم ها ؟ »
« اقلا بذار خـودم بیام باهات ... زشته ، تو رو نمیشناسه ... »
« ای بابا ... خوب آشنا میشم ... چقد چونه میزنی ؟ من زنه پر چونه دوست ندارم ها ... برو دیگه هانی »
احمق خودخواهی زیر لب زمزمه کردم که صد البته شنید ... : « پس نرو تا برم کیفمو بردارم ، کلید آپارتمون رو هم بهت میدم ، نزدیک که شد بهت اس میدم بری دنبالش ... خودتو غرق چت کردن نکنی فراموش شه ها ... تر و خدا سامی ... »
با دست رو دهنم کوبوندم ... جلو جفت چشماش ... ای بابا ... نمیدونم چرا زبونم جلو این بابا هی هرز میره ... حالا تو این هیلی ویلی سامی چی بود ؟ زیر چشمی پاییدمش ... بیتفاوت بود : « اگه الان مامان امیر فرخی ، اشکال نداره ، نمیخواد رنگ به رنگ شی ، ولی خدا به دادت برسه اگه کارمندم باشی ... مطمئن باش با یه اردنگی از کل این کره خاکی شوتت میکنم بیرون ... من خوشم نمیاد با کارمندای شرکت سلام علیک کنم ، وای به روزی که بخوان صمیمی تر از دوستام صدام کنن ... حاج خانوم هم هنوز جرات نکرده منو اینجوری صدا کنه ... »
مظلوم شدم ، سر به زیر انداختم : « ببخشید مهندس ... از دهنم پرید ... در ضمن ، من عادت ندارم دم در خونه همکارا برم و باهاشون خوش و بش کنم ... »
« حالا مثلا این خوش و بش بود ؟ همون احمق بیشعوری که گفتی ؟ فکر نکن کر بودم نشنیدم ها ... برو نگران نباش ... »
کلید رو از دسته کلیدم جدا کردم ، کیفم رو زیر بغل زدم و از در خونه اومدم بیرون ... چاره ای نبود ، باید بهش اعتماد میکردم ... بازم جلو در آپارتمانش ایستادم ... کلید رو بهش دادم ، و بازم برای بار چندم ، التماس آمیز تو قیافه اش نگاه کردم : « دیگه سفارش نمیکنم ها مهندس ... تو رو خدا حواست به مهمونم باشه ... »
« خیلی خوب بابا ، گریه نکن ... چشم ... مامان امیر فرخی دیگه ، کاریش نمیشه کرد ... تو برو ، منم اس زدی میرم دنبال مهمونت ... »
با دلی پر آشوب و فکری پر هذیون ، رفتم ، رفتم و اعتماد کردم ... مجبورم اعتماد کنم ... از کجا ؟ چطوری ؟ نمیدونم ... یه حسی درم زنده شده ، یه حسی که میگه میشه به این مرد سراپا نخوت و غرور ... به این دخمه پیچیده حسادت ، به این متظاهر پدر نما ، به این طناب پوسیده چنگ بندازم ... اعتماد کنم ... فقط اگه ... اگه این نگاه زرد ، تو آشیونه اش نفرت جمع نمیکرد ...
امیر سام ، گره کور زندگی من ... کجا بود ، از کجا اومد ؟ از کی منو معتاد سر انگشتهای نوازشگرش کرد ؟ و منی که قبل از این همه اتفاقات حتی دوست نداشتم ببینمش ، چطور معتاد دیدنش شدم ؟ چرا امروز ، نه از سر اجبار ، که از دل براش جون کندم ؟ ... اون چی ؟ اون مجبور بود بره دنبال آنی ؟ میتونست نره ... میتونست بهونه بیاره ... میتونستم زنگ بزنم و بگم با آژانس بیاد ... همینطور که زنگ زدم و گفتم کسی رو جای خودم میفرستم دنبالش ، همینطور که مشخصات ظاهریش رو پرسیدم و بهش گفتم بشینه توی ایستگاه اتوبوس ، ضلع شمالی میدون راه آهن ... همینطور میتونستم بهش آدرس بدم بیاد خونه ، میتونستم کلید براش بذارم ... میتونستم ... من که باهاش رودربایستی نداشتم ... چرا پیشنهاد داد ؟ چرا چرا از بازی خوشش میاد ؟ چرا من از این بازی خوشم اومده ؟ یه خورده زود نیست ؟ دلبسته شدن به نوک انگشتهای نوازشگرانه بیتفاوت و پر نفرت ... اونهم در عرض یکماه ؟ تو این وقت تنگ ... از مردی که میدونی مال تو نیست ... میدونی سهم تو نیست ... میدونی حق تو نیست ؟ شاید چون اونم مثل منه ... شاید چون اونم میخواد خودش باشه و خودش مثل منه ... این همون وجه مشترک میون شخصیت اون و سامانه ... سامان هم میخواست خودش باشه ... میخواست خودم باشم ... ولی خود من رو دوست داشت ... این چی ؟ از این رفتارهای مالیخولیایی اسکیزوفرنیک چه قصد و نیتی داره ؟ قبلا ازم دور بود ... اصلا بحساب نمیومد ... تو چشمم نبود ... الان چرا اینقدر آشناست ؟ چرا از همه آشناتره ؟ حتی با این لحن بیزار و بی ادب ؟ چرا دوست ندارم دم به دم گوشی تلفن رو بردارم و زنگ بزنم به حاجی و ازش شکایت کنم ؟ چرا دوست ندارم حاجی میون ما باشه ؟ چرا دلم میخواد دختر های خاله شب نیان پیشم ... چرا چند شبه نمیخوام بیان پیشم ... چرا دلم میخواد تموم این لحظات بیزاری رو ... فقط من باشم و او و میون ما این نبض تپنده ؟ چرا نفساش بوی غریبه نمیده ؟ چرا شرمم نمیاد ؟ ها که دختر اُپن مایندی بودم ... در اوج سانسور شخصیتی شهید و حمید و سعید ، بازم باز بودم ... فکرم ... ذهنم ، رفتارم ... باز بود ... کثیف نبودم ولی بسته هم نبودم ... باز بودم ... زیر آبی میرفتم .. شیطونی میکردم ... خجالت نمیکشیدم ... ولی توی روابط بشدت بسته بودم ... خودم میخواستم بسته رفتار کنم ... با سامان ... گاهی شیطنت میکردم ولی نه از مرزی فراتر ... رضا ، اصلا هیچ هیجانی برام نداشت ... چرا لمس دستهاش اغوام نمیکرد ؟ چرا گرمم نمیکرد ... چرا سردم نمیکرد ؟ چرا باهاش سرد بودم ، سردتر شدم ؟ چرا سر انگشتاش مور مورم نمیکرد ؟ چرا تو اوج احساسات بازم بی حس بودم از حضورش ؟ چرا هوای داغی که از نفسش به پوستم میخورد ، بوی ته معده اش رو به دماغم میکشوند و بدم میومد ؟ چرا ؟ شاید چون ، مثل من نبود ... جفت من نبود ... زودتر از سامان از ذهنم گریخت ... داشتم بهش عادت میکردم ، ولی همین عادت هم ذره ذره بود ... تند و پر شتاب نبود ... داشتم عاشق سامان میشدم ... ولی فقط داشتم ... ذره ذره ... آهسته ، پیوسته ... تو دو سال ... نه یک ماه ... این سرعت و شتاب ، ناگهان ... منو به کجا میبره ؟ این همون ایستگاهی بود که باید میدویدم تا بهش برسم ؟ اگه تنها این محرمیته که منو چنین شتابان ، به سمت عادت ، به سمت ناکجا آباد ... به سمت و سویی که اسمش رو هم جرات ندارم تو ذهن بیارم ، میکشونه ، چرا با سامان تو دو سال هم نرسیدم ... به این همه احساس متضاد نرسیدم ؟ چرا با رضا ... شوهرم ... پدر بچه ام ، به هیچ جا نرسیدم ؟ با رضا ، به مرز عادت هم با ماده و تبصره ... کور مال کور مال ... سلانه سلانه نزدیک شدم و بازم بهش نرسیدم ... چرا نه متنفر شدم ازش نه مشتاق ؟ ولی این ... اینی که دقیقه به دقیقه متضاد پروری میکنه ... ذهنم رو درگیر میکنه ... نفرت ... محبت ... نیاز ... جنگ ... مقاومت ... تند ، پر شتاب ، با سرعت ، رنگ به رنگ میشه ... اونهمه ندیدن ، عاقلانست که به یکباره تبدیل بشه ؟ رنگ عوض کنه ... اونروزها خیلی نگذشته ان ... ولی ... خیلی دورن ... خیلی ... یادم نمیاد از کی مرز بین ندیدن و همه تن چشم شدن و خیره به دنبال او گشتن در هم تنیده شد ... این جاده یه طرفه ... کی دو طرفه شد ؟ کی عملش با عکس العملش برام مهم شد ؟ چطور ؟ با چند شاخه گل زرد داوودی ؟ با یه صیغه خنده دار که در اون لحظه نمیدونستم من بگم قبلتُ یا حکم کنم به این نبض تپنده که بگه قبلتُ ... به جای من ؟ شاید از وقتی که حاجی رفت ... شاید عمدا رفت ؟ شاید منو تو این برزخ به عمد تنها گذاشت ... با شریک برزخیم ؟ گیرم ، من اونو بخوام ، اون از من چی میخواد ... گیرم اون باشه آشنا تر از هر آشنایم ... من چی ؟ من برای او چه هستم ؟ مامان پسر قلابیش ؟ یا فراتر ؟ شخصیت روز ... شخصیت شب ... کدوم حقیقته ، کدوم سراب ؟ چرا مرز بین واقعیت و خیال گم شده ؟ تو هاله ای از غربت ابر وار میون ما گم شده ؟ کدوم حقیقت داره ؟ حکم زور جون کندن روزانه ، یا حکم زور جون کندن شبانه ؟ که من به هر دوی این جون کندن معتاد شدم ... صبوریم کمه ، بیقراریم زیاده ... چقدر بیقرارم منه صاف و ساده ...
آنی زنگ زد : « شری ، خوشتیپه کیه فرستادیش دنبال من ؟ »
خندیدم ... مستانه خندیدم : « چطور ؟ میخوای بری تو کارش مخشو بزنی ؟ »
خندید ... آروم خندید و یواش تر حرف زد : « آره با هیمن توله تو بغلم ... خیلی هم بهم میاد مخ بزنم ... »
تلخ شدم : « با یه توله تو شیکم چی ؟ میشه مخ زد ؟ »
بازم خندید ، طعنه حرفمو نخونده خندید : « آره ... تو باشی آره ... دیوونه تو که عاشق نبودی ... کی شوور کردی ؟ مگه فتوا ندادی ، شوی نکنم هرگز هرگز الا به عشق ؟ ... همونروزای طلاق و طلاق کشونت که برات شوهر پیدا کردم ، کری میخوندی ... چطور شد شیطون شدی ؟ »
خنده ام گرفت : « خودش گفت شوهرمه ؟ »
« آره ... الانم اینجاست ... تو آشپزخونه داره برام قهوه درست میکنه ، منم مثلا میخوام لباس راحتی تن کنم ... تو اتاق توام ... قابل اعتماد ؟ نیاد بپره روم ... »
« خاک تو مخت آنی ... الان میام ... نترس ... کاری به کار تو نداره ... لیستش پر و پیمون پره ... »
« آخه چطوری ... کی زن این شدی ؟ ... »
« گفته بودی بعد از امتحانات پسرت میای ... منم چیزی بهت نگفتم ... خواستم بیای بهت بگم ... جریان داره ... بعد برات سر فرصت تعریف میکنم ... بذار برم بانک یه چکه بذارمش به حساب ... سریع میام ... چیزی خواستی بگو برات بیاره ... »
« باشه ... زود بیا منتظرم ... صدای یه زن میاد ... کیه ؟ »
« نمیدونم ... آها شاید خواهرشه ... تو برو پیششون ... منم تا یه نیم ساعت دیگه کارم تموم برمیگردم ... »
ای کاش میشد با همین شیکمم مخش رو بزنم ... میشد بیشتر ازش انتظار داشته باشم ... میشد تنهاییم رو باهاش قسمت کنم ... میشد از عطر گرم نفسش مست بشم ... نخورده جام می ، مست بشم ... عزیزم ، چقد تلخه کام من از تو ... کلید نداشتم ، زنگ در رو زدم ، شدیم برعکس ... هر شب هر شب ، من پشت اون در ، اون جای من جلوی در ... امروز ... الان ، من جلو این در ، در خونه ام ، منتظرم تا در رو پاشنه بچرخه ... بچرخه و اون در رو بروم باز کنه ... من که شاخه گل زرد داوودی ندارم ... ولی مهر دارم ... مهر ... حتی بی پرداخت مهریه ... اگه اون شاخه شاخه مهریه میده ، من نفس نفس ، مهر تو ریه هام دمیده میشه ... من ضربان به ضربان ، مهر به دهلیز چپم فشار میاره ... راه رگ رگ بدنم رو میگیره و جاری میشه ... سه ماه طول کشید ... کوبید ... ضربه زد ... پذیرفتم ... این نبض تپنده رو پذیرفتم ... نبضی که تشخیصش از کوبشهای رگ و پی ام سخت بود ... سه ماه طول کشید تا جای خودش رو تو قلبم ، تو دهلیز چپم ، پیدا کرد ... راه گرفت ... رگ به رگ ... ولی این غریبه پر دروغ ... به ماه نکشید ، راه خودش رو پیدا کرد ... آشنا شد ... با رگ به رگ این نبض لعنتی توی تموم رگهام جاری شد ... آشنا شد ... بی هیچ نجوای عاشقانه ای ، آشنا شد ... تو نی نی گرده های زرد رنگ چشمهاش ... غرق شدم ... لبخند زدم ... چشمم به دستهای خالی از داوودی زرد افتاد ... خندیدم ... مهر خواستم ... مهر دادم ... صبوریم کمه ، بیقراریم زیاده ... چقد بیقرارم ، منه صاف و ساده ...
« سلام »
« سلام خانوم ... خسته نباشی مادام ... آخ اخ آخ چقد عرق کردی ... من متاسفم که اینهمه فشار و استرس رو تحمل میکنی ... »
« جونم ؟؟؟ » مهربون شدی امروز ، باز چه نقشه ای داری ؟ ...
« جونت سلامت ... بفرما تو ... قدم رو چشم و جون ما بذار ... » صدای خنده های خفه آنی و افشید از توی سالن میومد ... صد درصد شنوای مباحثه دو نفره ما دم درب ورودی هستن ... دلم برای آنی پر کشید ... دلتنگ بودم ... شدم ... بیشتر شدم ... پریدم تو ... آغوش پر حجمم رو باز کردم ، بلند و پر صدا : « آنی ... عزیزم ... دلم یه ذره شده بود برات ... جیگر خاله رو باش ... وای چه خوشکله ... آنی تو هیبت پسرونه ست ها ... چی کردی تو با این ته تغاریت ... علی چرا نیومد باهاتون ... »
آنی با احتیاط خزید تو آغوشم ... : « اوی اوی اوی ... حواست رو جمع کن ... بزنی بچه بیچاره رو پرس کنی ... چه خوشکل شدی نا کس ... پسر اینقد خوشکلت کرده ؟ »
صدای افشید ، دور تر اومد : « سلام زن داداش ... خسته نباشی ... حواست به نی نیمون باشه له نشه ... کنترل کن خودتو ... » جانم ؟ زن داداش ... از این ناپرهیزیا نمیکرد افشید ، گاهی ... لبخندی رو لبش بود ... شاید عمق صمیمت من و آنی براش ملموس نبود ... چیزی بین من و آنی نیست ... قایم کردنی از هم نداریم ... لختیم ... برهنه ... مادر زاد ...
تو بازی جدید حل شدم ... رل گرفتم ... بازی کردم ، حل شدم : « سلام افشید جون ... خوبی عزیزم ... خسته نیستم ... کارای سام که آدمو خسته نمیکنه ... اون خسته شد رفت دنبال آنی جون ... »
بازی خوبیه ... خوشم میاد ... اونا که عمق صمیمیت من و آنی رو بی خبرن ... پس بتازم خوبه ... چشم چرخوندم ... لبخند به لب داشت ... موذی و مردم آزار ... بازی میده ... بازی میکنه ... بازیگره ... خوش نقشه ... حرفه ایه ... : « ای بابا ... این چه حرفیه مادام ؟ ... آنی جون اینقد خوش مشرب و خوش صحبته که اصلا بعد مسافت رو حالیم نشد ... در ضمن تو باید منو ببخشی ... نباید اینقد بهت فشار بیارم ... پسرم چطوره ؟ »
لبخند زدم ... بی ریا ... مجلس بی ریاست بسم الله : « از احوال پرسیای بابا جونش ... خوبه مرسی ... »
لبخندش عمیق تر شد ... حل تر شد ... جا افتاد ... تو نقشش جا افتاد : « اذیتت نکرد ؟ ... کارت با این وروجک پر سر و صدا راه افتاد ؟ اخم نکرد ؟ لگد پرونی نکرد ؟ »
لبخندم رو نگه داشتم ... چشمام رو هم زوم کردم : « نه ... میدونه کار باباشه ... اذیت نمیکنه ... بیا بشین ... چرا سر پا ؟ »
« خواستم برم شرکت ، دیدم زشته آنی جون رو تنها بذارم ... زنگ زدم افشید هم بیاد ... حرف همو خوب میفهمن ... کلی دل و قلوه دادن به هم ... »
لبخندم رو رو نمایی کردم ... چرخیدم ... سمت افشید ... سمت آنی ... سمت امیر سام ... : « مرسی افشید جون ... ببخش تو رو خدا ... سامی نگفت مزاحم تو میشه ... » چه پررو شدم من ... سامی ... ولی خودش گفت ... گفت که اگه مامان پسر من باشی ، اشکال نداره بگی سامی ... تو بازی پررو شدن مجازه ... : « تو هم ببخش آنی جون ... سامی گفت نرو ... من یه دندگی کردم »
ابروهاش با یه سوت پرید بالا ... لبخندش رنگ گرفت ... واژه ساخت ... باهام حرف زد « اینجای آدم دروغگو » ولی از زبونش بیرون زد : « بس که لجبازی ... فکر قلب ضعیف من که نیستی ... تا تو برگردی دلم هزار راه رفت ... »
آنی خندید : « وای شری ... چه شوهر مسئولی ... »
خندیدم ... پوزخند ... آنی نفهمید ... لازم نبود الان بفهمه ... فعلا بازی جذابه ... حیفه با رنگ حقیقت زشت بشه ... سیاه بازی بشه ... : « کجا شو دیدی ... هم عاشقه ... هم مسئول ... هم دلسوز ... هم بچه دوست ... خدای احساسه ... » چشمک زدم ... هر سه دیدن ... هر سه خندیدن ... همسفر شدن ، مثل در بدر شدن خوبه ... پس قدم بزن با من ، توی راه و بیراهه ...
آنی غلیظ تر خندید ... حقیقی تر خندید ... : « بی وجدان ... چرا بیخبر ؟ داشتیم ؟ ... موذی ... چرا منو دعوت نکردی ... این جور مواقع غریبه میشم ؟ »
جای منو پر کرد ... بجام زبون چرخوند ... تیز ... تلخ ... پر طعنه : « خبری نبود ... بی خبر و بی سر و صدا ... یه عقد محضری بود دیگه ... حال خانوم رو براه نبود ... فعلا تو همین مرحله تیک آف زدیم ... ایشالا بعد حموم ده روزه اش ، از خجالتتون در میایم ... هم ختنه سورون دعوتین ... هم عروسی ... مگه نه شری ؟ » این حریف خسته رو ، خسته تر نکن ... این درای بسته رو ف بسته تر نکن ... این همه سنگ نپاش ، اینهمه سخت نگیر ... خوان هفتصدم گذشت ... این چه هفت خوانیه ؟ ...
عرق کردم ... شرم کردم ... مچاله شدم ... همه خندیدن ... من خورد شدم ... لب فشردم ... آنی قهقهه زد : « وای شری ، چه شوهر با مزه ای داری ... ختنه سورون و عروسی با هم ؟ ضایعات داره که ... یه خورده با این شوهر عصا قورت داده من آشناش کن ، بلکه تاثیر پذیری کنه ، از اون حال و هوای دکتری در بیاد ... خیلی خشکه با مزاجم سازگار نیست ... » امیر سام بلند بلند خندید ... افشید لب گزید و خندید ... من لب گزیدم و پیچیدم ... جای آبرو داری ، آبرو مو میریزی ... هفت خط و مرموزی ، مثل مهره ی ماری ...
بلند شد ... اومد کنارم ... دستش رو گرفت رو سر شونه ام ، محکم فشار داد ... خم شد ... بوسید ... گونه ام رو بوسید ... برای اولین بار گونه ام رو بوسید ... صورتم تر شد ... ها کرد تو صورتم ... نفسش دم شد ... دمش جون داد ... جون گرفت ... : « عزیزم ... شما راحت باشین ... غذا هم گرفتم براتون ... خسته نباشی بازم ... من برم شرکت ... پرینت بانک رو هم آوردی باهات ؟ »
نفس کشیدم ... تند و مقطع ... : « آره ... » دست کردم تو کیفم ، برگه ها رو گرفتم جلوش ... این چه راه و رسمیه ، این چه امتحانیه ...
باز کرد نگاه کرد ... لبخند زد ... به رقم بالا رفته حسابش لبخند زد ... چشمک زد ... : « مرحبا به این خانوم همه فن حریف ... کارت بیسته ... خودت آخر بیستای دنیا ... امری نیست ، آنی خانوم ؟ شما با من میای افشید جان ؟ » جوابم نکن ، مردم از ناامیدی ... شاید عاشقم شی ، خدا رو چه دیدی ؟
افشید لبخند زد : « چرا منم میام ... خوشحال شدم آنی جون ... ایشالا شب بازم بهت سر میزنم ... شما هم بیا بالا ... شری جون بیارش یه سر بالا ... قدم رنجه کن خانوم ... آپارتمان ما رو هم نور ببخش ... مثل آپارتمان شما نمک نداره نمک گیر کنه ... » برگشت سمت امیر سام ... لبخند زد : « مگه نه ؟ » شاید عاشقم شی ، خدا رو چه دیدی ؟ ...
آنی سرخ شد ... : « خواهش میکنم مهندس ... چوبکاری میفرمایید ... خجالتم دادین ... ایشالا به جبران ... همینطور شما افشید جون ... حتما میام ... مگه نه شری ... »
از سر اجبار لبخند زدم ... : « حتما ... » خیال کن جواب منو دادی... عزیزم جواب خدا رو چه میدی ؟ ...
خجالت میکشم ... چشمام بی اختیار شدن ... کنترل ندارن ... شبا جاشونو خیس میکنن ... آبرومو میبرن ...