نبض تپنده قسمت4
باید تموم سعی و هنرم رو یه جا به خرج بدم تا گندای این احمق زبون نفهم رو راست ریست کنم . اگه به خاطر حاجی و ارج و قرب و شخصیتی که توی شرکتهای طرف قرارداد داشت نبود ، محال ممکن بود که بخوام همچین خودم رو به زحمت بندازم تا گندشو جمع کنم ... گذشته از فرصت کم باقی مونده از وقت ارائه مناقصه که دقیقا برای فردا ساعت 10 صبح بود ، واقعا توش مونده ام که چجوری اوضاع نا بسامان این اوراق رو رو به راه کنم ... این برگها ، بیشتر از اینکه به نظر اسناد مهم و نمونه قرارداد پیش نویس شده باشن ، شباهت به دفتر نت نویسی یا کاغذهای روغنی تمرین خط دارن ... چه کاریه که گل به گل هر جای برگه ها که رسیده مشق کرده ؟ من اینا رو چجور باید درست کنم ؟ لاک سفید غلط گیر رو برداشتم و تا اونجا که میتونستم ، سیاه مشقهای بچمون رو تر و تمیز کردم ... طبق روال همیشه ، کپی از تموم اوراق برای بایگانی برداشتم و کلیه اسناد و مدارک رو ممهور به مهر شرکت کردم ... جای امضاء مدیر عامل خالی بود ... آخه عاقل ، جای سیاه مشق کردن یه چند تا امضاء پای این مادر مرده ها میزدی ... فرمهای مربوط به سوابق کاری شرکت و شماره ثبت و شماره حساب بانکی و مشخصات صاحبان امضا ء رو پر کردم ... جای امضا ء مدیر عامل خالی بود ... سریعا برنامه ای برای زمانبندی پیش بینی شده نوشتم ... از تنور این مهندس که بجز آتیش خشم چیز دیگه ای گرم نمیشد باید اطلاعات ناقص خودم رو بکار میگرفتم ... جدول کنترل پروژه رو از روی لیست برنامه زمانبندی تنظیم کردم و نمودارهای مربوط به پیشرفت تئوری و فیزیکی پروژه ، بصورتی فرماتیک رسم کردم ، کلیه اطلاعات رو به صورت کامپیوتری از نو ترسیم کردم ... خدا پدر و مادر نوید با سی دی های آموزشی که برام آورده بود رو بیامرزه ... با یاد گرفتن حدودیه ام اس پروجکت و فتوشاپ کارم خیلی کمتر میشد و راحت میتونستم برنامه زمانبدی و کنترل پروژه بنویسم ... کار اصلاح نقشه ها با فرمت جی پیج هم راحت بود ... فرم های دبلیو پی اس ( فرمهای مربوط به جوشکاری و نوع جوش روی فلزات مختلف ) رو از توی کتابچه کدها و کنترل خوردگی حاجی دراوردم و تند و تند طبق نوع متریال خواسته شده نوشتم ... همه رو توی فرم پیش نویس ذخیره شده بازنویسی کردم ، سی دی مربوط به نقشه های پروژه رو روی دستگاه گذاشتم و با فتوشاپ همه نقشه های ازبیلت رو از طرح و مهر شرکت سازنده اصلی پاک کردم و ریمارک کردم ... کپی های آماده از نمونه پروژه های اجرا شده و سوابق قبلی رو که قبلا تهیه کرده بودم و آماده برای شرکت در مناقصه بود ، از توی قفسه روبرویی خارج کردم ... نامه مخصوص تقاضای ضمانتنامه بانکی که از قبل تایپ کرده بودم و سیو شده بود رو با اسم پروژه جدید و با مبلغ جدید سیو کردم و با یه کلیک به گوشه مانیتور فرستادم ... دو پاکت آماده بزرگ آ 3 برای قراردادن فرمهای مربوطه و اسناد و مدارک و پیشنهاد فنی و مالی آماده کردم ... پیشنهاد مالی و فنی از قبل تایپ شده مربوط به مناقصه قبل رو بالا اوردم و تمومه تغییرات مربوط به مناقصه جدید رو روش اعمال کردم ... هوا رو به گرمی گذاشته بود و حجم زیاد هیجان ناشی از دعوا به علاوه دولا راست شدن هام ، دردی توی پهلو و کمرم پیچونده بود و عرقی از گوشه شقیقه هام راه به پایین کشونده بود ... بی توجه به خستگی ناشی از تنش و فعالیت زیاد ، تند و تند در گاو صندوق رو باز کردم و سفته هایی به مبلغ ضمانتنامه بانکی مورد نیاز کشیدم بیرون و فوری پشت و روی سفته ها رو ظهر نویسی کردم ... خوشبختانه قبل از سفر ، حاجی ، هم خودش و هم امضاء دو ضامن معتبر رو در ظهر سفته ها نشونده بود ... مهر شرکت رو در دو جا پشت سفته ها فشار دادم و جلوی اسم متعهد هم کوبوندم ... چک سفید امضاء مربوط به تضمین ضمانت نامه بانکی رو هم در وجه بانک ، ظهر نویسی کردم ... موند امضاء مدیر عامل ... دو فرم مربوط به مشخصات شرکت و مناقصه مربوطه رو با سلیقه هر چه تمام تر آماده کردم و با کلیکی به گوشه مانیتور فرستادم ... یه بار دیگه همه اسناد تنظیم شده و آماده پرینت رو چک کردم و مدارک رو دونه دونه مهر زدم و حجم انبوه کاغذها رو برای امضاء مدیر عامل رو هم چیدم ... همه فایلها و فرمتهای آماده شده و نقشه های اصلاح شده رو با دستور پرینت فرستادم روی پابلیک امیر سام ... نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم تموم خشم هجوم آورده از زر زرها و چرند گویی های مهندس رو فعلا مسکوت و به نقطه کور ذهنم بسپارم و مدارک رو به دست گرفتم و با بسم اللهی رفتم سمت اتاق مهندس
تقه ای آروم به در زدم و بدون اینکه منتظر جوابش باشم در رو باز کردم و مستقیم رفتم سمت میزش ... رو دربایستی رو کنار زدم و ضمنی که حجم انبوه توده متراکم از برگه های توی دستم رو روی میز جلوش قرار میدادم ، با لحنی دستوری توپیدم : « مهندس ، بلند شین از روی صندلی ... میخوام پرینت کنم ، کارم زیاده و وقتم کم ... در ضمن این برگه ها رو هم هر جا مهر شرکت هست مزین کنین به امضاء تون ... لطفا ! » عمدا لطفا رو با مکثی طولانی به زبون آوردم ... با تعجبی که دقیقا مثل دو علامت سوال توی چشماش سو سو میزد ، از جاش ، بی کلام و کاملا صامت بلند شد ... ساکت تر از خودش ، دقیقا در حد سینمای صامت ، سر جام نشستم و تند تند سربرگ گذاشتم ... برای دیدن دستورهای بعدی پرینت و نوع کاغذی که باید استفاده میکردم ، مجبور به استفاده از مانتیور روشن جلوم بودم ... دل رو به دریا زدم و بی حیا تر از خودش موس رو به دست گرفتم ... صفحه ی خاموش مانیتور ، اسم رمز میخواست ... پسوردش رو سوال کردم تا ویندوز رو بالا بیارم ... بی حیا تر از من پوزخندی برای حرصی کردنم رو لب نشوند و مثل بار اول ، خودش رو انداخت جلوم ... بی ترس تر از گذشته ، سانتیمتری از جام تکون نخوردم و گذاشتم معذب بمونم و اونو خوشحال از وضعیت موش مرده خودم نبینم ... درحالیکه هیکلش با فاصله کمی از هیکلم روی صندلی قرار داشت ، تند و تند دستهاش رو روی چند کلید گذاشت و اینقدر سریع اینکار رو کرد تا اصلا فرصت نکنم از زیر بغل آویزونش صفحه کیبرد رو ببینم ... بچه ... فکر میکرد خیلی فضولیم گل کرده که بخوام سر از پسورد ویندوزش دربیارم ... بوی عطر لعنتیش ، از این فاصله کم شامه ام رو پر کرده بود ... بوی تلخ و ملایمی که نشون از اخلاق تلخ و بی انعطاف صاحبش داشت ... به محض وارد کردن پسورد ، با اخمی که نمیدونم از کجا توی همین چند ثانیه خطوط پیشونیش رو غلیظ کرده بود ، خودش رو از فضای خالی جلوی میز کند و صاف ایستاد ... بی توجه بهش و بدون کوچکترین کنجکاوی ای دستورات پرینت رو چک کردم و تند و تند برگه گذاشتم و پرینت بیرون کشیدم و برگه گذاشتم و پرینت بیرون کشیدم و در آخر همه رو مرتب کردم و جلوش گذاشتم تا امضاء بزنه ... متعجب نگاهم کرد ... : « قرار نیست که من تا تموم شدن همه این آت و آشغالها سر پا بایستم و مثل تموم موقعیتهای دیگه ام ، همشو دو دستی تقدیم جنابعالی کنم نه ؟ میشه از روی صندلی مدیر عامل بلند شین و به همون صندلی منشی یا نهایتا حسابدار تکیه بزنین و بذارین منم به وظایفم برسم ؟ یا نه ، قصد دارین این صندلی رو هم مثل چیزهای دیگه هاپولی کنین ... ؟ » نه شراره ... نه ... الان وقت خوبی برای عصبی شدن نیست ... این دیوونه ای که جلوته ، قصدش فقط و فقط بوجود آوردن همین جو ملتهبه ... لبخندی نادر رو لب نشوندم و دوطرف لبهای قلوه ایم رو به طرز مقبولی از هم باز کردم و شراره های آتیشین چشمام رو پشت لبخندم پنهون کردم و با نیشی باز شده و با دستهایی به منظور بفرمایید گفتم : « خواهش میکنم ... این شما و این هم صندلی کاذب قدرتنمایتون ... لطف کنین و هر وقت وظایفتون تموم شد و برگه های زیر دستتون رو به امضاتون مزین کردین ، بذارین روی میزم ... من باید الان برم بانک دنبال ضمانتنامه بانکی ، وقتی برای قدرتنمایی روی صندلی لعنتی شما ندارم ... با اجازه ... » توی بهت و حیرت گذاشتمش و تند و شتاب زده کیفم رو از روی صندلی کنار میزم چنگ زدم و حین توی پاکت قرار دادن نامه ها و چک و سفته های مربوطه شماره آژانس سر خیابون رو گرفتم و سریعتر از اونچه باید از پله ها رفتم پایین ... ساعت 12 بود و اگه عجله میکردم ، میتونستم کارهای مربوط به ضمانتنامه بانکی رو توی همین وقت کم انجام بدم و خیالم رو از این ضمانتنامه مناقصه راحت کنم ... بعد از سه هفته که از تاریخ وصول اوراق میگذشت ، دقیقا باید همین روز آخری یادش میفتاد ... حیف حاجی که همچین پسری داره ...
بالاخره حاجی و الوعده وفا ... خونه ای که برام درنظر گرفته ، یه آپارتمان دو خوابه تقریبا درندشته ... البته نه اینکه خیلی بزرگ باشه ها ، برای منی که خودمم و یه فسقل بچه ، بزرگه ... یه آپارتمان شیک و تر و تمیز ، توی منطقه ای خوش آب و هوا و شمالی ، توی یه برج بیست طبقه که آپارتمان منو پسر کوچولوم ، طبقه نهم برجه ... نمای جلوی آپارتمان ، یه محوطه پارک مانند از فضای سبزه ، جون میده برای استراحت بعد از ظهرهای بهاری ... سه لنگه درب بزرگ دروازه مانند که همگی برقی هستن و در ضلع های شرقی و غربی و شمالی قرار دارن و به زیر زمین یا همون پارکینگ راه دارن ... یه درب بزرگ شیشه ای با طرح زیبایی به رنگ قهوه ای از گره چینی ، جلوی ساختمون و در ضلع جنوبی داره که اونم با سیستم امنیتی بالا و ضد سرقت ، نشون از اهمیت امنیت من برای حاجی داره ... لابی برج ، پوشیده از سنگهای گرانیتی قهوه ای و زیتونی و کرم و با پنلهای کار شده توی دیوار و چراغهای مخفی درون پنلها ، محیطی رمانتیک و آرام بخش بوجود آورده ... آکواریومی بزرگ در سمت راست لابی ، پر از ماهیهای کمیاب و زیبا و تابلوهایی خیره کننده از اماکن فرهنگی و آثار باستانی ایران به روی دیوارها با فواصل متعدد خود نمایی میکنه ... در سه سمت دیوارهای روبه درب ورودی شش آسانسور بصورت جفتی کار شده که رفت و آمد ساکنین برج رو در ساعات پر ترافیک روز راحت تر میکنه ... دقیقا روبروی ورودی برج ، راه پله ای بصورت مارپیچ و از استوانه های خوش طرح مرکب از شیشه و استیل راه به طبقات مختلف داره و در کنار هر جفت آسانسور ، آبسرد کن و صندوقهایی با عناوین پیشنهادات ، روزنامه های روز ، آبونمان قرار داره ... در سمت مخالف هر جفت آسانسور هم گلدانهایی بزرگ که حاوی درختهای تزئینی نخلهای آفریقایی و استوایی هستن ... کف لابی ، گرانیت براق فرش شده که صدای قیژ قیژ کفشها روی اون ، نشون از شدت تمیزی و خوش جنسیشونه ... سقف کل برج هم پوشیده شده از پنلهای کناف با طرح های زیبا و شیشه های طرح خورده از گره چینی با رنگ آمیزی و طرحهایی زیبا بصورت برگهای پاییزی و در طیف های قرمز و نارنجی و قهوه ای و زرد ، نورهایی رو به پایین و روی سنگ فرشهای گرانیتی براق منعکس میکنه ... از آسانسور قسمت غربی که وارد بشی ، دقیقا روبه راهرویی خارج میشی که سومین درب از سمت راست ، درب آپارتمان متعلق به منه ... درب قهوه ای سوخته ضد سرقت با طرحی از گره چینی به شکل بوته جقه که از پشتش نوری ضعیف به بیرون منعکسه ... پا که به داخل آپارتمان میذاری ، یه حال و پذیرایی مربع مستطیل که با دو هلال در سمت چپ و راست بصورت عمودی از سقف تا زمین ، تو خالی با نورهای مخفی ، از جنس کناف ، قسمت نهار خوری و پذیرایی رو از هم جدا میکنه ... سقف پذیرایی با نورمخفی های ال ای دی کوچیک به شکل ستاره های پراکنده ، حالتی رویایی به اون میبخشه ... آشپزخونه ای اُپن با طراحی مدرن ، بدون پیشخون اُپن و فقط جزیره ای در وسط که حکم میز غذا خوری رو داره ... کابینتهای بادمجونی و نقره ای براق بصورت یکدست و بدون دسته ، دکوراسیون شیک و ساده ای به آشپز داده و البته به خاطر نداشتن پیشخوان ، فضای پذیرایی رو به طور محسوسی بزرگتر به نمایش گذاشته ... در انتها ، دقیقا روبروی آشپز و مماس با درب ورودی ، راهرویی که در نظر مخفی میزنه و زیاد به چشم نمیخوره ... داخل راهرو دو درب روبروی هم ، متعلق به سرویسهای بهداشتی ... و دو درب در پایان و در کنار هم ، متعلق به اتاقها ... رنگ آمیزی خونه پر روح و با رنگهای متنوع از طیف رنگهای روشن متعلق به پذیرایی تا طیف رنگهای تیره تر متعلق به اتاق خواب اول ... رنگ آمیزی اتاق خواب دوم هم ، طرحی بچگانه به رنگهای آبی و سبز چمنی و صورتی و سفید ... طرحی که تداعی کننده موجهای شناور آب ، چمنهای لرزان به دست باد و آسمون لکه دار از ابرهای سفیده ... کل اتاق فرنیچری هماهنگ داره و شامل ست کاملی از وسایل اتاق بچه ست به رنگ آبی آسمونی ... کمد ، دراور ، میز تحریر و کتابخونه و کاناپه ای جاسازی شده در تخت و کمدی دو تیکه و بزرگ ... کف اتاق پوشیده شده از موکتی پرز بلند با طرح عروسکی ... برای لحظه ای ، شوقی ، از پوست کشیده تنم به رگ به رگ جاری توی بدنم تزریق شد ... کوچولوی من هم از دکور اتاق خوشش اومده بود ... نسترن که آینه و قرآنی به دست داشت و هنوز از تصمیم من عصبی بود ، با دیدن طراحی شاد و زیبای اتاق کودک ، همه دلخوریهاشو به دست فراموشی سپرد و همراه با جیغهای خفه ، که نشون از ذوق بینهایتش بود ، حق رو به من داد که بخوام مستقل بشم و طعم داشتن همچین خونه ای رو به دندون بکشم ... توی پذیرایی سیستم صوتی و تصویری بزرگی خودنمایی میکرد که زیاد شوقی برای استفاده از اون توی وجودم حس نکردم ، در عوض ، برقی از چشمای نسترن ساتع شد که مشخص بود ذوق استفاده از این سیستم مجهز تا دقیقه ای دیگه ، از پا میندازش ، دراز به دراز ، کف همون سالن ... اما نسرین ، از همون لحظه ورود ، جفت پا پرید تو آشپزخونه و شروع کرد به تست کردن و چک کردن وسایل و تجهیزات برقی و پذیرایی آشپز و جیغ زد : « وای شری ، من دیگه از این آشپزخونه با تیپا هم شوتم کنی ، بیرون نمیزنم ... جون میده توش آشپزی کنیم واسه آقامون ... » ولی اتاق خواب خودم ، تنها جایی بود که صدای جیغ ذوق زده خودم رو درآورد ... یه اتاق بزرگ و دلباز ، به رنگ زرشکی و سفید ... با ترکیب طرح هایی از گل ریز و درشت و خطوط افقی و عمودی مخالف هم از دو رنگ سفید و زرشکی که توی سقف هم همون ترکیب ، محیطی شاد و زنده رو مجسم میکرد ... سرویس خوابی سفید رنگ با روتختی های زرشکی و بالشهای فراوون سفید و زرشکی ... میز تحریری گوشه اتاق با یه لب تاب سفید رنگ و اسپیکرهایی بزرگ و سفید مات در چهار گوشه اتاق و یه کنسول آرایشی ... باورم نمیشد حتی روفرشیهایی به رنگ زرشکی زیر تخت خواب پیدا بود ... با ناباوری به حاجی شایسته خیره شدم به سن و سالش نمیومد همچین سلیقه تاپی داشته باشه ... صدای حیرت زده ام رو لرزوندم : « حاجی ، خیلی خوشکله ... واقعا فکر نمیکردم یه روزی صاحب همچین خونه ای بشم ... اونم خودم به تنهایی ... اینا ... منظورم اینهمه سلیقه ، مال کیه ؟ » « کار افشیده ... آخه افشید معماری خونده ، توی ایتالیا ... یه دوره کامل دکوراتوری هم گذرونده ... یه شرکت طراحی و دکوراسیون داخلی هم داره ... از سلیقه ات خبر نداشت و با همون شناخت کوتاهی که ازت پیدا کرده بود ، طی همون یه جلسه نصفه نیمه ای که دیده بودت ، این طرح رو پیشنهاد داد ... عاشق کارشه ... به قول سامی ، هر سال دکور خونه ما رو میاره پایین ، سالی سه چهار بارم دکور خونه خودش رو و دقیقه ای یه بارم دکور شوهرش رو ... البته اینا نظر من نیستن ها ... نظر امیر سامه ... خودش هم توی همین طبقه خونه داره ... ایشالا بعدا سر فرصت اونجا ها رو هم نشونت میدم ... » « مرسی حاجی ... بخدا نمیدونم چجوری ازتون تشکر کنم ... شما حق پدری رو به گردن من تموم کردین ... » « نگو دخترم ... ایشالا یه شب جمعه ، دعوتمون میکنی شام خونه ات ، دستپختت به همه اینا میچربه ... باید ببینم دست پخت دخترمون هم مثل خودش خوبه یا نه ... » « حاجی تو رو خدا شرمنده ترم نکنین ... اینجا و خونه افشید خانوم نداره ... منو از اون جدا بدونین ، دلخور میشم ... » « نه دخترم ... تو هم مثل اونی ... عزیزتر نباشی ، عزیزتر از تو هم نیست ... اینمدت هم باید ببخشی که دور گردوندمت و طول و تفسیرش دادم ... میخواستم کامل بشه ، تموم که شد یه باره ببینی ... با این وضعیتت فقط زحمتت زیاد میشد ... » الان دقیقا درک میکنم که چرا آقای حاتمی ، تو هر یه کلامی که به زبون میاورد ، صد کلام ، مجیز حاجی رو میگفت و تصدقش میرفت ... الحق که فرشته بودن برازنده اش بود ...
محبت بابا کم بود ، جدیدا محبتهای قلنبه ای هم از طرف داداشا به طرفم مرحمت شده ... دم به دم پیغام رو پیغام که خواهر من ، گذشته ها گذشته ... ما گذشتیم ، تو هم بگذر ... بهتره تک نمونی و برگردی خونه ... درست نیست یه زن تنها زندگی کنه ... نمیدونم اون غیرتشون وقتی که چنگ انداختن به لباسم و تا سینه یقه ام رو پاره کردن ، کجا بود ؟ غیرتی که فقط با زور و قدرت نمایی به چشم میومد ... بازم میخوان زور بگن ، با این تفاوت که لحن زورگوییشون از دستهای مشت شده شون به زبونشون منتقل شده ... به جای اینکه جسمم رو نشونه بگیرن ، روحم رو هدف گرفتن ... نمیتونم کوتاه بیام ... ولی این وسط ، رفتار بابا متعادل تر شده ، دیگه اونقدرا به پر و پام نمیپیچه ... هر از گاهی با ماما سری بهم میزنن ... جام خوبه و امنیت مکانیم بالا ... دختر حاجی ، افشید ، گاهی بهم سری میزنه و باهام چند کلامی هم صحبت میشه ... مسیرم به شرکت زیاد دور نیست ، ولی دانشگاه ، چرا ... نسترن ، خاله رو دم به دم میپیچونه و پیش من تلپه ... البته من ناراحت نیستم ، هم شاده ، هم فضول نیست ، هم زبر و زرنگه ... اکثر خریدهای مورد نیازم رو هم انجام میده ... گاهی هم خودم ، توی مسیر برگشت از شرکت یا دانشگاه ، نونی ، خرت و پرتی خورده ریزی میخرم ... طعم زندگی مستقل زیر دندونم مزه خوبی میده ...
اوایل فکر میکردم ، دختر حاجی این خونه رو برام پیدا کرده ، ولی ، یه بار که بحثش پیش اومد فهمیدم که نصف این برج عظیم مال خود حاجیه ... نمیخوام درموردش بدبین باشم ، ولی اینهمه پول از کجا ؟ حاجی آدم سخت کوش و فعالیه ، ولی بازم برام جا نیفتاده که اینهمه پول میتونه از راه حلال قلنبه بشه ...
خونه دختر حاجی طبقه دهمه ... یادم بود یه بار حاجی بهم گفت تو همین طبقه ست ... زیاد کنجکاوی نکردم ... بالاخره دهم و نهم زیاد با هم توفیری نداشت ... ولی ، امروز که از در خونه به قصد شرکت زدم بیرون ، مهندس رو در حال خروج از واحد پنجم که ته راهرو هست دیدم ... برای لحظاتی با حالت بهت و شوک بهش خیره شدم ... حتی سلام هم ته گلوم فریز شد ... ولی اون ، خیلی عادی ، یا بهتره بگم غیر عادی ، طبق معمول همیشه بی سلام و بی تفاوت از کنارم رد شد و دکمه آسانسور اولی رو زد ... بامکثی کوتاه ، پیش خودم فکر کردم : من که طاقت و تحمل اونو ، توی یه شرکت با مساحت 300 متر ندارم ، چه بهتر که توی اتاقک محدود 4 متری هم نداشته باشم ... دور از شتر بخواب و خواب آشفته نبین ... قبل از اینکه درب آسانسور براش باز بشه ، در کنارش ایستادم و بیتفاوت تر از خودش ، دکمه آسانسور کناری رو زدم ...نگاه خیره اش پشت گردنم رو میسوزوند ... سعی کردم برنگردم و پوزخند زشتی که مطمئنم روی لباش جا خوش کرده رو نبینم ... قبل از باز شدن درب آسانسور روبروی مهندس ، درب آسانسور روبروی من باز شد ، بی تفاوتتر از اون ، بدون اینکه نگاهی به صورت پر تمسخرش بندازم ، وارد شدم و دکمه لابی رو فشار دادم ، در لحظه آخر بسته شدن درب آسانسور ، قیافه مهندس به نظرم متعجب اومد ... از کارم احساس خوبی بهم دست داد ... مار از پونه بدش میاد ، دم لونه اش هم سبز میشه ... حالا این مثل مناسب حال من بود یا اون رو نمیدونم ولی ، مطمئنم بود ...
خاله دو سه روزی یه بار ، با نوید و نسرین به دیدنم میاد ... از این اظهار دلتنگی خاله ، نمیدونم چه حسی داشته باشم ... ولی حس خوبیه ... شوهر خاله هم به دیدنم میاد ... به قول خاله : « تا به نبودت تو خونه عادت کنیم ، طول میکشه ... پس مجبوری فعلا تحملمون کنی تا ترک عادت کنیم ... هنوز هم گاهی فراموشم میشه تو نیستی ... برات شام نگه میدارم و روزهایی که دانشگاه داری ، سهم نهار ظهرتو نگه میدارم تا اگه خسته از راه رسیدی گشنه نمونی ... » اگه این حرفا رو به ماما میزد ، هیچ هیجانی توم ایجاد نمیکرد ، ولی این حرفها رو به من میزنه و این برام مهیجه ...
اولین باره که با تصمیم قبلی ، با شوق و با دلهره برای دونستن سلامتی بچه ام ، نوبت دکتر میگیرم ... یکی از دکترهای خوش آوازه زنان و زایمان رو انتخاب کردم و با پای خودم پا به مطبش گذاشتم ... قبل از هرگونه معاینه ای ، لیست آزمایشهای متعددی رو برام روی برگه ای از دفترچه بیمه ام نوشت و در برگی دیگه هم ، سونوگرافی ... حس خوبی داشتم ...
با اینکه کارمند دائمی شرکت نبودم و تموم سی روز ماه رو سر کار نبودم ، با اینحال حاجی کلیه حق و حقوق بیمه ایم رو واریز میکنه و منو تحت پوشش بیمه قرار داده ... آزمایشهام رو انجام دادم و برای سونوگرافی ، طبق یه حس کنجکاوی درونی ، بجای سونوگرافی ساده ، تصمیم گرفتم به یه مرکز سونوگرافی سه بعدی برم ... دلم میخواست ببینم ... موجودی که ذره ذره از وجود من میکشید و به خودش اضاف میکرد رو دوست داشتم ببینم ... دوست داشتم تمام و کمال حس کنم ... نسترن از ذوق جیغ جیغ میکرد ، وقتی که دکتر ماسماسک دستگاهش رو لغزون کرد و روی شیکمم قرار داد ... دستهام اینقدر سرد شده بود و لرزی به اندامم افتاده بود ، که برای خودم هم تعجب آور بود ... دیدن کودکی بدون مو با قیافه ای که توی هاله ای از ابهام بود ، با چشم و دهنی بسته ، دستهای مشت شده و پایی که تو شیکم جمع کرده بود و هر از گاهی با فشار دستگاه روی شیکمم ، تکونی بهش میداد و لگدی نثارم میکرد و من به چشم میدیدم که پایی کوچولو از تای زانو باز میشه و به دیواره شیکمم و توی پهلوهام ضرب میزنه ... ضربه ای کم جون که که قدرتش مستقیم قلبم رو نشونه میرفت و فشاری بهش وارد میکرد ... حس میکردم از کوهی بلند پرتاب شدم و هیچ وقت به زمین نمیرسم ... معلق ، توی جایی بین آسمون و دره ... مهر اون صورت اخمو ، صد چندان به دلم افتاد و قلبم رو بهم فشرد و مچاله ام کرد ... عاشق بودم ، عاشق ترم کرد ... دکتر سی دی از فیلم رو بهم تحویل داد ...
لحظاتی طولانی از خلوت فراغت شبهام رو جلوی ال سی دی بزرگ توی پذیرایی ، روی کاناپه راحتی روبروی تلویزیون میشینم و به سی دی پخش شده از دستگاه هوم سینما خیره میشم ... صدایی از ضربانهای قوی و پر کوبش ، از اون موجود کوچیکِ مچاله شده ، در حجم عظیم آبها ، اکو میشه به گوشم ... موسیقی روح نوازی که صدای کوبشش از هر سمفونی ای خوش صداتر به گوشم میشینه و منو لحظه به لحظه عاشقتر میکنه ... دوستش دارم ... به خودم اعتراف میکنم ، صریح و بی پرده : دوستش دارم و برای داشتنش ، قادرم کوهی رو جابجا کنم ...
حاجی و مهندس ، گاه به گاه ، توی روی هم می ایستند و هوار میکشن ... این رفتار از جفتشون بعیده ... قدیمها ، با تموم اختلافات عقیدتی و اخلاقی که با هم داشتن ، هرگز ندیده بودم که شخصیت هم رو خرد کنن و بی رودربایستی همدیگه رو محکوم کنن به بی مسئولیتی ، به دل نسوختگی ، به غرور ، به سرخودی ، به بی چشم و رویی ، به زور گویی ...
باورم نمیشه ... مثل اینکه پدر و پسر ، همه پرده های حرمت رو بین هم دریده ان و صاف صاف تو چشم هم زل میزنن و در محیط بسته شرکت ، جلوی هم شاخ و شونه میکشن : « برای همه بابایی ، به ما که میرسه میشی شوهر ننه ؟ » « شوهر ننه هم از سرت زیاده ، آدمی به بی چشم و رویی تو ندیدم ... قد و یه دنده ... » « به خودت رفتم ... پسر کو ندارد نشان از پدر ... دست از سرم بردار ... چرا نمیذاری به حال خودم باشم ... چرا مث گرگ چنگ انداختی رو زندگیم ؟ » « زندگیت مال خودت ، دو دسته بچسب بهش ... » « مگه میذاری ؟ اینجوری ؟ با این شرایط ، بذار مستقل شم ... پول منو بده بذار به کار خودم برسم ... تا کی باید مث سگ برات جون بکنم و چشمم به دستات باشه ؟ برای همه خوب حاتم بخشی میکنی ، به ما که میرسه ... » « استغفرالله ، چی خواستی که ازت دریغ کردم ؟ کودوم حسنتو بی جواب گذاشتم ؟ » « کدومشو جواب دادی ؟ » « تو اصلا حسن هم داری ، سراپا غرور ، خود رایی ... » « شما چی ؟ سراپا استبداد ، خودکامگی ، فخر فروشی ... زور گویی ؟ بابا جان من ، نمیخوام ، نمیخوام برام دل بسوزونی ، منم برات دل نمیسوزونم ... راه من و تو از هم جداست ... عیسی به دینش ، موسی به دینش ... »
روز به روز ، بحثهای فرسایشی ، میونشون بیشتر میشه ... با هر بحثی که پیش میاد ، بی برنده ... هر دو بازنده ، درخود فرو میرن ... دلم برای حاجی میسوزه ... بازم خدا رو شکر که وضعیت من تثبیت شده و در این میون دیگه خیالش از طرف من تخته ... از اون طرف هم دلم برای مهندس میسوزه ... ها که دلم میخواد سر به تنش نباشه ، ولی ، در میون این همه بحثهای هر روزه ، اونم روز به روز داغون تر میشه ... یاد خودم می افتم با تفاوتهای میون خودم و خانواده ام ، بحثهای هر روزه و فرساینده مخربی که داشتم ... همون بحثهایی که با برد های کوچیک من به آتیش بس میرسید و با برد های بزرگ اونها به پایان میرسید ...
این وسط ، فکر میکنم جای من با مهندس عوض شده ... حسش میکنم ، درکش میکنم ... این روزها رو دیدم ... این فرسایشهای هر روزه ی روح و جسم رو کشیدم ... گاهی حاجی رو نصیحت میکنم و براش از دلواپسیهام میگم ... از سختیهایی که ناشی از تصمیمات یه طرفه خانواده ام برای من بود ... چند باری التماس گونه ، ازش خواستم تحت فشار نذارش و بذاره اونجور که میخواد از زندگیش لذت ببره ... دائما خودم و این حجم افزاینده روی شیکمم رو به رخ میکشیدم و میخواستم همون بلا رو به سر مهندس نازل نکنه ... حاجی از اینهمه دلسوزی غیر عادیم ، متعجب میشد ... گاهی به شوخی میگفت : « یعنی منظورت اینه که نتیجه بحثهای من هم برای مهندس یه شیکم بالا اومده ست ؟ میدونی اگه بفهمه این مدلی ازش دفاع میکنی سرتو به باده میده ؟ » گاهی هم میگفت : « سرش زیادی باد داره ... آخر این غرورش کار دستش میده ... » گاهی هم قیافه اش سخت میشد ، متفکر میگفت : « تو با اون فرق داری ... تو برای حق مسلم خودت تلاش میکردی ... اون چی ؟ »
حالا که وضعیتم به شکل خوب و آرامش بخشی در اومده ، به یاد آنی افتادم ... دوست خوبی که از راه دور هم دلش برام پر تپش بود ... آنی ... آنی ... آنی ... مادر دوتا بچه تخس و شیطون ... باورم نمیشه ... دوست یادگار روزهای خوبم ، الان مادر شده ، صاحب زندگی شده ... صاحب سر و همسر ... ولی هنوز دوسته ... هنوز تو یاده ... هنوز دلش برام پر میزنه و هنوز دلم براش پر میکشه ... دلم براش تنگ شده بود ... کلی التماسش کردم تا بیاد سری بهم بزنه ... با وضعیت نچندان مطلوبی که من داشتم ، حالا ... حتی با این آزادی نسبی ، بازم نمیتونستم خودم رو مزاحم زندگیش کم ... ولی اون فرق داشت ... اون میتونست بیاد و باید میومد و انرژی به من تزریق میکرد ... انرژیهای مثبت ... همه اونی که احتیاج دارم ... توی این روزگار بی کسی ... میخوامش ... شونه های بیغرضش رو میخوام ... دستهای پر از مهربونیش رو میخوام ... بازم دلم میخواد توی بغلش ، مثل یه بچه کوچیک مادر گم کرده ، مچاله شم ... مثل همون روزها ... مچاله شم و با هم بخندیم ... اینقدر بخندیم که رد اشک رو روی گونه هامون احساس کنیم ... بیاد همه اون شبها ... همه اون فروغها که با هم خوندیم ... همه اون شیطنتها که با هم کردیم ... همه اون روزگار پر آسایش بی دغدغه رو باز سازی کنیم ... ماکت وار ... باز سازی کنیم ... بیاد اون شبی که توی حیاط بزرگ طبقه پایین ، توی بی برقی تابستون ... از هرم گرما ... کتابها رو زیر بغل گرفتیم و زیر انداز انداختیم و نشستیم روش بخندیم ... واکمن من با صدایی خش دار و پر زوزه میخوند :
من کویرم ای خدا با حسرت یک قطره آب
یه عمره که دریا رو میبینم تو سراب
بهار برام یه اسمه یه اسمه کهنه تو کتاب
حرف من با آسمون چرا میمونه بی جواب
خدایا خدایا کویرم کویرم
بگو ابر بباره میخوام جون بگیرم
تموم دغدغه مون یه امتحان سخت بود و یه استاد کله شق ... تموم دلخوشیمون ، یه آسمون بود با تموم ستاره های چشمک زن ... تموم فکر و ذکرمون شمردن ستاره ها ... یادش بخیر ... چه شبی بود ... گرم ... پر ستاره ... پر اضطراب ... اضطراب برای امتحان سخت فردا ... کی درس میخوند ... اضطراب بود ، ولی کی درس میخوند ؟
اگه بارون بباره آروم آروم و نم نم رو لب خشک و تشنم ... گیسوی سبز جنگل تنمو می پوشونه
« آنی ببین چقدر ستاره ... چه پر تلا لو ... »
« آره واقعا ... شری ؟ »
« جونم ؟ »
« تو هم ستاره ها رو مثل من با هاله ای دورشون میبینی ؟ »
« آره ... مگه نباید یه هاله دورشون باشه ؟ ... »
« چرا ... ولی من فکر میکنم اگه با عینک ببینیمشون ... این هاله رو نداشته باشن ... تو چی میگی ... »
پرنده رو درختها میسازه آشیونه
خدایا خدایا کویرم کویرم
بگو ابر بباره میخوام جون بگیرم ...
« مینا ؟ تو چی فکر میکنی ؟ »
« حالت خوبه شری ؟ مینا کپیده ... خوابه ... خانم از بس تو هپروت عاشقی بود ... خور پوفش هواست ... بریم عینک بیاریم ... ؟ » بگو ابر بباره ... میخوام جون بگیرم ...
« بریم ... »
اگه بارون بباره آروم آروم نم نم رولب خشک تشنم
گیسوی سبز جنگل تنمو میپوشونه
پرنده رو درختها میسازه آشیونه
چه پر احساس بود ستاره ای که نورش کم و زیاد میشد ... بی عینک پر هاله ... با عینک شفاف و تند و تیز ... کویرم ... کویرم ... « شری چه کیفی میده ... »
« آره ... واقعا ... آنی بیا بریم بزنیم به دبه های زیر راه پله ... ؟ » میخوام بارون بباره رو تن خشک و خسته ام ...
« نه خره ... عموم اومده ... خوابش سبکه ... »
« آنی ؟ »
« ها ؟ »
« بریم اون دکهه سر کوچه دو نخ سیگار بگیریم ؟ »
« چی میگی ؟ شری ؟ خل شدی ؟ ساعت دو نصفه شبه ... »
« خو باشه ... هوا خوبه ... » من کویرم ای خدا ، با حسرت یه قطره آب ...
« خره تو این تاریکی و بی برقی ؟ میدزدنمون ها ؟ »
« سگ ما رو میدزده ؟ تازه شم اون همیشه با یه چراغ پیکنیکی تا صبح تو دکه اش سر میکنه ... چه فرقی داره براش تاریک باشه و ما برق نداشته باشیم ؟ دکه اون روشنه ... »
« شیطون نشو شری ... خدا خفه ات کنه ... عقل نداریها ... مینا بیدار شه سکته میکنه ... »
من کویرم ای خدا ... « بیخیال این خرس قطبی ... تو خواب تابستونه اس ... بریم دیگه ... کیف داره ... »
بذار ابر بباره ... « آخه چه کیفی ؟ »
با حسرت یه قطره آب ... « ممنوعه ست ، همینش کیف داره ... فک کن ! شهید تو خواب هم نمیتونه ببینه من یه پک سیگار بکشم ، ته دلم غنج میره ... » ، یه عمره که دریا رو از دور میبینم تو سراب ...
« دیوونه شدی شری ... سعید موشو آتیش بزنن لت و پارت کرده »
خدایا ... خدایا ... « بیخیال آنی ... اون همینطوری هم لت و پارم میکنه بی بهونه ... بریم دیگه آنی »
همون موقع ردی از سایه ای موهوم رو سرمون افتاد ... با هم پی سایه افتادیم ... فهیم بود ، پسر عموی آنی ... تنها چیزی که از موقعیتمون درک کردیم ، صدای زمزمه وار فهیم بود که زیر لب هجی میکرد ، چیزی شبیه به دخترای انقلاب اسلامی ... یه نگاه به حالت هر سه مون انداختم ... مینا غرق خواب ... با یه تاپ بلند بالا زانو بدون شلوار ، تاپش تا ناکجا آباد بالا رفته بود ... رونش یاد کنتکاکی مینداخت آدم رو ... لذیذ و جذاب ... و من که وسط بودم ، دامنی کوتاه ، گل گلی و رنگ رنگی ... پر چین ، بالای رونم جمع شده بود ... نیم تنه ام تا زیر سینه هام ... آنی ، یه تاپ دو بنده با شورت ... ای وای بر ما ... تنها عکس العملمون ، هر کدوم به نوبت یه تیپا به مینا برای هوشیار کردنش و هر چه سریعتر از معرکه گریختن خودمون بود ... اینکه فهیم اون موقع شب توی دو اتاق انباری کنج حیاط پایین چیکار داشت مهم نبود ، مهم ریخت و قیافه خنده دار ما سه دختر دانشجو بود ، زیر نور مهتاب ... به محض اینکه خودمون روی توی اتاق دیدیم ، هر دو پشت به پشت هم به ستون وسط اتاق تکیه دادیم و هم زمان خندیدیم ... مینا مبهوت و متوحش ، پر از خشم و ناباوری ، از خواب پریده بود ... وسط اتاق نشسته بود و تند و تند واژه میساخت ... واژه های بی معنی ... بی ادبانه ... فحش ... بی نزاکتی میکرد ... بی نزاکتی میکرد ... فحش به جد و آباد من و آنی روونه میکرد و ما هر دو میخندیدیم ... و میخندیدیم ...
« آنی ؟ »
« جوون ؟ »
« این فهیم دیوونه چی میگفت ؟ »
مینا هنوز فحش میداد ، ما هنوز میخندیدم ... « والا من نفهمیدم ... میگفت که گفته باشه ... فک کن ! سه تا حوری پری ، لخت و سیلِیت ، لنگ و پاچه هوا کرده بودن ، چی داشت بگه بدبخت ؟ » هنوز میخندیدیم ... مینا هنوز تو بهت بود ... هنوز فحش میداد ... « چه میدونم ، میگفت دخترای انقلاب اسلامی ... هی هی ... من فقط همین رو شنیدم ... خاک تو سرمون ، دار و ندارمون رو فهیم دید و کاری نکردیم ... »
« ها ها ها ... مینا رو بگو ، هنوز داره جد و آباد ما دو تا رو به مهمونی دعوت میکنه »
از همون راه دور ، از همون خطوط بی احساس تلفن ، رد التماس گونه صدام رو ، آنی تشخیص داد ... مثل همیشه ... درکم کرد ... و چه خوب که بعد از پایان امتحانات بچه اش میومد تا مرهم زخمهای کهنه ام باشه ...
***
« چی میگی حاجی ... نمیشه ... بخدا نمیشه ... اصلا این فکر رو به مخیله ات هم راه نده ... فکرش هم دیوونه ام میکنه ... نمیشه »
حاجی خونسردیشو حفظ میکنه : « چرا نمیشه دخترم ؟ »
صدام بالا میره ... نه محکم ... ولی جیغ میشه ... سرخابی میشه ... بنفش میشه ... آژیر میشه ... ته گلوم رو میسوزونه ... قلبم ... قلب فشرده ام ... گامب گامب ... دو طرف پیشونیم ... تیک تیک ... ته حلزونی گوشم ، وز وز ، حجم فزاینده روی شیکمم ، توی پهلوهام ... لگد لگد پرتم میکنه وسط برهوت ... برام مهم نیست ، مهندس توی اتاق بغلی گوش وایساده ، برام مهم نیست پوزخند زشتی رو لب نشونده و با اون اخلاق گند حرص درارش داره به ریش من میخنده ، برام مهم نیست فردا این همه توهین به حاجی رو علم میکنه و میکوبه تو فرق سر حاجی ، جیغ زدم : « به من نگو دخترم ... من دختر شما نیستم ... نگو دخترم ... »
صدام آوانس میده ... پایین میاد ... خرد میشه ... بی حس میشم ... دورگه میشه ... منزجر میشم ... شقیقه هام میکوبه ... میکوبه ... قلبم ، فشرده میشه ... میشکنم ... بی صدا ، در سکوت ... دهنم خشک میشه ... بیمزه ... نه ... گس ، مستاصل ، برام مهم نیست صدای خرد شدنم تو گوش مهندس گند دماغ مزخرف میشینه و آتو ازم میگیره : « من دختر شما نیستم ، حداقل الان نیستم ... تمام حسن نیتتون دود شد و به هوا رفت ... تمامِ جلوی چشمم پرده سیاه شد ... من دختر شما نیستم ... دیگه نیستم ... »
برام مهم نیست میشنوه ، جدال بی سلاح منو با حاجی میشنوه و چه فکری پیش خودش میکنه : « شما پیش خودتون چی فکر کردین ؟ فکر منو نکردین ... نکنین ، اون چی ؟ من از شما نیستم ... اون که هست ... کی گفته همیشه پازل های زندگی با هم جور درمیان ... کی گفته همیشه میشه با یه خورده فکر کردن چیدشون جفت هم ؟ ها کی گفته ؟ شما پیش خودت فکر نکردی ، شاید تو این میون دو سه تکه اساسی از این پازل ، لا به لای زندگی اجباری من گم شده باشه ؟ ... »
برام مهم نیست که اونم بفهمه که من تاریخ مصرفم گذشته : « خراب شده باشه ... بیمصرف شده باشه ... دقیقا مثل خود من ... میفهمین ... مثل خود من ، بی مصرف ... »
لبخند و لحن خونسردش حرصی ترم کرد ... خرد ترم کرد ... بی صدا ترم کرد ... پر بغض شدم ... وا دادم ، وا رفتم ... رفتم ... صورت حاجی ، پیش چشمم ، جلو اومد ، عقب رفت و من فقط لب زدنش رو میدیدم : « دخترم ؛ خدا شاهده ... خودش گواهه ... مثل همیشه ... مثل تموم این همه وقت ... مثل همه گذشته ها ... مثل همه وظایفم ... اینم یه وظیفه ست و من فقط وسیله ام ... من فقط یه وسیله ام ... همیشه بودم ... از این به بعد هم میمونم ... »
بره ای شدم به مسلخ رفته ، چشمام مظلوم شد ، التماس شد ... برام مهم نبود لحن التماس گونه من حقارتم رو برخ مهندس میکشه ، مهندس پر غرور پر نخوت : « چه وظیفه ای ؟ کی این وظیفه رو به دوش شما گذاشته ؟ »
چشماش نی زد ... مردمک توی چشماش تلو تلو میخورد ... : « برو از مادرت بپرس ... خودش برات توضیح میده ... من همیشه سعی کردم وظیفه ام رو به نحو احسنت انجام بدم ... مطمئن باش مثل همیشه ، مصلحت تو اولین چیزیه که از خدا خواستم ... مطمئن باش ... »
پر بغض شدم و بی حس ... شاخکام تیز شد و از تیزی صدام کم کرد ... واداده ... سرخورده ... زیر لب : « چرا اون حاجی ؟ چرا اون ؟ ... یکی دیگه ... یکی دیگه ... ترو خدا رحم کن ... »
براش مهم نبود که همه این دیالوگهای دو نفره رو ، نفر سوم داره میشنوه ، براش مهم نبود احساس اون نفر سوم ، براش مهم نبود ارزش من پیش اون نفر سوم ... براش مهم نبود : « هیچکس بهتر از اون نیست ... اون تو گرفتن حق استاده ... میگیره به زور ... مخصوصا اگه حق به اسمش باشه ... وقتی به اسمش باشه ... میگیرش ... با چنگ و دندون حفظش میکنه ... تا پای جون ... نمیذاره حقش توی این دنیای ظالم و بی عدالت به زیر دندون کسی دیگه مزه بده ... به نامش که باشه ... برای حفظش تلاش میکنه ... منم میخوام سندش رو شش دنگ به اسمش بزنم ... مطمئن باش نمیذاره دست هیچ احدی بهش برسه ... مطمئن باش ... »
برام مهم نبود ، بذار اونم بفهمه که من تو چه برزخی هستم ... بذار بدونه که نمیخوام شریک برزخی من باشه ... برام مهم نبود که هیچی ، هیچی ... از من ، از من بودن من ، نمیمونه : « درک نمیکنم حاجی ... این همه حسن نیتت رو درک نمیکنم ... حق منو به زور به اسم یکی دیگه بزنی که داشته باشمش ، درکش نمیکنم ... شما رو هم درک نمیکنم ... آخه زورکی ؟ مگه میشه ؟ مگه زوره ... مگه بچه نوپاست که به زور یه چیزی رو ازش بگیری و یه چیز دیگه بهش بدی ؟ »
هنوز ، مردمک چشماش تلو تلو میخورد ... براش مهم نبود ، بعدها براش مهم نبود ، آینده براش مهم نبود ، جبهه گیری بعدها براش مهم نبود ، نتیجه این بحث توهین آمیز علیه اون براش مهم نبود ... بلند میگفت ، از عمد بلند میگفت ... میگفت که بشنوه ... میگفت که اونم بشنوه : « ساده ست دخترم ... تو دنبال حقتی ... اونم دنبال حقش ... حق گرفتنیست ... دادنی نیست ... حق رو باید باید به زور گرفت و با چنگ و دندون حفظ کرد ... حق رو باید به نیش گرفت ... باید برای گرفتنش تلاش کرد ، سختی کشید تا قدرش رو دونست ... باید جفتتون تلاش کنین تا به حقتون برسین ... من به اندازه کافی بی تلاش حقش رو بهش دادم ... ولی اون زیاده خواهه ... مغروره ... حق نداشته اش رو میخواد ... پس باید تلاش کنه و براش زحمت بکشه ... »
برام مهم نبود که بفهمه چی درموردش فکر میکنم ، برام مهم نبود که بفهمه چه دیدی نسبت به اون دارم ... برام مهم نبود فکر کنه دشمنشم یا خیر خواهش : « ولی حاجی گناه داره ... شما داری بدبختش میکنی ... داری آینده اش رو به آتیش میکشی ... داری خوردش میکنی ... منو هم خورد میکنی ... ولی اونو داغون تر ... ترو خدا حاجی بگذر ... منکر نمیشم که گاها حتی دلم میخواد گردنش رو هم بشکنم ... منکر نمیشم که چشم دیدنش رو ندارم ... منکر نمیشم که میخوام سر به تنش نباشه ... منکر نمیشم که حاضرم با عزرائیل پیمون ببندم اما با این نه ... منکر نمیشم که اونم آینه تمام نمای منه ... اونم همین دعاهای خیر رو برای من داره ... همین نفرت بی پایان ... ولی ، باور کن دوست ندارم خرد شدن کسی رو ببینم ... نه خودم نه یکی ، شاید بدبخت تر از خودم ... شما چه فرقی با بابای من داری ؟ شما هم میخوای افسار زندگی یکی دیگه رو به دست بگیری و بجاش ، براش تصمیم گیری کنی ... »
حاجی خندید ... چه جای خنده ی بی موقع ؟ ابرو بالا انداخت ، با چشم و ابرو به دیوار رو برو ، به دیوار مشاع اتاق خودش و مهندس اشاره کرد و با لحنی جدی که با لب خندونش جور در نمیومد ... بلند ، فراتر از قدرت دیوار مشاع روبرو ... اونقدر بلند که مثل تیری از چله کمان گریخته ، از دیوار گذر کنه و به گوش مهندس بشینه ، غرید : « نه دخترم ... اشتباه نکن ... من دارم موقعیت در اختیارش قرار میدم ... یه موقعیت خوب که به حقش برسه ... در انتخاب راه حل من ، اون آزاده ... بی جبر و بی جبروت ... آزاد و رها ... تصمیم با خودشه ... »
تموم روز ... تموم شب ... درگیرم ... ذهنم ، عقلم ، احساسم ... نبضم ... نبض پر کوبش زیر پوست کشیده برجسته شکمم ... درگیریم ... فکرم بیش از این کاربرد نداره ... حسی توی تنم نیست ... مغزم میکوبه ... گامب گامب ... شقیقه هام تیر میکشه ... سرم درده ... جلوی چشمام لکه های رنگیه ... لکه های رنگی ، سرخ ، بنفش ، خاکستری ، سیاه سفید ، زرد ... نفسم ... گرفته ... پر آه ، پر بغض ... خسته ... پر از درگیری ... در نمیاد لامصب ... بکش ، بکش ، عمیق ... پنجره ها همه بازن ، ولی باز هم هوا کمه ... باز هم تنگه ، باز هم کم آوردم ... آه ... در بیا ، لعنتی ، در بیا ... لامصب ... بی وجدان ، دارم خفه میشم ... یه خورده بالا بیا ... دارم میسوزم ... این بغض لعنتی رو بزن کنار ، از جفتش یه کوره راه پیدا کن و بیا بالا ... جون به سرم کردی ... تنگی ، خفه ام کردی ... برای دیوار سینه ام ، زیادی گنده ای ... به دردسر انداختیم ... بیا بیرون ... بیا بیرون بذار راحت شم ... نفس ... نفس ... با توام ... با تو ... یا ببر و خفه ام کن ... ساقطم کن ... یا بیا بالا و راحتم کن ... راحتم کن ...
حاجی ؟ تو پیش خودت چی فکر کردی ؟ این چه راه حلیه ؟ هویت این نبض تپنده ... نام و نشونش ؟ به اون چه ربطی داره ؟ همین امروز ، سه ماه و ده روز از طلاقم گذشت ... همین امروز برای نبض تپنده ام ، نام و نشون پیدا شد ... همین امروز نبض تپنده پر کوبش من شش ماه رو رد کرد همین امروز اردیبهشت با بارون به نیمه رسید ... بارون اردیبهشتی ... هویت ... نبض ... مقدم ... شایسته ... مهندس ... من ... ما ...
« آخه مامان من ، بگو ، تو بگو ... این حاجی شایست کیه ؟ بگو و راحتم کن ... اون کیه که باید تو زندگی من دخالت کنه ؟ برای بچه من هویت پیدا کنه ؟ نام و نشون خودش رو بهش بده ؟ »
« شراره ، صداتو چرا میندازی رو سرت ، بیار پایین مامان جان ، الاناست که سکته کنیها ... فکر اون بچه باش ... »
« من هستم ... فکر اون بچه هستم ، ولی اونو درک نمیکنم ، اون چرا فکر این بچه ست ؟ اون چرا شده دایه دلسوزتر از مادر ؟ آره دلسوز تر از تو ... تو چرا قد اون دلت برای من نمیسوزه ... تو چرا منو شوهر نمیدی ؟ چرا اون میخواد شوهرم بده ؟ »
« چه شوهری ؟ چه کشکی ؟ نکنه خودت هم باورت شده ؟ یه عقد ، دو سه ماهه ، فقط برای اینکه بعدها کسی نتونه این بچه رو از چنگت دربیاره ... فقط بخاطر اینکه این بچه نام و نشون داشته باشه ، بی پدر به دنیا نیاد »
« مامان ... دائم ... میفهمی ؟ دائم ... مگه خودش پدر نداره ؟ خوب من که سایه سنگین رضا تا آخر عمر رو سرم افتاده ، چه یه وجب بلندتر ، چه یه وجب کوتاه تر ؟ چشمش کور ، مجبورش میکنم آزمایش بده و با آزمایش خودم مقایسه اش میکنم ، همه چی حله ، چه نیازی به این کارها ؟ به این شکنجه ها ؟ به این عقد دو سه ماهه دائم ؟ »
« دختر ، مثل اینکه یادت رفته با کیا طرف معامله بودی ؟ فردا پس فردا که نون خشک سق زدی و اینو به دندون کشیدی و از آب و گل درش آوردی ، تیکه تیکه اش میکنن و از چنگت درش میارن ... اون شغال پیر ، اون کفتار ... منتظر همین فرصتهاست ... چرا نمیخوای درک کنی ... »
« پس این همه بدبختی ، این آزمایش مسخره برای چیم بود ؟ »
« مگه مقدمها برای تو اهمیت دارن ؟ اون حاجی شایسته بیچاره ، جون کند ... میدونی چه کارا که نکرد ، با چه تیاتری از رضا نمونه گرفت ... از بزاق دهن گرفته تا موهای سرش ؟ فکر میکنی برای چی اینکارا رو کرد ؟ برای اینکه دو دستی ، جگر گوشه ی تو رو بندازه تو دامن مقدمها ، اونا که خودشون بهتر از هر کسی میدونن این بچه تخم کیه ، اونی که مهم بود ، اونی که براش ثابت کردن پاکی و نجابت تو مهم بود ، مقدم نبود ، آقات بود ... اون برادرای بی بصیرتت بود ... خاله ت بود ... فک و فامیل بی چاک و دهن خودمون بود ... وگرنه گوشت رو که دس گربه نمیدن ... این بیچاره جون کند تا آبروی تو رو برگردونه ... اینقدر سند و مدرک ازشون گرفت که فردا پس فردا فیلشون یاد هندستون نکنه ولی از فردا کی خبر داره ؟ کی مجاب اون کفتار پیر میشه »
« این درست ، دسش درد نکنه ، دیگه چی از جونم میخواد ؟ اگه پس فردا طلاقم ندن چی ؟ »
« چی از جونت میخواد ؟ بده میخواد اسم و رسم به بچه ات بده ، سر و صاحاب به بچه ات بده ؟ فکر میکنی اون نمیتونه بدبین باشه ؟ به تو ، به بچه ات ، فردا پس فردا تو ادعای ارث میراث نداشته باشی ؟ میخوای سه ماه عقد کنی ، بعدم که بارت رو زمین گذاشتی و برای بچه ات شناسنامه گرفتی ، طلاق میگیری ، تموم ... دیگه این همه الم شنگه برای چیه ؟ »
« هان ؟ الم شنگه ، آخه تو که پسر مزخرف اینو نمیشناسی ... چرا نمیخوای بفهمی ، عقد دائم ... با کی ؟ با پسر گنده دماغ این ؟ تو حاجی خوش اخلاق و خوش سر و صحبت رو دیدی ، پسر هفت خط بی بته اش رو که ندیدی »
« چرا دیدمش از تو هم بهتر میشناسمش ... اونم لنگه باباشه ... هم تو خوبیاش ، هم تو بدیاش ... این حاجی که تو الان میبینی ، ترگل و ورگل ، گذشته ش ، لنگه همین پسر به نظر تو الدنگش بوده ... آینه تمام نما ... دقیقا مثل بابای تو با پسراش ... »
« هه ... پس اونم جوونیاش یه الدنگ بوده ... اونم ریا کاره ، اونم بنا به مصلحت خوب شده ... مثل بابام با پسراش ... »
« چرت نگو شراره ... اینا ریا کار نیستن ، اینا چیزی رو مخفی نمیکنن ... فکر میکنی نمیشد برای ظاهر ، ظاهرشون رو لنگه بابات درست کنن ؟ اینا همینطوری بودن ، همینطوری هم میمونن ... همین حاجی که اینهمه امروز انگ بهش چسبوندی ... میدونی شصت بار بیشتر رفته حج ؟ میدونی بیشتر از شصت بار خونه خدا رو زیارت کرده ؟ »
« با خدا خدا کردن ، کسی با خدا نمیشه ... مهم نفس عمله ... »
« دقیقا ... اونم ادعایی نداره ، اونم خدا خدا نمیکنه ، به بچه هاش هم یاد نمیده خدا خدا کنن ... اون بجای پر کردن جیب شیخ و شیوخ عربستان ، پولشو خرج بچه یتیم میکنه ... جهاز دختر دم بخت بی پدر میده ... سرپرست بچه های بی پدر مادر میشه ... این حج نیست ، این با خدا بودن نیست ؟ کی میدونه ؟ حتی بچه هاش هم نمیدونن ... هیچ کس نمیدونه ... »
« پس تو چه سر و سری با اون داری که از جیک و پیکش باخبری ؟ »
« درست حرف بزن شراره ... من مادرتم ، همون طور که هیچوقت بهت شک نکردم ، تو هم حق نداری به من تهمت بزنی ... من اگه جیک و پیکش رو میدونم ، بخاطر اینه که تموم این کارا رو از طریق من انجام میده ... برای اینه که من این آدمای بدبخت رو بهش معرفی میکنم ... نه الان ، که بیست و پنج ساله ... درست از وقتی که تو بدنیا اومدی ... برای اینکه تو هم یکی از اون بچه یتیمایی که دست نوازش همین حاجی رو سرت بود تا بزرگ شی ... برای اینکه تو اون برهوت خون و خونریزی ، تو اون جهنمی که بابای بیغیرتت به خاطر مال دنیا منو با یه بچه تو شیکم ، رو به موت ول کرد ، همین حاجی بود که به دادم رسید ... همین حاجی بود که اون نصف شب وحشتناک ، زیر رگبار بمب و خمپاره ، تک و تنها ، فرشته ای شد سوار بر موتوری زهوار در رفته ... با دست خالی ، دستش رو تا آرنج کرد تو رحم من و جسم نیمه جون تو رو کشید بیرون ... همین حاجی بود که با چاقوی کثیف توی پوتینای بو کرده ارتشیش ، ناف تو رو از ناف من جدا کرد ... همین حاجی بود که با دستای پر خون ، تو رو ، جسم پر خون تو رو ، بالا برد و تو گوشت اذان خوند ... همین حاجی بود که زخمی شد ، بخاطر اینکه بار پنج تا بچه بی سرپرست رو صحیح و سالم به مقصد برسونه ... همین حاجی بود که الان تو هستی ... بازم بگم ؟ بازم میخوای بدونی ، چرا حاجی دایه دلسوز تر از مادره برات ؟ »
« پس تا الان کجا بود ؟ چرا تو سایه ؟ »
« فکر میکنی صحیح بود ؟ یه زن بی سرپرست که معلوم نبود شوهر مفقود الاثرش کجاست بیاد و دم به دم تو زندگی من سرک بکشه و آبروی خودش و منو به باد بده ؟ تنها کسی که خبر داره از تموم اون سالها ، خاله ته ... با زن حاجی ... تو تموم اون سالها ، فکر کردی شهید مفو ، که دماغشم نمیتونست بالا بکشه ، دو قران ده شاهی باباتو کرد کوه پول ؟ نه جانم ... نه دخترم ... نه عزیزم ... این حاجی بود که سرمایه نصفه نیمه باباتو از راه حلال چندین و چند برابر کرد ... این حاجی بود که اونهمه سال تو سایه موند ، بخاطر اینکه برای یه زن بی سرپرست حرف درست نکنن ... بعد از اون هم ، با اون همه تغییری که بابای تو کرده بود ، به نظرت صحیح بود که بیاد و آفتابی بشه ؟ که بیاد و بگه من تموم این سالها ، زن و بچه تورو به نیش کشیدم و با چنگ و دندون به اینجا رسوندم ؟ اصلا حاجی احتیاجی به این کارها داره ؟ تموم این کارهایی که برای ما کرد ، برای صدها زن و بچه بی سرپرست دیگه هم کرد ، همشون هم تو سایه ... مثل همیشه ... اینکه برای تو بیش از همه اونها میکنه ، فقط به خاطر اینه که تو برای اون ، از همه اونها بیشتری ... از همه اونها ارزشمند تری ... از همون نیمه شب طوفانی جهنمی ، حکم بچه شو پیدا کردی ... جسم نیمه جون تو ، تا خود اهواز ، یه لحظه هم از بغلش در نیومد ... مهرت همون لحظه تولد به دلش افتاد ... دکتر که نبود که بدنیا آوردن بچه ، عاشقش نکنه ... فرشته ای بود که اون نیمه شب بر سر ما نازل شد تا عاشق تو باشه ... خدا فرستادش تا عاشق تو باشه ... تو تموم این سالها ، حتی با وجود برگشتن بابات ، بازم تو رو ول نکرد ... همون سامان ، قبل از اینکه پدر و برادرات بفهمن که تو رو میخواد ، این حاجی بود که فهمید و تحقیق کرد و گفت خوبه ... گفت با جربزه ست ... گفت پاکه ... من احمق بودم که زندگی تو رو به لجن کشوندم ، من بودم که بی هوا ، بد موقع چفت دهنم رو باز کردم و از سامان برای پدر بی همه چیز تو گفتم ... من بودم که موندم تو چارراه چه کنم ، وقتی که حاجی ایران نبود ، گند زدم به زندگیت ... اگه صبر کرده بودم تا حاجی برگرده ، اگه منتظر بودم تا خودش دست به کار بشه و سامان رو بفرسته در خونه ما ، الان تو اینجا نبودی ... ولی خدا شاهده ، اسم مقدم ها اومده بود و بابات مصر بود ، خدا شاهده ، خودش گواهه که میخواستم نذارم کار از کار بگذره تا به اینجا برسی ... نمیتونستم منتظر حاجی بمونم تا بیاد چاره درد بی درمون اون روزای تو رو پیدا کنه ... اون بی شرفا ، کیسه دوخته بودن ، برای شراکت با یه گرگ طماع تر از خودشون کیسه دوخته بودن ... من چی میتونستم بکنم ؟ من یه عمره چی میتونم بکنم ؟ من کجای این زندگی هستم ؟ زور اون سه تا رو دارم ، یا قدرت جنگ با باباتو ؟ خودت که دیدی چطوری یه شبه آفت شدن و به خرمن زندگیت افتادن ... خودت که شاهد بودی نذاشتن لب از لب باز کنم ... همه مدارک رو علیه تو جمع کرده بودن تا زبون من رو ببندن ... حکم کرده بودن تو رو بدبخت کنن ... من چیکاره بودم ؟ اگه حاجی بود ، مطمئن باش کار تو به الان و چه کنم چه کنم نمیکشید ... الان هم خیالم تخته تخته ... میدونم پدری رو در حقت تمام و کمال میکنه ... میدونم بد تو رو نمیخواد ... میدونم نباید دل به دل بابات بدم و بشینم اون و برادرات برات ببرن و بدوزن ... میدونم باید کار رو به کار دان بدم ... تو هم دلت رو یکدله کن ... »
« خوب چرا اون ؟ چرا یه شوهر دیگه برام پیدا نکرد ؟ چرا منو سرنوشت این بچه رو به دستای این مرتیکه مزخرف سپرد ؟ چرا از یکی دیگه مایه نذاشت ؟ »
« کی معتمد تر از پسر خودش ؟ کی لایق تر از بچه خودش ... فکر میکنی مقدم ها همینطوری از پا میفتن ؟ فکر میکنی دست رو دست میذارن و ولت میکنن به امان خدا و یه دعای خیر هم بدرقه راهت میکنن ... حاجی فکر فردای تو رو کرده ... با هر کی بخوان شوخی کنن ، با حاجی که نمیتونن ... با نوه حاجی که نمیتونن ... میتونن ... اون سیاست داره ... اون میدونه چجوری از آب گل آلود ماهی بگیره ... اون زبون مقدم کفتار رو خوب بلده ... اون جواب سیاهی رو بلده با سیاهی بده ... و جواب سفیدی رو ... »
« این وسط تو چه نقشی داری ؟ »
« من ؟ من هیچی ... من فقط بازی گردانم ... من هیچ رُلی ندارم ... من بازیگرا رو هدایت میکنم ... من تو رو هدایت میکنم سمت حاجی ... من تو رو میسپرم به دست حاجی ... من تو رو میفرستم بری تو شرکت حاجی کار کنی ... »
« پس نوید ؟ »
« حاجی اصلا نوید رو نمیشناخت ... نوید یه مهره بود ... تو توی سنگر خاله ت قایم شده بودی ... برای اینکه از اون سنگر تنگ و تاریک در بیای و برسی به اینجا ، باید سیاهی لشکر پیدا میکردم ... حاجی رو فرستادم سر وقت نوید و محمدی که از طریق اونا تو بری اونجا ... فکر میکنی حاجی نمیتونه ظرف یه روز منشی و کارمند پیدا کنه ؟ چه لزومی داشت که به محمدی و نوید بسپره دنبال کارمند خوب و شناس بگردن ... چون مطمئن بود نوید اونقدر دلش برای تو میسوزه که تو رو پیشنهاد بده ... اینقدر بدبین نباش ... اینقدر یه طرفه به قاضی نرو ... »
آه شری ... اینم از این قسمت ... هر کاری کنی ، به هر دری بزنی ، خودت رو مثله کنی ، بازم تقدیرت اینه ... بازم تقدیرت گفته ، پیشونی نوشتت گفته ، بشین همونجا که میشونمت ... تموم تلاش خدا برای تو ، ساختن افساریست که در نهایت به دیگران سپرده میشه ... نه در دستان تو ... قصد تنهایی ندارم ، ولی گاهی بودن با آدمها تنها ترت میکنه ... این که بشینی و آدمها دورت رو بگیرن و بگن صلاحت اینه ... بگن توکل کن ... اگه قراره من توکل کنم ، پس چرا شماها پافشاری میکنین ؟ بذارین بشینم برسم به توکلم ... بذارین خدا هم یه خورده سرش خلوت بشه و یه وقتی هم به من بده ... ای خدا !! افسار منو کی ساختی و پرداختی؟ کی سپردیش به این و اون ؟ من کجای این دنیا قرار دارم ؟ خدا نیستی ؟ سرت شلوغه ؟ ... با این حال بازم خدا باش ... تو رو خدا ، خدا باش ... کارت رو به دست این و اون نسپار ... خسته ای ؟ میدونم ، منم خسته ام ... ولی قربونت برم ، کی بلده کار تو رو مثل خودت به انجام برسونه ؟ یه خورده با ما باش ، جای دوری نمیره ، به وقتش به اونها هم میرسی ... یه خورده حواست رو جمع زندگی من کن ...
نه از افسانه می ترسم نه از شیطان
نه از کفر و نه از ایمان
نه از آتش نه از حرمان
نه از فردا نه از مردن
نه از پیمانه می خوردن
میدونم میخوایم ، میدونم دوسم داری ، میدونم بدمو نمیخوای ، ولی تو رو خدا ... یه خورده هم در عمل نشون بده با مایی ... سختم نکن ... راضیم به رضای تو ، تو به خرد شدن من راضی نباش ... خنده زارم نکن ...
خدا را می شناسم از شما بهتر
شما را از خدا بهتر
خدا از هرچه پندارم جدا باشد
خدا هرگز نمی خواهد خدا باشد
نمی خواهد خدا بازیچه ی دست شما باشد
که او هرگز نمی خواهد چنین آیینه ای وحشت نما باشد
خدایا ... دستمو بگیر ، از این چارراه شلوغ چه کنم چه کنم ، به سلامت بگذرونم ... توکلم به خودت ... نمیخوام شق القمر کنی ... فقط دستمو بگیر ... همین ...
بگو موسی بگو موسی
پریشان تر تویی یا من ...
« دخترم ، شما حرفی حدیثی ، شرطی ، شروطی با مهندس نداری ؟ »
این اولین باریه که من و مهندس و حاجی ، با هم سر یه میز بشینیم و تبادل نظر کنیم ... چه سخته شرایط ... شرایط قرار گرفتن سه ایدوئولوژی کنار هم ... شرایط سازگار شدن با همه اونچه که با هم ساگار نیست ... بگو موسی ... بگو موسی ، پریشان تر تویی یا من ؟ : « من شرایط خاصی ندارم ... جز اینکه یه طلاق بدون قید و شرط ، دقیقا بعد از تولد بچه ... همین ... »
پوزخند زشتی که گوشه لب نشونده ... طرز نگاه چندش آوری که رو صورتم تاب خورد و چرخید و چرخید تا رسید به این حجم فزاینده زننده ی روی شیکمم و باز برگشت تو نی نی چشمام ، عرق سردی سروند روی تیره پشتم و راه گرفت تا نشیمنگاهم و صداش چخماقی شد روی نرونهای عصبیم ، چخ چخ ... پر از جرقه های آتشین : « کسی کشته مرده چشم و ابروی مشکی شما نیست خانوم ... مطمئن باش اینقدر بد سلیقه نیستم که عاشق ... »
حاجی لب گزید ... نه از افسانه می ترسم نه از شیطان ... نه از کفر و نه از ایمان ... نه از آتش نه از حرمان ... نه از فردا نه از مردن ... نه از پیمانه می خوردن : « حاجی بهتره این بحث همین جا تموم بشه ... بیخیال شو لطفا ... من انصراف میدم از این معامله ... »
حاجی عصبی شد ... که او هرگز نمیخواهد چنین آینه ای وحشت نما باشد ... غرید : « بسه دیگه ... بچه شدین ؟ ... با هر دوتونم ... بهتره عاقلانه برخورد کنین ... نشستیم اینجا بحث عاقلانه کنیم ... جنگ که نداریم ... میخوایم به یه نکته مثبت برسیم ... بهتره چنگ و دندون به هم نشون ندین ... تو ... امیر سام ، حق نداشته ات رو میخوای ؟ این گوی و این میدان ... من از حق زن و بچه ام نمیتونم بکنم بدم به تو ... به اندازه خودت بهت دادم ... از سرت هم زیاده ... بیشتر میخوای ؟ مرد باش ، زحمت بکش ، در بیار ... تموم این پروژه های قدیمی ، هر چی توش هست مال خودت ... تو این دو سه ماه یه خورده زحمت بکش ، هر چی توش دراومد مال تو ... میدونی که بیشتر از این نمیتونم هلو بپر تو گلو ، دار و ندارم رو بچپونم تو دهنت ... کم نیست ... هفت تا پروژه بزرگه که فقط صورت وضعیت یکیشون میتونه تو رو به آرزوهای دور و درازت برسونه ... میدونی که همشون تا مرحله نهایی رسیدن ... نزدیک تحویل هستن ... سختیشون رو کشیدم ... از دار و ندارم هم خرجشون کردم ... پولاش مونده تو بگیر ... تمومشون کن و بگیر ... پیشنهاد بدی نیست ... خودت هم میدونی ... اونقدری هست که سبیلاتو چرب کنه مث بچه آدم بشونت سر جات ... منم از این هفت تا قرار داد ، هیچی نمیخوام ... قرارداد پتروشیمی بندر امام مال من ، خودم با تیم جنوب میرم خوزستان ... تو دست و بال تو هم نیستم ... ببینم مردش هستی جربزه نشون بدی بگم نوش جونش یا نه ؟ »
چشم چرخوند ... رو من ثابت شد ... لبخندی دلگرم کننده به لب نشوند : « و اما تو شراره ... نمیخواد خودت رو با مسائل پیش پا افتاده از پا بندازی ... وقت هست بعدا خصمانه تر ، به کینه کدورتات با مهندس برسی ... فعلا دندون به جیگر بگیر ... بعد از اینکه به سلامتی بارت رو به زمین گذاشتی ، هر چقدر خواستی ، چنگ ودندون نشونش بده ... ولی فعلا به فکر صلاح و مصلحت خودت باش ... تو این مدت ، دوش به دوش مهندس ، بدون خون و خونریزی ، کارتو بکن ... دو ماه دیگه مرخصی زایمانت شروع میشه ... بعدش میشینی توی خونه تا بچه ات به دنیا بیاد ... افشید هست ... حاج خانوم هم هست ... هر کاری داشتی میتونی ازشون کمک بخوای ... بی منت ... نوه شونه ، منتی سر تو نیست ... و اما شرایط ... بهتره صاف و صادقانه موضع همو مشخص کنین بعدا بحث و گله پیش نیاد ... دیگه شرط دیگه ای نداری ؟ »
لب چیدم ... اخم کردم ... بگو موسی ... بگو موسی ... پریشان تر تویی یا من ؟ : « نه حاجی همون که گفتم ... حرف دیگه ای هم ندارم ... فقط اگه مهندس سختشونه ... بهتره همین الان قائله رو ختم به خیر کنن ... »
اخم کرد ... نه جنگی با کسی دارم ... نه کس با من ... قیافه متفکری به خودش گرفت ... مکث کرد ... عاقبت به حرف اومد ... : « خوب ... به سلامتی ... بجز پول این پروژه ها ... از اون بچه هم سهم میبرم دیگه ؟ »
عصبی شدم ... دوستانه به نظر نمیرسه ... زنگ خطر ... بچه ام ... نبض تپنده پر کوبش زیر پوست کشیده تنم ... برگشتم ... زل زدم تو صورتش ... باید چنگ و دندون نشون بدم ... دقت کرد ... به قیافه عصبیم دقت کرد ... لب به هم فشرد ... حاضرم قسم بخورم چشماش برق شیطانی داشت : « حداقل قد اسمی که بهش میدم ... قد حق پدری خودم ... »
اخمم غلیظ تر شد ... دقت کرد ... بازم تو صورتم دقیق شد ... حق به جانب برگشت طرف حاجی : « بد میگم حاجی ؟ چرا مادمازل اینجوری برام خط و نشون میکشه ؟ مگه تو بد کردی ... مگه حق پدری به گردنش نداشتی ؟ تازه ، سندش هم به اسمت نخورده بود ... ولی این ، سندش میخواد به اسم من زده بشه ... یه خونه قولنامه میکنی ، اگه توش آدم بکشن ... معامله خبط بکنن ... فسق و فجور کنن ... مسئولیتش گردن صاحب سنده ... این که دیگه جای خود داره ... بچه من ... امیر فرخ شایسته ... نام پدر ، امیر سام شایسته ... فردا قاتل شد ، دزد شد ... فسق و فجور کرد ، نمیگن نام مادر ... میگن نام پدر ... حق ندارم قد نام پدر ارزش داشته باشم ؟ شرطم فقط همینه ... پس فردا طلاق گرفت ، حق نداره منو از حقم ساقط کنه ... من حق پدریمو برای خودم محفوظ نگه میدارم ... شوور کرد ... بازم حق پدریمو میخوام ... حق نداره آبها که از آسیاب افتاد ... حاجی مقدم به درک اسفل السافلین رسید ... حقمو ازم بگیره ... اُ اُ اُ ... اینجوری نگام نکن زهره ام ترکید ... فکر خواب شب ما هم باش خانوم ... خودشو نمیخوام ... گُه شوییش مال خودت ، بزرگ کردنش با خودت ... شب هم تو بغل خودت بخوابونش ... ولی من میخوامش ... باید زیر نظر خودم بزرگ شه ... شما که حرفی نداری حاجی ؟ داری ؟ سند خانوم که به اسمت نبود ... ولی بودی ... تو زندگیش بودی ... حق خودت دونستی ... تا شوهر دادنش هم حق خودت دونستی ... حالا من دارم آش نخورده ... دهن خودم رو میسوزونم ... تربیتش باید زیر نظر خودم باشه یا نه ؟ ... من از این خانوم ... فقط حق پدریمو میخوام ... پسرمو میخوام ... چیز زیادیه ؟ باید تموم تصمیمات این بچه ... با هم فکری من باشه ... سر خود حق نداره برای بچه من تصمیم بگیره ... قبوله ؟ قبوله ... بگو قبلتُ ، قبول نیست برو یه بابا دیگه برا بچه ات پیدا کن ... تو به خیر و ما به سلامت ... »
دستام مشت شد ... دهنم خشک شد ... سرم به دوران افتاد ... خدایا ، بیم آن دارم ، مبادا رهگذاری را بیازارم ... بگو موسی ، بگو موسی ، پریشان تر تویی یا من ؟ این دیوونه ست ... منم دیوونه ام ؟ خودم رو از چاله در بیارم بندازم تو چاه ؟ : « من نیستم حاجی ... این هنوز هیچی نشده ، تا اسم بچه منو هم انتخاب کرده ... فردا پس فردا میخواد هی ازم پواَن بگیره ... من رشوه به کسی نمیدم ... »
ابرو هاش بالا پرید ... خنده اش مضحک شد ... پخ کرد ... : « اووپس !! شما خیلی رو داری خانوم ... من که نمیتونم بشینم بچه ام باری به هر جهت بار بیاد ... به اجداااادم قسم نمیخوام حضانتش رو بردارم برای خودم ... آخه پمپرز بلد نیستم عوض کنم ... از بو گه بچه هم خوشم نمیاد ... »
جدی شد : « ولی خانوم محترم ... این بچه فردا تو این اجتماع ... تو این جنگل ... میخواد با اسم و رسم من بزرگ شه ... پس فردا اومدیم و زد و نخاله بار اومد ... من مُردم ... ادعای ارث و میراث کرد برای باز مانده های من !! ... نباید بفهمم ارث و میراث بی زبون من زیر دندون کی قرچ قرچ میکنه ... مطمئن باش هر تصمیمی بخوام بگیرم ... اول مصلحتش رو در نظر میگیرم ، دوم اسم و رسم خودم رو ... سوم نظر مامانی خوشکلش رو ... بد میگم حاجی ؟ تو که این راه رو رفتی ، میتونی درکم کنی نه ؟ »
کفری شدم ... بگو موسی ... بگو موسی ... پریشان تر تویی یا من ؟ نه از افسانه میترسم نه از شیطان ... : « نمیتونم حاجی ... من شرایط این آقا رو درک نمیکنم ... نمیتونم قبولش کنم ... بچه من گشنه نمیمونه که بدنیا نیومده چنگ و دندون تیز کنه ، طمع کنه برای مال باد آورده آقا ... »
« استپ خانوم استپ ... من دارم آینده ام رو تیره و تار میکنم ... دارم بچه دار میشم ... دارم پدر میشم ... چیز زیادی خواستم ؟ اینکه تو هر تصمیمی که برای بچه من میگیری نظر منم لحاظ کنی ؟ بد بود قبول نمیکنم ، بد گفتم قبول نمیکنی ... تو این مملکت ، بجز ثبت احوال هزارتا جای دیگه هم هست ... مدرسه ... اجتماع ... زندان ... دادگاه ... حاجی مقدم ... رضا مقدم ... هزار تا دیگه ... من باید فردا جواب همه اینا رو بدم ... بچه بازی که نیست ... یه بچه ست که اگه خوب بشه من افتخار میکنم ... اگه بد بشه ، تف سر بالاست ... »
حاجی متفکر بود ... به حرف اومد : « مهندس جان شما بفرما ... من با شراره صحبت میکنم ... »
« اما حاجی ... »
« شیششششششش ... اما نداره ... با هم صحبت میکنیم ... »
مهندس پیروز و قد برافراشته از اتاق بیرون رفت ... علی موند و حوضش : « حاجی ... من چطور میتونم اعتماد کنم ؟ شما چی پیش خودتون فکر میکنین ... »
« عزیزم ... بهتره دو جانبه فکر کنی ... این بچه ، فردا پس فردا هر اتفاقی که خواست بیفته ، به حمایت یه پدر نیاز داره ... قبلا هم بهت گفتم ... مهندس تو گرفتن حق استاده ... مطمئن باش از دار و ندارش خوب مواظبت میکنه ... اینی که من میشناسم ، جون به عزرائیل نمیده ... فکر کن ... یه خورده هم حق رو به مهندس بده ... اونم خوبی اون بچه رو میخواد ... منتها به روش خودش ... نترس ... اونقدر پست نیست که بخواد از این موقعیت سوء استفاده کنه ... من میشناسمش ... خیلی خوب میشناسمش ... وقتی قراره پدر اون بچه باشه ... پس اونچه که در آینده اتفاق می افته ، خواه نا خواه اونو هم درگیر میکنه ... وقتی پای خیرش هست ... پای شرش هم باید باشه یا نه ؟ در ضمن ، من باهاش قرار میذارم ... ولی توی قباله هم شرط میکنم ... نه حق حضانت بچه رو داره و نه حق تعیین تکلیف براش ، بدون در نظر گرفتن نظر تو ... این اصرار و پافشاریش ... همه از سر لجبازی با منه ... یه خورده اش هم بر میگرده به زبون عقربی تو ... میخواد حرصت بده ... توکل کن به خدا ... بذار همه چی رو روال قبلی پیش بره ... فردا میرین دنبال مقدمات کار و انشاالله اگه خدا بخود تا بعد از ظهر مسئله رو خاتمه میدید ... تو هم دو ماه اینو تحمل کن دندون رو جیگر بذار ... تموم میشه ... » بگو موسی ، بگو موسی ... پریشان تر تویی یا من ؟
یه زمانی ، نه چندان دور ولی ، یه زمانی ... من بودم و تنهایی و سکوت و درهایی بسته ... من بودم و دنیای ظالم با تمام همه ی ظلمهایش ... من بودم و تن و بدنی خون آلود و زخهمایی بر قلبم ... جانم ... من بودم و یک نبض تپنده بی کوبش و یک در باز ... خونه ی خاله ... حالا ... امشب ... همین حالا ، منم ... یه چاردیواری از آن خودم ... یه نبض پر کوبش ... مال خودم ... به اشتراک یه غریبه ... منم و این چاردیواری و این نبض پر کوبش و این در بسته و این همه آدم ... حاجی شایسته ته سالن ، روبروی سیستم صوتی تصویری ، بروی مبلهای تازه و نویی که با سلیقه افشید خریداری شده ... در کنارش بروی همون مبل ، بابا ... حاج منصور افرا ... همون که رفت و ما ... مامان و من رو ، در حجمی از دود و آتش و خون ، به دستهای تنهایی مخاطر آمیزی که تنها گرمی بخشش ، نفسهای مسیحایی حاجی شایسته بود ، سپرده بود و امروز آمده بود ... آمده بود تا باز ما ... من و این نبض تپنده پر کوبش رو ، به دستهای مسیحایی حاجی شایسته بسپاره ... بار اول به اختیار و جبر پول ، بار دوم از سر ناچاری و سرافکندگی ... بابا ، امروز خیلی سعی کرده بود ... سعی کرده بود تا باز هم برام شوهر پیدا کنه ... یه شوهر دائمی ... دقیقا به همون دائمی و پایداری رضا ... باید زیر بار میرفتم ؟ باید قبول میکردم ؟ باید دختر خوبی میشدم و میگفتم چشم ؟ به این پدر میگفتم چشم ؟ نه ... شاکی روزگار منم ... تموم این شهر متهم ... یه حادثه چند ساعته ... با من میاد قدم قدم ... : « نه بابا ... نمیتونم باز هم افسار زندگیم رو بسپرم به شما ... شما یه بار به اندازه 22 سال عمر ... اعتمادتون رو تست کردین ... جواب نداد ... رو من جواب نداد ... »
نگاه شرمگینش رو به پایین دوخت ، لب گزید ... لا الله الی اللهی گفت و تسبیح شاه مقصودیش رو یه دور چرخوند ... دو دور چرخوند ... سه دور چرخوند ... اینقدر حرف زد و حرف زد و چرخوند و چرخوند که هم سر من گیج رفت ، هم مهره ها ... ولی نه من کوتاه اومدم و از عزمم کم کردم نه مهره ها ... : « آخه دخترم ... تو اینها رو چقدر میشناسی ؟ این درست نیست که اینقدر به رئیست نزدیک بشی که اونو از زندگیت با خبر کنی ... اسرار زندگیت رو روی دایره بریزی ... میدونم آدم خوبیه ... اینو از اون همه زحمتی که برات کشید تا بیگناهیت رو ثابت کنه و آبروی برباد رفته تو رو برگردونه ، میشد فهمید ... سخت نبود ... ولی دلیل نداشت که از روز اول تو ، خودت رو براش لخت و عور به نمایش بذاری ... زندگیتو براش کالبد شکافی کنی ... اینقدر بهش اعتماد کنی ... »
خشم شدم ... عقده های 25 سال عمر سر باز کرد ... زخما دهن وا میکنن ، وقتی دل از دشنه پره ... : « آخه پدر من ، شما که ماشالله تعالی ، خودتون خدا بودید ... خدای دیگه ای رو بنده نبودید که بخواستم با شماها ، به اعتماد شماها ، خودم رو از این مخمصه نجات بدم ... آدم شناس بودم که به شما اعتماد نکردم ، آدم شناس بودم که به حاجی شایسته اعتماد کردم ... بهای اعتماد دیگرون ، ارزشیه که به انسان میدن ... اگه شما برای من ارزش قائل بودید ، الان ، امروز ، اینجا ... جز خانواده ما ، کسی دیگه ای نبود ... حاجی شایسته ای نبود ... من بودم ، شما و چهارتا برادر و یه مادر ... ولی ... امروز من ، به تموم اون روزهام گره خورده ... اون روزهایی که باید اعتماد میکردید ... به من ... نکردید ... نمیبینید ... از من اعتماد نمیبینید ... جلب نمیشه ... مثل مهری که شش دونگ جلب نمیشه ... از شما به قلب من جلب نمیشه ... بذارین این داستان تموم بشه ، خوب یا بد ... بذارین تموم بشه ... » وقتی تو چشم هر کسی ، برق فریب رو میشه دید ، راه ضیافت رو به من ، دستهای کی نشون میده ؟
هنوز شرمنده بود ... هنوز تند و تند دست به محاسن بلندش میکشید ... هنوز گوشه ای از سبیلهای آنکادر شده اش رو به دندون میگزید ... یه چیزی انگار گم شده ، توی نگاه من و تو ... راه ضیافت رو به من ، دستهای کی نشون میده ؟ : « پس داداشات چی ؟ نمیخوای اونها بدونن ؟ بعدا بفهمن بد میشه ها ... ناراحت میشن ... »
اخم کنم ؟ جیغ بزنم ؟ خودم رو خفه کنم ؟ کدوم داداش ؟ همونا که با حاجی مقدم کیسه دوختن ؟ همونا که تن و بدنم رو کبود کردن ؟ همونا که عاشقی رو به من حروم کردن ؟ همونا که منو بیحرمت کردن و از خونه شوتم کردن بیرون ؟ وقتی که عشق ، همرنگ نفرت میشه ... تمرین مرگ میکنم ، تو گود این پیاده رو ... : « من برادر ندارم ... نه امروز نه اون روزهای قدیم و نه فرداهایی که میان ... شما اشتباه کردی ... معذرت خواستی ... طلب بخشش کردی ، بابام بودی ، بخشیدم ... من عادت ندارم غریبه ها رو هم بیخود و بی دلیل ببخشم ... »
خاله قربون صدقه ام میره ... دلش به طرز عجیبی ، میخواد همه این امشب ، واقعی باشه ... اینو از برق چشمای زیر ابروهای نازکش میشه تشخیص داد ... و نسترن که راه به راه بشکن میزنه و تو دست و پا وول میخوره و دم به دم میگه : « عروس حاجی ... شیکمت تو آفسایده ... بپا نره تو چشم دوماد ... »
و من که خنده زار عالم ... میزنم به طبل بیعاری و پا به پاش میخندم و میگم : « زهرمار ... یه بار دیگه عروس حاجی ، عروس حاجی ، بستی به دم من ، من میدونم و تو ... » و باز هم تو خودم گم میشم و ذهنم رو سر به نیست میکم ... دارم به داشتن یه زخم ، تو سینه عادت میکنم ... دارم شبامو با تن ، یه مرده قسمت میکنم ... بگو از کدوم طرف ، میشه به آرامش رسید ؟!
مهندس ، موذیانه ترین حالت ممکنه رو به خودش گرفته ... یه گوشه ای ، دور از چشم ، فقط تو چشم من نشسته ... تا نگام به نگاش میفته ، نی نی چشماش رو به برق مینشونه ، نگاه چندش آوری به هیکل پنگوئن وار من میندازه و چشماش رو تو کاسه میچرخونه و میکشه رو اندام کشیده و خوش تراش نسرین ... این یعنی چی ؟ خوب میفهمم یعنی چی ... تو تموم این روزها ، این قدر روی اخلاقش شناخت پیدا کرده ام که بفهمم از تموم این حجم فزاینده روی شکمم ، متنفره ... ولی چرا ... چرا ؟ چرا باید حریص اینهمه نفرت باشه ؟ چرا شرط این فداکاری پولی رو ، داشتن این حجم فزاینده پر کوبش نفرت انگیز میدونه ؟ : « پسر من چطوره خانوم ؟ جاش که راحته انشاء الله تعالا ؟ ... بگو بابا سلام میرسونه ... » این همه نفرت رو به چند پول سیاه میخره ؟ به صورت وضعیت هفت پروژه رو به اتمام پر نون و آبدار ؟
مامان سعی میکنه مثل همیشه ، موذیانه ساکت بشینه و اظهار نظر نکنه ... سیاست زنانه ... خوب میدونم همین الان هم در حال بازیگردانی و بازیگر چرخونیه ...
حاج خانوم ، محبت مادرانه اش رو در حقم تموم میکنه ... : « میدونم برات سخته دخترم ... شرایطت حاجی رو از پا انداخته ... دلم نمیخواست امشب ، با این صورت نافرم بیام اینجا ، یه عمره ، من ، حاجی ... آرزومون دامادی امیر سام و عروس شدن توئه ... ولی باور کن هیچوقت آرزو نمیکردم تو اینجا باشی ... با این اوضاع و ما برای آینده شما دو تا بحث کنیم ... من تو رو به اندازه تموم این سالها که با مادرت دوستم ، به اندازه تموم این سالها که حاجی میخوادت ، میخوام ... امیدوارم از من نرنجی و منو جای مادرت بدونی ... هر مشکلی ، هر جایی که داشتی ، من هستم ... امیر سام ، بچه بدی نیست ... ولی خوب ، نمیتونم بگم خوبه ... بد قلقه ... خوب میدونم اگه بخواد اعصاب برای کسی نذاره ، کارش رو به نحو احسنت انجام میده ... امیدوارم زیاد باهاش به درهای بسته نخوری ، ولی اگه هر زمانی اذیتی توی این چند ماه ازش دیدی ، حتما به من بگو ... گوشش رو خوب میپیچونم ... » لبخند زورکی به چهره پر محبتش مینشونم ... خوب میدونم مهندس چه جور اخلاقی داره ... پر غرور ، پر مدعا ، بی مسئولیت ، پر خواه ... خدا عاقبت منو بخیر بگذرونه ...
افشید و شوهرش ، مهندس جاوید که به تازگی دوره آموزشی خودش رو گذرونده و از آمریکا برگشته ، گوشه ای از سالن ، به دور از هیاهو ، نشسته و گل میگن و گل میشنون ... بی خیالی و بی غمی از چهره هر دوشون ساطع بود ... گه گاه لبخندهایی دوستانه و البته متین و خانومانه از طرف خودش به سمت من پرتاب میکرد و با این کار دل گرمی کوچیکی بهم میداد ... امشب همه اینها جمع شده بودند ، اینجا ، پشت این در بسته ، بین چاردیواری تنهایی من ، تا برای این توده برجسته روی شکمم ، بزرگتری کنن و پدر بیارن ... چه حال و روز خنده داری ... تا بوده و نبوده ، همه جمع میشدن ... به شادی ، سرنوشت دو جوون رو بهم بدوزن و یه دختر و پسر رو به مزایده ای عاشقانه بذارن ... امشب ، اینجا ... این جمع اومده بودن تا سرنوشت یه بچه رو به مردی دیگه بدوزن ... دارم به داشتن یه زخم ، تو سینه عادت میکنم ... دارم شبامو با تن ، یه مرده قسمت میکنم ...
نتیجه تموم مذاکرات ... نتیجه تموم بحثها ... شرایط ... حرف من ... شروط اون ، همه و همه به دست حاجی شایسته به قلم کشیده شد ... به امضاء جمع رسید و جلسه ختم به خیر ! شد ... شاکی روزگار منم ، تموم این شهر متهم ... یه حادثه چند ساعته ، با من میاد قدم قدم ...
عاقبت ، اونچه که برام رقم خورده بود ، اونچه که بهش میگفتن ، تن به تقدیر دادن ، و اونچه که من میگم تقدیر رو برای کسی رقم زدن ، رسید ... لحظه ای که همه اون رو پیوند قلبها میدونن ، یکی شدن ، پیمان بستن ... لحظه ای که برای من ، خود زنی بود ... پیمان با مهندس امیر سام شایسته ... من ، امروز ، هیجدهم اردیبهشت ، ساعت پنج بعد از ظهر یک روز بهاری ، روی صندلیهایی خشک ، در سالنی به حجم شصت متر ، با شکمی به حجم شش ماه و نیم ، نشستم و منتظرم تا عاقد ، این پیونده فرخنده رو به ثبت برسونه ... میپرسه : « قبلتُ » گنگم ... به اندازه تموم مجهولات عالم گنگم ... چی رو باید قبول کنم ؟ به چه باید رضا داشته باشم ؟ اصلا من باید بگم قبلت ُ یا همین نبض تپنده پر کوبشی که تا دقایقی پیش ، بی هویت بود و الان ، این لحظه قرار بود هویتی نو پیدا کنه ؟ ناخودآگاه دستم به شکمم سرید ... کوبشش زیر انگشتای دست سردم حس شد و من نفهمیدم منظورش چی بود ؟ قبلتُ یا نه ...
واقعا این پسر دیوونه ست ... میدونستم قرص واجبه ، ولی نه با این دوز بالا ... دست تو دست مامان ، درحالیکه از استرس و فشار عصبی جونی در بدن نداشتم ، در کنار حاجی شایسته و بابا ، قدم به قدم ، از ماشین ها فاصله گرفتم و یواش یواش با پاهایی لرزون به دفتر ثب طلاق و ازدواج نزدیک شدم ... تو فرصتی که همه در کنار ماشینها ایستاده بودند ، حاجی به طرفش برگشت و گفت : « بیا دیگه بابا ... منتظر چی هستی ؟ »
برق چشماش ، قرمز بود و شیطانی : « شما با عروست برو ، مواظب پسر منم باش ، من با این عروس بد هیکل ، قدم از قدم بر نمیدارم ... »
تموم وجودم شعله ای شد ، سوزنده ... از هر چه که بترسی به سرت میاد ... یه عمر از حقارت متنفر بودم ، یه عمر جنگیدم تا حس تلخ تحقیر رو لمس نکنم ... ولی یه عمره تو طالعم بجز حقارت هیچی نبوده و نیست ... اخم کردم ... دلم میخواست همه این دقایق رو گرز کنم ، بزنم تو فرق سرش : « اگه میخوای حرص منو در بیاری ، مطمئن باش که با این لودگیهای تو در نمیاد ... متاسفم که تو رو ، حاجی از تو لپ لپ درآورده ... یا شایدم ، حاج خانوم یه شب پر ستاره که تو ایوون ایستاده بوده ، از تو یه بغچه که به دهن یه لک لک آویزون بود ، کشیده بیرون ... بهرحال ، آش کشک خالته ، بخوری پاته ، نخوری پاته ، مجبوری این هیکل قناس رو یه چند ماهی به عنوان همسرت ، به همه معرفی کنی ... میتونی بگی پسری که قراره گیر من بیاد خیلی با کلاسه ، قراره برام ، خدا ، ایمیلش کنه به آدرس ایمیلم ... این عروس بد هیکل هم ، از بس زیاده خوری کرده ، شیکمش باد کرده ... » حاجی ریز ریز خندید ... من ریز ریز در خودم پیچیدم و کیلو کیلو غصه خوردم ...
قباله نوشته شده ، به تاریخ هشت ماه پیش . تاریخ عقد ، دقیقا مصادفه با تاریخ 13 مهر سال پیش ... از اینهمه قدرت مشروعیت بخشی حاجی شایسته ، غرق حیرت شدم ... مهریه به خواست حاجی ، نزدیک بود یه سفر حج و 114 سکه بهار آزادی طرح قدیم ثبت بشه ، که بشدت با مخالفت من روبرو شد ... از حاجی شدن خاطره ی بد داشتم و از سکه ... با نیم نگاهی به چهره مهندس ، راحت میشد پی به درونش برد ... این فکر آزار دهنده تو قیافه اش داد میزد که : عادت داره ... با هر کی پیوند ببنده ، بارش رو هم ببنده ... میخواد منو هم مثل مقدمها سر کیسه کنه و طلاق بگیره ... نه ... نباید فکر کنه قرانی از اون به من خواهد رسید ... یه نه بزرگ به اینهمه حاتم بخشی حاجی شایسته گفتم و در مقابل حیرت همه ، مهریه رو با اجازه خودم ، یه شاخه گل داوودی زرد اعلام کردم ... حاجی ترش کرد ... بابا چرتکه انداخت ... ابروهای نوید بالا زد ... خاله بشکونی از کنار رونم گرفت که صدای آخم میون خنده پر صدای مهندس گم شد ...
به همین راحتی ، به ربع ساعت وقت ، مهندس شد شریک کودک درون من ... پسر من ... پسر ما ... به قول مهندس ، امیر فرخ ... چه خوش اشتها ...
کلیه شرط و شروط جلسه شب پیش ، در صفحه توضیحات قباله ، به ثبت رسید ... مخصوصا شرط مهندس که کلمه به کلمه دیکته کرد و عاقد به قلم آورد : « حق طلاق ، با توافق طرفین و فقط و فقط بعد از سن دوماهگی نوزاد زوجه . زوجه میتواند بعد از دو ماه از تولد نوزاد ، در خواست طلاق داده و با تفویض کلیه حقوق یک پدر به جز حق حضانت ، تا پایان هیجده سالگی کودک ، به زوج ، پیگیر طلاق باشد ... کلیه خرج و مخارج مربوط به کودک ، تا پایان هیجده سالگی بر عهده و هزینه زوج بوده و حق حضانت اولاد ، حتی پس از ازدواج زوجه با غیر ، از ایشان ساقط نمیشود ... در ضمن ، ارائه هر گونه آزمایش یا مدرکی ، دال بر ساقط نمودن حق پدری از زوج ، توسط زوجه مورد قبول نمی باشد و حق پدری را از ایشان ساقط نمی نماید ... »
با یه حرکت تند و سریع برگشتم و به صورت اون که با پوزخندی درشت و کج به لب ، به من زل زده بود ، نگاه کردم ... صداش زیر گوشم آزارم داد : « نترس ، دیدی که دیکته کردم ، فرزند زوجه ... نمیخوام شیکمت رو بیارم بالا ... به شخصه ... من به همینی که داری قانعم ... ولی بذل و بخشش هم نمیکنم ... باید به من حق پدر بودن رو بدی ... دوماه وقت داری به بچه ات یاد بدی بگه بابا ... راستی بعد از دوماه بلده بگه بابا ؟ »
پر مسلمه که با دیوونه ای زنجیر پاره کرده طرفم ... آخه کدوم بچه ای دو ماهه میگه بابا ؟ فکر کنم از امشب باید کلاس خصوصی بذارم برای این نبض تپنده پر کوبش و هجی کنم بابا ... زیر لب زمزمه میکنم بابا و دست میکشم به این حجم برامده ای که بابا ، به چشم پر نفرت به اون زل زده ... نبض زیر دستم میکوبه...