ذهنم به شدت درگیر حاجی شده ... هر لحظه بیشتر دچار تناقض میشم . اون کیه ؟ چرا رو ذهن و زندگی من چنبره انداخته ؟ چرا از همه چیز من با خبره ؟ چرا منو اندازه خودم میشناسه ؟ اینهمه اعتمادم به اون از کجا نشات میگیره ... من به پدرم هم اینقدر اعتماد نداشتم ... به برادرام که اصلا یک هزارم اینم اعتماد نداشتم . شاید جواب سوالام رو از خاله میتونستم بگیرم .
نسترن مثل همیشه شاد و پر انرژی در نزده پرید تو ... چه پرروام من ... اتاق این بنده های خدا رو صاحب شدم یه آبم روش تازه انتظار دارم ازم اجازه هم بگیرن ... : « سلام دختر خاله ... شطور مطوری ؟ ... کجا بودی کله سحر تا الان ؟ ماما کشتمون از بس از سر صبحی دلواپس تو بود ... اینقد دور خودش پیچید که سر گیجه گرفتیم ... ظهر کتلت درست کرده بود ، یه عالمه برات نگه داشت ، گفت بوش میپیچه تو خونه بیا بریم پایین ، هم تو بخور هم من یه دلی از عزا در بیارم ... نمیذاره که ناخنک بزنم بشون ... » لپشو کشیدم : « شیکمو ، اول بیا یه خورده کمرمو ماساژ بده ، بعد سهم کتلتم همش مال تو ... » پشتی خرسی کنار دیوار رو برداشتم ، کف اتاق انداختم ، دراز کشیدم به پهلو ... نسترن آروم مشغول ماساژ کمرم شد ... : « شری چه حسی داری ؟ » گنگ و پر استفهام نگاش کردم ... لبشو گزید : « ببخشید نمیخوام فضولی کنم ... فقط ... » « نه ، فضولی نیست ... حسی ندارم ... نه به رضا ، نه به بچه اش ... نمیدونم کار درستیه یا نه ... ولی حسم گم شده ... یه جورایی تو خوب و بد گم شده ... آدم عادیش که عادیه ، همچین مواقعی نمیدونه حسش نسبت به یه موجود از گوشت و خون خودش ولی به شدت غریبه و نا آشنا ، چی میتونه باشه ... من که دیگه جای خود دارم . »
چینی رو پیشونیش نشست : « نمیخوام ناراحتت کنم ... نشنیده بگیر ... ولی امروز حاجی مقدم زنگ زد ... اینقدر خط و نشون کشید که نگو و نپرس . رنگ ماما به سفیدی زده بود ... ولی خوشم اومد شستش و رفتش و انداختش رو بند ... بعدم زنگ زد به خاله تا از دهنش درمیومد به خاله توپید ... به روی خودت نیاری که مامان پوستم رو میکنه ... » تند از جا پریدم ، نسترن التماس آمیز نگام کرد : « نترس لپ گلی ... تو رو لو نمیدم ، میرم رو مخش ، خودش برام اعتراف میکنه ... » بشکنی با دست راستش زد و انگشت اشاره اش رو به طرفم نشونه رفت : « ایول ... کارت درسته ... جون نسرین همه کتلتا رو نخوریا ، یه خورده هم من ... » دست دور بازوش انداختم و دلم غش رفت برای سوراخ تو لپش ... رو که برگردوندم ، اخم جای نشاط توی صورتم رو گرفته بود .
نمیخوام برای خاله ، نوید ، دخترای خاله ام و شوهر خاله مشکلی پیش بیاد ... دلهره ای به دلم چنگ انداخت ، دلم ضعف رفت ... پریدم تو آشپزخونه ... خاله رو طبق معمول تو آشپزخونه پیدا کردم : « خسته نباشی زری تپلو ... چی پختی کلک ؟ بوش دلمو ضعف انداخت ... » خاله نگاهی دلسوخته به صورتم انداخت ... آهی نفس بریده کشید : « بیا بشین اینجا تا برات گرم کنم ... از صبح تا الان مثل چی نگهبانی این دو دونه کتلت رو دادم ... میدونستم گشنه میای خونه ، از دست این ورپریده تو هفت سوراخ قایمش کردم ، هنوزم دست و دلم میلرزید ... » « دستت درد نکنه خاله ، میدادی میخورد ... بچه تو رشده » « تو به این خرس گنده میگی بچه ؟ سن خرو داره »
صدای نسترن از پشت سرم بلند شد : « اه ، مامان خانوم با منی ؟ حالا من شدم خر ... دختر خواهرت حوری پری ؟ اصلا شری بی من لقمه از گلوش پایین نمیره ... مگه نه شری ... » چشمکی حواله صورتم کرد که از چشم خاله دور نموند ... : « سوسه نیا ، خودتم زیاد تحویل نگیر ... یه خورده از نسرین یاد بگیر ، ببین دخترم چقد خانومه ... » « خانومیش از بی شوهریشه ... الکی خودش رو به موش مردگی میزنه ، شوهر گیرش بیاد ... ولی از الان بگم ، اگه ندیدی من برم اون بمونه ور دلت ... حالا ببین کی گفتم ... اخلاق من مرد پسند تره زود میپرم ، رو دستت هم نمیمونم که هی بخوای ازم تعریف الکی کنی ، شاید یکی بیاد شر منو از سرت بر داره »
خاله نیشگونی از بازوی نسترن گرفت که دادش به هوا رفت : « جز جیگر گرفته ... بذار دوبار سر بشوری ، بعد حرف شوهر بزن ... تو رو به هر بدبختی بدم ، دو روزه نشده با یه توله تو شیکمت ، پست میفرسته » لقمه تو گلوم گیر کرد ... همیشه خاله همین بود ... تو اوج دلسوزی هم ، تو کاسه آدم میذاشت ... بشقاب رو پس زدم ... خاله نگاهی از سر دلرحمی بهم انداخت ، ابروهای تنکش رو بهم نزدیک کرد ، رو پیشونیش سه تا خط عمیق افتاد : « خاله قربونت برم ... با تو نبودم ... تو که گلی ، بی لیاقتی از اون مرتیکه بی بته بود که لیاقت داشتن همچین جواهری رو نداشت ... »
یه ردی از صداقت تو چشماش بود ... دلم برای خودم سوخت ، از هر حرفی آتیش به جونم می افتاد ... نباید اونقدرا حساس باشم . شوخی دختر و مادری به من چه ربطی داشت : « نه خاله قربونت برم ... مگه آدم از عزیز خودش هم به دل میگیره ؟ ... دلم از جای دیگه ای پره » رد اشک روی گونه هام ، با سر انگشتای نسترن پاک شد ... دست خاله شونه سمت چپم رو چنگ انداخت ، یه فشار به شونه ام آورد ، یه بوس رو موهام زد : « خیلی اذیت شدی امروز ؟ »
وقت خوبی بود ... باید میپرسیدم : « نه خاله ، یعنی قرار بود اذیت بشم ، اما یه ناجی از راه رسید ، دستمو گرفت و از سقوط آزاد درم آورد » بعد بی مقدمه تو چشای خاله زل زدم تا تاثیر حرفم رو از حالت نگاهش بفهمم : « خاله تو آقای شایسته رو از کجا میشناسی ؟ » خاله تکونی خورد چشماش برقی زد : « من چرا باید بشناسمش ؟ » « مطمئنی نمیشناسیش ؟ » « آره ... حتی یه بار هم ندیدمش ... چطور ؟ » « هیچی آخه ... از همه چیم خبر داره ... تموم داستانم رو نخونده حفظه ... خونه شما رو هم بلد بود ... حتی میدونست که من خونه شمام و حتی بیشتر از اون آدرس خونتون رو بلد بود ... » « خوب معلومه ، حتما از نوید پرسیده » « نه خاله ، اولا نوید از این اخلاقای خاله زنکی نداره که به هر کی برسه ، زندگی منو بندازه رو دایره ... در ضمن اون یه چیزایی میدونه که نوید هم نمیدونه ... شما مطمئنی نمیشناسیش ؟ » « آره خاله ، بیخود شکت به من نره که نشستم خاله زنک بازی درآوردم و زندگی تو رو برای این و اون یه کلاغ چل کلاغ کردم ... این کارای خاله زنکی تو تخصص مامانته ... من خانوم تر از این حرفام ... زیادم فکرتو درگیر نکن ... اگه خودش بخواد ، بالاخره یه روزی میفهمی ... » « اگه خودش بخواد » و این واژه رو دو سه بار زیر لب زمزمه کردم ... فکرم رو منسجم کردم ، حرفم رو تو دهنم مزه مزه کردم : « خاله ... امروز توپ حاجی مقدم خیلی پر بود ... بعدشم که شکار شد ... نمیدونی چقدر عصبی بود ... فکر کنم خونه به خونه دنبالم باشه ... اینجا زنگ نزد ؟ » خاله اخمی کرد ، دهنشو جمع کرد و باز کرد ... با زبون لبشو تر کرد ... از خودم بدتر ، حرفو تو دهنش مزه مزه کرد و با احتیاط گفت : « چرا ، اتفاقا اینجا هم زنگ زد » قیافه متعجبی به خودم گرفتم و تو صورتش خیره شدم « خوب ؟! » « هیچی زر اضافه زد ... هارت و پورت کرد ... فکر کرد منم این و اونم که از قپیاش دردم بیاد و جام کنم ... همچین به لجن کشیدمش که دیگه شماره خونه ما رو از حافظه اش به کل پاک کنه ... » بعدم بیخیال خندید ... : « خودتو از اخلاقای عتیقه این سگ پدر حرصی نکن . هیچ گهی نمیتونه بخوره ... » « خاله تو نمیشناسیش . از من که گذشت ... دست و دل من ، فقط و فقط برای این دوتا دختر میلرزه ... زبونم لال یه مو از سرشون کم شه ، هم خودمو میکشم ، هم اون مرتیکه بی همه چیزو ، هم این تخم به قول خودش حرومی ... »
خاله لب گزید ... نسترن سرشو پایین انداخت ... تو شیکمم ، نبضی کوبید ... پوست شیکمم کش اومد ، خاله یه لیوان آب گذاشت جلوم : « این حرفا رو نزن خاله ، خدا قهرش میاد ... شاید اون از خدا بیخبر نشناخته به تو بهتون بچسبونه ، من که دست پرورده خودم رو میشناسم ... فکر نکن این مامان بیخیال دموکرات تو بوده که زحمتت رو کشیده و خانوم بزرگت کرده ... منم کم زحمت برات نکشیدم ... قبل از اینکه اون بابای گور به گور شدت از رشادتهای دفاع مقدسش پر غرور برگرده ... تموم زحمت تر خشک کردنت ، گردن منه گردن شکسته بود ... با هر لقمه ای به دهنت گذاشتم ، یه خانمی یادت دادم . بچگیای نسترنو که یادته ... کپه بچگیای خودته ، شیطون ولی مغرور ... دخترای من دست از پا خطا نمیکنن . حساب تو از مامانت جداست ... از اون داداشای لندهور از مخ معیوبتم جداست . اونا دست پخت شاهینن ... دست پخت من تو ... همینه که حرصیش میکنه » « خاله عصری میای بریم آزمایشگاه ؟ » خاله پر استفهام نگام کرد : « آزمایش چی ؟ مگه امروز نرفته بودی ؟ » شاخکام تیز شد : « شما از کجا میدونی ؟ » اهمی کرد : « مامانت گفت . دلم شورت رو میزد ، این مرتیکه بی همه چیزم که زنگ زد ، زنگ زدم به مامانت ، اون گفت نگران نباشم رفتی آزمایش بدی »
رنگم پرید ... مامان از کجا میدونست ؟ حاجی مقدم ؟ اون بوده که به مامان خبر داده ؟ نکنه تعقیبم کرده ؟ نکنه نتیجه آزمایشا رو عوض کنه ؟ ... خاله تو صورتم خیره شد ... نگرانی رو از نگاهم خوند ... لبخندی دلگرم کننده زد : « بیخود خیالات برت نداره ... نمیخواد خودت رو الکی نگران کنی ... حالا آزمایش چی هست ؟ » « هیچی ، یه سری آزمایش قبل نمونه برداری باید بدم ... اونم که پس فردا باید انجام بدم ، میای بام ؟ » « آره عزیز دلم ... مگه میشه تنها بفرستمت ؟ » دلم قرص شد ، از ماما بهم نزدیک تر بود ... خاله کجا ، مامای بزدل من کجا ... خاله که منو نزاییده ، اینقدر خوب منو میشناسه ، ماما چطور منو نتونست بشناسه ؟

ذهنم به شدت درگیر نمونه گیری بود . با اینکه حاجی شایسته تا اونجا که تونسته بود ته دلم رو قرص کرده بود ، با اینکه خاله تا تونسته بودی ، از حاجی مقدم ، مجسمه پوشالی ساخته بود ... ولی دلشوره های من پایانی نداشت ...
حاجی شایسته امروز تا تونست خجالتم داد ... از صبح که رسیدم سر کار ، خبری از وسایلم توی اتاق امور مالی و اداری نبود ... کیف رو کول ، وسط سالن ایستاده بودم و نمیدونستم تکلیفم چیه ... آقا حسین بیرون رفته بود ... حاجی نبود که ازش سوال کنم . سردرگم و گنگ ، ناخن به دندون گرفتم ... شمس خبری از تغییر و تحولات نداشت ... خانم حمیدی لبخند به لب داشت ... : « خانوم حمیدی ... پس من کجا بشینم ؟ میز من کو ؟ ... » « والا من خبر ندارم ... تا دیروز ساعت 4 که من اینجا بودم سر جاش بود ... بعد از اونو دیگه نمیدونم ... » « ای بابا ... تا کی من بلاتکلیف باشم ؟ کلی کار داشتم ... باید یه عالمه لیست پرینت کنم . بیمه ... دارایی ... آخر ماهه ، من فردا نیستم ، میترسم کارم بمونه » غرغرم تمومی نداشت ... در سالن پشت سرم باز شد چرخیدم به عقب ... تند گفتم : « حاجی ... » آب دهنم پرید تو گلوم ، به زور جلو سرفه ام رو گرفتم ... نگاه تند و پر تنفری تو صورتم انداخت . سردم شد ... از سر راهش رفتم کنار ، نشستم رو صندلیهای کنار میز خانوم حمیدی ... همونطور که چپ چپ نگام میکرد ، راهشو گرفت و طبق معمول بی سلام علیک پرید تو اتاقش و درو بست ... نفس حبس شده ام رو پر صدا دادم بیرون که خنده کشدار خانوم حمیدی رو به دنبال داشت . تو نگاهش یه جور تنفر موج میزد ... این کیلو کیلو تنفر ، از کجا اومده ، نمیدونم ...
آقا حسین با نایلونی از خرید از در سالن اومد تو ، سلامم رو گرم جواب داد ... : « آقا حسین ، شما نمیدونی من کجا باید بشینم ؟ میز من کوش ؟ ... » « نه والا خانوم ... صبح که من اومدم ، همینجوری بود ... از مهندس پرسیدی ؟ شاید اون بدونه ... » هیشکی هم نه ، این کندوی عسل ؟ عمرا ... مگه از جونم سیر شده باشم ... « نه ممنون ، صبر میکنم خود حاجی بیاد » دوباره غرق بلاتکلیفی شدم . از سر بیکاری بلند شدم و هرچی پوستر رو در و دیوار بود خوندم ... دوباره برگشتم بشینم سر جام ... آقا حسین سینی به دست ، فنجون قهوه صبح مهندس رو میبرد به اتاق ... باز شدن در اتاق ، همزمان شد با برگشتن من به سمت صندلیها ... دوباره نشستم سرجام ... از شانس من گفته ، همین امروز حاجی باید دیر میومد ... اکثر روزا ، حاجی تا ساعت ده نمیومد ... میدونستم که جلسات صبحگاهی با مدیران پروژه ها داره ... سرزدنش به سایت ، بیشتر تو ظهر بود یا روزای تعطیلی و بعد از ظهر ها ... ولی صبح ها ... صدای خشن و پر نفرت مهندس تنمو به لرز انداخت ... حسین ... حسین ... در باز شد ... دوباره نگاهی به من انداخت ... آقا حسین با شتاب از در آبدار خونه خودش رو رسوند به وسط سالن : « بله مهندس » « اینجا مگه میدون تره باره ؟ ... تو سالن شوی لباسه ؟ ... چرا کارمندا سرجاشون نیستن ؟ مگه هزار بار نگفتم خوش ندارم کسی تو سالن رژه بره ؟ » بغضم گرفت ... ها که حاجی خوب بود ... ولی این پسر حاجی از اون نچسبای روزگار بود ... بغضم رو فرو خوردم ، سعی کردم لرزش صدام رو ببرم ، اخمی رو پیشونی نشوندم ، صاف بلند شدم ... به این یکی اجازه نمیدم له ام کنه ... احساس سوسک بودن زیر پای این یکی دیگه خیلی زیادیم میکنه ... خشمی شدم ، موقعیتم رو نادیده گرفتم ، کیفم رو با خشونت پرت کردم رو صندلی کناریم و دو قدم برداشتم جلو ... عکس العملم رو از نگام خوند ... در رو محکم تو صورتم کوبید ... در بسته شد ولی ... درون من قوی تر از قبل ، میل به سرکشی داشت ... عصیان ... با دو قدم دیگه خودم رو به در اتاق لعنتیش رسوندم ... خانوم حمیدی پر ترس بلند شد ... « خانوم افرا ! » گوشام کر شد و هشدارش رو نشنیده گرفت ، در رو با شدت باز کردم ، در تو چارچوب تکون خورد و محکم خورد تو دیوار : « با من بودی ؟! »
متعجب از این همه شهامت و دریدگی من ، سر بلند کرد . تند و بیوقفه ، ردی از خشونت ، جای تعجب توی صورتش رو گرفت : « با اجازه کی پا گذاشتی تو اتاق من ؟ » « با اجازه همون که به تو اجازه داد پا بذاری رو دمب من ... فکر نکن از قیافه خشنت با اون پوزخند پر تمسخر میترسم و میشینم سر جام ، از مادر زاده نشده کسی که پا رو دم من بذاره و صاف و بیخطر رد شه ... حواستو جمع کن ... » پرید تو حرفم ، پر تهدید ، انگشت به سمتم گرفت و با صدایی به مراتب بالا تر از من داد زد : « نه ، تو حواست رو جمع کن ... اگه با چارتا چخان و اشک تمساح ، قاپ حاجی رو دزدیدی و به پشتوانه همون شاخ و شونه میکشی و بزن بهادر شدی ، بهتره بدونی اینجا چاله میدون نیست ... منم بنده زر خرید تو نیستم » « نه که من هستم ... » « تو اینجا هیچی نیستی جز یه مواجب بگیر ... یادت نره ، مدیر عامل این خراب شده که تو عین طویله درشو باز میکنی ، منم » پوزخندی زدم : « آره بایدم مدیر عامل طویله باشی ... واسه همینه بی سلام علیک سرتو میندازی پایین میای و میری ... »
ابروهای پیوندیش گره کور خورد ، پره های بینیش باز و بسته شد ، از جاش بلند شد ... ترسیدم ولی ... وقت ترس نبود . آب که از سر گذشت چه یه وجب چه صد وجب . استوار و پا برجا سرجام ایستادم . افرای افرا ... حسی مرده از زیر پوست تنم ، توی رگ و پی ام جریان پیدا کرد ... حس شراره بودن ... با دو قدم خودش رو به من رسوند : « تو با چه جراتی به من گفتی گاو ؟ ... » ادامه حرفش تو دهنش ماسید ... یه لحظه خوشبینانه فکر کردم ابهتم سوسکش کرده . صدایی از پشت سرم بلند شد : « اینجا چه خبره ؟ » صدا صدای حاجی شایسته بود ... دلم قرص شد ولی نه خیلی ... حاجی باباش بود ... پشت من که درنمیاد .
بی صدا سرم رو پایین انداختم و از اتاق لعنتیش بیرون اومدم ... لعنتی ... لعنتی ... به کی یا به چی باید میگفتم لعنتی ؟ مهندس پر روی بی چاک و دهن ؟ حاجی مقدم ؟ رضای بیغیرت ؟ بابام ؟ کی ... اشک رو از خونه چشمام دور کردم ... الان نه ... الان وقتش نبود ، بعدا سر فرصت ، بعد که رفتم خونه ، تو اتاق نسرین و نسترن ... اونوقت خوب بود ... حاجی بی هیچ حرفی در اتاق مهندس رو با خشونتی مخفی بهم کوبید ... از جلو من رد شد بدون اینکه نگاهی بهم بندازه ... سرشو پایین انداخت و بی هیچ حرفی از در اتاقش داخل شد ... بازم بلاتکلیف وسط سالن ایستادم . دیگه دندم به اندازه کافی پهن شده بود که جیزم نشه ... به دقیقه نشد که تلفن رو میز خانوم حمیدی به صدا در اومد ... خانوم حمیدی تند و شتاب زده ، تلفن رو جواب داد و با عجله از پشت میز بیرون اومد و پرید تو اتاق حاجی ... بعد از اون دم اتاق مالی و اداری و بعد دوش به دوش شمس از در اتاق حاجی داخل شدن . در پشت سرشون بسته شد ... صدایی از میون در بسته شنیده نمیشد ... ناخون شصتم سایده شد . با خشونت از دهنم درش آوردم . مثلا اگه به گوشتم میرسید ، صدایی از این در بسته به گوش میرسید ؟ یا فک مهندس پایین میومد ؟ یا حاجی بازم حامی من میشد و پشتم درمیومد ؟

خودم و تقدیرم رو به دست ثانیه هایی که کند و بی شتاب در حال گذر بودن سپردم ... دقایقی کشدار گذشت ... پنج ، ده یا سی نمیدونم ... خانم حمیدی از اتاق خارج شد ، پشت سر اون شمس ... بعد از اون صدای خانم حمیدی توی گوشم : خانم افرا حاج آقا شایسته منتظر شما هستن ...
تند و پر شتاب از جا بلند شدم ... با کمی استرس ، دستهای پر عرقم رو با گوشه مانتوی مشکی رنگم پاک کردم ... نفس عمیقی کشیدم و با تقه ی آرومی به در اتاق حاجی سربزیر و پر احساس از حس گناه ، وارد شدم ... تازه یادم اومد که اصلا به حاجی
سلام هم نکردم ... خجالت زده و شرمنده سلامی دادم و به تعارف حاجی ، جایی همون نزدیکی های در اتاق ، صندلی رو بیرون کشیدم که با صدای حاجی ، به خودم اومدم : « اونجا خیلی دوری خانوم ... شراره افرا ... بیا نزدیکتر ... » ترس بدی به دلم نشست ... نه از نزدیک نشستن به حاجی و دور بودن از راه فرار ، که از لفظ سرد حاجی ... چشمام رو با ترس و حسرت بالا کشیدم . ترس و حسرت خالی شدن پشتم ... شراره افرا ... یعنی خیلی از حاجی دورم ، حتی اگه به جای صندلی کنارش ، سینه به سینه اش بایستم ، بازم دورم . سعی کردم تا حدودی ترس رو از خودم بِکَنم و افکارم رو جمع و جور کنم سینه ای صاف کردم و چند قدمی طول اتاق رو طی کردم و چهارتا صندلی دیگه هم رد کردم تا رسیدم به آخرین صندلی . صندلی رو جلو کشیدم و نشستم ... قبل از اینکه توسط حاجی محکوم بشم ، سعی کردم غرورم رو حفظ کنم و خودم به گناه نکرده ام اعتراف کنم . سینه ام رو از توی گلو صاف کردم و سعی کردم هر حس حقارت باری چون لرزش صدا ، بغض یا هر چه مثل اون رو از لوله منتهی به کیسه های هوایی دو طرف ریه هام دور کنم . قبل از هر حرفی سعی کردم به خاطر بسپارم که الان این حاجی نه حاجیه نه حاجی بابا شایسته ، بلکه تنها و تنها آقای شایسته ست : « آقای شایسته ... من معذرت میخوام اگه جو دفتر رو متشنج کردم و حرمت مهندس رو نگه نداشتم و ... »
حاجی تو حرفم پرید : « شیشششششش ... لازم به توضیح نیست ... من دقیقا میدونم که اینجا چه اتفاقی افتاده و کی مقصره و کی مقصر نیست ... از اینکه خواستم بیای توی اتاقم ، از اینکه خواستم نزدیکتر بشینی ... نمیخوام مهندس بیش از پیش روی این طرز رفتارم با تو حساس تر بشه ... حق داری سردرگم باشی ... مهندس اخلاق خاصی داره ... میدونم شناختی روی اخلاق اون نداری ... به من ربطی نداره که در مقابل گستاخیهای ذاتی اون ، تو بخوای ساکت بمونی یا مقابله به مثل کنی ... من فقط نگران خود توام ... میدونی که شرایط حساسی داری ... جو متشنج برای خودت خوب نیست و تموم این جو امروز حاصل شده ، بر میگرده به من ... مقصر اصلی این برخورد من هستم ... باید از قبل تو رو در جریان قرار میدادم . راستش من صلاح نمیدونم ، یه زن با شرایط خاص تو ، توی یه اتاق با دو مرد همکار باشه ... امیدوارم مسئولیت پذیری من رو با منت یا حسی مشابه جسارت ، یکی ندونی ... بگذریم ... اول از همه ازت خواهش دارم که تا زمانیکه توی این شرایط هستی ، خودت رو توی موقعیتهای مشابه قرار ندی ... دوم اینکه ... این کلید ... » و همزمان تک کلیدی توی یه جا سویچی رو به طرفم دراز کرد که منم ناخوداگاه دست دراز کردم و دستم رو روی کلید گذاشتم و قبل از اینکه کلید از دست حاجی به دست من منتقل بشه ، صدای حاجی رو شنیدم که گفت : « مربوط به اتاق سرپرست کارگاهه ... اون اتاق رو من دیروز با کمک مهندس جابجا کردم ... تو وقت بعدازظهر که بچه ها توی دفتر نبودن ... نمیخوام وقتی کمرت از نشستن پشت میز تیر میکشه ، خجالت بکشی جلوی دوتا مرد ، دست روی کمر بذاری ... یا گاهی که پاهات متورم میشه ... خجالت بکشی که جلوی کسی پاهات رو از حصار کفش خارج کنی ... همه اون چه که مورد نیاز تو بود و مربوط به حوزه کاری تو بود رو منتقل کردم به اون اتاق ... دیگه هم نیازی نیست که برای برداشتن پرونده ، خطر ورود به اون بایگانی تنگ و تاریک رو به جون بخری ... »
از اینهمه توجه و نکته سنجی ، حیرت کردم و بازم حس کردم کوهی که پشت سرمه ، خیلی محکمتر از یه کوه عادیه ... خجالت زده لب به تشکر باز کردم که حاجی مهلتم نداد : « تشکر لازم نیست دخترم ... بگذریم ... آزمایشها رو انجام دادی ؟ » « بله حاج آقا ... امروز بعدازظهر آماده میشه ... » « خوبه ... فردا بیا همینجا تا از اینجا با هم بریم ... نگران هیچی هم نباش ... من دلم روشنه ... »
آرامشی خاص ، قلبم رو از چنگ همه احساسهای بد درآورد ... دستی روی شکم صافم کشیدم ، همونجا که نبضی تپنده زیر پوست کشیده اش ، دو تقه زد ... هر چند از الان میدونم ، این حسن نیت و توجهات حاجی ، علاوه بر آرامش ، طوفانی از حسادت ها و بخل پسر حاجی رو هم به دنبال داره ... ترسی موهوم از اون قیافه پر اخم به دلم خط میندازه ... میدونم این تنشها همچنان در آینده ، شاید شدیدتر از امروز ، ادامه پیدا میکنه .

در جواب این همه لطف حاجی ، نمیدونستم چه واژه ای رو بکار ببرم فقط ، شرمنده و سر به زیر ، کلید رو توی مشت فشردم ... از جا بلند شدم ، زیر چشم قیافه پر از آرامش و محکم حاجی رو از نظر گذروندم و گفتم : « ممنونم حاجی ... بابا ... شایسته ... »
من نمیدونم ، واقعا این حسادته ؟ یا چیزی بالاتر از اون ... اینکه ندونی و قضاوت ناعادلانه داشته باشی ، محکوم کنی ، خرد کنی ... صدا رو سر بندازی و هوار هوار کنی ، یه چیزه ... و اینکه بدونی و درجریان باشی و بجای کمک ، چوب لای چرخ بذاری ، یه چیز دیگه ... نمیتونست یه کلام بگه اتاقت تعویض شده ؟ به من نه ، حداقل به آقا حسین میگفت که من سردرگم نمونم و عین سگ پا سوخته سالن رو از این طرف به اون طرف گز کنم ...
قصد و نیتش برام تو هاله ای از گرد و غبار مونده ... نمیتونم درک کنم ... از حرفای حاجی اینجور برداشت میکنم که به من حسادت داره ... به چی من باید حسادت داشته باشه ؟ هر چه فکر میکنم ، جایی برای حسادت ، بجز اینکه من یه زن درمانده و باردار با شرایطی استثنایی و پر از ریشه های سرطانی مایوس کننده هستم ، چیز دیگه ای که منو از بقیه کارمندا مستثنا کنه ندارم ... آیا میشه یه مرد به شرایط یه زن که ناشی از بی آبرویی اونه حسادت کنه ؟ آیا میشه یه مرد به شرایط یه زن که ناشی از بی کسی و درموندگی اونه حسادت کنه ؟ آیا میشه یه مرد به شرایط یه زن که ناشی از بارداری اونه حسادت کنه ؟ ... ای کاش میتونستم آرزو کنم که خودم و موقعیتم و شرایطم رو با اون و موقعیتش و شرایطش طاق بزنم ... واقعا خنده داره ... فکر کن ! یه درصد ...
از اتاق حاجی که بیرون زدم ، چشم تو نگاه خیره خانم حمیدی انداختم ... خانوم حمیدی ، خوب که قیافه منو زیر ذره بین قرار داد و خیالش از نبودن اثری از خبر بد تو صورتم راحت شد ، لبخندی زد و خیلی خلاصه به زمزمه و لب زنی گفت : « حاجی ... از منو آقای شمس همه چی و پرسید ... ما هم هر چی بینتون گذشته بود ، بی کم و کاست گفتیم ... حاجی که حرف بدی بهت نزد ؟ ها ؟ ... » لبخندی زدم و خیالش رو راحت کردم : « حاجی خوب تر از اونه که حق و ناحق کنه ... » خیلی ممنونش بودم از اینکه اونی نیست که من فکر میکردم ... هرچند همیشه چوب قضاوتهای عجولانه ام رو خوردم و بازم میخورم ... بهرحال ، اگه حمیدی اونی بود که من فکر میکردم ، الان بهترین فرصت بود برای ضربه زدن به من ...
کلید اتاقی که قبلا متعلق به سرپرست کارگاه بود و حالا تو دستای من قرار داشت ، در مشت دست راستم فشردم ... با چند قدم سبک و رها ، خودم رو به در اتاق رسوندم ، در اتاق که باز شد ، نگاهم چرخید دور تا دور اتاقی که روزی برای بار اول با دلهره ای نفس گیر پا توی اون گذاشته بودم ... جزء به جزء اتاق تغییر کرده بود ... البته بجز دیوارهای پوشیده از پی وی سی های کرم رنگ ... میزم ، دیوار به دیوار اتاق مهندس ، توی کنج قرار داشت ... دقیقا روبروی در ورودی ... ولی کنج مقابل اون ، جایی که دور از دیدرس ورودی اتاق بود ، کاناپه ای دو نفره به رنگ قهوه ای سوخته و ابرو بادهایی از طیف کرم قهوه ای ، که قبلا اصلا توی شرکت ندیده بودمش ، توی هیچ کدوم از اتاقا ... البته بجز اتاق مهندس که یه بار و فقط همین امروز پا به داخل اون گذاشته بودم ... بعید هم نیست حاجی ، کاناپه این پسره رو آورده باشه تو اتاق و تموم حرص پایان ناپذیرش ، فقط سر همین کاناپهه باشه ... شاید !
روی کاناپه که مینشستی ، چشم اندازت همون دیوار چسبیده به اتاق مهندس بود که با تابلویی آرامش بخش مزین شده بود ... طرحی از یه آبی بیکران با تکه های پراکنده ی ابرهای سفید ... پایین تر ، دریایی بی موج و آرام ... تو جایی از بینهایت لب به لب آسمون داده بود ... و قایقی کوچیک ، شناور روی آبهای آبی آرام ... بی تنش ، بی هیاهو ... خالی از رنگهای دلهره آور ... جایی روی دیوار بالای کاناپه ، ساعتی پاندول دار به رنگ قهوه ای ساعت 11 صبح رو نشون میداد ... تند و سریع خودم رو پشت مانیتور پونزده اینچ قدیمی آقای حاتمی کشوندم و سیستم زوار دررفته اش رو روشن کردم ... اگه رو داشتم و خجالت نمیکشیدم ، به حاجی میگفتم برای منم یه سیستم ، مثل سیستم خودش یا خانم حمیدی بگیره ... ولی خوب ، اکثر برنامه های من تحت داس بود ... اینم که سیستم پر و پیمون نمیخواست با همون فکستنی هم راه میفتاد . خوشبختانه یه چند واحد مبانی و داس و این چیزا رو تو داشنگاه پاس کرده بودم که از پس کارهای ساده کامپیوتری بر بیام ... ولی خوب برای راه افتادن بیشتر هنوز هم احتیاج به تلاش و ممارست بیشتر داشتم ... قفل مربوط به نرم افزار هلو رو که بجای روی سیستم ، روی میز بود ، دوباره به درگاهش وصل کردم ... این اولین باری بود که باید لیستهای مربوط به بیمه و دارایی رو تنظیم میکردم ... کار سختی نبود ... حداقل برای من که ریاضی خوب بلد بودم آسون بود ... یه فرمول و چند تا جمع و ضرب و منها و تقسیم ... و تکرار اون برای چند تا اسم ... سخت و بی وقفه مشغول به کار شدم ...
دقایق ، به ساعتها تبدیل شد و من بالاخره از پسش بر اومدم ... طبق کارتهای ایاب و ذهاب کارکنان ، چه توی سایت و چه توی دفتر ، حقوق و دستمزدها رو محاسبه کردم نسخه های مربوط به هر کدوم رو طبق راهنماییهای آقای حاتمی تنظیم کردم ... اطلاعات از قبل توی سیستم وارد شده بود و کار وارد کردن داده ها اونقدر سخت نبود ... کار که تموم شد ، نوبت پرینت رسید ... تازه یادم اومد که پرینتر توی این اتاق نداریم ... یادم اومد اون روز اول هم آقای حاتمی ، دستور پرینت رو به پرینتر اتاق مهندس داده بود ... توی اتاق مالی و اداری دستور پرینتها به پرینتر کنار دست آقای حسام بود ... خوشبختانه چون کار آقای حسام ، اکثرا خارج از دفتر بود و گاهی اصلا و گاهی هم روزی یکی دو ساعت میومد شرکت ، اونجا مشکلی نداشتم ... آقای حسام تا تو دفتر هم بود ، بیشتر اوقاتش رو توی اتاق مهندس میگذروند ... اما الان ، الان من بودم و یه سیستم بدون پرینتر که حتما باید دستور پرینت رو روی سیستم مهندس میفرستادم ... یعنی از این به بعد ، برای هر بار پرینت گرفتن ، باید قیافه اخم کرده و ابروهای پیچیده این پسر حاجی رو تحمل میکردم ؟ بدون تنش ؟ بعیده ...
بهتره اول بسراغ خانم حمیدی برم و از اون کسب تکلیف کنم ... به دنبال این فکر ، کمر تیر کشیده ام رو صاف کردم و دو طرف کمرم رو از پهلو ها ، با کف دو دست به آرومی ماساژ دادم ... خدا رو شکر کردم که حاجی مراعات حالم رو کرده ... دستش درد نکنه ، خدا از بزرگی کمش نکنه ... از جام بلند شدم و اتاق رو ترک کردم ... روبروی خانم حمیدی ایستادم ... دلهره داشتم که در اتاق مهندس باز بشه و بازم بهونه ای برای کوبوندن من پیدا کنه ... پس تند و سریع از خانم حمیدی پرسیدم : « خانم حمیدی ... من لیستامو کجا میتونم پرینت کنم ؟ میشه بندازم رو دیسکت یا فلش بیارم اینجا پرینت کنم ؟ » « نه عزیزم ... انتقال فایل از روی یه کامپیوتر به کامپیوتر دیگه به هر دلیلی که باشه ، خلاف قوانینه شرکته ... این دستور اکید مهندس و تایید اون توسط حاجیه ... » « آخه چرا ؟ خو من پرینتر ندارم ... نمیشه که برای هر پرینتی مزاحم اینو اون بشم ... » « خوب این تصمیم من نیست ... مهندس میگه فایلهایی که روی سیستمها هست برای سیستمهای دیگه محرمانه ست ... تموم این سیستمها ، به سیستمهای مهندس و حاجی وصل هستن ولی به سیستمهای بقیه کارکنا وصل نیستن ... شما میتونی بری فایلهاتو از سیستم مهندس پرینت کنی ... »
تیرم به سنگ خورد ... ناچارم برم و ریسک کنم و احیانا کنتاکت کنم ، تا دو تا فایل پرینت بشه ... ای کاش حاجی به جای اتاق سوا ، یه پرینتر سوا بهم میداد ... فکر میکنم اون بیشتر مایه آسایش من بود تا اتاق راحتی که برام درست کرده بود ...
بهرحال دست دست کردن فایده ای جز اتلاف وقت نداشت ... گیج و منگ ... درخود فرو رفته از دلهره عکس العمل احتمالی مهندس ، به در اتاقش نزدیک شدم ... پشت در نفسی تازه کردم ... دو سه تقه آروم به در اتاق زدم ... صدایی از اتاق به بیرون درز نکرد ... خوابه ؟ یه نفس عمیق دیگه و پیچوندن دستگیره در به طرف پایین و هل دادن اون به داخل و باز شدن در اتاق مهندس ... به همین راحتی خودم رو انداختم توی دهن گرگ ... مهندس سر روی دسته ای کاغذ خم کرده بود ... با شنیدن صدای باز شدن در اتاق ، سر از روی برگه ها برداشت ... با دیدن من در آستانه در پوفی کشید ... اخمی غلیظتر از قبل رو پیشونی نشوند ... گره ای کور بین دو ابروی بهم پیوسته اش انداخت ... دست بین موهاش برد و لختی موهاشو به بالا فرستاد که اونا هم حرف گوش نکن ، دوباره به پایین و روی پیشونیش راه باز کردن : « چیه ؟ » چه گند اخلاق : « ببخشید مهندس ... میشه دستور پرینت بفرستم روی سیستم شما ؟ » « پرینت چی ؟ » « لیستهای حقوق و بیمه و دارایی » « حاجی میخواد حقوق بده ؟ » « نمیدونم ولی طبق برنامه زمانبدی آقای حاتمی باید لیست رو آماده میکردم ... میشه ؟ » « نه » « نه ؟! » « نه تا وقتی که بی اجازه من سرتو میندازی پایین و تشریف میاری داخل ... بعد از نهار ... در میزنی ، اگه جواب دادم ... اونوقت » چه کاریه ؟ خوب همین الان یه دستور میدادم ، یه پرینت میگرفتم و میرفتم پی کارم ...
سرمو پایین انداختم و از در اتاق بیرون زدم ... پا که تو چارچوب در گذاشتم ، صداش سر جام میخم کرد : « در رو میبندی چه وقتی میخوای بیای تو و چه وقتی میخوای بزنی بیرون ... این در اصلا نباید باز بمونه ... مفهومه ؟ » « بله مهندس ... یادم میمونه » « خوبه ... بهتره هر چی من بهت میگم ... تو همون تذکر اول یادت بمونه ... »
در رو پشت سرم بستم و از اتاقش با اون جو سنگین و خفه بیرون زدم ... اه چه گنده ... اخلاق مسترابی که میگن مال همینه ... جای نسترن خالی ...

به قول نسترن : « یه بُن سُکُری بیاریش که نفهمه از کجا خورده » ( بن سکری اصلاحیه به معنای پس گردنی خودمون ) یاد نسترن و حالت صورتش توی همچین مواقعی ، خنده ای پر صدا رو به لبام نشوند که تعجب شدید خانم حمیدی رو هم پشت بندش داشت ... نسترن یه دوستی داره توی دانشگاه که این اصلاح رو روی زبونش انداخته هر موقع با یه آدم زبون نفهم و حرص در آر روبرو میشه اینو میگه و هر موقع هم با یه آدم احمق طرف میشه ، میگه : یه سُکُر مچی ( تو سری با پشت دست ) بیاریش که بازم نفهمه از کجا میخورش » واقعا هم این مهندس پر مدعا هر دوتاش رو باهم باید نوش جون میکرد ...
یه نیم ساعتی از نهار گذشته بود که خودم رو قانع کردم برم بالاخره اجازه پرینت رو از ازش بگیرم ... از اتاق که زدم بیرون ، پشت در مکثی کردم و قبل از اینکه تقه ای به در بزنم ، صدای پچ پچ کم جون و زمزمه وار دو نفر از پشت در به گوشم رسید ... برگشتم از خانوم حمیدی کسب تکلیف کنم که همون موقع بین پچ پچ موهوم توی اتاق ، اسم خودم رو شنیدم ... حاجی تو اتاق داشت با مهندس حرف میزد ... بهتر بود برمیگشتم ، ولی نگاهم که به قیافه منتظر خانوم حمیدی و کنجکاویش افتاد ، پشیمون شدم و با عزمی راسخ سه تقه آروم به در اتاق زدم ... از توی اتاق صدای بلند و کشیده مهندس بلند شد : « بلههههه ؟ » « مهندس معذرت میخوام میشه بیام تو ؟ » جوابی از لای در بیرون نیومد ولی ... به ثانیه نکشید که در توی چارچوب چرخید و حاجی از اتاق مهندس زد بیرون و متعاقب اون صدای حاجی : « بفرما تو به کارت برس ... خانم افرا » نمیخواستم تا خودش بگفته بیا تو ، بی سوال و جواب سر بندازم پایین و برم تو ... منتظر اجازه اش موندم که حاجی به زبون در اومد :« چرا معطلین ؟ بفرمایین ... » بازم مردد بودم ، حوصله خاله زنک بازی و شکایت و شکایت کشی ، اونم بعد از دعوای سر صبح رو نداشتم ... بالاخره صداش دراومد : « بیا تو افرا » چه زشت ... تا حالا کسی منو اینقدر لخت و پتی صدا نزده بود ... بهرحال از همون دم در پرسیدم : ببخشید مهندس بیکارین دستور پرینت بدم ؟ » خلاصه و غیر مودبانه گفت : « بده » بی ادب ...
عقب گرد کردم و از در جفتی که مال اتاق خودم بود زدم بیرون ... پشت مانیتور نشستم و فایلهای سیو شده رو شیر کردم رو پابلیک امیر سام ... دستور پرینت رو روشون کلیک کردم و نفس حبس شده ام رو دادم بیرون ... دو دقیقه گذشت ، از جا بلند شدم و راه اتاقش رو گرفتم ... چقدر از این کار متنفرم ... دوباره سه تقه آروم ... انتظاری به مراتب بیشتر از بار قبل ... اجازه ی صادر شده ای نه چندان محترمانه ... و ورود به اتاق ... مستقیم بدون اینکه نگاهی ازش بگذرونم ، یه نگاه تند به اتاق انداختم ، پرینتر رو سمت چپش رو میز دیدم ... بالای سر پرینتر ایستادم ... هیچ برگه ی پرینت شده ای روی دستگاه نبود ... برگشتم طرفش ... یه لحظه کپ کرده بودم ، برگه هام چی شد ؟ ...
استفهام آمیز نگاش کردم که جواب داد : « چیه ؟ من باید برگه بذارم تو پرینتر و بشمارم تا بیست که برگه جنابعالی رو از دستگاه بکشم بیرون ؟ فقط خودشیرینی بلدی ؟ یه خورده هم به همون سرعتی که مخ میزنی سرعت عمل کار کردن داشته باش ... » این چی میگفت ؟ آخه من مخ کی رو زدم ؟ اصلا کدوم مغز خر خورده ای میاد بایسته من با این شرایط مخش رو تیلیت کنم ؟ بهتر دیدم جواب گستاخی بیش از اندازه اش رو ندم ... احمق چه دم و دستگاهی هم داشت ... لب تاب ، سیستم اونچنانی ، مانیتور ال سی دی به اون بزرگی ، آهی از حسرت کشیدم و تعدادی برگه تو پرینتر قرار دادم و کارم رو تموم کردم ...
زیر چشمی نگاهی به اون چهره گستاخ اخمو انداختم ... سرش روی برگه ای خم و چنان مشغول بود که گفتم صد در صد داره محاسبات پروژه ای رو حساب کتاب میکنه ... تو یه لحظه چشمام افتاد به برگه های زیر دستش ... اوراق مناقصه مهمی بود که باید تا سه روز دیگه تحویل میشد ... بیخیال تموم برگه زیر دستش رو چلیپا کرده بود ... همه با خودکار فیروزه ای و صورتی و نارنجی ... احمق ...
برگه ها رو از داخل دستگاه خارج کردم ... تشکری زیر لبی رو زبون روندم و راه در اتاق رو پیش گرفتم که صداش دوباره رعشه به جونم انداخت ... آخر از دستش لقوه میگیرم : « کجا ؟ » « خوب کارم تموم شد دیگه ... » « تموم که تموم ... بدون امضاء و اجازه من نمیتونی کاری رو انجام بدی ... بذار اینجا باشه نیم ساعت بعد بیا دنبالش ... » آخرش من میدونم هیچ حرمتی بین من و این دیوونه پابرجا نمیمونه ... هر چی بود و هست ، در آینده نمی مونه ...

صبح زود ، از خونه با سلام و صلوات زدم بیرون ... به شرکت که رسیدم ، حاجی شایسته منتظرم بود ... چه بهتر ... نه هنوز مهندس حسام اومده بود که از قیافه کنجکاوش یه جوریم بشه ، نه اون مهندس کله خر که از همراهی باباش با من ناکجاش به جیز جیز بیفته ...
پشت سر حاجی ، با سری افکنده ، راه پله ها رو دوباره رو به پایین طی کردم ... بیرون ساختمان ، توی پارکینگ ، توی ماشین سفید حاجی شایسته ، در کنار قیافه متفکر اون ، روی صندلی جلو نشستم ... خجالت میکشیدم از اینهمه بی کسی ... خجالت میکشیدم از اینهمه آبرو ریزی ... کاشکی میشد با خاله میرفتم ... نمیشد که با مردی مثل حاجی ، برم ... این دیگه یه ویزیت ساده نبود ... یه عمل بود ... حاجی نیم نگاهی گذرا به قیافه مغموم و در هم فرو رفته ام انداخت ... حتما از اینهمه در خود مچاله شدگیم ، التهابم رو فهمید که سفت و محکم روبرو رو نگاه کرد و هیچ نگفت تا آزمایشگاه پزشکی قانونی ...
با زانوهای لرزون ... مسیر دو روز پیش رو ، از کنار ماشین ، پیاده تا آزمایشگاه ، در کنار حاجی طی کردم ... بازم روی پله ها ، نگاهی مهربون به صورتم انداخت که نمیتونم بگم پدرانه بود یا خیرخواهانه یا چیز دیگه ... من تو تموم عمرم نگاه مهربون پدرانه ای ندیده بودم که این نگاه رو هم مشابه همون بدونم ...
توی سالن انتظار ، راه به طرف صندلیهای اون روز گرفتم ... روی اولین صندلی دم دست نشستم ... نگاه حاجی ، توی سالن بین انبوه مراجعین گشت ... چرخی زد و جایی ثابت موند ... لبخندی به لبش نشست ... با نگاه ، رد لبخند و سمت نگاه حاجی رو دنبال کردم ... به اونچه که رسیدم ، دهنم از تعجب باز موند ... مامان ؟!
ماما هم که متوجه ما شد ، از جا بلند شد ... صاف و مستقیم ، قدم به قدم به حاجی شایسته نزدیک شد ... کار کی میتونه باشه ؟ خاله ؟ قربونش برم که آخرش طاقت نیاورد منو بی کس و تنها بفرسته ... دقیقا از اونروز شوم ، از همون روزی که تصمیم گرفتم یه بار دیگه برای نجات زندگی سگیم برم دفتر حاجی مقدم ... همونروزی که ماما طبق معمول همیشه گیر دفتر و دستک روضه خونی و جلسات خودش بود ... تا الان ندیده بودمش ... چقدر رنگ پریده و لاغر شده بود ... از صندلی کنار من ، بی صدا ، آروم و با طمئنینه رد شد ... به حاجی رسید ... حاجی با لبخندی روی لب چند کلامی باهاش رد و بدل کرد ... ماما مضطرب بود و پردلهره ... روشو محکمتر گرفت ... حاجی با دست اشاره ای به سمت من کرد ... ماما برگشت سمت من ... با سه قدم نه چندان بزرگ ، خودش رو به من رسوند ... دستی روی شونه های لرزون من گذاشت و سفت و دلداری دهنده ، فشارشون داد ... چشمم رو بالا کشیدم تا به چشماش رسید ... خیس بود و پر محبت ... دستم به سمت صورتم رفت و زانوهای لرزونم به بالا کشیده شد ... رد اشکی بی صدا روی صورتم جا خوش کرده بود ... کی اشکم رو صورتم رد انداخته بود ؟ نمیدونم ... چه حسی بود که بازم نبض پر تپش و پر کوبشی از جای برخورد دستای ماما راه گرفت و توی بند بند سلولهای تنم به جریان افتاد ... خودم رو وا دادم به پهنای سینه اش ... بازم من بودم و اون ولاغیر ...
« ماما ... » « شیششششششش اینجا نه ... الان وقتش نیست ... همه چی درست میشه ... صبر کن ... » « دیگه کی ماما ... چرا هیچ راهکاری برام بجز صبر نداری ؟ کی درست میشه ؟ یه عمره شنیدم ... دیگه کی ؟ » ماما انگشت اشاره دست چپش رو فشار داد رو لبام : « ملت کنجکاون ... زل زدن به چشمای گریونت ... حرف و حدیث رو بیشتر از این نکن ... صبر کن ... چیزی که هیچوقت یاد نگرفتی ... نه از من ، نه از روزگار » خواستم بگم آخه چطور ؟ خواستم بگم با کدوم پشتوانه ؟ خواستم بگم اونروزی که زیر دست و پای شهید و حمید و سعید له شدم و بابا آب دهن روم پاشید و از خونه انداختم بیرون ، تو کجا بودی که بازم راه و روش صبر کردن رو بهم نشون بدی ؟ خواستم بگم ... چی میگفتم . سفت و ساکت با عضلاتی منقبض ، منتظر موندم ... حاجی شایسته با چند قدم بهم نزدیک شد ... بالای سرم ... شونه به شونه ماما ایستاد : « نوبت توئه دخترم ... پاشو ... پاشو خانوم ... ایشالا به همین زودی نتیجه صبرت رو میبینی ... زمستون میگذره و روسیاهی به زغاله ... »
افتان و خیزان ... با دستی که کم جون تر از دست خودم زیر بازومو گرفته بود ... با دستای ماما ... کشون کشون خودم رو به اتاق معاینه رسوندم ... ماما کیسه ای رو از زیر چادر بیرون کشید ... یه دست لباس اتاق عمل ... سبز پسته ای خیلی روشن که به سفیدی میزد ، یه جفت دمپایی پلاستیکی صورتی رنگ ... چند تا ملافه از توی کیسه خارج کرد ... به کمکم اومد و بجای دستای بیجونم ، با دستای خودش دونه دونه دکمه های مانتومو باز کرد ... مقنعه ام رو از سرم بیرون کشید و دو دستم رو از حصار آستینهای مانتو آزاد کرد ... با یه حرکت نه چندان شتاب زده ، مانتو و مقنعه ام رو روی کیسه پلاستیکی روی تخت اتاق معاینه انداخت ... دست زیر تاپم برد و گیره لباس زیرم رو از زیر تاپ آزاد کرد ... با یه حرکت تاپ و لباس زیر رو با هم از تنم بیرون کشید ... ناخوداگاه دست جلو بردم و دستام رو چلیپا روی دو سینه ام گذاشتم ... با سرعتی باورنکردنی ، دست جلو آورد و لباس پشت باز رو بهم نزدیک کرد ... با یه حرکت دستای چلیپا شده ام رو از قفل هم باز کردم و چپوندم تو جفت آستینای لباس ... ماما با حرکتی خاص دو بازومو گرفت و با خشونتی مادرانه بدنم رو کشید به آغوشش و دستاش رو از دو طرف برد پشت و دو بند لباس رو محکم کشید به سمت هم و گره داد ... چادر نمازم رو از توی ساک دستیش بیرون کشید و انداخت روی شونه هام ... کلاهی به رنگ لباس رو گذاشت رو سرم ... موهام رو از دور صورت مسخ شدم داد زیر کلاه ... دستش رو دو طرف صورتم گذاشت و با حرکتی تند و پر خشونت کشیدم سمت خودش و منو بین سینه های باز از همش قرار داد ... سرم رو به شونه گذاشت و هق هق خفیف و بی صداش رو به گوشم رسوند ... از صدای هق هق خفه اش ... سه تا آه مقطع و بی فاصله ، از سینه ام بیرون زد ... صدای گریه پر دردم بین سینه های پرکوبشش خفه شد ... غم عالم بغض شد و از کانالی نامرئی از سینه من به سینه ماما و بالعکس راه گرفت ... درد همو نا گفته خوب میدونستیم ... منو بی صدا از خودش جدا کرد ... دستی به صورتش کشید و زیر لب زمزمه ای کرد و به صورتم فوت کرد ... حتما آیت الکرسی بوده ... شایدم وان یکاد ... هر چی بود زمزمه هایی بود که از لحظه اول تولدم ، تو اون شرایط سخت ... تو اون لحظه های بحرانی به گوشم نشسته بود و تا الان ادامه داشت ... از تموم زندگی من ، همه لحظه ها پاک شدن جز همین دو لحظه ... دستی پشت کمرم کشید ... منو به سمت جلو هل داد ... از در اتاقی داخل شدم و ماما پشت در موند ... بی حرف و بی صدا ... آمپولی بهم تزریق شد و تموم بدنم رو سست کرد ... تو هاله ای از ابهام ... توی سبکی سیال لحظه ها غرق بودم ... نمیدونم چقدر گذشت ... چی شد ... چی کردن ... چی از تنم برداشتن ... همه چی بود و نبود ... دنیا بود و نبود ... حس میکردم توی اتاق ، بالای تخت ... جایی توی فضای بالای سرم ... معلقم ... کار تموم شد ... بی حس بودم و ذهنم سبک ... پاهام سنگین بود و مثل کوه بهم فشار میاورد ... کشاله های رونم سفت بود و پر درد ... بدنم با دو دست پر قدرت کش اومد و روی تخت دیگه ای افتادم ... زمان میگذشت و من معلق بودم ... بالاخره تموم شد و با هر جون کندنی بود به خودم اومدم .... دوباره چشمم به اون سرنگ با نیدل خیلی بلندش افتاد ... نمیترسیدم ... ولی معلق بودم ... روی پوست صاف شکمم مور مور میشد ، شاید تاثیر داروی بی حسی بود ... ماما نبود و من تنها ... لباسام هنوز روی همون تخت بود ... به تن کردم ... از اتاق زدم بیرون ... حاجی تنها پشت در ایستاده بود ... سخت و متفکر ... نگاهم رو از صورت حاجی برداشتم و دور سالن انتظار کش دادم ... نبود ... صدای حاجی زمزمه وار تو گوشم نشست : « نگرد ... نیست ... رفت ... » « چرا ؟! چرا رفت ؟ » « موندنش اینجا ، کار تو رو سخت تر میکرد ... باید میرفت ... یه خورده تحمل کن ... تا هفته ای دیگه ، خدا بخواد همه چی تموم میشه ... باید منتظر نمونه های پی سی آرت بمونیم ... نمونه که تکثیر شد برای سه آزمایشگاه متعبر میفرستن ... هیچ نگرانی ای نداره ، با جواب این آزمایش ، دست و پای حاجی مقدم بیش از پیش بسته میشه ... به امید خدا به هفته نکشیده ، راحتت میکنم ... همونطور که خودت میخوای »
چقدر ممنونش بودم ... چقدر حس آرامشی که بهم میبخشید خوب بود ... نگاهی به صورتش انداختم ... مامان کجا رفت ؟ ماما هم حاجی رو میشناخت ؟ مرده بودم برسم خونه و از خاله بپرسم ... حاجی منو دم خونه خاله پیاده کرد ... : « نیازی نیست زیاد به خودت فشار بیاری ... فردا هم اگه تونستی ، نری دانشگاه بهتره ... امتحانات که تموم شده و ترم جدید هم هنوز بی ثباته ... بمون تو خونه و استراحت کن ... هفته آینده که برگردی شرکت ، ایشالا با خبرهای خوبی روبرو بشی »
تعطیلات عید ، موقعیت خوبی بود برای یادگیری نرم افزارهای مورد نیازم ... مثل بچه ای نو پا ، تشنه یادگیری بودم ... قبلا از نوید خواسته بودم ، هر چی سی دی آموزشی سراغ داره برام بیاره ... شب تا صبح ، صبح تا شب ، اینقد سی دی های آموزشی رو زیر و رو کرده بودم و تمرین کرده بودم که دیگه خیلی راحت سر از تموم برنامه های آفیس در میاوردم . نسرین هم یه چند تا جزوه حسابداری ، مال یکی از دوستاش رو برام آورده بود تا مطالعه کنم ... وقت خوبی بود تا یه خورده تو کارم پیشرفت کنم و اینقد دست و پا چلفت بازی در نیارم که راه به راه به این مهندس ادا اصولی ببازم و بهونه دستش بدم و اونم یه پوزخند زشت رو قیافه اش بنشونه و سواد نم کشیده ام رو به چشمم بیاره ...
یک ماه و نیم گذشته مثل برق و باد گذشته بود ... حاجی شایسته به قول خودش عمل کرد ، نمیدونم چطور و به چه زبون طلاقم رو مفت و مسلم از در واقع بهتره بگم حاجی مقدم گرفت ... نه رضا ... رضا همونطور تو بیخردی خودش موند ... تا دنیا دنیاست هم میمونه ... هیچ حسرتی از خط خوردن اسمش توی شناسنامه ام به دلم نیفتاد ... اتفاقات زیادی رو توی این یک و نیم ماه مونده از سال از سر گذروندم ... یه مهر طلاق که نمیدونم کی و چطور روی شناسنامه ام نشست ... مبلغ قابل توجی پول حروم و نجس که با اکراه خودم و حاجی مقدم توی حسابم واریز شد ... هر کاری کردم از پس خاله بر نیومدم که این پول رو قبول نکنم ... حاجی شایسته هم پدرانه نصیحتم کرد : « به دردت میخوره بابا جان ... بیش از اونچه که بهش احتیاج داشتی نخواستم بگیرم ... وگرنه مهرت رو تا قرون آخرش از حلقومشون میکشیدم بیرون ... این حد رو هم برای روی پا ایستادنت کافی بود ... » بهش توپیدم : « ولی حاجی این پول حرومه ... از گلوم پایین نمیره ... » حاجی حرفم رو قطع کرده بود : « حلال حرومش رو تو تعیین نمیکنی ، کار خداست ... فعلا اینو داشته باش ، خدای تو هم بزرگه » دلم نمیخواست پولو قبول کنم ... ولی نمیدونم توی چشمای حاجی شایسته چی بود که ترغیبم کرد با همون اکراه پول رو بگیرم ... یک صدم مهریه ام هم نمیشد ولی ... همین رو هم خدا عالمه حاجی شایسته با چه ترفندی از اون ملعون گرفته ... به قول خودش : « تا فهمید که آزمایشت تو سه جا تست شده و جواب همه هم یکیه ... از ترس یه وارث ناخونده ، هرچی گفتم قبول کرد ... درضمن ، با شکایت نامه ای که وکیلم براش رد کرده بود و یه عالمه پاپوشی که به روش خودش براش دوخته شده بود ، جرات نداشت حرفی رو حرف بیاره ... دیگه بیشتر از این لازم نیست خودت رو آزار بدی ... تو الان آزادی که خیلی راحت راه خودت رو انتخاب کنی ... » « اما چطور حاجی ؟ با وجود این بچه ؟ ... بی نام و نشون ؟ » « فکرت رو خراب نام و نشون این طفل معصوم نکن ... اونم به وقتش درست میشه ... به قول مامانت صبر نداریها ... » « حاجی شما مامان منو میشناختی ؟ » حاجی اخمی رو پیشونی نشونده بود و عضلاتش رو سفت کرده بود : « نه ... نه بیشتر از اونچه تو میشناسیش ... » « خوب از کجا ؟ » » فکرت رو بهتره بجای درگیر کردن به حرفای صد من یه غاز ، مشغول کارت کنی که راه به راه این مهندس فلک زده رو حرصی نکنی و مثل اسفند رو آتیش به جلز و ولز بندازیش که منو متهم کنه از آرمانهام دست کشیدم و رابطه رو به ضابطه ترجیح دادم و بیخیال شایسته سالاری شده ام ... خودت که خوب به اخلاقش آشنا شدی ... اینم یه جورایی مثل خودت ، صبر نداره تا زمانیکه تو شایستگیت رو بهش ثابت کنی ... کم طاقته » واقعا هم کم طاقت بود ... اخلاقش روز به روز افسرده تر و بی اعصاب ترم میکرد ... دیگه کارم ازش به جنون کشیده بود ... خوب شد که این فرصت کوتاه دست اومده بود که لااقل تمدد اعصابی داشته باشم ...
پوست شکمم هنوز کشیده ست ... نبض تپنده ای زیر اون جریان داره که با تموم وجود اظهار موجودیت میکنه ... هر چی که بیشتر ازش چشم پوشی کنم و نا دیده بگیرمش ، بازم این تکونهای محکم و پر زور بهم حالی میکنه که من تنها نیستم و یکی دیگه ام هست ... کسی که سایه ای از وجودش روی زندگیم تا ابد سنگینی میکنه ... ولی شکیمم دیگه صاف نیست ... یه حجم به حجمش اضاف شده و پهلوهام پر شده و سفت ... میدونم که بزرگ شده و چشم رو هم بذارم به تموم دنیا اعلام موجودیت میکنه ... فکر و خیالش لحظه ای ذهنم رو خالی نمیذاره ...
دو روز از طلاقم بیشتر نگذشته بود که یه بار صبح الی الطلوع به محض پا گذاشتنم از خونه به بیرون ، بابا جلوم ظاهر شد ... نفسم تو سینه حبس شد و قلبم از تپش ایستاد ... تا سر حد مرگ ترسیده بودم ... نه از کتک هایی که قبلا هم مزه اش زیر زبونم رفته بود ... از تهمتهای جدید ... از قاضی نرفته حکم گرفتن ... از طرد شدن بیش از این ... از ترسی که برای خانواده خاله به جونم افتاده بود ... آب دهنم خشک شده بود ... مثل راه گم گشته ای تو برهوت بودم ...
لبخندی نادر روی لبهای بابام بود که بر خلاف تموم افکارم درمورد اون ، تصنعی و از روی ریا نبود ... گرم و صمیمانه و بی شیله پیله ، دقیقا مثل لبخندهای حاجی شایسته ... بابا با قدمهایی لرزون که نمیدونم واقعا لرزون بود یا به چشم من لرزون می اومد بهم نزدیک شد ... قدمی به عقب رفتم ولی ... بابا با دو قد بلند فاصله رو به حداقل رسوند ... سفت و محکم بازوهامو به چنگ گرفت ... از ترس آبرو ریزی راه انداختن ، اونم در ملا عام و جلو خونه خاله اینا ، جزء به جزء صورتم مچاله شد ... قلبم هری پایین ریخت ... ولی بابا اجازه ادامه این حالت رو ازم گرفت و با صدای نرم و نادم زمزمه کرد : « خدا منو ببخشه ، خدا منو ببخشه ... به خاطر تموم بلاهایی که از روز اول به سرت نازل کردم و جهنمی که از همون موقع برات ساختم ... خدا منو ببخشه ... امید بخششی از تو ندارم ... ولی در خالصانه ترین حالت از خدا میخوام منو ببخشه و تو رو خوشبخت کنه ... میدونم چی به روزت آوردم ... ولی باور کن من نمیدونستم ... کدوم پدریه که حاضر بشه به جیگر گوشه اش بهتون ببنده ؟ کدوم پدریه که نگاه بیگناه پاره تنش رو از نگاه های کثیف و هرز شیطون تشخیص نده ... جز من ؟ جز من که این مدت آمار جهنم رو دقیق برای شیطون نگه داشتم ... باور کن من نمیدونستم ... من از کجا باید میفهمیدم اون فیلمها ... اون عکسها ... اون همه سند و مدرک ... بیا بریم دخترم ... بیا بریم از این جهنم نجاتت بدم ... قسم میخورم هر چی ازت گرفتم دوباره بهت برگردونم ... همه کوتاهیهام رو جبران کنم ... » تو حرفش پریدم : « نه ! » « نه ؟! چی نه ؟ نمیخوای برگردی خونه ؟ بخدا قسم نمیذارم شهید و حمید و سعید بهت بگن بالای چشمت ابرو ... مثل کوه پشتت می ایستم ... تموم حق و حقوق گرفته شده ات رو بهت برمیگردونم ... باور کن » « من خیلی وقته باورم رو به شما از دست دادم ... باور اینکه شما هم مردی هستی از مردان خدا ... باور اینکه شما هم حسی داری به اسم احساس پدری ، باور اینکه ... » بغض کینه تو گلوم چنبره انداخته بود ... ولی باید باهاش اتمام حجت میکردم : « بخشیدم ... برو بابا ... بخشیدمت ... وظیفه من نیست که خطای تو رو ببخشم ، ولی میبخشم ... اگه این آرومت میکنه ، میبخشمت ... ولی ازم نخواه دوباره پا به اون جهنمی که آمارش رو خوب داری بذارم ... شیطون هنوز هم توی اون خونه لونه کرده ... میخوام روی پای خودم بایستم ... میخوام زندگیم رو خودم و با دستای خودم بسازم ... بسه هر چی منتظر موندم تا شما و پسرات برام تعیین تکلیف کنین و خط به خط دیکته کنین و سرنوشت بنویسین ... اونم همش با جوهر سیاه ... میخوام سرنوشتم رو خودم بنویسم ... با جوهرهای رنگی ... » تو ذهنم اومد ... جوهرهای رنگی ، آبی فیروزه ای ، نارنجی ، صورتی ... خوش نقش و با سلیقه ... چلیپا ... « بذار به زخم بی آبرویی که تو و پسرات به تنم زدین ، نیشتر بزنم به این دمل چرکی ... بذارین مرهم پیدا کنم ... بذارین خودم رو از گندابی که شما برام پهن کردین بکشم بیرون ... بذارین یادم بره که چطور با یقه پاره شده ... با بدن زخم و کبود ... در اوج بی حرمتی و بی غیرتی ، چهار مرد به ظاهر خوش غیرت ، پرتم کردن از در اون خونه بیرون ... » « بیا بریم دخترم ... میدونم چی میگی میدونم چی کشیدی ... پدر هر سه تاشون رو در میارم ... خودم زخماتو مرهم میذارم ... خودم همه اونچیزایی که از دست دادی بهت برمیگردونم ... » « چی برمیگردونی بابا ؟ چی ؟ کدومشون رو ؟ کدومشون قابل برگشته ؟ دخترانگیم ؟ ... مهر غلیظ بیوه گیم ؟ ... آبروی به حراج رفته ام ؟ ... معصومیت به چالش کشیده شده ام ؟ ... حرف و حدیثای پشت سرم ... کدوم زخم رو میتونی مرهم بذاری ؟ برو بابا ... برو ... برو و وقتی برای هر کدوم اینا مرهم پیدا کردی برگرد ... »
بابا رفت ... ها که دیگه ممنوعیتی برای پا گذاشتنم به اون دخمه تنگ و تاریک ندارم ... ولی ... هر چه میکنم دلم رو رضا بدم به برگشت به آغوش باز خانوده ... بازم میبینم خانواده ما به هر چه شبیه بود جز خانواده ... ماما دیگه ممنوعیتی برای دیدن من نداره ... ولی از بس خاله زخم زبون میزنه و جز و ولز بالا پایینش رو در میاره ، بازم کنارم نیست ... خونه خاله خوبه ولی ... با اینکه خطر حاجی مقدم با اون برگهای برنده ای که تو دست دارم کمتر از هر موقع دیگه ست و دیگه تهدیدی اونچنان که بود ، زندگی ساکت و آرومشون رو دچار تشنج نمیکنه ... بازم دلم باهام یکی نیست که بیش از این اسباب زحمتشون باشم ... مدتیه مثل پشه رو مخ حاجی شایسته ام که یه جای خوب برام پیدا کنه ... دوست دارم مستقل بشم و طعم خوش استقلال رو به حلاوت و شیرینی توی رگهام جاری کنم ... جنسیت بچه ام از همون آزمایش مشخص شده ... یه پسر ... وجود این پسر میتونه سایه ای شوم از مقدمها رو برای همیشه رو زندگیم سفت و محکم نگه داره .



از داشتنش ، دلچرکین نیستم ... ولی ، خوشبخت و خوشحال هم نیستم ... نمیدونم حس مادری چیه ، نمیدونم چون حسش نکردم ... تموم کوبشهای زیر پوست شیکمم ، تموم اون حجم افزاینده ، هر لحظه بهم یاد آوری میکنه که هست ... این « هست » ، برای من ، فقط یه کلمه نیست ... معنی و مفهمومش عمیقترین و پر مفهموم ترین کلمه ایه که تا بحال دیدم و شنیدم و حس کردم ... این یعنی من باید تلاش کنم ، نه برای خودم ، برای یکی دیگه ، از خودم ... این یعنی ، من روزی روزگاری هم نفس مردی به بیغیرتی رضا بودم ... این یعنی جزئی از مقدمها که من باید به خواست و رضایت قلبی و با جون و دل ازش محافظت کنم ... این یعنی خطر همشیه و همه جا تهدیدم میکنه ... سایه ای سنگین که همیشه سنگینیش گردنم رو بدرد میاره و چه بسا که بشکنه ... این یعنی امروز من گرو فردا و فردای من گرو طبع و منیت مقدمهاست ... خوب میدونم یه روزی ، روزگاری ... باز هم مثل این چند مدت گذشته و این بار برای داشتن این نبض تپنده ، باید به جنگی تن به تن و فرساینده با مقدمها برم ... وقتی که از رنگ و رو افتادم و تب عاشقی حاجی مقدم سرد شد و یادش اومد نوه ای هم داره ... فکر کردن به همون فرداها ، کافیه تا جسم و روحم رو به تحلیل ببره ...
تموم زورم و فشار این روزهام ، روی حاجی شایسته ، به اینجا رسیده که قبل از اردیبهشت جایی رو برام پیدا میکنه تا از هر نظر آسوده و راحت ، با امنیت کامل ، به زندگی با پسرم ادامه بدم ... از ذوق داشتن خونه زندگی ای که حاجی قولش رو بهم داده ، سخت و پر اشتیاق زحمت میکشم ... الان دیگه سنگ صبوری دارم که دردم رو راحت و بی تنش براش بگم و همدردیشو بدون احساس حقارت به دل بگیرم و بغضم رو باز کنم و اشکم و بی خجالت براش روونه کنم ... یه حس دوست داشته شدن و مهم بودن ، بازم شکر ...
یکی دو هفته قبل از عید ، دختر و خانوم حاجی ، بدون خبر قبلی ، اومدن دفتر ... با اینکه برای بار اولی بود که اون دوتا رو میدیدم ، ولی برق نگاهی آشنا تو چشمای حاج خانوم بود که نمیدونم از کجا و برای چه به چشمم آشنا میومد ... بر خلاف اونچه انتظار داشتم ، خانوم حاجی ، یه زن امروزی و با حجابی باز بود ... اصلا فکرش رو هم نمیکردم که حاج خانوم حاج خانومی که ورد زبون حاجی شایسته بود ، این خانوم ترگل ورگلی باشه که میبینم ...
شباهت بی حد و حصری به مهندس داشت ، یا درواقع باید بگم این مهندس بود که قیافه مامانش رو به ارث برده بود ... ولی برخلاف قیافه ای که از مادرش به ارث برده بود ، یه جو اخلاق خوب و خانومانه و خوش مشرب مادر بهش ارث نرسیده بود ... زنی قد بلند و چهارشونه ، با مو هایی بلوند کرده و چشمهایی درشت عسلی رنگ که از شدت عسلی بودن ، بیشتر به زردی میزد با رگه هایی که معلوم نبود سبزه یا قهوه ای ... ابروهایی پر که هنوز هم پیوند داشت ... چونه ای گرد و دندونهای ردیف و سفید ... موهایی صاف و ضخیم که مشخص بود به زور و اجبار به رنگ بلوند دراومده ... بینی ای یونانی بلند و خوش تراش با نوکی نه چندان گرد ... و نه چندان نوک تیز ... گونه هایی برجسته که تنها فرق میون ته چهره اش با مهندس ، همون اخم عجین شده با چهره مهندس بود و مژه های بلند و تاب برداشته حاج خانوم ... انگشتهایی کشیده و قامتی بلند با پاهایی کشیده ... کفش پاشنه تخت خانومانه و مانتویی خوش دوخت و خوش تن ... که کشیدگی اندامش رو بیشتر به چشم می آورد ... لبهایی خوش فرم که لحظه ای لبخند از روشون برچیده نمیشد ... ناخنهایی حالت دار ... روسری ای به جنس ابریشم ، ساده با زمینه ای مشکی براق و دو گل بزرگ ارکیده و گلایول به رنگ سرخابی و پوست پیازی نقش بسته بر زمینه مشکی ... و دختر حاجی که الحق دختر حاجی بود ... با چهره ای از حاجی به ارث برده ... صورتی پهن ، لب و دهنی سرخ رنگ و غنچه ، دماغی بلند و خوش فرم ... پیشانی فراخ با دو خط موازی افقی روی اون ، چشمهای میشی ، قد متوسط ... خوش پوش و خوش چهره ، با صلابتی عیان توی رفتارش ... خانوم و با شخصیت ... چهره ای قاب گرفته شده توی چادری مشکی و خوش نقش و نگار ... برام جای تعجب داشت ... نمیدونم بر حسب سختگیریهای حاجی بود ، یا از روی عشق و علاقه که چهره خوش فرم و با طراوتش رو در قابی مشکی از چادر به رخ میکشوند ...
حاج خانوم خودش رو سارا معرفی کرد و دخترش رو افشید ... رفتاری بی نهایت خودمونی و بی رنگ و ریا داشتن ... ولی اونچه که ذهن منو به خودش مشغول کرد ... مهربونی و صمیمیت غیر عادی اونها در برخورد با من بود ... مشخص بود که حاجی قبلا زیاد اسم من رو جلوی اونها به زبون آورده ... حاج خانوم بینهایت اصرار کرد تا در ایام تعطیلات عید به خونه اونها هم سر بزنم و اوقاتی رو با اونها بگذرونم ... اگه پای مهندس توی اون خونه باز نبود ، امکان نداشت در قبول دعوتشون تردیدی نشون بدم ... ولی خوب ... اینهمه جز و ولز شدن توی محیط بسته شرکت برام کافی بود و نیازی نداشتم که طعم تلخ و جهنمی اخلاقش رو در محیطی بیشتر از اینجا هم تحمل کنم ... در مقابل اصرار و پافشاری اونها ، جوابی ضمنی دادم و موکولش کردم به فرداهای آتی ... به قول معروف ، دور از شتر بخواب و خواب آشفته نبین ... مخصوصا با برخورد خوب و عیدی بی سابقه ای که آخر سال به همیدیگه دادیم ...
آخر سال ... طبق اونچه شنیدم ... مطابق روال هر ساله ، حاجی شایسته ، برای سر و سامون دادن به وضعیت کارهای در دست اقدامش ، دائما در سفر بود ... اراک ، خوزستان ، تبریز ، اصفهان ... تموم کارهای داخل شهری هم قائدتا به عهده من ... حجم کارم سنگین بود و توقعات همچنان بالا ... مخصوصا با این اخلاق گند مهندس که روز به روز سعی میکرد فشار کارم رو زیادتر و زیادتر کنه ...
من نمیدونم این اصلا تا حالا زن باردار به چشم دیده ؟ اصلا درکی از این موقعیت داره ؟ تموم اونچه که نصیب من از قدرت ادراکش میشه ، اُردها و فشارهای بیشتر کاریه ... خدا رو شکر که حاجی پیش دستی کرد و کلید اتاق رو بهم داد ... قبلا که حاجی بود ، وقت نهار رو میتونستم از شدت فشارهایی که به جسم و جونم وارد میشد ، کم کنم و ساعتی رو بی دغدغه روی کاناپه کنج اتاق استراحت کنم ... ولی از موقعی که حاجی رفته ، عمدا و کاملا محسوس ، ساعت استراحتم رو به دهنم زهرمار کرده بود ... نمیدونم میتونه درک کنه که وقتی با این وضعیت ، با این حجم بزرگ دردی که توی کمر و پهلوهام میپیچید ، وقتی به سختی خودم رو روی کاناپه مچاله میکنم ، چقدر بلند شدن و خروج از این حالت سخته ؟ حتما میدونست ... برای همین هم سعی میکرد توی ساعت استراحتم ... بارها و بارها با این وضعیت ، برای بهونه های الکی و کارهای بی مورد و بی ضرورت ، بلندم کنه ... با تقه های وحشیانه و پر صدایی که به در اتاق میکوبید ...
با اینکه درک وضعیت من برای کسی سخت نیست و ساعت استراحت کارمندان اصلا جزو ساعت کاری محاسبه نمیشه و من دلیلی برای جوابگویی به بهانه های ابلهانه اش نداشتم ، باز هم دست از سرم برنمیداشت و دائما این یه ساعت رو به کامم زهر میکرد ... آخر سال رو هم با دعوایی جانانه به اتمام رسوند ... با انتظارات بی جا ... زور گویی ، اجبار در قبول دستورات و مشغله هایی خارج از حیطه کاریم ... درسته که این کارها در قلمرو مدرک تحصیلی من بود ... ولی اونچه مسلم بود و به عمد بهش بهایی نمیداد ، این نکته بود که کار من توی اون شرکت ، رسیدگی به کارهای حسابداریه نه کارهایی مثل کنترل پروژه و آسیب شناسی و خوردگی مواد ... نقشه هایی که به آب خوردنی برام قابل ترسیم بود ، ولی به من ربطی نداشت ... در واقع و مخلص کلام اینکه ، تموم این کارهایی که در نبود حاجی ، به من تحمیل میکرد ، همه و همه جزو حیطه کاری اون و از وظایف خودش بود ... پر مسلم بود که وقتش رو به یللی و تللی و بی مسئولیتی میگذرونه و کم کاری خودش رو با فشار بیشتر به من جبران میکنه ... این از صداهای قهقهه مانندی که گاه و بیگاه از درز اتاقش بیرون میزد و دوستانی رنگارنگ که در نبود حاجی فرصت عرض اندام پیدا کرده بودند ... وب گردیهایی که به چشم میدیدم و صدای سازی که گاهی در ساعات پایانی روز در حینی که اکثر کارمندان شرکت به خونه رفته و من با حجم عظیمی از کارها رو توی دفتر تنها گذاشته بودند ... البته به استثنای مهندس که اصولا بود و نبودش توی شرکت توفیری نداشت و مسئولیتی رو برای خودش قائل نمیشد ... گاهی که مجبور به گرفتن امضایی یا پرینت برگه ای میشدم و ناچار از به صدا در آوردن در اتاقش ، خیلی راحت میفهمیدم که عمدا سعی میکنه بی مسئولیتی خودش رو در قبال شرکت به گوش من برسونه و من پیامش رو از بی تکلیف بودنش در هنگام چت کردن و وب دادن به دخترهای رنگارنگ میگرفتم و گاهی با صداهایی که نامفهموم از در اتاق به بیرون درز میکرد و نشون از صحبت کردن و ویس میلاش داشت ... پیامش خیلی واضح به گوشم میرسید : به تو ربطی نداره و اصولا تو عددی نیستی که من در مقابلت کمی شرم داشته باشم یا مسئولیت بپذیرم ... چندین و چند بار دستم روی شماره گیر تلفن رفت و قصد کردم گزارش این همه فشار و فرصت طلبی رو به حاجی بدم ، ولی هر بار پشیمون میشدم و درمونده تر ... میدونستم که با کوچکترین گوشزدی به حاجی ، دنیا رو برام بصورت جهنم سه بعدی ترسیم میکنه و همین یه ذره حرمتی هم که بینمون مونده ، دود میشه و به هوا میره ... سعی کردم به حرفا و نصیحتهای حاجی گوش بدم و کمتر اجازه برخورد خصمانه رو از جانب خودم صادر کنم ... ولی این آخریها ، دیگه واقعا در حد و گنجایش ظرفیتم نبود ... اونهم سوء استفاده از موقعیتی که حاجی بهم داده بود ...
خوب من حسابدار بودم و تموم خرده ریزها و مبالغی که از بانک به عنوان تنخواه برمیداشتم ، فقط در حد مساعده کارکنان و خرجهای ضروری و خرده ریزهای مایحتاج کارگاه بود و اونچه مسلم بود ، اجازه برداشت بیش از این مبلغ رو به هیچ وجه در حیطه اختیارات خودم نمیدونستم ... درسته که رشته تحصیلیم حسابداری نبود ، ولی با این حال ، در طول این مدت کمی که به این کار مشغول بودم ، تجربه ای در این مورد بدست آورده بودم و در مقابل درخواستهای نه چندان محترمانه و معقولانه اش برای برداشت از حساب ، از اونجایی که به هیچ عنوان سیاهه ای از اقلام مورد نیازش رو در اختیارم نمیگذاشت تا با توجه به اونها چک امضاء شده تحویلش بدم ، برای من مسئولیت داشت و هر بار که با اُرد و دستور یه برگ چک امضاء شده بی مبلغ ازم میخواست ، محترمانه دست رد به سینه اش میزدم و بهش یادآوری میکردم که تنها با اجازه حاجی ، اونهم در مبالغی که مشخصه و مورد تایید حاجی هست ، چک صادر میکنم ... و همین حرف کافی بود تا ذره ذره حرمتهای میون ما آب شه و چیزی ازش نمونه و هر بار این او بود که با حالتی شاکی و طلبکار با همراه حاجی تماس میگرفت و شکایتهایی بلند و بالا از من به حاجی تحویل میداد و کم کاریهایی رو بهم نسبت میداد و هر بار هم حاجی رو متقاعد ، و با قیافه ای پیروز ، بنا به دستور حاجی ، منو مجبور به صدور چکی بدون مبلغ در وجه خودش میکرد ... نمیدونم چه قصد و نیتی از این کار داشت ولی به هر حال هر بار باز هم من همون واکنش رو بروز میدادم تا اون روز که در مقابل اصرارش بازم پافشاری کردم و از کوره در رفت و هر چی هم سعی کرد با حاجی تماس بگیره و روش قبل رو در پیش بگیره ... موبایل حاجی در دسترس نبود و همین جری ترش کرد و هر چی از دهنش دراومد ، نثار من بیچاره ... بازم جای شکر داشت که هیچ ناظر و شاهدی در این برخورد خشن و غیر دوستانه نبود و بنا به اقتضای آخر سال و سنگینی حجم کارها ، مجبور بودم ساعاتی رو بدون حضور مابقی کارمندها توی دفتر بگذرونم و از قضا اون روز ، در کمال بدشانسی ، خورده بودم به تور این مهندس هیچی نفهم ...
فکر کنم اگه روش میشد ، یه فصل هم کتک جانانه نوش کرده بودم که خدا رو شکر ، کار به زد و خورد نکشید و ماجرا با کوتاه اومدن کینه توزانه مهندس ختم به ناکجا آباد شد ...
اینم از ختم اتفاقای ریز و درشت و خوش و ناخوش روزهای پایانی سال که احساساتی ضد و نقیض ، از خوشی و ناخوشی ، ترس و دلهره و اضطراب و کینه همه و همه به رو به جونم انداخت تا تموم شد ... یکی از سالهای پر حادثه زندگیم تموم شد و پا به سالی نوتر با حوادثی به مراتب غیر قابل پیشبینی تر گذاشتم ...

در طول چند روز تعطیلی ایام عید ، که مثل برق و باد گذشت ، با پادرمیونی و دعوتهای مصرانه و تند تند خاله و شوهر خاله و حتی نوید ، دو سه باری بابا و مامان برای دیدنم به خونه خاله اومدن ... هر چند از طرز برخورد مامان با خاله به راحتی میشد حدس زد که حداقل ماما راضی به اومدن به اینجا نبوده ، هرچند برای خاله موقعیت خوبی بود که دق دلش رو سر مامای بیچاره خالی کنه ... گهگاهی لج و لجبازیهای حسودانه و کودکانه اشون خنده رو به لبهای ما بچه ها میاورد و گاهی حس خورد شدگی که به ماما از این برخوردهای همیشگی دست میداد ، عذاب وجدانی گریبونم رو میگرفت و حالم اساسی بد میشد ... دائم با خودم زمزمه میکنم : « کافی نیست ؟ این یه تنبیهه ؟ تنبیه برای پدر و مادرم ؟ اگه تنبیهه بازم بس نیست ؟ » ولی بازم دلم راضی به همراه شدن و برگشتن توی اون دخمه تیره و تار نمیشد ... بازم باید صبر کنم ... چیزی که ماما عقیده داره من ندارم و من خودم بشدت بهش عقیده دارم و میدونم که اگه صبری نبود ، یحتمل تا امروز روز ، اثری از آثار من نمونده بود ...
بابا هر چه کرد متقاعدم کنه و از خطرات احتمالی زندگی به تنهایی برام بگه ، مودبانه و سرد ، حرفش رو رد کردم و نصیحتهاش رو از گوشم بیرون کردم ... ولی این میون اخلاق ماما جای سوال بیشتری برام داشت که گرچه مثل همیشه ، مستقیم ازم حمایت نمیکرد ، ولی همین اظهار نظر نکردنش یعنی اعلام رضایت ضمنی اون از این جدایی و تنها زندگی کردن ... هر چی توی دیدارهای اخیر ، به مامان فشار آوردم برام پرده از راز آشنایی با حاجی شایسته برداره ، فقط با انکارش روبرو شدم و ایما و اشاره اش که جلو خاله و بابا بیشتر از این حرف رو کش ندم ... کنجکاویم بیش از پیش تحریک شد ولی باز چشمای جستجوگر خاله و اشتیاق بابا برای سر درآوردن از بحث میون ما باعث شد دندون رو جیگر بذارم ..
از طرف دیگه ، بابا خیلی سعی کرد بهم نزدیک بشه و تا میتونه کم کاریهای گذشته اش رو جبران کنه ، ولی من دیگه دختر نابالغی نبودم که دل به نوازشهای پدرونه بسپارم و با یه بابا جون قربونت برم گوشام مخملی شه ...
با جدیت تمام بین همه ی جمع اعلام کردم که تا پونزده بیست روز دیگه ، مستقل میشم و ختم کلام ... بماند از قشقرقی که خاله اونشب راه انداخت و تلاشش برای مایوس و پشیمون کردنم ... و دخترهای خاله که اونشب بی شک این تخطئه براشون بوجود اومده بود که امشب ، شب آخر اقامت من توی اون خونه است و همین باعث شده بود که مثل دو تا جوجه تازه سر از تخم درآورده با چشمهایی خیس و مژه هایی فرخورده ، التماس آمیز و گریون ازم بخوان توی تصمیمم تجدید نظر کنم و از رفتن چشم پوشی ... دلم برای دسته گلای خاله ام سوخت ... چقدر این دو دختر خوب بودن و قانع ... نسرین با اینکه صبور تر و خوددار تر از نسترن بود ، ولی در کنترل احساساتش بشدت ناتوان و همین عاملی شده بود برای گریه های مداومش و نسترن که به جای گریه و زاری همپای نسرین ، درسته منو قورت داد و تا میتونست با چشمای خیس ناسزا بارم میکرد که نرم ... مگه میشد ؟ حس میکنم زمان برای من متوقف شده ... متوقف شده و در جایی در ایستگاهی خلوت ایستاده تا خودم رو بهش برسونم ... فکر میکنم اگه تعجیل به خرج ندم ، توی آخرین ایستگاه بازمیمونم و دیگه راهی برای عوض کردن سرنوشتم نمیمونه ... باید میرفتم ... میرفتم به هر قیمتی که بود ...
ایام بعد از تعطیلات عید ، اولین روزهای حضور توی شرکت ، بدون حضور حاجی ، به سختی و با مرارت به سر رسید ... درسته که مهندس بعد از دعوای آخر یه خورده آتیشش خوابیده بود و زیاد باهام سرشاخ نمیشد ، ولی خوب ، همین بلاتکلیفی ، بخصوص که الان همه از سوا شدنم از خونواده خاله و مستقل شدنم با خبر شده بودن و من فکر میکردم هر یه روز تاخیر ، برابره با دامن زدن به حس ناتوانی من و تزلزلم از انتخاب این راه ... و این حس منو وا میداشت هر روز دو سه بار با موبایل حاجی شایسته تماس بگیرم و توی گوشی پچ پچ کنم و قاعدتا شاخکای مهندس رو هم تیزتر کنم ، تا جایی که دیگه رو دربایستی رو کامل کنار گذاشت و شرم رو خورد و حیا رو قی کرد و گفت : « خانوم ، لطف کنین توی ساعات خلوتی شرکت ، الی الخصوص حالا که خانم حمیدی هم مرخصی تشریف داره ، به جای نشستن توی اون سنگر ، بفرمایین سر جای خانوم حمیدی بشینین و توی اتاق خودتون نرین ... درست نیست هر کی از در وارد بشه با شرکت سوت و کور و خالی رو برو بشه ... » و به دنبال این تصمیم ، خودش هم در سنگرش رو باز کرد و بست نشست تو دیدرس من و بپای من شد ...
درسته که از نظر عقلی ، حق با اون بود و صحبتاش معقول ، ولی برای منی که توی این مدت از خودم هم بهتر شناخته بودمش ، سخت نبود پی بردن به نیت درونیش ... و این از غافلگیریهاش زمان پچ پچ های من با حاجی مشخص بود و حتی گاهی به جای اینکه سر زده بالای سرم ظاهر بشه که مچم رو بگیره و از متن حرفامون باخبر بشه ، پا رو فراتر میذاشت و گوشی رو حین صحبتم بلند میکرد و ثانیه هایی بی وقفه و بی صدا به متن مکالمات منو حاجی گوش میداد ... کم کم این خاله زنک بازیهاش روی اعصابم میرفت و حتی بیشتر از اون اونقدر نرونهای عصبیم رو به چالش میکشید که مجبور میشدم برخورد مستقیمی باهاش داشته باشم ... یکی دو باری هم به محض مطلع شدن از این کار زشت و خبیثانه اش ، بدون در نظر گرفتن یه جفت گوش اونور خط که به عنوان شخص ثالث صدای ما رو داشت ، از همون گوشی تلفن تیکه ای بارش میکردم و بهش حالی میکردم که : « مهندس جون اونی که فکر میکنی منم ، خودتی » اونم کم نمیارود و همونجوری جواب میداد : « ها که گوشامون درازه ، ولی باور کن این بل بودن ربطی به خر بودن نداره ، فقط ارث حاجیه ... » بین این مکالمات متشنج و ملتهب هر روزه میون من و مهندس ، این ، اون گوش سوم بود که میشنید و ریز ریز به این بحثهای بچگونه ما میخندید و سعی میکرد میانه رو بگیره و از راه دور ، جلوی خشم دو اژدهای آتشین رو سد آب ببنده ... گاهی با نصیحت کردنهای پدرانه ، گاهی با تیکه و کنایه و گاهی هم با توپ و تشرهای ریاست مابانه ...

بالاخره بعد از کلی استفاده از اهرمهای فشار و به صلابه کشوندن اعصاب حاجی بیچاره ، نتیجه اینهمه پافشاریمو دیدم و در آخر این من بودم که پیروز میدان شدم ... حاجی که قصد داشت سفر کاری – تفریحی خودش رو بیش از اینها ادامه بده ، مجبور شد تن به لجاجت من بده و مثل همیشه دستم رو بگیره ... درسته که حالا میتونستم از کمک بابا هم برخوردار بشم ، ولی برای اثبات توانایی پوشالی و خیالی خودم ، سماجت به خرج میدادم و سعی میکردم کمکهای بابا رو با تموم توان پس بزنم ... هنوز دلچرکین بودم و گذشته سیاه و ننگین خودم رو دستپخت شلم شوربای بابا میدونستم ... دوست نداشتم زیاد تحت تاثیر تعریفها و متلکهای خاله درمورد تفاوت فاحش گذشته و حال بابا قرار بگیرم ... بهرحال اون پدرم بود ، ولی ، از طرف دیگه هم نمیتونم منکر تموم این بلاهایی که بر سرم نازل شده و همه و همه اش بازتاب تمام نمای همین تغییرات فاحش بابا بود بشم ... اگه اون اینهمه تغییر نمیکرد و از شهید و حمید و سعید سه اژدهای غول پیکر نمیساخت ... اگه اون تن به بازی کثیف قدرت مابین سه قطب قدرتی افراها با تک قطب پر قدرت مقدم نمیداد ، الان هم حال روز من اینی نبود که هستم ... اگه اون این بازی کثیف رو از ابتدا ، با محو کردن و خرد کردن سامان و خانواده اش شروع نمیکرد ، الان منم برای خودم عشقی داشتم و خونه ای باصفا ... اگه اون ... هی شری ! از این همه اما و اگه ها بگذر که راه جدید تو سوای تموم راههای گذشته است ... مسیری نامرئی رو به جلو ... بدون کمک افراها ... توی این مسیر ، نمیخوام از خاله و نوید هم کمکی بگیرم ... دستهای همیشه دراز شده نوید به جلوی چشمام ، مثل ریسمونی چرب میمونه که اطمینانی به استحکام و جدیتش در نگه داشتنم نمیبینم ... چه بسا فردایی از فرداها ، همین طناب ، به دور گردنم پیچیده بشه و از من نسخه ای دوم برای ترور شخصیتی به خاله بده ، اونم نه ماما که اینبار سیبل اصلی نشون گیری خود من باشم ... نمیخوام منفی بافی کنم ... نمیخوام نمک بخورم و نمک دون بشکنم ... نمیخوام منکر درهای باز خونه خاله ، اونم وقتیکه همه درها بروم بسته بود بشم ... ولی ، ریسک هم نمیخوام کرده باشم ... رفتار این دو خواهر همیشه حس منت پذیری منو تحت تاثیر قرار داده و باعث شده تا قیام قیامت ، به اینجور کمک ها و دلسوزیها ، به چشمی خصمانه و غیر مطمئن نگاه کنم ... دوست دارم آینده ام رو با سربلندی بسازم ... سری افراشته که تموم سرسپردگیها و بندگیها و حقارتهای پیشین رو از خاطرم ببره ... ها که این بدبینی گاهی درمورد حاجی شایسته هم صدق میکنه ولی خوب ... از قدیم گفتن منت صد پشت غریبه رو بکش و زیر بار یه آشنا نرو ... همین عقیده منو واداشته تا با کمال پررویی و با جسارت تموم ، روز و شب حاجی رو بهش حروم کنم و دنیا رو با طعمی تلخ به حلقومش فرو کنم و میخ بشم روی اعصابش ، تا کارم رو راه بندازه و کمکم کنه تا استقلال نداشته ام رو چون حقی ذاتی بدست بیارم ... هرچند میدونم هرگز ... هرگز ... این اظهار لطفها و این کمکهای حمایتگرانه رو نمیتونم براش جبران کنم ...
ولی سوای از بار منتی که دم به دم ، حاجی ، به دوشم هر لحظه سنگین ترش میکنه ، همین که گهگاهی با ظرافت توی پر مهندس میزنه و مسائل مربوط به من رو با جدیت دنبال میکنه ، حس خوبی بهم میده ... حس پدری که دخترشو بیشتر از پسر اخمو و بد قلقش دوست داره و این خوشحالم میکنه ...
شیکمم از اون حالتی صافی خارج شده و به راحتی تو چشم میزنه و خودش رو به رخ میکشه ... از به معرض نمایش دراوردنش جلوی همه و بیشتر از همه مهندس شرمنده و خجالت زده هستم ... این احساس ، صددرصد برمیگرده به همون طرز نگاه کردن زشت و پر تحقیر مهندس به برجستگی روی شکمم ... جوریکه گاهی دچاره شبهه میشم و سعی میکنم به گناه نکرده خودم واقف بشم و برای توجیحش پیش خودم ، دلیل و برهان بیارم ... فکر میکنم ، نوع نگاه مهندس به شیکم من ، هیچ فرقی با نوع نگاه حاجی مقدم به اون نداره ... تنها تفاوتش در نیت اونهاست ، ولی نوع نگاه ، از یه جنسه ... هر دو پر تحقیر و بدبین ... هر دو با حس القای کلمه زشت و ننگ آور حروم زاده ...
حس خیلی بدیه ... چوب گناه نکرده رو خوردن ، بد دردی داره ... گاهی دلم میخواد از این حجم برجسته روی شیکمم متنفر بشم ، ولی در کمال تعجب ، میبینم ، اون حس بیتفاوتی اولیه من در مقابل این نبض تپنده پر کوبش ، رفته رفته کمرنگ و کمرنگ تر شده و با شگفتی تمام به این نتیجه میرسم که دچار گردشی صد و هشتاد درجه ای شده و جدیدا ، حس مالکیتی شدید همراه با علاقه رو بهم تزریق میکنه ... با هر کوبشش ، دلهره ای گنگ به دلم چنگ میزنه و قلبم رو از احساسات بد خالی میکنه و توی تهی این فضا ، به دنبال علاقه ای عمیق و بی بدیل میگرده ... فکر میکنم دارم عاشق میشم ... عشقی بی نیاز از معشوق ... عشقی توصیف نکردنی ... عاشق موجودی که موجودیتش از توست و حس خوب عاشقی رو ضربان به ضربان ، به دهلیز سرد و خاموش قلبم پمپاژ میکنه ... تازه تازه دارم درک میکنم ... من که عاشق نبودم ؟! ... قدیما ... شیطنتها ... خواهشها و نیازها ... سامان ، رضا ... همه اونهایی که فکر میکردم روزی روزگاری در گذشته سهمی از عشق رو از دلم چنگ زده بودن و به یغما برده بودن ، هیچ کدوم عشق نبودن ... عشق ، همین نبض تپنده پر کوبش زیر پوست کشیده و برجسته تن منه ... همه ی عشق ...
فشارهای عصبی و استرس زایی که به تن و روحم چنگ میزنه ، یه کوبش این نبض تپنده ست که مثل گلبولی سفید به جنگ باهاشون میره و با تن و بدنی کوچیک و نامرئی ، همه اونها رو از وجودم پاک میکنه و انرژی ای مضاعف بهم میبخشه ... حال و روز ورزشکار دوپینگی رو دارم که قدرت لایزالی برای شکست تموم حریفها رو در خودش یه جا داره ... یه کوبش کم جونش کافیه تا همه ی عناصر قدرت زای عالم رو به زیر پوستم دعوت کنه و از رویارویی با تمومشون سربلند بیرون بیاد ... راه من پیدا شده ... عاشقی کردن و در راه عشق فنا شدن ... فرقی نمیکنه این عشق یه مقدم باشه ... مهم اینه که از منه ... مهم اینه که موجودیتش وابسته به وجود منه ... کسی نمیتونه براش عشوه گری کنه و با عشوه عشقشو از من بگیره ... کسی نمیتونه جای منو برای اون پر کنه ... کسی نمیتونه با تهدید اونو از من دور کنه ... چرا که اون خود منیت منه ...
برام مهم نیست ، دیگه برام مهم نیست ... چه نگاه کثیف و هرزه حاجی مقدم ، چه نگاه کثیف و پر تحقیر مهندس ... مهم حس عشقیه که توی وجود من جوونه زده و من به هیچ کس اجازه تصاحبش رو نخواهم داد ... حتی همین الان که مهندس باز هم با پوزخندی زشت با نگاهی از بالا به پایین هیکلم و بلعکس از پایین به بالا سعی میکنه عشقو کمرنگ کنه ... من این اجازه رو بهش نمیدم و برای اینکه این اجازه رو بهش ندم بهتره تا دیالوگم رو بکوبم به سرش : « مهندس ، لطفا هر کاری غیر از کارهای مربوط به حسابداری با من دارین ، لطف کنین و خودتون تشریف بیارین و البته با اجازه ورودی که بهتون میدم ، خواهشتون رو با من درمیون بذارین ... نمیشه که هر دم به دقیقه ، وقت و بی وقت ، با بهونه و بی بهونه منو احضار کنین و مثل چوب الف جلوتون عَلَمم کنین و اُرد بدین ... میدونین که دارم بهتون لطف میکنم و خارج از برنامه کم کاریهای شما رو در خصوص مسئولیتهاتون توی شرکت ، جبران میکنم ... پس لطفا از این به بعد از حسن نیت من سوء استفاده نکنین و به من دستور ندین ... » چهره به خون نشسته و دم بریده شده مهندس ، به گلبول سفید ریشه زده در وجودم انرژِی داد و باز هم منو از پذیرش شکست خونابه ی مترشح شده از زخمهای حقارت ایمن کرد ... احساس لذت میکنم از خودم ... ولی مهندس پا پس نمیکشه و باز هم میخواد توی این جنگ تن به تن شانس خودش رو امتحان کنه ، برای همینه که راه و بیراه دستور میده و ایرادهای بنی اسرائیلی از پرونده های مالی میگیره و از همه بدتر لجاجتیه که به خرج میده ... دقیقا پشت سرم صدای گامهای پر خشمش رو میشنوم و دری که چنان با فشار بی در زدن و بی اجازه باز میکنه که محکم به پشتم میخوره و دردی به کمرم میندازه ... صدایی دورگه از خشم و پر غیظ و حالتی طلبکار و پر مدعا ... « این چه طرز وارد شدنه ؟ خوبه همین الان بهتون هشدار دادم در نزده به اتاق من وارد نشین » « این تو نیستی که باید دستور بده ... اینجا ملک شش دانگ و شخصی سرکار علیه نیست که من بی اجازه واردش نشم ... من حاجی نیستم که لیلی به لالای یه زن لوس و بی چاک دهن بذارم ... بهتره لوس بازیهاتون رو محدود کنین به روابطتون با حاجی ... شماها ، با هر جفتتون هستم ... تو گوش تو یکی بره ، بهتره خودت هم به اون حاجی حالی کنی ... من وارد بازی کثیف میون شما دوتا نمیشم ... مفهوم ؟ در ضمن ... این اوراق مناقصه رو فقط تا پس فردا فرصت دارین روبراه کنین و تحویل بدین ... » انگشتش رو تهدید آمیز به سمت صورتم توی هوا چرخ داد و بی توجه به دهن باز مونده و حالت هستیریک من ادامه داد : « حواست باشه ، فکر خاله زنک بازی هم به ذهنت خطور نکنه ... وگرنه ... به ولای علی ... به مولا قسم ، من میدونم و تو ... » دوباره از ولومش کم کرد و به تته پته افتاد و یه چین از گره کور ابروهاش باز شد : « در ضمن ... این مناقصه ... مربوط به قبل از عیده ... قبل از سفر حاجی ، حاجی داده بود تمومش کنم که منم بخاطر مشغله زیاد نتونستم روش کار کنم ... فرصت چندانی نداره بهتره خیلی سریع اقدام کنی ، قبل از اینکه مهلتش خاتمه پیدا کنه ... یادت باشه ... چغلی این یکی رو هم به حاجی نمیکنی که نخود چی کشمش بگیری ... » با پوزخندی ، منو توی همون حالت بهت و ناباوری به حال خودم گذاشت و با حرکتی شتاب زده در رو بهم کوبید ...
از صدای تند برخورد در با چارچوب ، رعشه ای به بدنم افتاد که از زمان و مکانِ جایی توی برهوت بیرونم آورد و انداختم وسط اتاقم توی دفتر شرکت ... منظورش چی بود ؟ نکنه ؟ نکنه ؟ ... خشمی ، از فکر خطور کرده به ش ، تموم وجودم رو در برگرفت .. طاقتم تموم شد ... چرخی به عقب زدم و در اتاق رو باز کردم و دقیقا مثل خودش ، در رو با صدای گوش خراش به دیوار پشتش کوبوندم و با صورتی به خون نشسته و چشمهایی آتشین رو در روش قرار گرفتم : « ببین جوجه مهندس ، من با اون بابای پیر و زهوار در رفته ات ، هیچ صنمی ندارم ... بار آخرت باشه به خودت جرات میدید و به من تهمت میزنی ... تو که هیچ ... شاخ تر از تو رو هم شیکوندم ... » « ببین خانوم تیتیش ... بهتره برای من یکی بازی در نیاری ... این تیاترایی که تو امروز از خودت درمیاری ، ما توی زندگی قبلیون واحداشو پاس کردیم و مدرکش و به خاک دادیم ... حواست باشه جلوی کی ایستادی و دمتو به دم کی گره میزنی ... نگاه به این حالت خفته ام نکن ... نعره بکشم ، روحت مستاجر اون دنیا میشه ... حالیت هست یا نیست ... اگه پشتت به حاجی گرمه ، مطمئن باش اونم جلوی من موشه ... » « تو حق نداری علنا به من توهین کنی ... حق نداری بهم تهمت بزنی ... حق نداری به چشم یه زن خراب به من نگاه کنی ... حق نداری بخاطر حمایت حاجی از من ، فکر هرز درمورد من بکنی ... بیشتر از من حاجی ، خوش ندارم بد اونو به من بگی ... تو ... تو حق نداری فکر بد راجع به ما بکنی ... تو چی میدونی مشکلات من چیه و چطوری روزگار من با حاجی بُر خورده ... تو حق نداری منو مثل اون زنایی که صبح تا شب پشت مانیتورت از سوراخ لنز وب کمت میبینی مقایسه کنی ... » هجوم اشک پشت پلک چشمهام ، فشار میاورد ... نباید بایستم تا اوج ذلت منو ببینه ... بازم مثل خودش در رو با استحکام تموم به هم کوبوندم ... فقط خدا به داد چاچوب این درها برسه تا فردا که حاجی بر میگرده و به این دعواها خاتمه میده ... فکر میکنم در سالمی توی چارچوب نمونده باشه...