آخرای سال چهارم دوره کارشناسی ، اوضاع و احوال قراش میش زندگی نکبتی من گریبون سامان بیچاره رو هم گرفت . مدتی بود سامان مثل مرغ سرکنده بود . دقیقا همون روزایی که قرار بود امتحانای پایان ترم رو بدیم و از شر دانشگاه راحت بشیم ، تازه دردسرای خانوادگی سامان نمود پیدا کرد . مرتب کار باباش تو هم پیچ میخورد . کسری میاورد ، انبارش آتیش میگرفت . چکهای بازارش تو دست شرخر ها دست به دست میچرخید و آخرش هم حکم مصادره اموال . بیچاره سامان درمونده شده بود و هرچی فکر میکرد ، عقلش به جایی قد نمیداد .
وسط امتحانای ترم آخر بودیم و دروس به شدت سخت و وقت کم . اون روزا اوج بی سر و سامانی زندگی خانوادگی سامان بود . باباش تا مرز سکته پیش رفته بود و اعصاب مامانش بهم ریخته . خودش دم به دم پیغامای تهدید آمیز دریافت میکرد . ماشینش رو دزد از دم در محل کارش دزدیده بود و سه روز بعد دم در خونه شون با چهار در باز وسط خیابون پارک شده پیدا کرده بود . محمد دوست هم دانشگاهی سارا که قرار بود همون روزا باهاش ازدواج کنه ، بی دلیل از سارا فراری شده بود و تموم قرار و مدارها رو بهم زده بود . تموم این اتفاقا در عرض ده روز یقه زندگی سامان و خانواده اش رو گرفته بود و جای سوال داشت ...

یه شب کتاب به دست ، قصد کردم برم از توی آشپزخونه یه چیزی بعنوان تنقلات برای خودم بیارم . همه چراغای
طبقه پایین خاموش بود ولی دیوارکوب پذیرایی روشن و از توش صدای زمزمه هایی مبهم به بیرون رخنه میکرد . از سر فضولی و کنجکاوی ذاتی گوش تیز کردم ... صدای بابا بود و شهید و سعید . نزدیک تر که شدم ، صداها واضح تر شد ولی ... قفل ذهن من بسته تر . منظور از حرفاشون هم برام واضح بود هم مبهم ... سعید میگفت : « حاجی شما رخصت بفرما برم خود پسره رو گوش مال بدم » حاجی میگفت : « قرار نیست دست به خون آلوده کنیم ، یه خورده دیگه سخت بگیریم حله » شهید میگفت : « ساده ای پدر من ؟ باباهه گفته خونم رو هم توی شیشه کنین از خواسته پسرم عقب نشینی نمیکنم » سعید میگفت : « آبرو یه دونه دخترش رو که ریختم ، اونوقت حالیش میشه یه من ماست چقد کره میده ، سپرده ام نوچه های جمال شر خر دختره رو از در دانشگاه بدزدن با یه توله تو شیکمش تحویل بابا ننه اش بدن . » شهید میگفت : « آره فکر خوبیه ، انبارشو که آتیش زدیم انگار که نه انگار دار و ندارش رفت تو هوا » بابا میگفت : « استغفرالله ، ببین این دختره بی آبرو چطور کاسه چکنم داد دست ما ؟ » سعید میگفت : « آخرش اگه بازم کوتاه نیومدن ، اونوقته که خون پسره حلاله . داغ جوونشون رو میذارم رو دستشون تا اینا باشن بار دیگه دست به ناموس ما دراز نکنن . » دستام میلرزید و دلم فشرده میشد ، سرم گیج میرفت و زانوهام تا ور میداشت . منظورشون با کیه ؟ کدوم خانواده بدبختی رو میخوان به روز سیاه بنشونن ؟ سامان ؟ سامان من ؟ سارای بیچاره رو میخوان بی آبرو کنن ؟ به چه جرمی ؟ چرا ؟ از زور بدبختی و استیصال ، دست دراز کردم تا از سقوطم جلوگیری کنم ... وای بر من که با یه عشق ساده و خالصانه ، چه آتیشی بپا کرده بودم . خاک بر سرم مگه منم آدمم که عاشق بشم ؟ منو چه به معاشقه ؟ منو چه به دیده شدن و دیدن ؟ دنبال یه دست آویز برای سر پا ایستادن میگشتم که کتاب از دستم افتاد و صداش و خلوتی شب پیچید ، در تو چارچوب باز شد و شهید از اتاق زد بیرون ، دیدن چشمای خونیش انرژی سر پا ایستادن رو بهم داد ... تو چشماش زل زدم و گفتم : « چرا ؟ » « چرا چی ؟ » « چرا کمر به نابودی یه خانواده محترم بستین ؟ این همه آدم رو بدبخت کردین ، این همه مال مردم خوری کردین ، این همه خون ملت رو تو شیشه کردین ، این همه زالو بودن کافی نیست ؟ » سعید با چشمای از حدقه دراومده و بابا تسبیح به دست ، دندون تیز کرده از در پذیرایی خارج شدن و چشم چرخوندن به منی که کمرم تا شده بود . شهید گفت : « ببند دهن نجستو ، لکاته ... تا همینجا هم که گذاشتیم نفس بکشی و نسخت رو نبریدیم ، باید خدا رو شاکر باشی » نمیخواستم به خاطر تحت ظلم قرار گرفتنم خدا رو شاکر باشم . کدوم خدا گفته ظلم ظالم رو تحمل کن و بگو شکر ؟ کدوم خدا گفته بذار آبروی یه خانواده رو به تاراج ببرن و بگو شکر ؟ کدوم خدا گفته جلو جفت چشمات ناموس دیگرون رو بی آبرو کنن ، بشین تماشا کن و بگو شکر ؟ این حرف کدوم خداست ؟ همینو تو صورتشون تف کردم : « کودوم خدا ؟ شما اصلا خدا رو قبول دارین ؟ یه مشت متظاهر ریا کار ... دهن من نجسه ؟ یا سراپای وجود شما ؟ » حرف از دهنم در اومد ، در نیومد ، جفت شهید و سعید حمله ور شدن به طرفم . خداییش سگ بابا ، با اینهمه ، می ارزید به وجود این سه برادر ... نمیدونم خشونتش رو توی هفت سال اسارت از دست داده بود ، یا اینم از خاصیت ریسک ناپذیریش بود که نه دست رو مامان بلند میکرد نه من ... وگرنه اینکه بخواد پیش خودش فکر ضعیف کشی رو گناه بدونه ، تو کت من یکی نمیرفت . اون شب تا تونستم از جفت سعید و شهید کتک خوردم . اند حرفاشون هم به اینجا ختم شد که این پنبه رو از گوشت درآر که تو رو بدیم دست یه مشت آدم بی خدای بی نماز روزه . میخوای بری با یه خانواده ول تر از خودت وصلت کنی تا بشی یه خراب عایشه لنگه ننهه و خواهره ؟ تیپشون رو دیدی ؟ باباشو دیدی ؟ فکول کروات بابای بیغیرتشو دیدی ؟
به هر ضرب و زوری بود ، اون ترم امتحانام رو تحت الحفظ با دو سه تا بادیگارد و بپا ، تموم کردم . تموم شدن درسم ، موازی شد با تموم شدن عشقم . مگه عشق تموم میشه ؟ چطور مال من تموم شد ؟ از ترس ؟
هر روز بحثای فرسایشی ، هر شب کتکای اونچنانی ، هر دقیقه به دقیقه فحش و ناسزاها و در وری و تهمتهای حیثیت کش و آخرش هم تهدید و تطمیع عشق رو از یاد من نبرد . آخرش چی ؟ اخرش مجبور شدم عشقمو معامله کنم ... به چه قیمتی ؟ به قیمت زنده موندن سامان ، با چه بهایی به بهای گرون بی آبرو نشدن سارای بیچاره و معصوم . به چند پول سیاه ؟ به قول برگردوندن یه یک با یه عالمه صفر سرمایه از دست رفته بابای بیچاره سامان . مهر سامان از دلم بیرون رفت به قیمت بی خانمان نشدن اون خانواده خوب و صمیمی .
عطاشون رو به لقاشون بخشیدم ... تو دخمه تاریکی خانواده ام موندم و صبر کردم ... مدتها طول کشید تا اون بحثای فرساینده ، جاشون رو به محیطی آروم و بی تشنج بده ... ولی بازم نشد ، با قبولیم توی کارشناسی ارشد همون سال که قبل از این برنامه ها امتحانش رو داده بودم ، دوباره روز از نو و روزی از نو .
این بار دیگه به هیچ صراتی مستقیم نبودن . از نظر اونا ، من به اعتمادشون تجاوز کرده بودم . من آبروشون رو زیر سوال برده بودم . من به جرم بزرگی مرتکب شده بودم ، گناهی نابخشودنی به اسم عاشقی . این گناه کبیره ، از نظر اونا و خدای اونا حکمش حبس ابد بود . تخفیف نداشت ، حبس ابد با اعمال شاقه . وقتی که نخوردم ، اعتصاب کردم ، زیر بار زور نرفتم ، کتک نوش جان کردم ، از اتاق بیرون نزدم ، زیر تیغ خشمشون رفتم و از حرفم بر نگشتم ، تازه تازه باهام وارد معامله های خطرناک شدن . میخوای درس بخونی ؟ به شرطها و شروطها . شوهر کن ، یه سبیل کلفت قلچماق بالا سرت باشه که دوباره فیلت یاد هندستان نکنه . هه خو منم میخواستم همین کار رو بکنم ، میخواستم شوهر کنم ، اونا بودن که نمیخواستن من شوهر کنم ... ولی اشتباه میکردم ، اونا شوهری از جنس خودشون رو میخواستن ... یه سبیل کلفت قلچماق ... یه پسر حاجی با محاسن بلند که باباش معتمد باشه و تعداد مشرف شدنش به اتبات عالیات از انگشتای هر دو دست رد شده باشه . از نظر اونا سامان با اون همه خوبی ، با اون همه انسانیت ، با اون همه محسنات ، همین که محاسن نداشت ، همینکه تیپش با اونا جور نبود ، همین که خوش پوش بود و سر و شکلش به دل من میچسبید ، بی خدا بود و جلف و قرطی و سبک سر ... تموم گناه سامان ، مثل اونا نبودن بود و عجبا که من عاشق همین مثل اونا نبودنش شده بودم .

دایره فشار به دورم تنگ تر شده بود و راه مفری نداشتم . وقتم تنگ بود ، باید تصمیم میگرفتم ، یا برای همیشه تو زندون تنگ و تاریک دنیای خانوادگیم میموندم ، بدون کوچکترین حق یه انسان بالغ و عاقل ، بدون حق کسب علم ، بدون حق خروج از خونه ، بدون حق اظهار نظر ... یا باید باهاشون راه می اومدم و شوهر دلخواه اونها رو قبول میکردم . آینده ام درگرو زیر بار حرف اونا رفتن بود ... ثانیه ها دقیقه ، دقیقه ها ساعت و ساعتها روز میشدن و من درمونده تر . دیگه کاری جز سرسپردگی ازم بر نمی اومد .
یه شب که از زور گریه تاب چشمام رفته بود و صورت پف کردم نشون از بیخوابی و اشک و آهم بود ، بازم با هر سه برادر درگیر شدم ، سیر دلم کتک خوردم ، جای مشت دستای گنده سعید زیر چشمم موند و بازوهام از ضربه کمربد شهید سوخت . مهره سوم کمرم از لگد محکمی که حمید خوابونده بود توش تیر میکشید و خستگی تحمل درد به جونم چنگ می انداخت . در همون حال حقیر و کتک خورده خوابم برد . دم دمای ظهر که از خواب بلند شدم ، رد خونابه ای از گوشم روی بالشم نقش انداخته بود . بعد از ظهر ، با لگدی که توی در اتاقم خورد ، در تو چارچوبش چارطاق باز شد و شهید با چشمای به خون نشسته تو قابش پیدا شد ، با همون لحن زشت و چندش آور همیشگی ، تهدید کرد تا نیم ساعت دیگه خودم رو درست راست کنم طوریکه رغبت بشه تو صورتم نگاه کنن و آماده شم که سر شب میهمان داریم .
تو آینه که نگاه انداختم ، هیچ نشونی از شراره آتشین نگاهم ندیدم ، قیافه ام به میت از گور برخاسته میموند و کمرم قدرت سرپا نگه داشتنم رو نداشت . قامت بلندم بیشتر به پیرزن پنجاه ساله شبیه بود ... صورتم ورم کرده و ذهنم زار و پریشون . پوزخندی به قیافه خودم زدم و برای تنها مرتبه زندگیم حرف گوش کن شدم و سرکشی نکردم . نگاه بی فروغم رو از آینه برداشتم و طبق خواست خانواده ام آماده شدم . در پایان چادر سفید گل مخملی نقش برجسته ای رو که تو یکی از سفرا ، مامان برام از مکه تبرک شده آورد رو روی سر انداختم و سلانه سلانه پا به طبقه پایین گذاشتم .
کیپ تا کیپ پذیرایی و سالن پر بود ... خانوما این ور آقایون اون ور ... درهای پذیرایی بسته بود و صداهایی مبهم به گوش میرسید . مغزم از کار افتاده بود و گوشام سنگین . نمیدونم از گیجیم تشخیص صداها سخت بود یا از سنگینی دست حمید که تو گوشم فرود اومده بود . دور تا دور سالن پر بود از زنهایی حجاب گرفته که نه میفهمیدم جونن نه پیر ! همه رو گرفته سفت و سخت ... از پس چهره های پوشیده شدشون توی چادر های مشکی ، فقط نوک دماغها قابل تشخیص بود ... بعضیها عقابی ، بعضیها سربالا ... یکی دو تا قلمی با نوک تیز و یه چند تایی خوش تراش و عمل شده .
نیم ساعتی که صمٌ بکم نشسته بودم و تو دل خودم زار میزدم صدای سه تا صلوات از تو پذیرایی بلند شد و بعد از اون صداهایی از سمت زنونه مبهم و غیر قابل تشخیص . نه میفهمیدم صلواته نه کل ... بعد از اون بوسه هایی آبدار روی پوست کشیده شده و متورم صورتم که هیچ حسی بجز حس رنج آور درد رو برام تداعی نکرد و در پایان سینه ریزی برلیان با انبوهی از الماسها و نگینهای تراش و دستبندی با همون نقش و لعاب و بعد از اون هم انگشتری عقیق توی انگشت دوم دست چپم ! به همین سادگی نامزد شدم و نشون کرده و ساده تر از اون متاهل !
به هفته نکشید ، سر سفره عقد با رضا نشستم . رضا مقدم پسر حاج قربان مقدم معتمد و نامدار بازار !
نه شناختی داشتم نه حسی ...

13 مهر باز هم سر سفره نشستم و عروس شدم . جشن عروسی نداشتم ، حاج آقا مقدم ترجیح میداد بجای عروسی مجلل توی تالار ، تو همون سالن بزرگ و قصر مانند خونه خودشون ، جلو چند تا از همسایه ها و همکارا و فک و فامیل دو طرف ، طی یه مولودی ساده به صرف شیرینی و شربت ، همراه با کف مرتب و بدون حرکات موزون ، من و رضا ، زندگی مشترکمون رو شروع کنیم .
از همون اولین روزهای آشناییم با خانواده حاج آقا مقدم ، این موضوع برام روشن شد که توی این خانواده حرف اول و آخر ، اونیه که از دهن حاجی در میاد . اوایل راضی بودم و خوشحال که رضا به حرف منه ولی این مال همون اوایل بود . کم کم فهمیدم رضا به حرف همه هست . اصولا نه لجبازی بلد بود نه سر و صدا . وضع مالیش توپ بود و زیاده خواهی های برادرای منم نداشت . همون که از حاجی بهش میرسید بس زیادش هم بود .
روزی که پا به خونه حاجی مقدم گذاشتم ، بعد از مراسم ، بابا و در کنارش چشمای پر خون و اشک ماما بدرقه ام کردن به خونه بخت . برادرام که حضور تو عروسی خواهر رو عار میدونستن و اصلا نبودن ... بابا هم که خیلی زود دست مامان رو گرفت و رفت . مامان هم به نفعش بود نمونه و بیشتر از این عروسی حقیرانه منو نبینه ... خاله هم میخواست بره که حالا نمیدونم از سر دلسوزی یا از سر کنجکاوی موند و گفت تا دستمال شب عروسیتو بهم ندن از اینجا پا بیرون نمیذارم . این حاجیه که من دیدم از اوناشه ... هیچ اعتمادی بهش نیست ... یکیه لنگه سعید . از آقاتم بدتره .
اینو همون شب به خودم هم ثابت شد و اینبار رو سعی کردم به این کار خاله فقط و فقط از جنبه دلسوزانه اش نگاه کنم چرا که وقتی حاج آقا مقدم اومد دست منو بذاره تو دست رضا ، از حالت نگاه کردنش شرم کردم ... یه نگاه کثیف ... مشمئز شدم ... لرز کردم ولی توی دلم شیطون رو لعنت کردم با این فکر مزخرف . پدر شوهرم بود ، محرمم بود و من از اون روز حکم دخترش رو داشتم ...
شب عروسیم ، نه ناز دخترونه ای بود و نه ادا و اطوار و قر و قمیش ، نه تاج و توری داشتم که شوهره برام باز کنه ، نه آرایشی که نیاز به استحمام داشته باشه برای پاک کردنش . نه تو لباسام لباس خواب اونچنانی داشتم ، نه توی تختم گلهای پر پر شده سرخ ... یه آمیزش ساده توام با دردی خفیف ... نه که ناز کش نداشته باشم ، رضا خوب ناز میکشید ، ولی ... خودم حال قر و قمیش اومدن نداشتم ... نگاه هرز و کثیف حاجی تو لحظه آخری که دست به دست رضا راهی اتاق طبقه بالا شدم ، کار خودش رو کرد و از دل و دماغم بیرون کشید .
بیست دقیقه بعد از ورودمون به اتاق ، همه چی تموم شد و تقه ای به در خورد و حاج خانم مقدم با حجب و حیا اجازه خواست و اومد تو و پشت بندش خاله و میون بوی دود و دم اسفند و هلهله فک و فامیل پیر پاتال رضا ، دستمال معروف لای یه پارچه زربافت تحویل خاله شد و خاله هم با یه بوس آبدار منو گذاشت به امان خدا و رفت و من موندم و اون خونه و خانواده تازه پیدا کرده ام . خانواده ای که اگه خوبتر از خانواده خودم نبودن ، صد پله بدتر بودن .
حاج خانوم که حرفی تو اخلاقش نبود . خوب و نجیب و مهربون و مادرانه . خواهرای رضا ریحانه و روح انگیز مهربون بودن و متاهل . داداش کوچیکه رضا از من یه سالی کوچیکتر بود و نسخه دوم شهاب ... رضا هم که میشد بگی خوبه ... تنها بدتریش از خونه بابا که بدتر از هر بدی بود ... همون نگاه های لخت و بدجور حاجی بود به سر و هیکل من . تو خونه خودمون اگه آسایش نداشتم ، اقلا امنیت داشتم که اینجا صاف رو تیغ بود .


اوایل حاجی سخت روی ادامه تحصیل من رژه رفت ومانور داد تا شاید بتونه به یه طریقی جلوشو بگیره که اونم از صدقه سری تعهدات و قرار مدارای مردونه به نوعی تیرش به سنگ خورد و با هزارتا دنگ و فنگ و پارتی بازی ، تونستم نزدیک به یه ماه که از مهلت ثبت نام گذشته بود ، ثبت نام کنم و راهی شم ...
مسئول بردن و آوردنم رضا بود که این مسئولیت خالی از لطف نبود برام . ساعتهایی که رضا منو میبرد و میاورد دانشگاه ، ساعتهای تفریحی من بود . تیپ خودم ، اخلاق خودم ، خواسته های خودم و هر چی که خودم رو به « خود گذشته ام » پیوند میداد . بین کلاسا ، رستوران میرفتیم ، پارک ، خرید . حال خوشی داشتم ، راضی بودم از رضا ...
کم کم خونه حاجی نا امنی خودش رو برام بیشتر به رخ میکشید . اومدنای گاه و بیگاه و سر زده حاجی تو ساعتهای خلوتی خونه ... سرزده پریدنش تو اتاق من به اسم : « اومدم سر بزنم ببینم عروس چیزی لازم نداره » ... زل زدنش تو کاسه چشمام وقتی یه لیوان آب میخواست یا یه استکان چای ... بالا پایین کردن دستگیره در حموم دو سه باری که من تو حموم بودم .
یواش یواش رو مخ رضا کار کردم خونه سوا کنیم . نمیتونستم بیشتر از این یکی دو هفته ای که به سختی تو خونه حاجی گذرونده بودم بازم بگذرونم ... اما کی بود که زیر بار بره ؟ برای اولین بار که رضا تحت تاثیر آنتریک کردنای من ، پیشنهاد خونه سوا رو به حاجی داد ، چنان قشقرقی تو خونه بپا شد که کم از قیامت نداشت . از پا ننشستم و به جنگ فرسایشی با حاجی ادامه دادم .
حاجی خوب اصول بازی رو بلد بود و راحت هر حرکت منو پیش بینی میکرد ... تو هر دور بازی خیلی راحت کیش و مات حاجی بودم . اول از همه بازی خونه سوایی رو مات شدم . بعد از اون تنها دلخوشیم ، دانشگاه رفتنم شد . اینم شد دور بعدی بازی و تو اونم اینقدر امونم رو برید و اونقدر رو اعصابم رژه رفت تا یه روز از حرص و دق دلی هر چی کتاب داشتم گذاشتم وسط حیاط و با یه کبریت فرستادمشون اون دنیا ... ها که تعهد داده بود من درس بخونم ، ولی تعهد که نداده بود رو اعصاب منم رژه نره .
بعد از اون شروع کرد به بازیهای کثیف ... تا تونست از هر حرکت من یه نکته منفی پیدا کرد تا نجابتم رو زیر سوال ببره و منو به کثافت کاری و نانجیبی متهم کنه . بازی که هر حرکت حاجی ، مو به تنم سیخ میکرد ، خراب کردن ذهنیت رضا نسبت به من . تهدیدهای گاه و بیگاه ...
یه روز صاف و صادق نشستم روبروش و زل زدم تو چشماش : « حاجی چی از جون من و زندگیم میخوای ؟ صاف بگو » و جواب حاجی که رعشه به تنم انداخت : « بام باشی هیچی ... دنیا رو برات عسل میکنم . سر تا پات رو جواهر میگیرم ... بودی هیچ ، نبودی جهنم رو به چشم میبینی ... تو فکر فروختن من نباش که آتو ازت دارم هزارتا ... پاپوش برات میدوزم که چاره ات فقط یه تیغ باشه و یه رگ و یه حموم »
جواب حاجی یه هفته تموم خواب و خوراک ازم گرفت و تو تخت خواب مچاله ام کرد ... بعد از اون حجب و حیای نداشته اش رو کنار گذاشت و روش رو باز تر کرد ... یواش یواش رضا ازم گریزون شد . میلش به من ته کشید ... کنجکاوی که کردم ، فهمیدم حاجی براش دلالی میکنه ... از هر مدل و رنگ و لعابی که بگی تو دست و بالش میندازه ، فقط و فقط به این دلیل که از من زده شه ... در عوض ذهنیت رضا رو روز به روز برعلیه من خرابتر میکرد ... زندون من تنگ تر شده بود و زندانبانم قصی القلب تر ...
روز به روز گذشت اما به سختی و بی امنی ... دو سه باری وقتی تو آشپزخونه داشتم کار میکردم ، از پشت سر بغلم گرفت ... یکی دو باری که ناخودآگاه از کنارش رد شدم ، دست به باسنم کشید ... هدیه های اونچنانی برام میاورد ، پس میزدم ، یه آزادی دیگه ام رو میگرفت ... اینقد هدیه برام آورد و من پس زدم که دیگه آزادیم ته کشید . حق نفس کشیدنم ته کشید .
برای اولین بار که از پشت توی آشپزخونه زورگیرم کرد ، دست گذاشت جلو دهنم و گفت : « داد زدی نزدی ، حواست باشه قبل از اینکه بفهمی چه غلطی میکنی و داد بزنی و کمک بخوای ، فکر کنی ... دودمانت رو به باد میدم . » بعدشم یه پاکت تف کرد تو صورتم و گفت : « خوب نگاه کن ... اینا تکین ولی میتونن جفتی باشن یا شایدم چند نفره . پاکت رو که با دست لرزون از دستش گرفتم ، یه مشت عکسهای لخت تو حالتهای مختلف از خودم دیدم ، عکسایی که شرمم میومد تنهایی نگاهشون کنم . ای لعنت به تو پیر سگ نجس ... تموم عکسا تو اتاق خواب خودم بودن ، عکسا رو که از پشت پرده اشک نگاه میکردم ، گوشم از قهقهه شیطانی حاجی پر بود ... خوب که خندید لپمو با حالتی مشمئز کننده کشید و گفت : « بام راه بیا تا هم شوهرت رو داشته باشی هم آبروتو هم زندگیتو هم آزادیتو هم خانواده تو ... غیر از این باشه ، نه آزادی برات میذارم ، نه شوهر ، نه حمایت خانواده ، نه آبرو » حرفشو جدی نگرفتم برای همین به سال نکشیده ، آزادیم رفت ...
رضا اینقدر توی سناریوی باباش غرق شده بود که دیگه نه منو میدید نه اطرافش رو . حاجی تا تونسته بود از یه طرف پول تو دست و بالش ریخته بود و معشوقه ... و از طرف دیگه ذهنیت خراب نسبت به من . بعد از آزادیم نوبت اون بود که از زندگیم پر بکشه . نمیدونم چی به خورد رضا داده بود و چجوری مغزش رو شسته شو داده بود که اونم تفم کرد از زندگیش بیرون . برگشتم خونه بابا ... زندگی سگی گذشته ام به نحوست اوضاع و احوال حالم اضافه شده بود . کم کم تو ذهن خانواده هم خراب بودم و خراب تر شدم . تنها زرنگی که کرده بودم تا اون موقع ، جور کردن یه مرخصی تحصیلی بود و بس ... اونم دم نوید گرم که برام از نفوذی که داشت مایه گذاشته بود .
تو خونه بابام که بودم ، هر دم و دقیقه دست بابام پیغام میفرستاد : « رضا بچه ست و لاقید ، زن خرجی میخواد ، صبیه رو بفرستید برای دریافت نفقه . » بابا هی تو گوشم میخوند برو نفقه ات رو بگیر . مگه گشنه بودم که پول کثیف حاجی رو از گلوم بفرستم بره پایین ؟ اوایل عمرا قبول میکردم . هر چی به بابا میگفتم نمیخوام برم ، زیر بار نمیرفت ، میگفت رضا بچه ست و نفهم ، حاجی که سن و سالی ازش گذشته و سرد و گرم چشیده ست میدونه چیکار کنه ... تکلیفیه که به گردنشه ...
یه روز که خیلی بهم فشار آورد ، به بابا گفتم « میرم اما با خودت » نمیدونم این حرفم رو به خجالت تعبیر کرد یا چی ، که قبول کرد و بام راه افتاد . به در دفتر حاجی که رسیدیم ، بابا یه گوشه ایستاد و خودش رو مشغول تلفن صحبت کردن نشون داد ولی میفهمیدم که خجالت میکشه بام بیاد توی اتاق برای چندر غاز ... یه نگاه ملتمس تو چشاش انداختم ، سرشو بیشتر هول داد تو گوشیش و رو به من علامت داد که برم اونم پشت سرم میاد تو ... در اتاق رو که باز کردم ، شوکه شدم ... نازی ، تو یه وجبی حاجی فیس تو فیس بود ... تا صدای در رو شنیدن برگشتن سمت در به محض اینکه حاجی متوجه شد منم ، نفسی از سر آسودگی کشید و با یه ضربه تقریبا محکم با کف دست راستش دم باسن نازی ، اونو راهی بیرون از دفتر کرد ، صورتم یه مدتی تو حالت بهت موند ... بعد از اون حاجی خیلی ریلکس تو چشام زل زد و گفت : « دیدی که از جیک و پوکت خیلی بیشتر از کس و کارت خبر دارم ، پس حواست رو خوب جمع کن ، الانم که خواستم بیای اینجا ، فقط محض اطلاعت بود و بس »
نفسم تو سینه حبس شد ، خوب فهمیدم منظورش چیه ، بازم سامان . فکر اینکه اینم بخواد همون بلاهایی رو که خانواده ام سر اون بیچاره آوردن ، اینم بیاره ، موهای تنم سیخ شد و عرق سردی رو تیره پشتم راه گرفت . نا امیدانه تو چشماش زل زدم : « چیکار کنم ؟ » یه کلام : « طلاق » با صدای یا الله بابا ، هم من ، هم حاجی خفه خون گرفتیم .
بعد از اون حاجی مرتب پیغام پسغام میفرستاد که باید طلاق بگیری ، بی سر و صدا و بی بحث و گفتگو ... ساده لوحانه فکر میکردم سر رضا به سنگ میخوره و بر میگرده و میشه قهرمان سناریو حاجی و منو از این زندگی نابسامان نجات میده . یکی دو ماهی که خونه بابا موندم ، یه روز رضا اومد ... خوب شده بود ، دقیقا مثل اون اوایل ازدواجمون ... فرصتی که میخواستم دستم رسیده بود . یه دو سه روزی تو همون خونه بابا اینا موند و هم فکر خراب اونا رو یه خورده نسبت به من برگردوند و هم یه خورده کینه و کدورتهایی که تو دل من ریشه گرفته بود رو حرس کرد . به هفته نکشید که حاجی باز دست بکار شد و رضا رو دوباره از زندگی من دور کرد .

نبض رضا دست حاجی بود . خوب میدونست چجوری نسخ رضا رو ببره . تموم امیدم به این بود که رضا رو خام کنم برام یه خونه بگیره به دور از هیاهو ... ولی زهی خیال باطل . این رضا کجا و اونی که تو ذهن من بود کجا ؟ بعد از اون باز حاجی پیغام میفرستاد ... خیلی رضا رو میخوای ، میتونی باش باشی ... ولی به شرطها و شروطها ... یا رضا با من ، یا هیچ کدوم ... خیلی مقیدی ؟ طلاق بگیر با هر دومونم باش ... حالم از این افکار کثیف بهم میخورد . مگه زن قحط بود ؟ چطور یه مرد میتونه اینقدر حیوان باشه ؟ چطور میتونه اینقدر نانجیب و کثیف باشه ؟ از خودم بدم میومد ... دلم میخواست خودم رو بکشم ... خاک بر سرم که جرات این یکی کار رو هم نداشتم ...
رضا اونچنان آش دهن سوزی برام نبود ... ولی خوب من هم خانواده خودم رو میشناختم ، هم خانواده مقدم رو ... میدونستم طلاق هم برام همه چی رو تموم نمیکنه . به در و دیوار مشکوک بودم . از هر سوراخی بوی توطئه میومد و نا امنی . حاجی که خیلی راحت تونسته بود راه به اتاق خواب من باز کنه و اون عکسا رو ازم داشته باشه ، راحت تر از اون میتونست بی آبروم کنه ...
روز به روز تکیده تر و بی بنیه تر میشدم . دردی داشتم که توی درگاه خدا هم نمیتونستم زار بزنمش ... میخواستم از اون محیط فرار کنم ... یه بار حتی با آنی هم تماس گرفتم و گفتم میخوام یه مدت بیام پیشت . مثل همیشه خواهرانه پذیرام شد ... یه بلیط گرفتم رفتم خونه آنی ... به روز نکشید رسیدنم به اونجا که حاجی زنگ : « یا برمیگردی ، یا هر چی دیدی از چشم خودت دیدی ... »
آب از سرم گذشته بود ، چه یه وجب ، چه صد وجب ... سه روز از بودنم توی خونه آنی گذشت که شوهر آنی از سر کار برگشت ... رنگ به رو نداشت ... هر چی آنی زیر زبونش رفت بفهمه چی شده ، لام تا کام از دهنش در نیومد ... صبح که باز از خونه زد بیرون ... رنگ و روی آنی خبر از حادثه ای شوم در شرف وقوع رو به رخ میکشید ... قسمش دادم : « چی شده آنی ، تو رو به جدت بگو ؟ » تهدید شده بودن دقیق نمیدونم از طرف کیا ... یا خانواده خودم ، یا حاجی مقدم ... موندنم جایز نبود . دلم برای زندگی آروم بی دغدغه آنی و پسر کوچولوی دو ماهه اش میسوخت ... برگشتم ، دست از پا درازتر ...
زندگیم جهنم مسلم بود . پا که به خونه گذاشتم ، از حرف و حدیث و کتک کاری خبری نبود . برام مسجل شد پیغام پسغاما از طرف حاجی مقدم بوده . لابد دلیل نبودنم رو تو خونه هم یه جورایی توجیه کرده بود . بی سر و صدا نشستم تو چاردیواری تنگ و ترش خونه بابام ، منتظر حکم بعدی حاجی ... دو سه هفته ای نگذشته ، اوضاع و احوالم بهم ریخت ... حالم خوب نبود ... یه بی بی چک و تستی ساده ... حامله بودم . نمیدونستم باید چه حالی داشته باشم ... خودم رو بکشم ، یا این بچه رو ، یا جفتمون رو با هم ...
یه شب تا صبح به در و دیوار زل زدم و فکر کردم و دوگوله ام رو بکار انداختم تا به این نتیجه رسیدم برم پیش حاجی ، شاید عدو شود سبب خیر . ها که رگ و ریشه اش بر میگشت به همون نانجیب حیوون صفت ، ولی هر چی بود ، شاید دلش رو به رحم می آورد ...
صاف و صادق پا شدم رفتم دفتر حاجی ... التماسش کردم پا از زندگیم کوتاه کنه ... به هر مستمسکی دست انداختم ، اسم بارداری که از زبونم در اومد ... حاجی سیخ ایستاد ... شمر بود ... چنان زهراگین بهم چشم دوخت که رعشه به اندامم انداخت ... صاف صاف تو چشام نگاه کرد و گفت : « بنداز اون حرومی رو » چی حرومی ؟ کاراری اون حروم نبود ؟ چشم ناپاک و کثیف برزخی اون حرومی نبود ؟ نبض تپنده بیجنبش لای امحاء احشاء من حرومی بود ؟ بچه پدر و مادر دار من ؟ یه کلام تف کردم تو صورتش : « محاله ممکنه » ... رفتم توی یه پارک نزدیک همون دفتر حاجی ، سرمو گرفتم تو دستام و فکر کردم ... احمقانه یادم افتاد به تکه کلام مینا : « حالا چی میشه ؟ » یکی دو ساعتی فکر کردم و خود خوری کردم ، با حالی زار و نزار برگشتم خونه ... رسیده نرسیده ، بابا و شهید و حمید و سعید ، لباس شمر پوشیده بودن و خون جلو چشماشون رو گرفته بود ... آوار شدن رو سرم و تا تونستن زدنم ... نوش جونم حقم بود ... از اول باید باهاشون راه میومدم ... منو چه به شیطنتهای دخترونه ؟ منو چه به زیر آبی رفتن ؟ منو چه به جوونی کردن ؟ منو چه به عاشق شدن ؟ منو چه به زندگی ؟ ... خوب که کتک خوردم اونم به دلیلی که تا اونموقع نفهمیده بودم چرا ... یه پاکت منحوس دیگه لنگه همون که یه بار حاجی تف کرده بود تو صورتم ... اینبار یه فیلم هم پیوست داشت ... بابا زیر چلم رو گرفت و شوتم کرد تو حیاط و از خونه انداختم بیرون ، سعید نعره زد : « لش نجستو از این خونه که توش نماز میخونیم بکش بیرون ... برو همون ناکجا آبادی که که سه روز رفتی و با یه توله تو شیکمت برگشتی ... تف ... تف ... برو که به ولای علی همینجا سرت رو گوش تا گوش میبرم ... »
شهید دست سعید رو گرفت و کشون کشون از روی جسد نیمه جون من دور کرد و گفت : « حیفه که دستت رو به خون این لکه حیض آلوده کنی ... از این به بعد از زندیگمون پاکش میکنیم ... » بابا یه تف انداخت تو صورتم و چادر مشکیم رو انداخت رو جسد نیمه جونم که کبودیها و خون آبه هاش از زیر لباس تیکه پاره ام بیرون زده بود . یقه ام پاره شده بود و نصف سینه ام بیرون بود . تف به غیرتشون ... کشون کشون خودم رو از اون قصر جهنمی انداختم بیرون ... یه ماشین گرفتم و اومدم خونه خاله ...

خاله هر چی کرد که زیر زبونم بره چرا ... چی شده ... کی این بلا رو به سرم آورده ، زبونم باز نشد که نشد . چی میگفتم ؟ که دوباره به کار نکرده متهم شدم ؟ که بازم نیش تهمتها به گلوم چنگ انداخته ؟ که خانواده ام فلکم کردن ... تموم حیثیت و دار و ندارم رو به باد فحش کشیدن ؟ که از زندگی پر از ریا و تزویرشون شوتم کردن بیرون ؟ ...
هیچی نگفتم ، ولی چند روزی که اونجا موندم ، ناگفته مشخص بود که خاله بیکار ننشسته و این بار بازم یه آتوی خوب از مامانم گیر آورده و تیر زهرآگین کنایه هاشو به طرف ماما نشونه رفته و اینقدر تو این کار سماجت کرده و رفته و رفته که ماما راست و دروغ رو براش تعریف کرده . هر چی خاله خواست حقیقت رو از زبون خودم بشنوه ، نتونست که نتونست ... ولی خوب ... از پا ننشست و سفت و محکم پشتم موند ، بازم دمش گرم ... حداقل اگه همه بهم پشت کردن ، بازم این خاله بود که حالا یا از سر دلسوزی یا از سر بدجنسی ، منو تو پناه خودش گرفت .
دلم نمیخواد زیاد اینجا بمونم ... میدونم با این همه بدبختی و بی آبروگری که حاجی مقدم به سرم آورد ، بازم بیکار نمیشینه . نمیخوام همون بلایی که به سر سامان آوردن و همون بدبختی که به سر خودم آوردن ، گریبون خاله و شوهر خاله ام و از همه مهمتر نسرین و نسترن معصوم و بیگناه منو بگیره . دوست ندارم کار و کاسبی نوید که تازه جون گرفته و سرپا شده هم به سرانجام کار و کاسبی بابای سامان دچار بشه .
یک ماهی هست که خونه خاله آوار شدم و به ظاهر آرومم . تو کار خدا موندم ، با اینهمه کتکی که اون شب خوردم و اونهمه لگدی که تو پهلوهام خورد ، چطوره که این نبض تپنده ، هنوزم که هنوزه پر طنین و پر کوبش این حقیقت تلخ رو به صورتم میکوبه که بازم زنده ام و باید سعی کنی منو زنده نگه داری . خیلی فکر کردم . فکر کردم به آخر خط رسیدم ، فکر کردم چه بهتر که این حرومی پدر مادر دار رو که از ازل لگه گناه نکرده رو پیشونیش نقش انداخته رو بندازم و از شر خودش و هفت جدش راحت بشم ... ولی آخرش ، ختم تموم فکرام به اینجا رسید که باید نگه ش دارم .
باید اینو نگه دارم و عاقبت تموم این بلاها رو با همین نبض تپنده پر کوبش ، که الان جنبشهای کوچیکی از اون رو زیر پوست کش اومده بدنم حس میکنم ، انتقام تموم روزهای سخت بی کسی و خواری و حقارتم رو بگیرم . باید اول از همه نگه ش دارم تا ثابت کنم حرومی نیست ، پدر داره و پدرش تخم همون نامرد کثیفه که این لکه رو به پیشونی خودش و مادر فلاک زده اش چسبونده .
یه آزمایش دی ان ای کارم رو راحت میکرد ... ولی نباید بیگدار به آب بزنم . چه بسا که حاجی هم مترصد همین فرصته تا بره بازم نتیجه آزمایش رو عوض کنه . باید صبر کنم ... 6 ماه دیگه صبر کنم و یه روز ظهر تابستون با گر گر آفتاب تیرماه این لکه ننگ رو از نجاست پاک کنم ... وقتی بیاد ، دیگه نمیشه منکرش شد و مطمئنا خاری میشه تو چشم جد و آبادش ...
نسرین و نسترن ، معصومانه به چشمام زل میزنن ... میدونن دردم چیه ولی انقدر نجیب و خوبن که کمتر مستقیم ازم سوال میپرسن ... باهام نجابت به خرج میدن ... و نوید ... هرچند که از نگاه کردن به صورتش عارم میاد ، وقتی فکر میکنم که شاید ، شاید اونم یه ریزه از اون فکرای خراب برادرام رو درموردم داشته باشه . ولی نجابت و سادگی نگاه نوید ، داد میزنه که هنوزم که هنوزه منو به عنوان همون شراره افرا میشناسه .
همون شراره شیطون بچگیا ... همون که شیطنت داشت ولی لجن بازی نداشت ... شوهر خاله که اصلا به روی خودش نمیاره که من چرا و به چه دلیل باید مدتی طولانی توی خونه اونا آوار باشم رو سرشون ... خاله هم سعی میکنه کمتر تو کارم دخالت کنه و بیشتر مدارای حال و احوال خرابم رو داشته باشه . آنی مرتب باهام تماس میگیره برم پیشش تا فکرامون رو روی هم بذاریم ... ولی همون یه بار بسم بود ... دلم برای خودش هم که نسوزه ، برای بچه چهار پنج ماه اش کبابه ...
اگه بتونم هر جایی که شد ، فرقی نداره ، یه جایی سر خودم رو گرم کنم ، قبل از اینکه دردسری برای کس دیگه ای درست کنم ، میتونم برم یه گوشه ای زندگیمو بکنم تا این نبض تپنده با وجودش حیثیت از دست رفته من رو بهم برگردونه ... حس مادری اونچنانی بهش ندارم ... نمیدونم اسم این حس رو چی بذارم ... بچه رضا و نوه حاج قربان مقدم ... تو شیکم من و از خون من تغذیه میشه و زیر پوست کشیده تن من اعلام وجود میکنه ... از فکرش مشمئز میشم و عضلات صورتم منقبض ...
چه حسی میتونم به این موجود بیگناه داشته باشم ؟ تنفر ؟ عشق ؟ نمیخوام ریاکاری و تزویر رو به وجودش تزریق کنم . نمیخوام حسی رو که نمیدونم چیه از روی پوستم به زیر اون ، به رگهای نبض تپنده جنبنده تو بدنم منتقل کنم . نه نفرت نه عشق ... پس نه باهاش درد و دل میکنم و نه وجودش رو به روی خودم میارم ... فقط نگه ش میدارم ، شاید بشه عیسای من و با تولدش موج تهمتهایی که به طرف مادرش سرازیر بود رو خنثی کنه . ادعای تقدس ندارم . مریم نیستم ... روح القدس تو وجودم پرورش پیدا

صدای خاله ، تند و بیوقفه رو مخم بود ... دیگه چی شده . باید به زورم که شده از رختخواب جدا شم ... اول صبحی اونم با این حالت تهوع و این عق زدنا با معده خالی جونی برام نمونده . باید تند و سریع برم ببینم چی میگه که به حنجره خودش هم رحم نمیکنه ...

- چیه خاله ... صبر کن با اون پات نیا بالا ، الان خودم میام پایین
خاله لب پله ها رو پله اول چشم به بالا دوخته بود ، معلومه که هیجان کاری که باهام داره زیاده . اینو از اون صورت برافروخته و سرخش میشد تشخیص داد :
- توپولک سحر خیز شدی ... نذاری یه چرت بزنیم ها ! قرآن خدا غلط میشه ما یه چرت بزنیم ؟
خاله ابروهای تنکش رو به عادت همیشگی بالا داد ، موهای فر خرمایی رنگش رو مثل همیشه به ضرب و زور شونه زده بود و از پشت مرتب و آراسته با یه گل سر مشکی بسته بود . گوشواره های حلقه ای بزرگش از دو طرف گوشش روی گردنش افتاده بود . بعضی وقتا دلم میخواد بیخودی قربونش برم ... گاهی که قیافه اش اینقد تو دل برو و با مزه میشه . سرخ و تپلی ... خوشبحال شوهر خاله بیکار بشه با لپاش راحت میتونه یه قل دو قل بازی کنه ... ماشالا لپ که لپ نیست ، یه جفت بادبادکه باد شده ست ... خاله بر و بر نگام کرد : دختر خل شدی ؟ جن زدت ؟ بسم الله ... مگه با تو نیستم ؟
ای بابا ... مگه حرفم زد خاله ؟ اینقدی که محو لپای گوشتیش بودم نفهمیدم چی رو با اینهمه هیجان گفت ؟ لبامو غنچه کردم و از در معذرتخواهی وارد شدم : خلم دیگه خاله ... شک داری . نترس جن منو نمیزنه ... بیچاره جنه ... حالا چه خبر نامبر وانی داری که اینقد فشار خون لپات رفته بالا ؟ ها ؟
- حواست نیست دیگه ورپریده ... تقصیر خودت نیستا ... مقصر اون مامان چی به چی شده ته که تو رو اینقد سر به هوا بار آورده ... اگه یه خورده بجای اون لندهورا حواسشو میداد به تو اینجوری زمین به آسمون نمیرسید که الان برای تو رسیده ... والا بخدا ...
نفهمیدم این متلکی که الان به مامانم زد بذارمش به عنوان تعریف از من یا خورد کردنم و به رخ کشیدن حال و احوال این روزام ... لبخندی تصنعی رو لب نشوندم : خوب حالا ... بازم گیر دادی به مامان بیچاره ام ... مامانو وللش بسپارش به همون حاج منصور درستش میکنه ... منو دریاب ... چیکارم داری که نذاشتی کله سحر بخوابم ؟ حلیمات مونده رو دستت ؟ برم سه سوته سر خیابون بفروشمشون ...
- نه خاله جون ... نمیخواد بری حلیمای منو بفروشی ... حلیم فروش دارم ، اونم یه جیغ جیو ... تو دلت برای حلیمای من نسوزه ... این نسترن آتیش به گور گرفته از پس هر کاری بر میاد مخصوصا حیلم فروشی ... آقای محمدی زنگ زد ، گفت جلدی ورخی برو سمت همون شرکته ، انگاری اون پیر دختره رو ردش کردن ... شانس در خونه تو نشسته ...
دیگه بقیه حرفای خاله رو نشنیدم ... باید میرفتم ... این از شانسم بود که دوباره بر گردم به اون شرکت یا از بد شانسیم ؟ فعلا نمیتونم نظر قاطع بدم ... باید برم تا ببینم چی پیش میاد برام . ما که این روزا از زمین و زمان برامون میباره شایدم اینبار در رحمت خدا باز شده و برای یه بارم که شده جای لعنت ، رحمت بباره ...
پریدم یه ماچ خوشکل از ته دل با کلی تف رو لپای خاله که از اولین نظر امروز تو چشم بودن و بهم چشمک میزدن انداختم و یه قربون صدقه جانانه بدور از ریا و تزویر و از ته دل هم نثارش کردم ... تو اتاق سه در چهار دختر خاله ها دور خودم چرخیدم و چرخیدم تا بتونم درست تصمیم بگیرم که الان باید چیکار کنم ... آها یادم اومد . بهتره اول یه دوش سر سری بگیرم این دل مردگی و نکبت از قیافه ام بزنه بیرون بعدشم اماده شم .
دوش آب گرم رخوت دلپذیری به رگ و پی وجودم هدیه کرد . تند و چابک پریدم سر کمد ... لباسای نسرین که برام مثل کیسه خواب میمونه پاتک به لباسای نسترن کارمو راه انداخت ... مانتو پشمی زرشکی تیره نسترن با شلوار برزنتی کرم رنگش با یه مقنعه کرم خاکی به پوست گندمیم روح میده . کیف و کفش چرمی قهوه ای سوخته نسرین رو هم از کمدش درآوردم و خالیش کردم . اه ... این دختر اینهمه آت و آشغال نمیدونم چرا بار خودش میکنه . سر حال و شاداب ، با حسی ناشناخته ، دستی روی شکم صافم کشیدم و یه الهی به امید تو گفتم و راهی شدم .
تموم طول مسیر ، افکار منفی رو از سرم بیرون کردم . خودشه شری ، باید مثبت اندیش باشی . زندگی برای تو توقف نمیکنه ... تو هیچ ایستگاهی چشم براه نداری . باید سرتو بندازی زیر و بری ... مهم نیست به کجا ... هر جا بری بهرحال ناهمواری راهش هموار تر از این مسیریه که الان توش داری قدم بر میداری . چشماتو ببند و چشم انداز آینده ای خوش رو پیش روت مجسم کن . دنیای ساده با روزهای عادی ... زندگی ساده ... اونقدرا هم سخت نیست ... کافیه دست دراز کنی تا بتونی سادگیها رو از سر شاخه امید بچینی .
دم در دفتر شرکت ، مطابق همونروز اول ، از تاکسی پیاده شدم . خدا رو شکر که مسیرش سر راسته و پیچ و خم نداره . از بس زندگی من رو دور تند گذر از سراشیبی ها و پیچ و خم ها بوده ، دیگه از هرچی پیچ و خمه بدم میاد . همینو به عنوان یه نکته مثبت پیش چشم آوردم و یه بسم الله گفتم و از در کوچیکه شرکت راه پله ها رو بالا رفتم . تو نظر اولم به محض باز کردن در ... متوجه تغیرات سالن تو همین دو روز گذشته شدم . کنار در اتاق رئیس هئیت مدیره ، دقیقا روبروی در ورودی ... بجای اون چند تا صندلی کنار دیوار ، یه میز منشی بود با یه سیستم روش ... این دیگه اینجا چی میخواست ؟ اگه قرار بود منو بعنوان منشی بپذیرن ... پس ...
هنوز از بهت خارج نشده ، پیرمرد مو سفیدی که آبدارچی بود و اونروز هم دیده بودمش صاف ایستاد جلوم : سلام خانوم ، بفرمایید ...
سلامی سست و بی جون رد بدل کردم و لاجون نشستم رو یکی از صندلیها کنار میز منشی . اون دختره که بار قبل هم دیده بودمش و اومده بود برای استخدام ، خجالتم داد و از جاش بلند شد و دست آورد جلو : سلام ، من حمیدی هستم ... منشی جدید ... شما رو اونروز دیدم ... امیدوارم دوستای خوبی برای هم باشیم ...
لبخندی تصنعی و متظاهرانه زدم و صمٌ بکم نشستم سر جام ... درحالیه دونه های عرق از رو پیشونیم رد کنار شقیقه هام رو گرفته بودن ... وقتی این اینجاست ، دیگه من چی کار دارم ؟ ... نکنه حاجی مقدم ... نکنه ... با صدای زنگ تلفن به خودم اومدم . صدای منشیه یا همون خانم حمیدی تو گوشم نشست : بله حاج آقا الساعه میفرستمشون داخل . بعدشم یه نگاه به من و یه لبخند که به نظرم دلگرم کننده رسید . شاید از قیافه رو به موت من پی به حال خرابم برده که میخواد دلگرمم کنه ...
با اجازه ای گفتم و مودبانه سر به زیر انداختم ... مانتومو مرتب کردم و کیفم رو روی شونه راستم جا به جا کردم ... کف دو دستم رو که میدونم از عرق خیس و نمناک شده رو به دو طرف مانتوم کشیدم تا با یه تیر دو نشون بزنم ، هم دستامو خشک کنم ، هم مانتومو مرتب ... دم در ورودی نفس عمیقی کشیدم و یه بار دیگه اسم خدا رو به زیر زبون آوردم و با یه اعتماد به نفس کاذب به خودم که « برو داخل کسی اون تو دستمال سفره نبسته و کارد و چنگال نداره بخورت ... ترس نداره » برای آخرین بار دستی روی شکم صافم کشیدم و سه تقه به در زدم و بعد از شنیدن صدای « بفرمایید » سر بزیر و خانومانه وارد شدم .
- سلام

- سلام دخترم ، بفرما تو
جل الخالق ، دخترم ؟ من دختر اینم ؟ این همون پیرمرده ست ها ؟ همون حاجیه که اونبار جواب سلامم رو با یه اوهوم داد ... به من میگه دخترم ... میتونست بگه خانوم ... چرا گفت دخترم ؟ من نخوام دختر حاجی باشم ، باید برم کیو ببینم ؟ نمیدونم چرا عصبی شدم ... بیخود و بیجهت پریدم :
- من دختر شما نیستم آقا ... من شراره افرا هستم ، خانوم شراره افرا ...
انتظار شوت کردنم از دم در به درازا کشید ... آروم سرم رو بالا گرفتم ... نه خدا رو شکر سکته مکته هم نزده بود . یه نیشخند ... یه لبخند ... یه پوزخند ... اه نمیدونم یه چی گوشه لبشه که باعث شد لب به دندون بگزم ... تند رفتم ؟ نه اصلا ... بیخود میکنه به من میگه دخترم ... اون بابام که من دخترش بودم چه گلی به سرم کاشت که این حاجی تقلبی بزنه ؟ اون مرتیکه پوفیوز که عروسش بودم چه خاکی تو سرم کرد که این بخواد بکنه ؟
با اخمایی درهم که نشون از اعصاب خرابم بود نشستم دقیقا صندلی اول نزدیک به در خروجی ... و دقیقا دورترین جای ممکنه به صندلی حاجی ... بالاخره احتیاط شرط عقله ... دور از شتر بخواب ، خواب آشفته نبین .
- خواهش میکنم خانم افرا . هر چی نظر خودتونه ... بهرحال مایه افتخاره که مقام پدری دختری به این گلی رو داشته باشم ...
میخواد نخ بده ؟ میخواد مخم رو بزنه ؟ میخواد از در صمیمیت وارد بشه ؟
- مرسی از نظر شما ، ولی من بیشتر مشتاقم همون خانم افرا بمونم ... نه دختر کسی ... متشکر میشم منو فقط خانوم افرا بدونین ... نه بیشتر و نه کمتر ...
دقیقا دیوار امنیتی که دور خودم پیچیده بودم رو لمس کرد . تکیه ای به صندلی پشت بلندش داد و نگاهی عمیق بهم انداخت ... احتمالا پیش خودش فکر میکنه « چه خوبه پاشم با یه اردنگی شوتش کنم از در اتاق بیرون تا الکی برای من یکی چسی نیاد ... اون خانم حمیدی به اون تر گل ور گلی نشسته دم در منتظر یه اشاره منه تا بیاد ماتحتش رو بچسبونه تو بغل من بعد این دختره ایکبیری ... » صدای اوهوم حاجی نذاشت بیشتر از این اونو با منشی مکش مرگ ماش تجسم کنم . سرم رو آوردم بالا ... نخیر اثری از عصبانیت تو قیافه اش نیست . تند و سریع یه دور تو اتاق رو چک کردم ... خودم هم نمیدونم دنبال چی تو اتاقش میگشتم ... یه دوربین مدار بسته ... اه نه ... آها شاید دنبال یه دیوار کوب سبز ... آره خودشه ... شاید داشته باشه که گاهی قیافه اش رو روحانی نشون بده ...
- دخ ... خانوم افرا ... من با آقایان مهندس شایسته و جناب حاتمی ، دست راست بنده ... مشورت کردم ... راست و حسینی ما نیاز به یه منشی داشتیم ... خوب شغل منشیگری برای شما با این پایه از تحصیلات کم بود ... از اونجا که شما خانوم شایسته ای هستین ...
درسته ... همینه ... بی پدر داره نخ میده ... شاید بخاطر این تیپ جدیدمه . اون روز عین این شوهر مرده ها سیاه پوش بودم ... امروز تیپ کردم ... منم مکش مرگ ما شدم ؟ اخمامو غلیظ تر کردم . سعی کردم زوم کنم رو حرفاش بالاخره شیطونه وجودش یه جوری از تو حرفاش سرک میکشه بیرون که ...
- دفتر مرکزی شرکت ما به طور موقت اینجا دایره ... میبینین که جا تنگه . کارخونه قدیمی درحال بازسازیه . یه چند تا سوله جدید نیاز داشتیم که درحال احداثیم . آقای توکلی ... پسر خاله حضرت عالی ... کار برق اونجا رو به طور مشترک با آقای محمدی ، از دوستان من ، برداشتن ... یه تعدادی از کارمندان دفتری ، همونجا مستقر هستن ... قصد زیاده گویی ندارم ... کار منشیگری تو این شرکت ، هم تخصص و سابقه میخواد و هم در شان و منزلت خانمی چون شما با این درجه از تخصص نیست . فل الحال کار کنترل خوردگی دست آقایان مهندس حسام و مهندس شایسته ست . در حال حاضر حجم کارهای بازرسی فنی ما پایینه ، قراردادهای ساخت هم کمتر از گذشته ... قصد داشتیم بعدا از حضور و علم مفید شما در راسته کاریتون استفاده مفید تری بریم ...
غلط نکنم میخواد به صورت مفیدترتری ازم استفاده کنه ... بلند شم بکوبم تو ملاجش ؟ پیر سگ ...
- با توجه به حجم کم کار در حال حاضر ، متاسفانه ، یا خوشبختانه ، آقای حاتمی حسابدار شرکت ، صاحب امتیاز نمایندگی یکی از شعبات ایران خودرو شدن ... مدتیه مترصد فرصتی هستن که کارشون رو با این شرکت خاتمه بدن و در جایی دیگه مشغول بشن . از اونجایی که مدرک تحصیلی شما از لحاظ رتبه با ایشون هم تراز هستن و خدا رو شکر در این میون حقی از شما ضایع نمیشه ... تصمیم بر این شد تا پیدا کردن حسابداری مناسب کارخونه با حجم کار سنگین ... در حال حاضر از معلومات ریاضیاتی شما بهرمند بشیم ...
خودم میدونم که چطور با ابروهای بالا پریده پریدم وسط سخنرانی غراش : ولی حاج آقا ...
- شایسته ... من برای شما فقط آقای شایسته هستم ، لطفا درصورتیکه قصد خطاب من رو داشتید فقط بگید آقای شایسته ... لفظ حاجی و حاج آقا رو بکار نبرید ...
خوردیش ؟ اینم یه تو دهنی دبش لب سوز لب دوز تا تو باشی با این حاجی کت و گندهه زورآزمایی نکنی ... به درک ...
- بله ... آقای شایسته ... شما که خودتون میدونین ... من نه سابقه کار دارم و نه به حسابداری واردم ، چطور میتونم از پسش بر بیام ؟
- شناختی که من از سرکار خانم شراره افرا پیدا کردم ، هر چیزی غیر از این رو ثابت میکنه ... در ضمن آقای حاتمی تا زمانیکه شما تا حدودی مسلط به کار بشین راهنماییتون میکنن ... بهتره اول امتحان کنین ، بعد با اطمینان از ناتوانی نالان بشین ...
- سعی خودم رو میکنم ...
- حتما
تلفن کنار دستش رو بلند کرد : خانم حمیدی ، لطفا آقای حاتمی رو به دفتر راهنمایی کنین ...
به دقیقه نکشیده سر و کله چاقالوئه پیدا شد ... اااه این حاتمیه ؟ ماشالا هم که خدا چقد تو اختصاص گوشت به این یارو حاتم بوده ...
- بله حاج آقا ... درخدمتم ...
باش تا اموراتت بگذره ...
- آقای حاتمی ، لطفا خانم رو با وظایفشون آشنا کنین و تا زمانیکه کل وظایفشون رو به نحو احسنت یاد نگرفتن ، از راهنمایی بهشون چشم پوشی نکنین . انشالله تعالی که به زودی نیرویی زبده و حسابداری چیره مثل خودتون تحویل ما میدین ... درسته ؟!
- درسته حاج آقا ، هر چی شما امر بفرمایین ... حتما همون میشه ... بفرمایید خانم افرا از این طرف ...

طفلک مثل سگم بلا نسبت ازش میترسه . از اتاق که بیرون زدیم ، منشی سانتا مانتال آقای حاجی یه نیشی برام باز کرد ، لبخند پت و پهنی زد و گفت : « وای چقد خوشحال شدم ، مثل اینکه شما هم از امروز با ما همکار میشین ، همش غصه میخوردم که بین اینهمه مرد تک و تنها بمونم . » نه که بدش میومد بین اینهمه مرد تنها باشه ... لبخندش رو با یه لبخند ظاهری جواب دادم و سرمو زیر انداختم راه افتادم دنبال کوه دنبه .
در اتاق مدیر عامل که مثل اوندفعه بسته بود . توی اتاق سرپرست کارگاه هم تا اونجا که چشمای من میدید خالی بود ، اون دفعه هم که خبری توش نبود ، پس اینا کی میومدن سر کار ؟ از در اون اتاق آخریه وارد شدیم . سه تا میز بود . آقای حاتمی توضیح داد : « این میز مال آقای شمس ، مسئول امور اداریه ، این میز مال آقای حسام ، مسئول بازرسی فنیه ، اینم میز بنده حقیر که کارای حسابداری رو انجام میدم . البته توی دفتر اصلی ، جا باز بود و به هر کسی محیط بیشتری اختصاص پیدا میکرد ، ولی خوب فعلا ، اوضاع اینه که شما میبینین ... اونبار باز عرض معذرت اگه درست فهمیده باشم ، متوجه شدم از کار با کامپیوتر زیاد سر در نمیارین ، ولی خوب ، مشخصه خانم باهوشی هستین . تموم کارهای ما با برنامه هلو انجام میشه ... کار باهاش راحته ، این گجتی که این بغل میخوره ، قفل هلوئه ... باید حتما این رو دستگاه باشه تا کار کنه . شما بهتر سر پا نایستین ، اینجوری من معذب میشم ... تشریف بیارین روی صندلی تا بهتر براتون توضیح بدم . »
صندلی رو کشیدم جلو ، روش نشستم و در همون حال هم نگاهم رو دور تا دور اتاق چرخوندم . بغل در یه میز تحریر ساده بود قهوه ای رنگ ، با سه کشو تو قسمت پایینیش ، یه دستگاه کپی بزرگ بغل میز آقای حاتمی بود و کنارش روبروی دیوار سمت راستی یه میز بزرگ کار که صد در صد مشخص بود مال مهندس حسام باید باشه . یه میز دقیقا مثل میز آقای حاتمی هم روبروم بود که مال آقای شمس بود ... بغلش هم یه در کوچیک میخورد که وقتی کنجکاوانه نگاهش کردم ، آقای حاتمی متوجه شد و توضیح داد « پشت این در یه اتاقک کوچیکه که از اون ، در حال حاضر بعنوان بایگانی استفاده میشه و پرونده های کارهای جاری و همچنین پرونده های مربوط به بانک و بیمه و دارایی که شما باهاشون سر و کار دارین همونجا نگه داری میشه ... جاش کوچیکه و راه رفت و آمد کم ، از دو طرف پر از قفسه های مربوط به پرونده هاست ، هر وقت پرونده ای لازم داشتین ، بهتره به آقای شمس یا خانم حمیدی بگین براتون بیارن ... حاج آقا سفارش کردن حدالمقدور خودتون وارد اونجا نشین ... »
یعنی چی ؟ مگه این حاجی از وضعیت من با خبره ؟ یعنی نوید رفته هست و نیست منو گذاشته تو طبق اخلاص و صادقانه ریخته جلو حاجیه ؟ از نوید این خاله زنک بازیا بعیده . سعی زیادی باید بکنم تا بتونم اینهمه کاری که آقای حاتمی بهم یاد داد رو تو ذهن بسپرم . میتونم تو خونه تایپ کردن و پرینت گرفتن و اینجور کارا رو از نوید و نسترن یاد بگیرم . آره شراره دقیقا ... تو میتونی ، تو از پس سخت تر از اینا بر اومدی ، این که کاری نداره . نفس عمیقی کشیدم و به خودم قوت قلب دادم تا بهتر متوجه حرفایی که تند و تند آقای حاتمی میزد بشم .
***
یکهفته ای از اولین روزی که پام رو توی اون دفتر گذاشتم میگذره . خدا رو شکر کارها اونقدرها هم که فکر میکردم سخت و طاقت فرسا نیست . خیلی راحت تونستم با این برنامه حسابداری کاری که ازم خواسته بودن رو راه بندازم . امروز آخرین روزی بود که این کوه دنبه ، آقای حاتمی ، توی دفتر مشغول به کار بود . امروز به چشم خودم دیدم که افتاد رو دست حاجی و دستش رو بوسید ... چه مغرور ... مرتیکه صاف ایستاده تا بهمش عرض ادب کنن و دست بوسش باشن . خدا رو شکر تا الن پاشو از گلیمش درازتر نکرده و پیشنهاد بیشرمانه ای بهم نداده . دیگه عادت کرده و به جای دخترم ، فقط میگه خانم افرا ... گاها که اشتباهی تو کارم میبینه ، لفظش عوض میشه و میگه خانم شراره افرا ... در اتاق مدیر عامل کماکان بسته است . صبح به صبح که من میام سر کار ، هنوز اعلا حضرت از خواب همایونی بلند نشدن و سرفرازمون نکردن ... بعد از اون که الحمدالله میز من پشت به در ورودی اتاق قرار داره و رفت و آمد بی سلام صبح بخیرش رو نمیبینم . جز اون هم هر وقت آقای حاتمی باهاش کار داشته با یه داد شبیه نعره صداش میکنه : « حاتمی ! » بعدم این بیچاره آقای حاتمی مثل بوم غلطون میدوئه تو اتاقش ، بجز نعره های گاه و بیگاهش که صدای حاتمی بیچاره میکنه ، چیز دیگه ای ازش نشنیدم . بیچاره این آقا حسین هم راه به راه سر ساعت براش قهوه میبره و فنجون خالیشو برمیگردونه ...
اینقدری که این آقا حسین از سر صبح تا بعد از ظهر به خورد من چای میده ، فکر کنم بچهه قهوه ای دربیاد و جای شکی رو حرفای حاجی مقدم نذاره ... امروز حاجی شایسته وقتی اومده بود توی اتاق تا چک مربوط به تنخواه گردون رو به آقای حاتمی تحویل بده ، جلو جفت چشمام ، آقا حسین رو مجبور کرد بره لیوان چای من رو خالی کنه تو ظرفشور و یک چهارمش رو نگه داره و بقیه اش رو آب جوش پر کنه . بعدم رک و راست به آقا حسین گفت : « از این منبعد برای خانم افرا چای کمتر از تموم کارکنان میارین ، فقط دو تا یکی راس ساعت ده و یکی راس ساعت دو و نیم ... »
والا من از بر و بر نگاه کردن آقا حسین و سر به زیر انداختن آقای حاتمی و پوزخند زدن آقای شمس و نگاه خیره مهندس حسام شرمم اومد و این حاجیه شرم نکرد . حالا تا آبروی نداشته منه بیچاره رو جلو یه مشت مرد نبره ، ول کن نیست که ... چی از جونم میخواد و چه آشی برام پخته فقط و فقط الله ُ اعلم .
آقای حاتم سر ظهر رفت بانک و چک تنخواه رو نقد کرد و ریخت توی یه حساب دیگه و دسته چکی مربوط به همون حساب رو تحویلم داد و روش پر کردن چک و توضیحاتی درمورد اینکه این دسته چک دو امضاء هست و پای هر برگ چک صادر شده دو امضاء باید بخوابه که یکیش رو من باید بزنم و یکیشون هم مدیر عامل مفصل توضیح داد و در آخر هم خاطر نشون کرد که فعلا چون شما به بانک معرفی نشدین و امضاء تون پای برگه های چک معتبر نیست ، در حال حاضر من تموم برگهای دسته چک موجود رو امضاء میزنم ، شما هم سر فرصت به شعبه ای از بانک صادرات که ما باهاشون طرف حساب هستیم مراجعه کنین و کارهای مربوط به معرفی امضاء تون رو انجام بدین . در ضمن از این به بعد هر چی نامه مربوط به کارهای خودم هست هم باید تایپ کنم .
نوید تا اونجا که تونسته درمورد برنامه های کاربردی برام سی دیهای آموزشی تهیه کرده ، نسترن هم توی روش صحیح تایپ کردن خیلی کمک حالم بوده . به سفارش نسترن ، کتاب های رمان و مجلات مختلف رو میذارم جلوم و تو اوقات فراغتی که توی خونه خاله بهم دست میده از روشون کار تایپ میکنم تا هر چه سریعتر بتونم کار خودم رو راه بندازم و هی دم به دقیقه سر از میز خانم حمیدی در نیارم ...
فکر میکنم باید توی طرز برخورد و افکاری که از ابتدا درمورد خانم حمیدی ندیده و نشناخته داشتم ، تجدید نظر کنم . منی که یه عمره از دست قضاوت های بیجا و عجولانه و غیر منصافانه خانواده ام عذاب کشیدم و آبروم بر باد رفت ، نمیدونم چطور تونستم همچین جوری رو درمورد این بنده خدا بکنم ... اونقدرا هم که نشون میداد ، اهل هر فرقه ای نیست . بیچاره تیپش اینه وگرنه خیلی هم خانوم و سرراهه . اینم یه جور متانته . درسته که تیپ مکش مرگ ما داره ، ولی از نظر رفتار و طرز برخورد واقعا نمیشه ازش خرده گرفت . خدا منو ببخشه . شاید اگه یه خورده باهاش صمیمی شدم ، ازش بخوام بخاطر این قضاوت مغرضانه منو ببخشه .

امروز نوبت دادگاهی منو رضا ست ، هیچ فکرش رو نمیکردم عاقبت مشارکت منو رضا این کوچه بنبست تنگ و ترش باشه و رضایی که از روز اول ازدواجمون یه مرد سر براه بود ، چی شد که توی این مدت کم صد و هشتاد درجه چرخید و راهمونو به سمت این کوچه کج کرد . یعنی واقعا نفوذ حاجی مقدم اعجاز حاجی مقدم اینقدر زیاده که از اون رضای سر براه و بی زبون و حرف گوش کن که یه روزی برام میمرد و میگفت هر چی تو بگی و هر چی تو بخوای ، فقط لب تر کن ، این مجسمه بی لیاقت رو بسازه . البته مقصر خود من هم بودم . رضا حرف گوش کن بود ولی نه فقط حرف من ، اصولا حرف گوش کن نه یه کلام بیشتر نه کمتر ... میشه گفت حزب باد بود ، هر جا به نفعش بود گوشش میشنید ... تا محتاج بغل من بود حرف منو میشنید ولی همینکه رفع احتیاجش شد و باباهه از این بغلای مفت تا تونست براش محیا کرد و مفت و مجانی در اختیارش قرار داد ، دیگه حرف حاجی بود که تو گوشش فرو میرفت .
همون روزا که بهم میگفت : « تو چادر سرت کن دهن حاجی بسته بشه ، با هم بیرون رفتیم ، نپوشیدی هم نپوشیدی » یا وقتایی که هوس گلگشت به سرم میزد ، میگفت : « تو به اسم دکتر رفتن از خونه بزن بیرون ، دیگه با بقیه اش کاری نداشته باش ، هر جا بخوای میبرمت » و امثال این لاپوشونیا ، باید میدونستم بخار اینکه به حرف من باشه رو نداره .
حاجی مقدم ، سر بلند و پر افتخار ، کت و شلوار طوسی رنگی پوشیده و سرش رو بالا گرفته و تا میتونه میخ تو چشامه . حالم از ریخت و قیافه اش بهم میخوره ، نامرد ، حاضرم همین الساعه جون به عزرائیل بدم و دو دقیقه زیر هوایی که این مرتیکه نفس میکشه ، نفس نکشم .
حس بدم رو که از تو نگام خوند ، بادی به غبغب انداخت ، ابروهاش رو هفت هشت کرد و یه دور تسبیح شاه مقصودیش رو دور دست چرخوند و با نگاهی خیره بهم نزدیک شد : « خوب میبینم که کم آوردی ، دختر حاجی ... بهت گفتم با ما به از این باش که با خلق جهانی ... گفته بودم یا نگفته بودم ؟ گفته بودم سربراه باش تا سرتاپاتو طلا بگیرم ، کنم گفته بودم یا نگفته بودم ؟ ... گفته بودم بخوای جلو من ملق بازی در بیاری و سوسه بیای برام ، زندگیتو جهنم میکنم ، گفته بودم یا نگفته بودم ؟ ... گفته بودم از هستی ساقطت میکنم ، زمین گیرت میکنم ، حیثیتت رو حراج میکنم ، هست و نیستت رو به باد فنا میدم ، از الان تا دنیا دنیاست نمیذارم آب خوش از گلوت پایین بره ، اگه ، اگه ، فقط اگه ، این تخم حروم رو نندازی و به لجبازی با من ادامه بدی ، گفته بودم یا نگفته بودم ؟ ... بِکِش ، بِکِش که خود کرده را تدبیر نیست . ضعیفه ، تو پیش خودت چه فکری کردی ، ها ؟ با اون عقل ناقصت چطوری دو دو تا چارتا کردی که میتونی بامن سر شاخ بشی ؟ میدونی من کیم ؟ » سه تا ضربه محکم به تخت سینه اش زد : « من ... حاج قربان مقدم ... تو یه جوجه بچه فنچ ... دیدی که تا کجا رفتی ... دیدی که له ت کردم ... »
نفسم بند اومد . دلم میخواست یه کوه پشت سرم داشتم که دلم رو بهش قرص میکردم و تا میخورد میزدمش که استخوناش له شه ... چی میگی شراره ... توهم نزن ! اینی که میبنی صاف صاف تو چشات نگاه میکنه و زیر سنگینی حرفاش تحقیرت میکنه و له لوردت میکنه ، حاج آقا مقدمه نه برگ چغندر . یه نگاه خیره به صورتم انداخت ، حس مچاله شدگی ، استیصال ، ترس و حقارت رو از خط خط صورتم خوند . خطوط عمیقی که لابه لای مهر داغ روی پیشونیش بود کم کم باز تر و کم عمق تر شد ، لحنش دوستانه تر و آرومتر شد ، با حالتی مشمئز کننده ، با نگاهی که تا ما تحتم رو لخت و عور مجسم میکرد براش ، تو صورتم زل زد : « هنوزم دیر نشده ... بازم میتونی رو من حساب کنی . دختر خوبی باش ، نشون بده لیاقت داری ... طلاقت رو از رضا میگیرم ، تموم خرده ریزه های له شده ات رو با همین دو دست جمع میکنم ... گِلتو از نو قالب میندازم ... سرنوشتت رو از نو میسازم ... شراره ای نو ازت میسازم که همه انگشت به دهن بمونن ، دور دنیا رو میگردونمت سراپاتو جواهر نشون میکنم . آبروی رفته ات رو به جوی بر میگردونم ، دار و ندارم رو به پات میریزم ، فقط ، فقط اگه خودت بخوای ، تو باش ، ببین حاج قربون مقدم چیا که نمیکنه ... ها ... چی میگی ؟ هستی یا نه ؟ »
دیگه نمیشد این لجن رو تحمل کرد . اون نگاه زشت ، اون خناثت ، اون لجنهایی که با بوی متعفن از تو دهن نجسش تف میکرد تو صورتم و راه نفسم رو بند میاورد ، برام تحمل ناپذیر بودن ... یه هر چه بادابادی تو دلم گفتم ، تا تونستم آب دهنم رو جمع کردم ، ماهیچه های لپم رو کشیدم داخل ، همه رو یه جا ، آوردم پشت لبهای بسته ام ، با غیض ، پاشیدم تو صورتش ... عضلات صورتش منقبض شد ، فکش فشرده شد ، دستش بالا رفت بیاد رو صورتم ، وسط راه موند ، برگشت به طرف صورت خودش ، حجم بزرگ آب دهنی که توی صورتش راه به طرف چونه اش باز کرده بود رو با یه حرکت با آستین کتش پاک کرد ، لبخند شیطانی به صورت نشوند : « از همینت خوشم میومد ... خودت میخوای ، لجبازی ، سرتقی ، اون تخم حرومت هم از خودت سرتق تره ، اگه نبود که با اون همه کتکی که اخویات دست و دل بازانه نثارت کردن ، باید میفتاد ، ولی نیفتاد ، نیفتاد تا بمونه ، لگه ننگش تا عمر داری رو پیشونیت بشینه و پاک نشه . این تازه اولشه ، شمشیر از رو بستی ؟ منم بستم ... تو خاطرت بسپار ، اعلان جنگ دادی ... نشونت میدم یه من ماست چقدر کره داره ... »
نیش تا بنا گوش باز شده اش رو بست ، قیافه جدی جهنمی ای رو به خودش گرفت ، اخم غلیظی رو پیشونی نشوند ، نگاهش رو تا تونست تند و سوزنده کرد ، چشماش رو از حدقه کند ، خیره شد تو صورتم و رعب و وحشت رو کیلو کیلو به وجودم تزریق کرد ، دستی که تسبیح شاه مقصودش با دور تند توش میچرخید رو بالا آورد و با لحنی تند و خشن تهدید کرد : « مثل بچه آدم از این در میری تو ، زر اضافه نمیزنی ، چارتا برگه است ، جلسه مشاوره و جنگولک بازی هم نمیخواد ، همه کاراش از قبل انجام شده ، اسمی هم از این تخم حروم نمیاری ، برگه پزشکی قانونی و گواهی عدم بارداریت به پیوست تو پرونده ست ، صاف میری سر میز ، نه مهریه میخوای نه نفقه ، چارتا امضا میزنی رو پرونده و خلاص ! روشن شد یا باید روشنت کنم ... میدونی که اگر بخوام خودم روشنت کنم بیشتر از اینا پای حیثیتت چوب میخوره ... حکم زن خائنه ، سنگساره میدونی یا نه ... »
راه نفسم تنگ شد ، معده ام زیر و رو شد ، ثانیه ای مکث میکردم ، هر چی تو دل و روده ام بود برمیگشت روش ... فاصله اش با صورتم اندازه یه سرشونه بود ... دستم بالا رفت جلو دهنم رو سفت و محکم گرفتم ، از حال خرابم فهمید چه دردیمه ، پوزخندی زد و سریع تن لشش رو از جلوم کنار کشید ، با تموم سرعتی که از خودم سراغ داشتم شصت تیر پریدم ته راهروی طبقه پایین سمت دستشویی های دادگاه ، هر چی زردابه بود عق زدم تو روشور ، چشام تو آینه ، دو گوی قرمز آتشین ... رنگم میت از گور برخاسته ، کمرم خم ... سلانه سلانه دوباره راه پله ها رو بالا رفتم ، نباید ضعفم رو نشونش میدادم تا دلش خنک شه ، سعی کردم کمرم رو صاف کنم ، سینه ام رو جلو بدم ، سرم رو بالا بگیرم ، نفس عمیقم رو ول بدم ، تا اشکم عقب نشینی کنه موفق بودم ؟ نه ...

یه نگاه تو قیافه ام انداخت ، فهمید بیچاره ام ، استیصال از تو خط خط نگام خوندنی بود ... له ام کرده بود ، خودش هم میدونست ... رضا کنارش ایستاده بود سربزیر و ساکت ، کاشکی یه حجم بزرگ آب دهن هم نثار این میکردم ، حیف که زردابه بالا آورده بودم و دهنم خشک شده بود ... توده بهم پیچیده و در هم لولیده آدما ، توی راهروی شلوغ ، روی سرم آوار شد ... تیره کمرم تیر کشید ... درد بدی به جونم پیچید ... گنگ و مبهوت ، دستی رو شیکم صافم کشیدم ... ، چه حسی از زیر پوست کشیده تنم ، از این نبض تپنده ، راه به بالا پیدا کرد و به دستم منتقل شد و از نوک سر انگشتام راه رگ و پی ام رو گرفت و صاف صاف رفت بالا و از دهلیز سرد و خاموش چپم رد شد و پمپاژ خونم رو زیاد کرد و غلیانش رو به رخم کشید ، نمیدونم ... ولی نیرو بهم داد ... شاید حس انتقام ... شایدم همین تیکه گوشت بی جنبش پر کوبش بود که از اعماق وجودم صدا میکرد که اونقدر قدرت داره تا بتونه پستفطرتی مثل حاجی مقدم رو بندازه تو چهار راه چمچاره ... درد چکنم به جونش بندازه و اینقدر این درد قوی باشه که مجبورش کنه به فعل این افعال کثیف ...
جونی که به تن و بدنم برگشت ، توده عظیم آدمهای سرگردون توی راهرو رو از چشمم انداخت ، کمرمو صاف کرد ، سرمو تا حدی بالا کشوند که حس کردم قدم بلندتر از این نمیشه ... قد کشیدم ... راست شدم سایه ام دراز شد ، خیلی دراز . حس میکردم سایه ام از روی سر رضا و حاجی مقدم رد شده . پر غرور رفتم داخل اتاق ... نمیدونم این انرژی مثبت از کجا یه دفعه سر و کله اش پیدا شد که ، خیلی مثبت بودنش ، خیلی منفی بودن حاجی رو به لرزه انداخت ... سایه من صاف بود و کشیده ، سایه حاجی خط خطی و لرزون ...
قاضی ، پرونده باز جلوی روش رو مطالعه کرده بود ، نیاز به بحث و سوال جواب نبود . یه چند تا امضاء کج و معوج بود و جاری شدن صیغه ... اول باید امضاء میکردم ، بعد میرفتیم دفتر ثبت طلاق برای جاری کردن صیغه و خط زدن اسم رضا از شناسنامه ام ، ازم خواست بلند شم بیام جلو میزش کاغذا رو امضاء کنم .
سست نبودم ، ضعف نداشتم ، صاف بودم ، انرژی مثبت تو رگام جاری بود ، آثارش از بنیه ام پیدا بود ، یه نگاه پر غرور به رضا انداختم ... خط و خطوط ندامت ، قیافه اش رو مضحک کرده بود ... به حاجی مقدم نیم نگاهی هم ننداختم . حیف پلک چشم که تو صورت این بیشرفت زحمت بکشه و بالا پایین شه ... خودکار که دست گرفتم ، سه تقه به در اتاق خورد ... سردفتر قاضی اومد تو ... یه برگه یادداشت کوچیک گذاشت رو میز ، جلوی چشم قاضی .
قاضی یه نگاه انداخت به من ، یکی به رضا ، یه نصفه به حاجی مقدم ... نچی کرد ، دو سه بار گردنش رو ، نود درجه به چپ و نود درجه به راست چرخوند ، اخم کرد : « یکی گزارش کرده خانوم بارداره ، تکلیف این بچه با کیه ؟ باید مشخص بشه ... خانوم هنوز در عقد آقاست ... پای یه بچه وسطه ... »
حاجی مقدم خشمی شد ، ابروهاش گره خورد ، مثل حیوونای حشری ، گوله گوله آتیش از سوراخای دماغش تراوش میکرد ... صدای خخ خخ خخ از توی جفت سوراخای دماغش میزد بیرون ، رنگش به کبودی زد ... نیش رضا باز بود ... خاک بر سر بیعرضه اش !
حاجی مقدم نیم لا دو لا بلند شد : « استغفرالله ، حاج آقا اشتباه به عرض رسوندن ... »
قاضیه دستش رو متفکر به ریش کشوند ، ابرو بالا انداخت : « منبع موثقه »
حاجی خشمی تر شد ، دستش میرسید منو و منبع رو از رو زمین محو میکرد : « حاج آقا این خانوم ، بیش از چهارماهه با پسر من متارکه کرده ، این بچه ، اگه بچه باشه البته ، نمیتونه مال پسر من باشه ... این بچه ... »
قاضیه هم خشمی شد ، اخماش غلیظ شد ، کفری شده بود ، حاجی مقدم دیگه زیادی شورش رو در آورده بود : « حاج آقا قباحت داره ... از شما و این سن و سال بعیده ... شما ... استغفرالله مگه خبر از خلوت میون این زن و شوهر دارین ؟ ... بهرحال باید تا بدنیا اومدن بچه صبر کنین ... کار شما توهین و تهمته ... اگه آقا زاده قبول دارن که تو راهی مال خودشونه که فبها ... تکلیفش رو همین امروز مشخص کنین حکم صادر میشه ... در غیر اینصورت ... باید از جفت آزمایش بعمل بیاد ... خیلی تند و سریع ... شاید هم حضور مبارک این نوزاد ، جلوی متارکه ای رو بگیره و انشاء الله تعالی موضوع دعوی به مصالحه کشیده بشه »
قیافه حاجی دیدنی شد ... افکار شیطونی از پشت چهره کریه اش چنون به بیرون راه پیدا کرده بود که انگار قاضی رو هم به شک انداخته بود ... مکثی کرد ، خطوط نقش بسته رو چهره اش ، نشون از تفکر عمیقش داشت ... تلفن رو برداشت ، شماره ای رو زد ، شخص پشت خط رو مخاطب قرار داد : « آقای رحمتی چند لحظه تشریف بیارین لطفا » گوشی رو گذاشت . به سیم سوت ثانیه نکشیده سردفتر ، تو اتاق جلوی میز قاضی بود ... نوشته ای رو روی یه برگه کاغذ با سربرگ دادگستری دست نویس کرد ، داد دست سردفتر : « شماره ، تاریخ ، ثبت تو دفتر اندیکاتور و خانم و آقایون رو راهنمایی کن ! »
حجم خشم حاجی مقدم ، اندازه گرفتنی نبود ... هنوز از سوراخای دماغش آتیش به بیرون مینداخت و خخ خخ میکرد . پشت سر هر سه تاشون از اتاق بیرون رفتم ... جلو میز سر دفتر ایستادیم به صف . با خونسردی دفتر بزرگی رو باز کرد ، متن دست نویس قاضی رو شماره کرد ، تاریخ زد ، ثبت کرد ، تو یه پاکت مهر و موم کرد ، داد دست من : « خانوم همین الان با این نامه میرین پزشکی قانونی که آدرسش رو براتون مینویسم ، نامه رو همینطور مهر و موم شده تحویل پزشکی قانونی میدین ... اینم آدرس ... »
حاجی سرکشید جلو ببینه چی به چیه ... از نفهمیدنش خشمگین تر شد و جوش آورد و اصلیتش رو برای سردفتر قاضی لخت و عور به نمایش گذاشت و چارتا لیچار آبدار نثارش کرد ، که سردفتر خونسرد زیر سبیلی رد کرد . یحتمل از این قماش افراد در طول روز کم نمیدید که شاخ و شونه نکشید . سر که بلند کردم ، از قیافه برزخی حاجی خوف کردم ، رو برگردوندم ، جل الخالق به نظرم رسید یا درست دیدم ... حاجی شایسته نیم نگاهی پیروز تو صورتم انداخت و از چارچوب در فاصله گرفت و از نظر ناپدید شد .
یا خدا ... نکنه منبع موثق این بوده ؟ نه بابا ، توهم خونم زده بالا ... رو پیشونیم نوشته بچه ام اصل و نسبش بر میگرده به کی ؟ یا این تو چشاش آزمایشگاه پیشرفته داره ؟ اصلا از کجا بخواد بفهمه من امروز دادگاهی دارم ؟ امروز که اصلا روز کاری من نبود که حتی بخوام مرخصی بگیرم ... روز دانشگاهم بود ... خل شدم ...
هنگ کرده و شوک زده ، مبهوت حضور بیموقع حاجی شایسته ، نامه به دست راه افتادم به سمت خروجی دادگاه . تند از پله ها سرازیر کردم خودم رو انداختم تو خیابون ... حاجی شایسته پشت رل ماشین مشکی شاستی بلند مهندس لم داده بود ... صدای بوق ماشین رو درآورد ، سه تا بوق پشت سر هم ، سر خم کردم به نشونه سلام . علامت داد برم طرفش ... چیکارم داره ، برم نرم ، به چکنم چکنم انداختم که سرشو از شیشه ماشین داد بیرون و فرصت چکنم رو ازم گرفت و با صدای فریاد مانندی گفت : « بد جا ایستادم خانم افرا یه خورده سریعتر ... »
سر برگردوندم پشت سر ، حاجی مقدم تند و بیوقفه از در دادگاه زد بیرون ، پشت سرش رضا مثل جوجه اردک زشت هلک کنون پلک کنون ، ترس به دلم افتاد ، نامه مهر و موم شده رو محکم ، با تموم قدرت تو دستم فشردم ، تردید توی دلم رو کشتم ، قدمهامو تند کردم ، در ماشین رو حاجی با یه حرکت از داخل باز کرد ، چارطاق . بی فوت وقت سوار شدم .
چشمم چرخید روی پله های خروجی دادگاه . چشم حاجی مقدم تو شلوغ پلوغی روی پله ها و دم در دادگاه دنبالم بود . در رو با فشاری محکم کوبوندم ، از صداش خودم هم پریدم بالا ... حالا من بودم و یه ماشین با پنجتا در بسته و یه حاجی شایسته ... یه نیم نگاه تو صورتش انداختم ، خونسرد بود ، اونقدری خونسرد که خطی تو صورتش خوندنی نباشه ...
استارت زد ، ماشین رو انداخت تو دنده ، راهنمای سمت راست رو روشن کرد ، فرمون رو چرخوند ، اهمی کرد : « یه کار دادگاهی داشتم ، دیدمت ، گفتم ببینم کجا میخوای بری ، بیکارم ، شاید هم مسیر باشیم برسونمت ... » منو حاجی ؟ با هم ؟ اون منو برسونه ؟ مگه میشه ... همینکه موشو آتیش زده بودن و سر بزنگاه پیدا شد و منو از آتیش خشم حاجی مقدم دور کرد ، جای شکر داشت . دیگه بیشتر از اینش ، زیادیم میشد و وقاحت داشت : « نه مرسی حاج آقا ... » « آقای شایسته » « ببخشید ، آقای شایسته ... خودم میرم ... مسیرم بد راهه ... شما هم کار داری » « تعارف نکن خانوم شراره افرا ... گفتم که بیکارم ، منتی نیست ، هوا بارون داره ... خوب نیست با این وضعیت ... »
جای تعارف نبود ... نامه مهر و موم شده رو تو دست راستم فشردم ، کاغذ آدرس رو تو دست چپم شل کردم طرف حاجی شایسته .

هیچ دقت نکرده ام ، این صلابت و کمر راست حاجی شایسته ، موروثیه ... یا اثر ممارسات ورزشی و حفظ سلامتی . پیر مردی با اینهمه سن ، اینقدر سلامت ، با قامتی استوار ، پر کار و خستگی ناپذیر ... با صدای رعب آوری که از قدمهای محکمش بر روی پارکتهای کف دفتر ایجاد میکرد و طی این مدت ، هر بار دلهره ای رو به جون من می انداخت ، برام عجیب بود .
مهندس وقتی وارد میشد ، اینقدر بی صدا پا به دفتر میذاشت که بود و نبودش برای شخصی مثل من که کمترین برخوردی ، یا در حقیقت باید بگم اصلا برخوردی باهاش نداشتم ، بعلاوه موقیعیت قرار گرفتن میز من پشت به در وردی ، ورود و خروج بی صداش رو برام کاملا خنثی میکرد . در حالیکه حاجی شایسته از قدم اولی که روی پله های ورودی دفتر میذاشت ، گامب و گامب حضورش ، رعشه به دل من می انداخت . هیچوقت درک نکردم این حس دلهره آوری که به جونم می افتاد ، از کجا سرمنشاء داره ؟ حس بدی که از گذروندن دوره ای از زندگیم در کنار یا به موازات حاجی مقدم تجربه کرده بودم ؟ ... حس دیده نشدن همیشگی ای که از لحظه اول تولدم در کنار بابا و رودربایستی همیشگیم برای به زبون آوردن کلمه بابا در مقابل اون داشتم ... یا از بدبینی افراطیم ؟
تموم طول مسیر رو با حالتی گنگ و مبهوت ، با نامه ای فشرده در مشت ، طی کردم . حضور در کنار حاجی شایسته ، یه امنیت و آرامشی خاص همگام با یه عالمه حس بد رو بهم تزریق میکرد ... دستم خودم نیست ، نمیتونم بهش قد یه سر سوزن هم اعتماد داشته باشم ... بهر حال ، گربه محض رضای خدا موش نمیگیره !
« زیاد فکر خودت رو در گیر نکن دخترم ، خورشید همیشه پشت ابر نمیمونه »
نگاهی به نیمرخ متفکر و رو به جلو حاجی شایسته انداختم ، نگاهی گذرا ... رو به جلو داشت و متفکر حواسش رو به رانندگی داده بود ، چی تو فکرش میگذشت ؟ ... این کنایه ای بود به افکار بی سر و سامون تو مغز من در مورد خودش ، یا چی ؟ از درگیریهای میون من و خناثت حاجی مقدم با خبر بود ؟ ... ولی همینکه منو دوباره با لفظ دخترم مخاطب قرار داده بود ، کافی بود تا کفه ترازوی بدبینیهام ، از کفه مثبت اندیشیهام سنگین تر به چشم بیاد : « حاج آقا من دختر شما نیستم ، من فقط شراره افرا هستم و بس ... »
« منم حاجی نیستم . اگه یه بار مشرف شدنم به خاطر دلم به خونه خدا ، باعث این حجم عظیم بد بینی تو به من باشه ، ای کاش خدا عمر دوباره ای به من میداد ، تا همون یه بار هم ، مثل همیشه پا رو دلم بذارم و مُحرم نشم ... وقتی تو به اندازه یه نفر ، اینهمه به من بدبینی ، وای به حال من که با دنیایی در ارتباطم ، با توده عظیمی از شراره های افرا ... چه بخوای ، چه نخوای ... از لحظه ای که خدا روح به کالبد تو دمید ، از همون لحظه ای که نا توان و گریان ، پا به این دنیای کذایی گذاشتی ، مقدر شده بود دخترم باشی . این حس تا لحظه ای که به حکم خدا ، روح از کالبدم خارج بشه ، با من میمونه . نه تو ، نه هیچ کس دیگه ای نمیتونه این احساس رو از قلب من جدا کنه ... نظرت برای خودت محترمه ... من از دخترم گفتن به تو ، قصد و غرض شری ندارم . دقیقا برعکس تو ، که با هر بار حاجی گفتنت به من ، تخم بدبینی رو یه بار دیگه تو دلت میکاری ... چون نمیخوام بیش از این باعث آزارت بشم و بیشتر از این قلبت رو کدر و سیاه ببینم ، ازت خواهش میکنم به من نگو حاجی ، حداقل تا زمانیکه شناخت کافی از من پیدا نکردی نگو ... »
« قصد توهین ندارم ... ولی ... شما چه میدونین که من چی کشیدم و چه دردی به جونم چنگ میندازه ... »
« نمیخواد خودت رو خسته کنی دخترم ... من همه چی رو میدونم ... تا اونجا که باید بدونم ، میدونم . بیشتر از خودت ندونم ، بگی کمتر ، بی انصافی کردی ... »
« اما ... »
« هیشششششش ... لازم نیست چیزی بگی ... فرصت برای گفتن و شنیدن و فکر کردن زیاده ، فعلا باید از پس این مشکلی که گریبونت رو گرفته » و همزمان چشمش رو توی کاسه گردوند و رو شیکمم ثابت کرد : « بر بیای ... لازم نیست یک تنه خودت رو به زحمت بندازی ... یه جایی ، یه گوشه ای از این دنیا ، یه کوه ایستاده و منتظره تا تو بیای و تکیه بدی بهش ... سخت نیست پیدا کردنش ... کافیه دلت رو یک دله کنی . نمیخواد خودت رو خسته کنی . اراده کن ، سر برگردون ، کوه در یکقدمی تو منتظره ... بهتره پیاده شی ، آدرس همینجاست ... نفس عمیقی بکش و افکار منفی رو بکش کنار . خدا نزدیکه، فقط کافیه توکل کنی بهش »
دستم ، که از فشردن نامه مهر و موم شده ، عرق کرده بود رو از مشت باز کردم ، نمیدونم چرا این یک بار آخر ، از لفظ دخترمش ، قلبم فشرده نشد ... دستام شل شد ، به خودم که اومدم ، قبل از پیاده شدن از در ماشین شاستی بلند مهندس ، قبل از اینکه پام رو از چارچوب در دراز کنم سمت پله کنار در ، مشتم پیش حاجی باز شده بود و حالا نامه پزشکی قانونی ، توی دستهای پهن و بزرگ حاجی بود و دوش به دوشم از پله های پزشکی قانونی بالا میومد ... نفس عمیقی کشیدم که به نظرم رسید راحت تر از حنجره ام خارج شد . حس کردم ، با چشمهای بسته هم میتونم پله ها رو به سلامت طی کنم تا آخرین پله روبروم ... نیم چرخی صورتم رو برگردوندم ، حاجی مستقیم نگاه میکرد و با تحکم راه میرفت ... سنگینی نگاهم روی صورتش سایه انداخت ، برگشت ... در کمال تعجب ، لبخندی عمیق و پر آرامش از روی صورتم ، تو نی نی چشمای حاجی شایسته برق میزد ...

نمیدونم این حجم بزرگ اعتماد به یکباره از کجا به زیر پوستم تزریق شد . دوش به دوش حاجی شایسته ، قدم به داخل پزشکی قانونی گذاشتم . حاجی نیم چرخی به طرفم زد و لبخندی محو ولی دلگرم کننده به صورتم پاشید : « دخترم شما بشین روی صندلیها ، نگران چیزی هم نباش ... من الان میام »
با چشم رد قدمهای حاجی رو دنبال کردم ... بی صدا بروی نزدیک ترین صندلی نشستم ... حاجی به پارتیشنی با پیشخون شیشه ای نزدیک شد ... با پسر جوونی که پشت پیش خون نشسته بود چند کلامی صحبت کرد ... همونجا به دیوار کنار پارتیشن تکیه داد و از راه دور نگاهی گذرا بهم انداخت ، ناخداگاه لبخندی نصفه نیمه و کج و کوله روی لبهام نشست ... با کمی آرامش به دیوار پشت سر تکیه دادم ولی نگاه از حاجی برنداشتم ... حضورش یه جورایی آرامش بخش بود ... فکر میکنم چیزی توی نگاهش داشت که انرژی مثبت زیادی رو به وجودم ساتع میکرد ... دقایقی به همون حالت موند و با اشاره جوون پشت پیشخوان به طرف اون برگشت و سرش رو تکون داد ، برگشت نگاهی به من انداخت و لبخندی زد و به طرف راهروی روبروی پارتیشن راه افتاد .
ترسی به جونم افتاد ... سعی کردم اثری از اون انرژی مثبت پیدا کنم ، ولی مثل اینکه با دور شدن حاجی از حوزه تحت دید من ، اون هم پر کشید رفت . دقایقی رو با اضطراب و ترسی موهوم گذروندم که حاجی از توی همون راهرو پیداش شد و با اشاره سر از من هم خواست برم طرفش . به دنبال حاجی براه افتادم ... توی راهرو به فاصله پنج قدم دری بود که سردرش نوشته اسم و فامیل دکتر رو نشون میداد ... حاجی با دست در رو باز کرد ، دستش رو جوری که از پشت به کمرم باشه ولی با کمرم برخورد نداشته باشه ، حامیت گرانه گرفت پشت سرم و با سر بهم اشاره کرد که داخل بشم .
پاهام سست بود . قدم که از قدم برداشتم ، ناخداگاه ، با نگاهی ملتمسانه به طرفش برگشتم : « تنها ؟ شما باشین بهتره ... » التماسی که تو نگاهم بود رو خوند ، لبخندی زد : « دختر من ترسو نیست ... کمرشو صاف میگیره و سرشو بلند ... برو تو دخترم ... » اینبار دخترمش یه جورایی به دلم نشست ... با قدمهای استوار تر پا به داخل اتاق گذاشتم ... پاکت نامه مهر و موم شده ، جلوی دکتر بود و نامه ی دست نویس قاضی ، تو دستش . موهایی جو گندمی داشت و هیکلی پر و قیافه ای درهم ...
از سوالایی که ازم پرسید شرم کردم و تازه دلیل بیرون موندن حاجی رو فهمیدم ... به دونه دونه ی سوالای دکتر جواب دادم ... یه مشت سوال درمورد روابط زناشویی با رضا و آخرین رابطه ... همون هفته شیطانی ... بعدم سوالاتی درمورد تاریخ آخرین عادت ماهیانه و تاریخهای قبل از اون ... همه رو با کلی خجالت جواب دادم ... از هر جوابم ، روی کاغذی سفید روبروش ، نتهایی کوتاه برمیداشت ... در آخر نامه ای نوشت . نفهمیدم چی و به کی نوشت ... آخر سر هم یادآور شد : « حضور همسر شما برای انجام آزمایشات ، واجبه ... از ایشون هم باید نمونه گیری بشه تا با نمونه ای که از جفت گرفته میشه مطابقت داده بشه ... بنا به درخواست پدرتون ... » پدرم ؟ یعنی بابا هم اومده بود اینجا ؟ زیاد تو بهت نموندم و انتظارم برای پاسخ طولانی نشد « حاج آقا شایسته که از دوستان خوب من هستن و به ایشون اعتماد زیادی دارم ، حاضر شدم فقط نمونه رو از شما بگیرم ... برای نمونه گیری از همسرتون بعدها هم میتونین اقدام کنین ... شما میتونین برین بیرون »
گم و گیج ، از اتاق زدم بیرون ... حاجی با لبخندی امیدوار کننده پشت در انتظارم رو میکشید . با دست اشاره کرد ، با هم قدم از راهرو بیرون گذاشتیم و روی صندلیهای اتاق انتظار ، دوباره به انتظار ایستادیم ... حاجی دل دل کرد و آخرش گفت : « منو ببخش دخترم ... مجبور شدم تو رو به عنوان دختر خونده ام معرفی کنم ، میدونم که از این کارم عصبانی میشی ... ولی لازم بود ... فعلا نیازی نیست نتیجه آزمایش رو رو کنی ... خیلی زود طلاقت رو از اون مرتیکه نمک به حروم میگیرم ... نگران هیچی نباش ... تو حتی دیگه نیاز نیست پاتو به اون راهروهای طولانی و رعب آور دادگاه بذاری ... حکم رو که گرفتم ، خودم میبرمت محضر و از شر این اسم کذایی راحتت میکنم ... به من اعتماد کن ... »
چشمامو بستم . اگه اعتماد نمیکردم ، چی میکردم ؟ در حال حاضر ، وجود یه آدم محکم و با صلابت رو پشت سرم خالی میدیدم ... یه کوه که بایسته و از سرجاش تکون نخوره تا من با خیال راحت سنگینیمو بهش تحمیل کنم : « خیلی هم ممنونم آقای شایسته ... ولی باور کنین دوست ندارم کسی رو درگیر خودم کنم ، من حتی از خانواده خودم هم نخواستم پشتم باشن ... هر کی دست حمایت به طرف من دراز کرد ، یه جوری دود به چشمش رفت ... نمیخوام خدای نکرده ، شما هم درگیر حمایت از من باشید ... »
« نه دخترم ، منتی نیست ... خودم دوست دارم ... در ضمن ، من از هیچ کس نمیترسم ، جز خدا ... با اونم اتمام حجت کردم و الان با توکل به خودش پیشتم ... مطمئن باش تا اونجا که بتونم ، پشتت رو خالی نمیکنم . مگر اینکه خدا نخواد و دستم رو از این دنیا کوتاه کنه ... »
ناخداگاه از زبونم بیرون افتاد : « خدا نکنه حاجی » « حاجی نه ... آقای شایسته ... » به چهره شیطونش که شیطنت پسر بچه ای تخس رو تو ذهن تداعی میکرد ، خندیدم : « حاجی » « آقا » « حاجی » « عمو » « حاجی » « بابا » خندم پررنگ تر شد ، ابرومو بالا دادم « حاجی » ... خندید : « حاجی بابا » دماغمو چین دادم : « حاجی بابا شایسته » لبخند زد : « حاجی بابا شایسته » چشمامو بستم ... زیر لب زمزمه کردم حاجی بابا شایسته ... اسمم از پشت پیشخون خونده شد ... حاجی تند و با شتاب از جا بلند شد ... به سمت پیشخون رفت ، لحظاتی بعد با چهارتا نامه تو دستاش ، جلوم ایستاده بود ... به دستش خیره شدم . سوال رو از تو نگاهم خوند : « این نامه اول مربوط به یه آزمایشگاهه ... آزمایشگاه خود پزشکی قانونی ... سه تا دیگه هم هست ... این سه تا هم هر کدوم مال یه آزمایشگاه معتبره ... خود دکتر اینا رو معرفی کرده ... بهتره نگران نباشی ... بزن بریم که خیلی کار داریم ... »
دوباره دوش به دوش حاجی ، ولی اینبار با اعتمادی جوشیده زیر پوست تنم ، پله ها رو زیر پا گذاشتم ... بیرون از ساختمون پزشکی قانونی ، حاجی با دزدگیر ، درهای ماشین شاسی بلند مهندس رو باز کرد ... من از این سمت ، حاجی از سمت مخالف سوار شدیم ... راهی طولانی تا آزمایشگاه رو در کنار هم تا حدودی در سکوت طی کردیم ... حاجی از سکوت موجود کلافه وار دست پیش برد ... دکمه پلی سیستم ماشین مهندس رو زد ... صدای گیتار با هم نوایی خواننده ای خارجی ، اخم به صورت حاجی نشوند : « من نمیدونم این بچه به کی رفته ... اینهمه خواننده ، نه شجریانی ، نه عهدیده ای ، نه نازی افشاری ، نه عماد رامی ... همش پینک فلوید ... » با تعجب به طرف حاجی چرخیدم : « اینهمه خواننده رو شما از کجا میشناسین ؟ ... اصلا شما اهنگ هم گوش میدید ؟ اونم خواننده زن ؟ » « خوب آره ... صدای زیبا ، مال شنیدنه ... چه فرقی میکنه از حنجره کی دربیاد ... مهم حس خوبیه که به آدم میده ... » « اما صدای زن ... شنیدنش برای شما معصیت نمیاره ؟ » « من از صدای عهدیه ، همون لذتی رو میبرم که از صدای شجریان میبرم ... اگه قرار به معصیت داشتن باشه ... معصیت چشم داشتن به یه هم جنس از چشم داشتن به یه غیر هم جنس که بیشتره ... اگه نوع لذتم به هر دو یکی باشه ... پس گوش دادن به صدای شجریان معصیتش برام بیشتره ... »
« ولی بابام ... » « بابات که منم پدر سوخته ... همین ده دقیقه پیش گفتی ... یادت رفته » « اذیت نکن حاجی » « حاجی بابا شایسته ... خوشم نمیاد اسمم رو تلخیص کنی ... از ابهتم کم میشه ... هر چی از قبل تو مخت بوده بریز بیرون ... مهم نیت آدمه ... یه آدم بد طینت با نیت پلید ، بدون رینگم میرقصه ... نیازی به رینگ عهدیه و پوران نداره ... » چه زود ، چه آسون ، چه بی زور ... بین منو حاجی تفاهم بوجود میومد ... در یه زمان با هم برگشتیم و به هم لبخند زدیم . حاجی ماشین رو کنار زد و بهم اشاره کرد پیاده بشم ... پشت سرش پیاده شدم . مسیری رو پیاده طی کردیم تا به آزمایشگاه رسیدیم ... تیره کمرم تیر کشید ... دستم رو آروم روی شکیم صافم کشیدم ... قدمهام محکم شد ...
بازم حاجی نامه رو به مسئول پذیرش تحویل داد ... نیم ساعتی معطل شدیم ... از ساعت نهار گذشته بود و گشنگی به دلم چنگ میزد ... حاجی دست تو جیب کرد ... شکلاتی از جیبش بیرون کشید و به طرفم گرفت : « قندم به لطف حاج خانوم ، میزونه میزونه ... ولی دست خودم نیست ، هنوزم که هنوزه به قول حاج خانوم عین این پسر بچه ها باید تو جیبام شکلات باشه ... بگیر بذار تو دهنت آروم بخورش ، قندت تو رو هم میزون میکنه ... » اسمم از پذیرش بلند توی فضا طنین انداخت ، حاجی رفت و برگشت : « نوبتت افتاده پس فردا صبح ... یه سری آزمایشات عادی هم دکتر اینجا برات نوشته که باید امروز انجام بدی ... جوابشو هم باید بیاری ... دیگه اینجا کاری نداریم ... بهتره بریم »
حاجی بدون سوال ، راه خونه خاله رو در پیش گرفت ... سوالام بیشتر شد ... از کجا خونه خاله رو هم بلد بود ؟ یعنی اینقدر خوب آدرسم رو از حفظ بوده ... نه اینا همه اتفاقی نیست ... پر سوال به طرفش نگاه انداختم ... اخم ساختگی رو پیشونی انداخت : « گفتم که اگه از خودت بیشتر ندونم ، کمتر هم نمیدونم » شانه ای بالا انداختم ... دم در ازش تشکر کردم و هر چی تعارف کردم بیاد داخل ، نیومد که نیومد ... فقط گفت : « برای بعد از ظهر با خاله ات برو آزمایشگاه ... ولی پس فردا خودم میبرمت ... » بازم تشکر کردم.