با تعجب گفتم:مگه تو خوندن من رو شنیدی؟
آیدین:نه اما خبرش بهم رسید.
چشمامو ریز کردم و گفتم:آرامیس؟
آیدین خندید و گفت:وای چقدر تو باهوشی.
_مسخره میکنی؟
آیدین:نه به خدا.فکر نمیکردم بتونی حدس بزنی.
_آها.تو این مدتی که باهاش بودم فهمیدم که آلو تو دهنش خیس نمیمونه.
آیدین خندید و گفت:آره.دقیقا برعکس آرشام.آرشام هیچ وقت چیزی رو به زبون نمیاره.همیشه تو خودش میریزه.
_گفتی آرشام.این پسر دوشخصیته؟!
آیدین:والا خودمم توش موندم.
از حرفش خندیدم.
صدای آرشام بلند شد.
آرشام:ملودی؟ آیدین؟ کجایین ؟ بیاین شام.
آیدین بلند گفت:داریم میایم...ملودی بلند شو.
_باشه....اما صبر کن.آیدین؟
آیدین آروم به سمت بیرون قدم برداشته بود.
آیدن:بله؟
_دو تا سوال دارم.جواب میدی؟
آیدین:آره.
_قول؟
آیدین:تا چی باشه.
_نشد دیگه.قول بده وگرنه حتما میزنی زیرش.
آیدین:نه قول نه.اما سعی خودمو میکنم که جواب سوالات رو بدم.به شرط اینکه سخت نباشن.
_نه خیلی هم آسونه.صدات خیلی برام آشنا بود.جایی خوندی؟ سوال دوم اینه که شغلت چیه؟
آیدین:نه نخوندم.ملودی بریم که الان صدای آرشام در میاد.
_داری تفره میری ها.حواست هست؟
آیدین:آخ آخ دیدی چی شد؟
با تعجب گفتم:چی شد؟
آیدین:روده کوچیکه روده بزرگه رو خورد.
قئدم هاش رو تند کرد و رفت تو هال.باز از زیرش در رفت.چرا نمیگه؟مگه کار خلافی میکنه که نمیگه؟! إ ملودی چرا
الکی از خودت حرف در میاری؟ فکر کنم گرسنگس زده به سرم خل شدم!
رفتم بیرون.دو طرف مقابل روی مبل نشسته بودن.یک طرف آیدن و ونداد و طرف مقابلش وانیا و آرشام.آیدین کنار ونداد
نشست.خب من کجا بشینم؟!روی مبل یک نفره نشستم.
آیدین با چشم و ابرو اشاره میکرد که پیش آرشام بشینم.ابرو بالا دادم به نشونه ی"نه".آیدین اخم ریزی کرد و با سر گفت "برو بشین کنارش."
به اجبار رفتم از جام بلند شدم و رفتم نزدیکش.وانیا خودشو چسبونده بود بهش.ببین کرم از کیه؟آرشام حتما خوشش میاد که حرفی نمیزنه دیگه.بعد میگه باید تظاهر کنیم!
_وانیا جان میشه بلند بشی؟من میخوام پیش آرشام بشینم.
واینا:من که نمیخوام بخورمش.این همه جا.یه جای دیگه بشین.
رسما ضایع شدم. برگشتم و به آیدین نگاه کردم.دیگه کم کم داشتم بغض میکردم.نمیدونستم جواب وانیا رو چی بدم! آرشام انگار اون لحظه لال شده بود.هیچ حرفی نزد.کی بود که میگفت تا هستن باید تظاهر کنیم؟هـه.
جعبه پیتزا رو از روی میز برداشتم و روی همون مبل نشستم.
وانیا یک نگاه پیروزمندانه ای بهم کرد و به آرشام نگاه کرد وبعدش به من نگاه کرد و پوزخند زد.حتما دیگه مطمئن شده که هیچ نسبتی بین ما نیست...
اشتهام کور شده شده بود.پیتزا رو نصفه رها کردم.از جام بلند شدم و گفتم:
_من خسته ام.میرم بخوابم.
و با گفتن ببخشید وارد اتاق آرشام شدم.
آدم چقدر میتونه پست و دورو باشه؟چرا اینکارو کرد؟میخواست چی رو ثابت کنه؟میخواست منو خوار کنه جلوی اونها؟آره قصدش همین بود و من جلو وانیا خوار و پوچ شدم.
بیست دقیقه ای تو اتاق نشستم.واقعا خسته شده بودم و خوابم گرفته بود.
خواستم برم بیرون که در اتاق باز شد و آرشام اومد داخل.در رو بست و تو چشمام نگاه کرد.
با نفرت نگاهش کردم.
_برو کنار میخوام برم.
آرشام به در تکیه داد و دست به سینه نگاهم کرد.
آرشام:کجا؟
_جایی که تو نباشی.برو کنار میخوام برم خونه.
آرشام:خونه تو همینجاست.فراموش کردی؟
_نخیر .من خودم خونه دارم. اینجا خونه من نیست.
آرشام:فعلا که هست.
_حوصله بحث کردن ندارم.برو کنار میخوام برم خونه.خستم.
آرشام:تا وقتی از اینجا نرفتن تو اینجا میمونی.ناسلامتی تو خانوم خونه ای.
_نه جناب کور خوندی.من دیگه به این بازی ادامه نمیدم.
دیگه تحمل نداشتم.باید خودم رو خالی میکردم.
_ هه.انگار یادت رفته چیکار کردی جلو اونها.با اون رفتاری که تو داشتی ثابت کردی هیچ رابطه ای بین ما نیست.مطمئنا متوجه شدن.پس دیگه نیازی به نقش بازی کردن نیست.تو هم همچین بدت نیومد.تو که از وانیا خوشت میومد چرا منو به این بازی کشوندی؟از اول میگفتی به وانیا علاقه داری.
آرشام:کی این مزخرفات رو گفته؟
_کسی نگفته.از رفتارات معلومه.
آرشام:بهتره بخوابی.خستگی زده به سرت.
_نخیر.اونی که زده به سرش تویی نه من.چرا وقتی گفتم میخوام بیام پیشت بشینم و وانیا جوابم رو اونجور داد لال
شده بودی؟
آرشام اخم کرد و گفت:من حواسم نبود.
_حواست نبود؟همین؟حواست به من نبود یا به نقشت؟
آرشام:بس کن.حوصله ندارم با تو نیم وجبی دعوا کنم.
انگشت اشاره ام رو جلوش تکون دادم و گفتم:دیگه داری توهین میکنی.فکر نکن کارت رو بی جواب میذارم.حالا برو کنار.
آرشام خیلی ریلکس گفت:باشه.هر وقت خوابیدن تو برو.
دلم میخواست خرخرشو بجوم.تا دودقیقه پیش میگفت خانوم خونه ای و اینجا باید بمونی حالا میگه برو.من که از
کاراش سر در نمیارم.
_اینا که تازه بیدار شدن.خوابشون نمیره!
آرشام از کنارم رد شد و به سمت کمد لباساش رفت.شونه ای بالا انداخت و گفت:
آرشام:این مشکل توهه.
اصلا عین خیالش نیست...از اتاق خارج شدم.قبل از اینکه در رو ببندم با عصبانیت گفتم:
_ازت متنفرم جناب زندی.
آروم رفتم تو سالن و سرک کشیدم.کسی نبود و چراغ ها خاموش بود.پس رفتن تو اتاقشون.
میخواستم در رو پشت سرم ببندم و برم خونه خودم که صدایی اومد.
_کجا؟
برگشتم و آیدین رو پشت سرم دیدم.
دستم و گذاشتم رو قلبم.
_وای آیدین.زهر ترک شدم.
آیدین:ببخشید.حالا داری کجا میری؟
_میرم خونه خودم.
آیدین:ولی اونا...
نذاشتم به حرفش ادامه بده.
_آیدین جان من نمیتونم شب اینجا باشم.اونم تو اتاق یه پسر غریبه.
آیدین سری تکون داد و گفت:متوجه ام.باشه برو.میدونم از دست آرشام کله شق ناراحتی.از طرف من ببخش.
_تو نیاز نیست عذرخواهی کنی.اونه که باید عذرخواهی کنه نه تو.شبت بخیر.
آیدین:عاقبتت بخیر.
لباس هامو درآوردم و یه دوش آب گرم گرفتم و با فکری مشغول به آینده چشم روی هم گذاشتم و به خوابی عمیق
فرو رفتم.
چهار روز از اقامتشون میگذره.تو این مدت خیلی به اون خونه نرفتم و فقط یه ذره مینشتم و میرفتم.وقتی هم وانیا و ونداد علتش رو پرسیدن گفتم مشغله دارم.آرشام هم بی تفاوت بود اما وقتی ونداد بهم نزدیک میشد با خشم نگاهمون میکرد و فکش منقبض میشد!
امروز آیدین اومده بود پیشم و گفت که امشب با اون ها باشم.اما من گفتم لزومی نداره،چون هیچ ارتباطی با اونها ندارم.
تو این چند روز فقط تک و توک به دیدنشون میرفتم و شب ها وقتی میخوابیدن میومدم خونه.امیدوارم متوجه شده باشن که هیچ چیزی بین ما نیست.البته مطلع هستن.چون وقتی وانیا من رو میبینه پوزخند میزنه و وقتی ونداد منو میبینه نیشخند و چشماش برق میزنه.دیگه خودمو دارم میکشم کنار.من فقط برای اینکه از دست ونداد راحت بشم قبول کردم که در نقش بازی کننم اما حالا به این نتیجه رسیدم که از همون اول نباید قبول میکردم و میگفتم اشتباه کردم.تو شمال هم ناخود آگاه از دهنم اون حرف رو به زبون آوردم و دست خودم نبود.چون از رفتارای وانیا بدم اومده بود و وقتی اونطور میدیدمش که خودشو سطح بالا میگرفت و به من توهین میکرد نتونستم جلوی خودم رو بگیرم.
آرمان رو هم حدود یک هفته ست که ندیدم.دیروز رفتم پیشش و ازش پرسیدم که چرا دیگه پیدات نیست ؟!...اونم گفت که این روزا سرش خیلی شلوغه و کلی عذرخواهی کرد.
بیچاره انقدر سرش شلوغه که وقت سر خاروندن نداره.زن عمو هم بخاطر همین هی ازش گله و شکایت میکرد که چرا برنمیگردی ایران و بهمون زنگ نمیزنی.باید اینجا میبود و میدید تا آرمان و درک میکرد.
رفتم تو آشپزخونه و برای خودم املت درست کردم و مشغول خوردن شدم.خیلی وقت بود غذای ایرانی نخورده بودم.یک دفعه یاد آیدین افتادم.ازم خواسته بود که براش غذای ایرانی درست کنم.گفتم چی بهتر از این.اما بهتره یه چیز دیگه درست کنم و براش ببرم.
موبایلم زنگ خورد.از روی اپن برش داشتم و جواب دادم.
_بله؟
آیدین:سلام خواهرکوچولوی من.خوبی؟
_آیدین دیگه اون کلمه رو به زبون نیار.
آیدین خندید و گفت:چرا؟چون آرشام بهت میگه؟
با حرص گفتم:آره.اگه کاری نداری قطع کنم؟
آیدین:اوه.حالا چرا انقدر بی اعصابی؟
_پوف.از دست تو.گفتم به این کلمه حساسیت دارما.مرسی تو خوبی؟
آیدین:ممنون.میخواستم بگم امشب حتما باید بیای.
_نمیام ... چه دلیل داره که بیام؟
آیدین:بیا انقدر لج نکن.به خاطر من.
_حرفشم نزن.
آیدین مظلومانه گفت:خواهر گلم؟
_خیلی خب.
آیدین:آفرین دختر خوب.پس منتظرتم.کلید خونه هم تو کیفت گذاشتم.
_کی؟
آیدین:دیشب قبل رفتنت.
_باشه.مرسی
آیدین:خواهش.پس تا بعد.
_بای....نه صبر کن.
آیدین:چی شده؟میخوای بزنی زیرش؟
_نـــه.اصن به تو مهربونی نیومده!میخواستم بگم غذای ایرونی داریم.
آیدین:به به.پس زودتر بیا اینور که منتظرم.
_نخیر.بیا خونه من.غذا آماده ست.
آیدین:چی هست؟
_شرمنده اما املتِ.
آیدین:به به.من عاشق املتم.
_بیا اینجا.منتظرم.
آیدین:نه تو بیا.
_تا اونا اونجا هستن نمیام.
آیدین پوفی کشید و گفت:نیستن.بیا دیگه.
تماس قطع شد.تازگی ها رفتارش عوض شده!... ازبس با آرشام میگرده.
خداروشکر که نیستن.پس با خیال راحت میتونم برم اونور.
بعد از اینکه غذامو کامل خوردم،دوباره گوجه تفت دادم و تخم مرغ شکوندم.داخل ظرف در بسته ریختم و رفتم بیرون.
صدای آهنگ میومد.سرم رو چسبودم به در تا ببینم کی اونجاست.
صدای آیدین که در حال خنده بود اومد:آرشام یه قر برو.
آرشام:زهر مار.
آیدین:بیا دیگه.سرورم افتخار میدین یه دور با من برقصین؟
آرشام خندید و گفت:دیوونه.
آیدین:بابا دمت گرم.پایه ای ها!
آرشام:پس چی فکر کردی؟
_من هیچ فکری نکردم اما بعضی ها فکر میکنن تو یک ادم عصا قورت داده ی مزخرف هستی!
آرشام:اونوقت کی یه همچین فکری میکنه؟
_همون که الان داری بهش فکر میکنی.
یعنی به کی داره فکر میکنه؟گوشمو تا آخرین حد چسبوندم به در.
آرشام:مزخرف نگو.
آیدین:باشه بابا.اصلا ولش کن.بیا به رقصمون ادامه بدیم سرورم.
صدای خنده آرشام با آهنگ در حال پخش مخلوط شد.
اولین بار بود که قهقه میزد.
خیلی دلم میخواست برم داخل و ببینم دارن چیکار میکنن.
آیدین:آرشام یه چیز بگم؟
آرشام:دو چیز بگو.
آیدین:آرشام فکرکنم زده به سرت.من معشوقت نیستما.منو با اون کسی که تو ذهنته اشتباه گرفتی.
آرشام:خفه.آیدین دیگه چیزی نگو.
آیدین:باشه.اما اینو بدون که منم یه مَردم.میتونم بفهمم چه حسی داری.یکم فکر کن.هم داری به خودت آسیب میزنی هم به اون.
آرشام:چی میخواستی بگی؟
آیدین:خیلی قشنگ میرقصی.جون من اگه کنار سامی قرار بگیری بهش میگی زکی.
آرشام:ما اینیم دیگه.
آیدین:بذار بیاد ببینه چطور میرقصی.سنگین و مردونه.
آرشام:وای آیدین داری میری رو اعصابم.کی بیاد؟بس کن.
وای داشتم از فضولی میمردم.خواستم زنگ در رو بزنم که یادم اومد بهم کلید داده.به خودم نگاه کردم.ای وای یادم رفت کیفم رو بیارم.
همون موقع در باز شد و آرشام ظاهر شد.لبخند به لب داشت.نگاهم کرد.
صدای آهنگ به وضوح شنیده میشد.
*ای جونم...
قدمات روی چشمام بیا و مهمونم شو گرمی خونم شو
ببین پریشونه دلم بیا آرومم کن ای جونم*
_سلام.
*می خوام عطر تنت بپیچه توخونم
تو که نیستی یه سرگردونه دیونم*
آرشام لبخندش بیشتر شد.
*
ای جونم بیا که داغونم
ای جونم عمرم نفسم عشقم تویی همه کسم وای چه خوشحالم تو رو دارم
ای جونم دلیل بودنم عشقم مثل خون تو تنم وای چه خوشحالم تو رو دارم ای جونم*
سرم رو بالا آوردم و نگاهش کردم.تو چشماش برق شیطنت میدیدم.
*
ای جونم خزونم بی تو ابره پره بارونم
بیا جونم بیا که قدر بودنتو می دونم*
منتظر نگاهش کردم.هیچ حرفی نمیزد و فقط با لبخند شیطون و جذابش نگاهم میکرد.
*
می دونی اگه بگی که می مونی منو به هرچی می خوای میرسونی
تو که جونی بیا بگو که می مونی*
آرشام:چه عجب.خوش اومدی.
*ای جونم عمرم نفسم عشقم تویی همه کسم وای چه خوشحالم تو رو دارم
ای جونم دلیل بودنم عشقم مثل خون تو تنم وای چه خوشحالم تو رو دارم ای جونم*
مات نگاهش کردم.این پسر چش شده؟
*ای جونم من این حس قشنگو به تو مدیونم
می دونم تا دنیا باشه عاشق تو می مونم
می دونم می مونم*
صدای آیدین اومد که داشت بهمون نزدیک میشد.
آیدین:کیه آرشام.
*ای جونم عمرم نفسم عشقم تویی همه کسم وای چه خوشحالم تو رو دارم
ای جونم دلیل بودنم عشقم مثل خون تو تنم وای چه خوشحالم تو رو دارم ای جونم*
آرشام سریع نگاهشو ازم گرفت و با اخم رفت داخل.
وا؟چرا همچین کرد؟!
آیدین چشماش و هم لباش خندون بودن.
با تعجب سرم و به سمت آرشام که از دیدم ناپدید شد تکون دادم و گفتم:
_چرا اینجوری کرد؟
آیدین خندید و گفت:بیا داخل.
هنوز هنگ کرده بودم.نه به اون لبخندش و نه به این اخم و تخمش!
هنوز تو شک رفتار آرشام بودم که با صدای آیدین به خودم اومدم.
نگاهم رو از اتاق آرشام گرفتم و بهش نگاه کردم.
آیدین:خوبی؟چرا گیج میزنی؟
_نه خوب نیستم.به خاطر رفتارای متناقض آرشام گیج شدم.چش بود؟
آیدین به آشپزخونه رفت و با یه لیوان شربت برگشت.
آیدین:اینو بخور حالت جا بیاد.بهت میگم.
همونطور که داشتم با قاشق همش میزدم و از سرش میمکیدم با ابرو بهش اشاره کردم که بگه.
آیدین:پسر ما دلش پیش یکی گیره.عاشق شده.
یک دفعه شربت پرید تو گلوم و به سرفه افتادم.آیدین سریع کنارم اومد و چند ضربه به پشتم ز.د
آیدین خندید و گفت:به خاطر این هول شدی و به سرفه افتادی؟
نفس عمیقی کشیدم اما سرفه م بند نمیومد اما بهتر از چند دقیقه پیش بود.
_نه هول نشدم.تعجب کردم.آرشام و عاشق؟بهش نمیاد.
آیدین:وا!یعنی چی که نمیاد؟مگه اون دل نداره.
تک سرفه ای کردم.یه قلوپ از شربت خوردم تا سرفه م بند بیاد.
_نچ.دل نداره.داشته باشه هم از سنگه.
آیدین:چجوری به این نتیجه رسیدی؟
لیوان و روی میز گذاشتم و به مبل تکیه دادم.
_از اونجا که به دخترا محل نمیده.از کنارشون رد میشه.مثل یه تیکه دستمال میندازتشون دور.چرا با دل دختر مردم بازی میکنه؟مگه ما دخترا دلمون از سنگه که با این رفتاراش هیچ عکس العملی نشون ندیم؟همین وانیا.داره براش له له میزنه و خودشو هرطوری نشون میده تا بفهمومه که دوسش داره.
آیدین دستش رو بالا آورد و کف دسشو به علامت سکوت جلوم قرار داد.
آیدین:تند نرو.صبرکن با هم بریم.چی میگی تو؟برای خودت میبری و میدوزی دیگه؟!این حرفا از تو بعید بود.آرشام هیچ وقت این کار رو نکرده.این کارا برای افراد خودخواه و پست و فاحشه.آرشام هیچ وقت کسی رو بازی نداده.حتی تا به حال یک دوست دختر هم نداشته.با این که دخترای رنگارنگ اینجا ریخته و خودشون رو به هر روشی بهش نزدیک میکنند،آرشام بی اهمیت ازکنارشون رد میشه و براشون تاسف میخوره.اصلا اهل دختربازی و این کثیف کاری ها نبوده و نیست و نخواهد بود.میفهمی؟هیچ وقت زود قضاوت نکن.تو همین حرف و به آرشام زدی درسته؟وقتی کسی رو نصیحت میکنی اول از همه خودت باید اون حرف ها رو باور داشته باشی و خودت بهش عمل کنی.پس تو هم حق نداری به آرشام بگی زود قضاوت نکنمن آرشام رو مثل برادرم دوست دارم.حتی بیشتر از برادر های خودم.پس بهت اجازه نمیدم در موردش بد بگی و تهمت بزنی.فهمیدی؟
انقدر این جملات رو با عصبانیت و خشونت بیان کرد که یه لحظه ازش ترسیدم.
آهسته گفتم:باشه.فهمیدم.آیدین وقتی عصبی میشی خیلی ترسناک میشی.یادم باشه به زنت بگم اینجور مواقع نزدیکت نشه.
آیدین کلافه دستی به موهاش کشید.
آیدین:ملودی جان نمیخواستم بترسونمت.منو ببخش زود از کوره در رفتم.ازت ناراحت شدم چون توقع نداشتم این حرف رو بزنی.تند رفتی.خیلی تند رفتی.
سرم و پایین انداختم.جلوش احساس شرم میکردم.از حرفی که زدم پشیمون شدم.راست میگه من تند رفتم.
آیدین:اوه.خیلی خب.نمیخواد تریپ خجالت بگیری.اصلا بهت نمیاد.
سرم و بلند کردم.با لبخند داشت نگاهم میکرد.لبخندی که بهم آرامش میداد.
_من...من نباید اونطور درموردش میگفتم.آره من بودم که بهش گفتم زود قضاوت نکن.حالا اون باید اینجا میبود و بهم این و میگفت.
آیدین:ملودی من و نگاه کن.چرا خجالت میکشی؟تو کار بدی نکردی.حرف دلت رو زدی.اما خوب شد به خودم گفتی چون مطمئن باش که آرشام اجازه نمیداد به حرفت ادامه بدی و با یه تیپا مینداختت بیرون یا یه سیلی جانانه ازش میخوردی.البته در مورد تو...اووم نه این کار رو نمیکرد.
با تعجب نگاهش کردم.با من این کار و نمیکرد؟یعنی من رو نمیزد؟منظورش چیه؟
آیدین:هیچی.ولش کن.بگو ببینم ناهار من کو؟
آیدین:ما ناهار میخوایم یالا.ما ناهار میخوایم یالا.یالا یالا یالا.
با خنده از جام بلند شدم.داشتم از کنارش رد میشدم که مچ دستمو گرفت.
آیدین:ملودی.این رو بدون که آرشام مغروره اما غرورش و یه روزی زیرپاش میذاره.آرشام خیلی مَرده.با معرفت و چشم پاک و با شخصیت ترین پسری که تو دنیا دیدمه.خیلی پاکه.حتی پاک تر ازمن!
تو دلم گفتم:آرشام یخی کوه غروره.
احساس کردم تنم لرزش کوچیکی کرد.یه روزی زیرپاش میذاره؟یعنی برای عشقش؟آرشام عاشق شده؟دلش گیره؟ اما پیش کی؟
آیدین دستمو ول کرد.ظرف غذا رو بردم تو آشپزخونه و داخل دیس بیضی شکل ریختم.خیار و پیاز پوست کندم و داخل کاسه که روی اپن گذاشتم.
دستم میلرزید...چرا اینجوری شدم؟چرا تنم به لرزه افتاده؟چرا با شنیدن اینکه آرشام عاشق یکی شده و به زودی غرورش و زیر پاش میذاره حس بدی بهم دست داد؟من دیگه بچه نیستم که خودم رو گول بزنم..میفهمم دردم چیه..یعنی ممکنه من...
با صدای آیدین به خودم اومدم.
آیدین:به...جونم غذای ایروونی با دست پخت کدبانوی ایرونی.
دوتا پیش دستی و قاشق دادم به آیدین.
_نوش جون.برو آرشام و صدا بزن بیاد غذا بخوره.
آیدین:شاید خوابیده باشه.تازه از مطب برگشته.
_حالا برو.فکر نمیکنم صبحانه درست و حسابی خورده باشه.
آیدین:باشه.منم صبحانه درست و حسابی نخوردم نامرد.چقدر به فکر اونی.یه ذره به فکر داداشت باش.
با لحن بچگانه ای این جمله رو گفت که خنده م گرفت.
آیدین:زرنگی؟بوش داره مستم میکنه.میترسم تا بیام همه رو خورده باشی.
_نگران نباش.من خوردم.برای شما دوتا درست کردم.
آیدین:ولش کن بابا.منو دریاب.بوش تو خونه پیچیده.اگه بخواد میاد.
شونه بالا انداختم و رو صندلی پشت اپن نشستم.خودمو با موهام مشغول کردم و باهاشون ور رفتم.
آیدین برای خودش تو پیش دستی ریخت.شروع کرد به به به و چه چه گفتن!
آیدین:اگه آرشام اینجا بود با سر میرفت تو دیس غذا.
سرم و بلند کردم و نگاهش کردم.سرش و نزدیک ظرفش برده بود و بو میکرد.
یک دفعه آرشام پشتش ظاهر شد.
آیدین:به به.ببین چه کرده.
آرشام زد تو سرش که باعث شد آیدین با سر بره تو ظرف املتش.
من با دهن باز نگاهش کردم.این چه کاری بود؟
آیدین سرش و بالا آورد.اوخ!صورتش املتی شده بود و تخم مرغ و گوجه به صورتش چسبیده بود.
دلم میخواست اون لحظه از خنده ریسه برم اما جاش نبود!
همونطور که سرش رو به سمت آرشام کج کرده بود و نگاهش میکرد گفت:این چه کاری بود؟
آرشام:تا تو باشی منو مسخره نکنی.فعلا که تو با سر رفتی تو ظرف غذا.
جلوی دهنمو گرفتم.فکر کنم از زور تعجب و خنده قرمز شده باشم.
آیدین دستشو بالا آورد و انگشت شصت و اشاره ش رو از هم باز کرد و روی صورتش کشید.
آیدین دستشو داخل پیش دستیش برد و دستشو مشت کرد و با یه حرکت رو سر آرشام مالید.
آرشام با عصبانیت گفت:این چه کاری بود؟
آیدین:تا تو باشی موهات و خوشگل نکنی.
آرشام:دیوونه من تازه دوش گرفته بودم.الان با این موهای چرب چه غلطی کنم؟
آیدین خیلی ریلکس گفت:همون غلطی که میخواستی بکنی.
قیافه شون به طرز فجیع آوری خنده داربود.هم قیافه و هم حرف ها و رفتاراشون مثل بچه های 6ساله میمونه.
آرشام یه قدم به سمتش رفت.آیدین حالت تدافعی به خودش گرفت و هی به جلو و عقب تکون میخورد.
یعنی رسما از خنده ترکیده بودم.
بلند گفتم:بس کنید.همون موقع زنگ در یه صدا در اومد.
آیدین برای آرشام با حالت مسخره ای دست تکون داد و زبونش رو در آورد.
آرشام تک خنده ای کرد و عصبی گفت:
آیدین رفت سمت روشویی و بلند گفت:مال این حرفا نیستی.تو برو در و باز کن.
آرشام قبل از اینکه در و باز کنه جلو آینه دایره شکل نصب به دیوار ایستاد و به خودش و موهاش نگاه کرد.به بینی ش چینی داد و با فاصله به موهاش دست زد.
آرشام با حرص گفت:گندت بزنن آیدین.
خنده م گرفته بود اما خودم و کنترل کردم.
خودمو جلو کشیدم و از اپن خم شدم و به آیفون خیره شدم که ببینم کی بوده.آرشام دکمه رو زد و ونداد و وانیا وارد خونه شدن.دستشون پر از پلاستیک بود.پس رفته بودن خرید.
آرشام سریع رفت طرف راهرو و غیبش زد.آیدین با نیش باز سرشو آروم از لایه در بیرون آورد و گفت:رفتش؟
با خنده سرم و تکون دادم.از همونجا باهاشون سلام کردم.
وانیا:نمیبی دستمون پره؟بیا کمک.
بهم برخورد.اخم کردم و گفتم:
_نوکر بابات غلام سیاه.مگه من کلفتم؟خودت دست داری.خودت بارتو بیار.
آیدین صاف ایستاد و بهشون نگاه کرد.
آیدین:ونداد رفتی بازار و آوردی اینجا؟چه خبره؟این همه وسیله رو نمیتونی با خودت ببری ایران.
ونداد:نگران نباش.یه جوری تو ساک میچپونیم.
آیدین:ناهار خوردین دیگه؟ما ناهار نداریم.
وانیا پوزخندی زد و گفت:بله میبینم.
رفتن تو اتاقشون.دستمو مشت کردم و روی اُپن کوبوندم.
آیدین:آروم باش.چند روز دیگه میرن.تا اونموقع باید تحملشون کنیم.
_به آرشام در مورد وانیا و نقشه شون گفتی؟
جای تعجب داشت که آرشام هیچی گفته.البته همیشه کاراش همین طور بوده.آرشام مرموزه.پر رمز و رازه.باید توش کنکاش کرد!
چند دقیقه بعد هرسه اومدن تو هال.وانیا کنار آرشام نشست.ونداد روی کاناپه لم داد و تلویزیون و روشن کرد.دستمو زیر چونه گذاشتم و نگاهشون کردم.آرشام سرشو چرخوند و بهم نگاه کرد.اصلا هم ول کن نبود.زل زده بود تو چشمام.منم پررو!خیره نگاهش کردم.احساس کردم تو چشمام دنبال چیزی میگرده.منم همینطور.سعی کردم ازچشماش چیزی بخونم.
وانیا دستشو رو پای آرشام کشید.آرشام نگاهشو ازم گرفت و اخم کرد.وانیا دست چپشو پشت آرشام گذاشت و خودشو بهش نزدیک کرد و چسبوند.قشنگ داشت میرفت تو دهن آرشام!
آرشام هیچ حرکتی نکرد.فقط دوبار زل زد تو چشمام.حتما این دفعه میخواست چیزی از چشمام بخونه.چون دفعه قبل موفق نشد.
الان دلم میخواست وانیا رو خفه کنم.یه سیلی جانانه بهش میزدم تا حساب کار دستش بیاد!اصلا چرا من باید اینکارو بکنم؟چرا دلم نمیخواد وانیا بهش نزدیک بشه؟
نه حسادت نیست.چون از وانیا و رفتاراش خوشم نمیاد.
دلم گفت:داری خودتو گول میزنی.خودت میدونی چه حسی داری وقتی میبینی وانیا به آرشام نزدیک میشه.مطمئن باش آرشام هم فهمیده.داره تو چشمات دنبال علامت کوچسکس میگرده.داره دنبال حسی که بهش داری میگرده.
نه اینطور نیست.آرشام حتما دلش برای دختر مورد علاقه اش تنگ شده که داره به من نگاه میکنه.
دلم گفت:تو دیوونه شدی.خودت داری مانع این احساس و علاقه ای که بهش داری میشی.ببین چجوری بهت زل زده.
نه من هیچ علاقه ای بهش ندارم.آرشام به خاطر آبی چشمام داره نگاهم میکنه.گفتم که به خاطر اینکه رنگ چشمای دختر مورد علاقه ش آبیه.
دلم گفت:تو دیوونه ای.داری بی منطق حرف میزنی.خودتو نزن به اون راه.با این کار فقط به خودت آسیب میرسونی نه به آرشام و امثال اون.
سرمو با شدت تکون دادم تا افکار مزاحم از ذهنم خارج بشه.
از آرشام که در گوش وانیا آروم یه چیز گفت و وانیا بادش خوابید و کفری شد چشم برداشتم.
به من مربوط نیست که وانیا چیکار میکنه.به من مربوط نیست که آرشام چه عکس العملی نشون میده.هر چیزیکه به آرشام ختم میشه به من مربوط نمیشه...
به پیشنهاد ونداد ورق بازی کردیم.وسط بازی آیدین مسخره بازی در میاورد و از قصد جرزنی میکرد که باعث خنده همه ما شد.آرشام بازی رو برد.کلا انگار در همه زمینه مهارت خاصی داره!رقصیدن،رانندگی،کفری کردن،مجذوب کردن،خوندن،ساز زدن،بازی های مختلف و...
شب شد.ونداد گفت بریم بیرون اما من اصلا حوصله بیرون رفتن نداشتم.شاید با دوستان خودم میرفتم اما با وجود ونداد و وانیا اصلا جایی نمیرم.
وانیا:إ اما من میخوام برم بیرون.خب ملودی نیاد.
ونداد:پس منم خونه میمونم.منم خسته م.شما برین من هستم.
وانیا خودش و لوس کرد و گفت:إ آرشامم خودت گفتی بریم بیرون.خب ونداد هست که ملودی هم تنها نباشه.دیگه مشکلی نیست.پس بریم.
آرشام اخم کرد و گفت:نه.اگه ملودی نمیاد پس کنسله.
وانیا لباشو ورچید و دستشو دور کمر آرشام انداخت.
آرشام دستشو پس زد و رفت سمت تلفن و بلند گفت:اما و ولی نداره.همین که گفتم.خوشم نمیاد حرفم و دوباره تکرار کنم.
چرا اینجوری میکنن؟!خب من که نیام مشکلی پیش نمیاد.
_آرشام خان من تنها نمیمونم.نگران نباش.میرم اون خونه و کارای عقب افتاده رو انجام میدم.
بعد رو کردم به ونداد و بهش چشم غره رفتم.
_شما هم نمیخواد خودتو تو زحمت بندازی.من بچه نیستم که نیاز به مراقب داشته باشم.
آرشام:گفتم که نه.الان زنگ میزنم و سفارش میدم.
وانیا با غضب نگاهم میکرد.ایشی گفت و پاش و رو زمین کوبید و تو اتاقش رفت.
جو سنگینی برقرار شده بود.هیچکس حرف نمیزد.تی وی رو روشن کردم و کانال ها رو بالا پایین کردم.اصلا نمیدونستم چی میخوام ببینم!
به آرشام فکر کردم.به رفتاراش.انگار زده به سرش.این رفتارایی که تا چند دقیقه پیش دیدم متعلق به آرشام کوه یخی نبود.تازه دارم به دوبعدی بودن آرشام پی میبرم.یه بعد مهربون و شوخ و روح لطیف و بعد دیگه مغرور و خشن و ازخودراضی!
سفارش ها رسید.هر کس یه جا نشست.رو مبل سه نفره نشستم.آرشام و وانیا هم کنار من نشستند.آرشام بین من و وانیا نشست.
وانیا:این چه برنامه ایه دارین میبینین؟بزنید فیلم اکشن و جنایی ببینیم.
وانیا:آها.همین کانال باشه.برنامه های باحالی داره.
شام استیک با سس مخصوص بود.مشغول خوردن شدم.
به صفحه تی وی نگاه کردم.به نظر فیلمش تخیلی میومد.نیم ساعت گذشت.فیلمش خیلی آدم رو جذب نمیکرد اما خوب بود.دیگه سیر شده بودم.قوطی نوشابه رو گرفتم و نی رو داخلش گذاشتم.از سر کشیدن متنفر بودم.
پای راستم و رو پا چپ انداختم و به صفحه روبروم خیره شدم.شخصیت پسر پیش خودش تصور میکرد که تا چند دقیقه دیگه دختره میمیره یا خونه آتیش میگیره.همونطور که حدس میزدم فیلمش تخیلی بود و پر هیجان!
یک دفعه یه چیزی مشکی رنگ از آسمون به سمت پایین فرود اومد.یه دختره هم مشغول مصاحبه بود که همون موقع اون شی دایره ای شکل به سرش خورد و سرش از تنش جدا شد و خون فواره زد!
جیغ خفیفی کشیدم.از ترس داشتم سکته میکردم.از خون متنفر بودم.سرم و تند سمت چپ برگردوندم و پریدم تو بغل آرشام و سرم و تو سینه ش فرو کردم.بی اراده و بدون فکر!با دست راست به تیشرتش چنگ انداختم.دستای آرشام دور کمرم حلقه شد.قلبم داشت میومد تو حلقم.اون صحنه هی جلو چشمام رژه میرفت.محکمتر تیشرتش رو تو دست مشت شده م گرفتم.آرشام حلقه دستاشو دور کمرم تنگ کرد.بوسه ای رو موهام نشوند وسرش و آورد کنار گشوم.گرمی نفس هاش تنم و مورمور میکرد.
آروم گفت:آروم باش عزیزم.نترس.
با دهن خشک شده م آروم تر گفتم:من...من از خون بدم میاد.
آرشام:باشه خانومی.بلند شو برو دست و صورتتو آب بزن.
یه لحظه فکرکردم که چقدر آرشام تو این موقعیت مهربون شده.
خودم و از آرشام جدا کردم و بدون اینکه به تی وی نگاه کنم به طرف راهرو حرکت کردم.
صدای وانیا بلند شد.
با حالت مسخره ای گفت:آخی کوچولو.ترسیدی؟
آرشام:وانیا.ساکت شو.
وانیا:خب تو که جنبه نداری چرا نگاه میکنی؟
آرشام بلند گفت:میگم بس کن.
دستم و مشت کردم.دیگه بریده بودم.داشت رو اعصابم راه میرفت.باید جوابش و بدم که فکرنکنه ضعیفم.
قبل از اینکه وارد اتاق آرشام بشم برگشتم سمتشون و رو به وانیا بلند گفتم:
_جنبه دارم.خوبشم دارم.من از خون چندشم میشه.تو جنبه نداری که جلوی یه پسر سریع وا میدی.
تو اتاق رفتم و در و محکم پشت سرم بستم.تنم میلرزید.کنار تخت رو زمین نشستم.سرم و رو تخت گذاشتم.دستمو رو چشمای بسته م گذاشتم.
من نباید جلوشون احساس ضعف کنم.اون منو مورد تمسخر قرار داده بود.پس باید جوابش رو میدادم.نباید بهش اجازه بدم بهم توهین کنه.از همون روز اول باید مثل خودش رفتار میکردم.نباید لیلی به لالاش میذاشتم!
صدای باز و بسته شدن در و شنیدم.سرم و بیشتر داخل تخت فرو بردم.
آرشام:وانیا رو ببخش.زیاده روی کرد.
هه.ببخشمش؟زیاده روی؟!...هیچی نگفتم.
آرشام:خوب کردی جوابش رو دادی.با جوابی که دادی دهن وانیا بسته شد.رفت تو اتاقش.فکر نمیکرد اینجوری جوابش رو بدی.اصلا فکر نمیکرد جوابشو بدی.کار خوبی کردی.خوبی؟
یه قطره اشک از گوشه چشمم رو صورتم چکید.
حقش بود.به نظر خودم کارم درست بود و پشیمون نبودم.چرا آرشام مهربون شده؟چرا از من طرفداری میکنه؟از اینکارش کلافه م کرده بود.
آروم سرم و تکون دادم.گرمی دستای آرشام و روی بازوم حس کردم.
آرشام:سرتو بالا بگیر.دوست ندارم هیچ وقت ضعیف ببینمت.بلند شو برو دست و صورتت رو بشور.خب؟
آهسته سرم و بالا آوردم.با دستم اشکمو پاک کردم.آروم سرم و تکون دادم و بدون اینکه بهش نگاه کنم رفتم وارد دستشویی اتاقش شدم.
یه مشت آپ رو صورتم پاشیدم.به خودم تو آینه نگاه کردم.ملودی چقدر ضعیف شدی.تو که اینطوری نبودی.همیشه مقاوم بودی.هیچ وقت دربرابر حرف های مردم نمیشکستی اما حالا چرا شکستی؟چرا با یه مشت حرفای نسنجیده دختری مثل وانیا که فقط قصد آزار تو رو داره ناراحت شدی واشک ریختی؟جوابش یک کلمه بود...ضعف...وانیا تو این چند وقت با رفتار و حرف هاش منو رنجوند.البته خودش هم همین رو میخواست.دیگه طاقت شنیدن حرف هاشو نداشتم.در برابرش ضعف نشون دادم.اگه باهاش مراعات نمیکردم و جوابش رو کوبنده میدادم حساب کار دستش میومد.نباید انقدر بهش رو میدادم.باید دوباره همون ملودی سابق بشم.
دستمو زیر دستگاه خشک کن بردم.آرشام تو اتاق نبود.به حرف هاش فکر کردم.حرفاش بهم دلگرمی داد.رفتار و حرکاتش ضد و نقیض داره.نمیتونم درک کنم!
امشب هم باید تا موقعی که بیدارن اینجا بمونم.فقط به خاطر اینکه از دست ونداد راحت بشم. الان نمیخوام با هیچکدوم روبرو بشم.
رو تخت به پهلو دراز کشیدم و پاهامو تو شکمم جمع کردم.چشمام و بستم تا یکم آروم بشم.دوباره اون صحنه جلو چشمام اومد.چشمام و باز و بسته کردم.هی جلو چشمام رژه میرفت.سعی کردم ذهنمو به چیزهای خوب منحرف کنم.با فکرکردن به ایران،خانواده م،بازگشتم به ایران،نتایج آزمون،آرشام...
با صدای موبایلم از خواب پریدم.از جیبم درش آوردم و جواب دادم.
_بله؟
_های مادام.
_بفرمائید.
_منو میشناسی؟
دستمو به چشمام مالیدم.نصف شبی زنگ زده بگه منو میشناسی یا نه!
_آقا مزاحم نشین.
تماس رو قطع کردم.سرمو بین دست هام گرفتم.چون یکدفعه بلند شده بودم سرم تیر میکشید.
به دور و برم نگاه کردم.من هنوز تو اتاق آرشام بودم.چند بار پلک زدم تا فضای داخل اتاق رو ببینم.چشمم به کاناپه افتاد.آرشام روش خوابیده بود.دستاشو تو هم حلقه کرده بود.حتما سردش شده.از جام بلند شدم و از زیر پتو خودم که یه پتو دیگه تا شده بود برداشتم و سمتش رفتم.آروم پتو روش کشیدم.کنارش نشستم و به صورتش خیره شدم.از چهره خشک و سردش خبری نبود.جلو چشمام چهره مظلوم میدیدم.موهاش رو پیشونینش ریخته بود.دستمو آروم جلو بردم تا موهاشو کنار بزنم.اما اگه بیدار بشه چی؟نه.انقدر خسته ست که حس نمیکنه.با دستم موهاشو آروم کناز زدم.به صورت معصومش نگاه کردم.چقدر موقع خواب با نمک میشه.لبخند رو لبام نشست.مثل همیشه ته ریش داشت.حُسنش این بود که جذاب ترش میکرد.با پشت دست آروم گونه ش رو نوازش کردم.به ابروهاش نگاه کردم.ابروهای خوش حالت و کشیده ای داشت.مثل ابروهای من جلوش پر بود و وقتی به تهش میرسید نازک میشد.زیر ابروهاش تمیز بود.دقت کردم.نه خودش نگرفته.مثل من ابروهاش خدادادی صاف و تمیز بود!به چشمای کشیده ش خیره شدم.نمیدونه که همین چشم هاش منو اسیر خودش کرده.نمیدونه که هر شب تو خواب دوتا تیله خاکستری میبینم.دو تا تیله که از همون روز اول منو جذب خودش کرد.منو تو خودش غرق کرد.به بینی خوش فرمش نگاه کردم و بعد به لبای برجسته ش.برام جالب بود که لبای آقایون برجسته ست!هیچ کم و کاستی تو چهره اش حس نمیشد.از لحاظ چهره،هیکل،اخلاق،وضع مالی هیچی کم نداشت.همه چیزش کامل بود.اون موقع فقط داشتم خودمو آروم میکردم.همش میگفتم اخلاقش بده و خود خواهه.اما حالا با رفتارایی که ازش دیدم بهم ثابت شد که رفتار و اخلاقش بیسته!پشت ظاهر خشن و مغرورش باطنی پاک و مهربون وجود داره.به شخصه میتونم بگم این پسر کسیه که همه دنبالشن و آرزوی داشتنش رو دارن.خودم هم جزوشونم.خوش به حال خانوم آینده ش.همه چی تمومه...
صبح با آیدین پیاده روی کردم.آرشام بیمارستان بود.آرمان هم که اصلا حواسش به من نیست.انگار نه انگار که دخترعموش اومده اینجا و نیاز به همدم و حامی داره.البته درکش میکنم.سرش شلوغه.مثل آرشام.بیچاره آرشام که باید دوجا کار کنه.اوه چه دل سوز شدم!
ظهر با ونداد و وانیا رفتیم رستوارن ایتالیایی.کنار آیدین و روبروی ونداد نشسته بودم که با وانیا چشم تو چشم نشم.بعد باهم رفتیم پاساژهای مختلف رو دید زدیم.زمان خوبی برای خریدن سوغاتی برای اقوام بود.من و آیدین از ونداد و وانیا جدا شدیم و تو پاساژ چرخیدیم و گشتیم.بعضی از پسرا با لذت نگاهم میکردن.انگار طعمه پیدا کردن!آیدین هم زیر لب فحش آبدار ایرانی نثارشون میکرد که باعث خنده ی من می شد.چقدر خوبه که یکی مثل کامیار در کنارمه که احساس تنهایی نکنم و باعث شادی من بشه.پسرا ول کن نبودن و چشم ازم برنمیداشتن و بعضی ها سعی داشتن نزدیکم بشن.چون من از آیدین جلوتر بودم و به مغازه ها سرک میکشیدم و آیدین پشت من آهسته راه میرفت،فکرمیکردن که من تنهام.به همین خاطر آیدین بامن همگام شد.
آیدین با حرص گفت:نمیشه یه دختر جوون و خوشگل و یه دقیقه تنها گذاشت.درسته داشتن میخوردنت.والا.
آروم خندیدم.
آیدین:خنده داره؟اگه میخوردنت و چیزی ازت باقی نمیموند من باید چی جواب آرشام و میدادم؟
یه تای ابروم بالا رفت.
یه تای ابروم بالا رفت.
_آرشام؟به آرشام چه ربطی داره؟
با یه قدم پریدم جلوش و انگشت اشاره م رو جلوش تکون دادم.
با نیشخند گفتم:تو باید جواب آرمان رو میدادی.
آیدین دستم و کشید و کنار خودش گذاشتم تا دوباره همگام بشیم.
آیدین:نیشتو ببند.انگار نه انگار که من کنارت ایستادم!بیا کنارم تا آخر تو رو نقاپیدن!
به دور و برم نگاه کردم.دخترا به آیدین نگاه میکردن و با نیش باز نگاهش میکردن.
به شوخی گفتم:اوه!یکی باید مراقب تو باشه که تو رو از دستم نقاپن.دارن درسته میخورنت.
بادی به غبغبش انداخت و گفت:پس چی فکر کردی؟من خوشتیپ و جذابم.پس مراقب باش همراهتو درسته نخورن.
به بازوش زدم و گفتم:پررو از خودراضی!
آیدین به شوخی زد به سینه ش و گفت:الهی کور بشه هرکی نتونه مادوتا رو ببینه.چشاشون از کاسه درآد.با مغز بخورن زمین ندونن از کجا خوردن!
مردم با تعجب نگاهمون میکردن.آخه بیچاره ها فارسی متوجه نمیشدن.
همون موقع صدای جیغی بلند شد.من و آیدین چشم دوختیم به پله برقی.یه دختر از پله ها قل خورد افتاد پایین!من با دهن باز داشتم نگاه میکردم.چند تا پسر دویدن سمتش و بلندش کردن.
من و آیدین با تعجب به هم نگاه کردیم.بعد زدیم زیر خنده.
بین خنده گفتم:چه زود دعات مستجاب شد.معلومه دل پاکی داری.
با آیدین به طبقه دوم رفتیم.با دقت به ویترین مغازه ها نگاه میکردم که یک دفعه چشمم به بوت طوسی رنگ خورد.از آیدین خواستم وارد بوتیک بشیم.از فروشنده خواستم برام بوت رو بیاره.به کیف ها نگاه کردم.میخواستم با بوتم ست بشه.
صدای آیدین رو شنیدم که گفت:ملودی بیا اینجا.
کنارش ایستادم.از قفسه کیف ورنی طوسی بیرون آورد.
_وای عالیه.سلیقه ت خوبه ها.من عاشق کیف و کفش ورنی ام.
فروشنده بوت رو برام آورد.تا زیر زانوهام بود و پاشنه بلندی داشت.تازه هم قد آیدین شدم.