دویدم سمت آشپزخونه و یه لیوان آب براش بردم.

یه نفس سر کشید و نفس عمیقی کشید.

آیدین:اوف.داشتم خفه میشدم.

_ مجبوری اینطوی بخوری؟مگه کسی دنبالت کرده؟چیزی نخوردی؟

_نه.آرشام که ظهر برگشت خونه.منم تا اونموقع خوابیده بودم.چند وقته غذای درست و حسابی نخوردم.

آخی گناه داشت.حتما خیلی کار سرش ریخته بود که وقت رسیدن به شکمشو نداشت.

_شب برات یه شام خوشمزه درست میکنم.خوبه؟

آیدین:به به.آره عالیه.غدای ایرونی باشه ها.

اخم ظریفی کردم . گفتنم:امر دیگه؟

آیدین نیششو باز کرد و گفت:فعلا همین.

بچه پررو...سریع موضوع و به جای قبلی برگردوندم تا ذهنمو منحرف نکنه.

لبخند دندون نمایی زدم و گفتم:خب نگفتی شغلت چیه؟

آیدین چشاش گرد شد و زد تو سرش.

وا.چش شد؟

با تعجب گفتم:چی شد؟سوالم انقدر تعجب داشت؟

آیدین:اوه الان آرشام خرخرمو میجوه.بدو بریم.

از جاش بلند شد و سمت در رفت.برگش سمتم و گفت:

آیدین:جِلدی حاضر شو بریم.

تعجبم بیشتر شد. منم برم باهاش؟ کجا بریم؟وای گفت آرشام.ببین این پسر واسه آدم حواس نمیذاره.از بس مسخره بازی درآورد یادم رفت میخواستم ازش چی بپرسم و بگم!

پامو کوبیدم زمین و کلافه گفتم:وای آیدین.ببین سه ساعته وقتمو تلف کردی.بگو چی شد؟

آیدین:من؟به من بدبخت چه ربطی داره؟

با خشم نگاهش کردم و گفتم:آیدین الان وقت شوخی نیست.بگو اونجا چه خبره؟وانیا و ونداد برای چی اومدن؟

آیدین دستاشو برد بالا و باحالت مظلومی گفت:

_غلط کردم.بیا الان بریم اونور شب بهت میگم.خیلی وقته اینجاییم الانه که بفهمن دارین نقش بازی میکنین.بدو حاضر شو.

به خاطر تند خویی ام شرمنده شدم.

آروم گفتم:باشه الان میام.

سرم و انداختم پایین و مثل جت رفتم یه لباس مناسب پوشیدم و رفتم بیرون.آیدین دم در منتظرم ایستاده بود.

در و بستم و گفتم:من اومدم.بریم؟

از استرس داشتم میمردم.بدنم یخ کرده بود.دستام میلرزید.ناخودآگاه بدنم به لرزه افتاده بود.نمیدونم وقتی رفتم داخل چه عکس العملی نشون بدم...چه کار باید بکنم؟باید در نقش نامزد و همسر آینده آرشام
باشم؟...آره باید همینکارو بکنم.چاره ی دیگه ای ندارم...هرکی خربزه میخوره پای لرزشم میشینه...اینم حکمت کار من بود.

آیدین دستم و گرفت و لبخند زد.

آیدین:ملودی جان چته؟چرا استرس داری؟مگه اومدن خواستگاریت که اینجوری میکنی؟!

_آیدین میکشمت.انقدر سربه سرم نذار.

آیدین آروم خندید و گفت:

آیدین:باشه.حرص نخور.الان باید خودتو نگهداری وگرنه جلو وانیا سوتی میدیا.

چشمام و بستم و نفس عمیقی کشیدم.آروم چشمام و باز کردم و تو چشمای آدین زل زدم.خیلی پسر خوبیه.دوسش دارم.یه موقع شربازی درمیاره اما یه موقع که جدی میشه دیگه نمیشه به حالت قبل برش

گردوند.

آیدین به روم لبخند زد و گفت:

_تو مثل خواهرمی.خیلی دوست دارم.اصلا نگران چیزی نباش.هر اتفاقی بیفته من پشتتم.الان هم رفتی داخل تظاهر میکنی که با آرشام نامزدی و بهش ابراز علاقه میکنی و از اینجورچیزا.شما خانوما بیشتر

واردین.میدونم که میتونی.

لبخند کم جونی زدم و گفتم:مرسی.مرسی بابت حمایت و اعتمادی که بهم داری.من تاحالا از اینکارا نکردم.امیدوارم بتونم از پسش بربیام.

آیدین:مطمئنم میتونی.حالا بریم تو که خیلی دیر شد.الان آرشام مثل بمب میترکه.

اینو با شوخی وشیطنت گفت.چقدر من دوسش دارم.دلقک نداشتیم که اضافه شد!کامیار نمکدون...آیدین دلقک.

آیدین زنگ در و زد.زیر لب هی صلوات میفرستادم.چشمام و بستم و نفسمو تو سینه حبس کردم.

صدای باز شدن در و بلند شدن صداخها اومد.

وانیا:به به.بالاخره خانوم کوچولوی آرشام اومد.

چشمام و باز کردم.اولین چیزی که دیدم آرشام و صورت جمع شده ش بود.یه دستش مشت شده بود.انگار داشت حرص میخورد.عصبی بود.اما نمیدونم چرا!نکنه تازه از ماجرا خبر دار شده؟

وانیا نزدیک شد و لبخند چندش آوری زد.

وانیا خندید و گفت:بفرما تو دم در بده.منزل خودتونه.

برای یه لحظه به آرشام خیره شدم.فکش منقبض شده بود.مطمئنا الان از زور عصبانیت منفجر میشد.

چشمام و باز کردم.اولین چیزی که دیدم آرشام و صورت جمع شده ش بود.یه دستش مشت شده بود.انگار داشت حرص میخورد.عصبی بود.اما نمیدونم چرا!نکنه تازه از ماجرا خبر دار شده؟

وانیا نزدیک شد و لبخند چندش آوری زد.

وانیا خندید و گفت:بفرما تو دم در بده.منزل خودتونه.

برای یه لحظه به آرشام خیره شدم.فکش منقبض شده بود.مطمئنا الان از زور عصبانیت منفجر میشد.

آرشام:حد خودتو بدون وانیا.حق نداری با ملودی اینطوری صحبت کنی.

وانیا خودشو به مظلومیت زد و گفت:من که چیزی نگفتم.فقط یه شوخی بود.

آرشام برگشت سمتشو گفت:حق نداری از این شوخی ها بکنی.فهمیدی؟

وانیا:من فقط میخواست...

آرشام صداشو بلند کرد و گفت:فهمیدی؟

وانیا سرش و انداخت پایین و گفت:آره.

چشمامم گرد شد.آرشام چرا همچین کرد؟انقدر حرفش بد بود؟!..حق رو به آرشام میدم.اصلا حق نداره اینطوری با من حرف بزنه.مخصوصا با من که همسر آرشامم!البته در ظاهر.

لبخند زدم و رو به آرشام گفتم:

_آرشام جان خودت و اذیت نکن.اشکالی نداره.

آرشام سرشو بلند کرد.چشماش علامت تعجب میداد!

رفتم سمتش و دستشو با دستای سردم گرفتم.به دستش فشاری آوردم که به خودش بیاد.

آروم گفت:باشه.

آیدین:ای بابا.بریم داخل.زیر پام علف سبز شد.

همه از حرفش آروم خندیدیم اما وانیا با یه چشم غره که نثارم کرد رفت داخل.

رفتیم داخل خونه.وای چقدر اینجا با اون واحد فرق داره!فضاش کلاسیک و مدرن ِ.

بر حس کنجکاوی ام غلبه کردم و همراه با آرشام رفتم تو سالن.وای چقدر فضای خونش متفاوته.

اوه اوه! عکس آقا آرشام این وسط چیکار میکنه؟...یه تابلو بزرگ از عکس آرشام تو سالن بود.یه کلاه اسپرت رو سرش بود و یه دستش رو لبه ی کلاه بود.یه ژست خاصی گرفته بود که آدم دلش براش ضعف میرفت.عکسش سیاه سفید بود.با حالت خاصی به دوربین زل زده بود.غرور از چشمای خوشگلش میبارید.ابهتش قشنگ تو عکس دیده می شد. عضله ها چی میگه.کفم برید.چقدر جذابه لامصب.ای حرومت بشه وانیا اگه بخوای آرشام و بگیری!وای یادم باشه یه دونه از این عکساش بگیرم به سولماز نشون بدم.مطمئنا اگه ببینه غش میکنه.اوه عطیه رو بگو.عطیه که هلاک میشه!خداکنه یکی مثل آرشام نصیبم بشه...حالا که در نقش همسرمه چه نیاز به کس دیگه ای دارم!...هوی ملودی انگار استرس به مغزت زده قاطی کردیا...آره همینطوره.به قول مامان از دست رفتی دختر!

با فشار دست آرشام به خودم اومدم.

بهشون خوش آمد گفتم.مشغول حرف زدن شدیم.آیدین همش بحثی پیش میکشید و شوخی میکرد.سرمون با شوخی هاش گرم شده بود.منو یاد کامیار میندازه.مثل اون شوخ و شیطونه.در عین حال جدی و مغرور.البته نه مثل آرشام که خودشو تو غرور غرق کرده!

وانیا که همش درحال چشم غره رفتن بود.ونداد هم فقط به حرف هامون گوش میداد.ونداد زبونشو موش خورده و من نمیدونستم؟چقدر آروم شده.همیشه یه تیکه بهم مینداخت اما الان اصلا خبری نیست. مشکوک میزنه.

یه لبخند خبیث بهش زدم و گفتم:

_آقا ونداد چقدر کم حرف شدین.مشکلی پیش اومده؟

ونداد:نه.من...

به آرشام نگاهی کرد و گفت:من همیشه ساکت بودم.

انگار میخواست یه چیز دیگه بگه اما تا آرشام و دید حرفشو عوض کرد.

_بله معلومه.

ونداد خواست یه چیز بگه اما نمیدونم چی شد که ساکت شد.وا این چشه؟

با وانیا حرفی نداشتم بزنم.مخصوصا با ایش و نوش گفتناش که زیر لب میگفت.نمیدونم چرا ازش خوشم نمیاد.حس خوبی بهش ندارم.نه فقط به وانیا بلکه نسبت به ونداد هم همین حسو دارم.خواهر و برادر عین هم آزاردهنده ان.

براشون قهوه و میوه بردم و تعارف کردم.دختره ی پررو یه مرسی هم نگفت.

وانیا:ملودی چرا اونور بودی؟

چه خودمونی حرف میزنه.

_درس داشتم.به خاطر همین رفتم اونور.

وانیا ابروشو انداخت بالا و گفت:خب همینجا درس هاتو میخوندی.

مگه تو فضولی؟آخه به توچه؟!الان میخواست مچ گیری کنه؟هه به همین خیال باش وانیا خانوم.هنوز منو نشناختی.من زرنگ تر از توام.

_چون آرشام با آیدین جان مشغول زدن ساز بودن.صداش حواسمو پرت میکرد.به خاطر همین.

آیدین روبروم نشسته بود.چشماش گرد شد و با تعجب نگاهم کرد.نه انگاری باورشون نشده من خیلی زرنگم!خالی بندی هامم بیسته.اینم از خودم درآوردم.اوه اصلا آرشام پیانو و گیتار و ...توخونه داره؟!

مطمئنا داره.چون وقتی رفته بودیم لب دریا دستش گیتار بود و میزد.اما نه...شاید گیتار و همراه خودش نیاورده!

با ترس به آیدین نگاه کردم.اوه اگه هیچ سازی تو خونه نباشه سوتی سال میشه!

آیدین از حالت متعجب دراومد و چشمکی زد.

با ترس به آیدین نگاه کردم.اوه اگه هیچ سازی تو خونه نباشه سوتی سال میشه!

آیدین از حالت متعجب دراومد و چشمکی زد.

آخیش.پس یعنی هست.

وانیا دیگه حرفی نزد.حتما فکر کرد کم میارم و جوابی برای گفتن ندارم.

دستم هنوز تو دست آرشام بود.وانیا هم نگاهش رو دستامون بود و هی دندون قروچه میرفت.وای خیلی رو اعصاب بود.

صدای ونداد بلند شد.

ونداد:وای وانیا میشه بس کنی؟

چه عجب.بالاخره در مقابل خواهرش عکس العملی نشون داد.

وانیا:من خستم.میرم بخوابم.

از جاش بلند شد و رفت سمت راهرو...چه سرخود حرکت کرد و رفت.یه اجازه ای،ببخشیدی،چیزی!طوری رفتار میکنه که انگار قبلا اینجا اومده.نکنه اومده؟اصلا به من چه.

آرشام:عزیزم بلند شو برو به وانیا اتاقشو نشون بده.وانیا با اینجا آشنایی نداره.

میخواستم بگم به من چه اما یادم اومد که داریم نقش بازی میکنیم و ونداد اینجا نشسته.حداقل با فیلم بازی کردنمون از دست ونداد هم راحت میشم.با یه تیر دو نشون زده میشه.هم من از دست ونداد خلاص میشم و هم آرشام از دست وانیا.

_باشه.

دنبالش رفتم.وای حواسم نبود بپرسم کدوم اتاقو بهش نشون بدم.نه اگه میپرسیدم که تابلو میشد تا حالا اینجا نیومدم.

وانیا:بدو اتاقو نشونم بده.میخوام بخوابم.

پررو.انگار داره با نوکرش حرف میزنه.شیطونه میگه با ناخونام صورتشو خط خطی کنم.

حالا کدوم اتاق و بهش بدم؟سه تا اتاق بود.حسم میگه اولی اتاق کار آرشام ِ.دومی رو نمیدونم.اما فکر میکنم آخری باید اتاق شخصی آرشام باشه.از رفتارای آرشام معلومه که دوست نداره خیلی تو جمع باشه.نمیدونم چطور بگم.میخواد تنها باشه.به نظرم این اتاق آخریه برای آرشام هه.اوف نمیدونم چیکار کنم.

وانیا:چرا معطلی؟بگو دیگه پام درد گرفت.

بهتر.انقدر وایستا تا پاهات بی حس شن.

امیدوارم شانس باهام یار باشه و سوتی ندم.

در اتاق دومی رو باز کردم.رفتم داخل.دو تا تخت یه نفره داخلش بود.آخ جون باید همین باشه.دستامو بهم مالیدم.

وانیا وارد شد و روی تخت دراز کشید.

وانیا:چی دیدی که انقدر ذوق کردی؟

وای حواسم به وانیا نبود.حالا چی بگم؟به اتاق نگاه کردم.پرده ها کشیده شده بود و تیغه های خورشید تو آسمون معلوم بود.خورشید داشت غروب میکرد.رنگ قشنگی به آسمون داده بود.

_پشت سرتو نگاه کن.

وانیا به پشتش نگاهی کرد.برگشت سمتم و گفت:

وانیا:کجاش ذوق داشت.اصلا قشنگ نیست.

ای بی ذوق.چقدر بد سلیقه ست.آسمون به این قشنگی.

_خیلی خب.تو استراحت بکن.خواستیم بریم بیرون برای شام صدات میکنم.

وانیا:باشه.

رفتم بیرون و پیش آرشام نشستم.ونداد زوم کرده بود رو من.احساس کردم دارم به چیزی فشرده میشم.برگشتم دیدم آرشام دستشو دورم انداخته و سفت من و چسبیده.باز خل بازیاش شروع شد.چرا اینجوری
میکنه؟مگه میخوام فرار کنم؟!

آرشام:ونداد تو هم برو استراحت کن.شب میریم بیرون.

ونداد:نه اصلا حوصله بیرون رو ندارم.خستم.سفارش بده بیارن خونه.

چشم.امر دیگه؟خواهر و برادر لنگه ندارن.هی اَرد میدن.

ونداد از جاش بلند شد.

ونداد:کسی نمیخواد بهم اتاق و نشون بده؟ملودی خانوم اگه زحمتی نیست بیا بهم نشون بده.

آیدین هی با چشم و ابرو اشاره میکرد که آرشام و ببینم.نگاهش کردم.اوه اوه بچه م غیرتی شد.چه زود عصبی میشه.اخماش وحشتناک تو هم بود.

آرشام:لازم نکرده.آیدین برو بهش نشون بده.

آیدین:باشه.

وای.تو صداش رگه های عصبی بود.نکنه جدی جدی فکر کرده من نامزدشم؟! آخی بچه م رفته تو توهم.

یه نگاه به دور و برم کردم.خب همه رفتن.خودمو از بغل آرشام کشیدم بیرون و بلند شدم و روبروش ایستادم.

اخم کردم و گفتم:آقا آرشام.انگار جدی باورت شده که من و تو با هم نامزدیم؟این چه رفتاراییه میکنی؟خوشم نمیاد انقدر بهم نزدیک بشی.

آرشام نگاهش سرد و طوفانی شد.دستش و مشت کرد.باز رگ عصبی ش زد بالا.

پوزخندی زد و گفت:فعلا که باید نقش بازی کنیم.فکر میکنی من خیلی دلم میخواد تو این شرایط قرار بگیرم؟به خاطر دروغ و مزخرفات جناب عالی الان اینجاییم و تظاهر میکنیم.

این حرفش خیلی گرون برام تموم شد...

این حرفش خیلی گرون برام تموم شد.

نمیتونم بذارم هرچی دلش میخواد بگه.من که از قصد اینکارو نکردم.من که نمیخواستم تو دردسر بیفتیم.

زل زدم تو چشماش و گفتم:

_ اولا با من درست صحبت کن.دوما من از قصد اینکارو نکردم.تقصیر من نبود.منم دلم نمیخواد تو این شرایط قرار بگیرم اما به ناچار باید باید این شرایط و تحمل کنم.

حرفم و قطع کرد و گفت:

آرشام:پس کی؟کی بود که اینکارو کرد؟تقصیر کی بود؟ها؟

دیگه داشت عصبی ام میکرد.

دستم و آوردم بالا و جلو صورتش گذاشتم.

_صبرکن صبر کن.چرا نمیذاری من به حرفم ادامه بدم؟چرا انقدر دوست داری همه چیز به نفع تو تموم بشه؟چرا؟

آرشام:گوش کن.من...

_نه تو گوش کن.من نگفتم اینکارو نکردم. گفتم من از قصد انجام ندادم وحرف نامزدی رو پیش نکشیدم.تازه اصلا تقصیر من نبود.تقصیر خواهر جناب عالی بود.آرامیس این بحث و پیش کشید و گفت من زنتم.آخه به من چه؟

جمله آخرم و بلند گفتم.آیدین سریع اومد داخل سالن.

آیدین:چه خبرتونه؟آروم تر.باز چی شده؟

آیدین از تمام جریانات شمال خبر داشت.همه چی رو بهش گفتم.از اینکه چطور با آرشام آشنا شدم و...

_آیدین بیا همه چی رو بهشون بگیم.اگه بخواد اینجوری پیش بره و از الان بجنگیم من نمیتونم به این بازی ادامه بدم.

این رو گفتم و سمت در خروجی رفتم.صداشون میومد.

آیدین:ولش کن.چیکارش داری؟دیوونه کجا داری میری؟

آرشام خواست حرفی بزنه که آیدین پیش قدم شد و گفت:

آیدین:آرشام بس کن.صدا میره اونور.

آرشام بلند گفت:ولم کن آیدین.صدا نمیره.میگم ولم کن.

خدارو شکر صداهامون تو اتاق نرفت.سالن با اتاق خیلی فاصله داشت.

صدای آیدین اومد که رو به من میگفت:

آیدین:ملودی زودتر برو.زورم بهش نمیرسه الان میاد خفت میکنه.

حرفش بوی شوخی میداد.یه خنده هم بهش اضافه کرده بود.البته طوری گفته بود که نشون بده ترسیده.

هم خنده ام گرفته بود و هم ترسیده بودم.

برگشتم و پشت ستون قائم شدم و نگاهشون کردم.اوه آرشام صورتش قرمز بود و به زور داشت خودشو از آیدین جدا میکرد.دیدم اوضاع خطریه.فکر کنم آرشام میخواست بیاد پیشم و خفم کنه.

سریع از در خونه رفتم بیرون و کلیدُ تو در انداختم و رفتم تو اتاقم.

اوف.شانس آوردم.پسره ی خودخواه.همیشه برای مسائل کوچیک باید باهاش دعوا کنم.البته این یکی با بقیه فرق داره.حالا که بخیر گذشت.

لباس راحتی پوشیدم و پریدم رو تخت.به شکم دراز کشیدم و لپ تاپ و باز کردم.خیلی وقته نرفتم تو ف*ی*س*ب*و*ک و چِکش نکردم.

ملینا on نبود.دلم براش یه ذره شده.چند وقتی میشه که باهاش حرف نزدم.دلم برای خودشیرین گفتناش تنگ شده. حالا که ازش دورم بودنش رو حس میکنم.داشتن خواهر نعمتیه به خدا.بچه که بودم همیشه بهش حسودی میکردم.مامان و بابا خیلی بهش میرسیدن.اما اینطور نبود و من اینجوری فکر میکردم.همیشه بهم میگفتن"هیچ کدومتون با هم فرقی ندارین.هردوتاتون رو به یک اندازه دوست داریم." ... مامان و بابا کار داشتن و سرشون شلوغ بود به خاطر همین نیومدن اینجا.ملینا هم که دانشگاه داشت.وای چقدر دلم برای کل کل کردن با کامیار تنگ شده.تو این مدت تک و توک زنگ میزدن وحالم و میپرسیدن. دلم برای همشون تنگ شده...

آخ جون.بچه های دانشگاه on هستن.باهاشون یکم چت کردم.انقدر ذوق زده شدم.دلم برای اون ها هم تنگ شده.خیلی بچه های خوبین.عطیه نبود.سولماز هم نبود.انقدر دلم میخواست بهش بگم ترشیده و اون دنبالم کنه.خیلی اذیت کردنش حال میداد...دوستام منو کرم صدا میکردن!

هی چقدر زمان زود میگذره. تا سه ماه دیگه یک سال اقامت من پرمیشه.تاحالا پیش نیومده بود که مدت طولانی ازهم دورباشیم.فقط منتظر نتایج آزمون دکترا ام.هروقت اومد برمیگردم تهران.

یک دفعه جرقه ای به ذهنم زد.آرشام...آره آرشام باید عضو باشه.از کجا معلوم شاید هم نباشه...خب الان سرچ میکنم ببینم هست یا نیست.

آهــــان.پیدا شد.آرشام زندی...وای مامان یکی به دادم برسه.وای قلبم.خدایا این دیگه کیه آفریدی؟چرا انقدر خوشگل درستش کردی؟مگه دختره که انقدر بهش رسیدی؟!ای کوفتت بشه آرشام.ای همسر آینده ات کوفتش بشه...آی آی ملودی باز قاطی کردیا.

اوفـــــــــ.یه تیکه جواهره این بشر.یه پیرهن مردونه نخودی رنگ پوشیده بود که به پوست برنزه اش میومد.آستین هاشو تا آرنج داده بود بالا.یقه اش هم تا قفسه سینه باز بود.اندامش بدجوری چشمک میزد!هیکل ورزیده ای داره.

یه اخم ظریفی کرده بود که چین های پیشونیش معلوم شده بود و جذبه اش بیشتر شده بود.از بس اخم کرده پیشونیش چین افتاد.باید ببرمش بوتاکس کنه!عینک معروفش هم بالای موهای بالا دادش بود.

این پسر آخر منو میکشه.چقدر خوشتیپه.هم خوشگله، هم جذاب.همه چی رو داره.اندام ورزشکاری،با جذبه،پرابهت،خوشگل،با شخصیت،پرغرور...نه فقط یه مورد کم داره اونم اخلاقه! اشکالی نداره خودم درستش میکنم.تا وقتی من در نقش نامزدشم باهاش جوری رفتار میکنم که از اخلاق و رفتار خودش پشیمون بشه.

ناخودآگاه دستم رو save as رفت.عکسشو سیو کردم.عکسشو روی دسکتاپ گذاشتم.دو تا تیله طوسی جلوی چشمام دیده شد.

خدایا چرا این شکلی آفریدیش؟چرا باید انقدر خوشگل باشه؟چرا باید انقدر جذاب باشه؟انقدر با جذبه باشه؟! مثل آهنربایی میمونه که همه چیز رو به طرف خودش میکشه.آدم به طرفش کشش پیدا میکنه.بی خود نیست وانیا انقدر بهش میچسبه.خدایا شکرت...

گفتم وانیا.وانیا؟اوه یاد مکالمه ظهر تو راهرو با ونداد افتادم.
(ونداد:باید تحملش کنی.پول میلیاردی براش مثل تک تومنی میمونه.باید مراقب این لقمه چرب و نرم باشی که از دستت در نره.

وانیا:نگران نباش.من کار خودمو خوب بلدم.)

خدای من.اصلا حواسم نبود.حالا چیکار کنم؟...باید برم به آرشام بگم.اما چجوری؟اون که حرف منو باور نمیکنه. باید با آیدین صحبت کنم.

لپ تاپ و خاموش کردم.لباسمو عوض کردم.رفتم بیرون و زنگ خونه رو زدم.بعد از چند دقیقه در بازشد.آخیش آیدین بود.نمیخواستم الان با آرشام روبرو بشم.

_آیدین باید راجب موضوع مهمی باهات صحبت کنم.

آیدین:باشه.بیا تو.

_ نه نمیخوام ونداد و وانیا متوجه بشن.بیا بریم خونه من.

آدیدین:نگران نباش خوابن.بیا داخل.

_باشه.

آیدین:بیا بریم تو اتاقم.

دنبالش به اتاقش رفتم.رو تختش نشستم و بهش اشاره کردم که بشینه.روبروم روی صندلی نشست.

آیدین:خب بگو.سراپا گوشم.چی شده؟

_در مورد وانیا و ونداده.این دوتا با هم نقشه کشیدن که پول های آرشام و بالا بکشن.

آیدین خندید و گفت:واقعا؟شوخی میکنی؟

اخم کردم و گفتم:من باتو شوخی دارم؟اونم تو این موقعیت؟

آیدین صاف سرجاش نشست و جدی شد.

آیدین اخم کرد و گفت:خب میگفتی.

لبخند زدم و گفتم:حالا نمیخواد تریپ جدی برداری.عادی باشی بهتره.

آیدین لبخند زد و گفت:باشه.تو از کجا میدونی؟

_خودم شنیدم.امروز تو راهرو پشت در ایستاده بودن و داشتن حرف میزدن.وانیا میخواد خودشو به آرشام نزدیک کنه.ونداد هم توش نقش داره.میخواد با ازدواج با آرشام به پول برسه.هدفشون هاپولی کردن پولای آرشامه.

آیدین:چقدر وحشتناک.بیچاره آرشام.نمیدونه چه نقشه خبیثانه ای براش کشیدن.همیشه فکر میکردم دخترخاله و پسرخاله آدم بهترین دوست هم میمونن.اولین باره اینو میشنوم.میگم چقدر رفتاراشون مشکوک میزنه.دیدی ونداد چقدر ترسیده بود؟

_از چی؟

آیدین:از آرشام.موقعی که گفتی چه ساکت شدین میخواست یه چیز بهت بپرونه اما تا آرشام و دید ساکت شد و حرفشو عوض کرد.از آرشام حساب میبره.

_واقعا؟پس بگو.

آیدین:آره ننه.

انقدر این جمله رو بامزه گفت که خندم گرفت.

_وای آیدین تورو خدا اینجورری حرف نزن.یه جوری میشی.

آیدین:چشم قربان.هرچی زن داداشَم بِ...

در باز شد و آرشام با اخم اومد داخل.یا حضرت فیل.چشه؟

آرشام:اینجا چه خبره؟

با وحشت به آیدین نگاه کردم.بعدشم به آرشام.آرشام خیلی بد نگاهمون میکرد.حتما فکر کرده من و آیدین...وای خدا.چه فکرایی که پیش خودش نکرده.

آیدین لبخند زد و گفت:هیچ خبر سلامتی.چیزی شده داداش اخمالوی من؟

آرشام یه کوچولو اخماش باز شد اما هنوز داشت با خشم نگاهمون میکرد.

آرشام:گفتم چه خبره؟تو اینجا چیکار میکنی؟

_خب اومدم که جلو وانیا و ونداد...

آرشام:تو اتاق آیدین چیکار میکنی؟

وای.درست حدس زدم.فکر میکنه بین من و آیدین چیزیه...

یه لحظه با خودم فکر کردم...برای چی باید ازش بترسم؟مگه کار اشتباهی کردم؟هر فکری میخواد بکنه.برام مهم نیست.کیه که باید بهش جواب پس بدم؟

بلند شدم و گفتم:

_به شما چه ربطی داره؟دوست داشتم اومدم اینجا.مشکلیه؟

رو به آیدین گفتم:

_آیدین دوستت یه چیزیش میشه ها.واقعا باورش شده که زن و شوهریم.هـه!

پوزخندی زدم و از کنارش رد شدم.

آرشام:صبر کن.

یه قدم اومدم عقب و روبروش ایستادم.

آرشام:تا زمانی که اون ها اینجان زن و شوهر محسوب میشیم.اگه به خاطر حرف های تو نبود الان تو این وضع نبودیم.

نمیدونستم چی بگم.راست میگه.اگه من اون لحظه حرفی نزده بودم و شجاع بازیم گل نکرده بود این اتفاق نمی افتاد.اما نمیتونستم مستقیم بهش بگم شرمنده ام.نمی تونم غرورم و بذارم کنار و بهش بگم
ببخشید.هیچ وقت این کار و نمیکنم.هیچ وقت...

بدون اینکه چیزی بگم رفتم بیرون.

صداشون میومد.

آیدین:پسر این چه حرفی بود زدی؟ دیدی بی جواب رفت؟! ناراحتش کردی.

آرشام:حرف حساب جواب نداره.

آیدین:آرشام خودتی پسر؟فکر نمیکردم انقدر غد باشی!

نمیخواستم به حرفاشون گوش بدم.وارد سالن شدم...هی.آره حرف حساب جواب نداره.خیلی خوب بلده آدم رو برنجونه و اعصاب آدم رو خط خطی کنه.

چشمم به پیانو مشکی رنگ گوشه سالن افتاد.رو به به پنجره تمام قد که منظره بیرون رو به نمایش میگذاشت و سراسر سالن کشیده شده بود قرار داشت.

خیلی وقته که نزدم.رو صندلی پشت پیانو نشستم.آروم دستم و روی کلاویه ها کشیدم.از موقعی که درس هام سنگین شده بود سمتش نرفته بودم.بعضی مواقع که بیکار بودم یا دلم میگرفت گیتار میزدم.

دستم و با فاصله از کلاویه ها قرار دادم.خیلی دوست دارم بزنم.دلم برای صداش تنگ شده.میخواستم شروع به زدن کنم که صدای آیدین اومد.

آیدین:بلدی؟

_آره.از بچگی میزدم.

آیدین:آفرین.الان نزن که بیدار میشن.

دستامو کنارم گذاشتم و از جام بلند شدم.

_وای راست میگی.حواسم نبود.

آیدین:خب باشه برای یه روز دیگه.حتما باید نواختنت رو ببینم و بشنوم.

_باشه.

با حسرت به پیانو نگاه کردم.خیلی دلم میخواست بزنم.الان دلم گرفته بود.از حرف های آرشام ناراحت شده بودم.همیشه عادتم این بود که وقتی دلم میگرفت سراغ پیانو میرفتم و میزدم.یا موقعی که عصبانی بودم عصبانیتم رو روی کلاویه ها خالی میکردم...

آیدین:چی شده؟پشیمون شدی؟خب بزن.

_نه ولش کن.باشه برای بعد بهتره.

آیدین:نگران نباش.اگه مشکلی پیش اومد با من.بزن.

دو دل بودم.اگه بزنم صدا پخش میشه و اونا بیدار میشن و با آرشام سر این موضوع بحث میکنم مطمئنا.

نگاهش کردم و لبخند زورکی زدم.

_نه.نمیخوام تو هم تو دردسر بیفتی.

آیدین:پس دردت اینه.گفتم که نگران نباش.اگه مشکلی پیش اومد خودم گردن میگیرم.حالا بزن.

خواستم مخالفت کنم که گفت:

آیدین:نه نیار.منم باهات میخونم خوبه؟

_وای عالیه.خیلی دوست دارم صدات رو بشنوم.

آیدین تک خنده ای کرد و گفت:مگه تا الان صدامو نمیشنیدی؟

خندیدم و گفتم:إ اذیت نکن.منظورم خوندنت بود.

آیدین:باشه.شروع کن.چی میخوای بزنی؟

_هر چی تو بگی.

آیدین:اووم.نمیدونم.خب آهنگ واست میمیرم سون بند چطوره؟

_عالیه.

آیدین:آکوردش رو بلدی؟

_آره فولم.من عاشق گروه سون ام.تمام آهنگاش رو از برم.

آیدین:باریکلا.بزن ببینم نواختنت تعریفی هست یا نه.

_حالا میبینی.همچین میزنم کفت ببره.

آیدین:اوه.باشه بزن ببینم.

صاف رو صندلی نشستم.چشمام رو باز و بسته کردم.تمرکز کردم و شروع کردم به زدن.صدای آیدین بلند شد.

*سردی نگاهو بشکن فاصله سزای ما نیست

توبمون واسه همیشه این جدایی حق ما نیست

بودن تو آرزومه حتی واسه ی یه لحظه

میمیرم بی تو

خوندن من یه بهانست یه سرود عاشقانست

من برات ترانه میگم تا بدونی که باهاتم

تو خود دلیل بودنم بی تو شب سحر نمیشه

میمیرم بی تو *

این قسمت آهنگ ریتم تندی میگرفت.دست هام رو با مهارت روی کلاویه ها فشار میدادم.

* من عشقت رو به همه دنیا نمیدم

حتی یادت رو به کوهو دریا نمیدم

با تو میمونم واسه همیشه *

سرم و بلند کردم و به آیدین که چشماش رو بسته بود نگاه کردم.

*اگه دنیا بخواد منو تو تنها بمونیم

واست ممیرم جواب دنیا رو میدم

با تو میمونم واسه همیشه *

خیلی با احساس میخوند.من اگه جای طرف مقابلش و عشقش بودم مطمئنا رام میشدم!


*من عشقت رو به همه دنیا نمیدم

حتی یادت رو به کوهو دریا نمیدم

با تو میمونم واسه همیشه*

صداش محشر بود.معرکه بود.

*خاطرات تو رو چه خوب چه بد حک میکنم

توی تنهاییام فقط به تو فکر میکنم

با تو میمونم واسه همیشه

فقط من احساس میکنم صداشو جایی شنیدم.صداش خیلی برام آشنا بود.

*خاطرات تو رو چه خوب چه بد حک میکنم

توی تنهاییام فقط به تو فکر میکنم

با تو میمونم واسه همیشه *

ریتم آهنگ کند شد.منم آکورد رو به آرومی نواختم...

*اگه دنیا بخواد...اگه دنیا بخواد منو تو تنها بمونیم

واست ممیرم جواب دنیا رو میدم

با تو میمونم واسه همیشه

خاطرات تو رو چه خوب چه بد حک میکنم

توی تنهاییام فقط به تو فکر میکنم

با تو میمونم واسه همیشـــــــه *

آهنگ رو به اتمام بود.با حالت خاصی آخرین نت رو زدم.کامل برگشتم سمت آیدین که همزمان صدای دست زدن اومد.

من و آیدین برگشتیم سمت صدا.ونداد و وانیا وسط سالن ایستاده بودند و دست میزدند.آرشام هم بود اما دست نمیزد.کنار در ایستاده بود و نیم تنه اش رو تکیه داده بود بهش و دست به سینه با حالت خاصی نگاهم میکرد.

ونداد:عالی بود.کارت حرف نداشت ملودی.

_ممنون.

وانیا:آره خوب بود.

فقط همین؟به قول مامان حسادت دخترونه ست!

_مرسی.ببخشید از خواب بیدارتون کردم؟

ونداد:نه اتفاقا بیدار بودیم.

وانیا:کی گفته؟من خواب بودم.یه ذره مراعات میکردی بد نبود.

آیدین:خیلی خب.حالا شما ببخش.

وانیا:باشه.آقا آیدین صداتون فوق العاده ست.

چه عجب.بالاخره از یکی تعریف کرد و حرف حساب زد!

ونداد:آره.خیلی صدات قشنگه.به دل میشینه.

آیدین:لطف دارین.

آرشام بی حرف داشت نگاهمون میکرد.یه چیزی تو نگاهش بود که درک نمیکردم.اما میتونستم تو نگاهش تحسین رو
ببینم...

آیدین:بریم شام بخوریم.من خیلی گشنمه.آرشام سفارش دادی؟

آرشام نگاهش کرد و گفت:آره.برای دیگه باید برسه.

ونداد:آرشام خان شما نمیخوای به خانومت چیزی بگی؟

لال شی.الان باید این حرف رو میزدی؟

برگشتم سمت پیانو و خودم رو با قطعه های مقابلم سرگرم کردم.

آرشام:حرفی ندارم.

وانیا:مگه میشه.

آرشام:چرا نشه؟انقدر قشنگ زد که جای حرفی برام باقی نذاشت.

اوه.باریکلا آرشام.از این حرفا هم بلد بود؟!

آیدین آروم گفت:هوم.بابا ایول داره.ملودی به نظرت این آرشامِ؟تا چند دقیقه پیش داشت تو رو میخورد حالا الان...استغفرالله...

آروم خندیدم.

صدای زنگ آیفون بلند شد.

آرشام:آوردن.

رفت بیرون.ونداد و وانیا هم پشت سرش حرکت کردند.

آیدین:ملودی جان بلند شو بریم.من که دارم از گرسنگی میمیرم.امشب قسمت نشد دست پختت رو بخورم.اما بعدا

حتما باید برام درست کنی.

لبخند زدم و گفتم:باشه.راستی آیدین انقدر بچه ها حرف زدن که یادم رفت بهت بگم صدات واقعا محشره.کلمه به کلمه با حس میخوندی.

آیدین:مرسی.اما به صدای شما نمیرسه.

با تعجب گفتم:مگه تو خوندن من رو شنیدی؟