ونداد دستش رو مشت کرد و روی میز کوبید.
بین دندونای قفل شده گفت:حالا میبینی
دست به سینه شدم و ابروهامو بالا انداختم.پوزخندی زدم و گفتم:ریز میبینمت...
ونداد بدون اینکه جواب بده روشو برگردوند و از محوطه خارج شد و به سمت ماشینش رفت.
برگشتم سمت دخترا و با جیغ پریدم بغلشون.
آرامیس محکم بغلم کرد.رسما چلونده شدم.
آرامیس با خوشحالی گفت:کارت عالی بود.چزوندیش اساسی.
روژین:ایول.حال کردم.
گلنوش خندید و گفت: دمت گرم مِِِلی.
خندیدم و از بغلشون بیرون اومدم.روی میز نشستم و پا رو پا گذاشتم و یه تای ابرومو دادم بالا.
گفتم:جذبه رو داشتی؟
هر سه خندیدند.
آرامیس:خیلی باحالی ملودی.
_میدونم
روژین:یه دونه ای
_میدونم
گلنوش:خیلی خری.
_میدونم.
دخترا ولو شدن رو زمین و غش غش خندیدن.تازه فهمیدم چه سوتی دادم!
زدم تو صورتم و گفتم:ای وای...دَدَم وای...لو رفتم.
آرامیس که از خنده ترکیده بود.گلنوش و روژین هم که روی چمن ها دراز کشیده بودن.روژین با مشت میکوبید رو زمین و میخندید.گلنوش هم دستاشو رو شکمش گرفته بود و میخندید.
_بسه.بسه.گلنوش گفتی ملی.ملینا کجاست؟!
گلنوش دست از خنده برداشت و گفت:صبح با مهبد رفتن پیاده روی.بعد مهبد رسوندش پیش دوستاش.
_دوستاش؟پس چرا به من نگفت؟من چرا ندیدمش؟
گلنوش:خب تو لب دریا بودی.به خاطر همین ندیدیش.به من گفت تا بهت بگم.
_آها.دوستاش که شمال نیستن.
گلنوش:چرا.دیشب رسیدن.ملینا هم رفت پیششون.کامیار غروب میره دنبالش.
_باشه.بریم خونه.هوا داره سرد میشه.
آرامیس:بریم.
_راستی آرامیس چرا برادرت یک دفعه قاطی کرد و رفت؟
آرامیس:والا خودم تو کارش موندم.
روژین:آرشامه دیگه چه میشه کرد.
_پس وای به حال همسر آینده اش.البته ببخشید آرامیس.
آرامیس:خدا ببخشه.مامان منم همیشه همینو میگه.
_یه چیز دیگه.روژین بیا اینجا ببینم.
روژین اومد کنارم.
روژین:هوم؟
_چرا نگفتی ونداد پسرخاله آرامیسه؟
روژین:مهم نبود.
_درسته اما به هر حال باید میگفتی.
روژین:حالا که فهمیدی.
گلنوش:خیلی خب.برین داخل بعد شروع کنین به جر و بحث کردن.
رفتیم داخل و تو اتاقمون.یکی دوساعتی حرف زدیم.شب شده بود.ملینا برگشته بود.آرشام هم همینطور.اصلا بهم نگاه نمیکرد.کوه یخی از خودراضی!
همه دخترا جمع شدیم تو آشپزخونه و هر کردوم برای شام نظر میدادیم.یکی میگفت قرمه سبزی.یکی میگفت پاستا.یکی میگفت پیتزا و ...
آخر خودم رفتم سر فریزر و چهار تا ماهی در آوردم و مشغول شدم....
*****
ساعت نزدیک 12.بقیه از فرط خستگی زود خوابیدن.به خاطر پرخوابی ظهر الان خوابم نمیبره.بی خوابی زد به سرم.تصمیم گرفتم برم ظرفای نشسته شام و بشورم.موبایلم رو تو جیب شلوارم گذاشتم و هندزفری رو تو گوشام گذاشتم.چراغی روشن نکردم.نور مهتاب از پشت پرده به داخل آشپزخونه میتابید.
یک ربعی مشغول شستن ظرف ها بودم و زیر لب با آهنگ شعر رو میخوندم.
یک دفعه احساس کردم به عقب کشیده شدم.بشقاب کفی از دستم افتاد تو سینک و من چسبونده شدم به دیوار...

قلبم شروع کرد به تند تپیدن.این دیگه کی بود نصفه شبی؟! میخواستم جیغ بزنم و کمک بخوام که جلوی دهنم گرفته شد.دختر ترسویی نیستم اما الان واقعا ترسیدم.
به کسی که جلوی دهنم رو گرفته بود نگاه کردم.نور مهتاب به چهره اش خورد.
خدای من! ونداد؟؟! ای عوضی.
با دستم دستشو از رو دهنم برداشتم و آروم طوری که صدا بیرون نره گفتم:
_داری چیکار میکنی احمق؟دستتو بکش.
ونداد خندید.اووف.بوی گند الکل میداد.
ونداد:خانوم کوچولو چرا میترسی؟من که کاریت ندارم.
از طرز حرف زدنش که کشدار بود و حالت خندیدنش میشه فهمید که مسته.فکر کنم زیاده روی کرده تو خوردن مشروب!
ونداد دستاشو دو طرفم قرار داد.دستاش با بدنم با فصله بود.تعادل زیادی نداشت.
حالا چیکار کنم؟تنها فکری که به ذهنم رسید این بود که از دستش در برم.فقط نمیدونم چجوری!! خسته نباشم با این فکر کردنم!!
خدا رو شکر دستاش یه ذره باهام فاصله داشت.سریع خودمو از بین دستاش کشیدم پایین و خم شدم تا از دستش در برم.میخواستم بدوم و برم بیرون که دستمو از پشت کشید و منو کوبوند به دیوار.وای خدا کمرم شکست...
خودشو بهم نزدیک کرد و گفت: خوشگله.زرنگ هستی اما من از تو زرنگ ترم..
خندید و سرشو آورد جلو و کمی خم شد.به لبام نگاه کرد.
ونداد:هــــوم.باید خیلی خوش طعم باشه.چقدر لبات سرخن عسلم!
أی! حالم بهم خورد.
خودمو تکون دادم اما اون حریف سرسختی بود! بازوهام رو محکم گرفته بود و منو به دیوار میفشرد.اصلا نمیتونستم از جام تکون بخورم.
_دستتو بردار.از اولم ازت بدم میومد.ولم کن.
ونداد با صدای خشمگینی گفت: گفته بودم با من لج نکن.تو بالاخره مال من میشی.امروز قرار بود منو ببوسی اما از زیرش در رفتی و منو نبوسیدی.اما الان...
بازوهامو محکمتر فشار داد.دیگه صدای شکستن استخون هامو میشنیدم.
سرشو به صورتم نزدیکتر کرد.بوی تند الکل به صورتم خورد.تنم مور مور شد.حالم داشت بهم میخورد.
با این که میدونستم تو حال خودش نیست و هرچی بگم بی فایده ست اما با عصبانیت گفتم:
_آشغال ولم کن.به من کاری نداشته باش.گمشو کنار تا کار دستت ندادم.
ونداد:هیچ غلطی نمیکنی...ای جونم.تو تاریکی هم این لبای عسلیت برق میزنه.
_من هیچ غلطی نمیکنم؟ نشونت میدم.
بدجور عصبی شده بودم.زانوم رو خم کردم و به وسط پاش ضربه زدم.
صورتش جمع شد و کمی ازم فاصله گرفت و خم شد.
بلند گفت:دختره ی کثافت.وحشی.
_وحشی جد و آبادته.
میدونستم نباید با کسایی که مستن لج کنم و عصبیشون کنم اما دست خودم نبود.
میخواستم از کنارش رد بشم و برم اما به بازوم چنگ انداخت و منو سرجای قبلی گذاشت.سرشو نزدیک و نزدیکتر آورد.
خدایا به دادم برس.الان به امداد غیبی نیاز داشتم.خدایا کمکم کن.
سرمو چرخوندم سمت چپ.
ونداد با همون لحن کشدارش گفت:وول نخور عسلم.
_خفه شو
با دستش چونمو محکم گرفت و سمت خودش چرخوند.
_یه بوس دادن که این همه حرف نمیخواد.
سرش رو تا بیشترین حد نزدیک کرد.صورتش فقط 5 سانت با صورتم فاصله داشت.
انقدر چونمو محکم گرفته بود که نمیتونستم به سرم حرکتی بدم.
دیگه لباش با لبام فاصله زیادی نداشت.
خدایا ازت خواهش میکنم...کمکم کن...خدایا صدامو میشنوی؟؟!
با دستش چونمو کشید طرف صورت خودش.
قبل از اینکه لباش رو لبام قرار بگیره به عقب کشیده شد.

خدایا شکرت.امداد غیبی رسید.
آرشام ونداد رو کوبوند به دیوار و با پاش در آشپزخونه رو بست.
آرشام با صدای عصبی گفت: چه غلطی میکنی ونداد؟!
ونداد نیشخند زد و گفت: با ملودی خانوم داشتیم در مورد دانشگاه صحبت میکردیم.
ای پسره ی نفهم...این انگار زیادی هم مشروب نخورده و کاملا مست نیست و گرنه کی وقتی مسته دروغ میگه؟!!!
آرشام پرتش کرد بیرون و گفت: برو گمشو ونداد.برو پیش همون ارازل و اوباش.از خونه ی من گمشو بیرون.
ونداد هیچ تعادلی تو راه رفتن نداشت و هی اینور و اونور میرفت.یواش به سمت در ورودی رفتم و پشت آرشام قرار گرفتم.
ونداد از ویلا خارج شد و رفت.
آرشام چند ثانیه بی حرکت باقی موند.یک دفعه برگشت طرفم که باعث شد یه قدم برم عقب.
_چیکار میکنی ترسیدم!
بهش نگاه کردم.چشماش قرمز بود.به خاطر کم خوابی بود یا عصبانیت؟؟!
آرشام: از اون پسره غریبه نترسیدی وقتی چسبید بهت اما از من که یه حرکت از خودم نشون دادم ترسیدی؟؟!
نه که تو غریبه نیستی!
اصلا حوصله ی بحث کردن نداشتم.
_میشه حرف بیخود نزنی؟!
آرشام:چه غلطی داشتین میکردین؟
میخواستم یه چیز بارش کنم اما نذاشت حرف بزنم.
آرشام با چشمای به خون نشسته نگاهم کرد و گفت:تو همیشه عادت داری با پسرا لاس بزنی؟
دیگه داشت زیاده روی میکرد و این از تحمل من خارج بود.
_خفه شو.
آرشام زد تو صورتم و گفت:چطور جرئت میکنی به من میگی چیکار کنم یا نکنم؟
صورتم پرت شد صمت راست.وحشی.بالاخره اون روتو نشون دادی.
همه نفرتمو جمع کردم تو چشمامو و با عصبانیت گفتم:
_تو به چه حقی منو زدی؟
آرشام دو دستشو گذاشت رو صورتش و کشید روش.دستی تو موهاش زد.کلافه به نظر میمد.انگار پشیمون شده بود.مگه میشه پشیمون هم نشه؟!!!
آرشام با لحن نسبتا آرومی گفت:نمیخواستم این کارو بکنم.
آخه پسره ی یخی میمیری یه ببخشید بگی؟!!
اصلا تو حال خودم نبودم.اصلا به حرفش گوش ندادم.
با نفرت زل زدم بهش.اینجور مواقع کسی نزدیک من نمیاد.چون بدجور پاچه میگیرم.
_تا حالا کسی منو نزده بود.حتی پدرم تا الان دست روم بلند نکرده.
آرشام دستاشو تو موهاش فرو کرد و گفت: گفتم که نمیخواستم...
نذاشتم به حرفش ادامه بده.
_ خواستن و نخواستنت مال خودت.
با قدمای بلند وتند از کنارش رد شدم و زدم بیرون.به حرفاش که میگفت" صبرکن..." توجهی نکردم وسمت دریا رفتم.رفتم همون قسمتی که اولین بار رفته بودم که انتهاش به یه دیوار میرسید.
چطور تونست این حرفو بزنه؟ چور به خودش اجازه داد به من بگه تو با پسرا لاس میزنی؟چطور؟!
لب دریا رسیدم.هوا شرجی بود.دختر قوی ای بودم.اما الان نمیدونم چرا احساس ضعف کردم! اشک تو چشمام حلقه زده.نمیخوام مثل بچه ها گریه کنم.
نفس عمیقی کشیدم.پیش خودم گفتم:
_ملودی آروم باش.انگار نه انگار که اتفاقی افتاده.آروم باش و به هیچ چیز جز صدای امواج دریا فکر نکن.
فردا عازم کانادا هستم و برای ساعت 3 پرواز دارم.
هوا سرد نبود.احساس گرما کردم.تمام تنم داغ بود.شلوار ورزشی و پولیور تنم بود.پلیور رو از تنم در آوردم.زیرش تاپ حلقه ای تنم بود.چون شبا نمیتونم با بلوز بلند بخوابم.
اصلا احساس سرما نمیکردم.باد ملایم که به پوستم خورد تنم مورمور شد.
پلیورم رو پرت کردم رو شن ها.دمپایی هامو در آوردم و با قدمای آروم رفتم تو آب دریا.دریا آروم بود اما هرلحظه ممکن بود طوفانی بشه.انگار دریا دو دل بود!
همینطور رفتم جلو تا اینکه آب تا شونه هام رسید.آخیش خنک شدم.داشتم از گرما میمردم.
صدای آرشام شنیده میشد که صدام میکرد.برای اولین بار به اسم صدام کرد.دوباره صدام کرد.
آرشام:ملودی کجایی؟
خیلی عجیب بود.اون حتی با من به زور حرف میزد.حالا الان داره صدام میکنه و دنبالم میگرده.!هه.
حتما وجدانش درد گرفته و داره عذاب میکشه که همچین تهمتی زده!!
فکر کنم منو دید.صداش هم نزدیک میشد.سرمو کمی چرخوندمو زیر چشمی نگاهش کردم.داره نزدیک میشه.اهمیتی ندادم و به راه خودم ادامه دادم.
همینطور داشتم میرفتم جلو که یه لحظه احساس کردم زیر پام خالی شد...
بدنم یخ کرد.ترسیدم.میخواستم بلند بگم کمک که آب دریا حجوم آورد سمتم و زیر آب رفتم.سعی کردم خودمو بالا بکشم.برگشتم سمتی که آرشام داشت میومد.خواستم بگم کمک که دوباره رفتم زیر آب.دوباره از آب بیرون اومدم.دستامو آوردم بالا و تکون دادم.دیگه چشمام درست نمیدید.چشمام تار شده بود.
تنها چیزی که دیدم این بود که آرشام تیشرتشو در آورد و دوید سمت دریا.
دنیا پیش چشمام تار شد و دیگه هیچی ندیدم...

_حالش خوبه؟
_چه اتفاقی افتاده؟
صداهایی دور و برم شنیدم.سعی کردم چشمامو باز کنم.نیمه باز شد.همه جا تار دیده میشد..
_داره به هوش میاد.
چشمامو باز و بسته کردم.دوباره سعی کردم و آروم آروم چشمامو باز کردم.
_بچه ها چشماشو باز کرد.
_آرشام کجاست؟برین صداش کنین بیاد.
تازه تونستم اطرافم رو ببینم.دخترا دورم جمع شده بودن.
ملینا نگران اومد بالای سرمو گفت:خوبی؟
روژین:ملودی تو که مارو جون به لب کردی.چت شد؟
با این حرفش اتفاقاتی که افتاد برام مرور شد.شستن ظرف...ونداد تو آشپزخونه...مستی ونداد...بوسه...آرشام...دعوا کردنشون...سیلی آرشام...لب دریا...شنا...دریای طوفانی...صدای آرشام و...
همه حوادث جلو چشمام رژه میرفت.تازه فهمیدم که چه اتفاق وحشتناکی برام افتاد.مگه من غرق نشده بودم؟پس اینجا چیکار میکنم؟نکنه تو اون دنیام؟نکنه همه اینها تو رویاست؟!
گلنوش با صورت اشکی کنارم نشست و پیشونیمو بوسید.
گلنوش:خوبی شیطونک؟چرا حرف نمیزنی؟
این ها همه توهمه؟نکنه دارم خواب میبینم؟!
رو کردم به آرامیس که دستمو گرفته بود.چشماش قرمز بود.چرا این شکلین؟!
گفتم:آرامیس یه دونه بزن تو گوشم ببینم خوابم یا بیدار.
آرامیس گریه اش شدت گرفت و گفت:خدا مرگم بده.چه بلایی سرخودت آوردی؟
_آرامیس این حرفا چیه میزنی؟! میگم بزن تو صورتم.
آرامیس دماغشو کشید بالا و گفت:دیوونه شدی؟
ملینا فین فین کنان گفت:خوبی ملودی؟صدمه که ندیدی؟
دیگه داشتن عصبانیم میکردن.چرا انقدر خوبی خوبی میکنن؟من الان خوابم یا بیدار؟ من مردم؟
_آرامیس میزنی یا خودم بزنم؟
آرامیس:خدا مرگم بده.همینم مونده خودزنی کنی.چرا بزنم؟مگه مشکل دارم که بزنمت؟!
_بزن انقدر حرف نزن.
آرامیس زیر لب بسم الله گفت و شتلق زد تو صورتم.همچین زد تو صورتم که دادم رفت هوا.
چشمامو بستم.دستمو رو جای سیلی اش گذاشتم و گفتم:آی مامان.فکم از جاش دراومد.این چه طرز زدنه؟آی آی.دستت بشکنه.آی.
روژین بین گریه خنده کرد و بلند گفت:نه بابا.تو همون ملودی زهردار باقی میمونی.بچه ها این از منم سالم تره که!!
خشمگین نگاش کردم و گفتم:کوفت.کجاش خنده داشت؟صورتم ناقص شد.
آرامیس گریه کرد و گفت:غلط کردم.ببخشید ملودی.
گلنوش خندید و گفت:اووو...آرامیس این که گریه کردن نداره.ملودی پوست کلفت تر از این حرفاست.
ملینا با دستمال بینی اش رو خالی کرد و گفت:ملودی جای تشکرته؟جای شکرش باقیه که همون ملودی باقی موندی.فکر کردم مردی.
_لال شی ایشاا...زبونتو گاز بگیر دختر.من تا حلوای شماهارو نخورم از این دنیا دست نمیکشم.
آرامیس:خوبی؟صورتت درد گرفت؟خب به من چه.خودت گفتی بزن.
دستشو محکم تو دستم فشردم و لبخند زدم:اشکالی نداره عزیزم.من خودم ازت خوستم اینکارو بکنی.دیگه گریه نکن.
ملینا:خب تعریف کن ببینم چی شد؟
_چی چیشد؟
روژین:همین که تو آب غرق شدی و آرشام پیدات کرد.
اوه.تازه به یادم افتاد آرشام اومده بود کمکم.اما از اونجا به بعد اصلا یادم نمیاد.به اطرافم نگاه کردم.اینجا اتاق خودمون نبود.اتاق آرشام بود.آرشام؟!! من اینجا چیکار میکنم؟!
_هیچی نشد.شما چی میدونید؟همون اتفاق برام افتاد.من اینجا چیکار میکنم؟
آرامیس:آرشام آوردتت اینجا.
_خودش کجاست؟
آرامیس:نمیدونم.فکر کنم با مهبد و کامیار رفته بود بیرون دارو بخره.
_دارو برای چی؟
روژین:برای جناب عالی.نه که سرکار تلپی افتادین تو آب آقا میترسن سرما نخورین.
_چرت و پرت چرا میگی؟چجوری...
صدای ضربه ای که به در خورد باعث شد حرفمو نصفه قطع کنم.
_بفرمایید.
قامت رشید و رعنای کوه یخی در آستانه ی در نمایان شد.

اخمی کردم و سرمو برگردوندم سمت پنجره و به دریا نگاه کردم.
آرشام:آرامیس برو یه لیوان آب بیار.
آرامیس باشه ای گفت و بیرون رفت.
روژین:خدا رو شکر که اومدی.ملودی بهوش اومد.تنش داغه.
رو تخت صاف نشستم.وای چقدر تنم درد میکنه.فکر کنم دارم مریض میشم.
پسره ی غول پیکر فقط هیکل بزرگ کرده.سلام کردن هم بلد نیست.
آرشام وارد اتاق شد و رو به دخترا گفت:بچه ها میشه اتاق رو خلوت کنین؟
برای چی میخواد برن؟ من با این خودخواه تنها نمیمونم.
_نخیر همینجا هستن.
آرشام:روژین برین آماده شین.وقته رفتنه.
روژین:باشه.بریم دخترا.
_گفتم نرین.
آرشام:میخوام معاینت کنم.دوست ندارم فضا شلوغ باشه.
کی ازت خواست معاینم کنی؟! به جهنم که دوست نداری.
_اما من دوست دارم شلوغ باشه.نیازی هم به کمکتون ندارم.مگه دکترمی؟
روژین:لج نکن دختر.گلنوش,ملینا بلند شین بریم که خیلی کار داریم.باید وسائلمونو جمع کنیم.
با ابرو به ملینا اشاره کردم که نره.
ملینا مثل طوطی حرکت منو تکرار کرد و ابرو انداخت بالا.یعنی"نه."
همه بیرون رفتن.دست آرشام پلاستیک بود.چی توشه؟تخت و دور زد و بالا سرم ایستاد.
پاهامو تو خودم جمع کردم و دستامو دور پاهام حلقه کردم.سوییشرت مشکی رنگی تنم بود.چرا دقت نکرده بودم؟! چقدرم گشاده!
آرشام همینطور بی حرکت ایستاده بود.سرمو بلند کردم و نگاهش کردم.
_چیزی شده؟چرا گفتین برن؟چیکار دارین؟
چقدر ناز شده بود.چشماش خمار شده بود.موهای پرپشتش بهم ریخته و پریشون بود.اینطوری جذاب تر شده.
آرشام:خیلی رو داری.
سرمو تکون دادم و گفتم:نظر لطفتونه.
آرشام زیر لب چیزی گفت که من نشنوم.اما من شنیدم.گفت:وروجکِ تخس!
تقه ای به در خورد.سرمو برگردوندم سمت در.آرامیس با یه لیوان آب اومد داخل.
لیوان و دست آرشام داد و رفت بیرون.
آرشام صندلی کنار پاتختیش رو کشید جلو و کنار تخت و روش نشست.لیوان و داد دستم.
آرشام:بگیر.باید قرص بخوری.
_چرا من که حالم خوبه.
آرشام:معلومه.بیا جلو.
_چی؟
آرشام:بیا جلو.
_چرا؟
آرشام:نمیخوام بخورمت.میخوام ببینم تب داری یا نه.
آروم و زیر لب گفتم:نه تو رو خدا بیا بخور.
آرشام خندید.با تعجب نگاهش کردم.
_چیزی شده؟
آرشام:نه.بیا قرصتو بخور تا سرمات شدت نگرفته.
از داخل پلاستیک چند بسته قرص درآورد.از داخل بسته ها قرص رو درآورد و داد دستم.
آرشام:اینا رو بخور.
قرص ها رو خوردم و لیوان آبو سر کشیدم.آخیش.جون گرفتم.چقدر دهنم خشک بود.
آرشام خم شد و دستشو گذاشت رو پیشونیم.
سرمو کشیدم عقب و گقتم:چیکار میکنی؟
آرشام بدون توجه به حرف من گفت:تبِت پایین اومده.بهتره زودتر بلند شی و بری آماده شی.مگه امروز پرواز نداری؟
_چرا.الان میرم.
خودمو کشیدم جلو و از تخت پایین اومدم.آستینای سوییشرت تا نوک انگشتام میرسید.روبروی آینه ایستادم و به خودم نگاه کردم.تو تنم زار میزد.بوی خوبی میداد.بوی عطر سرد مردونه.
حتما مال آرشامه.از آینه نگاهش کردم.دست به سینه نشته بود و داشت مثل من از تو آینه نگاهم میکرد.از کنار آینه رد شدم.میخواستم سوییشرتشو بهش بدم اما دیدم زیرم تاپ حلقه ایه.بی خیال پس دادنش دم و راه افتادم سمت در.در و باز کردم و اومدم بیرون.قبل از اینکه در و ببندم صدای آرشام و شنیدم که گفت:
چیزی نباید میگفتی؟
هه.حتما میخواد ازش تشکر هم بکنم با اون تهمتی که زد و بهم سیلی زد.پررو!
در و بستم و رفتم تو اتاق خودمون.
داشتم در و میبستم که یکی گفت:
_پخـــــــــــــــ...
جیغی کشیدم و دستمو رو قلبم گذاشتم.این دیگه کی بود؟؟

به پشت سرم نگاه کردم.وانیا بود.این دختر هنوز اینجاست؟! یه چیزی گفتما! خب دختر خالشونه دیگه.
وانیا با پوزخند گفت:ترسیدی کوچولو؟
اخم کردم و گفتم:نه اصلا.اما لطفا القاب خودت رو به من نسبت نده.
روژین اومد کنارم و دستشو رو شونم گذاشت.
روژین با عصبانیت گفت:وانیا درست صحبت کن.بدون داری با کی حرف میزنی.
وانیا:واقعا؟ ایشون کی باشن؟
آرامیس:زن دادشم.
چشمام داشت تا آخرین حد گشاد میشد اما مقاومت کردم و عادی برخورد کردم.
آرامیس دستشو دور کمرم حلقه کرد و با نیشخند وانیا رو نگاه کرد.
وانیا صورتش قرمز شده بود.دستاشو مشت کرد.
وانیا:از کی تاحالا؟ چطور تا دیروز دوستت بود.حالا شد زن داداشت؟
آرامیس:از همین حالا.یادته دیروز آرشام سر بازی چی گفت؟
وانیا:خب که چی؟
روژین با لبخند حرس دراری نگاهش کرد و گفت:خب نداره عزیزم.آرشام گفت یکی استثناست و دوستش داره.یقینا آرامیس نبوده.پس کی میتونست باشه؟ معلومه جوابش روبروت ایستاده.ملودی خانوم گل.
وانیا غضبناک نگاهم کرد و بین دندونای قفل شده گفت:آره؟
سعی کردم طبیعی رفتار کنم.دست به کمر زدم وبا لبخند دندون نمایی گفتم:آره عزیزم.ایشاا..عروس شدن تو رو ببینم.
از این که به آرشام نزدیک میشد و مثل کنه بهش میچسبید حس بدی بهم دست میداد.نمیدونم چرا.وقتی رفتاراشو میبینم حالم بد میشه.
یک قدم به سمتش رفتم و مقابلش قرار گرفتم.دم گوش گفتم:پس دیگه دور و بر شوهرم پرسه نزن.
دست راستمو رو شونه اش گذاشتم و گفتم:مرسی.
بعد رو پاشنه پا چرخیدم و رفتم داخل.آرامیس و روژین با تعجب داشتند نگاهم میکردند.یقه لباسشونو با خودم کشیدم.ابروهامو به علامت این که به من چه بالا انداختم.
صدای وانیا اومد که گفت:اه لعنتی.بالاخره از دستم در رفت.