ملودی زندگی من قسمت10
ونداد مثل ماست ایستاده بود و تماشا می کرد! این بود خواستگار و عاشق و دلخسته من؟!!
آرشام دوید سمتشون و با تحکم گفت: کامیار ولش کن.ونداد تو چرا ایستادی نگاه میکنی؟! دوستاتو جمع کن و ببرشون همونجا که بودن ....
ونداد: فرزاد ولش کن.( با کامیار در حال کتک کاری بود) به وحید هم کمک کن بلند شه.
کامیار هنوز روی پسره افتاده بود و میزدش.صورت وحید خونی شده بود.
صدای گلنوش اومد: ملودی چی شده؟ چرا اینجا نشس...
جیغ کشید و گفت: کامیار؟کامیار داری چیکار میکنی؟
دوید سمتش و از پشت گرفتش و بهش (با فریاد)گفت:ولش کن.کشتیش.
کامیار داد زد: گلنوش ولم کن.من باید این عوضی رو آدم کنم...پسره ی آشغال ...
و یه مشت دیگه نثارش کرد.
گلنوش محکم تر گرفتش و با عصبانیت گفت: احمق داری چیکار میکنی؟ بلند شو.
کامیار برگشت سمتش و گفت: گفتم ولم کن.نمی فهمی؟ گمشو...
گلنوش ولش کرد و به آرشام که بالای سرش ایستاده بود گفت: آقا آرشام خواهش میکنم شما یه کاری بکنید.از هم جداشون کنید.این برادر احمق من الان میکشتش تو رو خدا ...
آرشام: اگه برین کنار حتما ...
گلنوش رفت کنار.
آرشام بلند گفت: کامیار مگه نشنیدی چی گفتم؟! ولش کن...
بازوشو محکم گرفت و بلندش کرد.آرشام در گوشش چیزی بهش گفت که کامیار آروم گرفت.
ونداد: بچه ها بریم.
به وحید تو راه رفتن کمک کردن.همونطور که داشتن میرفتن ونداد برگشت سمت آرشام و گفت: باشه آرشام خان.باشه
منظورش چی بود؟ چون بهشون گفت که برن این حرفو زد؟
گلنوش اومد کنارم و زیر بغلمو گرفت تا بلند شم.آروم بلند شدم.
گلنوش: خوبی؟
_ نه خوب نیستم.
گلنوش: چرا کامیار و اون پسره داشتن کتک کاری میکردن؟
سرمو تکون دادم و گفتم: نمیدونم.
گلنوش با تعجب گفت: نمیدونی؟
_ به خاطر من دعوا کرد.
گلنوش: مگه چی شد؟
_شیطونیم بی موقع گل کرد و به اون دوتا پسر که همراه ونداد بودن تیکه پروندم.
گلنوش با هیجان گفت:خب؟
_ خب و درد.مگه من دارم داستان تعریف میکنم؟ چرا انقدر ذوق زده شدی؟
گلنوش: بی ادب.خب کارای تو آدمو به هیجان در میاره.گوش دادنش مهیجه چه برسه به دیدنش! ولش کن بگو چی شد؟
_ هیچی دیگه.گفتم دست به برق زدین؟
اون دو تا گفتند: نه!
من بهشون گفتم: مطمئنید؟ آخه موهاتون سیخ شده.مواظب باشین دفعه ی بعد دستتون تو پریز برق نره.جوجه فکلی ها!!
صدای خنده ی گلنوش بلند شد.
جلوی دهنشو گرفتم و گفتم: زشته دختر.آروم تر.این چه طرز خندیدنه؟
گلنوش دستمو از رو دهنش برداشت و با خنده گفت:وای ملودی.چقدر تو رو داری
_ برو... حالا میذاری من بقیشو بگم؟
گلنوش با خنده سرشو به علامت مثبت تکون داد.
_بعد همون پسره که داشت کتک میخورد گفت:درست حرف بزن.میزنم تو دهنتا.
همون موقع سرو کله ی کامیار پیدا شد و دعوا سر گرفت.
گلنوش: که اینطور.پس به خاطر تو وروجک داداش گلم زخمی شد.
سرم و انداختم پایین و گفتم: شرمندم.
گلنوش دستم و گرفت و به سمت پسرا رفتیم.
گلنوش: دشمنت شرمنده عزیزم.تو که خجالتی نبودی خانوم.
آرشام به کامیار چیزی گفت و بعد دستی پشت کامیار زد و برگشتن طرف ما.
کامیار چشماش قرمز بود.دستی به سر و صورتش کشید و گفت: بچه ها بریم خونه.هوا سرد شده.
آرشام:بریم.
تا رسیدن به ویلا حرف دیگه ای زده نشد.وقتی وارد شدم صدای خنده ی دخترونه ی کشیده ای شنیدم.
دختری از پله ها پایین اومد و رفت تو بغل آرشام!!!
دختر:سلام آرشام جان.
بله؟ آرشام جان؟این دیگه کیه؟از کجا پیداش شد؟
دختر خودشو کشید بالا و گونه آرشام و بوسید.
دختر:خوبی؟دلم برات یه ذره شده بود.
من و گلنوش با تعجب به هم نگاه کردیم و دوباره به اونا نگاه کردیم.
آرشام:خوبم.
پشتش به ما بود.تن صداشو آورد پایین و یه چیزی بهش گفت.دختر اخم کردگفت.به ما نگاه کرد و ایشی گفت.
آرامیس از آشپزخونه اومد بیرون و گفت: إ اومدین؟ کجا بودین؟
_ لب دریا.
آرامیس: خوش به حالت.من مثل تو سحر خیز نیستم.
دختر: آرامیس معرفی نمیکنی؟
آرامیس: چرا.
با لبخند به ما نگاه کرد و گفت: ملودی و گلنوش دوستای عزیزم.
و با دست دختره رو نشون داد و گفت: وانیا دختر خالم.
دستمو به سمتش دراز کردم و با لبخند گفتم:من ملودی ام.خوشوقتم.
چشم غره رفت و گفت: وانیا.منم همینطور.
پس این دختر خالشه.إ این همون دختر خالشون نیست که روژین و آرامیس میگفت ازش خوششون نمیاد و به آرشام چسبیده ؟؟!!
أی .چرا وانیا این طوری میکنه؟ دلیل این چشم غره رفتنش چی بود؟ خدایا ما رو با کی ها آشنا میکنی.یکی خل تر از یکی دیگه!
آرامیس اومد کنارم و گفت: چرا کامیار کلافه است؟
_ جریانش مفصله.بعدا میگم.
همراه گلنوش و پسرا رفتیم سمت مبل ها و هر کدوم روی هر مبلی نشستیم و رفتیم تو فکر.این رو از روی سکوت بچه ها میشه تشخیص داد.
چرا کامیار یک دفعه قاطی کرد و عصبی شد؟ مگه پسره ( وحید) چی بهش گفت؟ دلیل نیشخند وحید و صبوری ونداد و جَری شدن کامیار چی بود؟ اصلا نمیتونم درک کنم.
سکوت فضا با صدای پر عشوه ی وانیا شکسته شد.
وانیا با لبخند کشداری سینی به دست که یک فنجون توش بود پیش آرشام رفت و سینی رو روی میز گذاشت و خودشو انداخت بغل آرشام.( دقیقا خودشو پرت کرد تا انداختن!)
وانیا خم شد و فنجون ُ داد به آرشام .
وانیا: بگیر آرشام جان.قهوه بدون شکرِ.
گونه آرشام و بوسید.
آرشام سرشو کشید عقب و همراه با اخم فنجونو از دستش گرفت.
آرشام:مرسی.
وانیا بی توجه به اخم آرشام لبخندشو بیشتر کرد و گفت: نوش جون عزیزم.
ایش.من حالم بد شد چه برسه به آرشام.کلا به روی مبارک نیاورد که آرشام آدم حسابش نکرد!من نمیدونم اون لبخنده یا کِشِ ...(بیــــــــــــــــب...!! ...خودتون متوجه شدین دیگه...نیکا گفت از این حرفا نزنم!)
صدای باز و بسته شدن در ورودی اومد.ونداد بود.با اخم اومد داخل.تا منو دید لبخند مزخرفی زد و گفت:به به.شما هم اینجا تشریف دارین؟
همینو کم داشتم.مگه نرفته بود؟پای چپمو روی پای راست انداختم.
اخمی کردم و گفتم:بله.اگه اشکالی نداره.
ونداد:معلومه که نداره.لب دریا خوش گذشت؟
اخمم بیشتر شد و گفتم:بله خیلی.
رو مو کردم طرف گلنوش و با سر بهش اشاره کردم که بریم بالا.از جامون بلند شدیم.
کامیار صورت قرمز بهش نگاه میکرد.انگار قصد داشت خرخرشو بجوه! من که این حسو تو اون لحظه داشتم و دارم.
دستشو گرفتم و گفتم: کامیار جان برو بالا استراحت کن.برات چایی بیارم؟
کامیار با غضب به ونداد نگاه میکرد.به دستش فشاری وارد کردم تا به خودش بیاد.کامیار از جاش بلند شد و گفت:نه نمیخورم.بریم.
دستمو گرفت و باهم رفتیم بالا.اتاقشون بعد از اتاق ما بود.گلنوش رفت تو اتاق.دستمو از دست کامیار در آوردم.قبل از اینکه برم تو اتاق گونشو بوسیدم.دستی تو موهاش کشیدم و موهاش و به هم ریخته کردم.عاشق این کار بودم.
لبخند زدم و گفتم: قربون غیرتت دادش کوچولوی من.
کامیار لبخند کوچیکی زد و گفت:برو بخواب خرس قطبی.از بس انرژی سوزوندی میترسم پس بیفتی رو دستم بمونی.
اخم نمکینی کردم و گفتم: ای بدجنس.من فکر کردم سر عقل اومدی و بچه بازیتو گذاشتی کنار.تو کی میخوای آدم بشی؟
کامیار:هر وقت تو آدم شدی و بچه بازیتو گذاشتی کنار منم آدم میشم.
با قدمای بلند از کنارم رد شد.خندیدم و گفتم: دیوونه ای به خدا.
رفتم تو اتاق.من از وقتی رفتم دانشگاه خوابالو شدم.تا کار زیادی انجام میدم و انرژی میسوزونم باید بعدش برم بخوابم تا انرژی بگیرم.به خاطر همین کامی گفت خرس قطبی.
گلنوش رو تخت دراز کشیده بود.رو تخت ولو شدم و به سقف زل زدم.
گلنوش:خدا رو شکر اون پسره کامیار و نزد.
_ اصلا کامیار مهلت زدن بهش نداد.اما ... صبر کن ببینم حرفت با کنایه بودا !
گلنوش خندید و گفت: نه جدی گفتم.فقط سمت راست صورتش یه ذره کبود بود.
_اوهوم.خدا رو شکر که چیزیش نشد.
آرامیس اومد داخل.چشمامو بستم.
احساس کردم یک متر رفتم تو هوا و برگشتم رو تخت.لایه یه چشممو باز کردم.ای خدا بگم چیکارت نکنه آرامیس.
چشمام و بستم و گفتم:عزیزم هویت خودت رو فاش کردی اما چرا اینجوری خودنمایی میکنی؟
آرامیس عصبی گفت:بی ادب.منظورت این بود که من وحشی ام.
گلنوش خندید و گفت: نه.اصلا منظوری نداشت.کلا با این ترفند شخصیت و هویت اصلی فرد رو پیدا میکنه.که تو هم هویت خودت رو فاش کردی.
و بعد قاه قاه خندید.
_ ای درد.ای مرض.این چه طرز خندیدنه؟حتما از اثرات اون دوستت سمانه است نه ؟
گلنوش:آره.از کجا فهمیدی؟
_ تابلو بود.خرس گنده ای مثلا.فردا میخوای دکتر این مملکت بشی خیر سرت.بعد اینجوری میخوای بخندی؟
گلنوش:با بزرگترت درست صحبت کن ببینم.
_نمیخواد تریپ جدی بگیری.آرامیس روژین و رامبد کجان؟
آرامیس:رفتن بیرون خرید کنن.
_من میخوام بخوابم.برای نهار بیدارم نکنین.
آرامیس:إ تا نیم ساعت دیگه نهار آماده میشه.بخور بعد بخواب.
یه پهلو شدم.
_ نه.میلی ندارم.اشتهام کور شده.
گلنوش پوفی کرد و گفت:باشه بخواب.آرامیس ولش کن بیا پیش من.
چشمامو باز کردم.موبایل و هندزفریمو از رو پاتختی برداشتم.هندزفری رو داخل گوشام گذاشتم.آهنگ مورد علاقه ام رو گذاشتم و چشمامو بستم.دیگه صدایی جز آهنگ نشنیدم.
توو اوج عشق و احساس دلم كه خیلی تنهاس
وقتی كه یادت اینجاس چشام تو رو میبینه
هر طرف كه میرم چشام تو رو میبینه
از دلم شنیدم عاشق شدن مینه
وای اگه نباشی بدون تو میمیرم
من دوباره میخوام كه از تو جون بگیرم
توو اون چشای مهربون كنار خاطراتمون
هر جا دلم میگه بمون چشام تو رو میبینه
یاد تو همراه منه این خود عاشق شدنه
هر شب كه بارون میزنه چشام تو رو میبینه
*******
_ ملودی؟ملودی؟ملودی پاشو.
از خواب پریدم.سیخ رو تخت نشستم.وحشت زده به روژین که داشت صدام میزد نگاه کردم.
روژین با نگرانی گفت:خوبی؟هر چی صدات زدم بیدار نشدی.داشتی کابوس میدیدی؟آخه هی میگفتی نه.نه.تو رو خدا نکن.
نفس عمیقی کشیدم.دستی به پیشونیم کشیدم.خیس عرق بودم.خواب دیدم.خواب وحشتناکی که بهش میگن کابوس.
روژین رفت پایین و دو دقیقه بعد با یک لیوان آب برگشت.
روژین:بگیر بخور.نفست بالا بیاد.خواب چی دیدی؟ایشاا...خیره.
لیوان پر از آب رو سر کشیدم و گفتم:ایشاا...خواب نبود.همون کابوس بود.دیدم این ونداد همین دوست آرشام داره با آرشام دعوا میکنه.کتک کاری شده بود.یادم نمیاد اما انگار دعوا سر من بود.
روژین:اوه اوه.کی میره این همه راهو؟ دعوا سر من بود.خب دیگه چی؟
_ ای بابا.اذیت نکن دیگه.جدی میگم.تازه سلامت کو؟ کی اومدی؟ساعت چنده؟
روژین:یکی یکی بپرس.سلام خانوم.چند ساعتی میشه که اومدم.الان ساعت 5.
_واقعا؟یعنی من 4 ساعت خوابیدم؟؟
روژین:حتما دیگه.پاشو.پاشو بیا بریم پایین تا این دختره حرف برات درست نکرده.
_ کدوم دختر؟
روژین:همون که اسمشو بیارم تنم خارش میگیره.
_ دیوونه.
روژین:امشب بیرون میمونه.بریم بچه ها میخواستن بازی دست جمعی بکنن.کامیار گفت صدات کنم تو هم بیای.خاطرخواه زیاد داریا!!
_ گمشو.
رفتیم پایین.همه دور تلویزیون ولو بودن.
_سلام .
بچه ها غیر وانیا سلام کردند.من نمیدونم چرا با من انقدر بد رفتار میکنه!
رامبد:خیلی خب.بچه ها ملودی هم اومد.حالا پیشنهاد بازی بدین.
آرامیس:اسم فامیل.
رامبد:بد نیست.اما الان حال نمیده.
ونداد: چشمک چطوره؟
رامبد:نه.
گلنوش خندید و گفت: دوز چطوره؟
روژین: ای بابا.این بازیا چیه؟ یه بازی جذاب بگین.
آرامیس و کامیار: جرئت یا حقیقت چطوره؟؟
رامبد سوتی زد و گفت: ایول.دمتون گرم.قربون دهنت.بذار من اون لباتو ببوسم.
کامیار زد تو صورتش و گفت: خدا مرگم بده.منو میگی؟
انقدر بامزه و دختروونه و با ناز اینو گفت که همه از خنده ترکیدیم.
آرامیس: خجالت بکش رامبد.
کامیار:بسه دیگه خجالتو نکش.الان خجالت تو رو میکشه ها!!!
همه خندیدیم.آرشام کلا" یا تو باغ نیست یا لالِ.
رامبد:بچه ها بیاین پایین بشینیم.یه شیشه ماشعیر بیار روژین.
روژین رفت و با یک بطری ماشعیر خالی شده یرگشت.
همه رو زمین نشستیم.من روبروی آرشام بودم.
رامبد:خیلی خب.سر بطری طرف هر کس افتاد اون جواب میده و انتهاش سمت هرکس افتاد سوال میکنه.
کامیار دستاشو بهم مالید و گفت:شروع کن.من اول میچرخونم.
کامی بطری رو چرخوند.سرش سمت آرامیس ایستاد.
کامیار: جرئت یا حقیقت؟
آرامیس: حقیقت.
کامیار: تا حالا عاشق شدی؟
آرامیس سرشو انداخت پایین.بعد از چند ثانیه سرشو بلند کرد و گفت:آره.
نوبت آرامیس بود.سرش سمت آرشام ایستاد.
آرامیس:جرئت یا حقیقت؟
آرشام:حقیقت.
آرامیس لبخند خبیثی زد و گفت: تا الان از دختری خوشت اومده؟
آرشام اخمی کرد و گفت: نه.
آرامیس: مطمئنی؟ خودت گفتی حقیقت.اما فکر نمیکنم واقعیت داشته باشه.
آرشام اخماش بیشتر تو هم رفت و غضبناک به آرامیس نگاه کرد.
آرشام:همه دخترا عین همن.اصلا ازشون خوشم نمیاد.بلا استثنا ...
آرامیس:دست گلت درد نکنه.منم شدم همه؟
وانیا:اه.آرامیس صبر کن حرفشو بزنه.به استثنا کی؟
آرشام: به استثنا یک نفر.
آرامیس و رامبد و روژین سه تایی سوت کشیدن.
آرشام فرصت حرف زدن بهشون نداد و بطری رو چرخوند.
سمت ونداد ایستاد.
آرشام:جرئت یا حقیقت؟
ونداد:جرئت
آرشام:خب.برای تنوع که همه بخندیم بلند شو با پشتت( باسن منظورش بود) قستنطنیه بنویس.
ونداد کوبید به پیشونیش.
ونداد: نامرد.به حسابت میرسم.
آرشام: بلند شو.
بابا آرشامم آره؟؟! اصلا فکر نمیکردم آرشام شوخ طبع باشه.همیشه وقتی حرف میزنه سرد و خشکه.اما الان اصلا اینطور نبود.انگار یه جور حال گیری بود.
ونداد بلند شد و پشت کرد به ما و شروع کرد به حرکت دادن باسنش.از خنده پوکیدیم!
وقتی تموم شد نشست و با خشونت بطری رو چرخوند.سرش روی من ثابت شد.ای به خشکی شانس!
ونداد نیشخندی زد و گفت:خانوم زیبا جرئت یا حقیقت؟
شیطونه میگفت برم تو صورتش.
اخم کردم و گفتم: جرئت.
ونداد: مطمئن؟
_ مطمئن مطمئن.
ونداد: منو ببوس.
با علی...من اینو ببوسم؟ أی!! عجب غلطی کردم!
ونداد: چی شد؟ من منتظرم.
سرم بی اختیار سمت آرشام که روبروم بود چرخید.
چنان اخمی کرده بود که باید میبودین و میدیدین!!!
چنان اخمی کرده بود باید میبودین و میدیدین!
اخم غلیظی کرده بود که من اگه جای ونداد بودم شلوارمو خیس میکردم.پسره کفگیر نفهم.باز چیزی بهش نگفتم دُم درآورد.حالا چیکار کنم؟اگه اینکار و هم نکنم که نمیشه.خودم گفتم جرئت و باید انجام بدم.اه.من ببوسمش؟اونم چی جنس مخالفم! اونم لبش..آه خدا صبر بده...
به کامیار نگاه کردم.فکش منقبض بود اما حرفی نزد.
چاره ی دیگه ای ندارم جز اینکه قبول کنم.واقعا باید برم ببوسمش؟وای نه....آها یه فکری.سریع گفتم:
_باشه.
ونداد نیشخند زد و گفت: منتظرم.
_ گفتم باشه اما منظورم بوسیدنت نبود.
باید اول بهش دروغ بگم تا دست از بوسیدن برداره!
_ من به بوسیدن حساسیت دارم.
ونداد:این که نشد حرف.شوخی میکنی؟
_ من باهاتون شوخی ندارم آقای کفگیر.
آرامیس و روژین و گلنوش پقی زدن زیر خنده.
_ اما یه کار دیگه میتونیم بکنیم.
ونداد:چی؟
خب خدارو شکر انگار قانع شد.باید ریسک کنم.چاره دیگه ای نیست.
_ مچ گیری میکنیم.اگه من بردم که هیچ اگه تو بردی با اینکه حساسیت دارم میبوسمت.
ونداد لبخند موزیانه ای زد و گفت: باشه.قبول.
صدای کوبیده شدن در به همدیگه اومد.همه سر ها چرخید سمت در.کی بود مثل خر سرشو گذاشت پایین و رفت؟به جمعمون نگاه کردم.إ؟ آرشام بود که!!! چرا همچین کرد؟؟!!! به درک...
ونداد:بریم پشت ویلا.فضای باز داره.میز شطرنج هم داره.اونجا میشینیم بازی میکنیم.
_باشه.بریم.بچه ها بلندشین.
دخترا اومدن کنارم و هر سه باهم گفتند: ریسک بزرگی کردی.
_میدونم.
روژین با عصبانیت گفت:میدونی؟این چه حرفی بود؟؟ خر شدی؟ مگه مغز خر خوردی؟ کوری نمیبینی اون پسره و زورش چند برابر توهه.
گلنوش: میگم خری میگی نه.
قدمامو تند تر برداشتم و پشت ونداد حرکت کردم.
کامیار هنوز سرجاش بود.
رفتیم بیرون و پشت ویلا.روی صندلی پشت میز روبروی هم نشستیم.بچه ها دورمون جمع شدن.وانیا دستشو رو شونه ونداد گذاشت و گفت: تو میتونی.حالشو بگیر.
ونداد: شک نکن...
وانیا خندید و گفت: داداش خودمی دیگه...
ها؟ داداش؟ یعنی ونداد برادرشه؟ یعنی ونداد پسرخاله آرشامه؟؟ وای خدا.پس بگو چرا هرجا آرشام میره پلاسه!
وانیا: آماده.3.2.1.
دستامونو تو هم قفل کردیم.ای لعنتی چه زوری داره! آی مامان به دادم برس.دستم شکست...آی خداااا...به دادم برس.
الان باید نقشه شیطانیمو اجرا میکردم.آره.الان وقتشه...
خدایا به امیدی از تو...
لبخند ملیحی زدم و چشمامو خمار کردم.همه میگن وقتی چشماتو خمار میکنی و لبخند خوشگلتو میزنی خیلی خوردنی میشی!!
با دست آزادم بهش اشاره کردم بیاد جلو.آخ جون داره میاد.منم خودمو کشیدم جلو...دستاش شل شد...خودشو کشید جلوتر...
ونداد لبخندی زد و آروم گفت:بالاخره تسلیم شدی...
تو دلم گفتم به همین خیال باش...
حرفی نزدم.لبامو غنچه کردم.متمئنم تحریک شده.همینطور داشت میومد جلوتر.فرصتو غنیمت شمردمو دستش و کوبوندم رو میز.
دخترا از سر شادی جیغ کشیدن.وانیا اه گفت و پاشو کوبوند زمین و رفت.
ونداد: دارم برات....
خندیدم و ابرو دادم بالا.
گفتم:آش کشک خالته.....