کنار بلوار توقف کرد و کاملا به طرفم برگشت!نسیم خنکی به داخل ماشین می وزید که آغشته به بوی نمک و ماسه بود.جایی نزدیک ساحل لس آنجلس ایستاده بودیم و صدای خفیف موجها را می شنیدیم.زیر نگاهش معذب بودم،اما همان طور سر به زیر گفتم:
-نمی دونم چمه!فقط می دونم مثل گذشته نیستم.نه ارامش دارم نه خوراک و خواب درست و حسابی!دایم دلم آشوب میشه و یه جیزی راه گلوم رو بسته!
مختصر گفت:
-ممکنه وضعیت دستگاه گوارشت بهم خورده باشه!
گفتم:
-با دکتر وارسته هم درباره این موضوع حرف زدم.اونم معتقده باید برم پیش یک روانشناس!
همچنان ساکت بود و نگاهم می کرد.گمانم از قاطعیتم در تعجب بود.عزمم را جزم کردم و حرف آخر را زدم:
-فکر کردم باید قضیه رو جدی تر بگیرم واسه همین رفتم پیش دکتر!قراره یک سری آزمایش انجام بدم و بعد تحت درمان قرار بگیرم.دکتر می گفت با اوضاعی که دارم حتی ممکنه مجبور باشم تا مدتی دارو بخورم.
معترض گفت:
-تو اگه قصد پیگیری داشتی باید با خودم در میون می گذاشتی تا دکتر خوبی رو بهت معرفی کنم!حالا پیش کی رفتی؟
گفتم:
-دکتر توانا!دکتر وارسته برام وقت گرفت وگرنه نمی تونستم به این زودی ببینمش!
با پوزخند گفت:
-مرتیکه شیاد!اون دو تا شاخ بز رو هم نمی تونه از هم جدا کنه!
دلیل دشمنی اش را با دکتر توانا نمی فهمیدم.با این حال گفتم:
-اون دکتر خوبیه!می گفت خیلی بهتره با هم بریم پیشش!
اوقاتش تلخ شده بود!پرسیدم:
-حالا چرا اینقدر عصبانی شدی؟مگه خودت نمی گفتی به تراپیست احتیاج دارم؟
کلافه گفت:
-من هنوز هم معتقدم تو داری به خودت تلقین می کنی!
گفتم:
-خودم هم اوایل همین طور فکر میکردم،اما به مرور زمان فهمیدم موضوع جدی تر از اونه که فکر می کنم.خوب،نظرت چیه؟با من میای؟
عصبی گفت:
-تو که میری کافیه!پیاده شو همین جا شام می خوریم!از دکتر وارسته تعجب می کنم که دایم دماغش رو فرو می کنه توی زندگی مردم!
فورا گفتم:
-من ازش خواستم.
اخم کرد و گفت:
-تا وقتی که من هستم تو چرا بایداز یک مرد غریبه کمک بخوای؟
سر به زیر انداختم و گفتم:
-تو نبودی!رفته بودی میامی!حالم اصلا خوش نبود و بهت دسترسی نداشتم.مجبور شدم تلفن بزنم به دکتر وارسته!
دوباره خاطرات ان روزها به تلخی در برابرم نقش بست.به یاد حرف ها ی دکتر وارسته افتادم.گمانم برای بهرام هم تداعی کردن ان سمینار کذایی خالی از خاطره نبود که صورتش گل انداخت.عجولانه از ماشین پیاده شد و به من هم گفت پیاده شوم.اصلا حال و حوصله نداشتم.با این وجود پیاده شدم.حالا لااقل خیالم آسوده بود که دیگر چیزی برای مخفی کردن ندارم.
فصل 24
با اینکه تصمیم بیرای پیگیری درمانم جدی بود،اما هنوز هم مردد بودم.جلوی ساختمانی که مطب دکتر توانا در آن قرار داشت برای چند لحظه مکث کردم و بعد با همه توانم از چند پله بالا رفتم تا به آسانسور برسم.می دانستم همان یک جلسه هم در روحیاتم بی تاثیر نبوده،ولی بی هیچ دلیل موجهی دلم شور می زد،شاید چون هنوز هم در قبول این حقیقت که بیمارم شک داشتم.وقتی از آسانسور خارج شدم،قبل از اینکه زنگ مطب را فشار دهم،در مطب باز شد و دکتر توانا با عجله بیرون امد.نمی دانم چرا با دیدنش قلبم ریخت.به نظرم او هم از دیدنم غافلگیر شد.چون با لبخند معنی داری گفت:
-خانوم درخشش!چقدر از دیدنتون غافلگیر شدم!
با لبخندی لرزان به زحمت سلام کردم و دستش را که دراز مانده بود فشار دادم.او در را کاملا باز کرد و با محبت گفت:
-بفرمایید خواهش می کنم!
مردد گفتم:
-ولی...ظاهرا شما دارید تشریف می برید!می تونم...می تونم یه وقت دیگه مزاحمتون بشم!
با تفاهم لبخند زد و گفت:
-بفرمایید خانوم درخشش.من الان بر می گردم.چیزی رو فراموش کردم از توی ماشینم بیارم.
با قدمهایی لرزان وارد مطب شدم و پشت سرم در بسته شد.منشی جوان به محض دیدنم با مهربانی سلام کر د و به نشستن دعوتم کرد.روی اولین صندلی نزدیک میزش نشستم و آرام گفتم:
-وقت داشتم.من درخشش هستم.
منشی جوان به دفترش نگاه کرد و با صمیمیت گفت:
-بله خانوم درخشش!ساعت مناسبی وقت گرفتید.معمولا مطب این ساعت خلوته!
حق با او بود.کسی جز من به انتظار دکتر ننشسته یود.چند دقیقه بعد دکتر توانا به مطب برگشت و من به احترامش کاملا بلند شدم.اساسا انسانی خوش برخورد بود و از لحاظ شخصیتی متعادل به نظر می رسید.با اشاره به اتاقش گفت:
-من در خدمتم خانوم درخشش!بفرمایید!
باز هم کنار ایستاده بود تا من وارد اتاق شوم.زیر نگاه کنجکاو و دقیقش که لازمه شغلش بود،معذب بودم.بی آنکه توی صورتش نگاه کنم زود تر از او وارد اتاقش شدم و منتظر ایستادم تا صحبتش با منشی تمام شود.وقتی در ر اپشت سرش بست به نشستن دعوتم کرد و به شوخی گفت:
-گاهی فکر میکنم هیچ جای دنیا به اندازه ایران تعارف متداول نیست!راحت باشید لطفا!
به خودم فشار آوردم و گفتم:
-البته شما هم به رغم سالها دوری از وطن هنوز هم تربیت و منش ایرانی دارید.
مقابلم قرار گرفت و با خنده گفت:
-ما هر چه داریم از دامان مادر داریم و این همون اصالته!اصالت هرگز نمی میره خانوم !مگر اینکه اساسا اصالت و هویتی وجود نداشته باشه!متاسفانه این روزها بی هویتی بیماری شایعی شده!
به عمق حرفش فرو رفتم.نمی دانم چرا یاد مژده و بعضی از دوستان بهرام افتادم!حرفش حرف حساب بود!لااقل توی آمریکا،ایرانی های غربزده بی هویت کم نبوند!توانا به عقب تکیه داد و با لحن آرام و پر معنایی گفت:
-فاصله جلساتمون زیاد شد!به خودم گفتم لابد از پیگیری منصرف شدید!
صادقانه گفتم:
-انکار نمی کنم که خیلی تردید داشتم.
حرفم را کامل کرد:
-و هنوز هم تردید دارید.
جریان خنکی را توی حفره های بینی ام حس می کردم.دستپاچه گفتم:
-خیلی مضطربم دکتر!دلیلیش را هم نمی فهمم!اما این رو می دونم و مطمئنم که طی همون یک جلسه که با شما ملاقات داشتم،درهای زیادی به روی خودم و زندگی ام باز کردم.
با صمیمیت لبخند زد و گفت:
-خوشحالم!این رو از صمیم قلب میگم!راجع به اضطرابتون هم باید بگم با شرایط روحی که توش به سر می برید،کاملا طبیعیه!
نگاهش نگاهی دقیق و موشکافانه بود.سر به زیر انداختم و گفتم:
-راستش بعضی اوقات فکر می کنم آشنایی با شما رو باید به حساب لطف خداوند بگذارم.حرف های شما برای من تلنگر جدی و محکمی بود.می دونید؟من...اساسا آدم محتاط و سازش پذیری هستم!
با حالتی متفکر و کنجکاو گفت:
-البته احتیاط و سازش پذیری صفات خوبیه،اما هر خصوصیتی اگر از دایره تعادل خارج بشه،خوب نیست.ضمن اینکه باید دید از کجا سرچشمه می گیره!شما فرزند چندم خانواده اید؟
گفتم:
-فرزند اول.
سرش را با تایید تکان داد و گفت:
-پس حدسم درسته!معمولا توی خانواده ها علی الخصوص خونواده های ایرونی بچه های اول و آخر کمی وابسته تر از سایر بچه ها بار میان!دلیل بزرگش اینه که مرکز توجه هستند.به ویژه در بچه های اول،که والدین حساسیت خاصی روی تربیت و شخصیت بچه دارند،نواقص قابل توجهی دیده میشه!جالب اینه که خیلی ها این وابستگی رو دلیل سربه راه بودن،صبوری و سلامت روان بچه می دونند.خیلی از والدین رو میشناسم که نه تنها سعی در از بین بردن این وابستگی ها نمی کنند،بلکه جلوی هر استقلالی رو هم سد می کنند تا به این ترتیب برای همیشه بچه ها رو برای خودشون داشته باشند،غافل از اینکه آینده تاریکی رو برای اون ها رقم می زنند.
پرسیدم:
-به نظرتون من جزو کدوم دسته ام؟
با ارامش گفت:
-من هنوز چیزی راجع به شما نمی دونم.اینا صرفا تعدادی تئوری بود.
نمی دانم چرا در مقام دفاع از خودم بر امدم:
-می دونید؟شوهرم تنها کسیه که اینجا توی غربت دارم.ما ممکنه زن و شوهر نمونه ای نباشیم ولی در کنارش احساس امنیت می کنم!شاید هم به همین خاطر به او وابسته هستم!
با زیرکی پرسید:
-حالا واقعا در کنارش به امنیت رسیده اید یا هنوز دنبالش می گردید؟
سکوت کردم.چندان مطمئن نبودم.به نظر می رسید نه تنها احساس امنیت نمی کنم،بلکه روز به روز وابسته تر شده ام.حس حقارت قلبم را سوزاند.با حالتی رنجیده گفتم:
-فکر میکردم می خواین به من کمک کنین!نمی دونستم قراره تحقیر بشم!
توانا با خونسردی و صمیمیت گفت:
-من رو ببخشید خانوم درخشش،من نه قصد توهین دارم و نه می خوام سرزنشتون کنم.لطفا به من اعتماد کنید.گاهی شنیدن حقایق گزنده است اما رنجیدن بهتر از فرار کردنه!دفعه پیش هم گفتم!شما اعتماد به نفستون رو از دست داده اید.معمولا یک شریک خوب،سعی می کنه در چنین مواقعی به همسرش کمک کنه،نمی تونم درک کنم چرا با همه توجهی که شما به دکتر درخشش دارید،ایشون در برابر شرایط روحی شما واکنشی نشان ندادند و تا حالا سکوت اختیار کردند؟!
صاف نگاهش کردم و چیزی نگفتم.سرش را جلوتر اورد و ارام گفت:
-مگه اینکه شما هنوز به من اعتماد نداشته باشید و ترجیح بدید حقایق رو پنهان کنید.در این صورت باید بگم،متاسفانه اگر ما نتونیم به هم اعتماد کنیم،مشکل به قوت خودش باقی می مونه!
انگار ناگهان تمام رنج های غربت در وجودم زنده شدند و زخم های کهنه سرباز کردند که اشک در چشمانم جمع شد.دلم نمی خواست در حضور کسی که هنوز نمی شناسم آن قدر ساده بشکنم،ولی بغضی بزرگ راه گلویم را بسته بود.چند بار لب باز کردم حرفی بزنم اما نتوانستم.دکتر توانا جعبه دستمال کاغذی را در برابرم گرفت و همچنان ساکت ماند.همین طور که دستمال برمی داشتم گفتم:
-خیلی از شما معذرت می خوام!درست شدم مثل بچه ها!
با صمیمیت گفت:
-بابت چی معذرت می خواین؟به خاطر بیرون ریختن احساستون؟ما همه آدمیم خانوم درخشش.تصور کنید که قلب اندازه یه مشته!آیا گنجایش این همه موضوع و مسئله رو داره؟ای کاش همه می تونستیم در بیان احساساتمون،مثل بچه ها،بی ریا باشیم.شاید در اون صورت این همه بیماری های عجیب و غریب و یک دنیا صفات ناپسند هم نبود.
با صدای لرزان و صورتی اشکبار گفتم:
-شما خیلی زندگی رو ساده می گیرید!
با آرامش گفت:
-واسه اینکه واقعا ساده است!ما خودمون بغرنجش می کنیم!
با نا امیدی گفتم:
-اصلا حتی تصورش را هم نمی تونم بکنم که یکروز به آخر خط برسم!
به شوخی گفت:
-تا به نظر شما آخر خط چی باشه!
حس کردم می توانم به او اعتماد کنم.به زور لبخند زدم و گفتم:
-من توی یک خونواده سنتی و اصیل تربیت شدم و پدر و مادرم با هزار امید و آرزو راهی غربتم کردند.شاید نتونید تصور کنید با چه مشقتی من و برادرم رو به سرانجام رسوندند.اون ها از خودشون مایه گذاشتند تا من وبرادرم در آسایش باشیم.
دوباره بغض گلویم را فشرد اما به زحمت ادامه دادم:
-بدبختانه پدر و مادرم فکر می کنند من در تمام این مدت توی خوشبختی غرق هستم!چطور می تونم با گفتن حقیقت زندگی ام،رویاهاشون رو خراب کنم و باعث سرافکندگی شون توی فامیل بشم؟شاید تمام این فاکتورها باعث شدند من محافظه کار تر و محتاط تر از همیشه باشم و به نوعی روی کاستی ها سرپوش بگذارم.
با حالتی سرزنش امیز گفت:
-فقط به خاطر دیگران؟می خواین بگین حقیقت زندگیتون اون قدر دردناکه که نمی تونید با همسرتون سر کنید و فقط به خاطر دیگران موندید و تحمل می کنید؟من رو ببخشید خانوم،اما آیا از تحمل این اوضاع احساس عذاب نمی کنید؟حتی تصورش هم برای من غیر ممکنه!
با لحنی تمسخر امیز گفتم:
-لابد باید خیلی ساده واسه زندگی ام تصمیمی جدی می گرفتم و بعد هم به خونواده ام می گفتم!
با قاطعیت گفت:
-بله،به همین سادگی!من هنوز نمی دونم اوضاع از چه قراره!اما فرض رو بر این می گذارم که خیلی خرابه.مگه روزانه صدها نفر با دلایلی منطقی از زندگی همدیگه نمیرن بیرون؟قطعا سوختن وساختن چاره کار نیست.شما خونواده دارید،کسانی رو در ایران دارید که همیشه چشم انتظار و پشتیبان شما هستند،تازه اگر هم غیر از این بود و آدم تنها و بی پناهی بودید،باز هم دلیل موجهی واسه سوختن و ساختن نبود.من یقین دارم حتی خونواده تون هم راضی نیستند چنین رنجی رو متحمل بشین،حتی اگر به قول شما به نام نیک خانوادگی شون بیش از شما اهمیت بدن!خانوم درخش دیگه گذشت اون زمون که می گفتند زن باید با لباس سفید بره خونه بخت و با کفن بیاد بیرون!خوشبختانه شما و همسرتون هر دو آدم های روشن و با سوادی هستید.مسلما قصد من این نیست که به جدایی تشویقتون کنم.این تصمیم بزرگ مال خودتونه.اما قبل از اون باید عزت نفستون رو تقویت کنید و آدم مستقلی باشید و این رو بدونید که «مادامی که به خاطر دیگران فکر می کنید زندگی روی خوش به شما نشون نخواهد داد.»
صورتم را با دستمال پاک کردم و صادقانه گفتم:
-درد بزرگ من اینه که نمی دونم کجای این زندگی ایستاده ام.حتی مطمئن نیستم اومدنم درست بوده یا نه.به نظرم می رسه شوهرم روال عادی زندگی اش رو دنبال می کنه و حضور من فقط دست و پا گیرش کرده.ممکنه خنده دار به نظر برسه اما من اصلا جای خالی خودم رو توی اون خونه حس نمی کنم و حتی گاهی فکر می کنم حضور زایدی دارم.
دکتر توانا در سکوت سرش را با تایید و همدردی تکان می داد و من مثل کسی که سالها دنبال مستمع صبوری بوده،لحظه به لحظه از احساساتم خالی می شدم!شتابزده،ناآرام و بی وقفه!
-شرم اوره اما در تمام طول این مدت با هم مثل دو تا غریبه بودیم.اون حتی من رو طرف صحبت خودش هم نمی بینه!دایم از کاه کوه می سازه!سر زده میاد و بی خبر میره!فقط زمانی تصمیم می گیره محبت کنه که خودش می خواد.دارم توی تنهایی هام گند می زنم دکتر!به شدت احساس پوچی می کنم و از خودم به اندازه همه دنیا دلخورم.می دونم حماقت امیزه اما چند باربه سرم زده خودم رو خلاص کنم اما بعد با این انگیزه جنگیدم.حالا تمام ترسم اینه که اون رو از دست بدم.
توانا پرسید:
-شوهرتون چی؟اونم به همین اندازه نگران از دست دادن شماست؟
با لبخندی تلخ گفتم:
-حتی به علاقه اش نسبت به خودم تردید دارم.یه جاهایی حتی حس می کنم از من فرار می کنه،اما باز هم می خوام باشه!فقط توی زندگی ام باشه!اون بداخلاق و تلخه!باهام حرف نمی زنه و اغلب دنبال بهانه است اما باز هم دوستش دارم!با اینکه هیچوقت هم دلیل قانع کننده ای واسه رفتارش نسبت به خودم نتونستم پیدا کنم!
توانا با حالتی تاسف بار زمزمه کرد:
-متاسفم!واقعیت زندگی شما جدا تلخ و گزنده است!می تونم تصور کنم به عنوان یک زن چه رنجی رو متحمل شده اید!
دوباره دلم به حال خودم سوخت و اشکم سرازیر شد.توانا با صمیمیت در ادامه گفت:
-اما توصیه ام به شما اینه که اون رو به حال خودش بگذارید!شوهرتون با خودش خرده حساب داره!یک خرده حساب قدیمی که به عمد یا غیر عمد شما رو هم به خاطرش رنج میده!در حقیقت شما واسه گناه نکرده عقوبت پس میدین!ولی به هر حال صحیح ترین راه ممکن،اینه که همسرتون رو رها کنید و فعلا به خودتون برسید.الان می تونم با قاطعیت بگم اون از شما تنهاتره!چون درد اون رو کمتر کسی غیر از خودش می تونه درک کنه!متاسفانه خیلی ها که فشارهای اینجا رو پشت سر گذاشتند و در جریان زندگی تحقیر شدند و آسیب دیدند،چون می دونند نمی تونند با دختری که اینجا با حقوق خودش به عنوای یک فرد آشناست زندگی کنند،به بهونه گرفتن زن نجیب و ایرونی میرن در ایران ازدواج می کنند و بر می گردند.بعد شروع می کنند به شکل دادن اون موجود نگون بخت،اون طور که می خوان ،اگر هم با مقاومتش رو به رو شدند ،شروع می کنند به تخریبش تا حدی که ضعیف و سرخورده اش کنند و بعد از شکست اعتماد به نفسش،واسش خدا و همه زندگی اش بشوند!درد غربت آدم رو از پا در میاره خانوم!خیلی ها زودتر از شما تسلیم میشن،خیلی ها هم دوام نمیارند!اما در هر دو حالتش زن ایرونی اینجا نمونه یک زن صبور و از خود گذشته است.
درمانده گفتم:
-اما من خیلی توی این مدت گذشت کردم.فقط خدا می دونه که چقدر برای جلب رضایتش دویدم!
با لبخندی کمرنگ سرش را تکان داد و گفت:
-مشکل اصلی همینجاست!چون شما به این ترتیب ناخواسته اون رو جری تر می کنید.گفتم که!درد اون برای خودش بزرگه!در واقع شما با تسلیم شدن،نه تنها کمکش نمی کنید،بلکه لحظه به لحظه ازش فاصله می گیرید.برای زندگی در کنار چنین کسانی باید بیش از اندازه جسور بود.این هم انرژی مضاعفی می خواد که متاسفانه شما در چنین شرایطی نیستید.بخش اصلی قوای شما در هم شکسته و باید تا مدتها برای جبرانش تلاش کنید.حتی لازمه که دارو مصرف کنید.
داشت دارو می نوشت که پرسیدم:
-وضعم خیلی بده دکتر؟
بی آنکه نگاهم کند در حال نوشتن نسخه گفت:
-نه بدتر از شوهرتون!
هضم بخش زیادی از حرفهایش برایم سخت بود.اما تصمیم داشتم برای یکبار هم که شده عرصه را بر خودم تنگ نکنم.وقتی کارش تمام شد نسخه را به طرفم گرفت و گفت:
-اگر حین مصرف این داروها به مشکلی برخوردید،لطفا من رو در جریان بگذارید.در ضمن خیلی بهتره که فواصل ملاقاتهایمان کوتاه تر باشه!
همان طور که نسخه را در کیفم می گذاشتم گفتم:
-اما شوهرم اساسا ادم بدی نیست!
با لبخندی زورکی به عقب تکیه داد و گفت:
-خانوم درخشش،کار من جدا کردن آدمهای خوب و بد نیست.من پزشکم و خیلی صریح و بی پرده بهتون میگم که خوب و بد بودن ادمها ربطی به بیماریشون نداره!بنابراین حتی یک آدم خوب هم می تونه بیمار باشه!هر چند که ملاک خوب و بد بودن ادمها هم از نظر من متفاوته!من درک می کنم شما با شنیدن حرفها و استدلالات من یک کم شوکه شدین اما حقیقت رو نمیشه انکار کرد!
از جا بلند شد م و پرسیدم:
-سیر درمان من چقدر ممکنه طول بکشه؟
مقابلم ایستاد و با حالتی متفکر گفت:
-به خیلی عوامل بستگی داره!اما بین شش تا هشت ماه!شاید هم بیشتر!
به سادگی گفتم:
-به نظر شما چه بلایی سر زندگیم میاد؟
توانا دستانش را در جیب های شلوارش فرو برد و گفت:
-الان در شرایطی نیستید که بتونید تصمیمی درست و منطقی بگیرید.بهتره اول خودتون رو پیدا کنید و کنترل اوضاع رو دوباره به دست بگیرید.مطمئن باشید بعد از اون بهتر با اتفاقات مواجه میشین!
با یاد آوری بهرام گفتم:
-من...من می خوام زندگی کنم آقای دکتر!
با لبخند معنی داری گفت:
-بله!زندگش حق مسلم هر آدمه!اما حتی فکرش رو هم نکنید که اسم این مدتی رو گذروندید بگذارید زندگی!من چیزی از شخصیت سابق شما نمی دونم اما احساس می کنم توی این مدت شدت فشارها به حدی بوده که حتی ذره ای اعتماد به نفس براتون نمونده!شدید مثل بچه ای که می خواد به هر طریقی که شده به خواسته اش برسه و به خودش ثابت کنه وجود داره!بیدار بشین خانوم!با رویا نمیشه زندگی کرد!
تا عمق وجودم احساس حقارت کردم.توانا بیش از اونچه که باید رک و بی پرده بود.خداحافظی سرسری و عجولانه ای کردم و از مطب خارج شدم.تمام بدنم به خاطر شنیدن آن حرفها خیس عرق شده بود.
با ناامیدی پرده را مرتب کردم و لبه تخت نشستم.باز هم بهرام دیر کرده بود.قرص قبل از خوابم را با یک لیوان آب خوردم و نایلون داروها را در کشوی کنار تخت گذاشتم.طاقباز روی تخت دراز کشیدم و به سقف اتاق چشم دوختم.تا عمق وجودم احساس تحقیر و وحشت می کردم.از آخرین دیدارم با دکتر تونا کمتر از یک هفته می گذشت ولی هنوز هم وقتی به یاد حرفهای او می افتادم اضطراب ناشناخته ای سرتاسر وجودم را پر می کرد.فرار فایده ای نداشت!تراژدی زندگی من همان بود که دکتر می گفت!وقتی خوب فکر می کردم حتی عشقی هم میانمان نمی دیدم!در حقیقت چیزی که در تمام آن مدت به نام عشق می شناختم یک جور تحمیل و عادت بود!درداور بود که ما دو تا آدم بالغ تا این اندازه توی آن مدت به هم تحمیل شده بودیم و دردآورتر اصرار من برای حفظ رابطه بود!دلم نمی خواست قبول کنم در تمام آن مدت سر خودم کلاه گذاشته ام و به خودم دروغ گفته ام!
روی شانه چپم غلتیدم و صدای دکتر توانا برای هزارمین بار توی سرم پیچید:
-اون رو به حال خودش بگذار!دردش برای خودش بزرگه!
باورم نمی شد بهرام با آنهمه ادعا و غرور کوهی از دردهای ناشناخته باشد!چطور تا آن اندازه او را برای خودم نفوذ ناپذیر و پیچیده کرده بودم؟به یاد حرفهای هفته پیشش،کنار ساحل،افتادم.برایم قابل قبول نبود بپذیرم برای بهرام صرفا یک اسباب بازی بوده ام،وسیله ای که عقده های دیرینه اش ارضا شود!آیا منظور دکتر همین نبود؟چقدر طی این دو سال تحقیرم کرده و باعث شده بود احساس حقارت کنم!چقدر تخریبم کرده بود!چقدر مضکه خاص و عامم کرده بود و باعث شده بود شرمنده و منزوی باشم!
صاف روی تخت نشستم و صورتم را میان دستان لرزانم پنهان کردم.سیل اشکم از میان انگشتانم جاری شده بود.ولی این گریه با گریه های سابق فرق داشت.به یاد نگاههای ترحم بار دیگران که می افتادم بیشتر می سوختم.به اندازه همه عمرم از خودم و بهرام عصبانی بودم.انگار یواش یواش داشتم از خواب بیدار می شدم!چرا هیچ وقت از خودم نپرسیدم چرا من؟چرا مرا از میان این همه دختر به همسری انتخاب کرده؟چرا هیچ وقت از خودش نپرسیدم؟چه چیز سبب شد فکر کنم برای زندگی در کنار مردی مثل بهرام لایق تر از سایرینم؟از عجله و حماقتم در گذشته،برای ازدواج با موجودی مثل بهرام احساس چندش اوری داشتم.!مثل آدمهای معتاد شده بودم.معتاد به بهرام با تمام رفتارهای دور از عدل و انصافش!حق با دکتر توانا بود.کدام دختر ایرانی بزرگ شده در فرنگ قادر به تحمل چنان شرایط حقارت باری بود؟یاد رفتارش با مژده افتادم و از قیاس خودم با زن سبک مغز و احمقی مثل او احساس تهوع کردم.حسرت روزها و آرزوهای از دست رفته تا عمق قلبم را می سوزاند.ناخوداگاه به یاد حامد افتادم.از او هم عصبانی بودم.شاید اگر پا پیش می گذاشت حالا اینجا نبودم.احمقانه بود ولی از زمین و زمان گله داشتم.یک دفعه دلم هوای خانه را کرد.به ساعت نگاه کردم چیزی به دو صبح نمانده بود.ایران ظهر بود اما اگر نصفه شب هم بود با حالی که داشتم فرقی نمی کرد.صورتم را از اشک خشک کردم و گوشی تلفن را برداشتم.بعد از چند بوق پیمان گوشی را برداشت.چقدر صدایش به نظرم مردانه شده بود.با شنیدن صدای من به شوخی گفت:
-به به!خانوم خارجی!حال شما چطوره؟چه عجب!یادی از فقیر فقرا کردی!
دوباره بغض گلویم را فشرد اما به خودم نهیب زدم.برادرم چه حال و هوایی داشت!چقدر شوکه می شدند اگر می فهمیدند توی چه برزخی سر می کنم.پیمان در جواب سوالم که حال بقیه را می پرسیدم گفت:
-به حال شما که نمی رسه!خواهر تو رو خدا دست ما رو هم بگیر!
از ته دل گفتم:
-احمق نشو!می خوای بیای اینجا چه کار؟خیال می کنی حلوا خیر می کنند؟
پیمان با صراحت گفت:
-بله!جات حرف نداره!باید هم اینجوری حرف بزنی!من بدبخت اگه کنکور رد بشم،باید برم خدمت!می دونی این یعنی چی؟
با تغیر گفتم:
-تو هنوز خیلی بچه تر از اونی که معنی خونه و خونواده رو بدونی!خیال می کنی همه اونایی که اومدن اینجا دارند از خوشبختی خفه می شن؟
پیمان گفت:
-من به همه کاری ندارم.در ضمن مزاحم شما هم نمیشم!نمی دونم این دیگه چه صیغه ایه که هر کی خودش رفته اون طرف،واسه بقیه که این طرف هستند،سم پاشی می کنه؟!
بحث کردن با او توی دوران بلوغ بی فایده بود.به نرمی گفتم:
-واسه اینکه فقط اونهایی که اینجا هستند می دونند غربت یعنی چی!
صدای مامان را از ان طرف می شنیدم.داشت به پیمان غرغر می کرد.روزی من هم مثل پیمان پر انرژی بودم ولی حالا در برابرش احساس ضعف می کردم.پیمان هنوز هم دست بردار نبود.به شوخی گفت:
-معلومه به تو یکی چقدر سخت می گذره!آن قدر سخت می گذره که حتی دلت نمی خواد یک سر بیای ایران!
آهی کشیدم و زمزمه کردم:
-کسی چه می دونه توی قلب اون یکی چی می گذره!
صدای مامان توی گوشم پیچید:
-پریا جون،مادر،الهی فدات بشم!
باز هم بغض در گلویم لرزید،اما به خودم نهیب زدم:حالا نه!با صدای لرزانی گفتم:
-سلام مامان!
صدای مامان هم از بغض می لرزید:
-سلام مادر!حالت خوبه!؟بهرام چطوره؟سلامتین؟
به سختی گفتم:
-شما چطورید مامان؟بابا چطوره؟
غریزه اش غریزه یک مادر بود.با کنجکاوی گفت:
-الان باید اونجا نصفه شب باشه!اتفاقی افتاده؟
بلافاصله گفتم:
-نه!همه چی رو به راهه!فقط دلم تنگ شده بود!
با نگرانی پرسید:
-چرا صدات می لرزه؟گریه می کنی؟
صورتم را پاک کردم و به دروغ گفتم:
-نه مامان!خواب بد دیده بودم.بلند شدم تلفن بزنم.
مامان دوباره رسید:
-بهرام کجاست؟
سعی کردم لحنم عادی باشد.گفتم:
-خوابیده مامان!الان اینجا ساعت دو صبحه!گفتم که!نگران نباشید!همه چیز رو به راهه!فقط یک کم نگران بودم.اونجا همه خوبند؟
انگار خیالش کمی راحت شد.با محبت گفت:
-همه خوبند مادر!تو لازم نیست نگران باشی!بابات برات بیتابی می کنه!حالا چه خوابی دیده بودی؟
اصلا حضور ذهن نداشتم،از طرفی دروغگوی خوبی هم نبودم!زورکی خندیدم و گفتم:
-می خوای تعبیرش کنی مامان؟همین که خیالم راحت شد کافیه!همیشه می گفتی خواب بد رو نباید گفت!
مامان هم خندید و گفت:
-خودم هم چند شب پیش خواب های پریشون می دیدم.از قدیم گفتند خواب زن برعکسه!واست خبر خوبی دارم!
با کنجکاوی گفتم:
-چه خبری؟
مامان گفت:
-واسه ثریا خبرهاییه!به من گفته بهت نگم تا خودش تلفن کنه!
هنوز هم مثل سابق پر شر و شور بود.پرسیدم:
-حالا کی هست؟
مامان گفت:
-غریبه است.از اقوام دور داماد خاله ات میشه!
آهی از سر حسرت کشیدم و گفتم:
-باید حواسش رو جمع کنه!بهش بگین عجله نکنه!
ممان گفت:
-ثریا دختر زرنگ و با هوشیه!تو نگران خودت باش!
پرسیدم:
-حالا کی شیرینی می خوریم؟
مامان گفت:
-والا راست و دروغش رو نمی دونم!ولی ثریا می گفت باید پریا بیاد ایران!راستی مادر تو نمی خوای بعد از این همه مدت یک سر بیای ایران؟دلمون یک ذره شده!ازدواج ثریا هم بهانه خوبیه!
به دروغ گفتم:
-من تازه مقیم شدم مامان!قبلا که گفتم!ممکنه به این زودی ها نتونم بیام.باید گرین کارتم رو بگیرم.به خدا خودم هم دلم یک ذره شده!
مامان پرسید:
-به خواب و خوراکت می رسی؟یادمه تحمل بی خوابی رو نداشتی!
به تصویر خودم در آیینه خیره شدم و قلبم به هم فشرده شد!کجا بود مادر که دختر دردانه اش را در چنان وضعی ببیند؟گفتم:
-خیالتون راحت باشه مامان!من که بچه نیستم!
مامان با مِن مِن گفت:
-خاله ات می گفت....می گفت خبری نیست؟
وسط آن همه بدبختی فقط جای یک بچه خالی بود.با پوزخند گفتم:
-بچه می خوام چکار مامان؟مطمئن باشید اگر خبری باشه اول به شما میگم!
مامان غرق در باورهای خودش گفت:
-آره مادر!بگذار توی شرایطی که من بتونم در کنارت باشم!حالا هم برو بخواب!از قول ما به بهرام هم سلام برسون!بابات هم خونه نیست وگرنه گوشی رو می دادم باهات صحبت کنه!
با محبت گفتم:
-باز هم زنگ می زنم مامان.از قول من به همه سلام برسون.
وقتی گوشی را روی تلفن گذاشتم حس کردم نه تنها آرام تر نشده ام بلکه بی تاب تر از همیشه هستم!
رویای دو سالگی ام را می دیدم.من بودم و مامان!مامان تازه به خانه برگشته بود.بوی تنش بویی آشنا بود و کلامش دلنشین و گرم!ثانیه ای از او دور نمی شدم!از آغوشش جم نمی خوردم!انگار می ترسیدم دوباره او را از دست بدهم.سرم خیس عرق بود و دستان گرم مامان موهای نرمم را نوازش می کرد.زمزمه های مبهمی را می شنیدم.انگار کسی با مامان حرف می زد!دستی دستم را گرفت.صورتش در هاله ای مه بود ولی لحنش آشنا بود:
-پریا!پریا!
محکم تر به مادر چسبیدم.کسی دستم را می کشید.خودم را جمع کردم.داشتند از آغوش مامان دورم می کردند و من با وحشت گریه می کردم.کسی که دستم را گرفته بود تهدید می کرد:
-مامان دوباره میره ها!دختر خوبی باش!پریا!پریا!
مامان رامی خواستم ولی ترس از دست دادنش جدی تر از آن بود که تهدید را شوخی بگیرم!بر خلاف میلم از مادر دورم کردند.هنوز هم گریه میکردم و فریاد می زدم:
-مامان!مامان!
سرم گیج می رفت!انگار گر گرفته بودم.کسی زمزمه کرد:
-پریا!پریا!چشمات رو باز کن!آروم با شمارش من چشمات رو باز کن.با شاره یک نفس عمیق بکش!با شماره دو خودت رو احساس کن!
خودم را حس می کردم.چقدر صدا به نظرم آشنا بود.پلکم نبض می زد و موهای سرم از عرق به هم چسبیده بود.آن صدا را می شناختم!انگار هزار کیلو شده بودم!دوباره شنیدم:
-با شماره سه چشماتون رو باز کنید خانوم درخشش!
دکتر توانا بود.تازه به یاد آوردم در مطب دکتر توانا هستم.با تحیر به اطرافم نگاه کردم و از دیدن خودم روی تخت گوشه اتاق حیرت کردم.گیج گیج بودم،چیز زیادی به یاد نمی آوردم.نگاهم روی دکتر توانا ثابت ماند.تلاش کردم از جا بلند شوم.دکتر با مهربانی پرسید:
-حالتون خوبه؟
انگار ده ساعت خوابیده بودم.به سختی گفتم:
-خیلی سنگینم!
کمکم کرد از جا بلند شوم.پرسیدم:
-چه بلایی به سرم اومده؟
دکتر توانا مرا تا نزدیک مبلی که کیفم روی آن قرار داشت همراهی کرد و وقتی مطمئن شد نشستم،رو به رویم قرار گرفت.سرم خیلی سنگین بود ولی دکتر توانا با آرامش نگاهم کرد.پرسیدم:
-می تونم خواهش کنم یک لیوان آب به من بدین؟
از جا بلند شد و از روی میز آنسوی اتاق یک لیوان آب آورد و به دستم داد،اما حتی توان نگه داشتن لیوان را هم نداشتم.چند جرعه از آب خوردم و لیوان را روی میز مقابلم گذاشتم.دکتر توانا با خونسردی گفت:
-حالتتون طبیعیه خانوم درخشش!خاطرتون نیست؟با توافق خودتون هیپنوتیزم کردم.
چیز زیادی یادم نمی آمد.دکتر توصیه کرد:
-لازم نیست به خودتون فشار بیارین!من به اطلاعات بیشتری برای شناخت شما احتیاج داشتم.شما کمک زیادی به من کردید خانوم!خودتون یادتون نیست چی دیدین؟
با شگفتی گفتم:
-چیزی یادم نمیاد!
دکتر توانا گفت:
-شما سفر کردین به دو سالگیتون!
کلافه گفتم:
-عجیبه که هیچی یادم نیست!من چه مدت توی خواب بودم؟
دکتر گفت:
-بیشتر از بیست دقیقه!
زیر لب گفتم:
-انگار چند ساعت خوابیدم که این قدر سنگینم!
دکتر با خونسردی گفت:
-کاملا طبیعیه!
همانطور که گیجگاهم را ماساژ می دادم پرسیدم:
-حالا به نتیجه ای هم رسیدید؟
پاهای بلندش را روی هم انداخت و به حالت دست به سینه گفت:
-می دونید خانوم درخشش سازش پذیری بیش از حد شما و اینکه حاضرید به قیمت آزار خودتون،فشارها رو تحمل کنید،خیلی من رو به فکر فرو برد.خیلی ها در اصطلاح عامیانه اسم این کار رو صبوری می گذارند اما در حقیقت از لحاظ روانشناسی خیلی از خویشتنداری هایی که منجر به آزار شخص میشه می تونه بر مبنای یک ترس قدیمی باشه!مسلما راجع به شما هم نمیشه اسمش رو صبر و حصله گذاشت.چون از لحاظ روحی به این حال و روز افتاده اید.بنابراین فرض رو بر این گذاشتم که شما هنوز گرفتار یک سری ترس های قدیمی باشید.اگه یادتون باشه قبل از اینکه هیپنوتیزم کنم راجع بهش از شما سوال کردم،اما جواب روشنی به من ندادید.حالا یا یادتون نمی اومد،یا تمایلی به گفتنش نداشتید.
پرسیدم:
-چه جور ترسی؟منظورتون رو نمی فهمم!
مکثی کرد و گفت:
-بگذارید به زبون ساده تر بگم.مثلا خاطره تلخ در کودکی یا یک مشکل خونوادگی که به واسطه اون ترسیده باشید و به خاطر ترس هاتون فکر کنید باید همیشه به نفع دیگران کوتاه بیاین!
کمی فکر کردم و گفتم:
-واقعا یادم نیست!تا جایی که یادمه ما همیشه خونواده خوشبختی بودیم.
دکتر توانا با احتیاط گفت:
-اما در رویاتون چیز دیگه ای می گفتید!گویا مدت نسبتا درازی از مادر دور بودید!باید دید دلیل این دوری چی بوده و چه رابطه ای با ترس های شما داره؟نمی خواین از مادرتون سوال کنید؟شاید مربوط به سالها قبل باشه!
با تردید گفتم:
-ممکنه!حتما با مادرم صحبت می کنم!یعنی واقعا خردسالی تا این اندازه روی خصوصیات آدم تاثیر می گذاره؟باور کردنی نیست!
توانا با لبخند گفت:
-تاثیرش اونقدر چشمگیره که شاید نتونید فکرش رو بکنید.آیا می دونید ساختار اعتماد به نفس هر فرد بین یک تا سه سالگی کامل میشه؟در حقیقت هر کاری برای اعتماد به نفس ما کردند توی اون دوره مهمه بقیه اش تا این اندازه اهمیت نداره!
با ناباوری نگاهش کردم.جدا ما آدمها درباره خودمان چه می دانیم؟توانا در ادامه گفت:
-اعتماد به نفس که شکل نگیره خیلی از آدمها دو شخصیتی میشن،یا شخصیت کاذب دارند.یعنی وانمود به چیزی می کنند که نیستند و به عبارتی نقاب می زنند!این درد بی درمان بشره!
گفتم:
-آدم با شنیدن حرفهای شما می ترسه دکتر!
خندید و گفت:
-نه،نترسید!هر کدوم از ما به نوعی گرفتار این مشکل هستیم!
در سکوت به حرفهایش فکر کردم.با این اوصاف چقدر تربیت کردن بچه کار مشکلی به نظر می رسید!
با لحنی خودمانی پرسید:
-راستی،اوضاع چطوره؟دکتر درخشش هنوز هم حاضر نیست شما رو همراهی کنه؟!
عجیب بود که دیگر از گفتن حقیقت زندگی ام خجالت نمی کشیدم.صادقانه گفتم:
-خیلی همدیگه رو نمی بینیم.اون حتی نمی دونه من داروی افسردگی و اضطراب می خورم!اما می دونه که به شما مراجعه می کنم!راستش دلیل مقاومتش رو برای اومدن پیش شما نمی فهمم!
توانا گفت:
-مشکل شوهرتون من نیستم.اونم برای خودش ترس هایی داره که با اون ها زندگی می کنه!شاید یکی از ترس های بزرگش فاش شدن ضعف های شخصیتیشه!
با لبخندی تلخ گفتم:
-اما اصلا این طور به نظر نمی رسه!من اون رو همیشه در موضع قدرت دیدم!
توانا سرش را با تایید تکان داد و گفت:
-این دقیقا دلیل موجهی برای ترس هاشه!اون همیشه سعی می کنه جدی و نفوذناپذیر و سرد باشه تا دیگران به حقیقت وجودش پی نبرند!آدمهای نرمال بسیار انعطاف پذیرند.مثل آب سیالند و در هر قالبی تغییر می کنند.ولی کسانی که ترسی در وجودشون دارند به هر چیزی بدبین هستند.حتی به سایه خودشون هم شک دارند.تلخ و بهانه جواند و دایم دیگران رو تخریب می کنند.به خصوص کسانی رو که با خودشون متفاوتند بیش از همه رنج میدن!بهشون چیزی تعارف می کنید،به خودشون میگن:«نکنه نقشه ای تو سرشه؟»اگه تعارف نکنی،میگن:«چقدر طرف بی تربیته!»زندگی با چنین افرادی کار خیلی سختیه!مگه اینکه بتونی نسبت بهشون بی اعتنا باشی!صفت بارز اونها خودخواهیه!خودشون رو گل بی عیب می دونند،ولی دایم در دیگران دنبال عیب جدیدی می گردند.خدا نکنه بهانه به دستشون بیفته.
با ملاحظه گفتم:
-شوهر من فقط خیلی خودداره!شاید هم همین کار هارو سخت کرده!
تونا گفت:
-من رو ببخشید خانوم.قصد من جریحه دار کردن احساسات شما،یا توهین به شخص خاصی نبود.
با لبخندی تلخ گفتم:
-کار ما از این چیزها گذشته آقای دکتر.من فکر نمی کنم هیچوقت بتونم به عمق قلب شوهرم برسم.اون آدم نفوذ ناپذیر و سردیه!اصلا من روبه حساب نمیاره!گاهی از خودم می پرسم واقعا چرا من رو برای ازدواج انتخاب کرده؟سابق بر این برای این سوال جواب های غرور آمیزی داشتم،ول حالا مدتیه که حتی از فکر کردن بهش فرار می کنم،چون متنفرم از اینکه حس کنم آلت دست بودم.این جوری احساس حماقت می کنم.
توانا گفت:
-این علامت خوبیه!نشون میده دوباره دارید سلامت روحی تون رو به دست میارین.همین جا باید به خاطر اینکه جلسات اول کمی در تلگر زدن به روح و روانتون زیاده روی کردم معذرت بخوام.راستش باید هر چه زودتر به خودتون می اومدین.وقتی برای اولین بار دیدمتون،حس کردم دارید برای همه چیز زندگی می کنید الا خودتون!هوز هم خیلی باید روی خودتون کار کنید.
به ساعتم نگاه کردم و از جا بلند شدم.توانا هم از جا بلند شد و برای باز کردن در جلوتر از من به طرف در رفت.صادقانه گفتم:
-از اینکه تحت نظرتون دارم به خودم کمک می کنم خوشحالم.راستش با شما خیلی احساس راحتی می کنم.
با لبخندی صمیمی که خاص خودش بود گفت:
-این همون چیزی یه که من از بیمارانم می خوام.از حالا به بعد لطفا به من به چشم یک پزشک نکاه نکنید.اگه فرض کنید من یه دوست نزدیکم،به من و خودتون کمک بیشتری کردید.پریا!می تونم اسمتون رو صدا بزنم؟من با اغلب مراجعین خودم همین طورم!
با سخاوت گفتم:
-می تونید هر جوری که راحتید صدام بزنید آقای دکتر!
ضمن دست دادن گفت:
-بهداد!خودتون هم اینطوری بیشتر احساس راحتی می کنید.
کابوس بدی بود!خیس عرق از جا بلند شدم و لبه تخت نشستم.کمی لای پنجره را باز گذاشتم و در تاریکی به بیرون خیره شدم.باد خنک شبانه برگهای پاییز زده را به نرمی تکان می داد.به ساعت نگاه کردم.چیزی به چهار صبح نمانده بود ولی جای بهرام خالی بود.دیگر علنی عمل می کرد.یک دفعه سردم شد.پنجره را بستم و یقه لباسم را کیپ تر مردم.از وقتی داروهای افسردگی را به تجویز توانا مصرف می کردم،سرم به بالش نرسیده خوابم می برد.آباژور کنار تخت را روشن کردم و در پناه نور کمرنگش از اتاق خارج شدم.همان طور که از پله ها پایین می رفتم،به یاد کابوسی که در خواب دیده بودم افتادم.باید از مامان می پرسیدم!باید زودتر از اینها می پرسیدم!از روزی که توانا هیپنوتیزمم کرده بود به دفعات این خواب را می دیدم...مستقیم به آشپزخانه رفتم.هوس یک چایی داغ کرده بودم.با چای ساز،چای فوری درست کردم و کنار تلفن نشستم.اوایل حرفهای توانا را درباره خاطره ای در دوردست جدی نمی گرفتم ولی با تکرار کابوسها عزمم را جزم کرده بودم.مدتی پشت خط منتظر ماندم تا اینکه مامان گوشی را یرداشت.بعد از احوالپرسی با نگرانی پرسید:
-تو چرا چند وقته نصف شب پا میشی به من تلفن می زنی؟نکنه حالت خوش نیست؟
با مهربانی گفتم:
-اگه ناراحتید تلفن نزنم!
مامان گفت:
-حالت خوبه؟بهرام چطوره؟
به دروغ گفتم:
-خوابه!یک دفعه دلم هواتون رو کرد.اینجا یک کم هوا سرد شده اونجا چطوره؟
مامان با کنجکاوی گفت:
-نصفه شب پا شدی همین رو بگی؟
مکثی کردم و سعی کردم صادق باشم.کمی فنجای چای را در دستم جا به جا کردم و گفتم:
-خیلی وقته می خوام از شما یه چیزی بپرسم مامان!اما راستش نمی دونم چطوری مطرحش کنم!
مامان با نگرانی گفت:
-اتفاقی افتاده؟
فورا گفتم:
-همه چیز رو به راهه مامان!لطفا بی جهت نگران نباشید!
مامان گفت:
-چرا واضح تر حرف نمی زنی؟چی می خوای بگی؟
بی مقدمه گفتم:
-مدتیه کابوس می بینم!مثل یه جور خاطره قدیمی می مونه!یه خاطره،شاید از دوران بچگی خودم!اوایل زیاد اون رو جدی نمی گرفتم ولی وقتی تکرار شد...حس کردم نمی تونه بی اساس باشه!گفتم راجع بهش با شما حرف بزنم و چند تا سوال بپرسم!
مامان پرسید:
-مگه چه جور خوابیه که این اندازه نگرانت کرده؟نباید این قدر روش حساس باشی!
جرعه ای از چایم را سرکشیدم و گفتم:
-نمی تونه یه خواب معمولی باشه مامان!شاید هم همین باعث شده ذهنم مشغول بشه!
بعد آنچه را که در مطب توانا و طی آن چندشب دیده بودم مو به مو برای مامان تعریف کردم و او هم در سکوت گوش می داد،وقتی حرفم به آخر رسید با صدایی که از مرور گذشته می لرزید گفت:
-حق با توست این یک خواب معمولی نیست پریا!تو هر شب یه رویای صادقانه می بینی!
متعجب پرسیدم:
-چی می خواین بگین مامان؟
-مامان با لحنی تاسف بار گفت:
-این قضیه بر می گرده به بیست و دو سال قبل.اون موقع برادرت هنوز به دنیا نیومده بود و تو فقط یکی دو سالت بود.من و پدرت جوون و بی تجربه بودیم و مثل خیلی از زن و شوهرهای جوون دیگه شناختمون رو روی هم کامل می کردیم که طبیعتا این کار خالی از بحث و مشاجره نبود.طی یکی از بحث هامون از سر غرور و لجاجت رفتم خونه پدر بزرگت.خداییش پدرت خیلی سعی کرد از این کار منصرفم کنه!اون معتقد بود ما باید با منطق و استدلال مشکلاتمون رو حل کنیم و اون ها رو به خارج از خونه نبریم.ولی....خدا من رو ببخشه!آن قدر سماجت و پا فشاری کردم تا بالاخره با قهر از خونه رفتم.هنوز هم باورم نمیشه!طوری سر لج افتاده بودم که حتی تو رو هم با خودم نبردم.نمی دونم چه هدفی رو دنبال می کردم.شاید فکر می کردم می تونم حرف خودم رو توی اون خونه سر کنم!رفتار من برای همه پیش بینی نشده بود!مادر بابات،خدا بیامرز،چند بار از من خواست برگردم،ولی قبول نکردم.شاید هم منتظر پدرت بودم.اما وقتی یک ماه از قهر کردنم گذشت،فهمیدم بیخود منتظرم!اون پیغام داده بود اگه مایلم برگردم باید همون طور که خودم رفتم،خودم هم برگردم.یک ماه از تو دور بودم و تو هم به شدت بی تابی می کردی!حتی می گفتند مریض شدی ولی پدرت کوتاه نمی اومد.نمی دونم!شاید هم کار خوبی کرد!چون بعد از اون هر بار به مشکل برخوردیم،دیگه حتی فکر رفتن رو هم نکردم!موندم تا با هم مشکلاتمون رو حل کنیم!
با نا باوری گفتم:
-هیچ وقت راجع بهش حرف نزده بودید!
مامان با صداقت گفت:
-گفتم که مال خیلی سال قبله!از اون گذشته از یاد اوری اش احساس شرم می کنم!ما اون زمون خیلی جوون و بی تجربه بودیم!...
مامان داشت حرف می زد اما حواس من به دکتر توانا بود و تاثیر گذشته بر شخصیت خودم!در واقع هنوز هم باورم نمی شد چنین اتفاقی زمینه ساز ضعف های نهان شخصیتی من باشد!اما اگر دکتر توانا می گفت،لابد بود!حتی نفهمیدم چطور از مامان خداحافظی کردم و به اتاقم برگشتم.حالا احساس آرامش بیشتری می کردم.از پنجره به بیرون نگاه کردم هوا تقریبا روشن شده بود.آباژور کنار تخت را خاموش کردم و زیر پتو خزیدم.
توانا منتظر ماند تا حرفهایم به آخر برسد و من هم مو به مو حرفهای مامان را بازگو کردم.شاید انتظار داشتم تعجب کند اما او فقط با خونسردی گفت:
-پس حدسم درست بود!
اعتراف کردم:
-ولی من هنوز هم باورم نمیشه که این اتفاق با وضع فعلی من مرتبط باشه!
او در جوابم فقط لبخند زد و گفت:
-ولی واقعیت داره پریا!همین قضیه ای که نمی خوای خیلی جدی بگیریش باعث شده بیش از اندازه سازشکار و انعطاف پذیر باشی!اون قدر که خودت رو زجر بدی تا اوضاع خوب بمونه!در حقیقت پشت هر ماجرایی تو به نقش خودت فکر می کنی و اینکه تا چه اندازه با رفتارت می تونی وضعیت رو تغییر بدی!به تو اینجوری انتقال داده بوند که اگه بچه خوبی باشی مامان بر می گرده و ذهن تو تجزیه و تحلیلی کرده:«من بچه بدی بودم که مامان رفته.باید خوب باشم تا مامان برگرده.این رفته توی مموری باکست!روانشناسهای بزرگ معتقدند که حتی گفت این جمله که «اگه فلان کاررو بکنی بچه خوب منی»می تونه لطمات جبران ناپذیری به ساختار اعتماد به نفس یک فرد بزنه!بچه هایی که دایم دنبال جلب رضایت والدین هستند،کم کم به جایی می رسند که اصلا فراموش می کنند خودشون هم خواسته ها و عقایدی دارند.اون ها خوب بودن رو در جلب رضایت دیگران می بینند و نهایتا به خرد شدن خودشون کمک می کنند!
فقط گفتم:
-خدای من!
در رفتار و خصوصیات خودم دقیق تر شدم!نمی خواستم باور کنم که تا حدودی چنین شخصیتی دارم،ولی خیلی طول نکشید که خودم را در موضع ضعف دیدم.تمام آن سالها درس می خوندم تا رضایت مامان وبابا را فراهم کنم.با چیزی مخالفت نمی کردم تا دختر سر به راه و حرف شنویی باشم.برای دانشگاه تلاش می کردم،چون مامان می خواست و حالا با بهرام می سوختم و می ساختم تا آبرو و نام نیک خونوادگی رو حفظ کنم.تا پدر و مادرم آن طرف دنیا بی خبر از رنج هایی که می خریدم احساس غرور و سرافرازی کنند.یک دفعه حالم بد شد.به تونا گفتم:
-میشه کمی لای پنجره رو باز کنید؟
به خواسته من،پنجره را نیمه باز گذاشت و از همان جا با لحن دوستانه ای گفت:
-تو نباید اینقدرخودت رو سرزنش کنی،این هیچ کمکی به تو نمی کنه!
زیر لب گفتم:
-کاش همه آدم ها به حقیقت وجود خودشون پی می بردند!
مقابلم نشست و گفت:
-پس خیال می کنی چرا مردم اروپا و آمریکا بابت کوچکترین مشکلشون به روانکاو و مشاور مراجعه می کنند؟چون دلشون نمی خواد نامتعادل به نظر بیان!
در تکمیل حرفش گفتم:
-اون وقت توی ایران روانشناس ها بیکارند!بد تر از همه اینکه خیلی ها مراجعه به مشاور و روانشناس رو بد می دونند!در حالیکه مراجعه به روانشناس می تونه به حل خیلی از مسائل ناتمام زندگی،در گذشته یا حالا،کمک کنه!می دونید؟حالا که خوب فکر می کنم،می بینم من همیشه در اعماق وجودم یه اضطراب قدیمی داشتم!شاید قبلا این قدر آزار دهنده نبود ولی با ازدواج با بهرام و اومدن به امریکا تشدید شد.شاید چون بهرام یه شخصیت وسواسی و بهانه جو داشت و من هم دایم تلاش می کردم رضایتش رو جلب کنم!
توانا با لبخندی رضایتبخش گفت:
-تو زن باهوشی هستی!قطعا چنین درک بالایی به حل مشکلتون خیلی کمک می کنه!
صادقانه گفتم:
-مطمئن باشید اگر زودتر می فهمیدم،کارم به اینجا نمی کشید.درحقیقت من در تمام این مدت با ارضا کردن غرور بهرام در حق خودم و خودش بد کردم!
توانا اضافه کرد:
-حالا هم باید درباره احساست باهاش حرف بزنی!حتی اگه خوشش نیاد!
گفتم:
-آخه اون اغلب آن قدر تلخه که نمیشه دو کلمه باهاش حرف زد!
توانا با قاطعیت گفت:
-ولی به هر حال باید باهاش حرف بزنی!اول به خاطر خودت و بعد به خاطر شوهرت!بر فرض حتی اگه خیال ادامه زندگی هم نداشته باشی باید حرفهات رو بزنی!اون باید بدونه تو چه احساسی داری!
با تردید گفتم:
-چندان مطمئن نیستم که بتونم!ولی تلاشم رو می کنم!
فصل 27
حالم نسبت به قبل خیلی بهتر شده بود و این حقیقت را خودم بهتر از هر کسی حس می کردم.البته دیدارهای پشت سر هم با تونا بی تاثیر نبود.در واقع او اعتماد به نفس از دست رفته را در وجودم زنده می کرد و در انجام این کار چنان صمیمیت و پشتکاری از خودش نشان می داد که در زمان کوتاهی به دوستان نزدیکی تبدیل شدیم.حالا او هسته اصلی تحول درونی من بود و من ترجیح می دادم در اکثر مسائل با او مشورت کنم.در حقیقت بعد از این همه مدت،تونا تنها دوست من در دیار غربت محسوب می شد.
بهرام نه تنها از این قضیه خوشحال نبود،مخالفت خودش را هم به اشکال مختلف نشان می داد.گاه می شد که دو-سه روز از او بی خبر بودم،اما دیگر مثل گذشته زجر نمی کشیدم و خودم رادر چهار دیواری خانه حبس نمی کردم.خرید می کردم،به پیاده روی می رفتم،به فروشگاه های نزدیک خانه سرک می کشیدم و همان طور که توانا گفته بود فکر می کردم و عجیب بود که دیگر فکر کردن به خودم و گذشته،باعث آزارم نمی شد،بلکه به طرف اهداف جدی تری هدایتم می کرد.
اکنون احساس گناه نمی کردم،بلکه خودم را مستقل تر ازهمیشه می دیدم.در این بین چند بار سعی کردم درباره زندگی مان با بهرام صحبت کنم،ولی شرایطش فراهم نمی شد.شاید هم واقعا اماده نبودم که به قول توانا،از آن همه تخیر و بهانه استقبال می کردم!
به محض اینکه وارد خانه شدم،از ماشین بهرام فهمیدم به خانه برگشته!پاکت خریدها را در دستانم جا به جا کردم و تلاش کردم آرام باشم.دلم نمی خواست لذت گردش عصرانه ام را با تلخی حرام کنم.با خونسردی ظاهری در ورودی را باز کردم و وارد ساختمان شدم.صدای تلویزیون از آن طرف سالن به گوش می رسید و بوی سیگار همه جا را پر کرده بود.مستقیم به طرف آشپزخانه رفتم و در یخچال را برای جا به جا کردن کنسرو ها باز کردم.حتی به پشت سرم نگاه نکردم.می دانستم با این کار عصبانی اش می کنم،اما حقیقتا مهم نبود.داشتم در یخچال را می بستم که از پشت سر گفت:
-کجا بودی؟
به طرفش برگشتم!لحنش دستوری و تلخ بود و پوست صورتش به تیرگی می زد!انگار مدتی را در جایی کنار دریا گذرانده بود.مستقیم توی صورتش نگاه کردم و حتی سلام هم نکردم.با آرامش برای خودم یک فنجان چای ریختم و پشت میز آشپزخانه نشستم.از اینکه با بی اعتنایی رنجش می دادم،لذت می بردم.
عصبی تر از قبل تکرار کرد:
-پرسیدم کجا بودی؟گوشهات رو جا گذاشتی؟
چنان با دقت توی فنجان چایم خیره شده بودم که انگار تمام حواسم روی ان متمرکز بود.به عقب تکیه دادم و به سردی گفتم:
-واسه تو چه فرقی می کنه؟
جوابم خارج از انتظارش بود.کلافه پرسید:
-این چه طرز جواب دادنه؟نکنه فکر کردی داری با کارگرت حرف می زنی؟
با خونسردی گفتم:
-من جور دیگه ای بلد نیستم حرف بزنم!در ضمن،این لحن و طرز برخورد واست آشنا نیست؟
ناخوداگاه داشتم از مهارتها و اصولی که توانا برای تقویت اعتماد به نفسم به کار می برد،تبعیت می کردم.بهرام داد زد:
-هیچ معلومه چه مرگته؟چر مثل آدم حرف نمی زنی؟
چنان با سرزنش نگاهش کردم که وا رفت و با تعجب نگاهم کرد.خیلی محکم گفتم:
-بهتره مراقب حرف زدنت باشی!
دوباره از موضع قدرت شروع کرد:
-از تو یک سوال پرسیدم،یه جواب هم می خوام!
با قاطعیت فنجان را روی میز گذاشتم و گفتمک
-من هم بهت گفتم که اگه حرمتت برات مهمه،بهتره درست صحبت کنی!چی باعث شده فکر کنی من باید بابت کوچکترین تا بزرگ ترین کارهام،به تو حساب پس بدم؟
با پوزخند گفت:
-انگار خیلی باورت شده که واسه خودت کسی هستی؟ببینم،اینها رو هم اون مرتیکه یادت داده؟
با جدیت گفتم:
-اون مرتیکه اسم داره!در ضمن من از اول هم واسه خودم آدم بودم.تو جلوتر از نوک دماغت رو نمی دیدی!
با حالتی تحقیر آمیز گفت:
-موندم به چی می نازی؟پاشدی با اون فامیل هزار تیکه اومدی این سر دنیا واسه خودت داری خانومی می کنی،یک متر هم زبون داری؟
در درون می لرزیدم ولی با آرامشی ظاهری گفتم:
-مثل اینکه یادت رفته تو من رو به قول خودت از بین اون همه انتخاب کردی!در ضمن شاید هم لیاقتش رو نداشتم توی وطنم باشم که سر از اینجا در اوردم!
عصبی گفت:
-حق نداری با من یکی به دو کنی!انگار پاک سر به هوا شدی!بهتره بدونی این طویله قانون داره!بنابراین نبینم دیگه تا این ساعت بیرون باشی!
درست مثل بچه ها با من صحبت و امر و نهی می کرد.چون مرا ساکت دید در ادامه گفت:
-جدا که شرم اوره!تو به عنوای یک زن چقدر احساس مسئولیت می کنی؟
طاقت نیاوردم و گفتم:
-ببین کی داره از احساس مسئولیت حرف می زنه؟!کسی که زن و زندگی اش رو می گذاره و برای چند روز غیبش می زنه!واقعا بهرام تو چطور به خودت اجازه می دی راجع به احساس مسئولیت سخنرانی کنی؟
باورش نمی شد!عصبی داد زد:
-اینها همش تاثیر معاشرت با اون مرتیکه است!دیگه حق نداری بری دیدنش!شنیدی چی گفتم؟
چشم در چشمش گفتم:
-من هر کاری که دلم بخواد و صلاح بدونم می کنم!بنابراین بهتره خودت رو خسته نکنی!
محکم گفت:
-حالا کارت به جایی رسیده که روی حرف من حرف می زنی؟
با خونسردی گفتم:
-حالا مگه چی شده؟به اسب شاه گفتند یابو؟یادمه خودت هم همیشه همین رو می خواستی!هیچ تا حالا به فکرت رسیده ممکنه برای من هم مهم باشه تو کجا میری،با کی میری و کی بر می گردی؟خیال می کنی از کارهات بی خبرم؟فکر می کنی نمی دونم سرت کجاها گرمه؟
عصبانی گفت:
-نکنه فکر کردی من از تو می ترسم؟
با لبخندی تاسف بار گفتم:
-نه!تو نمی ترسی!اما بهتره بدونی من هم دیگه از تو نمی ترسم!
بعد،از آشپزخانه خارج شدم و بی آنکه به پشت سرم نگاه کنم از پله ها بالا رفتم.عصبانی دنبالم کرد و با خشونت بازوی چپم را گرفت و مرا به طرف خودش برگرداند.هیچ وقت او را آنقدر عصبانی ندیده بودم.خواستم به راهم ادامه دهم که محکم نگهم داشت و گفت:
-مطمئن باش از لجبازی با من سودی نمی بری!
با پوزخند گفتم:
-برات واقعا متاسفم که فکر میکنی من لجبازی می کنم،یا از تو می ترسم!به نظر من بهتره به عوض اینکه وسه من خط و نشون بکشی خودت رو به روانپزشک نشون بدی!چون من تازه دارم می فهمم که مشکل تو واسه خودت خیلی بزرگه و رفتار سرد و عجیبت هم واسه اینه که می ترسی ضعف هات بر ملا بشه!
لرزش دستانش را از سر عصبانیت حس می کردم.با صدای لرزانی گفت:
-تو خودت سر تا پات پر ضعفه!دلت برای خودت بسوزه!
با شهامت گفتم:
-ممکنه حق با تو باشه اما این رو می دونم که در برابر تو خیلی رو سفیدم!تو مریضی بهرام!ومن از این بابت خیلی متاسفم!تا کی می خوای نقاب بزنی و همه رو گول بزنی؟تو حتی به خاطر ترسهات من رو هم به بازی گرفتی و باعث شدی توی یک مقطع،تو بشی همه چیزم!اون قدر که اعتماد به نفسم رو از دست دادم و شدم اونی که تو می خواستی.ولی حتی این هم تو رو ارضا نکرد و بعد شروع کردی به تخریب من!دیگه تا کجا می خوای ادامه بدی؟انگار حتی دیدن نابودی من هم آرومت نمیکنه!
با ناباوری گفت:
-حرفهای تازه و گنده تر از دهنت می زنی!
دستش را پس زدم و با صداقت گفتم:
-این حرفها شاید واسه تو جدید باشند،اما من خیلی وقته که دارم به اون ها فکر میکنم!
با پوزخند گفت:
-و لابد به نتیجه ای هم رسیدی!
مکثی کردم و گفتم:
-راستش خیلی وقت بود که می خواستم راجع به خودمون باهات حرف بزنم ولی شرایطش فراهم نمیشد!
هنوز با حقارت نگاهم می کرد!بی مقدمه گفتم:
-یا تلاش می کنی و با مراجعه به دکتر خودت رو معلجه می کنی،یا من به ایران بر می گردم!
صدای خنده اش موجی از اضطراب به وجودم پاشید،ولی خودم را نباختم.با دستانش دو طرف سرم را به دست گرفت و با لحنی حقارت بار گفت:
-نه!انگار جدا هوا ورت داشته!تو فکرکردی کی هستی؟کس و کارت به خواب هم نمی دیدند که یکی مثل من بیاد بینشون!ندیدی چقدر هول بوند که فرستادندت فرودگاه،استقبال من؟نکنه به این زودی یادت رفته؟
از لحنش احساس چندش اوری داشتم!به یاد مامان افتادم!چقدر کوشید از رفتن به فرودگاه منصرفم کند!خواستم حرفی بزنم ولی حالش خوش نبود!برق عصبانیت توی چشمانش کاملا می درخشید و صدایش هر لحظه بلند تر می شد:
-باید هم یادت بره از کجا به کجا اومدی!ولی این رو هیچ وقت یادت نره که بهشتی رو که توش هستی مدیون منی!من واسه تو یک ناجی افسانه ای بودم!پس بی جهت واسه من خط و نشون نکش!
دستانش را پس زدم و با جدیت گفتم:
-تو هم بهتره بدونی من تهدیدت نکردم،بلکه کاملا جدی گفتم!چون با اجازه خیال دارم چنانچه بخوای به همین وضع ادامه بدی،بهشتت رو واسه ی همیشه به خودت واگذار کنم!جدا برای هر دومون متاسفم که خیال می کردیم داریم روی عشق و علاقه زندگی مون رو بنا می کنیم!حداقل من یکی خیلی وقته که فهمیدم هیچ وقت به معنی واقعی کلمه عاشق تو نبودم!ظاهرا تو هم دلایل خودت رو برای انتخاب من داشتی.دلایلی که من حتی شرم دارم بهش فکر کنم!
کاملا جدی پرسید:
-حرف آخرته؟
هیچ وقت او را اینقدر عصبانی ندیده بودم.گفتم:
-هیچ وقت آنقدر توی عمرم جدی نبودم!به نظر من ادامه زندگی توی این چنین شرایطی واقعا مسخره است!هر کدوم از ما برای تصمیم گیری واسه اون یکی باید به تعادل لازم برسه که متاسفانه هیچ کدوم فعلا واجد شرایط نیستیم!
داشتم بالا می رفتم که دوباره دستم را گرفت و داد زد:
-تو چطور جرات می کنی بگی من نامتعادلم...
یک دفعه از پله قبلی لیز خوردم و به پایین پرت شدم....
سقوطم از پله ها منجر به ایجاد شکستگی از دو ناحیه در پای راستم شد،ولی کم ترین حسنش این بود که حرفم را زده بودم و برای یک بار هم که شده جلوی بهرام ایستاده بودم!رفتار بهرام هم غیر قابل پیش بینی بود!او که خودش را در این اتفاق مقصر می دید،نه تنها بلافاصله مرا به دکتر رساند،بلکه تا مدتها با من مهربان شده بود و حتی برای انجام کارهای منزل یک زن جوان ایرانی را در ساعاتی که در خانه نبود به خدمت گرفت.البته با من زیاد صحبت نمی کرد،ولی رفتارش هم مثل گذشته سرد نبود.لااقل برای چند هفته مردی بود که همیشه در رویاهایم به دنبالش می گشتم.سرساعت می امد و راس ساعت خانه را تر ک می کرد،خرید خانه را خودش انجام می داد و صبح ها انقدر منتظر می ماند تا پرستارم از راه برسد.حتی آنقدر ملاحظه می کرد که حرف گذشته را پیش نمی کشید،ولی این همه دلیلی برای فراموش کردن من نبود!در حقیقت حرفهای آخرش مثل خنجری زهر الود به قلبم فرو رفته بود و حتی اگر او ترجیح می داد همه چیز را فراموش کند،باز هم دردش را حس می کردم واین بی تاثیر در شدت سردی رفتار و گفتارم نبود.
بعد از گذشت یک هفته،توانا که از غیبتم در جلسات نگران و کنجکاو شده بود با خانه تماس گرفت و از شنیدن ماجرا به قدری متعجب شد که برای چند لحظه پشت تلفن ساکت ماند و این به من که حال و روز نامساعدی داشتم فرصت داد تا خودم را سبک کنم.همین طور بی وقفه گریه می کردم و حرف می زدم:
-نمی دونم به خاطر کدوم گناه ناکرده دارم عقوبت پس می دم!گاهی اوقات با خودم فکر می کنم بگذارم برم،ولی بعد به ضعف خودم می خندم!می دونید؟من ذاتا آدم قوی و ماجراجویی نیستم،ولی اخیرا حس می کنم همون یک ذره قدرتم را هم از دست داده ام.این حالت وقتی در من تشدید میشه که تصور می کنم تمام این مدت بازیچه بودم!درست مثل یک موجود بی مصرف و تو خالی!
با آرامش گفت:
-ولی تو توی این مدت خیلی پیشرفت کردی!
میان گریه گفتم:
-چه پیشرفتی که توی کار خودم موندم؟اغلب باور این حقیقت که اون فقط یک خدمتکار می خواسته نه شریک زندگی،اون قدر زجرم میده که نسبت به بقیه مسائل بی توجه میشم!
پرسید:
-چرا راجع به احساست با شوهرت صحبت نمی کنی؟
با ناامیدی گفتم:
-گفتنش چه فایده ای داره؟
توانا گفت:
-کمترین فایده اش اینه که دیگه به خودت بدهکار نیستی!
گاهی اوقات بعضی از حرفهایش مثل جرقه ای ناگهانی بود.چون مرا ساکت دید در ادامه گفت:
-قبلا هم بهت گفتم!اینکه می خوای باشوهرت به زندگی مشترک ادامه بدی یا نه به خودت مربوطه،ولی با حرف زدن راجع به اون باید قضیه رو واسه خودت یک طرفه کنی و کتابش رو ببندی،چون همین قضایای نیمه تمام آدم رو مستعد اضطراب و افسردگی می کنه.
با پوزخند گفتم:
-حاصل صحبت کردن دفعه قبل این شد که تا مدتها خونه نشین شدم.لابد این دفعه جونم رو از دست میدم!
توانا خندید و گفت:
-در عوض،من مطمئنم در اعماق وجودت به خاطر حرف زدن راجع به چیزهایی که فکر می کردی،به خودت افتخار میکنی!در ضمن این قدر خودت رو سرزنش نکن.این احساس گناه اصلا برات مفید نیست!یقینا هر کدوم از ما در گذشته اشتباه کوچکی کردیم،ولی این دلیل موجهی واسه کوبیدن خودمون نیست.تو باید با خودت صادق باشی و به خودت اعتماد کنی پریا!
با درماندگی گفتم:
-حتی نمی دونم از کجا باید شروع کنم!
با ملایمت گفت:
-اول از همه خوب راجع به احساست نسبت به شوهرت فکر کن!بدون غرض و کینه!اون وقت باهاش حرف بزن و تصمیم بگیر که می خوای با زندگی ات چه کار کنی!
زیاد مطمئن نبودم ولی گفتم:
-ما باید از هم جدا بشیم!به نظرم این تنها راه عاقلانه است!
توانا پرسید:
-تصمیمت جدیه؟
مکثی کردم و گفتم:
-بستگی داره که بهرام چه اندازه حرفهام رو جدی بگیره!
خندید و به شوخی گفت:
-پس هوز امیدی هست!
داشتم مطالعه می کردم که بهرام در زد و وارد اتاقم شد.وانمود کردم مشغول مطالعه هستم.کمی این پا آن پا کرد و مودبانه پرسید:
-مزاحمت نیستم؟
زبانم بند آمد.متعجب نگاهش کردم!این رفتار از او بعید بود!بی انکه منتظر جوابم بماند،لبه تخت نشست.کتاب را بستم و روی عسلی کنار تحت گذاشتم.خنده دار بود که در کنارش آن اندازه معذب بودم!بعد از سکوتی نسبتا طولانی گفت:
-داشتی مطالعه می کردی؟
به انگشتان کشیده اش که در هم قلاب کرده بود خیره شدم.چقدر از چشمم افتاده بود.به سردی پرسیدم:
-کاری داشتی؟
لحنم زیادی سرد و تکان دهنده بود.توی صورتم خیره شد و پرسید:
-می خوای برات کتاب بخونم؟
نمی توانستم بپذیرم ناگهان مهربان شده.با تمسخر گفتم:
-فکر نمی کنم اومده باشی که این رو بپرسی؟
صراحتم خارج از انتظارش بود.اعتراف کرد:
-این روزها خیلی بار فتارت غافلگیرم می کنی!پس پریای سابق کجاست؟
با پوزخند گفتم:
-تا جایی که یادمه با پریای سابق میانه خوبی نداشتی!چی شده که سراغش رو می گیری؟
با آرامش گفت:
-این قدر بی انصاف نباش!بالاخره هر آدمی مرتکب اشتباه میشه!
به مسخره گفتم:
-شجاعتت رو تحسین می کنم،اما بهتره بدونی پریایی که می شناختی مرده!
با ژستی حق به جانب گفت:
-ما می تونیم مسئله مون رو بین خودمون حل کنیم.این موضوع اون قدرها سخت نیست که نشه کاری کرد!به نظر من تو داری زیادی بزرگش می کنی!
با قاطعیت گفتم:
-متاسفم!بهتره فراموشش کنی!شاید اگه تو کمی منطقی بودی و ایراداتت رو قبول می کردی و می گذاشتی دکتر مثل من بهت کمک کنه،امیدی بود!
فورا گفت:
-حرفش روهم نزن!روانپزشک های اینجا از کاه کوه می سازند!از نظر اون ها همه مریض هستند!
با صراحت گفتم:
-شنیدن این حرف از زبون تو که خودت پزشکی جدا حیرت انگیزه،اما بهتره بدونی من به هیچ وجه خیال ندارم در این مدت کوتاه بیام.حقیقت اینه که بعد از مدتها احساس سرزندگی می کنم.
با حرارت گفت:
-اینها همه اش تلقینه!
با تحکم گفتم:
-بهتره دیگه بس کنی!من بچه نیستم که تو بخوای راه و چاه رو نشونم بدی!
در کمال تعجب ساکت شد.دلیل محافظه کاری اش را نمی فهمیدم اما بیشتر از همه عمرم جدی و مصمم بودم.با ناامیدی گفت:
-ظاهرا حرف زدن ما بی فایده است!
حرفی نزدم.از جا بلند شد و به طرف در رفت.انگار خیال نداشت کوتاه بیاید چون گفت:
-اما یه روز به حرف من می رسی!اون روز دیر نیست!
هفته دوم نقاهتم را می گذراندم که پرستارم خبر داد دکتر وارسته به دیدنم آمده!
خودم را اماده کردم مژده را با او ببینم،ولی وقتی ان ساعت روز او را تنها دیدم،به شدت جا خوردم.وقتی پرستارم چای آورد و رفت با لحنی صمیمی گفت:
-حالتون چطوره خانوم درخشش؟راستش می دونم که ادب حکم می کنه با گل به عیادت مریض بیان،ولی این ر وهم می دونم که ملاقات با یک خانوم متاهل با شخصیت اون قدر سوال برانگیز هست که نخوام با آوردن گل جنجالی ترش کنم!
صورتم گر گرفت!با این حال گفتم:
-اختیار دارید دکتر!شما بیش از اینها به ما نزدیک هستید!اگر خبر داشتم تشریف میارین به بهرام می گفتم بمونه!
صادقانه گفت:
-ولی برای دیدن شما اومدم و اگه جسارت نباشه مخصوصا چنین ساعتی اومدم که با ایشون مواجه نشم!
کمی جا خوردم!برای شکستن سکوت میانمان،همان طور که او چای می خورد پرسیدم:
-خانوم چطورند؟
چند ثانیه با تعجب نگاهم کرد و گفت:
-انگار خبر ندارید!
حالا من از او متعجب تر بودم!با تردید پرسیدم:
-ببخشید!از چی خبر ندارم؟
دکتر وارسته با لبخند تاسف باری گفت:
-ما مدتهاست که از هم جدا شدیم!
مثل مجسمه بر جا میخکوب شدم و زبانم بند امد.فقط پرسیدم:
-چطور؟
با لحنی کنایه امیز گفت:
-البته،اصلا تعجب نمی کنم که دکتر درخشش چیزی نگفتند!واکنش ایشون کاملا طبیعیه!
پرسیدم:
-راجع به چی؟میشه واضح تر صحبت کنید؟
سری به علامت تاسف تکان داد و گفت:
-نمی دونم چی بگم!شاید هم بهتر باشه چیزی ندونید!
با تردید گفتم:
-چیزیه که من باید بدونم؟دلم نمی خواد فکر کنید دارم کنجکاوی می کنم اما راستش من الان به حد کافی شوکه شدم،پس لطفا با من راحت باشید.
به کتابی که در کنارم بود اشاره کرد و گفت:
-دیوان فرخ زاده؟
بعد بخشی از شعرش را زمزمه کرد:
-«اگر به خانه من امدی،برای من ای مهربان چراغ بیاور و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم!»
تحملم تمام شده بود،ولی همچنان ساکت ماندم.دکتر وارسته مکثی کرد و گفت:
-ما هیچ وقت خوشبخت نبودیم!شاید هم مقصر من بودم که روی حقایق سر پوش می گذاشتم!اما واقعا چه کار دیگه ای از من ساخته بود؟
از حالت درمانده صورتش متاسف شدم و از صمیم قلب گفتم:
-از شنیدنش خیلی متاسفم آقای دکتر!
با لبخندی تلخ گفت:
-می دونم که هیچوقت دل خوشی از او نداشتید،ولی اون قدر با شخصیت هستید که هرگز به رو نمیارید!
گفتم:
-من هیچ وقت دلیل خصومت بی علت ایشون رو نسبت به خودم نفهمیدم!
دکتر سرش را با تاید تکان داد و گفت:
-اما من می فهمیدم!اون همه چیز بود و هیچ چیز نبود!یک زن زیبای تو خالی و بی مغز بود.موجودی که خودم رو به خاطر تحمل کردن و تاییدش هرگز نخواهم بخشید!
با ملاحظه گفتم:
-به هر حال،ایشون یه وقتی شریک زندگی تون بوده!
دکتر صادقانه گفت:
-و همین متاسف ترم می کنه!
رودربایستی را کنار گذاشتم و گفتم:
-من از شنیدن این وقایع خیلی ناراحت شدم ولی...چه کمکی از من ساخته است؟
دکتر خودش را جمع و جور کرد و گفت:
-راستش هنوز هم بابت درستی دلایلم به خاطر اومدن به اینجا تردید دارم،ولی وقتی به شما فکر می کنم،میبینم حیف تر از اونید که بگذارم با پوشیده موندن حقایق با جانور کثافتی مثل درخشش سر کنید و تجربیات تلخ من رو یک عمر تکرار کنید.
انگار حرفهایش را در خواب می شنیدم.دلم میخواست می توانستم بین خودم و آن حرفها ارتباطی منطقی حس کنم ولی مغزم هنگ کرده بود.وارسته با ملاحظه گفت:
-عذر می خوام.گمونم خیلی بی مقدمه بود ولی به هر حال باید می گفتم.من می دونم که شما از خونواده اصیل و نامداری هستید و با هزار امید و آرزو به اینجا اومدین،ولی بهتره به عرضتون برسونم مادامی که در کنار این مردک رذل هستید به هیچ کدوم از اون ها نمی رسید!
درباره بهرام شک و تردید های زیادی داشتم ولی از روی ادب با لحنی کاملا جدی گفتم:
-هیچ متوجهید راجع به شوهر من چی دارین میگین آقای دکتر؟
دکتر با آرامش گفت:
-البته واکنش شما در وهله اول به عنوان یک بانوی متشخص کاملا طبیعیه،ولی اطمینان دارم به محض دانستن حقایق به شدت غافلگیر میشین!
پرسیدم:
-شما چی می خواین راجع به بهرام به من بگین که نمی دونم؟اگه اشتباه نکنم واسه همین به اینجا اومدین!
دکتر وارسته در سکوت سر به زیر انداخت و من باز هم اصرار کردم:
-خواهش می کنم بگین دکتر!من...من طاقت شنیدنش رو دارم!
صورتش گل انداخت و همان طور سر به زیر گفت:
-من...من اونا رو با هم دیدم!
حتی پلک هم نمی زدم!در حقیقت خودم هم از خیلی قبل حدس هایی درباره آنها می زدم،اما اینکه به تایید برسم و از زبان شاهد عینی بشنوم غیر قابل باور بود!شاید هم از حقیقت فرار می کردم!دکتر وارسته یک لیوان آب به دستم داد و آرام گفت:
-حالتون خوبه خانوم درخشش؟خانوم درخشش؟
انگار صدایم از ته چاه بلند می شد!با اهنگ ضعیفی گفتم:
-این قضیه مربوط به کی میشه؟
دکتر وارسته مختصر گفت:
-یکی دو ماه قبل!دلم نمی خواست این جوری و در چنین شرایطی به شما بگم!
فورا گفتم:
-ولی به هر حال باید می دونستم!
دکتر زمزمه کرد:
-بله!این حق شماست که بدونید!فکر کردم با کتمان حقیقت به شما ظلم می کنم!
به سختی گفتم:
-از حسن نیت شما ممنونم!فقط امیدوارم حرفهاتون ناشی از نفرتتون از مژده نباشه!
دکتر با قاطعیت گفت:
-حاضرم حرفهام رو با دلیل و مدرک اثبات کنم.می خوام باور کنید که این تنها دلیل من برای جدایی از مژده نبوده!اون اساسا زن سرد و هوسبازی بود،اما هیچ وقت دلیل قانع کننده ای واسه عقایدم راجع به اون نداشتم،تا اینکه بالاخره گزک به دستم داد...
تمام بدم می لرزید و به شدت احساس حقارت می کردم اما کماکان سکوت کردم.دکتر وارسته در ادامه گفت:
-می دونستم طبیعت هوسباز اون حتی به درخشش هم بسنده نمی کنه!این بود که صبر کردم ببینم عاقبت ماجرا چی میشه!تا اینکه هفته قبل باخبر شدم لس آنجلس رو ترک کرده!
که این طور!پس آن همه مهر مسیحایی در بهرام بی سبب نبود!آن مار خوش خط و حال که به خاطرش بهترین روزهای عمرش را خراب کرده بود،تو خالی از آب در آمده بود!پس او هم بازیچه کس دیگری بود!دیگر به اندازه گذشته و حتی نیم ساعت قبل احساس حقارت نمی کردم.صورتم را بادست پوشاندم.دکتر وارسته پرسید:
-حالتون خوبه؟
آرام و مختصر گفتم:
-هیچ وقت به این خوبی نبودم!
نمی دانم در صورتم چه بود که باور کرد.بعد از ان نفهمیدم چه گفت و چه شنیدم،زمانی به خودم امدم که دکتر وارسته اماده رفتن بود.گمانم به حساب خودش فتیله را روشن کرده بود ولی من هم آدم پیشین نبودم.صادقانه گفتم:
-از محبت تون ممونم دکتر!من در شایستگی و شعور بالای شما هرگز شک نداشتم!
دکتر وارسته گفت:
-من هم برای شما آرزوی موفقیت می کنم و دلم می خواد باور کنید که کمتر زنی رو به وقار و شخصیت شما در اینجا دیدم.قدر خودتون رو بدونید!شما چیزی دارید که خیلی از زنها حتی نمی دونند اون چیه و به همین خاطر هم احساس خوشبختی نمی کنند و اون هم اصالته!اصالت!
فصل 29
تا زمانی که بهرام به خانه برگشت مات و مسخ شده،بر جا ماندم!منتظر او نبودم ولی برای دیدنش بی اشتیاق هم نبودم.حرف های زیادی برای گفتن توی سرم داشتم،اما نمی دانستم باید از کجا شروع کنم.وقنتی وارد اتاق شد با دقت بی سابقه ای نگاهش کردم،درست مثل اینکه برای اولین بار او را می بینم!حالت نگاه خودش هم کنجکاو بود،ولی من حتی احساسم برای خودم هم بیگانه بود.مختصر پرسید:
-امروز چطور بودی؟
جوابی ندادم.شاید باید عصبانی می بودم،ولی نبودم!دایم از خودم می پرسیدم روزی عاشق چه چیز این مرد بوده ام؟یک دفعه حالتی شبیه تاسف سرتاسر وجودم را پر کرد اما نه برای او،بلکه برای خودم!پرسید:
-چیزی می خوری؟
باز هم حرفی نزدم.داشت ازاتاق بیرون می رفت که بی مقدمه گفتم:
-امروز دکتر وارسته اینجا بود!
کاملا به طرفم برگشت،ولی حرفی نزد.من هم برای دیدن عکس العملش ساکت ماندم.داشت دوباره از اتاق بیرون می رفت که گفتم:
-چرا به من نگفته بودی که اون ها از هم جدا شدند؟
فورا گفت:
-زندگی اون ها به ما مربوط نیست!
تمسخر تمام صورتم را پرکرد.با پوزخند گفتم:
-به ما؟یا به تو؟
شمرده و ارام گفت:
-شاید اگه آن قدر تلخ نبودی با هم حرف می زدیم!گر چه اتفاق چنان مهمی هم نیست!
با پوزخند گفتم:
-چطور مهم نیست؟گمونم لااقل باید واسه تو مهم باشه!با اون همه شعارهایی که راجع به اصالت و نجابت و پرستیژ مژده می دادی!
با چهره ای حق به جانب گفت:
-من نمی دونم اون مرتیکه چی بهت گفته ولی تو...
محکم گفتم:
-منظورت کیه؟اونی که داری راجع بهش حرف می زنی شوهرش بوده!
فورا گفت:
-دقیقا به همین خاطره که میگم به ما مربوط نیست!
با شهامت گفتم:
-اتفاقا به هر دوی ما مربوط میشه و من خیال دارم راجع به این موضوع حرف بزنم!
با پررویی گفت:
-من حال و حوصله بحث کردن ندارم چون ما حرفهای همدیگه رو نمی فهمیم.
صادقانه گفتم:
-اگه یه حرف درست تا حالا زده باشی همین یک جمله است!
آرام گفت:
-تو هیچ وقت صدای من رو نشنیدی!
متقابلا گفتم:
- تو هم هیچوقت من رو ندیدی!ای کاش می فهمیدم دنبال چی هستی،این موضوع خیلی رنجم می داد.ولی حالا می بینم حتی خودت هم نمی دونستی دنبال جی هستی!برات متاسفم!واسه خودم متاسفم که تو رو این همه در ذهنم بزرگ کرده بودم،در حالی که تو یک موجود حقیر و درمانده ای!واقعا این همه مدت تو دنبال چی بودی بهرام؟
علی رغم تصورم روی مبل رو به روی تخت نشست و ساکت نگاهم کرد.عصبی گفتم:
-نمی خوای حرفی بزنی؟
با قیافه ای حق به جانب گفت:
-فایده اش چیه؟من که هر چی بگم باور نمی کنی!
متعجب گفتم:
-باز هم می خوای انکار کنی؟
با آرامش گفت:
-تو نباید حرفهای وارسته رو باور می کردی!
با پوزخند گفتم:
-من عادت ندارم حقیقت رو انکار کنم!عیب تو اینه که فکر میکنی من بچه ام!من همه چی رو از مدتها قبل راجع به تو و مژده می دونم!
با بدجنسی گفت:
-فقط برای من جالبه که بدونم چرا تا حالا سکوت کردی؟
زمزمه کردم:
-شاید از روی حماقت!ما هر دو به نحوی مرتکب حماقت شدیم.من با انتخاب تو و سرپوش گذاشتن روی خطاهات و تو هم با رفتن دنبال سرخوردگی ها و عقده های درونی ات!فقط علت ازدواجت با خودم رو نمی فهمم.شاید هم می فهمم و نمی خوام باور کنم.
چشم در چشمم گفت:
-من هنوز هم از انتخابم راضی ام!
با لحنی آمیخته به کنایه گفتم:
-یادمه می گفتی از ازدواج با من احساس حقارت می کنی!
با پررویی گفت:
-تو هم توی عصبانیت چیزهایی می گفتی که شاید نباید می گفتی!
با پوزخند گفتم:
-مثلا چی؟راجع به تو و مژده؟خیلی دلم می خواد بدونم حالا درباره اش چی فکر می کنی؟یادمه اون یک الگوی به تمام معنای زن بود!خیلی دوست دارم بدونم اگه من جای اون بودم و تو به جای دکتر وارسته،چه کار می کردی؟
در دفاع از خودش گفت:
-من هم وقتی شنیدم به اندازه تو شوکه شدم!
با صراحت گفتم:
-بهتره بگی سرخورده تر از قبل شدی!
با تحکم گفت:
-دارم سعی می کنم به خاطر شرایط جسمی ات توهین هات رو راجع به خودم نشنیده بگیرم!
با خنده ای تمسخر امیز گفتم:
-بهتره بگی داری سعی می کنی با ماست مالی کردن موضوع،باز هم من رو خر کنی!بس کن بهرام!تو چطور نمی خوای باور کنی من آدم سابق نیستم؟
با آرامش گفت:
-قبول دارم که من گذشته نسبت به تو کوتاهی کردم،ولی دارم برای جبرانش تلاش م کنم.
داد زدم:
-تو کی هستی که خیال می کنی هر وقت دلت خواست می تونی کوتاهی کنی و بعد هم به قول خودت جبرانش کنی؟انگار هنوز هم فکر می کنی اون بالا بالاهایی!
با لحن مسالمت امیزی گفت:
-من همیشه و تحت هر شرایطی به تو وفادار بودم!
با قاطعیت گفتم:
-دیگه کافیه بهرام!نکنه خیال می کنی من بچه ام؟فکر می کنی نمی دونم راجع به من چی فکر می کنی؟
از جا بلند شد و گفت:
-تا وقتی وجودت پر از شک و تردیده،حرف زدن ما بی فایده است!
درست جایی که انتظارش را نداشت ضربه آخر را زدم:
-من دارم بر می گردم ایران!
در جا خشکش زد!از سکوتش استفاده کردم و در ادامه گفتم:
-به محض اینکه برسم اونجا درخواست طلاق میدم!
آرام گفت:
-تو دیوونه شدی!به آرامش خودش گفتم:
-اتفاقا تازه عاقل شدم!دیوونه اون وقتی بودم که به معیارهای تو برای انتخابم با دقت بیشتری فکر نکردم!درد آوره ولی تو با من درست مثل یک وسیله برای رسیدن به اهدافت رفتار کردی!از اینجا هم زن نگرفتی چون هر کسی مدتی رو اینجا باشه به حق و حقوق خودش آشناست،همه غیر از من که اومده بودم برای زندگی!اون وقت تو با من چه کار کردی؟آن قدر تخریبم کردی که بتونی از من سوءاستفاده کنی!
عصبی گفت:
-تو دچار توهم شدی!
با قاطعیت گفتم:
-خودت می دونی که دارم حقیقت رو میگم!
باز از در صلح وارد شد و گفت:
-طلاق هیچ گره ای رو باز نمی کنه!
مصمم گفتم:
-مال تو رو شاید،چون هیچ احمقی حاضر نیست توی زندونی که واسش درست می کنی سر کنه،ولی گره های زیادی از زندگی من باز میشه!گناه و صوابش هم به خودم مربوطه!
شمرده و محتاط گفت:
-تو الان عصبانی هستی پریا!
گفتم:
-اتفاقا خیلی وقته که دنبال بهانه ای برای صحبت کردن بودم!صادقانه بگم!تا چند وقت پیش فکر می کردم که بهت کمک کنم،اما حالا حس می کنم فقط باید خودم رو هر چه زودتر از این لجنزار بیرون بکشم!
صاف و بی گره نگاهم کرد!سر به زیر انداختم و گفتم:
-حساب تو رو هم به خودت واگذار می کنم.فقط می خوام باور کنی که خیلی مریضی!تو هوای زندگی من رو هم مسموم کردی!دوست دارم بدونی که هرگز نمی بخشمت!حالا هم لطفا تنهام بگذار!
حتی توی صورتش نگاه هم نکردم و و آن قدر به گلهای رو تختی چشم دوختم تا ترکم کرد.
به هر جان کندنی بود با عصا خودم رابه پایین پله ها رساندم.تمام بدنم خیس عرق شده بود و نفسم بالا نمی امد.پایین پله ها از شدت خستگی روی زمین نشستم تا نفسی تازه کنم.هیچ وقت خودم را آن اندازه در موضع قدرت ندیده بودم و از این موضوع کاملا راضی بودم.چند لحظه بعد بهرام که از سر و صدای من بیدار شده بود خودش را به پایین پله ها رساند.حتی توی صورتش نگاه هم نکردم.آزرده گفت:
-اگر می خواستی بیای پایین باید صدام می کردی!کار خطرناکی کردی!
به سردی گفتم:
-احتیاجی به کمک کسی نیست!
پرسید:
-پایین کاری داشتی؟
با خونسردی گفتم:
-می بینی که!حاضر شدم برم بیرون!
با تعجب گفت:
-کجا؟راه رفتن اون هم توی این شرایط برای تو خوب نیست!
دلم نمی خواست آنقدر تهاجمی حرف بزنم،اما گفتم:
-صلاح کارم رو خودم بهتر می دونم!لازم نیست مثل بچه ها من رو چک کنی.
با آرامش بعیدی پرسید:
-لااقل بگو کجا می خوای بری؟
با تحکم گفتم:
-دارم میرم گچ پام رو باز کنم!
با ناباوری گفت:
-چی؟اما هنوز وقتش نیست!
گفتم:
-من هم وقت زیادی ندارم!
رو به رویم نشست و گفت:
-این کار عاقلانه ای نیست پریا!لطفا منطقی باش!تو نمی تونی تصور کنی با این کار چه ضربات جبران ناپذیری به خودت می زنی!با خودت لج نکن!
به سردی نگاهش کردم و گفتم:
-مطمئن باش نمی تونی جلوی من رو بگیری!
با لحن مسالمت امیزی گفت:
-خیلی خُب،خودم می برمت.
گفتم:
-احتیاجی نیست زحمت بکشی تا چند دقیقه دیگه تاکسی تلفنی می رسه!خواست در بلند شدن کمکم کند که دستش را پس زدم و گفتم:
-به من دست نزن!
آن قدر با تحکم گفتم که بر جا میخکوب شد.دیگر واقعا دوستش نداشتم.حالا فقط عجله داشتم که به برنامه هایی که در سرم بود لباس عمل بپوشانم.وقتی تاکسی تلفنی رسید در برابر چشمان حیرتزده او از خانه خارج شدم و حنی به پشت سرم هم نگاه نکردم.
ادامه دارد...