جلو پام ایستاد.گلنوش و ملینا و آرامیس پشت نشسته بودند و کامیار جلو.باهاشون سلام کردم.
_ سلام.بچه ها آمادند.الان میان.آرامیس تو اینجا چیکار میکنی؟
آرامیس:سلام.داشتم میومدم که تو راه بچه ها رو دیدم و باهاشون اومدم.آرشام اومده بود خونه اما من نبودم و کلیدش هم دست من بود.بهش زنگ زدم اما جواب نداد بعد که به روژین زنگ زدم گفت خونشونه.

_ اوکی.حالا من با کی بیام؟ به منم جا بدید.
کامیار: بیا کنار من بشین.
_ باشه.
کامیار:شوخی کردم.فکر میکنی جا میشی.خرس گنده.
_ انقدر بدم میاد از این کلمه.خودت خرسی.من به این لاغری دوتایی جا میشیم.
روژین دستشو رو شونم گذاشت و گفت:ولشون کن.با ما بیا.
_ باشه.
برای کامیار زبونم و درآوردم.یه مواقعی بچه بازیم گل میکنه.همین باعث عصبانی شدن مامان میشه و نصیحت هاش شروع میشه.دختر این چه کاریه؟ تو دیگه بزرگ شدی.بچه که نیستی.خانوم شدی برای خودت.میخوای بری خونه شوهر و ....
کنار ماشین روژین ایستادم تا در و بازکنند.
روژین:إ تو چرا اونجا ایستادی؟
_ خب منتظرم در و باز کنی تا بشینم.
روژین: با ماشین آرشام میریم.
وای نه.همنم مونده برم وَر دلش.کم گند زدم حالا برم تو ماشینش بشینم.عمرا !
_چه کاریه؟ من با مهبد میرم.
حرکت کردم که برم پیششون اما نبودن.
_ اینا کجا رفتن؟
روژین:به نظرت کجا میتونن رفته باشن؟ خب زودتر از ما راه افتادن دیگه باهوش.بیا سوار شو تا بهشون برسیم.
دیگه نمیتونستم قبول نکنم.سرمو تکون دادم و سمت آئودی کروکی مشکیش رفتم.ای جون همه امروز کروکی سوارن! اووف آئودی چی میگه .با آدم حرف میزنه.تو ایران اصلا پیدا نمیشه.یاد نمایشگاه افتادم.حتما از فامیلشون گرفته.چون ماشینای اون ور آب رو وارد کرده بود.
به خشکی شانس.روژین پشت صندلی راننده نشسته بود.من بدبخت باید پشت سرش بشینم.خدایا ماشین خوب که ندادی .شوهر خوب که ندادی.استاد خوب هم که ندادی( نه جون من هم دلگشاد جون هم سپهر بهترین استادای من بودن)حداقل یه شانس خوشگل نصیبم میکردی.
پوفی کردم و سوار شدم.آرشام سوار هم سوار شد و رامبد هم پشت سرش.
آرشام عینکشو از قابش در آورد و گذاشت رو چشماش.
اوه.حالا عینک نذاری چیزی میشه ؟!!
ماشین و روشن کرد و حرکت کرد. پیش به سوی شماااال ....

آرشام عینکشو از قابش در آورد و گذاشت رو چشماش.
اوه.حالا عینک نذاری چیزی میشه ؟!!

ماشین و روشن کرد و حرکت کرد.پیش به سوی شمال ...
************
سه و نیمه که تو راهیم.الان جاده چالوسیم.آرشام بعضی مواقع انقدر آروم میره که یاد لاک پشت میفتم.

_ آقا آرشام میشه یه ذره تندتر برین؟
آرشام سرشو تکون داد.مگه لالی و نمیتونی حرف بزنی که برام سر تکون میدی.
یک دفعه به عقب پرت شدم.پسره ی دیوونه ! این چه طرز سرعت گرفته؟! سرعت ماشین همینطور بیشتر میشد.گفتم الان ما رو به کشتن میده.پسره خله؟ چرا اینجوری میکنه؟!!به سمت راست خم شدم و به سرعت شمار نگاه کردم.یا امام رضا! 135کیلومتر در ساعت!
تند تند گفتم: آروم برین بهتره.نظرم عوض شد.
سرشو دوباره تکون داد.این میخواد منو حرس بده میگی نه نگاه کن.
دیدم نه خیر سرعتش که کم نمیشه هیچ داره بیشتر میشه.جاده خلوت بود.خدا رو شکر جاده یه طرفه شد.به روژین نگاه کردم بلکه اون یه چیزی بگه تا سرعتشو کم کنه.
روژین: آرشام سرعتتو کم کن.چه خبره؟
رامبد:آره آرشام.مسابقه رالی که نیومدی مسافر همراهتن خطرناکه.من به جهنم ملودی دست ما امانته.
آرشام:باشه.
از آینه بهش نگاه کردم.همراه لبخندی گوشه لبش داشت نگاهم میکرد.یه تای ابروش هم بالا بود.عینکش مزاحم دیدن چشماش شده بود.
دست به سینه نشستم و با اخم رومو برگردوندم سمت چپم که انبوهی از درخت دریا رو پوشونده بود.
سرعتش کم تر شد.خدا رو شکر.
از موقعی که رسیدیم شمال هی داره آهنگ بیژن مرتضوی" دعوت" گوش میده.آهنگشو دوست دارم.خودم عاشق صدا و آهنگاشم اما حالم بد شد از بس گوش دادم.
ترجیح دادم حرفی نزنم.چون مثل بچه ها لج میکنه.وقتی بهشون میگی اون کارو نکن بده بدتر انجام میدن اینم همینکار رو میکنه.
*دریا رو به قلبم دادی
تو بندت بودن یعنی آزادی
دریا رو به قلبم دادی
تو بندت بودن یعنی آزادی
بذار باور کنم هستی
بذار برگردم ازکابوس
بذار پیدا کنم ماهو
میون این همه فانوس
بذار فردای دنیامو به دستای توبسپارم
واسه پروانگی کردن من این دستارو کم دارم
یه امشب کام دنیامو به کندوی عسل واکن
می خوام برگردم ازدنیا
تو رو به من بغل واکن

تو در من زندگی کردی
تو این رویا رو میفهمی
خودت درگیرطوفانی

تو این دریا رو میفهمی

دریا رو به قلبم دادی
تو بندت بودن یعنی آزادیدریا رو به قلبم دادی **

دریا ... شاید چون اومدیم لب دریا هوس کرده این آهنگو گوش بده ! به خدا سرم درد گرفت از بس این آهنگو گوش کردم.چه چیز این شعر نظرشو جلب کرده که هی گوش میده؟؟ دریا رو به قلبم دادی.... به قلبم دادی ... کی؟ نکنه به یاد اون عکس ها گوش میده؟؟

_ کی دریا رو به قلبت داد؟
حواسم نبود که این سوالو بلند پرسیدم!


رامبد و روژین خندیدند.
_ به چی میخندین؟!!
روژین:هیچی.
_ آدم که به هیچی نمیخنده.
روژین:میگم چقدر ساکتی نگو داشتی جواب این سوالو تو ذهنت پیدا میکردی.
_ هه هه.خندیدم.آرشام خان میشه آهنگو عوض کنین؟ سرم درد گرفت.
روژین: آره.ملودی راست میگه.از موقعی که سوار شدیم گذاشتی.
حالا اونجور که روژین میگفت نبود اما تا چند تا آهنگ گوش میکردیم میزد رو این آهنگ.
آرشام: اگه سختتونه میتونین جاتون رو عوض کنین.
احمق! غیر مستقیم گفت "پیاده شو".باشه. پیاده میشم.جامو با آرامیس عوض میکنم.جوابی ندادم.من با این چیزا ناراحت نمیشم.
روژین: إ آرشام؟
آرشام: بله؟
رامبد:زشته آرشام.
روژین هی با چشم و ابرو بهش اشاره میکرد که ساکت شه.دستمو رو دست روژین گذاشتم و زیر لب گفتم: مهم نیست.
یه فکری به ذهنم رسید.مهبد پشت سر ما بودن.به کامیار اس ام اس دادم که " بیاین لاین کناری ما "
کامیار جواب داد: چی شده؟
نوشتم: همین که گفتم.کنار ماشین بیاین و نزدیک بشین.به ملینا بگو اون پشت جمع تر بشینن.
کامیار: چرا؟
_ نپرس.بعدا میگم.فقط وقتی اومدین از آرشام بپرسی کجا میخواد بره و مقصد کجاست؟
کامیار:خیلی خب.الان میام.
به پشت سرم نگاه کردم.مهبد سرعتشو زیاد کرد و اومد کنار ماشین آرشام.
کامیار: آرشام؟
تو تولد ملینا با هم آشنا شده بودند و با هم دوست صمیمی شدن با اینکه آرشام ازش بزرگتره!
آرشام برگشت سمتشو گفت: بله؟ چی شده؟
کامیار ازش در مورد مکان و مقصد نهایی ازش پرسید.منم وقت و مناسب دیدم که نقشمو عملی کنم.کیفمو تو دستم فشردم و از جام بلند شدم.خدایا به امیدی از تو!در مقابل نگاه های وحشت زده و متعجب آرشام و بقیه پریدم تو اون ماشین.دخترا جیغ کشیدن.
کنار آرامیس خودمو چپوندم کنارش.
دخترا: ملودی مواظب باش ...
_ نترسین.بادمجون بم آفت نداره.
کامیار و مهبد: دیوونه ای به خدا.
_ انقدر حرف نزنین.مهبد گازشو بده برو.الان اصلا حوصله ندارم.کی میرسیم؟
کامیار: آرشام گفت میریم ویلا.نیم ساعت دیگه میرسیم.
_خوبه.
سرم و به صندلی تکیه دادم و چشمام و بستم وبه آهنگ ملایم و زیبای امید"قرمز" گوش کردم. بچه ها که فهمیدن من واقعا حال و حوصله ای ندارم تا برسیم به ویلا حرفی نزدن.

نمیخواستم برم رفتم ... پشیمونم اگه رفتم
دارم میمیرم از عشقت ... من از عشق تو سر رفتم
نمیتونم که برگردم ... به احساس تو بد کردم
نفهمیدم چی پیش اومد ... که قرمز بود و رد کردم
هوا هروقت که بارونیست ... تو فکر من چراغونیست

صدای رعد و برق اومد.بارون شروع به چکیدن کرد.نم نم بارون روی گونه هام لغزید.
مهبد سقف ماشین و بست و دیگه نتونستم بوی نم بارون و حس کنم.

*پرم از خاطرات تو ... هموناییست که میدونی
مگه یادم میره یک دم ... تا هر وقتی که من زندم
تو بانی غزل شعری ... هم الان هم در آیندم
دلم میخواد بیام پیشت ... بذارم سر روی دوشت
بگم میمیرم از عشقت ... برم گم شم تو آغوشت
من و تو زیر بارون بود ... به جون هم قسم خوردیم
تو چشم هم نگاه کردیم ... نگاه کردیم از عشق مردیم*


چشمای طوسی رنگی تو تاریکی چشمام دیده میشد ....

چشمامو باز و بسته کردم.دوباره دوتا تیله خاکستری رنگ جلو چشمام اومد.دو تا تیله خاکستری که غرور ازش میبارید.دوتا تیله خاکستری که آدم و از پا درمیاره.دو تا تیله خاکستری که آدمو میسوزونه و ذوب میکنه.
صدای امواج دریا به گوشم خورد.ماشین از حرکت ایستاد.چشمامو باز کردم.فکر کنم رسیدیم.
آرشام به طرف ویلایی بزرگ که دورش گل کاری شده بود رفت.مطمئنا مال خودشه.چقدر ریلکس راه میره.انگار نه انگار که داره بارون میاد.بارون شدت گرفته بود.بارون مثل من دلش گرفته.فکر نمیکردم انقدر بد رفتار کنه.مگه من چیکار کرده بودم که اونجوری حرف زد؟!!!
به دریا نگاه کردم.امواج با خشونت به تخته سنگ ها میخورد.دخترا سریع از ماشین پیاده شدند و تو ویلا رفتند.پسرا وسائل و از پشت ماشین برداشتن و رفتن تو ساختمون.دوست نداشتم برم داخل.جایی که اون باشه.حتما میگه میتونین یه خونه دیگه برین.هی خدا !
چیزی به شیشه ماشین خورد.کامیار بود.داخل ماشین نشست.سرشو برگردوند سمت من و با لبخند گفت: نبینم ملی آزاری ما بی آزار بشه!
لبخند تصنعی زدم و گفتم: نه بابا من همون ملی آزاری شمام.فقط کمی سرم درد میکنه.
کامیار: مطمئنی؟
من و کامیار از بچگی باهم بودیم.مثل خواهر و برادر واقعی بودیم.راز دلمو بهش میگفتم.از من کوچیکتره اما اصلا برام مهم نیست.رفتاراش ,حرف زدناش مثل یه برادر بزرگتری میمونه که نصیحتم میکنه.با هم خیلی شوخی و کل کل میکنیم اما به وقتش مثل دوتا آدم بالغ با هم حرف میزنیم و درد و دل میکنیم.اما الان نمیدونستم چی بهش بگم.بگم از یه پسر خودخواه ناراحت شدم؟!
_ آره.مطمئن مطمئنم.
کامیار:خیله خب.اصرار نمیکنم بهم بگی.هر وقت دوست داشتی مشکلتو بهم بگو.حالا بلند شو بریم داخل.
_ مرسی که درکم میکنی.باشه.
از ماشین پیاده شدیم و بدو رفتیم داخل.هوای گرم و مطبوعی به صورتم خورد.
آرامیس اومد طرفم و گفت:خوبی ملودی؟ حالت بده؟ چرا بی حالی؟
لبخند زدم و گفتم: آره عزیزم خوبم.کمی سرم درد میکنه که با استراحت خوب میشه.
آرامیس دستم و گرفت و منو سمت پله ها برد.وارد اتاقی شدیم.
_ آرامیس آروم تر.فرار نمیکنم.برای چی اومدیم اینجا؟
دستشو رو شونه هام گذاشت و نشوندم رو تخت.
آرامیس:یه کم بخواب تا سردردت بهتر بشه.
_ نیازی نیست.الان همه پایینن زشته من اینجام.
آرامیس:من به بچه ها میگم خوابی.بخواب حالت جا بیاد.
_ مرسی.
آرامیس لبخند زدو گفت:خواهش میکنم.
رفت بیرون و در و بست.مانتو و شالم و در آوردم.
نگاهی به اتاق انداختم.دیوارش با کاغذ دیواری سورمه ای پوشونده شده بود.سرویس خوابش سفید رنگ بود.
یه پهلو سمت راست دراز کشیدم.پنجره ی اتاقش یه سره بود.از بالا به پایین کشیده شده بود و کشویی بود و دریا معلوم بود.
به دریا خیره شدم.همین دریا تو چشمای دختریه که دل پسر مغروری و برده.چشمای آبی دختری که به آرشام دریا رو داده.به قلبش داده!
چشمام گرم شد و به خواب ناز فرو رفتم.

*******
کم کم چشمام باز شد.به دریایی که تو سیاهی شب گم شده بود نگاه کردم.شب شده بود.خودم و کشوندم بالا و به تخت تکیه دادم.چشمام و باز و بسته کردم.کش و قوسی به بدنم دادم.صدای شکسته شدن ستون مهره های کمرم بلندشد.
سرم و بالا و پایین کردم.سمت چپ چرخوندم که آرشام و دیدم.از تو کمدش لباس ورزشی اش و در آورد و تو دستش گرفت.
با تعجب گفتم:اینجا چیکار میکنین؟
برگشت سمتم و با لحن سردی گفت: باید برای اومدن به اتاقم ازتون اجازه بگیرم؟
هی وای من.خدا بگم چیکارت کنه آرامیس.
_ ببخشید نمیدونستم اتاق شماست.آرامیس منو آورد اینجا.
آرشام میخواست حرفی بزنه که در اتاق زده شد و روژین اومد داخل.
اولش با تعجب و بعد با لبخند نگاهمون کرد.وا .دختره خل شده؟ چرا اینجوری میکنه؟
از جام بلند شدم.مانتو و شالم و برداشتم و رفتم بیرون.روژین دستمو گرفت و با هم پایین رفتیم.منو نشوند روی مبل و گفت: چه خبر؟
_ هیچ خبر.سلامتی شما چه خبر؟
روژین:کلک نمیخوای بگی؟
با تعجب نگاهش کردم و گفتم: چی رو بگم؟
روژین لبخند زد و موشکافانه نگاهم کرد.
روژین: خودتی.بگو دیگه.
_ دیوونه شدی؟ چی رو بگم؟
روژین:با آرشام تو اتاق چیکار میکردین؟
چشمام گرد شد.ها ؟ این منظورش چی بود؟
_ روژین این مزخرفات چیه میگی؟ اشتباه برداشت نکن.من خواب بودم وقتی بیدار شدم پسرداییتو دیدم که اومد تو اتاق تا لباساشو بگیره.
روژین: جدی؟
_ روژین یعنی واقعا منو بعد ده سال نشناختی؟من اهل این کارایِ ...
روژین تند گفت: نه نه.مگه میشه من این فکرا رو بکنم؟ اونم درمورد تو؟ فقط محض شوخی گفتم.ناراحت نشو.
رومو برگردوندم و به میز روبروم خیره شدم.
روژین:ببخشید ملودی.گفتم که شوخی کردم.
جوابشو ندادم.
روژین پهلوم و قلقلک داد.
خنده ی آرومی کردم و با بی حالی گفتم: روژین نکن.
روژین با بغض گفت: ملودی منو ببخش.تو که باجنبه بودی.چرا اینطوری شدی؟
درسته که من دختر باجنبه ایم و به این چیزای بیهوده اهمیت نمیدم اما از دستش ناراحت شدم چون فکر کردم منو باور داره.دوست ندارم در موردم فکر بدی بکنه.
نگاهش کردم و گفتم: روژین من همون دختر باجنبه ام.اما واقعا ازت انتظار چنین حرفی و نداشتم.
بلند شدم و با لبخند اضافه کردم: بی خیال.بیا بریم لب دریا.خیلی وقته نیومدم شمال.
روژین بغلم کرد و گفت:ملودی ببخشید ناراحتت کردم.دیگه تکرار نمیشه.
چمدونامون کنار شومینه بود.از داخلش سوییشرتم و برداشتم.با روژین از خونه بیرون و سمت دریا رفتیم.
با خنده گفتم: نه تو رو خدا بازم تکرار کن.رو تو برم.

با خنده گفتم: نه تو رو خدا بازم تکرار کن.رو تو برم.
روژین خندید و بوسیدم.
_ بچه ها کجان؟
روژین با دست دریا رو نشون داد.چند نفر دور آتیشی حلقه زده بودن.
روژین: اوناهاش.اونجان.
نزدیکشون شدیم.روی کنده ها نشسته بودند.کامیار کنار خودش برام جا باز کرد.کنارش نشستم.
روژین کنار رامبد روبرومون نشست.
رامبد: خب خب .نوازندگان و خوانندگان بیان وسط.امشب میخوایم حال کنیم.ملودی پاشو.
_ ها ؟ چرا؟
رامبد: برامون بخون دیگه.
_ نه.
رامبد: إ .آرشام اومد.آرشام بیا برامون بخون.خیلی دلم برای صدا و ساز زدنت تنگ شده.
با ناز این حرفا رو زد که باعث خنده ی همه ی ما شد.
آرشام همراه گیتار کنار رامبد درست روبروی من نشست.
رامبد: همه بگین آرشام آرشام آرشام.
روژین: لوس.بسه دیگه.مگه تو دختری که اینطوری حرف میزنی؟
رامبد: من دلم برای آهنگ های رپ تنگ شده.آرسام جون رپ بخون.
روژین:رامبد جان اشتباه گرفتی.آرشام اهل این جور آهنگ ها نیست.خوراکت فقط ونداده.به قول ملودی کفگیر خان.
خندم گرفت.خیلی وقت بود که کاری بهش نداشتم و بهش کفگیر نمیگفتم.شاید باور کردنش سخت باشه اما سه هفته پیش برای هفتمین بار اومد خواستگاریم.من نمیدونم ابن چه جونی داره.پدر و مادرش خسته نشدن از بس اومدن؟!!
رامبد: خب آرشام بزنه من میخونم.آرشام بزن دیگه منتظر چی هستی؟
روژین:آرشام تا نزنی ول کنت نیست.بزن دادا !
آرشام: چی بزنم ؟
رامبد: خب ....صبر کن ... اووم ...آها آهنگ" ملودی" آرش رو بزن و بخون.
روژین: خلی؟ آرشام از این آهنگ ها نمیخونه.
رامبد:خواهر من آرشام خودش زبون داره.اصلا هر چی دلش میخواد بزنه و بخونه.
بهشون نگاه کردم و لبخند زدم.مثل بچه ها به هم میپرن.
به آرشام نگاه کردم.جدی جدی میخواست بزنه؟ آخه اون آهنگ هیچ ریتمی نداره که بخواد باهاش گیتار بزنه.
آرشام بی توجه به جر و بحثشون شروع کرد به زدن.ملودی آهنگ خیلی برام آشنا بود.چقدر قشنگ میزنه.دست هاش روی سیم های گیتار میرقصید.
لب باز کرد و شروع به خوندن کرد:

*تو رو دیدم و دید من به این زندگی تغییر کرد
همین لبخند شیرینت من و با عشق درگیر کرد*


سرشو بلند کرد و تو چشمام نگاه کرد.

*شروع تازه ایه واسه من از نفس افتاده
خدا تورو جای همه نداشته هام بهم داده*


غافلگیر شدم.سرم و انداختم پایین.

*چه آرامش دلچسبی تماشای تو بهم میده

تو ایده آل ترین خوابی که بیداری من دیده*


آروم سرم و بلند کردم.هنوز داشت نگاهم میکرد.


*نه نمیزارم که فردا یه لحظه از تو خالی شه

تو بد هم بشی معنای بدی واسم عوض میشه*



دختر خجالتی نبودم که تا پسری ببینم سرخ وسفید بشم.

*یه لحظه هم اگه دور شی حواسم پی تو میره
هوا بدون عطر تو برای من نفسگیره*


پس منم زل زدم تو چشمای خوشرنگش.

*ببین این عشق دریایی دلمو عفو دنیا کرد

تو ثابت کردی که میشه یه دریا توی دل جا کرد*


دیگه چشماش سرد نبودن.دیگه اون خشم و نفرت تو چشماش نبود.

*چه آرامش دلچسبی تماشای تو بهم میده
تو ایده آل ترین خوابی که بیداری من دیده*


نگاهش گرمم کرد.

*نه نمیزارم که فردا یه لحظه از تو خالی شه
تو بد هم بشی معنای بدی واسم عوض میشه*


صدای مردونه و گیراش منو تو خلسه فرو برد...

*نه نمیزارم که فردا یه لحظه از تو خالی شه

تو بد هم بشی معنای بدی واسم عوض میشه*


با صدای دست زدن اطرافیانم به خودم اومدم و نگاهم و از چشماش گرفتم.
روژین: عالی بود.حالا نوبت ملودیه.
سریع سرم و چرخوندم طرفش.من؟ من بخونم؟اصلا.

روژین:بخون ملودی.

_نه.تو خودت بخون.
رامبد: ناز نکن دیگه.حداقل تو یه آهنگ شاد یا خارجی بخون.

روژین:بچه ها.صدای ملودی محشره.مثل آرشام فوق العاده میخونه.
رامبد: خارجی بخون.انقدر قشنگ میخونه.
ملینا: آره.تو خوندن آهنگ های خارجی بیسته.خارجی اش غلیظه.بخون ملودی.
روژین: آره بخون.راستی مامانش مدرس زبان هم هست.پس بدونین که اگه نشنوین صداشو از دست دادین.
ای بابا.چه گیری کردیم.
_باشه.من تسلیم.
بچه ها غیر آرشام دست زدند و هورا گفتند.
روژین: آهنگ آرش ...
-باشه
آرامیس: صبرکن ....

_ چی شده؟
آرامیس: تو انگلیسی بخون آرشام فارسیشو.ها ؟
روژین و ملینا دستاشونو بهم زدن و گفتن: عالیه.نظرتون چیه؟
کامیار:دو صدای متفاوت! خوبه.

مهبد: آره خوبه.ملودی شروع کن.

من با این هَمخونی کنم؟!!! اَه...
_ باشه.اما نمیخواین نظر آقا آرشام و بدونین؟شاید دوست نداشته باشن همراه من بخونن.
آرشام با چشمای سردش نگاهم کرد و گفت: مشکلی نیست.شروع کنید.
هه.مشکلی نیست؟ مگه من گفتم مشکلیه؟!! مشکلی نیست.
من نمیدونم چرا یه بار رنگ نگاهش و رفتاراش سرد میشه و مثل کوه یخی میشه.یه بار هم نگاهش مهربون میشه!
همه منتظر نگاهم کردند.لبامو تر کردم و خوندم:

I’m so lonely, broken angel

I’m so lonely, listen to myheart

(من خيلي تنهام ،يه فرشته ي شكسته

من خيلي تنهام ، به قلبم گوش کن)


آرشام گیتارش و روی پاش گذاشت و شروع به زدن کرد و خوند:

من … دوست دارم
به چشمِ من …گریه نده

نه نمیتونم

بدونِ تو … حالم بده
دستامو تو هم قفل کردم و نگاهش کردم:

I’m so lonely, broken angel

I’m so lonely, listen to myheart
(من خيلي تنهام ،يه فرشته ي شكسته
من خيلي تنهام ، به قلبم گوش کن)
One n’ only, broken angel
Come n’ save me, before I fallapart
(فقط يه نفرم ، فرشته ي شكسته
بيا نجاتم بده ، قبل از اينكه به هم بريزم )

آرشام نگاهش و تونگاهم قفل کرد:

تو هر جا که باشی…کنارتم
تا آخرش…دیوونتم

تو…تو نمیدونی

که جونمی….برگرد پیشم

من همینطور زل زده بودم بهش.گفتم:

I’m so lonely, broken angel

I’m so lonely, listen to myheart

One n’ only, broken angel
Come n’ save, before I fallapart

آرشام :


لالا لیلی…لالا لیلی….لالا لالالا

من نگاهمو ازش گرفتم وبه دریا نگاه کردم:


I’m so lonely, broken angel
I’m so lonely, listen to myheart
One n’ only, broken angel
Come n’ save, before I fallapart

بچه ها دست زدن.گفتند:عالی بود.آرشام خان صدات محشره.ملودی تو هم همینطور ...
من و آرشام ازشون تشکر کردیم.
کامیار:خیلی وقت بود صدای قشنگتو نشنیده بودم.
مهبد: منم همینطور.من بهت افتخار میکنم دختر عمو.
لبخند زدم و گفتم:مرسی.
هوا سرد شده بود.سرد که بود اما هوا سوزدار شده بود.

گفتم:بچه ها شما سردتون نیست؟من میرم داخل.نمیاین؟

دخترا گفتند: چرا ما هم سردمون شده.اومدیم.
ازجامون بلند شدیم.قدم زنان رفتیم تو ویلا.کنار شومینه نشستیم تا گرم بشیم.

آرامیس:دختر تو چه صدایی داری!عالی بود.
_ لطف داری.
ملینا:عالی بود؟ محشر بود.
روژین: خوبه خوبه.نمیخواد از خواهرت تعریف کنی.اما جدا صدات حرف نداره.
_ مرسی.مرسی مرسی.
آرامیس:خواهش خانوم.
خمیازه ای کشیدم و گفتم: بچه ها من خسته م.میخوام بخوابم.آرامیس اینجا چند تا اتاق داره؟
آرامیس:پنج تا.
_یکی رو نشونمون بده که وسائلمون رو بذاریم.میگم ما دخترا تو یه اتاق باشیم.چطوره؟
روژین:موافقم.بریم.
آرامیس از کنار شومینه بلند شد و گفت:باشه.بریم.
دنبالش راه افتادیم به طبقه بالا.اتاق روبروی اتاق آرشام بود.داخلش با کاغذ دیواری لیمویی پوشیده شده بود.سه تا تخت یک نفره داشت.یکی از تخت ها کنار پنجره بود.رو تخت نشستم و چمدونم رو کنار پاتختی گذاشتم.
آرامیس: حالا برای شام چی درست کنیم؟
_ ساعت چنده؟
روژین:نه و نیم.
ملینا:شام سبک بخوریم.تو راه خیلی تنقلات خوردیم حالمون بد میشه.
_آره.ملی راست میگه.
روژین: ماکارانی درست کنیم؟
آرامیس:میگه شام سبک بخوریم بعد میگی ماکارانی بخوریم؟!! ماکارانی خودش سنگینه.
_ درسته اما برای ما سنگینه.پسرا که سیرمونی ندارن.براشون هم سنگین نیست.
ملینا:آره.پسرا که چیز زیادی هم نخوردن.ما بودیم که هی میخوردیم.
روژین:بله.دیدم پفک ها رو دولپی میخوردی.
خندیدم و گفتم: آره ملی؟
ملینا کوسنی پرت کرد طرفمون و گفت:کوفت.خب گرسنم بود.بریم درست کنیم؟
_بریم.
رفتیم پایین تو آشپزخونه.همه چی توش پیدا میشد.یخچال تا خرخره پر بود.مواد رو آماده کردیم.رشته ها رو نصف کردم و تو آب جوش ریختم.ملینا و روژین فلفل دلمه ای ریز میکردند.من و آرامیس سرمون تو قابلمه بود!
_آرامیس ترشی دارین؟
آرامیس:باید داشته باشیم.ترشی لیته؟
من و ملینا و روژین خندیدیم.
آرامیس:چتونه؟ خل شدین؟ چرا الکی میخندین؟
بین خنده گفتم:یاد سولماز دوستم افتادم.
آرامیس گیج گفت:دوستتون چه ربطی به ترشی داره؟
_ داستان داره.روژین بعدا بهت میگه.
روژین خندید و گفت: آره میگم.
آرامیس ترشی رو تو کاسه ها ریخت و گفت:باشه.
نیم ساعت بعد پسرا اومدن.شام و کشیدم.پچه ها میز رو چیدند.ماکارونی رو بردم سر میز و نشستم.
پسرا دست و صورتشون رو شستن و اومدن سرمیز.
مهبد:به به.میگم چه بوی خوبی میاد نگو از ماکارانیه.
کامیار:حتما کار ملودیه.نه؟
آرامیس:آره.از کجا متوجه شدین؟
مهبد:معلومه.کی عادت داره فلفل دلمه ای بریزه تو ماکارانی؟
کامیار و ملینا گفتند:ملودی.

آرامیس:آره.از کجا متوجه شدین؟

مهبد:معلومه.کی عادت داره فلفل دلمه ای بریزه تو ماکارانی؟
کامیار و ملینا گفتند:ملودی.

رامبد:کار خوبی میکنه.خیلی خوش مزه میشه.
_ بخورین که از دهن افتاد.
مشغول شدیم.
نگاهم سمت آرشام کشیده شد.مثل سلطنتی ها میخورد.شیک و آروم !

****

لباس ورزشی زرد آدیداس و کفش اسپرت نایک زرد رنگ که روش خط های مشکی بود رو پوشیدم.پنجره ی اتاق و باز کردم.باد گرمی میوزید.ترجیح دادم کلاه بذارم تا شال.موهامو گوجه ای بستم و داخل کلاه لبه دار زرد رنگم چپوندم.دستمال گردنم و دور گردنم انداختم.عینکمو برداشتم و روی سرم گذاشتم.
ساعت 6 بود.همه خواب بودند.آروم از پله ها پایین و بیرون رفتم.هوا نه گرم بود نه سرد.رطوبت زیاد بود و هوا شرجی.

قدم زنان لب دریا رفتم.دریا آروم بود.صدای دریا رو خیلی دوست دارم.بهم آرامش میده.الان حال میده برای دویدن.کنار دریا شروع کردم به دویدن.بعد از بیست دقیقه دویدن عرض دریا رو طی کردم و به دیواری که تا لب ساحل کشیده شده بود رسیدم.این قسمت سوت و کور بود و تا ویلا فاصله ی زیادی داشت.جای مناسبی برای خلوت کردنه چون کسی رفت و آمد نمیکنه.البته فکر میکنم.نفس عمیقی کشیدم.قدم زنان برگشتم به مسیری که طی کرده بودم و.هوا کم کم داشت سرد میشد.
روی شن ها نشستم.پاهامو دراز کردم و دستام و کنار و به پشت گذاشتم و بهشون تکیه دادم.دستام داخل شن های گرم فرو رفت.آفتاب مستقیم بهم میخورد. نورش اذیتم میکرد.عینکم و روی چشمم گذاشتم.
حوس خوندن آهنگ کردم.به دریا که از شفافیت برق میزد نگاه کردم.خوندم: آسمونو نگاه کن خورشید داره می تابه به ما... برقص .. برقص .. برقص


صدام با صدای امواج دریا قاطی شد.
آسمونو نگاه کن خورشید داره می تابه به ما... برقص .. برقص .. برقص

نگاه سردش ...

_ به به.بچه ها ببینین کی اینجاست.خانوم زیبای دانشگاه.خوبین؟

برگشتم سمت صدا.خدایا چرا من نمیتونم یه روز آروم داشته باشم؟! ونداد با دوتا از دوستاش اومده بود.حتما آرشام دعوتشون کرده.از اون دوتا متنفر بودم.لات و بی سروپا اند.موهاشون و داده بودن بالا و مثل جوجه فُکلی ها شده بودن.از جام بلند شدم و راه افتادم سمت ویلا.
از کنارش رد شدم و گفتم:با وجود تو نه.خوب نیستم.
ونداد دستاشو مشت کرد.پسرا میخواستند چیزی بگن که ونداد گفت:ساکت.
برگشتم سمت اون دوتا.گفتم:دست به برق زدین؟
با تعجب گفتند: نه!
_ مطمئنید؟ آخه موهاتون سیخ شده.مواظب باشین دفعه ی بعد دستتون تو پریز برق نره.جوجه فکلی ها!!
پسر سمت چپی ونداد گفت:درست حرف بزن.میزنم تو دهنتا.
_هیچ غلطی نمیتونی بکنی...
صدای کامیار بود.کی بیدار شد؟!!
کنارم ایستاد و گفت: تو باید درست حرف بزنی.
تو صداش خشم و عصبانیت موج میزد.
کامیار رفت جلو و یقه اش و گرفت:اونی که تو دهنی میخوره تویی عوضی.
یا قمر بنی هاشم...خدا به دادمون برسه.تا حالا اینجوری ندیده بودمش!
از یه طرف خوشحال بودم که ازم دفاع کرد و از یه طرف دیگه وحشت زده بودم.

رفتم پشت کامیار و دستمو رو شونه اش گذاشتم:
_کامیار ولشون کن.بیا بریم.
کامیار عصبانی تر از اون چیزی بود که فکرشو میکردم.اصلا صدای منو نشنید.
یقه پسر رو محکم تر گرفت و تکونش داد.
کامیار: یه بار دیگه تکرار کن عوضی
با تته پته گفتم: کامیار تورو خدا ولش کن.اصلا غلط کرد.بیا بریم.
وندا: پس کامیار خان ایشون هستن.چه سعادتی!
این کفگیر عجب وقتی گیر آورده.باز چه نقشه ای داره؟وسط این هیری بیری داره حال و احوال میکنه.
کامیار حواسش به ما نبود.
پسره با نیشحند آروم چیزی بهش گفت که کامیار یه مشت حواله ی صورتش کرد و باعث شد پسره پخش زمین شه.
اون یکی پسره رفت کمکش.
ونداد: چیکار میکنی دیوونه؟
واقعا ترسیده بودم.کامیار و خشونت؟ محاله!!
دست کامیار و گرفتم و گفتم:بیا بریم.جون عمه بیا بریم.
کامیار اصلا به حرفم توجهی نکرد .صورتش قرمز خون شده بود.
با داد گفت:آشغال کثافت ...
هجوم برد سمت پسره که هنوز پخش زمین بود و با دستمال داشت دهنشو که خونی شده بود پاک میکرد.
جیغ خفیفی کشیدم و از پشت گرفتمش.اما زور من کجا و زور اون کجا!
گفتم:نه کامیار.نکن.تو رو خدا نکن.
کامیار دستامو از خودش جدا کرد و با فریاد گفت:ملودی ولم کن.تو برو.من باید حساب این پسره ی بی همه چیز و بذارم کف دستش.ولم کن.
دوباره از پشت گرفتمش و گفتم:ولت نمیکنم.جان ملودی بس کن.
صدای مردونه ای اومد:اینجا چه خبره؟
صدای آرشام بود.خدایا شکرت.بالاخره یکی پیدا شد که این ماجرا رو تموم کنه. این وندا که بیشتر جنجال به پا میکرد و کامیار و جری تر میکرد.
کامیار در یک چشم به هم زدن رفت سمت پسره که تازه به کمک دوستش و ونداد بلند شده بود افتاد رو پسره و شروع کرد به زدنش.
بلند گفتم:کامیار.کامیار بسه.بس کن.کامیار ولش کن.
پاهام سست شد و زانوهام خم شد و رو زمین نشستم.
_بسه کامیار...بسه
اشک تو چشمام جمع شده بود.از این اتفاقا زیاد افتاده بود اما نه اینجوری و به دعوای آنچنانی نمیرسید
این پسره چی بهش گفت که کامیار داغ کرد و هجوم برد سمتش؟؟!!