ملینا: اینا رو بیخیال شین.ملودی تو بچه ها رو دعوت کردی؟ من برم پیششون.
_ آره.برو.اصلا حواسم بهشون نبود.

ملینا با جیغ از سر خوشحالی پرید تو بغل دوستاش.همه دورش جمع شدن.
_مهبد به بابا زنگ زدی؟

مهبد: برای چی؟ اگه کیک و میگی فکر کنم تا یک ساعت دیگه بیارن.
_ آره کیک و میگم.پس نزدیکن.
مهبد: من میرم پیش کامیار.
_ باشه.
منم رفتم پیش گلنوش و گلناز.ملینا هم اومد و باهاشون روبوسی کرد.
شیرینی و میوه براشون آوردم.به کمک روژین آبمیوه ها رو تو لیوان ریختیم و تعارف کردیم.
به نیم ساعتی رقصیدیم.ساغر دوست ملینا پیشنهاد داد صندلی بازی کنن که خاطره کودکی هاشون زنده بشه.چند تا صندلی بردم وسط سالن.آهنگ "نمیدونی " احسان پایه و گذاشتم و صداشو بلند کردم.کنترل و تو دستم نگه داشتم تا استپ بزنم.یک ربعی بازی کردن.خود ساغر برد.همه تشویقش کردیم.
آهنگ شهیاد " احساس شیرین" گذاشتم و صدا رو تا ته زیاد کردم.عاشــــــــق این آهنگشم.ملودی داشت با دوستاش حرف میزد.دسشو گرفتم و کشوندمش وسط.
ملینا: چته؟
_ میخوام با خواهر کوچولوم برقصم.عیبی داره؟
ملینا:نه.بزن بریم.
دورش چرخیدم و هم زمان با آهنگ خوندم.دستشو بالا گرفتم و چرخوندمش.جاهایی که ریتمش قر دار میشد مثل شمع آب میشدم و میرفتم پایین!
همه دست میزدن و جیغ میکشیدن.از این حرکاتشون یه لحظه فکر کردم ملینا عروسیشه و خواهر عروس داره باهاش میرقصه.ای جون انقدر دلم میخواد خاله بشم.
مشغول رقصیدن بودم که صدای آیفون اومد.روژین در و باز کرد.
دیگه آخرای آهنگ بود.داشتم قر میدادم که صدای بابا اومد.
بابا: آره دوطبقه گرفتم.ملینا؟کجایی؟
دست از رقص کشیدم و با دست به گلنوش اشاره کردم که صدای موزیک و کم کنه.دست ملینا رو گرفتم و پیش بابا رفتیم.
بابا: سلام دختر بابا.تولدت مبارک عزیزم.
ملینا بابا و بغل کرد و گفت: سلام.مرسی باباجونم.
بابا: ملینا یه سورپرایز برات دارم.
ملینا با ذوق گفت: چیه؟
بابا: الان میگم.
یه دختر خوشگل چشم طوسی اومد داخل.این دیگه کیه؟؟ خاک وچوک نکنه سر مادرم هوو آورده بابام!!! ملودی این مزخرفات چیه میگی؟!! چهره اش برام آشنا بود.خیلی خیلی آشنا بود.پشت سرش یک پسر اومد داخل که سرش پائین بود.دستش سبد گل بود.
ملینا جیغ کشید و گفت: وای آرامیس.خودتی؟؟
آرامیس؟آرامیس کیه؟
آرامیس لبخندی زد و گفت: سلام عزیزم.آره خودمم.
پسر از صدای جیغ ملینا سرشو آورد بالا.چشمام به چشمای طوسیش خورد.
خدای من.این اینجا چکار میکنه؟!!! کی دعوتش کرد؟

آرامیس؟آرامیس کیه؟ آرامیس لبخندی زد و گفت: سلام عزیزم.آره خودمم.
پسر از صدای جیغ ملینا سرشو آورد بالا.چشمام به چشمای طوسیش خورد.

خدای من.این اینجا چکار میکنه؟!!!
روژین: إ سلام.شما اینجا چیکار میکنید؟!
آرامیس: آقای هاشمی ما رو دعوت کردن.
بابا: ملودی همراهیشون کن.
_ من؟ بله چشم.بفرمایید داخل.خوش اومدین.
آرامیس:مرسی.
اومد داخل.بردمش طبقه بالا تو اتاق مهمون ها که لباساشون و گذاشته بودند.
در و باز کردم و گفتم: آرامیس جان اینجا لباستون و در بیارید.
آرامیس لبخند دلنشینی زد و گفت:باشه.شما باید ملودی باشین درسته؟
منو از کجا میشناسه؟!! حتما بابا گفته.
لبخند زدم و گفتم: بله... من میرم بیرون شما راحت باشین.
رفتم تو آشپزخونه.روژین داشت شربت میبرد.پارچ شربت رو از دستش گرفتم .
گفتم:روژین بده به من.مثلا تو مهمون مایی.برو بشین من به کارا میرسم.
روژین: آخه ...
_ آخه بی آخه.برو بشین پیش پسردایی ات.
روژین: باشه.
_روژین یه لحظه صبر کن.
روژین:باشه.چی شد؟
_اون دختره که اسمش آرامیسه کیه؟ معلوم بود که میشناسیش.
روژین: وا.مگه میشه دختر دایی خودمو نشناسم؟!
_ چی؟ دختر دایی ات؟
روژین: آره.
پس بگو چقدر برام آشنا بود.هم چهره ش و هم رنگ چشماش.
روژین:من رفتم.زودتر بیا میخوام با آرامیس آشنات کنم.
_باشه.
لیوان ها رو پر ازشربت کردم.داخل سینی گذاشتم و رفتم تو سالن.آرشام کنار رامبد نشسته بود.سرش تو موبایلش بود.سرم و چرخوندم تا بابا رو پیدا کنم اما نبود.
رفتم جلو و سینی رو جلوش گرفتم و گفتم: بفرمایید.
سرشو آورد بالا.اووف انقدر چشاش خوشگله با اون خماری که داره آدم دلش ضَف میره.
یه لیوان آب پرتقال برداشت.
آرشام: ممنون.
_خواهش میکنم.
کنار رامبد ایستادم و گفتم:سلام.تو کی اومدی؟
رامبد: سلام خانوم زیبا.همون موقع که با آرامیس رفتین بالا.منو ندیدی چون پشت آرشام بودم.
_ راست میگیا.یک جفت کفش کنار در دیدم.پس تو بودی.رامبد جان تقصیر تو نیست تقصیر قد کوتاهیته.
رامبد:ملودی!
_ جونم داداش کوچولو؟
رامبد:حالا تو ضایعم نکنی راحت نمیشی؟
_ وا چرا ضایعت کنم؟خب واقعیته.قدت متوسطه اشکالی که نداره.
آروم گفتم که آرشام نشنوه: من قصدم مسخره کردنت نبود منظورم قد دراز آقا آرشامت بود.از بس درازه تو اون پشت دیده نشدی.
رامبد خندید.
_ چرا میخندی؟ خب راست میگم دیگه.آدم یاد زرافه میفته.چند متره؟
رامبد: از دست تو.اتفاقا قدش هم خوبه.190 یا بیشتره.
_ راست میگی همچین هم دراز نیست.
روژین: به چی میخندین؟ ملودی باز شوخ طبعیش گل کرد؟ پاشو بریم پیش آرامیس.
_ بریم.

_ راست میگی همچین هم دراز نیست.
روژین: به چی میخندین؟ ملودی باز شوخ طبعیش گل کرد؟ پاشو بریم پیش آرامیس.

_ بریم.
آرمیس با ملینا روی مبل نشسته بودند و حرف میزدند.دختر ناز و خوشگلیه.موهای فر مشکی.چشمای طوسی با لبای ظریف.پیراهن خاکستری خوش دوختی هم پوشیده بود که خیلی به رنگ چشمای نازش میومد.
ساغر ملینا رو صدا زد.ملینا از آرامیس عذر خواهی کرد و رفت پیش دوستاش.رو مبل کنار آرامیس نشستیم.من سمت راست و روژین سمت چپش.
آرشام و رامبد هم سمت چپ مبل روبرو نشسته بودند.به اندازه ی کافی دور بودم و دید کاملی بهش داشتم.
_ خیلی خوش اومدی آرامیس جان.
آرامیس:مرسی.چه چشمای خوشرنگی دارین.
لبخند زدم و گفتم: لطف داری.
آرامیس:میتونم باهاتون راحت باشم؟
_ البته.
آرامیس:روژین میگفت خوشگلی اما فکر نمیکردم انقدر خوشگل و ناز باشی.مثل فرشته ها میمونی.
_ مرسی.چشمات قشنگ میبینه.
آرامیس:جدی گفتم.
روژین:آره خیلی خوشگله.گه من پسر بودم حتما میرفتم خواستگاریش.
خندیدیم.
_ مطمئن باش جواب رد میدادم.
روژین: میدونستم.ای لامصب چه تیکه ای هم هست.قبول نکرد که!
آرامیس: کی؟
روژین: ملودی رو میگم.
آرامیس گیج نگاهمون کرد.
_ عادت میکنی عزیزم.زیاد بهش فکر نکن.
_ روژین تازه یادم اومد.عکسای تولدت که باهم نداخته بودیم و چاپ کردی؟
روژین: نه.خوب شد گفتی.دوربین دست آرشام بود.داده بودم برام چاپ کنه.دوستش آتلیه داره.خوب شد یادم انداختی برم ازش بپرسم آماده شد یا نه.
روژین بلند شد و رفت پیش آرشام.
_ عزیزم شربتت و بخور گرم میشه.
آرامیس:باشه.
نگاهم سمت آرشام چرخید.کت ورنی مانند گلبهی با تیشرت گلبهی کمرنگ با شلوار جین خاکستری.یک جیگری شده که نگو.دفعه قبل که اومده بود خونمون کت مخملی با شلوار جین و پیراهن آبی پوشیده بود.خیلی خوش سلیقه ست.انقدر این لباس بهش میاد.یه لحظه سرشو بلند کرد و منو دید.سریع سرم و آوردم پایین.وای چه بد شد.حتما سنگینی نگاهمو حس کرد.
از گوشه چشمم نگاهش کردم سرش پایین بود و لبخندی رو لبش.نکنه داره به من میخنده تو دلش؟
با ضربه ای که به دستم خورد دست از دید زدنش برداشتم.
آرامیس پسبید بهم و در گوشم گفت:هوی خوشگله پسر مردمو خوردی.
هول شدم.
_ ها؟
آرامیس: میگم درسته خوردی داداشمو با اون چشمای وحشی ات.
خودمو زدم به بی خیالی.
_من؟
آرامیس: نه پس من.
_ شاید.
آرامیس:نگاه.داری انکار میکنی.حالا ولش کن.چند روز پیش داشتم از کنار اتاق آرشام داداشم رد میشدم که یه چیزایی رو دیوار اتاقش دیدم.
_ چی دیدی؟

آرامیس:چرا انقدر هولی؟
_من دارم از فضولی میمیرم.بگو.
خندید و گفت: باشه.رفتم تو اتاقش.دهنم ده متر باز موند.روی دیوار مقابل تختش یه عالمه عکس از یه جفت چشم آبی خوشرنگ بود.تاحالا نشده بود آرشام از این کارا بکنه.
_چه کاری؟ این که عکس چشم بچسبونه روی دیوارش؟ این که کار عادی ایه.
آرامیس:نه.برام جای تعجب داشت که عکس چشمای دختر بود.
_ دختر؟ تو از کجا متوجه شدی که دختره؟
آرامیس: زرنگ از روی اون چند تار مو که روی چشمشش ریخته بود.
تیکه تیکه گفتم: چی میگی؟ واقعا؟
آرامیس: دروغم چیه.تو رو که دیدم یاد اون عکس ها افتادم.
_ جدا؟ چشمای من مثل اون خوشرنگه؟
آرامیس:آره.
یه لحظه به فکر فرو رفتم.چطور عکس دختر تو اتاقشه در حالیکه زن داره؟!! اگه زنش بود که آرامیس تعجب نمیکرد.
_ آرامیس یه سوال فنی دارم.
آرامیس: بگو.
_ تو میگی عکس دختر تو اتاقش بود آره؟
آرامیس: خب آره.
_ بعد زنش هیچی نمیگه؟ با خانومش تو خونه خودتون زندگی میکنین؟
آرامیس خندید.انقدر خندید که تو چشماش اشک جمع شد.همه با تعجب نگاهش کردن.وا چرا همچین میکنه؟ کجاش خنده داشت؟!! از بقیه عذر خواهی کردم و گفتم هیچی نشده براش جک تعریف کردم به خنده افتاد.
_ چرا میخندی؟
آرامیس با خنده گفت: ملودی کی اینو بهت گفت؟
_ روژین.
آرامیس: روژین چرت و پرت گفت.آرشام و زن گرفتن؟ محاله.
روژین اومد پیشمون و گفت: آرامیس چه خبرته؟
آرامیس: روژین چرا به ملودی دروغ گفتی؟
روژین با تعجب گفت: من؟ من دروغ گفتم؟ اونم به کی؟ ملودی؟
آرامیس: ملودی گفت تو بهش گفتی آرشام زن داره.
روژین چشماش گشاد شد و گفت: من؟
_ چرا اینجوری میکنین؟ روژین مگه نگفتی آرشام زن داره؟
روژین: من غلط بکنم.
_ إ.إ.إ ... اون موقع تو تولدت موقعی که من و سولماز ازت پرسیدیم اون دختره کیه کنار پسره تو گفتی زنشه.نگفتی؟!!
روژین خندید و گقت: منظورم پسر عموم شهرام بود.
_ واقعا؟
روژین: نه پس.نه نه اون چیزی که میگفتی چی بود؟ آها... پ ن پ
_ گمشو.جدی میگی؟ من و سولماز و عطیه فکر میکردیم زن داره.پس اون دختره با آرایش غلیظ کی بود که بهش چسبیده بود؟
آرامیس:اه اه.دخترخاله ی کنه ام وانیا بود.هی خودشو به داداشم میچسبونه.
_ که اینطور.
روژین: أی اسمشو نیار تنم خارش میگیره.ازش بدم میاد.
آرامیس: راستش منم ازش خوشم نمیاد.
صدای موزیک باعث شد صحبتمون قطع بشه.دست آرامیس و روژین و گرفتم و بردم وسط.

آرامیس:اه اه.دخترخاله ی کنه ام وانیا بود.هی خودشو به داداشم میچسبونه.
_ که اینطور.

روژین: أی اسمشو نیار تنم خارش میگیره.ازش بدم میاد.
آرامیس: راستش منم ازش خوشم نمیاد.
صدای موزیک باعث شد صحبتمون قطع بشه.دست آرامیس و روژین و گرفتم و بردم وسط.
پس بگو وقتی به آرشام گفتم خانومتون ناراحت نشن لبخند موزیانه ای زد و گفت که نه چرا ناراحت بشه.!!
ساعت 9 بود و وقت بریدن کیک.در یخچال رو باز کردم.دو تا کیک شکلاتی بود.یکی کوچک و یکی دیگه بزرگ که روی کوچیکه که بالا قرار میگیره نوشته بود" ملینا جان تولدت مبارک" .
کیک ها رو بیرون آوردم و رو میز آشپزخونه گذاشتم.مهبد رو صدا زدم که بیاد کمکم تا کیک ها و روی هم به صورت دو طبقه بذاره.
کیک و بردیم تو هال.به ملینا گفتم بشینه روی مبل سه نفره.میز عسلی و جلوش گذاشتم.مهبد کیک و گذاشت روی میز.
چراغ ها رو خاموش کردم.فقط چند نور زرد میتابید.به همه گفتم تولد مبارک بخونند.
ملینا میخواست شمع ها رو فوت کنه که سریع گفتم:
_ صبر کن ملینا.اول آرزو کن.
ملینا چشماش و بست.بعد چشماش و باز کرد و شمع ها رو فوت کرد و کیک و برید.براش دست زدیم...
کیک و بردم آشپزخونه تا به تعداد تقسیم کنم و برای مهمونا ببرم.همه دورش جمع شده بودند.ملینا یکی یکی کادو ها رو باز کرد و از تک تکشون تشکر کرد.
ساغر:ملودی کادوی تو کو؟
_ به وقتش.
همه اووو گفتند و دست زدند.
دوستاش دورش جمع شدن و با هم عکس گرفتند.روژین و گلنوش اومدن کمکم.
گلنوش: دختردایی عزیز به بخش اتاق عکاسی.
خندیدم و گفتم: باشه میرم.اول این کیک ها رو آماده کنم بعد.
روژین: من و گلنوش انجام میدیم.تو برو بیرون.ناسلامتی تولد خواهرته برو باهاش عکس بگیر.
گلنوش: آره.ما کیک ها رو تو ظرف میذاریم.برو پیش ملینا.
_مرسی.لازم نیست دیگه آخراشه.همین سه چهار تا ظرف مونده.
روژین از پشت هولم داد به طرف سالن و از آشپزخونه بیرون آورد.
روژین: دِهه.میگم برو یعنی برو دیگه.
_ باشه من تسلیم.چرا هول میدی؟ خودم میرم.
روژین ولم کرد و گفت:باشه برو.
کنار ملینا نشستم و باهاش چندتا عکس گرفتم.بوسیدمش و از جام بلند شدم.مهبد و دیدم که داره میره بیرون.صداش کردم.برگشت طرفم.

کنار ملینا نشستم و باهاش چندتا عکس گرفتم.بوسیدمش و از جام بلند شدم.مهبد و دیدم که داره میره بیرون.صداش کردم.برگشت طرفم.
مهبد: بله؟

_ کجا میری؟
مهبد: عمو زنگ زد گفت ماشین و آوردن.
_ راست میگی؟ الان کجان؟
مهبد: پشت در منتظرن.ریموت و از روی میز برداشتم.سر ملینا رو گرم کنین تا ماشینو بیارن تو.
_باشه برو.
خیلی هیجان داشتم.رفتم تو آشپزخونه پیش بچه ها.با هم کیک ها رو تعارف کردیم.
ده دقیقه بعد مهبد آروم گفت که ملینا رو ببرم تو حیاط.
دستش و گرفتم و رفتیم تو حیاط.بهش گفتم چشماش و ببنده.بقیه هم پشت سرمون.روی ماشین رو پارچه کشیده بودند.مهبد به بقیه اشاره کرد که صداشون در نیاد.
کنار ماشین ایستادیم.گفتم:
_ ملینا تا گفتم 3 چشماتو باز کن.
ملینا:باشه.
_ 1....2...2.5...2.75...
ملینا:ای بابا.زودتر بِشمُر.موردم از فضولی.
_باشه.یواش تر.چقدر عصبی؟! کجا بودم ؟ آها ...2.75...3
هم زمان با باز شدن چشمای ملینا پارچه از روی ماشین کشیده شد.روی ماشین با گل های رز نارنجی تزئین شده بود.ملینا یه لحظه کپ کرد و چند ثانیه مات به ماشین نگاه کرد.
خندیدم و گفتم: إوا.خواهری چرا دهنت مثل غار باز مونده؟!
همه خندیدند.ملینا همچین جیغ کشید که پرده های گوشم پاره شد.امروز تو فاز جیغ کشیدنه!
ملینا پرید بغلم و بوسم کرد.
ملینا: عاشــــــــقتم.مرسی.
_ خواهش اما باید از بابا و مامان تشکر بکنی.من کاره ای نبودم.
ملینا: دست هرسه تاتون درد نکنه.
در ماشین و باز کرد و داخلش نشست.الهی! چقدر ذوق کرد.یعنی انقدر دلش ماشین میخواست؟!! معلومه وقتی تو دلت میخواد چرا اون نخواد؟؟!!!

رفتیم بالا.یکم دیگه کوبوندیم و رقصیدیم.کم کم مهمونا قصد رفتن کردند.دوستای ملینا هم زمان با هم رفتند.من و ملینا تا دم در حیاط باهاشون رفتیم.
گلنوش و گلناز و کامیار هم رفتند.قبل از رفتن دوتا ظرف بزرگ کیک بهشون دادم.

_ گلناز این ظرف کیک برای تو.مرسی که اومده.به آقا کیوان سلام برسون و از طرف من لپ های تپلی کوروش رو ببوس.
گلناز: حتما.خیلی زحمت کشیدی.به دایی و زن دایی سلام برسون.
_ چشم.
به گلنوش و کامیار هم اون یکی ظرف و دادم.
_ بچه ها به عمه سلام برسونید.مرسی بابت کادو.
کامیار: قابلی نداشت ملی آزاری.
_ ملی خودتی.آزاری هم ...
گلنوش: ای بابا.نصف شبی هم ول کن نیستین؟ مرسی ملودی تو هم سلام برسون.شب بخیر.
براشون دست تکون دادم و گفتم: شب شما هم بخیر.خداحافظ.
روژین و آرامیس و آرشام و مهبد آخرین نفرات بودند.
آرامیس ملینا رو بوسید بعد هم منو.
آرامیس:ملینا جان ایشالا کیک تولد 120سالگیت و بخوریم.
ملینا:مرسی.
رو به آرشام و آرامیس گفتم: ممنون که اومدین.خوشحالمون کردین.
آرشام:خواهش میکنم.از آقای هاشمی باید تشکر کنم که ما رو قابل دونستن و دعوت کردن.
روژین: بسه.چقدر تعارف میکنین؟ بریم بیچاره ها خسته اند باید برن خونشون.
با هم روبوسی کردیم.
_روژین امروز خیلی کمکم کردی.مرسی.
روژین: خواهش میکنم.وظیفم بود.جبران کمکات برای تولدم.زودتر برین خونه.جاده تاریک و خطرناکه مواظب باشین.خداحافظ.
_ خیالت راحت.مهبد پیشمون هست.به سلامت.
باهاشون خداحافظی کردیم و وارد ویلا شدیم.شب خوبی بود.خیلی خوش گذشت.با ملینا و مهبد میز و صندلی ها رو جابجا کردیم.خوب شد ظرف های یک بار مصرف گرفتیم.
وقتی کارمون تموم شد سوار ماشین ملینا شدیم و سمت خونه رفتیم.ملینا میخواست رانندگی کنه اما نذاشتم.شب بود.میترسیدیم کار دستمون بده.مهبد با ماشینش پشت ما حرکت میکرد.
تا سر کوچه دنبالمون اومد.شیشه رو پایین کشیدم و سرم و بیرون آوردم و با دست بهش گفتم بره و با حرکات لبام بهش گفتم مرسی.چون نصف شب بود و همه خواب بودند نمیتونستم بلند حرف بزنم.
ماشینو بردم تو گاراژ و رفتیم خونه.چراغ اتاق مامان و بابا روشن بود.هنوز بیدارن؟!!
ملینا در زد و رفت داخل.
من داشتم از خستگی میمردم.ترجیح دادم برم بالا تا به قربون صدقه های مامان گوش بدم!
لباسام و عوض کردم و لباس خوابم رو پوشیدم.زیر پتو خزیدم به امید فردایی بهتر ...
********************************************
سه ماه بعد ...
سه ماه گذشت.امتحانات دانشگاهم رو پاس کردم.دیگه مثل قبل سر کلاس شلوغ بازی در نمیارم.همه از آروم بودنم تعجب کردند چون هیچ وقت سر کلاس آروم نبودم.از سپهر حساب میبرم.نمیدونم چرا؟! تا اونجایی که متوجه شدم موقع کار فردی جدیه و تو فضایی غیر از محل کار فردی شوخ و مهربونیه.دیگه با ونداد (کفگیر خودمون J) کل کل نمیکنم و کاری بهش ندارم.سعی میکنم ازش فاصله بگیرم. نمیدونم چرا اما اصلا ازش خوشم نمیاد.
خیلی خوشحالم چون کار اقامتم تو کانادا درست شده.عمو و زن عمو وقتی از کانادا برگشتند و اومدن خونمون این خبر خوب رو بهم دادن. الان در حال بستن چمدونم.چون قراره با روژین و آرامیس و کامیار و گلنوش اینا بریم شمال برای گودبای پارتی.هم برای من و هم برای آرشام.آرامیس میگفت آرشام میخواد برگرده و معلوم نیست کی بیاد!
مامان:ملودی آماده شدی؟
زیپ چمدون و بستم.
بلند گفتم:آره مامان.الان میام پایین.
ملینا اومد تو اتاق.لباساشو پوشیده بود.
ملینا: تو که هنوز لباستو نپوشیدی؟!!
_یه دقیقه هم طول نمیکشه.بیا چمدون و ببر پایین تا من بیام.
ملینا:باشه.وای چقدر سنگینه.چی ریختی توش؟
_اسباب بازی.خب چی میذارن اون تو؟ لباسامه دیگه.
مامان:ملودی اومدی؟ مهبد خیلی وقته منتظرتونه.
_اومدیم مامان.
تاپ دوبنده چسبون صورتی ام رو پوشیدم.روپوش سفید با شلوار جین پوشیدم.موهام رو با کلیپس بستم و شال آبی کاربونی سرم کردم.کیف ورنی سورمه ای ایم رو برداشتم.من کلا عاشق لباس و کیف وِرنی ام.
از پله ها پایین اومدم.مهبد ساکم رو از دست ملینا گرفت و برد تو ماشین.
مامان و بغل کردم.گفتم:
_مامان جون دلم برات تنگ میشه.به بابا سلام برسونید.
مامان:حتما عزیزم.منم دلم تنگ میشه.بعد از برگشتت از شمال میایم فرودگاه باشه؟
_باشه.خداحافظ مامان.
مامان صورتمو بوسید و گفت:خدا به همراهت.مواظب باشین.
مامان با ملینا هم خداحافظی کرد.سوار بنز کروکی مهبد شدیم.خیلی از ماشینای کروکی خوشم میاد.عمو به مناسبت دانشگاه قبول شدنش خرید.باباها به پسراشون زیادی حال میدن.بابای من که پسری نسیبش نشد.الهی!
خونه ی روژین رسیدیم.چمدون و از پشت صندوق در آوردم و دستشو بیرون کشیدم و دنبال خودم کشیدم.زنگ در و زدم.در باز شد.برگشتم سمت مهبد و ملینا.
_ بچه ها دیگه نمیخواد بیاین دنبالم.من با روژین میام.بعد از اینکه خرید کردین بهمون زنگ بزنین تا هماهنگ کنیم با هم بریم.
مهبد: باشه.برو تو.خدافظ
_ خداحافظ.
رفتم داخل.خیلی خونشون رو دوست دارم.خونشون منو یاد خونه ی مادربزرگ خدا بیامرزم میندازه.یه حوض خوشگل وسط حیاط با ماهی های قرمز و درخت های نارنج.وقتی میام خونشون یه حالی پیدا میکنم.مامان روژین حانیه جون این خونه رو دوست داره.بیرون خونه آدم رو یاد خونه های سنتی میندازه اما داخلش مدرن و شیکه.
روژین از پله ها پایین اومد.
روژین:سلام.خوبی؟
_ سلام.مرسی تو خوبی؟ببخشید مزاحمتون شدم.
روژین:مراحمی.بیا تو.
_باشه.حانیه جون و عمو بابک نیستن؟
روژین:نه.سفر ده روزه رفتن کیش.مامان میخواست آب و هواش عوض بشه.
_خوب کردن.رامبد نیست؟
روژین:نه.بیا بریم داخل.
_ نه.هوا به اندازه کافی گرم هست تو خونه باید گرم تر باشه.همینجا لباسام و در میارم.وسائلت و جمع کردی؟
روژین:داشتم جمع میکردم.چیزی نمیخوری؟
_نه.فقط قربون دستت یه لیوان آب خنک بیار که دارم از تشنگی هلاک میشم.
روژین:باشه.مانتو تو بده ببرم داخل.
مانتوم و در آوردم و دستش دادم.آخیش خنک شدم.
_بیا.
روژین رفت تو.روی سکو نشستم و به حیاطشون نگاه کردم.به صدای بلبل ها گوش کردم.نفس عمیقی کشیدم.بوی گل یاس همه جا پیچیده.
روی سکو نشستم و به حیاطشون نگاه کردم.به صدای بلبل ها گوش کردم.نفس عمیقی کشیدم.بوی گل یاس همه جا پیچیده.
روژین:بفرما.

بالای سرم ایستاده بود.لیوان و از دستش گرفتم.
_مرسی.تو گرمت نیست؟
روژین:چرا.دارم هلاک میشم.
فکر شیطانی به سرم زد.از جام بلند شدم و از پله ها پائین اومدم.چند قلپ از آب خوردم.روژین داشت کفشاشو برمیداشت.چند قدم ازش فاصله گرفتم.در یک لحظه کل آب داخل لیوان و پاشیدم روش.
روژین سیخ ایستاد.شکه شده بود.آخه آبش یخ یخ بود.برگشت طرفم و گفت: ملودی میکشمت.
دِ برو که رفتیم.دویدم و پشت خونشون رفتم.خونشون وسط زمین درست شده بود.
روژین:وایسا ملودی.
همینطور که میدویدم سرمو چرخوندم طرفش.
_ مگه از جونم سیر شدم که بایستم؟
صدایی از روژین نیومد برگشتم دیدم داره میره سمت انباری.آخ آخ حتما رفته بامبو بیاره تا منو بزنه !
از انباری بیرون اومد.به چوب نگاهی کرد.خدارو شکر قطور نبود.منو دید.دوید سمتم.منم دویدم رفتم حیاط جلو. برگشتم ببینم اومده یا نه که به یکی برخوردم.رامبده دیگه.صدای پای روژین میومد.یه لحظه سرمو به طرفش چرخوندم و گفتم ببخشید رامبد و دوباره دویدم.دیگه نفسم بند اومده بود.کنار حوض نشستم و دم و باز دم کردم.روژین اومد بالای سسرم چوب رو تو دستش تکون میداد.
روژین:خب ملودی خانوم بالاخره تسلیم شدی.
_ نه فقط نفسم گرفت از بس دویدم.برو لباساتو عوض کن.
روژین:باشه.دیوونه اگه قلبم از حرکت می ایستاد چی؟ آب یخ و ریختی روم شکه شدم.
_ببخشید.میخواستم شوخی کنم.
روژین:عیبی نداره من خل مشنگ بازی هات عادت دارم.
روژین رفت داخل.یه ذره قدم زدم تا نفسم سر جاش بیاد.
رفتم تو خونه.از دسته ی یخچال برای خودم آب ریختم.گفتم برم تو اتاق رامبد یه ذره اذیتش کنم و بترسونمش.لیوان و توی سینک گذاشتم و راه افتادم سمت اتاق رامبد.صدایی نمیومد.
روژین:چرا اینجا ایستادی؟
_ وای دختر.یواش.زهره ترک شدم.میخوام برم پیش رامبد اما صدایی نمیاد.
روژین: اما رامبد خونه نیست.با دوستاش رفته بیرون.
_ مطمئنی؟ اما من خودم تو حیاط بهش خوردم.غیر از رامبد هم کس دیگه ای هم که تو خونه نیست.مامانت اینا که نیستند.
روژین:عجیبه.شاید چیزی جا گذاشته که برگشت.
صدای موبایل روژین بلند شد.روژین رفت تو اتاقش تا جواب بده.
من سر دوراهی بودم که برم یا نه.آخه صدایی نمیاد.شاید داره لباس عوض میکنه! نه بابا.خودش تازه از بیرون اومده و لباس تنشه..
تصمیم گرفتم برم داخل.دستگیره رو فوری کشیدم پایین و پریدم تو اتاق.
_پــــــــــــــــــــخ .
از چیزی که دیدم دهنم مثل غار علی صدر باز موند.وای خدا .این از کجا پیداش شد؟ پس رامبد کو؟ این چرا این شکلیه؟ خاک بر سرم.
روی تخت نشسته بود و داشت با حوله کوچیکی که دور گردنش انداخته بود سرش و خشک میکرد.از تعجب چشماش در اومده بود.شلوار جین پوشیده بود.بالا تنه اش لخت بود و سینه های برجسته اش برق میزد.نه میتونستم تکون بخورم نه میتونستم حرفی بزنم.سر جام خشک شده بودم.من زل زده بودم بهش و اون به من...
صدای روژین اومد که گفت: فکر نکنم.رامبد اومده خونه اما من آرشام و ندیدم.باشه خبر میدم.
روژین از کنارم رد شد و گفت:ملودی تو چرا خشکت زده؟
جوابی نداشتم که بدم.انگار دهنم رو چسب اوهو زده بودند.
روژین که دید جواب ندادم راهی که رفته بود و برگشت.از روی صدای دمپاییش متوجه شدم.
روژین: ملودی حالت خوبه؟چرا جواب نمیدی؟ کجا رو نگاه میکنی؟
روژین کنارم قرار گرفته بود.به داخل اتاق نگاه کرد.
روژین با تعجب گفت: آرشام؟تو اینجا چیکار میکنی؟
روی تخت نشسته بود و داشت با حوله کوچیکی که دور گردنش انداخته بود سرش و خشک میکرد.دستاش از حرکت ایستاد و با تعجب بهم نگاه کرد.شلوار جین پوشیده بود.بالا تنه اش لخت بود و سینه های برجسته اش برق میزد.نه میتونستم تکون بخورم نه میتونستم حرفی بزنم.سر جام خشک شده بودم.نگاهش هی بالا و پایین میرفت!
صدای روژین اومد که گفت: فکر نکنم.رامبد اومده خونه اما من آرشام و ندیدم.باشه خبر میدم.

روژین از کنارم رد شد و گفت:ملودی تو چرا خشکت زده؟
جوابی نداشتم که بدم.انگار دهنم رو چسب اوهو زده بودند.
روژین که دید جواب ندادم راهی که رفته بود و برگشت.از روی صدای دمپاییش متوجه شدم.
روژین: ملودی حالت خوبه؟چرا جواب نمیدی؟ کجا رو نگاه میکنی؟
روژین کنارم قرار گرفته بود.به داخل اتاق نگاه کرد.
روژین با تعجب گفت: آرشام؟تو اینجا چیکار میکنی؟
نگاهمو ازش دزدیدم و سرم و انداختم پایین.
فقط تونستم بگم " ببخشید" و برگشتم و از اتاق بیرون اومدم.رفتم تو حیاط.چشمامو بستم و نفسم و محکم دادم بیرون.این چه کاری بود کردم؟! چرا خنگ بازی کردم و در نزدم؟ اصلا از کجا پیداش شد؟!!! کی اومد که ما متوجه نشدیم؟ همش تصویر اون لحظه جلو چشمام میومد.اه چرا اینجوری شدم؟ چرا هول شدم؟چرا این تصویر لعنتی از جلو چشمام کنار نمیره؟! من احمق چرا در نزدم ؟ اگه یه وقت لباس نداشت ...!!! لعنت به خودم ...
کنار حوض نشستم و شیر آب و باز کردم.یه مشت آب پاشیدم رو صورتم.
صدای زنگ اس ام اس موبایلم بلند شد.موبایلم و از تو جیب شلوارم در آوردم.مهبد بود.نوشته بود" ما نزدیک خونه ایم.آماده شین."
صدای روژین اومد.
روژین: تو اینجایی ؟سه ساعته دارم صدات میکنم.
_ میبینی که اینجام.آماده شو باید بریم.رامبد کجاست؟ نمیاد؟
روژین: چرا دیگه باید پیداش بشه.
همون موقع صدای باز شدن در اومد.رامبد بود.باهاش سلام کردم.
روژین: کجا بودی؟
رامبد:پیش دوستام.روژین ساک لباسم و آوردی بیرون؟
روژین: آره.همه ی وسائل تو هاله.بیار بیرون.
_روژین آماده شو.مهبد و ملینا نزدیک خونه ان.
روژین:باشه.
روم نمیشد برم تو خونه و باهاش روبرو بشم.هی باید با این پسره برخورد داشته باشم! از روژین خواستم کیف و مانتومو بیاره.
به خودم یه نگاه انداختم.به قول کامی هوار تو سرم.من با این وضع جلوش ایستاده بودم؟!!! موقعی که پریدم تو اتاق تاپم رفته بود بالا و پریسنگم خودنمایی میکرد.پس بگو آرشام داشت به چی نگاه میکرد!
روژین: بیا خانوم خجول.
_ میشه ساکت شی؟
روژین:باشه باشه.چرا خشن شدی؟

مانتوم و پوشیدم و رفتم دم در.ماشین مهبد و دیدم که وارد کوچه شد.