چشمام شد اندازه ی فندق.الان کامیار باید اینجا میبود و بهم میگفت چشم گاوی!این اینجا چیکار میکنه ؟؟!!! عقب گرد کردم و از پله ها آروم رفتم بالا.خواستم قبل از اینکه من رو ببینه برم بالا که از شانس خوشگلم منو دید.
بابا:سلام خانوم.بچه ها نیستن؟؟ تنهایی ؟

مامان: سلام.چرا ملودی هست.شما خوبین پسرم؟
خیلی مودبانه سلام کرد.دوباره نگاهم کرد.این که منو دید زشته برم بالا.بابا بهش تعارف کرد بره داخل.وای بدبخت شدم.همینو کم داشتم الان بابا میگه بیا پیشم.
بابا: سلام دخترم.بیا پایین مهمون داریم.
مجبور شدم اون چند تا پله رو که بالا رفته بودم بگذروم و بیام پایین.گفتم: سلام بابا.خوبین؟
خودمو زدم به اون راه که مثلا من نمیشناسمش.گفتم: بابا معرفی نمیکنین؟
بابا: چرا.این آقا پسر گل دکتر آرشام زندی هستن.
جونم؟؟؟ دکتر ؟؟ کی دکتر شد ؟!!!
به چشمای طوسی خوشگلش نگاه کردم و گفتم: سلام.خوشوقتم آقای زندی.خوش اومدین.
آرشام: سلام خانوم هاشمی.ممنون.
مامان: چرا اینجا ایستادین؟ بفرمایید داخل.شاهین راهنماییشون کن.
بابا: بفرما پسرم.
بابا آرشام و برد تو پذیرایی.رفتم پیش مامان تو آشپزخونه.
_ مامان این کیه؟ اینجا چیکار میکنه ؟
مامان: نمیدونم.فقط بابات گفت مهمون داریم.
یه نگاه به خودم کردم. وای من با این سر و وضع رفتم جلوش؟!!!
_ مامان جان نمیتونستی یه ندا بدی که مهمون داره میاد تا من لباس مناسب پبوشم؟!!
مامان سر تا پام و نگاه کرد.گفت: چه میدونستم الان میرسن ؟! حالا اشکالی نداره. تو که به این مسائل حساس نیستی.
برام اهمیت زیادی نداشت.البته وقتی غریبه میومد حجابم رو حفظ میکردما ! الان دیگه فرقی نداره چون منو با اون لباس دکلته دیده !!!
پوفی کردم و گفتم: درست میگین.مامان چایی ساز و روشن کردی؟
مامان: آره.چای آماده ست.برو تو فنجون ها بریز.رو میز گذاشتم.
_ باشه.
چای تو فنجون ها ریختم .تو سینی گذاشتم.
مامان: ملودی برو چای و شیرینی تعارف کن تا من میوه بیارم.
_ باشه.
هال رو طی کردم و از دو پله ای که به پذیرایی راه پیدا میکرد بالا رفتم. مشغول حرف زدن بودند .بابا میخندید اما آرشام به یک لبخند اکتفا کرده بود. چقدر بابا خوشحاله !!
بابا پیش دست گذاشته بود.کارم آسون تر شد.رفتم جلو آرشام و خم شدم و بهش چای تعارف کردم.هم زمان با جلو اومدن دستش چند تار موهام مثل آبشار رو دست آرشام سرازیر شدن.سینی رو پایین تر آوردم تا راحت تر برش داره و سرم و عقب کشیدم.چه افتضاحی شد.آرشام آروم تشکر کرد.منم آروم جوابش رو دادم.
به بابا هم تعارف کردم.سینی و روی میز گذاشتم و شیرینی تعارف کردم.بعد از تعارف کردن داشتم میرفتم بیرون که موضوع صحبتشون باعث شد که گوشام تیز بشن.
بابا:آرشام جان کارت عالی بود.فکر نکنم من از پس اون تومور که بدخیم بود و امکانش زیاد بود بیمار جونش رو از دست بده بر میومدم.
آرشام: این چه حرفیه؟! خجالتم ندید....
چی شد؟ آرشام رفت تو اتق عمل؟ با بابا؟ مگه آرشام هم جراح مغز و اعصابه؟؟!! وای من چقدر خنگ شدم.آره دیگه وگرنه تو اتاق عمل زیر دست بابا چیکار میکرد؟! واقعا جراحه ؟؟ نه !!!!

داشتم به حرفاشون گوش میدادم که دستی رو شونه م قرار گرفت و باعث شد جیغ خفیفی بکشم.برگشتم سمت صاحب دست. ملینا بود.
_ خدا بگم چی کارت نکنه .مرض داری دختر.
بابا از تو پذیرایی بلند گفت: چی شد ملودی؟
دست ملینا رو گرفتم و رفتیم تو آشپزخونه.
بلند گفتم: هیچی.یه سوسک از کنار پام رد شد ترسیدم.
مطمئنا بابا از تیکه ام فهمید ملینا بود.به خاطر همین به ادامه ی بحث پرداخت.اَه ملینا نذاشت بفهمم چی میگن که.من اگه نفهمم دق میکنم.
ملینا:خودت سوسکی بی ادب.به من میگی سوسک؟
در فریزر و باز کردم و بستنی دارک چاکلت رو درآردم.
_ آره مگه نیستی؟
ملینا: خودت خواستیا ؟
_ چی رو ؟
ملینا: اینو.
در فریزر رو بستم.یک دفعه احساس قلقلک کردم.باز این ملینا دست رو نقطه ضعف من گذاشته بود.دستاشو از روی شکمم برداشتم و گفتم: وای نکن ملینا.الان صدای خندم تا پذیرایی میره.اونوقت آبروم میره پیش مهمون.
ملینا دستاش و برداشت و گفت: مهمون؟ کیه ؟
رو صندلی نشستم و پلاستیک بستنی رو باز کردم.
_ آره مهمون.آقای دکتره تازه به دوران رسیده اومده.
ملینا روبروم نشست و گفت: کی رو میگی؟
یه گاز از بستنی زدم.با لحن کش داری گفتم: آقای دکتر آرشام زندی.پسره ی کله قندی !
ملینا خندید و گفت: چرا حرس میخوری؟حالاکی هست این آقای کله قندی؟؟!!
گفتم: همونی که تو تولد روژین باهاش رقصیدم.پسره ی از خودراضی.
ملینا با هیجان گفت: راست میگی؟ میخوام برم ببینمش.
_ هیس.یواش تر حرف بزن صدات میره.
ملینا: خیلی دوست دارم از نزدیک ببینمش.اون موقع من پیشتون نبودم داشتم با آرامیس حرف میزدم.
_ خیلی خب.میتونی به بهانه ی میوه بردن بری ببینیش.حالا خیلی دیدن هم نداره. إ إ إ ؟؟
ملینا: حرس نخور برات سمه.باز چی شده؟
_ از دست این مغرور مگه میشه حرس نخورد؟ اونموقع که داشتیم میرقصیدیم برگشته بهم میگه سالسا بلدین؟ مواظب باشین پامو لگد نکنین !!! پررو.خب اگه من بلد نبودم چرا اومدی همپای من بشی؟!!!
ملینا با شگفتی گفت: واقعا اینو گفت؟
_ پ ن پ. از خودم ساختم.حالا اینو گوش کن. یه بار که از دانشگاه داشتم میومدم خونه تو پارکینگ دنبال سوییچ میگشتم که بهش خوردم.ازش عذر خواهی کردم و گفتم ندیدمتون.برمیگرده میگه ندیدین یا نخواستین ببینین؟؟ رو که نیست سنگ پا قزوینه !
ملینا خندید و گفت: وای دلم.چقدر دوست داشتم حرس خوردنت رو ببینم.
_ مرض.
ملینا: تا حالا نشده بود کسی باهات اینطوری رفتار کنه. نه ؟
_نیشتو ببند.خیلی پررو هه .رو شو کم میکنم.

ملینا: تا حالا نشده بود کسی باهات اینطوری رفتار کنه. نه ؟

_نیشتو ببند.خیلی پررو هه .رو شو کم میکنم.
ملینا: انقدر غر نزن.حرسم نخور اون چوب بستنی رو داغون کردی.بندازش دور.
به چوبِ بستنی که همه رو خورده بودم و از حرس با دندونام فشارش میدادم نگاه کردم.لهش کردم رفت.
ملینا: من میرم پیشش.کی خونه ست؟
_ مامان و بابا پیششن.وقتی اومدی بهم بگو چی گفتن.حالا برو ببر تا صدای مامان در نیومده.
مامان به اُپن تکیه داد و گفت: پس میوه کو ملودی؟
من و ملینا هم دیگه رو نگاه کردیم و خندیدیم.دیگه به این رفتارای مامان عادت کرده بودیم!
مامان: چیز خنده داری گفتم؟
_ نه مامان جان.ملینا برو ببر دیگه.
به رفتنشون نگاه کردم.فردا تولدشه.یادش هست یا نه؟ معلومه که یادشه.مگه میشه آدم روز تولدش رو فراموش کنه ؟!! چقدر این دختر گله.به روی خودش نمیاره که تولدشه.شاید نمیگه چون فکر میکنه میخوایم سورپرایزش کنیم؟ که همینطور هم هست.فکر کنم تو ویلای لواسون براش تولد بگیریم بهتر باشه. هم فضا بازه هم مزاحم همسایه ها نمیشیم.
بلند شدم برم تو اتاقم که دیدم آرشام داره میره.حداقل یه خداحافظی بکنم وگرنه زشت میشه.کنار پله ها ایستادم.
بابا دست روی شونه آرشام گذاشت و گفت: آرشام جان کار امروزت عالی بود.ممنون پسرم.تو جون بیمارم و نجات دادی.
آرشام:شما لطف دارین آقای هاشمی.من به عنوان دستیاراومده بودم که کمکتون کنم.مرسی که منو قابل دونستین.
بابا:حقیقت و گفتم.خسته نباشی.
آرشام: خانم هاشمی خیلی زحمت کشیدین.ممنون.ببخشید مزاحم شدم.
مامان: مراحمی پسرم.باز هم بیا خوشحال میشیم.
بابا: امروز به کمک تو تونستم این عمل سخت و انجام بدم.
بعد خندید و گفت:این یکی از اثرات پیری منه.فکر کنم دیگه باید از مقام جراح مغز و اعصاب استفاء بدم.
آرشام سرشو پایین انداخت و گفت: خجالتم ندین آقای زندی.من دیگه باید برم.ببخشید مزاحمتون شدم.
ملینا اومد کنارم.آروم گفت: عجب تیکه ایه ! خیلی جیگره.
زدم به بازوش و گفتم: خفه.از اون فکرها نکن چون خودش زن داره.
ملینا نگام کرد و گفت: ساکت شو.راست میگی؟
_ پ ن ...
آرشام: خداحافظ ملودی خانوم.خداحافظ ملینا خانوم.
هردو باهاش خداحافظی کردیم.بابا تا دم در همراهیش کرد.
ملینا: خب داشتی میگفتی.واقعا زن داره؟
_ دروغم چیه.اصلا به تو چه ؟ به قول خودت تو صاحب داری.چرا چشمت دنبال دیگرونه؟ ها ؟
ملینا: حالا من یه غلطی کردم.ملودی جان من خیلی خوشگله.هیکلشو دیدی؟
_ پ ن پ فقط تو دیدی.
ملینا: اه.بس کن دیگه.انقدر نگو پ ن پ.
خندیدم و گفت: إ تو خودت گفتی.
صدای خنده ی مامان اومد.
مامان: از دست شماها.ملودی چرا سر به سرش میذاری؟ گناه داره بچه م.
خندیدم و گفتم: خب حقشه.
بابا اومد داخل خونه.رو به من گفت: ملودی اون چه حرفی بود زدی؟
با تعجب گفتم: کدوم حرف؟
یه لحظه ترسیدم.نکنه حرف های منو و ملینا رو شنیدن؟؟!!
بابا خندید و گفت: هول نکن.منظورم همون تیکه ای بود که به ملینا انداختی.اذیت نکن دختر کوچولومو.
مامان خندید و گفت:منم داشتم همینو میگفتم.ملودی عین خودته.مثل جوونی هات شر و شیطونه.
بابا ما رو چپوند تو بغلش و گفت : دخترای خودمن دیگه.
از بغل بابا در اومدم و گفتم: معلومه.
شاهین بچه ها بزرگ شدن اما هنوز مثل بچه کوچولو ها باهاشون رفتار میکنی. با این کارا لوسشون میکنی!
بابا:سیمین خانوم گیر نده دیگه.من که غیر از این دوتا کسی رو ندارم.
مامان شاکی شد و گفت: پس بنده چغندرم ؟
بابا رفت پیش مامان و گفت: این چه حرفیه خانومم.شما تاج سرمی.
از پشت بغلش کرد.بابابا مظلومیت نگاهمون کرد.معنی اش اینه که " ببین از دست شماها .من الان باید ناز بکشم."
من و ملینا ریز ریز خندیدیم....
من و ملینا رفتیم پای تلویزیون نشستیم.
ملینا:چقدر خوش هیکل بودا ؟
_انقدر در موردش نگو.ول کن دیگه.خوش هیکله.خوشگله.چشماش جیگر وخوش رنگه که هست.به ما چه؟ خوش به حال صاحبش.
ملینا نیشخندی زد و گفت: مچتو گرفتم.
_ کو دستت؟ تو که رو اون مبل نشستی چجوری مچ دستمو گرفتی؟
ملینا:نمکدون.
_ همین که هست.داشتی میگفتی؟
ملینا:من کی گفتم چشماش جیگره؟
اوخ.گاوم زایید.
_ گفتی دیگه.
ملینا: نچ.من اصلا در مورد چشماش نگفتم.اما راست میگیا عجب چشمایی داره؟!
_ من کی گفتم؟ منظورم به تو بود که گفتی.
ملینا:باشه.تو که راست میگی.
خندیدم و گفتم:20 درصد.
ملینا خندید و گفت: یه دونه ای.
رفتم بغلش کردم و گفتم: چاکرتیم.هیچکی انقدر چشاش به خوش رنگی تو نیست.
ملینا:خر شدیم.
بوسش کردم و دم گوشش گفتم: خر که بودی.
سریع از کنارش رد شدم و رفتم تو اتاقم.
صداشو شنیدم که گفت: ملودی از تو اتاق بیرون میای که؟
وای نفسم برید.از خنده به سرفه افتادم.الهی! چقدر اذیتش کردم.اشکالی نداره حداقل شب خوب میخوابه!
دم پنجره ایستادم و بیرون و نگاه کردم.حیاط پر از برگ درخت شده.باید تمیز بشن.
عجب نمایشگاهی بود.رنگ های متنوعی داشت.کاشکی مزدا زرد رنگ و انتخاب میکردما! تا بابا نرفته برم بگم اونو بگیره.
کنار پله ایستادم.خیلی وقت بود که از روی نرده پایین نیومدم.الان طلسمش شکسته میشه.روی نرده نشستم و سر خوردم به سمت پایین.
_ یوهـــــــــــــو .
مامان بدو از اتاقش اومد بیرون.منو که دید زد تو صورتش.
مامان: خدا مرگم بده.این چه کاریه؟
پریدم پایین و صاف ایستادم.
_ خدا نکنه مامانم.هیچ کار.سرسره بازی.
مامان سرشو به آسمون گرفت و دستاشم بالا برد: خدایا منو از دست اینا نجات بده.پدر و دختر آخر منو دق میدن.
خندیدم و مامان و بغل کردم.
_ الهی فداتون بشم.من غلط بکنم.
یکی از پشت پرید رو کولم که باعث شد مامان خم بشه.کار ملینا بود.
مامان: خدایا به دادم برس.اینجا خونه ست یا باغ وحش؟
دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم.نشستم رو زمین و غش غش خندیدم.ملینا هم دست کمی از من نداشت.
یکی از پشت پرید رو کولم که باعث شد مامان خم بشه.کار ملینا بود.
مامان: خدایا به دادم برس.اینجا خونه ست یا باغ وحش؟
دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم.نشستم رو زمین و غش غش خندیدم.ملینا هم دست کمی از من نداشت.
مامان:کوفت.ذلیل مرده ها.به چی میخندین؟
من و ملینا:هیچی.ب ... بخشید.
دوباره خندیدیم.مامان سری تکون داد و به سمت اتاقش حرکت کرد.
با خودش گفت: سرسره بازی.من نمیدونم کی میخوان بزرگ شن.همون بهتر که نرفت خونه ی شوهر.
شاکی شدم و گفتم: إ مامان؟
مامان: یامان.
رفت تو اتاقش و در و بست.
ملینا بین خنده گفت:ملودی با تو بود؟ وای خدا !
_ رو آب بخندی.انقدر نخند دندونات میریزن.
ملینا: برو بابا.
_ این چه کاری بود کردی؟ نگفتی یه وقت خدایی نکرده مامان میخورد زمین؟
ملینا: حواسم نبود.خدا رو شکر هم که چیزی نشد.دیدی از اتاق اومدی بیرون.این به اون در.
_ هر هر خندیدم.پاشو برو درستو بخون.
ملینا: ایش.
_پیش.برو انقدر غر نرن.
ملینا رفت.منم رفتم تو اتاق مشترک بابا و مامان.در زدم.
مامان: بیا تو.
رفتم داخل.مامان جلو آینه پشت میز توالت مشغول زدن کرم آفتاب بود.جای تعجب نداره چون روز و شب نداره.هر هشت ساعت باید به پوست زده بشه.بابا تو اتاق نبود!
_ بابا کجاست مامان؟ تو اتاق کارشه؟
مامان: نه.رفت نمایشگاه.
_ ای بابا.چرا بی خبر رفت؟
مامان:حالا چی شده؟
_ میخواستم بگم رنگ سفیدشو بگیره.
مامان: گفتم چی شده.خب زنگ بزن بگو.
_ راست میگیا.
رفتم تو هال.
_ مامان تلفن بی سیم کجاست؟
مامان: رو اُپن آشپزخونه ست.
_ دیدم.
شماره بابا رو گرفتم.بعد از سه بوق جواب داد.
_ الو بابا.سلام.کجایی؟
بابا: سلام.تو راه نمایشگاه.چی شده؟
_ بابا به یه آقایی به نام حمید گفته بودم مزدا سفید و نگه داره تا بری برای تسویه. بابا بجای سفید رنگ زرد و بگیر.
بابا: باشه.چقدر هولی.همین امشب که نمیتونم بگم بیارن.باشه برای فردا.
_باشه خدافظ.
بابا: خدافظ .چیزی نمیخواین بگیرم.
_ اووم...نه همه چی داریم.داری میای لطفا چند تا چی توز موتوری بخر.
بابا:باشه.
تماس و قطع کردم.روی کاناپه نشستم و تلویزیون و روشن کردم.زدم کانال من و تو.
بابا:باشه.
تماس و قطع کردم.روی کاناپه نشستم و تلویزیون و روشن کردم.زدم کانال من و تو. برنامه من و تو پلاس بود.یک دفعه چهره تیام رو صفحه نمایان شد.بعد بقیه بچه های من و تو.داشتن ادای کلیپ آهنگ "گانگام استایل" رو در میاوردن.
چقدر اینا جوکند.خیلی ازشون خوشم میاد.تصویر پریسا اومد که ژست گرفته بود و باد به موهاش میخورد.یک دفعه دوربین اومد پایین.از خنده مردم.سیاوش داشت تند تند فوتش میکرد.من فکر کردم پنکه ست. وای دلم.
ملینا هم وقتی صدا رو شنید اومد پایین.دقیقا همون لحظه که سیاوش داشت فوتش میکرد اومد.ملینا هم خندید. پشت سرش هم مامان اومد و ...
خیلی قشنگ اجرا کردن.یه ذره دیگه تلویزیون نگاه کردم.حوصله ام سر رفته بود.ظرف ها رو از تو ماشین ظرف شویی بیرون آوردم و خودم شستم.
دوباره پای تلویزیون نشستم و فیلم دیدم.بابا اومد خونه.سلام کردم و همراهش به اتاق کارش رفتم.در مورد جا و نحوه برگزاری تولدملینا حرف زدیم .قرار شد بابا فردا کیک معمولی از شیرینی سرا "بی بی" سفارش بده.کیک هاش حرف ندارن.مخصوصا کیک شکلاتیش.اووم. حوس کردم.
مامان صدام کرد که برم کمکش کنم.مامان مشغول تفت دادن پیاز بود.
_ مامان چی میخوای درست کنی؟
مامان: کشک بادمجون.شام باید سبک بخورین.
_ باشه.بذار من کمکت کنم. بادمجون ها رو آماده کردین؟
مامان: آره رو میز گذاشتم.
یه نیم ساعتی تو آشپزخونه مشغول درست کردن شام بودیم.
مامان: ملودی به کیا گفتی بیان؟
_ کجا؟
مامان: تولد ملینا.
_ آها.به دوستای صمیمی اش الان زنگ میزنم.هنوز خبر ندادم.بقیه هم دختر و پسر عمه و عمو.همین.
با روژین و سولماز.
مامان: ملودی الان وقت گفتنه؟باید از چند روز پیش خبر میدادی.
_ خب چیکار کنم.وقت نشد.خودم دیروز فهمیدم تولدشه.تازه حتی مشخص نیست کجا بگیریم.
مامان: وا؟
_ والا.با بابا مشورت کردم.قراره تو ویلا لواسون بگیریم.
مامان: خوبه.الان برو زنگ بزن تا دیر نشده.
_ باشه.اول بذار شام و درست کنم بعد.
مامان: لازم نکرده.برو
_ باشه باشه.رفتم.
رفتم تو اتاقم.فهرست شماره دوستان موبایلم و باز کردم و دنبال اسم دوستای ملودی گشتم.به تک تکشون زنگ زدم.بهشون گفتم که ملینا خبر نداره و میخوایم سورپرایزش کنیم تا یه وقت جلو جلو بهش تبریک نگن. به کامیار و گلنوش و گلنار و شوهرش هم خبر دادم.به روژین هم گفتم.به سولماز زنگ زدم.گوشی رو برنداشت.دویاره زنگ زدم.بعد از چند تا بوق برداشت.
سولماز: بله؟
_ سلام ترشیده.
سولماز: بله؟
_ سلام ترشیده.
سولماز: ای نمیری تو.ترشیده خودتی.خوبی؟ چه خبرا؟ کجایی؟ کم پیدایی؟!
_ اوووووو.بابا یکی یکی بپرس.مرسی خوبم.سلامتی.تو چه خبر؟ من کم پیدام یا تو؟!! تو این چند روز ندیدمت!!
سولماز: آره.از کلاسام عقب افتادم.سرم شلوغه.حالا چی شد که زنگ زدی؟
_ فردا تولد ملینا.زنگ زدم که بگم فردا بیای.
سولماز:مبارکش باشه. ملودی؟
_ جون؟
سولماز: یادت رفت؟ نمیخوای بیای؟
_ چی رو یادم رفت؟ کجا بیام؟
سولماز: فردا مراسم عقد کنونمه مثلا.نمیای؟
_ آخ آخ.به جان ملی یادم رفت.پیشاپیش تبریک میگم ترشیده جون.بالاخره یکی پیدا شد و توی ترشی لیته رو گرفت.واقعا آفا سیاوش شما دیوونه نیست احیانا یا سرش به تخته سنگی نخورده؟
سولماز: ملودی میکشمت.
_ نه بابا.نکش فردا تولد خواهریمه باید زنده باشم.
سولماز: نمکدون انقدر نمک نریز.پس نمیای؟
_ ببخشید عزیزم اما واقعا نمیتونم بیام.ایشاا... تو عروسیت جبران میکنم نیومدن امروزم رو.
سولماز با دلخوری گفت:باشه.اشکالی نداره.اما اگه عروسی نیای.وای به حالت.
_سولماز خانوم گل گفتم که حتما میام.مگه میشه عروسی بهترین دوستم نیام؟
سولماز:باشه.به ملینا هم تبریک بگو.
_ حتما.
سولماز: کاری نداری؟
_ نه.... راستی سولماز من تو رو میکشم.چرا بهم در مورد پسرخاله ات نگفتی؟
سولماز: هی وای من.یادم رفت بگم.ببخشید که وقت قبلی نداشتم.
_ کوفت نخند.میدونستی استاد دانشگاهمونه؟
سولماز: آره.
_ الهی که ... خب چرا نگفتی عزیز من؟
سولماز: میخواستم سورپرایز بشه.
_ میخواستم سورپرایز بشه.اینم شد حرف؟ اصلا قانع نشدم.
صدای سیاوش از پشت تلفن بلند شد.
سیاوش: سولماز بیا باید این وسائل و ببریم.چقدر حرف میزنی.
سولماز: الان میام.خب چکار کنم دارم با یه وراج سر و کله میزنم.
سیاوش خندید و گفت: ملودی؟
سولماز: آره.
_ میکشمتون.اگه دستم به سیاوش برسه.بهش بگو وراج خودشه و ... استغفرالله .
سولماز:هوی.یه تار مو از شوهرم کم بشه من میدونم با تو.
_چه شوهرم شوهرمی راه انداخته.هنوز که شوهرت نشده.
سیاوش: ملودی قطع کن ما کار و زندگی داریم.
_ پررو.سولماز برو.سلام برسون.
سولماز خندید و گفت: به دل نگیر.تو هم سلام برسون خدافظ.
_ مگه بچه ام؟ خدافظ.
اصلا یادم نبود فردا مراسم عقدشونه.بد شد.اما اشکالی نداره مهم عروسیه که میرم.مامان برای شام صدامون زد.از اتاق بیرون اومدم.ملینا هم خارج شد.باهم رفتیم پایین تو آشپزخونه.
بابا و مامان برای خودشون کشیدند.ما هم سر میز نشستیم و مشغول خوردن شدیم.به اندازه کافی خوردم از سر میز بلند شدم و تشکر کردم و رفتم تو هال.الان خانم مارپل میده.
تی وی و روشن کردم و زدم کانال من و تو.یه ساعت گذشت و خانوم مارپل تموم شد.من عاشق فیلم های جنایی و کارگاه بازی و اکشنم.
شب بخیر گفتم و رفتم تو اتاقم.برای فردا باید وسائل تزئینی بگیرم.البته از قبل باقی مونده. بادکنک باید بگیرم.با تنقلات و خرت و پرت دیگه ...
*************************
الان تو ویلاییم.با روژین مشغول درست کردن تزئیناتیم.نفسم بند اومد از بس فوت کردم تو بادکنک ها.روژین خانم که خیلی ریلکس داره با دستگاه بادشون میکنه.
_ روژین خوبی؟
روژین:آره.تو چطوری؟
_خسته نشی یه موقع!!
روژین:نه.نگران نباش.
_ پررو.حالم بد شد از بس دم و بازدم کردم.بده به من اون دستگاه رو.معلومه که خوبی.مثل من نیم ساعت در حال باد کردن 50 تا بادکنک نیستی.بده به من.حالا تو با نفست بادشون کن.
من و روژین با بادکنک ها رو زمین پخش شده بودیم.دورمون یه عالمه بادکنک های رنگارنگ بود.دستگاه و پرت کرد طرفم.تو هوا گرفتمش.
_ دیوونه نمیگی میخوره تو صورتم دماغ خوشگلم میشکنه؟
روژین: نه.چون میدونم بادمجون بم آفت نداره!
_رو که نیست.روژین اون نخ و بده.
نخ و ازش گرفتم.دور سر چند تا بادکنک پیچوندم و گره محکم زدم.از جام بلند شدم.یه صندلی گرفتم و وسط سالن گذاشتم.بالا رفتم.خدا رو شکر که قدم به سقف میرسه.قدم بلنده.175 سانتی مترم.همه ی دوستام حسرت قد بلندیم و میخورن.روژین هم جزوشونه.یک دلیل نپوشیدن کفش پاشنه بلند همینه.دلیل دومش برای اینه که من از کفش های اسپرت و عروسکی خوشم میاد.
_ روژین چسب و پونز بده.
روژین: همچین میگه انگار رفته تو اتاق عمل.چسب و بده. بگیر.
_به جای اینکه غر بزنی و ادای منو دربیاری برو بادکنک ها رو فوت کن بعد بده من آویزونشون کنم.
روژین: پس تو تزئینات و انجام بده.من بادشون میکنم البته با دستگاه هوا.
_ باشه تنبل.
روژین: ملینا کجاست؟
_ ملینا دانشگاهه.کلاس جبرانی داشت.
روژین: حالا با چه ترفندی میخوای بیارینش اینجا؟
_ راست میگیا.چجوری؟
روژین: جدی گفتم.
_ خب منم جدی گفتم.نمیدونم...آها میتونیم یه کاری بکنیم.
روژین: چه کاری؟
_ به مهبد میگم بیارتش.
روژین پوفی کرد و گفت: خسته نباشی.من نگفتم کی بیاره منظورم این بود که چجوری بیارینش؟ یعنی چه دلیلی میخواین بیارین؟
_ خب تو مهلت حرف زدن نمیدی که.میخواستم بگم مهبد میتونه یه جوری بهش بگه که شک نکنه و هم دلیل خوبی بیاره.
روژین: چی بهش بگه؟
_ نمیدونم.خودش یه دروغی سرهم میکنه میگه دیگه.
روژین: خوبه.بیا این ها رو هم بگیر.من میرم اونطرف رو دیوار بچسبونم.
_ باشه.روژین تو چند تا کاغذای رنگی بریز.راستی بهت گفته بودم کاغذ رنگی که داخل اون لوله های آمادست بخری و گرفتی؟
روژین: آره تو ماشینه.
_ بعدا بیار یادت نره.روژین برو از تو کابینت پفک در بیار بخوریم.بابا دیشب خرید تازه ست.
روژین: باشه.رفت تو آشپزخونه....
_ باشه.روژین تو چند تا کاغذای رنگی بریز.راستی بهت گفته بودم کاغذ رنگی که داخل اون لوله های آمادست بخری و گرفتی؟
روژین: آره تو ماشینه.
_ بعدا بیار یادت نره.روژین برو از تو کابینت پفک در بیار بخوریم.بابا دیشب خرید تازه ست.
روژین: باشه.
رفت تو آشپزخونه.پفک ها رو تو یه ظرف خالی کرد و اومد بیرون.روی مبل پرید و ظرف و گذاشت رو پاش.با کنترل تلویزیون و روشن کرد.فیلم " یکی از ما دو نفر" داشت نشون میداد.مشغول خوردن شد.
از روی صندلی پریدم و پایین اومدم.
روژین: آخی.چقدر تلویزیون دیواری خوبه.
_ هوی.گفتم بیار بخوریم.نگفتم بیار بخور.
روژین: بیا بخور.ریختم که بخوریم دیگه.
سه چهار تا رو فرو کرد تو دهنش.
_ یواش.کسی دنبالت نمیکنه.
روژین: هیــــــس.اینجاش حساسه.
_ من چی میگم این چی میگه؟!!
کنارش نشستم و یه مشت پفک برداشتم.بعد بلند شدم و رو مبل روبروش دراز کشیدم.
روژین: هی هی.چرا انقدر زیاد برداشتی.
_ آخه میترسم دنبال منم بیان.
روژین: کیا؟
_ همون کسایی که دنبالت کردن.
روژین اولش نگرفت چی گفتم.بعد از ده ثانیه متوجه شد و کوسن کناریش و پرت کرد طرفم.
روژین: منو مسخره میکنی؟
خندیدم و گفتم: نه...
روژین: نه ؟
_ آره.
روژین: آره.
_ نه .
روژین:خل کردی منو.اُه نذاشتی ببینم بابک چی گفت.
بابک همون بهرام رادان بود.خیلی السا فیروز آباد و دوست دارم.دختر نازیه.
به مبل تکیه دادم و گفتم: به من چه.تو یک دفعه سیم های مغزت اتصالی داد.
روژین:من غلط کردم.بذار جان عمه ات ببینم.
_باشه.چون جون عمه ام و قسم خوردی.
چند ساعتی فیلم های مختلفی دیدیم.دیگه خسته شدیم و خوابیدیم.برای ساعت4 آلارم ساعتم و فعال کردم تا خواب نمونیم.

*****************************
با صدای زنگ موبایلم بیدار شدیم.به ساعت نگاه کردم.او اوه ساعت 5:30.یعنی آلارم این همه مدت داشت زنگ میزد؟

روژین:وای .خواب موندیم.بدو بریم سریع آماده شیم و ریخت و پاشی که کردیم و جمع کنیم.
_باشه بریم.
وسائل بادکنک و ... رو جمع کردیم.رفتیم طبقه بالا.ساک لباسامون تو اتاق گذاشته بودیم.لباسامون و در آوردیم و روی تخت انداختیم.روژین پیراهن حلقه ای مشکی که هم رنگ چشماش بود پوشید.من پیراهن پشت گردنی سفیدم که تا بالای زانوم بود رو پوشیدم.کمربند پهن ورنی مشکی رنگشو بستم.
کفش عروسکی مشکی رنگم و پوشیدم.
روژین: بیا بشین موهاتو سشوار بکشم.
مخالفتی نکردم و روی تخت نشستم.موهام هم اتو کشید.روژین دو طرف موهام و( روی شقیقه هام) گیس کوچیکی کرد.و از پشت به هم رسوند و با کش ریز بست.
روژین: ماه شدی.
_مرسی.تو هم ناز شدی.
روژین:ممنون
صدای آیفون تو خونه پیچید.بدو رفتم پایین.
دوستای ملینا بودند.اکیپ ریختن داخل.همه با هم هماهنگ کرده بودن.
اومدن تو.رفتم جلو و ازشون استقبال کردم.
بقیه هم از راه رسیدن.ساعت 7 شد.همه منتظر مینا شدیم.
مهبد زنگ زده بود و گفت تا 5 دقیقه دیگه میرسن.
زنگ خونه یه صدا در اومد.چراغ ها رو خاموش کردم.به همه گفتم دورم پشت در جمع بشن .
صدای قدم هاشون میومد.
ملینا: مهبد چرا اینقدر سوت و کوره؟!
مهبد: بریم داخل میگم.
در باز شد.ملینا یه قدم گذاشت داخل.
اول من و بعد بقیه شروع کردیم به گفتن"happy birthday" .....
صدای قدم هاشون میومد.
ملینا: مهبد چرا اینقدر سوت و کوره؟!

مهبد: بریم داخل میگم.
در باز شد.ملینا یه قدم گذاشت داخل.
اول من و بعد بقیه شروع کردیم به گفتن"happy birthday" .....
روژین چراغ ها رو روشن کرد.همه دست زدند.ملینا با دهن باز داشت نگاهمون میکرد.جلو رفتم و بغلش کردم.
_ فدات بشم.چرا دهنت ده متر بازه؟ تولدت مبارک.
ملینا:مرسی ملودی.مرسی.
بوسیدمش و گفتم: خواهش میکنم عزیز دلم.
ملینا به اطرافش نگاه کرد و گفت:وای خدا.این جا چقدر خوشگل شده؟! کار توئه نه؟
_ آره.خوب شده؟
ملینا:عالیه.فراتر از عالی.مرسی خواهرجونم.
محکم بغلم کرد و لپمو بوسید.
_اه اه.برو کنار آبلمبوم کردی! همه تفشو خالی کرد رو من.أی.
ملینا:لیاقت نداری.
خندیدم و دستم و رو شونش گذاشتم.
_ شوخی کردم عشقم.
مهبد اومد جلو و گفت:بیا کنار ملودی که واقعا لیاقت بوسه های ملینا رو نداری.بیا کنار بذار کسی که لیاقت داره جات بیاد.
ملینا خندید.
_خجالت نکشی یه وقت؟
مهبد:چرا خجالت؟ملینا جان بیا منو ببوس.واقعا لیاقت نداره.
_ دیگه چی؟ برو ببینم.شما نامحرمین.ملینا حتی بهش دست نده.
مهبد:مثلا من پسرعموشَما ؟؟!!!
_ خب هستی که هستی.
مهبد: دست که میتونم بدم.
نیشخندی زدم و گفتم: حالا که فکر میکنم میبینم که اشکالی نداره و میتونی دست بدی.
مهبد:خسته نشدی از بس فکر کردی؟
_ شوخی کردم.ناراحت شدی؟
مهبد:نه اصلا.چی بود که حالا بخوام ناراحت بشم؟
ملینا: اینا رو بیخیال شین.ملودی تو بچه ها رو دعوت کردی؟ من برم پیششون.
_ آره.برو.اصلا حواسم بهشون نبود.
ملینا با جیغ از سر خوشحالی پرید تو بغل دوستاش.همه دورش جمع شدن.