ملودی زندگی من قسمت6
از چهره ی بابا خستگی میبارید.
رفتم تو بغلش و گفتم: سلام باباجونم.خوبی؟ خسته نباشی.
بابا سرم رو بوسید و گفت: سلام دختر گلم.خوبم بابا.مرسی.چه خبر؟کجا بودی؟
_ هیچ خبر.دانشگاه بودم بعد هم رفتم خونه عمه.
بابا:خوب کاری کردی.به خدا حوصله سر و کله زدن باهاش رو ندارم.به مامانت هم گیر میده که چرا بچه هات پیشم نمیان.
بابا خندید و گفت:بعد گیس و گیس کشون میشه.من که اونموقع....
دوید سمت خونه و گفت: دِ فرار.
بابا پشت کمرم و گرفت و هول داد داخل خونه.
بابا دستش و گذاشت رو شکمش و گفت: به به ! چه بویی ...چه عطری ...
مامان از تو اتاقش اومد بیرون و گفت: خوبه خوبه.الکی تعریف نکن چون غذا نداریم.
بابا: سلام خانم .دست شما درد نکنه.
مامان:سلام. سر شما درد نکنه.
از خنده داشتم میمردم.خانواده گرمی داریم.همه شوخیم.شیطنت هام به بابا رفته.جدی بودنم به مامان.ملینا از همه جهت به عمه رفته.
بابا رفت سمت مامان و تو آغوشش کشید.گفت: من تا تو رو دارم غذا میخوام چیکار؟!
اوه اوه ! قضیه حساس شد.من برم تو اتاق.بابا عاشق مامان بود و هست.بابا میگفت این چشمای سیاهش منو اسیر خودش کرد.چهره ی شرقیش منو تو دام عشق انداخت.چقدر خوبه همه ی آدما اینطور باشن؟!
مامان:زشته برو کنار شاهین.
بابا: چی چیو زشته؟ زنمی؟ مگه کار بدی کردم؟ بچه هامون هم یه روزی عاشق میشن.
لبخند زدم و رفتم تو اتاقم.اینطوری راحت ترن ! پرده رو کشیدم تا نور بیاد داخل.رو تخت دراز کشیدم و از پنجره به آسمون آبی خدا نگاه کردم.عاشق رنگ آسمونم.خدا جونم عاشقتم.مرسی که رنگ چشمامو آبی رنگ کردی!
عشق بابا و مامان تحسین آمیزه.بابا میگفت:غروب پنج شنبه ها با گیتارم میرفتم دم خونشون براش آهنگ میخوندم.گوش کن:
من به یک نگاه تو دلم خوشه من به خنده های تو دلم خوشه
پیش ارامش چشمات زندگی یه جور دیگه اس
منم و قشنگی های حس یک عشق مقدس
تو که هستی بی قرارم مرگ لحظه ها نمی شم
تو یه رویای عجیبی یه ستاره یه نشونی
بابا ادامه داد:میدونستم بهم علاقه پیدا کرده اما بروز نمیداد.خیلی خانم و سنگین رنگین بود.با متانت , با شخصیت,جدی,مهربون.از همین اخلاق و رفتارش خوشم اومد.
بابا همیشه بهم میگه : وقتی این خانمی و نجابتت رو میبینم یاد جوونی های مامانت میفتم.عین مادرتی.خوشگل,جدی ,خانوم,مهربون.اما شیطنت هات به من رفته.من وقتی بچه بودم از دیوار راست بالا میرفتم.
از فکرش خندم گرفت.
مامان جدی هست اما به وقتش شوخ هم هست.چه عشق پاک و مقدسی دارن!
تولد ملینا چه روزی میشه؟ از روی پاتختی تقویم و برداشتم .میشه آخر همین هفته.پس وقت زیادی نداریم.بابا گفته بود که نمایشگاه ماشین خوب سراغ داره.بعدا برم ازش بپرسم و بهش در مورد جای برگزاری تولدش بگم. راستی! روژین میگفت که یکی از فامیلاشون نمایشگاه ماشین داره.میتونیم از اونجا بگیریم.
برم بهش زنگ بزنم تا دیرنشده.با تلفن بی سیم اتاقم شمارشو گرفتم.
_سلام جیگر طلا.خوبی؟
روژین: به.ملودی خانوم.چی شده ؟ باز مشکلی داری رجوع کردی به من؟
خندیدم و گفتم: إ تو از کجا فهمیدی؟
روژین:این دیگه پرسیدن داره؟! باز چی شده؟ چه کاری از دست من بر میاد؟
_قربونت برم که انقدر فهمیده ای.آدرس نمایشگاه ماشین فامیلتون رو میخواستم.
روژین: برای چی؟ باز ماشینت رو دادی دست دوستت مستقیم رفت تو دیوار یا اینکه خودت ماشینتو ناکار کردی؟
_ آی گفتی.کاش اینطور که میگفتی میشد و ماکسیمای قراضه رو عوض میکردم.عجب غلطی کرده بودم اسپورتیج نازنینمو دادم دست شیوا.الان باید این ماشین کِشتی رو تحمل کنم.بابای عزیزم به خاطر اینکه ماشینم داغون شد جریمه ام کرد و ماکسیما رو خرید.آخه یکی نیست بگه این چه ماشینیه گرفتی؟؟؟!!
روژین: میدونم . میدونم.مامانت گفته بود.بیچاره برات غصه میخورد.میگفت که ماکسیما دوست نداری. و اینکه مامانت ماشین خودشو میده بهت تا بری بیرون.
_ ای کلک.مامان کِی بهت گفت؟
روژین: همون موقع که مامانت اومده بود خونمون برای کمک تو جشن تولدم.
_که اینطور.من انموقع کجا بودم؟
روژین: تو بازار دنبال لباس.
_ تو از کجا میدونی؟
روژین: مامانت.
_ عجب مامانی دارم من.هر اتفاقی میفته بهت میگه؟!!
خندید و گفت: نه بابا. بین صحبت های مامانم و مامانت شنیدم.
_ آها.خب نمیخوای آدرس رو بدی؟
روژین: چرا بنویس.
خودکار و کاغذ از روی میز تحریرم گرفتم و گفتم: بگو.
روژین:تجریش....
_ مرسی.
روژین: کی میخوای بری؟ منم باهات میام.
_ نمیدونم.شاید فردا.باید با بابام صحبت کنم.
روژین: باشه.پس تا فردا خبرش رو بده.
_ باشه.کاری؟ باری؟
روژین: من باید میگفتم.نه کاری ندارم.بای بای.
_ قربونت.بای.
تماس رو قطع کردم و رفتم پایین تو هال.مامان تو آشپزخونه مشغول پختن غذا بود.
پریدم رو کاناپه و دراز کشیدم.تلویزیون و روشن کردم.
مامان: ملودی به بابات گفتی؟
_ چی رو ؟
مامان: در مورد تولد ملینا؟
_ نه.بهش میگم.بابا کجاست؟
مامان: رفته دوش بگیره.
_ پس وقتی اومد بهش میگم.
مامان: باشه.حالا بیا کمکم کن غذا رو بکشم.
بلند شدم رفتم تو آشپزخونه.
_ اومدم.
با تعجب رو به مامان گفتم: مامان ملینا کجاست؟ میگم یه چیزی تو این خونه کمه ها !
بابا ربدوشامبر به تن اومد تو آشپزخونه و گفت: بله دیگه.یک شیطون از خونه کم شده و خونه پر از سکوت شده.حالا کجا هست؟
مامان: بیمارستان.
_ چی ؟ بیمارستان؟ برای چی؟
مامان: إ تو هم.بیمارستان رفته کمک زن عموت.مهبد مرخص شده.
_ به ملینا چ...
میخواستم بگم خب به ملینا چه ربطی داره که یادم اومد اون دوتا عاشق و معشوقند.ترجیح دادم سکوت کنم.
بابا: به ملینا چی؟
هول شدم و گفتم: ها؟ نه بله ؟ ای بابا.هیچی میخواستم بگم برای تولد ملینا میخواین چی بگیرین؟ عمه و کامیار با ماشین موافقن.خوبه؟
مامان: آره.بچه ام خیلی دلش ماشین میخواد اما چیزی نمیگه.
بابا خندید و گفت: پس شما از کجا متوجه شدی خانمم؟
مامان: شاهین ... ما مادر ها از دل بچه هامون با خبریم.از همه چی شون.
بابا: عجب .خب پس ملینا به ناهار نمیرسه.بخوریم که از دهن افتاد.
_ بابا جون ظرفت رو بده من برات میریزم.
ظرف بابا رو پر از ماکارونی کردم و بهش دادم.
بابا: چه خبره؟ مگه من فیل ام ؟
_ بلا نسبت.بخور بابا جون ضرر نمیکنی.باید بخوری تا جون داشته باشی.
بابا: مرسی دخترم.خب داشتین میگفتین.برای ملودی ماشین بگیریم.
ماکارونی رو قورت دادم و با دستمال دور دهنم رو تمیز کردم.گفتم: آره.گفته بودی یه نمایشگاه خوب سراغ داری درسته ؟
بابا سرش و تکون داد و گفت: درسته.نمایشگاه دوستم بود.اما به رحمت خدا رفت.الان هم یکی دیگه جاش اومده.
_ خدا رحمتشون کنه.فردا بریم ببینیم؟
بابا: باشه.
_ فامیل روژین اینا نمایشگاه دارن.بریم اونجا رو هم ببینیم؟
بابا: ماشین ماشینه چه فرقی داره کجا باشه.خیلی خب .حالا کجا هست؟
_تجریش ....
بابا دست از غذا کشید و گفت: راس میگی؟
_ آره.دروغم چیه؟ مگه چی شده ؟
بابا: آخه نمایشگاهی که گفتم اونجاست.پس حتما زندی از آشنایان روژین دوستته.
_ زندی؟ زندی کیه؟
_ آها.
زنگ خونه به صدا در اومد.رفتم در رو باز کردم.ملینا بود.
ملینا اومد داخل خونه.خوشحال بود.
گفتم: چیه خانوم؟ کبکت خروس میخونه؟!
ملینا: هیش.بریم تو اتاق بهت میگم.بابا اومد؟
_ آره.دارن غذا میخورن.بیا بشین غذات رو بخور.
ملینا:غذا خوردم.تو راه هایدا گرفتم خوردم.
_ با کی اومدی که هایدا هم خوردی؟
ملینا: با مهبد.
_ چشمم روشن.
ملینا: گمشو.خب چیه؟ پسر عمومه.غریبه که نیست.
_باشه.بریم بالا.بگو چه خبره.من دارم از فضولی میمیرم.
ملینا: معلوم بود.اگه اینو نمیگفتی تعجب میکردم.
رفت تو آشپزخونه و سلام کرد.اومد بیرون.دستم و کشید و از پله ها بالا رفتیم.وارد اتاقش شدم.
رو تختش نشستم و گفتم: بگو که مُردم.
جیغ خفیفی کشید و گفت: پیشنهاد ازدواج داد.
با تعجب گفتم: کی؟
ملینا: خنگول مهبد رو میگم.واااای باورم نمیشه.
نگاهش کردم.از خوشحالی هی بالا و پایین میپرید .
_دروغ !!
_ دیوونه.این چه شوخیه مزخرفی بود؟؟!!
ملینا:میخواستم ببینم عکس العملت چیه.
_خلی دیگه.مهبد چطور بود؟
ملینا: خرس گنده خودشو زده به مریضی.از من و تو هم سرحال تره.
_ بی انصاف نباش ملینا.بیچاره به خاطر تو کتک کاری کرد و صدمه دید.
ملینا آهی کشید و گفت:وای نگو ملودی.خیلی خجالت کشیدم.زن عمو از دستم ناراحت نشه.
_ دیوونه شدی؟ چرا ناراحت بشه؟
ملینا: که به خاطر من پسرش صدمه دیده.
_ وا ! برای چی ناراحت بشه؟ خب مهبد از دختر عموش که تو باشی محافظت کرد.وظیفش هم بود.مطمئن باش اگه آرمان یا کامیار جاش بودن همون کاری که مهبد کرد رو انجام میدن
بابا: ملودی؟ بابا؟ کجایی؟
_پیش ملینام.اومدم.
ملینا رو بوسیدم و گفتم: . دیگه از این فکرای مزخرف نکن.باشه؟
ملینا: باشه.
_ آفرین دختر گل.
رفتم بیرون تو اتاقم.چون بابا هر وقت کارم داره میره تو اتاقم.بابا رو صندلی پشت میزم نشسته بود.
_ جانم بابا؟
بابا: ملودی فردا میخواین برین؟
_ آره دیگه.پس فردا تولدشه.شما مگه با ما نمیاین؟
بابا: چرا.حالا ماشین مد نظرت چی هست؟
رو تخت نشستم و تکیه دادم.گفتم: هنوز بهش فکر نکردم.یه ماشین جمع و جور باشه.مزدا 3 چطوره؟
بابا: اووم...خوبه
رفتم نزدیک بابا و شروع کردم به ماساژ دادنش.
بابا: آخی.دست گلت درد نکنه.محکم تر شونه هام رو فشار بده.
_ باشه.
بابا: باز چی میخوای خانوم خانوما؟
همیشه از بچگی عادتم این بود.وقتی چیزی میخواستم پیش بابا میرفتم و بهش میگفتم چی میخوام.
بابا خندید و گفت: کِشتی؟ منظورت ماشینته ؟
_ آره بابا جون.خیلی بزرگه.من یه اشتباهی کردم ماشینم و دادم به شیوا.بیا و بی خیال جریمه شو! باشه؟
بابا برگشت طرفم و سرم و بوسید: دختر گلم.من جریمه ات نکرده بودم.من فقط میخواستم بهت بفهمونم که باید از وسایلت به خوبی مراقبت کنی.همین.
با تعجب گفتم: همین؟
بابا: آره.من همیشه میخواستم شما موظف به کاراتون باشین.از وسایلتون به خوبی مراقبت کنین.منظم و با برنامه باشین.ماشینت نو بود. حتی یک هفته هم نگذشته بود.باید از ماشینت مثل مسواکت که وسیله ی شخصیته محافظت میکردی.حالا اشکالی نداره.گذشته ها گذشته.اما برات درس عبرتی شد. اصلا اون دوستت گواهی نامه داشت؟
_ تازه گواهی نامشو گرفته بود.خودش که خیلی شرمنده شده بود.یادتونه که میخواست خسارت هم بده اما قبول نکردین.شیوا میگفت رفته بود تو یه کوچه باریک که بن بست بود.وقتی میخواست دور بزنه زد به دیوار و ...
بابا خندید و گفت: بسه بسه.تو رو خدا یادم ننداز.وقتی یاد اون ماشین فلک زده میفتم خندم میگیره.
_ باشه.حالا بابا جونم میشه ماشینمو عوض میکنی؟
بابا:باشه.به وقتش.امر دیگه ای ندارین؟
لپشو بوسیدم و گفتم: مرسی بابا جونم.یه چیز دیگه ؟ بابا اقامتم تو کانادا درست نشد؟
بابا نفس عمیقی کشید و گفت: نه.عموت الان اونجاست.در جریان کار اقامتت هست.من که به خاطر کارم وقت نمیکنم برم.کارها رو سپردم به عموت.
_ خدا کنه زود تر درست بشه.
بابا بلند شد و گفت: خب من برم بخوابم که دارم از خستگی میمیرم.
_ مرسی. باشه برین تا نظرتون عوض نشده.
بابا خندید و رفت بیرون.عجب پدر ومادر مهربونی دارم.چقدر به فکر بچه هاشون هستن.خدایا مرسی که نعمت های گرانبهات رو به ما دادی.مرسی.
رفتم زیر پتو و خوابیدم.از اتفاقات زیاد و عجیبی که برام افتاده بود خسته شدم.اون از استاد دلشاد.اون یکی سپهر .اون یکی آرشام مغرور .تولد ملینا.واقعا خسته شده بودم.امروز هم بهم خوش گذشت و هم حرس خوردم.چقدر برخورد آرشام باهام بد بود! چقدر به خودش گرفت.امیدوارم با گفتن افتخار میدینم سو تفاهم براتون پیش نیومده باشه.پسره ی از خود راضی.زن بیچاره اش چطور این کوه یخی رو تحمل میکنه؟؟!!...إإإإ برمیگرده میگه ندیدین یا نخواستین ببینین!! چقدر این پسرا خودشیفته ان.به خدا ! نه.نظرم عوض شد.پسرای فامیلمون اصلا اینطور خودشیفته نیستن.مغرور هم نیستنا !!!
مامان و بابا مثل همیشه سر کار بودن.ملینا هم رفته بود دانشگاه.میز صبحانه آماده بود.برای خودم چای ریختم و کره و عسل با سوخاری خوردم.
بعد از خوردن صبحانه زدم بیرون و دانشگاه رفتم.وارد کلاس شدم.نمیدونم چرا اما به جای آرشام که خالی بود نگاه کردم.چرا نیست؟!برای چند روز مهمون بود خب رفت دیگه!
با بچه ها سلام کردم.روژین وعطیه امروز نیومده بود!! چرا؟؟!!
ترانه که ردیف اول و جلوی میز استاد میشست اومد کنارم نشست.
ترانه: سلام ملودی خانوم.چطوری شیطون؟
_سلام ترانه.مرسی تو چطوری؟ چی شد اومدی عقب؟!!
ترانه:استاد دلشاد اونقدر جدی یود که همه ازش میترسیدیم.حالا این استاد جدید رو چجوری تحمل کنیم؟ اون تعاریفی که استاد کرد معلومه از اون گند اخلاقاست.گفتم بیام عقب چون من دقیقا جلوشم ممکنه از ترس شلوارمو خیس کنم!!
خندیدم و گفتم:ترانه تو هم شیطون شدیا؟
_آره دیگه.شیطونیات به منم رسید.
چند دقیقه ای حرف زدیم تا وقت بگذره و بعد منتظر استاد جدید اخمالو شدیم.در باز شد و استاد اومد داخل. وسایلش و روی میز گذاشت و سرش رو آورد بالا و عینک آفتابیش و از رو چشماش برداشت.یا امام رضا! این اینجا چکار میکنه؟؟!!
سلام کرد و خودش رو معرفی کرد.
سپهر: سلام.سپهر حمیدی 30 ساله استاد جدیدتون هستم.برای آشنایی بیشتر داخل یه برگه نام و نام خانوادگیتون رو بنویسید.
نگاهش به من افتاد.چند ثانیه همونطور نگاهم کرد.شرمزده زیر لب سلامی کردم و سرم و انداختم پایین.
این از کجا پیداش شد؟ یعنی این پسر استاد جدی و اخمالومونه که تو کلاسش قوانینی داره و شوخی سرش نمیشه؟؟!! بیچاره شدم.هنوز ازش معذرت خواهی هم نکردم..ای خدا حالا من چجوری با اون گندی که زدم تو روش نگاه کنم؟؟؟!!
سپهر:خانم هاشمی حواستون هست؟
سرم و بلند کردم.بچه ها همه برگشته بودند عقب و با تعجب به من نگاه میکردند.بیچاره ها نمیدونن ما قبلا با هم آشنا شده بودیم.حواسم به چی باشه؟؟!!!!
_ بله استاد.
سپهر: مطمئنید؟
_ بله چطور؟
سپهر:معلومه.لطفا اون برگه اسامی رو از دست دوستتون بگیرید که دستشون خشک شد.
وای آبروم رفت.بچه ها کی برگه ها رو پر کردند؟؟!
ترانه آروم گفت:حواست کجاست؟ بگیرش.
کاغذ رو از دست ترانه گرفتم وسریع پرش کردم.
_ ببخشید استاد حواسم نبود.
سپهر: دیگه تکرار نشه.تو کلاس من قوانینی وجود داره که باید رعایت کنید.حواستون سر درس و کلاسم باشه.شوخی بیجا نکنید و مسایل دیگه.همین ها باید رعایت بشه.
همه مثل بچه های ابتدایی گفتیم: چشم.
پسره ی بد اخلاق.انقدر با جدیت حرف میزد که من تا آخر کلاس ساکت نشسم و حرفی نزدم و به درس گوش دادم.
دو ساعت بعد کلاس تموم شد.
سپهر: جلسه ی بعد امتحان دارید.از همین مباحث جدید و قبل که استاد دلشاد بهتون گفته بود.
از کلاس خارج شد.از ترانه خدحافظی کردم و دنبال سپهر راه افتادم.تو راهرو در حال رفتن به اتاق اساتید بود.
گفتم: آقای حمیدی؟
برگشت طرفم.گفت: بفرمایید.
_ بابت اون روز عذر میخوام.نباید اونطوری حرف میزدم.ببخشید.
سپهر: دیگه بهش فکر نکنید.هر چی بود تموم شد.
_بله اما نگفتید که منو بخشیدید یا نه؟
سرشو تکون داد و گفت:شما کاری نکردین که بخوام ببخشمتون.شما نظر خودتون رو بیان کردین.حالا اگه کاری ندارین من مرخص شم.
_ نه بفرمایید.مرسی جناب حمیدی.خدا نگهدار.
سپهر: خدانگهدار.
چقدر این پسر آقاست.واقعا وجدانم ناراحت بود و هست.البته الان کمتر شد.واقعا اون رفتار از من بعید بود! خیلی پسر فهمیده و با شعوریه و البته استادی جدی.از جدیتش خوشم میاد.واقعا از من بعید بود که تو کلاس ساکت باشم نه ؟؟!! انقدر این پسر جدی بود که مهر خاموشی رو بر دهانم زد.
سوار ماشین شدم و رفتم دم خونه روژین تا با هم بریم نمایشگاه.موبایلم رو از کیفم در آوردم و به بابا زنگ زدم.
بابا سریع گفت: ملودی بعدا زنگ میزنم.
_ بابا نمیای ؟
بابا به یکی گفت الان میام.اومدم اومدم.
بابا: باید برم اتاق عمل. نمیتونم بیام.برو انتخاب کن من غروب میرم چک میکشم.
_ باشه باشه.برو خداحافظ.
بیا این هم از بابا.خیلی عجله داشت.حتما وضع بیمارش وخیمه.ایشاالله خوب بشه.
دم در خونه روژین ایستادم.بهش زنگ زدم تا بیاد بیرون.چند دقیقه ی بعد اومد.سوار ماشین شد و من هم به طرف آدرسی که داده بود حرکت کردم.
_ سلام خانوم.چرا امروز نیومدی؟
روژین: از سردرد داشتم میمردم. تا صبح خوابم نبرد.
_ الان بهتری؟
روژین: آره.بهتر از قبلم.همین کنار پارک کن جلو تر جا پارک پیدا نمیشه.
_ واردیا ؟!!
روژین: چون زیاد رفت و آمد میکنیم.
جلو نمایشگاه ایستادم.تابلو رو خوندم" نمایشگاه اتومبیل زندی" .
سوتی زدم و گفتم: بابا چقدر با کلاسن.آخرین مدل ماشین داخل این نمایشگاهه نه ؟
روژین: آره. پسر داییم صاحب نمایشگاهه و اداره ش میکنه.
_ روژین تو چند تا دایی داری و چند تا پسر دایی؟ آمارش از دستم در رفت.
روژین خندید و گفت: پنج تا دایی.هفت تا پسر دایی.
_ ماشاالله ... خدا بده برکت.
خندید و گفت: گمشو دیوونه ... بریم داخل.
رفتیم تو.دهنم باز موند.من تو هیچ کدوم از نمایشگاه های ماشینی که رفته بودم این ماشین ها رو ندیده بودم چون وارد نمیکردند.پایین ترین مدل ماکسیما بود.بنز ,بی ام و , آزرا , اسپورتیج ,کوپه , پورشه و .... با رنگ های مختلف.فوق العاده است.
آروم به روژین گفتم: روژین پسردایی ات کو؟
روژین به پسری جوون که به نظر میومد اونجا کار میکنه گفت: سلام آقا حمید.آقای زندی نیومدن؟
آقا حمید: سلام خانوم.نه کار فوری براشون پیش اومد.
روژین: که اینطور.ملودی ببین چی میپسندی ؟ برو یه نگاهی بکن.
رفتم سمت ماشین ها. ای جوونم پورشه آلبالویی.چه جیگریه .این رنگش هیج جا پیدا نمیشه.رفتم پیش همون آقا حمید و گفتم: ببخشید شما مدل های پایین تر ندارین ؟
پسر رفت سمت پله ها که به طبقه ی دوم راه پیدا میکرد و با دست اشاره کرد که برم بالا.
حمید: چرا.طبقه ی بالا هست.چه مدلی مد نظرتونه؟
_ مزدا3 مدل جدیدش.
رفتم بالا. واو ! چقدر رنگ های متفاوتی دارن! من تا حالا همچین رنگ هایی ندیده بودم.
_ ببخشید شما رنگ ماشین ها رو سفارشی میزنین؟
حمید: بله.آقای زندی تنوع رنگ رو دوست دارن.آقا خودمشون رنگ ها رو سفارش میدن.
_ متوجه شدم.مرسی از اطلاعتون.
یه نگاه به ماشین ها کردم.رنگ های مختلفی از مزدا 3 و مگان و 206 بود. مزدا 3 سفیدش شیک تره.
حمید: کدوم رو انتخاب کردین؟
_ مزدا سفید رنگ .غروب پدرم میان تصویه میکنن.کس دیگه ای نگیره ها !
حمید: چشم.نگران نباشین.
این رو گفتم چون فقط همین یک دونه رنگ سفیدش باقی مونده بود.اگر کس دیگه ای هم سفارش میداد و میخرید بعدش نمیتونستیم سفارش بدیم چون تولد ملینا فرداست و تا اون موقع آماده نمیشه.
رفتم پایین.روژین در حال دیدن ماشین ها بود.در پورشه رو باز کرد و توش نشست.رفتم پیشش و گفتم: عجب پسردایی خوش سلیقه ای داریا ! آقا من میخوام ببینمش.شاید تورش کردم!!
روژین: تور کنی؟ تو ؟
_ آره مگه چمه ؟
روژین: خوبی؟ تو که تا دیروز میگفتی من قصد ازدواج ندارم .تا درسام تموم نشه بهش فکر نمیکنم و از این جور حرفا ؟؟!!
_ خب حالا ... یه چیز پروندم.البته جدی گفتم اما الان که فکر میکنم میبینم که اشتباهه کردم قصد ازدواج دارم.روژین من پسر داییت رو میخوام !
روژین خندید و گفت: بسه .پاشو بریم که من کلی کار دارم.انقدر هم مسخره بازی در نیار.
خندیدم و گفتم: خب مگه چیه؟ پولدار که هست خوشتیپ هم هست دیگه.آره؟
روژین: همه برای سر و دست میشکونن.همین دختر خاله اش.مثل کنه چسبیده بهش.من که خودم میبینمش دلم ضف میره چه برسه به بقیه.اما من اونو به عنوان برادر دوستش دارم.
_ پس حتما باید ببینمش.بریم من هم برم خونه برای فردا باید برنامه ریزی کنم.
از آقا حمید تشکر کردیم و قدم زنان سمت ماشین رفتیم.ماشین و روشن کردم و به طرف خونشون رفتم.
_روژین اگه گفتی استاد جدیدمون کی بود؟
روژین: یادم رفت ازت بپرسم.بدو بدو بگو .
_ باشه چرا هولی؟ وای روژین همون پسره که باهاش تو کافی شاپ قرار داشتم رو یادته؟
روژین: آره.همونی بود که گفتی باهاش تند صحبت کردی و از رفتارت پشیمون بودی ؟
_ آره همون.
روژین: خب چی شد؟
_ اون استاد جدیدمونه .
روژین: راست میگی؟
_دروغم چیه؟
روژین: خب بعدش چی شد؟ اخمالو بود؟
_ اوه از اون بد اخلاقا.البته فقط تو محیط کار جدیه. تو کافی شاپ که بودیم انقدر خوش اخلاق و مهربون بود که نگو!!
روژین: ایول بابا. جذبشو عشقه.
دم خونشون رسیدیم.
_ بدو بدو ... پیاده شو که هزار تا کار دارم.
روژین: پررو . تو منو کشوندی و از کار و زندگی انداختی حالا میگی برو ؟!! عوض تشکره ؟
_ دستت درد نکنه که اومدی .خوبه؟
روژین: آره.برو بای.
_بای. فردا میای کمکم دست تنهام.
روژین: باشه.تولدش و کجا میگیرین؟
_ هنوز بهش فکر نکردیم.بهت میگم.بای.
ریموت و زدم و رفتم داخل حیاط.تو گاراژ پارک کردم.پیاده شدم و رفتم داخل خونه.
مامان در حال تماشای تی وی بود.سلام کردم.
مامان نگاهم کرد و گفت: سلام.خوبی؟ خسته نباشی.
همونطور که از پله ها بالا میرفتم گفتم: مرسی.شما هم همینطور.مامان از بابا چه خبر؟
مامان: یک ساعت پیش گفت بیمار اورژانسی داره.باید عمل میشد.میگفت تومور مغزی داره.بد خیمه . ملودی دعا کن عملش به خوبی تموم بشه.
_ ایشاا... که خوب تموم میشه.بابا تو کارش وارده.من میرم حمام ناهار هم نمیخورم میرم بخوبم.
مامان: باشه مادر.برو
رفتم تو اتاقم.مانتوم و در آوردم.حوله ام و گرفتم و از اتاق خارج شدم و رفتم تو حمام.
هم طبقه بالا حمام داره هم طبقه پایین.هم ما راحت تریم هم برای کسانی که مهمونن و برای چند روز میمونن خونمون.
سه بار موهام و شستم.نرم کننده زدم و دوباره شستم.موهای بلند همین دردسر ها رو داره دیگه.فکر کنم نیم ساعتی میشه که این تو ام.
حوله ام و دورم پیچیدم و رفتم تو اتاقم.لباس خونه ام و پوشیدم.باسشوار بادی به موهام زدم.رو تخت دراز کشیدم و چشمام رو بستم و خوابیدم ...
* * * * * * * * * * * * * * * * * *
با صدای زنگ آیفون بیدار شدم.به ساعت روی پاتختیم نگاه کردم.ساعت یک ربع به پنج بود.وای چقدر خوابیدم؟!! سه ساعت و نیم خوابیدم !!! از خستگی زیاده دیگه.
با همون شلوار برمودا سفید و تیشرت آبی رنگم که روش نوشته بود " ملودی" رفتم پایین.خدا کنه بابا باشه.
داشتم از پله ها پایین میومدم که صدای خنده ی بابا رو شنیدم.برای چی میخنده ؟؟!! ملودی خلی ؟ خب حتما چیز خنده داری شنیده که میخنده.خنگ شدیا !
مامان رفت سمت در.در و باز کرد. بابا داشت به کسی تعارف میکر که بیاد داخل. بابا اومد تو سلام کرد.پشت سرش هم یه پسر جوونی وارد شد! پام رو گذاشتم رو آخرین پله که چشمم بهش خورد.
چشمام شد اندازه ی فندق.الان کامیار باید اینجا میبود و بهم میگفت چشم گاوی!این اینجا چیکار میکنه ؟؟!!! عقب گرد کردم و از پله ها آروم رفتم بالا.خواستم قبل از اینکه من رو ببینه برم بالا که از شانس خوشگلم منو دید.