ملودی زندگی من قسمت5
چراغ ها خاموش بود.معلومه که بابا و مامان خوابند.
ملینا: شب خوبی بود.اما الان خیلی احساس خستگی میکنم.
_ منم همینطور.حالا کی میخواد از این همه پله بالا بره ؟؟!!
ملینا:وای راست میگی. بیا همین جا رو کاناپه بخوابیم.
_ من بااین لباسا چجوری بخوابم.باید عوض کنم.ملی ساعت چنده؟؟
ملینا خمیازه ای کشید و گفت: یک ربع به دو.اگه دوست داری از این همه پله برو بالا اما من همین جا میخوابم.
خب من نمیتون با این لباس تنگ بخوابم.رفتم طرف پله ها اما منصرف شدم. یواش در اتاق مامان اینا رو باز کردم و رفتم از کمد دو تا پتو برداشتم و اومدم بیرون.
یک پتو رو دادم به ملینا و خودم رفتم سمت اون یکی کاناپه و دراز کشیدم و پتو رو روم انداختم.نیم ساعتی گذشت اما خوابم نبرد. به ملینا نگاه کردم دیدم که خوابه. بلند شدم و رفتم تو آشپزخونه.یه لیوان آب از تصفیه خوردم.
خواب که از سرم پرید. حالا چیکار کنم؟؟ چشمم به لپ تاپ مامان خورد که رو اُپن بود.از رو اُپن برش داشتم. مُدِم رو روشن کردم و به کاناپه تکیه دادم.تو گوگل فرهنگ لغت نامه رو سرچ کردم.دنبال اسم آرشام گشتم. چیزی که ذهنم رو به خودش مشغول کرده.
بر اساس حروف الفبا : الف.... آرشام .
آخ جون پیداش کردم... آرشام: پدر بزرگ کوروش کبیر , بسیار نیرومند.
بسیار نیرومند . واقعا نیرومنده.اون چشماش آدم رو جذب میکنه.
چه اسم قشنگ و اصیلی ! من عاشق اسمای اصیلم.
چشمام رو مالیدم وخمیازه ای کشیدم.تازه خواب اومده سراغم.
لپ تاپ رو میز عسلی گذاشتم و رو کاناپه دراز و پتو رو کشیدم رو سرم.
صبح با کمردرد شدید بیدار شدم.رو کاناپه نشستم و کمرم رو مالش دادم.
_ آی مامان کمرم! عجب غلطی کردم اینجا خوابیدما.
مامان: خب دختر چرا اینجا خوابیدی؟ مگه اتاق نداری؟
مامان بود که بالای سرم ایستاده بود.
مامان:اِی وای ! تو هنوز لباساتو عوض نکردی ؟ پاشو . پاشو برو دست و صورتتو بشور و لباساتو عوض کن. دانشگاهت دیر نشه.
مامان ما رو نگاه. به فکر دانشگاه منه. من فکر کردم الان میگه پاشو برو تا سرما نخوردی !
_ سلام مامان.دیشب خیلی خسته بودم.نایِ بالارفتن از پله ها رو نداشتم.
به مبل رو که ملینا خوابیده بود نگاه کردم.ملینا نبود.حتما آماده شده رفته دانشگاه.
_ ملینا هم وضع منو داشت.ملینا رفت دانشگاه؟
مامان: آره با بابات رفت.بلند شو بیا صبحانت رو بخور.
_ باشه.اول برم لباسام رو عوض کنم.
مامان سری تکون داد و به آشپزخونه رفت.
تا خواستم بلند بشم کمرم تیر کشید.یه آخ بلندی گفتم که مامان سریع از آشپزخونه اومد بیرون و گفت: چی شد؟
_ هیچی نشد.شما برو به کارت برس.
مامان:خیلی خب.
رو کاناپه خوابیدن هم مصیبته.دسته ی مبل رو گرفتم و بلند شدم.آروم آروم به طرف پله ها رفتم و ازشون بالا رفتم.مردم تا از این 30 .40 تا پله بالا برم.
وارد اتاقم شدم.
ست کامل سرویس خواب که روکشش شبیه تنه ی درخت میمونه که رنگش قهوه ای روشنه که به رنگ کِرِم میخوره..
پرده ی اتاقم راه راهه که یکی درمیون رنگ زرد , سفید به کار برده شده.عاشق وسائلم هستم و رنگ زرد و خیلی دوست دارم.هر کی میاد تو اتاقم میگه اتاقت به آدم احساس آرامش دست میده ! واقعا هم همینطوره.
لباسم رو عوض کردم و مانتو سورمه ای و شلوار جین پوشیدم . مقنعه رو دستم گرفتم و رفتم پایین تو آشپزخونه.
مامان:اومدی؟بیا بشین.ملودی؟
صندلی رو عقب کشیدم و روش نشستم.
_ جونم مامانی؟
مامان:بیا امروز بریم پیش عَمه ات.یک ماهی میشه پیشش نرفتیم.
یه لقمه نیمرو درست کردم و خوردم.
مامان: ملودی با توام !
_ مادر من بذار یه لقمه از گلوم پایین بره شکمم خالی نباشه.چون تا اسم عمه رو میاری ته دلم خالی میشه.
مامان خنده کنان اومد کنارم و دست تو موهام کشید و گفت: ای شیطون.اگه عمه ات بشنوه پدرتو در میاره.
اخم نمکینی کردم و گفتم:إ مامان باز شما به بابای من گیردادین؟ بابا دست از سر بابام وردارین !
مامان خندید و گفت: از دست تو.بخور تا دیرت نشده.
خندیدم وگفتم: چشم.فقط دیگه به بابای پیچاره ی من گیر ندین.
مامان فقط خندید و حرفی نزد.
صبحانه خوردم و از مامان خداحافظی کردم .رفتم تو گاراژ تا ماشین رو بیارم بیرون اما نبود ! حتما کار بابای عزیز تر از جونمه.از خونه بیرون اومدم و ماشین رو دم در دیدم.بَــــــــــــــــــله .کار خودشه.دست گلش درد نکنه.همیشه موقعی که کار دارم یا خسته ام یا هزار دلیل دیگه بابام ماشین رو برام آماده میکنه.
سوار ماشین شدم و به طرف دانشگاه حرکت کردم.
امیدوارم اون ماشینه جای همیشگی من پارک نکرده باشه.
یک ربع بعد رسیدم.وارد پارکینگ شدم.نه خیر ! انگار این صاحب ماشینه قصد رفتن نداره.مطمئنا به گوشش رسیده که من به این مسائل حساسم.
اووف ! حالا من جا پارک از کجا گیر بیارم؟! با زحمت زیاد یک جا خالی پیدا کردم.
حرسم گرفته بود شدیـــــــــــد ! از ماشین پیاده شدم و در رو محکم بستم.وارد سالن شدم.
داشتم میرفتم سر کلاس که یکی صدام کرد: خانم هاشمی ؟
برگشتم طرف صدا.یه پسر قد بلند و خوشتیپ بود.این منو از کجا میشناخت؟
_ بفرمائید؟
پسر: میشه باهاتون صحبت کنم؟
_امرتون؟پسر: اینجا نمیشه بگم.میشه بریم همین کافی شاپ نزدیک دانشگاه ؟
به ساعتم نگاه کردم.ساعت 8:45 دقیقه بود و من ساعت نُه کلاس داشتم.
_ ببخشید نمیتونم.کلاس دارم.
پسر: خب ... خب بعد از کلاستون چی؟
نمیدونستم چی بگم.
_ کارتون واجبه ؟
پسر لبخندی زد و گفت: بله.
_ باشه.
پسر: مرسی.کلاستون کی تموم میشه؟
_ ساعت یازده.
پسر: خب من ساعت یازده تو کافی شاپ منتظرتون هستم.
_ باشه.من میتونم برم؟ راستی اسمتون؟
پسر: البته.مرساد گلزار هستم.
_ باشه آقای گلزار.خدانگهدار.
پسر: خداحافظ.
وارد کلاس شدم. همون موقع صدای کرکننده ی روژین و عطیه از ته کلاس بلند شد: ملودی الان وقت اومدنه ؟ چرا دیر کردی؟
دستم و روی گوشم گذاشتم و گفتم: بابا یواش تر.دوتا گوش شنوا دارم.چرا داد میزنید؟
داشتم از ردیف اول رد میشدم که چشمم به فردی خورد که برام آشنا بود.مخصوصا نگاهش.
سرجام خشکم زد.داشت با ونداد حرف میزد.ونداد سرش به طرف من چرخید و گفت: به به ! خانم هاشمی.چقدر دیر اومدین؟
اما من حواسم به بغل دستیش بود.اون هم منو دید و پوزخندی زد !
این اینجا چیکار میکنه ؟!
داشتم از ردیف اول رد میشدم که چشمم به فردی خورد که برام آشنا بود.مخصوصا نگاهش.
سرجام خشکم زد.داشت با ونداد حرف میزد.ونداد سرش به طرف من چرخید و گفت: به به ! خانم هاشمی.چقدر دیر اومدین؟
اما من حواسم به بغل دستیش بود.اون هم منو دید. پوزخندی زد !
این اینجا چیکار میکنه ؟! مگه تازه از مسافرت نیومده بود؟ اصلا با ونداد چه نسبتی داره؟!
روژین: ملودی چرا خشکت زده؟
برگشتم طرفش.با چشم به آرشام اشاره کردم.اولش نفهمید منظورم چیه اما وقتی اومد کنارم و آرشام رو دید زیر گوشم گفت: این پسردایی مارمولکم رو میبینی؟ یک هفته است که اومده ایران اما به کسی نگفته بود. داشت به کارای عقب موندش میرسید.
_ اینا رو ول کن.اینجا چیکار میکنه؟
روژین: إ نمیذاری بگم که. پریدی وسط حرفم.خب کجا بودم؟
نگاهش کردم و گفتم: نمیخواد بگی.تا تو بخوای جواب یه سوال رو بدی فردا صبحه.بریم بشینیم.الان دل گشاد جونم میاد.
روژین خندید و گفت: باشه بریم.بیچاره چقدر از گفتن دل گشاد گفتنت حرس میخوره!
رفتیم سر جامون نشستیم.
خندیدم و گفتم: چشم لوچی من با این چیزا ناراحت نمیشه!
عطیه: اوه اوه ! چه من منی هم میکنه.صبح بخیر.
_ سلام.خب مال خودمه.بگم مال عممه ؟! مال خودمه دیگه.
بچه ها خندیدند.
دل گشاد: ته کلاس! چه خبره؟
سرمون رو به طرف در ورودی چرخوندیم.یا علی.گشاد جون اومد!
عطیه آروم گفت: این ازکجا پیداش شد؟
روژین آروم تر گفت: عجب حلال زاده ایه پدر سوخته!
از حرفش خندم گرفت اما سریع خندم رو خوردم.از جام بلند شدم و گفتم:إ سلام استاد .کی اومدید؟ ببخشید حواسمون نبود که اومدید تو کلاس.
استاد:معلومه که حواستون نبود.جوابم رو نگرفتم.
_ جواب چه سوالی استاد؟
استاد: گفتم اون ته چه خبره ؟
کل بچه های کلاس برگشتند طرفم.
_ هیچ خبر استاد .سلامتی.شما چه خبر؟
همه از حرفی که زدم خندشون گرفت.خودم نفهمیدم چجوری جرئت کردم در این لحظه که استاد جدی شده مسخره بازی در بیارم. وقتی جدی میشه با کسی شوخی نداره.میشه مثل یه چوب خشک! به خاطر همین اصلا در این مواقع اذیتش نمیکنم. روژین جلوی دهنش رو گرفته بود. با یک دستش منو کشید پایین تا بشینم.
روژین: بشیـــــــــــن ملودی.
عطیه که سمت چپم نشسته بود بین خنده آروم گفت: ملودی اشهدت رو بخون.
خودم اون لحظه هول کرده بودم.وقتی جدی میشه نفس همه تو سینه حبس میشه! صدای قلبم رو دارم میشنوم که میخواد بزنه بیرون! فکر کنم این ترم بیفتم! یا خدا !
تو افکارم غرق بودم که صدای قهقهه استاد بلند شد.
همه با تعجب بهش نگاه کردیم.سابقه نداشت که بخنده .اونم بلند!
استاد: گفتم اون ته چه خبره ؟
کل بچه های کلاس برگشتند طرفم.
_ هیچ خبر استاد .سلامتی.شما چه خبر؟
همه از حرفی که زدم خندشون گرفت.خودم نفهمیدم چجوری جرئت کردم در این لحظه که استاد جدی شده مسخره بازی در بیارم. وقتی جدی میشه با کسی شوخی نداره.میشه مثل یه چوب خشک! به خاطر همین اصلا در این مواقع اذیتش نمیکنم. روژین جلوی دهنش رو گرفته بود. با یک دستش منو کشید پایین تا بشینم.
روژین: بشیـــــــــــن ملودی.
عطیه که سمت چپم نشسته بود بین خنده آروم گفت: ملودی اشهدت رو بخون.
خودم اون لحظه هول کرده بودم.وقتی جدی میشه نفس همه تو سینه حبس میشه! صدای قلبم رو دارم میشنوم که میخواد بزنه بیرون! فکر کنم این ترم بیفتم! یا خدا !
تو افکارم غرق بودم که صدای قهقهه استاد بلند شد.
همه با تعجب بهش نگاه کردیم.سابقه نداشت که بخنده .اونم بلند!
استاد:از دست تو من چیکار کنم دختر؟ کی میخواد بعد از من تحملت کنه خدا میدونه.
از خجالت سرم و پائین گرفتم.بعد با تعجب سرم و بالا گرفتم و با جدیت گفتم: یعنی چی استاد؟ مگه قراره برید.
استاد سرش و تکون داد و گفت: آره دخترم.دیگه سنی ازم گذشته و توان ندارم.
_ وای نرید تو رو خدا استاد. بعد از شما کی میخواد منو تحمل کنه؟! مطمئننا منو با تیپا میندازه بیرون!
دلشاد لبخند زد و گفت: مگه میشه دانشجو به این خوبی رو بندازن بیرون؟! فقط یه ذره شیطونی که اونم جای تعجب نداره.جوون باید شاد و سرزنده باشه مثل شما.
لبخند زدم و گفتم: مرسی.شما لطف دارین.
دلشاد: حقیقت رو گفتم خانم هاشمی.خب حالا میریم سر درسمون.
سرجام نشستم.چقدر خوبه آدم انقدر فهمیده باشه.الحق که دلگشاد خودمه. از بس دلش بزرگ و گشاده! حالا استادمون کی میتونه باشه؟ امیدوارم مثل استاد دلشاد باشه...
استاد: جلسه بعد امتحان دارید.
ونداد: استاد شما تا کی تو دانشگاه هستین؟ منظورم اینه که کی میخواین از اینجا برین؟
استاد: انقدر از رفتن من خوشحالین؟
ونداد: آقای دلشاد این چه حرفیه؟ من فقط میخواستم بدونم اگه شما جلسه ی بعد نمیاید کی جاتون میاد؟
استاد: یکی از شاگردای قدیمیمه.
رو کرد به من و گفت:اون بیچاره رو یه وقت اذیت نکنی که پا به فرار بذاره فرار؟
سرم رو پایین گرفتم و گفتم: استاد خجالتم ندید دیگه.
دلشاد خندید و گفت: از من گفتن بود. چون اون بهترین کیس برای استادیه. یکی از بهترین شاگردان من بود. مثل خود شما.به خاطر همین بهت گفتم نَپرونیش که دیگه از این استادای خوب گیرتون نمیاد.
_ شما لطف دارین. چشم دیگه شوخی نمیکنم.
دلشاد لبخند زد و گفت: شوخی کن اما به جاش.چون از اون استاداییه که خیلی جدیه.نباید تو کلاسش شلوغ کنید. منظورم به کل بچه های کلاسه.
تو دلم گفتم: نه که شما جدی نیستین ؟! نه بابا. دلگشاد که آدم شوخ و در عین حال جدیه.وقتی دلگشاد جون میگه جدیه پس ببین با کی طرفیم! یا علی ! خدا به دادم برسه.استاد با این که سر کلاس بد اخلاق و جدی بود اما واقعا خیلی صبور بود که منو از کلاسش ننداخت بیرون.حالا وقتی از جدیت اون شاگردش حرف میزنه پس باید خیلی گند اخلاق باشه ! ملودی انقدر چرت و پرت نگو. از کجا میدونی اخمالوهه ؟ دلشاد با این که اخمالو بود سر کلاسش شوخی هم میکرد.شاید اونم همینطور باشه !
دو ساعت تو کلاس نشسته بودیم و به تخته و به دهن دلگشاد جون نگاه میکردیم.به ساعت نگاه کردم. یازده و ربع شده ام هنوز کلاس تموم نشده.
آخ آخ .یادم رفت با پسره تو کافی شاپ قرار داشتم. خاک بر سرم الان فکر میکنه قالش گذاشتم!
دیگه از دست این مباحث بیو فیزیک خسته شدم. از جام بلند شدم و گفتم: استاد تو رو خدا رحم کنید. یک ربع از زمان کلاس گذشته.
دلشاد: باشه خانم هاشمی.بچه ها خسته نباشید.
آخی اگه نمیگفتم تا یک ساعت دیگه ادامه میداد. از بچه ها خداحافظی کردم و به دو رفتم سمت کافی شاپ. من اصلا از بد قولی خوشم نمیاد.امیدوارم همچین فکری به ذهنش نرسه که دختر بدقولیم.
از بیرون به داخل نگاه کردم تا پیداش کنم. دیدم نه نیست.نکنه رفته باشه؟! نه بابا مگه میشه حتما منتظرمه چون خودش گفته بود که کارش ضروریه. حالا کارش چیه اللهُ علم. اصلا منو از کجا میشناخت که حالا بخواد کار مهمی داشته باشه ؟!!!
_خانم هاشمی؟
سرم رو به سمت صدا چرخوندم.خودشه. رفتم سر میزی که ایستاده بود. ته کافی شاپ یه جای دنجی انتخاب کرده بود.
روبروش ایستادم و گفتم: سلام ببخشید دیر شد. کلاسم طول کشید.
لبخند زد و گفت: اشکالی نداره. بفرمایید بشینید.
از بچه ها خداحافظی کردم و به دو رفتم سمت کافی شاپ. من اصلا از بد قولی خوشم نمیاد.امیدوارم همچین فکری به ذهنش نرسه که دختر بدقولیم.
از بیرون به داخل نگاه کردم تا پیداش کنم. دیدم نه نیست.نکنه رفته باشه؟! نه بابا مگه میشه حتما منتظرمه چون خودش گفته بود که کارش ضروریه. حالا کارش چیه اللهُ علم. اصلا منو از کجا میشناخت که حالا بخواد کار مهمی داشته باشه ؟!!!
_خانم هاشمی؟
سرم رو به سمت صدا چرخوندم.خودشه. رفتم سر میزی که ایستاده بود. ته کافی شاپ یه جای دنجی انتخاب کرده بود.
روبروش ایستادم و گفتم: سلام ببخشید دیر شد. کلاسم طول کشید.
لبخند زد و گفت: اشکالی نداره. بفرمایید بشینید
نشستم و دستامو تو هم قلاب کردم و زیر میز گذاشتم.
_ خب. امرتون؟
پسر: چقدر هولید؟ بذاری یه چیزی سفارش بدین بعد.
_ باشه.
خودش خواستا !خیلی ریلکس جواب دادم:
_ من کافه گلاسه با کیک شکلاتی میخوام.
بد بخت چشاش چهار تا شد.حتما انتظار چنین حرفی رو نداشت.خب به من چه؟ من میخورم تا مقدمه چینی هاش رو آماده کنه. منم حوصلم سر نمیره دیگه !سعی کرد خودشو عادی نشون بده.گارسون رو صدا زد.برای خودش چیزی رو که سفارش دادم گرفت.
_ من شما رو نمیشناسم.شما منو از کجا میشناسید؟
لبخندی زد و گفت: من پسرخاله سولماز هستم.چند بار هم شما رو خونشون و تو دانشگاهتون دیدم.
چه عجیب! چطور من ندیدمش؟!
سفارشات رو آوردن.اینم که اصلا حرف نمیزنه.مثلا کار مهمی داشتا !
یه کم از کافه گلاسه خوردم و گفتم: نمیخواید چیزی بگید؟
پسر:چرا.سپهر حمیدی هستم 30 سالمه.تو دانشگاه تدریس میکنم.
از حرفاش گیج شدم.خب به من چه که چند سالشه و چکارس؟
_ خب به من چه ؟
سپهر خندید و گفت: سولماز میگفت خیلی شیطون و شوخ هستین.
_ من با شما شوخی ندارم. جدی گفتم.
سپهر جدی شد و گفت: میخواستم برای امر خیر بیام منزل. آدرس و شماره خونتون رو میخواستم.
در حال خوردن بودم که با این حرفش کیک پرید تو گلوم.سپهر هول شد و رفت و با یه لیوان آب برگشت.
سپهر: چی شد؟ بخورید حالتون جا بیاد.
لیوان و از دستش گرفتم و چند قلب خوردم.نفس عمیقی کشیدم تا به حالت عادی برگردم.ازش تشکر کردم و گفتم: ببخشید ترسوندمتون.بشینید من حالم خوبه.
دوباره سر جاش نشست و گفت: بهترین؟ چی شد یهو؟
_ هیچی. کیک پرید تو گلوم.
سپهر نفسشو داد بیرون و گفت: بیشتر مواظب باشید.
_ باشه. خب در مورد چیزی که گفتید ....
منتظر نگاهم کرد.
_ راستش من قصد ازدواج ندارم.نه با شما نه با کس دیگه. اینو حتی سولماز هم میدونه. چطور به شما نگفته؟
سپهر: چرا گفت.اما من اصلا قانع نشدم.یعنی تا کی شما میخواید به این شعا ادامه بدید؟
اخمی کردم و گفتم: شعار نیست جناب.این نظر منه.
سپهر: میشه بپرسم برای چی؟
_ چی برای چی؟
سپهر: اینکه نمیخواید ازدواج کنید؟
_ چون من تا درسام تموم نشه قصد ازدواج ندارم.
سپهر: همین؟
_ همین هست. بقیه اش هم دیگه به خودم مربوط میشه. اگه خیلی ناراحتید حرفتون رو پس بگیرید.کسی نگفت زوری با من ازدواج کنید!
از جام بلند شدم و گفتم: اگه کاری ندارید من برم.من عجله دارم باید برم.راستی؟
برگشتم و نگاهش کردم: یادتون باشه دیگه با کس دیگه ای اینطور صحبت نکنید. همیشه برای دیگران ارزش قائل شید و به نظراتشون احترام بذارید. خدا نگهدار.
از کافی شاپ بیرون اومدم و رفتم تو دانشگاه تا ماشین رو بیرون بیارم.
سوییچ و کجا گذاشتم؟ نگاه تو رو خدا ! از دست این پسره حواس پرت شدم! اگه دستم به سولماز نرسه. میکشمش!
دستم و تو کیفم گذاشتم تا سوییچ و بگیرم.أی لعنتی ! چرا پیدا نمیشی؟! همینطور که راه میرفتم تا به ماشین برسم سرم و خم کردم و داخل کیفم رو نگاه کردم.آها دیدمت موش کوچولو ! تا میخواستم بگیرمش به چیز سفتی که احتمالا دیوار بود برخورد کردم.
_ آی مامان ! آخ آخ.بینی خوشگلم شکست.ای تو روحت دیوار مزاحم.تو از کجا پیدات شد؟!
سرم و بلند کردم.یا علی ! این از کجا پیداش شد؟ هر چی فحش بود نثارش کردم که !!!
پوزخندی زد و گفت: ندیدین یا نخواستین ببینین؟
وا ؟ چرا اینجوری میکنه؟پسره ی بی ادب.خب حواسم نبود.
_ ببخشید متوجه منظورتون نشدم؟
متوجه شده بودما ! اما خودمو زدم به اون راه.
آرشام: مطمئنا دختری به باهوشی شما متوجه منظورم شده.
پسره ی ...پسره ی مغرور.مگه چی داره که بخوام خودمو بندازم تو بغل این کوه یخی؟! من که ازش معذرت خواهی کردم.میمیره یه ببخشید بگه؟این باهوش رو هم سر کلاس از دلگشاد جون شنیده بود.حتما ونداد مارمولک هم یه چیزایی بهش گفته.خب واقعا شاگرد برتر کلاسم!
_ بله بله. متوجه شدم.از این به بعد جلوم رو نگاه میکنم. مرسی که نذاشتین که به دیوار بخورم.
هه هه ! حالشو گرفتم.چقدر خوبه آدم خودشو به کوچه عمه چپ بزنه ها !!
_ ببخشید حالا میشه برید کنار؟
آرشام: شما جلو راه من هستید اگه توجه کنید.
یه نگاه به خودش یه نگاه به ماشین کناری کردم.اخمام رفت تو هم.
آرشام: نمیخواید برید کنار؟
آروم بین دندونای قفل شدم گفتم: شما صاحب این ماشین هستید؟
آرشام: مشکلیه؟
_شما خجالت نمیکشید؟
آرشام: ببخشید؟ منظورتون چیه؟
با عصبانبت گفتم: این آقا ونداد بهتون نگفت این جا هر کس جا پارک خودش رو داره. چند روزه که شما جای من پارک میکنید.
آرشام:اینجا رو که نخریدین.اینجا مکان عمومیه.
وای دارم از دستش دیوونه میشم.اولین کسیه که پا به پای من هم جوابی میکنه.
_خیلی خب.میتونید برید.
آرشام: من از شما اجازه گرفتم ؟
وای خدا به دادم برس. دیگه داره میره رو اعصابم.سوار ماشینش شد و روشنش کرد. قبل از اینکه در و ببنده سرش و آورد بیرون و گفت: امیدوارم با گفتن افتخار میدین اون شب دچار سوء تفاهم نشید.من اصلا تمایلی به رقصیدن نداشتم.فقط به اصرار روژین قبول کردم. چون دل نازکه.
در و بست و از دانشگاه بیرون رفت.نگاه تو رو خدا ! گیر چه آدمایی افتادیم.یا خیلی پررو اند یا خیلی مغرور ! حتی مهلت جواب دادن بهم نداد. پسره ی خودخواه. چقدر هم به خودش میگیره.
تو ماشین نشستم و مستقیم رفتم خونه عمه شراره.
زنگ خونه رو زدم.خودمو کشیدم کنار تا منو نبینن.صدای عمه از پشت آیفون اومد: بله؟
آخ جون.دلم برای اذیت کردن عمه تنگ شده.
صدامو نازک کردم و گفتم: سلام خانم.کمکم کنید.من بینوام.گشنه ام. خونه ندارم.کمکم کنید.
صدای برخورد دست عمه به صورتش از پشت آیفون اومد. داشتم از خنده میمردم اما خندمو کنترل کردم.
عمه : الهی بمیرم.بیا تو عزیزم.
صدامو به حالت بغض درآوردم و گفتم: نه. مرسی.من همین جا میمونم.
عمه با خودش گفت: ای بابا. حالا چیکار کنم؟ .... من الان میام دخترم.جایی نریا ؟
_چشم.
آیفون گذاشت سرجاش.نشستم رو زمین و پقی زدم زیر خنده.عاشق حرس خودن عمه بودم.تو فامیل منو به اسم ملی آزاری میشناسن!
_ به به ! از این طرفا ؟! خوش اومدین آزاری خانوم.
سرم و بلند کردم.کامیار پسرعمه ام بود.نگفتم بهم میگن آزاری؟!!!
بین خنده گفتم: سلام کامی ... خوبی؟
کامیار: خوبم.چرا این وسط ولویی؟
اوخ اوخ الان عمه میرسه.دستم و به طرفش گرفتم و گفتم: دستمو بگیر بلندم کن که وضعیت قرمزه.
کامیار خندید و گفت: باز چیکار کردی؟ نکنه دوباره سر به سر مامانم گذاشتی؟
خندیدم و گفتم: آره.اونم چه سر به سری؟ من برم کنار دیوار تا منو نبینه.
صدای پای عمه اومد.کنار دیوار برآمدگی داشت که میشد به راحتی قائم شد.
کامیار: در خدمت بودیم؟
دستم و جلوی دماغم گذاشتم که یعنی "ساکت".
عمه در و باز کرد و گفت: إ کامیار تویی؟ کی اومدی؟
کامیار: همین الان. چی شده چرا اینور و اونور رو نگاه میکنی؟ دنبال کسی میگردی؟
عمه: آره مادر. یه دختر بچه زنگ زده بود کمک میخواست.بهش گفتم پشت در منتظر باشه تا بیام.اما الان نیست.
کامیار نگاهم کرد و گفت: عجب مردم آزاری بود!
یه دستمو براش تکون دادم و زیر لب گفتم: دارم برات.
عمه: الله علم.بریم داخل.شاید یکی دیگه به دادش رسید. بریم تو .
رفتن داخل.اول عمه رفت بعد هم کامیار.قبل از اینکه در و ببندن بدو رفتم داخل و از پشت عمه رو بغل کردم.عمه هول شد.
عمه: کامیار این چه کاریه ترسیدم.بکش کنار خرس گنده!
خندیدم و گفتم: سلام بر عمه غرغروی خودم.نمیگی شایداون دختر کوچولوی بینوا از خجالت پشت دیوار قایم شده؟
عمه: ملودی تویی؟ای ذلیل مرده.
برگشت طرفم.
عمه صورتم رو بوسید.منم بوسیدمش و گفتم: احوال عمه خانوم؟
عمه: عمه به قربونت.ذلیل مرده نمیگی من سکته میکنم اینطور پشتم میپری؟
_ میدونستم هیچیتون نمیشه چون به این کارهام عادت دارین.
عمه:ملودی چقدر ناز و خانوم شدی؟ برم برات اسپند دود کنم .
دستمو گرفت و کشوند تو خونه.مثل خونه ی ما حیاط بزرگی دارن.منم که عاشق طبیعت با کامیار تو باغچشون گل کاشتیم.
کامیار: مامان این آزاری کجاش بزرگ و خانوم شده؟ من نمیدونم کی میخواد خانوم و آدم بشه؟
معترض برگشتم سمتش و گفتم: اولا آزاری خودتی.دوما من خانوم هستم.
عمه:تو رو خدا شروع نکنید.
عمه شراره رفت تو آشپزخونه.رو مبل دو نفره نشستم.رو میز پاستیل نوشابه ای بود.آخ جون نوشابه ای.
عمه: ملودی جان چی میخوری برات بیارم؟
من که سیر بودم.اون کاغه گلاسه و کیک مهده ام رو پر کرده بود.
همونطور که پاستیل رو مزه مزه اش میکردم گفتم: هیچی عمه.زحمت نکش.بیا بشین من فقط اومدم ببینمتون.
عمه: اینجوری که نمیشه؟
_ عمه بیا من قبل از اینکه بیام یه چیزی خوردم.بیا عمه جون وگرنه میرما !
عمه: باشه.الام میام.
کامیار از تو اتاقش بیرون اومد و کنارم نشست.بسته پاستیل و از دستم گرفت و یکی خورد.
کامیار: چه خبر؟ از درس و دانشگاه؟
_ هیچی.یه عالمه درس آوار شد رو سرمون.کامی اون استاد چشم لوچی که ازش برات گفته بودم و یادت هست؟؟
کامیار خندید و گفت: همون استاد دلگشاد؟
خندیدم و گفتم : آره. میخواد بره.به جاش یکی دیگه میاد.
کامیار: من نمیدونم چطور تو رو تحمل کرد؟!! حالا اگه ما تو کلاس شر بازی در میاوردیم با تیپا مینداختنمون بیرون.شانس نداریم که !
خندیم و گفتم: ما اینیم دیگه.
کامیار: اه اه. خر شانس.
عمه رو مبل کناری نشست و گفت: خوش اومدی ملودی خانوم.چه عجب.یادی از ما کردی؟ ملینا خوبه؟بابا و مامانت خوبن؟
_ آره خوبن.سلام دارن خدمتتون.عمه اسپندت کو؟
عمه: آخ یادم رفت.الان میرم دود میکنم.
کامیار: چه به خودش میگیره.مامان بشین از جات تکون نخور.
خندیدم و گفتم: پررو. عمه شوخی کردم بشین.
عمه دوباره سر جاش نشست.
کامیار: ملی آزاری نگفتی برای چی اومدی اینجا ؟
_ همینجوری.هوی هوی.با بزرگ ترت درست صحبت کن.سه سال ازت بزرگ ترما ! اولا آزاری خودتی.دوما ملی مخفف اسم من نیست.مخفف اسم ملیناست.اسم من تکه نمیشه تغییرش داد!
عمه خندید و گفت: از دست شما ها .ملینا چیکار میکنه؟
_ هیچی.سرش تو کتاباشه مثل خواهرش.
کامیار: آره معلومه.
_ منظورت چیه؟
کامیار:خودت میدونی.
ها ؟ چی میگه این؟ مگه ملینا غیر از درس خوندن کار دیگه ای انجام میده؟؟! نه !!! نکنه اینم از جریان مهبد خبر داره؟؟؟!!
کامیار چشمکی زد و رفت پای تلویزیون.پس حتما منظورش همون بود.
عمه:چی میخواستم بگم؟؟!! از دست شماها ! آدم یادش میره چی میخواست بگه!!
_ وا ؟! عمه جون فراموشی شما چه ربطی به ما داره ؟!!!
عمه: یادم اومد.برای تولد ملینا میخواید چیکار کنید؟ چی براش میگیرید؟
ملینا ؟ تولد ؟ آخ آخ یادم رفت.با دست زدم رو پیشونیم و گفتم : وای تولدش.عمه یادم رفته بود.
عمه سرش و تکون داد و گفت: ما پیر شدیم و همچی یادمون میره.شما ها که جوونید و مشغله ذهنی ندارید چرا یادتون میره ؟!
عمه باز یه چیز گفتیا ! همه دغدغه تو زندگیشون دارن.
عمه: حالا که یادت اومد.چی میخوای براش بگیری؟
سرم و خاروندم و گفتم: اووم ... نمیدونم.باید ببینم به چی احتیاج داره که براش بگیریم.
کامیار که مشغول تخمه خوردن بود گفت: ماشین.
ماشین ؟!!!! راست میگه ها ! به سن قانونی که رسیده. رانندگی هم که بهش یاد دادم.خب پس مشکل حل شد.
_ عمه کامیار راست میگه. ماشین خوبه.
عمه: آره خوبه.به سنی رسیده که بخواد رانندگی کنه و ماشین مجزا داشته باشه.
باید به بابا بگم.بابا نمایشگاه ماشین خوب سراغ داره.
عمه: بابا و مامانت کجان ؟
_ بابا که مثل همیشه تو اتاق عمل تشریف دارن. مامان هم تو آموزشگاه زبان دیگه.جای همیشگیشون.
عمه: مامانت خسته نشد از تدریس زبان؟
_ نه.تدریس زبان شیرینیه.مامان خیلی به تدریس علاقه داره و ...
موبایلم زنگ خورد. از تو کیفم برش داشتم.
مامان بود.از عمه عذر خواهی کردم و رفتم تو اتاق گلنوش.
_ الو سلام مامان.
مامان: سلام.خوبی؟ رفتی پیش عَمَت؟
_ آره.الان خونشونم.مامان چرا به من نگفتین تولد ملینا همین هفته است؟ مطمئنا شما میدونستین.
مامان: آره. حواسم نبود بهت بگم.فکر کردم خودت یادته.
_خب مامان جان چیکارم داشتی؟
مامان: هیچی.فقط میخواستم بدونم رفتی پیش عمه غرغروت یا نه ! اگه نمیرفتی حتما به جون بابات میفتاد که دخترات چرا نمیان پیشم .انگار نه انگار که عمه ای دارن.
از حرس خودنش خندم گرفت.
_ قربونت برم.حرس نخور.نگران غرغرای عمه هم نباش.راستی بابا امشب خونه میاد؟
مامان: شاید.چطور؟
_ میخوام در مورد تولد ملینا باهاش صحبت کنم.
مامان: باشه.من دارم از خستگی میمیرم.کاری نداری؟
_ نه مامان جونم.من الان میام خونه.دست به ظرف مرف نزن.باشه؟
مامان: باشه.خداحافظ.
_ خداحافظ.
چقدر مامان مهربونی دارم.همش نگران من بود که عمه سرم غر نزنه.از اتاق اومدم بیرون.موبایلم و تو کیفم گذاشتم و کیف و از مبل برداشتم و به عمه گفتم: عمه جونم من دیگه برم.
عمه: کجا ؟ تو که تازه اومدی؟
_ عمه من فقط اومده بودم ببینمتون و برم.
عمه اخم کرد و گفت: خیلی خب.اما دفعه بعد نمیذارم بری.
گونه عمه شراره رو بوسیدم و گفتم: چشم.اصلا دفعه بعد ساک لباسام رو با خودم میارم اینجا و مستقر میشم.
کامیار: نه بابا.از این خبرا نیست. هر کس خونه خودش.ما خودمون جا نداریم.تو که بیای اینجا خونه میریزه رو سرمون زلزله خانم.
_ هرهر . خندیدم.
عمه : بسته. برو عمه.به سلامت.
_ خداحافظ. خدافظ نمکدون.
سریع در و پشت سرم بستم و رفتم تو حیاط.نفس عمیقی کشیدم.بوی گل رز همه جا پیچیده بود.سوار ماشین شدم و حرکت کردم.تو راه همش ذهنم درگیر سپهر پسرخاله سولماز بود. نباید اونطور باهاش حرف میزدم.عجب کاری کردما ! شمارشم ندارم ازش عذر بخوام.آخه اون بیچاره که تقصیری نداشت.باید به سولماز بگم شمارشو بهم بده یا از طرف من ازش عذر بخواد.اگه من دستم بهت نرسه سولماز. البته پسرخالش هم بد صحبت کرد دیگه !
به خونه رسیدم.در باز بود.قبل از اینکه برم داخل بنز بابا رفت داخل. إ بابا اومد.مامان که گفت شاید! چقدر زود اومد !
رفتم داخل.بابا از ماشین پیاده شد و ریموت رو زد.منم از ماشین پیاده شدم و رفتم پیش بابا.