مهبد: ونداد کیه ؟
_ أی ملی چند بار گفتم اسم اون کفگیر رو نیار؟ ونداد هم کلاسیمه.

مهبد: آها. خب ملی راست میگه.با رفتاری که با پسرا داری همه دیگه میترسن تو 10 قدمیت وایستن. چه برسه که سنت بره بالا و بد اخلاق تر بشی! اون موقع است که میگم ملودی خانم دیدی گفتم رو دست عمو جونم میمونی.
_ برو بابا.تو نگران من نباش.اینطوری نمیشه. من باید خودم دست به کار بشم.
از رو صندلی بلند شدم و بلندگفتم: پیش به سوی انجام عملیات.
مهبد و ملینا گفتند: ملودی یه وقت خر نشی بری بهشون بگی؟؟
_ به به ! شما یاد نگرفتید به بزرگترتون احترام بذارید؟
هر دو با لبخند همدیگر رو نگاه کردند و رو به من گفتند: از قدیم گفتند ادب از که آموختی از بی ادبان.
در حین گفتن این جمله من رو با دست سر تا پام نشون دادن.
_ إإإإ ... واقعا که ! من به این با ادبی.الکی در مورد من بد قضاوت نکنید.
مهبد: یعنی تو با ادبی؟
_ اوهوم.
مهبد:عجب ... !!
_خب من دیگه باید برم.ملینا هستی تا بابا کارش تموم بشه؟
ملینا: آره. نگران نباش.کارش که تموم شد باهاش میام خونه.
_باشه.راستی...
مهبد:باز چیه؟
_إ با بزرگترت درست حرف بزن.
مهبد:چشم.بفرمایید بگید.
_آها.الان میگم.
یه چشمک زدم بهش و گفتم: اون عملیات هم برای جوسازی گفتم.
و بعد رفتم بیرون.صداش رو شنیدم که گفت: شیطون.
از بیمارستان خارج شدم و به سمت ماشینم رفتم.وقتی داشتم از پارکینگ بیرون میومدم یه جنسیس آلبالویی از کنارم رد شد و وارد محوطه بیمارستان شد.در همون حین رد شدن یه تک بوقی زد. یه نگاه به دور و برش انداختم هیچ کس نبود. وا ؟!! پس برای کی بوق زد؟؟!!! من و از کجا میشناسه ؟ بسم الله ... شاید من اشتباهی فکر کردم برای من زده.
إإإإ ... این همون جنسیس آلبالوییه نبود که جای ماشین من پارک کرده بود؟؟!!
چه میدونم.وللش بابا !

امروز تولد روژینه و خدا رو شکر امروز کلاس ندارم.رفتم سمت کمد لباسام.لباس های جدیدی که با سولماز و ملینا خریده بودم رو از گیره در آوردم و انداختم رو تختم.
خب حالا کدوم رو بپوشم؟ یه پیراهن بلند مشکی رنگ که آستین حلقه ای بود.یه پیراهن کوتاه قرمز رنگ تا زیر زانو.یه پیراهن دکلته مشکی رنگ و ...
اووم فکر کنم دکلته بهتره.یه نیم تنه آستین بلند هم روش میپوشم که سر شونه هام نمایان نشه.روژین تولدش رو تو باغ برگزار کرده و حتما پسرای زیادی اونجا هست.چون بیشتر فامیلاشون پسر دارن و من با لباس باز جلوشون سختم میشه.
لباسای اضافه رو سر جاشون گذاشتم و لباس دکلته رو پوشیدم.رفتم جلوی میز توالتم (میز آرایش).رو صندلی نشستم و مشغول آرایش شدم. اهل آرایش نیستم.سایه آبی آسمونی رو پشت چشمم زدم و رژگونه صورتی رنگم رو به گونه هام مالیدم و یه برق لب صورتی زدم.ریمل رو هم به مزه های بلند و فردارم زدم.تکمیل شدم.
از جام بلند شدم و رفتم جلوی آینه قدی ام.همه چیز تکمیله.سایه ی آبی پشت چشمم به رنگ چشمام خیلی میاد.
با اینکه ازکفش پاشنه بلند بدم میاد اماپوشیدم.نمیشد کفش عروسکی بپوشم.نیم تنه رو پوشیدم و مانتو مشکیم رو گرفتم و شال آبی خوش رنگم رو برداشتم و از اتاق بیرون اومدم.ملینا رو صدا زدم .جواب نداد. فکر کنم صدامو نشنید. به اتاقش رفتم و در رو باز کردم.از چیزی که دیدم دهنم باز موند.
_وای ملی خودتی؟؟ یا عروسک باربی جلوم ایستاده ؟
ملینا: خوب شدم ؟
_ محشر شدی عروسکم.
ملینا: خجالتم نده.
_ واقعیته عزیزم.یه تیکه ماه شدی.
ملینا: راست میگی؟
_ دروغم چیه.یه دور بچرخ.
ملینا چرخید و دوباره مقابلم قرار گرفت.موهاش رو فر کرده بود.یه دکلته عسلی رنگ پوشیده بود و روش هم مثل من نیم تنه پوشیده بود که به رنگ لباسش بود.سایه عسلی به رنگ چشمای خوشگلش و برق لب قهوه ای رنگ زده بود.الهی من فداش بشم.تازه دارم به حرفش میرسم که گفته بود من حوریه بهشتیم. واقعا همینطوره.پس مهبد بیچاره حق داره که اسیرش شده.خواهر به قربونش.
ملینا: هوی چشاتو درویش کن.داری درسته قورتم میدی.من خودم صاحب دارم نباید خورده شم.
_ بچه پررو . یه وقت خجالت نکشیا ! زل زده به من و میگه من ماله مهبدم. خجالتم خوب چیزیه به خدا !!
ملینا: خیلی خب مادربزرگ.بریم که دیر شد.
_ اوخ اوخ راست میگی . بدو بریم.
از اتاق اومدیم بیرون و از پله ها پایین اومدیم.ازمامان و بابا خداحافظی کردیم و سوار ماشین بی ام و سفید مامان شدیم و به طرف باغ روژینشون رفتیم.
مامان جونم چون میدونه از ماکسیما خوشم نمیاد ماشینش رو میده به من . ماکسیما هم جریانی داره که بعدا متوجه میشید !

جلوی در اصلی باغ ماشین ها صف کشیده بودند.بابا یه تولد گرفته کل شهر رو خبر کرده! هر کی ندونه فکر میکنه اینجا عروسیه !!
پشت ماشین ها به داخل رفتم و مسیر طولانی باغ رو رد کردم و یه گوشه کنار درخت ها پارک کردم.
ملینا: چه خبره ! اینجا عروسیه یا تولد ؟
خندیدم و گفتم : من هم داشتم به همین فکر میکردم.بیا بریم تو هوا سوز داره.
ملینا:بریم.
دست هم رو گرفتیم و به سمت قسمتی از باغ که چادر کشیده شده بود رفتیم.
رفتیم داخل.اوه اوه چه خبره ؟!! من روژین رو از کجا پیدا کنم؟
ملینا: ملودی اون روژین نیست ؟
سرم رو چرخوندم به طرفی که ملینا اشاره کرده بود.آخیش دیگه نیاز نیست این چشم بدبختم رو هی بچرخونم تا بین این جمعیت پیداش کنم.
_ آره خودشه.بیا بریم پیشش.
ملینا: بریم.ملودی کادو رو آوردی؟
_آره تو کیفمه.
روژین ما رو دید و با لبخند به طرفمون اومد.
روژین: به به ! سلام خانم خوشگلا.خوش اومدید.
روبوسی کردیم و بهش تبریک گفتیم.از کیفم جعبه رو درآوردم و بهش دادم.
_ تولد مبارک عزیزم.از طرف من و ملینا.مامان و بابا تبریک گفتند و سلام رسوندند.
روژین: راضی به زحمت نبودم.مرسی.سلامت باشن. بیاین برید اون طرف سالن میز خالی زیاده.
_ باشه.مرسی. ما خودمون میریم تو برو به کارت برس.
روژین: باشه.
میز خالی پیدا کردیم و نشستیم.خدا رو شکر هنوز آهنگ نذاشته بودند.
مانتو هامون رو موقع ورود به سالن در آورده بودیم. موهای لختم رو یه طرفه رو شونه ام گذاشتم.یک دفعه صدای بلند بوم بوم آهنگ بلند شد.
اکثریت وسط سالن رفتند و شروع به رقصیدن کردند.بیشترشون جفت بودند.
وای این آهنگ جدید احسان پایه ست. خیلی دوستش دارم.

این اولین باره که اینجوری....
این اولین باره که اینجوری...
من هم که اهل رقص ملینا رو کشوندم وسط و رقصیدیم.

_ملی بیا بریم برقصیم.
ملینا: اوکی بریم.
 
وقتی آهنگ تموم شد یه نفس عمیق کشیدم.از بس پریده بودم نفسم بند اومده بود.رفتیم سر جامون نشستیم.
_ وای ملی من که دارم از نفس میفتم اما خداییش خیلی حال داد.
ملینا هم که شرایطش مثل من بود گفت: آره.روژین نمیخواد بیاد وسط مجلسو گرم کنه ؟ مثلا تولدشه ها !!
_ چرا.اول بذار همه از راه برسن و بنشینن بعد.
چند دقیقه ای با هم حرف زدیم.داشتم در مورد رفتنم به مغازه و خریدن دستبند حرف میزدم که یک دفعه از ته سالن جیغ کسی بلند شد. همه متعجب به ته سالن نگاه کردند.دیدم روژین کنار رامبد(برادرش) ایستاده و داره بالا و پایین میپره و با خوشحالی میگه باورم نمیشه. چیو باورش نمیشه.
روژین بِدو به سمت در خروجی یا همون ورودی چادر رفت.همون موقع یک پسر و دختر دست تو دست هم وارد شدند.روژین تا رسید بهشون پرید تو بغل دختره و ماچ بارونش کرد.بعد از بغلش بیرون اومد و رو به پسره گفت: باورم نمیشه.آرشام تویی ؟ بابا ایول.خیلی دلم براتون تنگ شده بود.
دختره و پسره از موقعی که روژین رفت به استقبالشون و اون حرکتات رو انجام داده بود که شبیه بچه ها بچه ها شده بود میخندیدند اما بعد پسره به یه لبخند اکتفا کرد اما دختره هنوز داشت میخندید.
روژین دستشون رو گرفت و این سمت سالن که میز خالی بود آورد.
پسره انگار وسط راه کسی رو دید که به روژین گفت بره خودش بعدا میاد.
دقت کنید که من همه این حرفا رو با لبخونی فهمیدم !!! از دست این کارم خودم خندم گرفت.
روژین دختره رو آورد میز کناری ما نشوند.روژین با لبخند ژکوند اومد پیش ما و گفت:
وااااااااااای ملودی انقدر خوشحالم که نگو و نپرس!
با خنده گفتم: اما من میخوام بپرسم.اونا کی بودند که انقدر ذوق کردی؟
روژین:پسر داییم . تازه از لندن اومده.بدون هیچ خبری ! فکر کنم میخواست دایی و زن داییم رو سورپرایز کنه.
_ آها.خب پس چشمت روشن.
روژین: مرسی.
_ خواهش میکنم. روژین عطیه نیومد؟
روژین: خوب شد گفتی.چرا تو راهه. الانا دیگه باید برسه.
_ اوکی. تو برو به مهمونات برس.
روژین : باشه.
همون موقع پسره که پسرداییش میشه از دور صداش کرد.از طرز صدازدن و رفتاراش که دست تو موهاش میکشید معلوم بود که کلافه ست.
روژین: ببخشید من برم برمیگردم.
_ برو راحت باش.
پسر: روژیــــــن؟
 
روژین: جانم.اومدم.
روژین رفت پیش پسرداییش.فکر کنم کار مهمی داشت که بلند و کش دار صداش کرد.فکر کنم عصبی بود.حالا برای چی نمیدونم.
ملینا: ملودی سولماز و عطیه که هنوز نیومدن.من حوصلم سر رفت از بس نشستم.من میخوام برم پیش این دختر چشم طوسیه.
_ کدوم دختر ؟؟
ملینا: همون دخترِ که میز کناریه ماست.دارم از فضولی میمیرم.میخوام ببینم این کیه که روژین انقدر ذوق کرده بود .
_ الحق که فضولی.باشه برو.
ملینا:خب با داشتن همچین خواهری میخواستی فضول نشم؟!
_ بچه پررو.من فضول نیستم فقط بعضی موقع ها کنجکاوی میکنم.
ملینا: معلومه. به هر حال هر دو تا ما رو به یه هدف میرسونند.
_ برو انقدر حرف نزن.
ملینا: من رفتم.
ملینا از جاش بلند شد و رفت کنار میز بغلی.
ملینا: میشه بشینم؟
دختر:البته.
ملینا:مرسی.شما از دوستان روژین جون هستین؟
دختر: نه.فامیلش هستم.
ملینا: آها.من ملینا هستم و شما؟
دختر لبخند زنان گفت: آرامیس.خوشوقتم.
آرامیس دستشو جلو برد و ملینا دستش رو فشرد و با لبخند گفت: منم همینطور.آرامیس جون چند سالته ؟
_ 21.
ملینا: من 19 سالمه.چند روز دیگه میرم تو 20 سال.
آرامیس: خب.پس 1سال اختلاف سنی داریم.چون من تازه رفتم تو 21 سال.
ملینا:آره....
داشتم به حرف هاشون گوش میدادم که یکی زیر گوشم گفت: سلااااااااااام
_ آی گوشم.هرکی هستی لال شی الهی.
 
گوشم رو گرفتم و مالیدم و به سمت اون دیوونه ای که داد زد برگشتم.دیدم سولماز و عطیه اند و دارن میخندن.
_ الهی که ایشاالله ... لال بشین. هِر هِر انقدر دهنتون رو باز نکنین و نخندین دندوناتون میریزه.
سولماز و عطیه رو صندلی نشستند و گفتند: اینم شد جواب سلام ؟
_ خب سلام.
سولماز: آفرین.خوبی؟
همونطور که گوشم رو میمالیدم گفتم:آره بهتر از این نمیشم. کَرم کردید رفت. حالا میگین خوبی؟!
عطیه خندید و گفت: حقته.تازه من نگفتم خوبی فقط سولماز گفت.
_ برو بابا تو هم.چی شد دیرکردین ؟
سولماز: هیچی.عطیه خانم 1 ساعت من رو معطل خودشون کرده بودند.
عطیه: خب چیکارکنم؟ امروز کلاس بَسکِت داشتم.بعدش گرفتم خوابیدم.با صدای داد زدن مامانم بیدار شدم که عطی مگه تولد دعوت نیستی و اینا . اصلا حواسم نبود که امروز تولدشه.بعدشم که تا میخواستم آماده شم سولماز از راه رسید.این شد که دیر کردیم.
سولماز:ملودی چه ناز شدی!
عطیه: آره. چه خوشگل شدین.
_مرسی اما من ناز و خوشگل بودم.خوشگل تر شدم.
سولماز و عطیه: بابا خود شیفتــــــــــــه ...
_ حقیقته. شما ها هم خوشگل شدین.
هر دو گفتند: مرسی
سولماز پیراهن مشکی بلند پوشیده بود.موهای بلندش رو هم شینیون کرده بود.عطیه هم پیراهن آبی نفتی تا بالای زانو پوشیده بود.موهاش که تا سر شانه ش بود رو هم فر کرده بود.
یک ساعتی گذشت و همه میرقصیدند.
الان دیگه وقت بریدن کیک بود و همه نشسته بودند.رامبد با یه کیک بزرگ وسط سالن نمایان شد.همه دست میزند.یه میز و یه صندلی اون وسط گذاشته بودند که روژین باید اونجا بشینه.
روژین رفت پشت صندلی نشست. همه دورش حلقه بستیم و تولدت مبارک خوندیم.روژین چاقو رو گرفت و نزدیک کیک مستطیل شکل ساده که روش نوشته بود" روژین جان تولدت مبارک" برد.چند ثانیه چشماش رو بست و بعد کیک رو برش زد. همه دست میزدند.بعد چند تا از خدمتکارهای خونشون که برای نظافت آورده بودند کیک رو بردند تا تقسیم کنند.
روژین شروع به باز کردن کادو ها کرد.ما که دستبند براش خریده بودیم.سولماز هم گردنبند طلا براش خریده بود... روژین از همه تشکر کرد.
همه سر جاشون نشستند.کیک ها رو پخش کردند.موزیک دوباره پخش شد.
من مشغول خوردن کیک بودم که سولماز گفت: ملودی اون پسره که اونطرف سالُنه چقدر آشناست.
 
من مشغول خوردن کیک بودم که سولماز گفت: ملودی اون پسره که اونطرف سالنه چقدر آشناست !
_ کدوم ؟
سولماز : همون که کت و شلوار جین مشکی پوشیده و یه دختره که دکلته قرمز پوشیده و یه عالمه آرایش کرده بهش چسبیده.
_آهان. دیدم.چی شده ؟
سولماز: میگم برام آشناست.
_ خب باشه.برای من که نیست.
سولماز: إإإإإإ ... اذیت نکن دیگه.من و تو اینو جایی ندیدیم؟ من مطمئنم با هم دیدیمش اما نمیدونم کجا !
_ چه میدونم.ولش کن.کیک گردویی رو بچسب.
سولماز: من چی میگم این چی میگه.
همون موقع روژین اومد و کنارمون نشست.
روژین: چه خبر؟
_ خبرا دست شماست.شما چه خبر؟
روژین: خبر بد.بیچاره آرشام.این دختره مثل کَنه بهش چسبیده.
_ آرشام ؟ آرشام کیه ؟
روژین: پسر داییم رو میگم.
_ آها.
سولماز: روژین اون دختره که کناره پسره کت و شلوار مشکیه ایستاده زنشه ؟
من یه نگاه به اونور انداختم.ماشاا... کم پسرِ کت و شلوار مشکی نداریم! معلوم نیست کدوم رو گفته !
روژین: آره. وااااااااای خوب شد یادم اومد.
_ چی شده ؟
روژین: هیچی الان میام و میگم.
روژین رفت اونطرف . رفت پیش همون پسره که پسر داییش میشه و اسمش آرشامه . داشت یه چیزایی بهش میگفت که انگار اون دختره که همون زنش میشه عصبی شد و رفت طرف دخترا.دیدم روژین دست پسره رو گرفته داره میاد سمت ما.
اومدن نزدیک میز ما.
روژین: بچه ها , ملودی ایشون پسر داییمه که تازه از لندن برگشته.آرشام بچه ها . بچه ها آرشام.
از لحن حرف زدنش خندم گرفت اما جلوی خودم رو گرفتم.من اهل خجالت نیستم که تا پسری رو ببینم و حرفی بشنوم سرخ و سفید بشم.
_ خوشوقتم ملودی هستم.
آرشام: همچنین.روژین هم که منو جلو جلو معرفی کرد آرشام هستم.
سولماز: واااای ملودی دیگه مطمئنم یه جا دیدمش.
_ چی میگی تو ؟
روژین: ملودی بلند شو.
با تعجب نگاهش کردم. گفتم: بلند بشم ؟ چرا ؟
روژین: میخوام امشب بترکونی.
_ میشه واضح تر حرف بزنی؟
روژین: میگم پاشو میخوام برامون سالسا برقصی.
چشمام از تعجب گرد شد.چی؟؟؟؟؟ سالسا برقصم ؟؟؟ اونم روز تولدش؟؟؟ با کی برقصم ؟؟؟؟؟
_ من ؟ امشب مثلا تولد توِ و تو باید مجلسو گرم کنی و برقصی نه من.بعدشم من با کی برقصم؟؟؟ یه نفر دیگه از کجا بیارم برات ؟؟؟؟؟
آرشام: با من .....
من و میگی ... از زور تعجب فکر کنم چشمام از حدقه زده بود بیرون.من با این برقصم ؟؟!!! من همیشه یا با آرمان ( پسرعموم ) میرقصیدم یا با پسر عمه ام.
روژین: بلند شو دیگه ... من آرشام رو هم به زور بلند کردم و راضیش کردم.بیا دیگهــــ ....
آرشام کمی خم شد و گفت: افتخار میدید؟
 
همون موقع چراغ ها خاموش شد.من مونده بودم چی بگم! قبول کنم یا نکنم. مشکلی با محرم و نامحرم بودن ندارم.چشمام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم.دستم رو تو دستش گذاشتم و از جایم بلند شدم و همراهش به طرف پیست رقص رفتم. جیغ و دست و هورا بچه ها فضا رو پر کرده بود.همه دورمون حلقه زدند.دوستان من هی میگفتند: ملودی .ملودی.ملودی ...
و بقیه اسم آرشام رو تکرار میکردند.
تک نوری روی من و آرشام قرار گرفت.چند دقیقه گذشت اما آهنگی پخش نشد.حتما این روژین مارمولک داره آهنگ انتخاب میکنه.
آرشام:سالسا بلدین؟
پ ن پ فقط تو بلدی.چقدر این پسر باهوشه.اگر بلد نبودم که همراهت نمیومدم!
_ بله.اگه بلد نبودم بهتون افتخار نمیدادم.
صورت آرشام سرخ شد.حقشه.انقدر دوست دارم همه رو اذیت کنم.خیـــــــــــلی حال میده.
آرشام: آماده باشین.آهنگ شروع شد. مواظب باشین پام رو لگد نکنید.
پسره ی پررو !از رو نمیره.
آهنگ Dj از اندی و شینی پخش شد.

*توی خونه ها/سرکوچه ها/برو بیا همسایه ها/گوشه وکنار/دلبرو بیار /بزن برقص بی اختیار *

دستم رو تو دستش قرار دادم و شروع کردیم به حرکت کردن.چند بار چرخیدم.
_ خانمتون ناراحت نشن ؟!
آرشام لبخند مرموزی زد و یه ابروش رو انداخت بالا و گفت: خانمم؟؟ نه اصلا. چرا ناراحت بشه ؟
چی؟ ناراحت نمیشه؟ عجب زنیه! پسره ی پررو.زن داره بعد داره با یکی دیگه میرقصه!
_ هیچی.همینطوری گفتم.

*شبای تهرون/تو باغ شمرون/از مجیدیه تا نیاورون/برقص برقص /تو زیر بارون /روی پشت بوم /توی خیابون*

جلو و عقب رفتیم. بعد دستش رو باز کرد.من هم همراه دستش که باز کرده بود به عقب کشیده شدم و از هم فاصله گرفتیم.

*عزیزم پاشو بامن برقص /گل من پاشو بامن برقص /نگو نه پاشو بامن برقص /که وقته رقصه*

دست باز شدش رو کشید سمت خودش. من هم به سمتش کشیده شدم و افتادم تو بغلش.

*عزیزم پاشو بامن برقصجون من پاشوبرقص/همیشه وقته رقصه/یه یه یه یه یه ...*

10 دقیقه بعد که آهنگ داشت تموم میشد یه پام رو گرفت و لایه دست چپش گذاشت و یه دستش رو پشتم قرار داد و من رو رو دستش خم کرد.من هم دستم رو پشت گردنش گذاشتم.
صدای سوت و دست بچه ها دوباره فضا رو پر کرد.
 
همونطور که دستم پشت گردنش بود خودم رو کشیدم بالا .دستش رو از پشت کمرم برداشت.من هم صاف ایستادم.
فوق العاده بود.خیلی قشنگ حرکات رو اجرا میکرد.باید بگم
رقصیدنش حرفه ای بود.
ازش جدا شدم و
پیش بچه ها رفتم.
ملینا با هیجان گفت :
معرکه بود.خیلی قشنگ رقصیدید.
عطیه
: دقیقا.

سولماز با لبخند شیطانی گفت : واقعا محشر بودید.خیلی بهم میای
ن.

سولماز میدونه من چقدر از این حرفا بدم میاد اما هی تک
رار میکنه.

_سولماز اذیت نکن.

سولماز: اذیت چیه؟ جدی میگم خیلی بهم میاین
.
_سولمااااااز .بس کن.حتما میخوای
تلافی کنی؟؟

سولماز خندید: نه .مگه بچه م ؟ خب آره. از بس که بهم گفتی ترشیده
!

ملینا: خیلی خوش
تیپه.
_ کی؟
عطیه: من.
خب پسره دیگه.خیلی هم خوشگله.اما دقیق نتونستم ببینمش.چون سریع رفتید وسط.
سولماز: ملودی من
هنوز میگم اینو یه جا دیدیم.
_ ولش کن.بچه ها بذارید بگم چه شکلی بود.
بچه ها ذوق زده گفتند
: بدو بگو.
_ ظاهرش که خوب بود.لبای برجسته ای داشت.
بینی خوش فرم و ابرو های پر و موهای مشکی.وووووووی !
ب
چه ها گفتند: چی شد؟؟!!
_ ووووووووی چه چشایه خوش رنگی داشت لامصب.خاکستری بود.دور
چشمش هم مشکی بود.
_ هـــــــــــــِِِِِِِِِِِِِِِِ .
سولماز؟
سولماز:
چیه ؟
_ راست گفتی.
مطمئنم منم یه جا دیدمش.
سولماز: دیدی گفتم. اما نمیدونم کجا دیدیمش.
خیلی برام آشنا بود اما هر چی فکر میکردم به ذهنم نمیرس
ید که کجا دیدمش.
یک دفعه یه چیزی به ذهنم رسید.فهمیدم
ـــــــــــــــــ ...
سولماز: ملودی
یادم اومد.
_ منم همینطور. سولماز یعنی خودشه ؟؟
سولماز: آره.ملودی خود خودشه.
شرم رده گفتم: وای پس آبروم رفت
. یعنی ... یعنی اون همونیه که ... که
عطیه و ملینا گف
تند: چی شده؟؟
_ یعنی ... اون همون ... واااای !
 
_ یعنی اون همون پسره ست که تو دانشگاه بهش خوردم ؟
سولماز:آره. من از اول گفتم خیلی برام آشناست.مخصوصا هیکل ورزیدش. چرا هول شدی؟
_ آخه اون موقع خیلی تابلو نگاش کردم و از خودم به خاطر این کارم بدم اومد.
سولماز: حالا گفتم چی شده.ولش کن بابا.
ملینا و عطیه : قضیه چیه ؟
_تو دانشگاه به این پسره اسمش چی بود؟!
ملینا: آرشام.
_ آها. همون آرشام خوردم و افتادم زمین.وقتی چشماشو دیدم زول زدم بهش.هی اون میپرسید خوبید اما من محو چشماش بودم.آخر سر انگار کلافه شده بود دستشو جلو صورتم تکون داد.منم همون موقع به خودم اومدم.از این کارم خجالت کشیدم.
سولماز: اووو... حالا غصه نخور.مطمئنا دخترا از این کارا کردن که براش عادی شده.
_ چه میدونم والا ! بچه ها بریم خونه ؟ آخرای تولده.
سولماز: آره بریم.سیاوش نگران میشه.
_ کشتی ما رو با این سیاوش جونت.بریم.
روپوشمون رو پوشیدیم و رفتیم پیش روژین که داشت از مهمونا خداحافظی میکرد.
رفتم جلو و بوسش کردم و گفتم: روژین جان خیلی خوش گذشت. ایشاالله جشن 120 سالگیت.
روژین: مرسی ملودی. گل کاشتی با اون رقصیدنت.عالی بود !
_ مرسی.فردا دانشگاه میای ؟
روژین:آره میام.
خدافظ بچه ها.
خداحافظ

ازش خداحافظی کردیم.سولماز و عطیه با هم رفتن و ما هم سوار ماشین شدیم و از باغ بیرون رفتیم.تو جاده همش به این فکر میکردم که چرا آرشام گفت که خانمش ناراحت نمیشه ؟! آرشام ! اسم آرشام به چه معناست ؟
تموم راه به این دو موضوع فکر میکردم تا اینکه به خونه رسیدیم.ریموت رو زدم و ماشین رو تو گاراژ پارک کردم و با ملینا وارد خونه شدیم.