بی اختیار جیغی کشیدم... خشک شده بودم... به تنه ی درخت چسبیده بودم... پاهام بی جون شده بود. یوشی داد زد:
برو... .
یه تیر به شاخه ی درخت خورد... دوباره جیغ زدم و از ترس چشمامو بستم. ستوان یوشی هلم داد و گفت:
از این جا برو... .
بدون این که نگاهی به اطرافم بکنم شروع به دویدن کردم... بی اختیار می دویدم... از شدت اضطراب و ترس پاهام و دستام می لرزید... از درون یخ کرده بودم... دوباره صدای تیراندازی رو شنیدم... پام لغزید و نزدیک بود بیفتم... دستام یخ کرد... کلاغ ها رو دیدم که از روی درخت ها پریدند و به آسمون رفتند... .
بی هدف می دویدم... صدای بلند نفس هام تنها صدایی بود که می شنیدم... دستام با بی نظمی کنارم بدنم تکون می خورد و هوا رو می شکافت تا منو جلوتر ببره... عضلات بدنم درد می کرد... معده م تیر می کشید... بوی مرگ رو همه جا احساس می کردم... انگار سایه به سایه داشت دنبالم می اومد.
با دست شاخه ی یکی از درخت ها که خیلی پایین بود رو کنار زدم... برگ های سوزنیش صورتمو خراش داد... اهمیتی ندادم و به دویدن ادامه دادم... با آخرین سرعتی که در توانم بود می دویدم... .
قلبم دیوونه وار توی سینه م می زد... دیگه نمی تونستم بدوم... سکندری خوردم و محکم به درخت رو به روم خوردم... به تنه ی درخت چنگ زدم تا مانع افتادنم بشم... فایده ای نداشت. روی زمین ولو شدم... .
به زور جلوی صدای فریاد دردآلودم رو گرفتم. روی پام افتاده بودم. با دست پای دردناکمو گرفتم... و آخ آخ کردم... چشمامو بستم و لبمو به دندون گرفتم تا داد نزنم... .
یه کم پامو ماساژ دادم... بهتر شد... دستی به استخونش کشیدم... دردش زیاد نبود... نفس راحتی کشیدم... شانس اورده بودم که بلایی سر پام نیومده بود... دوباره چشمامو بستم و نفس عمیقی کشیدم... گلوی خشک شده م سوخت... .
یه دفعه صدایی از طرف راستم شنیدم... از جا پریدم... متوجه صدای بلند نفس کشیدنم که با ناله همراه بود شدم. وحشت زده دستمو جلوی دهنم گرفتم تا صدامو خفه کنم. قفسه ی سینه م تند و با شدت بالا و پایین می رفت... .
چشمم دو دو می زد... دنبال یه قاتل یا یه جانی می گشتم... انتظار داشتم یه مرد با اسلحه جلوم ظاهر شه... .
چشمم به سگ ولگرد لاغری افتاد که لنگان لنگان به سمت دیگه می رفت. نفس راحتی کشیدم. خودمو از روی زمین جمع و جور کردم.
همین که از روی زمین بلند شدم و به راه افتادم صدای پایی شنیدم.
سگ عو عو کرد و سرعتشو بیشتر کرد. قلبم توی سینه فرو ریخت. سریع به حرکت در اومدم و در حالی که سعی می کردم روی نوک پا راه برم و سر و صدا درست نکنم از اونجا دور شدم... دستم هنوز جلوی دهنم بود و صدای نفس کشیدن هام رو خفه می کرد... .
خودمو پشت یه درخت کشیدم و به جایی که چند لحظه پیش بودم نگاه کردم... خیلی ازش فاصله گرفته بودم ولی هنوز توی میدان دیدم بود...
چند لحظه گذشت و خبری نشد... نفس راحتی کشیدم... همین که خواستم به راهم ادامه بدم چشمم به یه مرد با لباس مشکی افتاد... قلبم توی سینه فرو ریخت... مرد درحالی که با موبایلش ور می رفت داشت از جایی که چند لحظه پیش ترک کرده بودم رد می شد... ضربان قلبم بالا رفت... با ناخون های دستی که جلوی دهنم بود به صورتم چنگ زدم... اگه مرد سرشو سمت چپ می چرخوند منو می دید... تنه ی درخت اون قدرها قطور نبود که منو کاملا پشت خودش جا بده.
قلبم محکم توی سینه می زد و از اضطراب داشتم دیوونه می شدم. مرد موبایلش رو توی جیبش گذاشت... در همین موقع صدای شلیک دیگه ای بلند شد. قلبم توی دهنم اومد... لرزش دستم شروع شد. مرد سرشو به اطراف تکون داد... سریع خودمو جمع کردم و خم شدم... با وحشت به مرد نگاه کردم.. حواسش به این طرف نبود... دوباره موبایلش رو دراورد و به سرعت بین درخت ها ناپدید شد.
دستمو روی قلبم گذاشتم... چند تا نفس عمیق کشیدم... پس این نیروهای پلیس کجا مونده بودند؟ گوشمو تیز کردم... به جز قار قار کلاغ صدایی نمی اومد... با انتظاری کشنده منتظر شلیک های پیاپی شدم... ولی خبری نشد...
همون جا پای درخت ولو شدم... پاهام می لرزید و کفشون یخ زده بود... احساس می کردم نمی تونم حتی یه قدم بردارم... به فکرم رسید که خودمو به ماشین پلیس برسونم و سریع از اونجا دور شم ولی... نمی تونستم بارمان رو تنها بذارم... و بازپرس رو... .
چیزی از صحنه ی درگیری ندیده بودم... فقط تیری که به شاخه ی درخت بالا سرم خورده بود رو حس کرده بودم... اگه بلایی سر بارمان اومده باشه... .
یه دفعه چشمم به مرد افتاد که دوباره داشت همون مسیر رو برمی گشت. خودمو بیشتر به سمت درخت کشیدم... لاغر و باریک بودم ولی نه اون قدر که یه درخت کاج منو کاملا قایم کنه... .
ضربان بالای قلبم داشت روانیم می کرد... با تمام وجود می لرزیدم... مرد به سمت راستش نگاه کرد... بین درخت ها سرک کشید... نفس توی سینه م حبس شد... اگه سرشو به سمت چپ می چرخوند منو می دید... .
پاورچین پاورچین به سمت جلو رفتم... می دونستم توی درگیری با اون مرد هیچ شانسی ندارم... مجبور بودم آهسته و آروم فرار کنم... .
مرد به رو به روش نگاه کرد... مراقب بودم پامو روی کیسه ها نذارم و صدای فش فششون رو در نیارم. راهی که چند دقیقه پیش دوان دوان اومده بودم رو آهسته برگشتم.
فاصله ی زیادی با مرد داشتم... حالا دیگه پشتش بهم بود... سرشو به سمت چپش چرخونده بود... داشت همون جایی رو نگاه می کرد که چند دقیقه پیش بودم... .
قلبم توی دهنم بود... با ترس و لرز ازش دور شدم... متوجه حضورم نشده بود... دوباره صدای شلیک گلوله رو شنیدم... سرجام خشک شدم... صدای فریاد مردی رو از دور دست شنیدم... اگه بارمان... .
نمی تونستم... نمی تونستم بدون اون برم... نمی خواستم از دستش بدم... بدون اون چیزی از من نمی موند... .
می ترسیدم... هم از رو به رو شدن با اون آدم ها... هم از جدا شدن از بارمان... .
این ترس داشت دیوونه م می کرد... عقلم به پاهام فرمان فرار می داد... دلم فرمان جلو رفتن... قدرتشون مساوی بود... سرجام مونده بودم و نمی دونستم باید چی کار کنم... .
دستامو مشت کردم... من تصمیم گرفته بودم که بجنگم... من به خودم قول داده بودم که عوض شم... این اولین قدم بود... باید یه کاری می کردم... .
نفس عمیقی کشیدم... سعی کردم به لرزش بدنم مسلط بشم... نمی دونستم از کدوم راه به این سمت اومده بودم... فقط می دونستم دور شده بودم... دوباره شروع کردم به دویدن... .
مسیر برام آشنا نبود... یه کم دیگه دویدم... بین اون درخت ها گم شده بودم... .
ایستادم و سرمو چرخوندم... گوشامو تیز کردم... صدای فریادی از دور شنیدم... قلبم دوباره به تپش در اومد... به همون سمت دویدم... یه صدایی توی سرم می گفت:
ولش کن... بذار و برو... فرار کن... .
به خودم نهیب زدم:
به خودت مسلط شو... تو می تونی... می تونی... .
صداها هر لحظه بلندتر می شد... قلبم هر لحظه محکم تر از لحظه ی قبل می زد. یه دفعه چشمم به ستوان یوشی افتاد... بی حرکت روی زمین افتاده بود... سرجام متوقف شدم و سریع دستمو جلوی دهنم گرفتم... جیغمو خفه کردم... .
قلبم یه لحظه از حرکت ایستاد... چشمم سیاهی رفت... بعد متوجه شدم که هنوز نفس می کشه... نفسمو بیرون دادم... چشمم به اسلحه ش افتاد که یه کم اون طرف تر افتاده بود... چشماشو بسته بود... زخمی شده بود و خون زیادی ازش رفته بود... دیدن زمینی که خاک و خونش با هم قاطی شده بود حالمو بد می کرد... .
نگاهی به دور و برم کردم... باید یه چیزی پیدا می کردم و جلوی خونریزیش رو می گرفتم... همین که خواستم از اونجا دور شم ، صدای فریاد مردی بلند شد. بدون فکر خودمو پشت یکی از درخت ها انداختم. دستمو روی قلبم گذاشتم. چیزی نمی دیدم... یه کم جلوتر رفتم... خودمو به درخت های جلوییم رسوندم... یه دفعه سرجام متوقف شدم... .
به صحنه ی درگیری که چندین متر جلوتر بود خیره شدم... زمین به خاک و خون کشیده شده بود... یه مرد با لباس مشکی و ریش پرپشت با دست هایی که به طرفین باز شده بود روی زمین افتاده بود... پشت سرش راشدی با یه مرد مشکی پوش درگیر شده بود. مرد با مشت محکم توی صورت راشدی زد. راشدی به گوشه ای پرت شد... مرد پشتش رو کرد و همین که خواست حرکت کنه راشدی محکم به پاش زد. مرد روی زمین افتاد. خودشو به سمت اسلحه ای که روی زمین افتاده بود کشید... .
قلبم توی سینه فرو ریخت... اگه دستش به اسلحه می رسید... .
بدون معطلی به سمت اسلحه ی ستوان دویدم. از روی زمین برش داشتم. با بیشترین سرعتی که توی توانم بود به سمت جلو دویدم. اسلحه رو جلو گرفتم و داد زدم:
تکون نخور!

مرد سرجاش متوقف شد... روی زمین افتاده بود و پشتش بهم بود... دستش به سمت اسلحه ای که یه متر اون طرف تر بود دراز شده بود... .
با صدایی که به شدت می لرزید داد زدم:
از اسلحه فاصله بگیر!
با دو تا دست اسلحه رو گرفته بودم... دستام به شدت می لرزید... اون قدر یخ زده بودند که کم کم داشتند بی حس می شدند... .
از گوشه ی چشمم به راشدی نگاه کردم... پاش بدجوری زخمی شده بود و به شدت خونریزی داشت... داشت سعی می کرد خودشو به سمت دیگه ای بکشه... صدای ناله ش بلند شد... دیگه جونی براش نمونده بود... بارمان توی زاویه ی دیدم نبود... جرئت نداشتم نگاهمو از اون مرد بگیرم و دنبال بارمان بگردم... از چیزی که ممکن بود ببینم می ترسیدم... .
مرد آهسته و آروم از روی زمین بلند شد. به سمتم چرخید. قلبم توی سینه فرو ریخت و چشمام تا آخرین حد ممکن گشاد شد.
مردی با چشم های تیره و کشیده و موهای مشکی رو به روم بود. به زخم روی شقیقه ش نگاه کردم. لرزش دستم بیشتر شد... با نفرت گفتم:
خائن!
آقای فارسی دستاشو از هم باز کرد و گفت:
من مسلح نیستم.
داد زدم:
دستاتو بذار پشت سرت!
آقای فارسی گامی به سمت عقب برداشت و گفت:
ترلان... تو این کارو با من نمی کنی!
داد زدم:
من هرکاری لازم باشه می کنم!
صدام اون قدر می لرزید که ترس شدید درونیم رو لو می داد... اسلحه تو دست من بود... من بودم که می ترسیدم... .
اون مسلح نبود... اون بود که خونسرد و مسلط به نظر می رسید... .
آقای فارسی سر تکون داد... گفت:
منو به این کار مجبور کردن... زنمو گروگان گرفتن... .
ضربان قلبم پایین اومد... فارسی با حزن و اندوه نگاهم کرد و گفت:
من و تو دشمن نیستیم ترلان... .
راشدی با صدای ضعیفی گفت:
به حرفش گوش نکن... .
داشت از حال می رفت... دوباره ضربان قلبم بالا رفت... آقای فارسی گفت:
تو چند ساله که منو می شناسی... می دونی که من چه قدر دوستت دارم... .
راشدی گفت:
ترلان... گوش نده به حرفاش... گولشو نخور... .
آقای فارسی به چشمام زل زد و گفت:
می دونی که من بدتو نمی خوام... .
یه قدم کوچیک به سمت عقب برداشت... داشت دستاش رو پایین می انداخت... دودل شدم... یاد اون شب هایی افتادم که خونه مون می موند و با معین تخت نرد بازی می کرد... برام فیلم می اورد... حتی برای قبولی کنکور بهم یه عطر گرون قیمت کادو داده بود... .
ولی... یاد اون شبی که توی مهمونی دیده بودمش افتادم... دستشو دور کمر یه زن غریبه انداخته بود و برای رقص وسط سالن رفته بود... به اسلحه ی کنار پاش نگاه کردم... خواستم آب دهنمو قورت بدم که متوجه شدم دهنم خشک شده... .
یاد زنی افتادم که زیر ماشین من از بین رفت... ناوسروان راشدی... راضیه... آره... بارمان گفته بود باند بین تشکیلات سبزواری جاسوس داشت... جاسوسشون فارسی بود که اون شب هم بینشون نشسته بود... این مرد با جاسوسی هایش باعث مرگ ناوسروان راشدی شد... باعث مرگ زنی شد که من زیرش کردم... زندگی خانواده ی منو به هم ریخته بود... الانم اومده بود تا منو بکشه... من... و بارمان... .
و به طرز دردناکی متوجه شدم که صدای بارمان نمی یاد... اثری ازش نبود... و شاید... شاید پشت سرم بود... شاید دیگه هیچ وقت صداش رو نمی شنیدم... شاید فارسی تا همین جای کار هم نیمی از کارش رو انجام داده بود... .
ستوان یوشی از حال رفته بود... راشدی دیگه توانی نداشت... این مرد باعث و بانیش بود... .
فارسی دشمن من بود... دشمن ترین دشمنی که من و بابا تا به اون روز داشتیم... و حالا اسلحه توی دست من بود... این مرد تو مشت من بود... .
لرزش دستم از بین رفت... .
حس کردم خون توی رگام یخ زد... لبم به لبخندی کج باز شد... ابروی راستم بی اختیار یه کم بالا رفت... شاید کمی پوستم داشت به سیاهی می زد... شاید آبی چشم هام داشت شیطنت رو داد می زد...
شلیک کردن کار سختی نبود... آسون بود... دیگه نه خون حالمو بد می کرد نه اون وضع منو می ترسوند... من از هیچی نمی ترسیدم... خونسرد بودم... اون قدر که می تونستم به راحتی لبخند بزنم... .
با نفرت نگاهش کردم... با صدایی که دیگه نمی لرزید گفتم:
دروغ گو!
یه دفعه به سمت اسلحه ش پرید. راشدی فریاد زد:
ترلان بزنش!
انگشتم بی اختیار ماشه ی اسلحه رو فشار داد... صدای بلند شلیک گلوله باعث شد گوشم سوت بکشه... صدای فریاد فارسی بلند شد... .
آهسته گفتم:
به خاطر بابام!
پاشو زده بودم... روی زمین افتاد... یه دستشو به پاش گرفت... با اون یکی دستش که به شدت می لرزید پشت سرش دنبال اسلحه گشت... در همون حال گفت:
نه... ترلان... نه... .
راشدی شیرم کرد و ناله کرد:
دوباره... بزنش... .
سرمای درونم به این کار فرمان می داد... خیلی آسون بود... خیلی... لبخندم هنوز روی لبم بود... سینه ش رو نشونه گرفتم و شلیک کردم... .
دوباره صدای فریادش بلند شد... انگار منظره ی رو به روم هیچ تاثیری روم نمی ذاشت... من خونسردتر از این حرف ها بودم... آهسته گفتم:
به خاطر رادمان... .
از درد ضعف کرده بود... ولی هنوز جون داشت... هنوز تکون می خورد... انگشت هاشو به سمت اسلحه ش کشید... راشدی گفت:
تمومش کن... .
سرشو نشونه گرفتم و گفتم:
به خاطر بارمان!
یه لحظه دستم لرزید. صورتمو از نفرت جمع کردم... شلیک کردم و جسد فارسی روی زمین افتاد... دستم توی هوا موند... تموم شد... .

نه قلبم تند تند می زد... نه نفسم توی سینه حبس شده بود... نه می ترسیدم... انگار یه ترلان دیگه اونجا ایستاده بود... نه... هنوز ترلان بود که اسلحه رو نگه داشته بود... هنوز فکرش پر از خانواده ش بود.. پر از بارمان... انگار یه نیمه ی دیگه ی ترلان اونجا ایستاده بود... .
اسلحه رو انداختم... راشدی چشماشو روی هم گذاشت... سرشو به درخت تکیه داد... دستشو روی زخم پاش فشار داد... متوجه زخم پهلوش شدم.
گیج و گنگ بودم... خواستم به سمت راشدی برم و چیزی روی زخمش بذارم... توی اون خراب شده هم هیچی پیدا نمی شد... به ناچار شالمو از سرم باز کردم... به سمت راشدی دویدم... دستشو بالا اورد... ابروهاش توی هم گره خورده بود... صورتش خیس عرق بود... گفت:
نه... من خوبم... .
با دست به پشت سرم اشاره کرد و گفت:
اون بیشتر از من احتیاج داره... .
سریع چرخیدم... چشمم به بارمان افتاد... سرم گیج رفت... چشمام سیاهی رفت... از جام بلند شدم... انگار همه ی اینا رو داشتم توی یه خواب عذاب آور می دیدم... یه کابوس نفرین شده... به کسی که روی زمین مچاله شده بود نگاه کردم... به سمتش دویدم... خودمو کنارش انداختم... دست های بسته ش توی سینه ش جمع شده بود... چشماشو بسته بود ولی پلکش می لرزید... کتف راستش خونریزی داشت... وحشت زده چند بار تو صورتش زدم و گفتم:
بارمان... بارمان... چشماتو باز کن... .
صدای ناله ی راشدی رو از پشت سرم شنیدم... ولی انگار یه دفعه همه ی دنیا پیش چشمم اهمیتشو از دست داد... انگار فقط بارمان مهم بود... بارمان همه چیز بود... .
دوست داشتم هرچی لباس تنم بود پاره کنم و دور زخمش ببندم تا چشماشو باز کنه... .
دوست داشتم با آخرین توانم اون قدر توی صورتش بزنم تا نگاهم کنه... .
دوست داشتم صورتشو بین دستام بگیرم و بگم چه قدر دوستش دارم... .
دوست داشتم فریاد بزنم و التماس کنم که تنهام نذاره... .
آخه اون مرد همه ی دنیای من بود... .
باز توی صورتش زدم... دستمو جلوی بینیش گرفتم... نفس های داغش به دستم خورد... هنوز نفس می کشید... هنوز بهش امید بود... .
اشکام روی گونه هام ریخت... تکونش دادم و با التماس گفتم:
تو رو خدا تنهام نذار... به خدا اگه بری نمی بخشمت... ازت نمی گذرم... .
بغض داشت خفه م می کرد... دستمو روی زخمش فشار دادم تا جلوی خونریزیشو بگیرم.
هیچ وسیله ای نداشتم... هیچ کاری نمی تونستم بکنم... دستم به هیچ جا بند نبود. داشتم از دست می دادمش... کنارش بودم و کاری از دستم برنمی اومد... آهسته گفتم:
به خدا اگه تنهام بذاری خودمو می کشم... حق نداری بدون من بری... .
یه دفعه صدای آژیر ماشین پلیس بلند شد... چه عجب... بالاخره رسیدند... .
صداشون از دور به گوش می رسید ولی می دونستم به زودی پیدامون می کنند... .
نوری از امید به قلبم تابیده شد... دلم گرم شد... .
صورت بارمان رو نوازش کردم... اشکام روی لباسش می چکید... با گریه گفتم:
رسیدن... طاقت بیار... طاقت بیار... .
سرمو خم کردم و کنارش روی زمین گذاشتم... اشکام روی خاک ریخت... آهسته زمزمه کردم:
طاقت بیار... .
******
دستام توی جیب مانتوم بود... با نگرانی به بازپرس راشدی نگاه کردم... یه عصا دستش بود و با زور و زحمت به سمتم می اومد. لباس فرمش رو پوشیده بود و یه پوشه ی آبی دستش بود... از رنگ و روش که به نظر می رسید اصلا حال خوشی نداره... با دیدن وضعیتش با ناراحتی سر جام جا به جا شدم. همین که بهم رسید گفتم:
شما باید استراحت کنید... .
اخم کرد و گفت:
شمام که حرف دکترها رو می زنید... خیلی کار دارم... خیلی... گزارش های بدی به دستمون رسیده... .
با نگرانی گفتم:
چی؟
عصا رو به دیوار تکیه داد... به پوشه ای که توی دستش بود نگاه کردم... همین گزارش بود؟
گفت:
می گن ملکیان از کشور خارج شده... .
قلبم توی سینه فرو ریخت. با ناباوری گفتم:
چی؟ کی؟ کی همچین گزارشی داده؟
سری به نشونه ی تاسف تکون داد و گفت:
مامورهای مرزی... .
وا رفتم... بالاخره در رفت... لعنتی... .
سرمو تکون دادم... هیچ جوری نمی تونستم تاسفمو بروز بدم... آهی کشیدم... آخرشم دستمون بهش نرسید... همیشه... همیشه یه قدم جلوتر از ما بود... .
راشدی با سر به اتاقی که سمت چپمون بود اشاره کرد و گفت:
می رید دیدنش؟
سرمو پایین انداختم و گفتم:
بله... .
راشدی پوشه رو دستم داد و گفت:
شواهدیه که جمع آوری شده... نشونش بده و ببین نظرش چیه... .
پوشه رو گرفتم... دهنمو باز کردم که چیزی بگم... پشیمون شدم و دوباره دهنمو بستم. دودل بودم... دوست نداشتم جوابی که می دونستم راشدی بهم می ده رو بشنوم... .
راشدی گفت:
چیزی شده؟
بعد از مکثی طولانی با نگرانی گفتم:
می بریدش زندان... مگه نه؟
راشدی آهی کشید... دستی به ریشش کشید و گفت:
خصوصیات اخلاقی بدش خیلی بارزه... خصوصیات اخلاقی خوبم زیاد داره... باورم نمی شه خودشو انداخت جلوی من... انگار این آدم آفریده شده تا فداکاری کنه... تا ایثار کنه... انگار آخرین چیزی که براش مهمه خودشه... .
سر تکون داد و گفت:
این دو روز که این جا بستری بودم وقت برای فکر کردن زیاد داشتم... خیلی فکر کردم... به این که اگه بارمان زمان دانشجویش یه نفر آدم درست و حسابی دور و برش داشت چی می شد... به این که اگه یه نفر بود که به باباش یه تلنگر می زد سرنوشت این پسر چی می شد... می دونی می تونست چه پزشکی بشه؟ باهوش... فداکار... مشکلش این بود که کسی رو نداشت... .
بالاخره یه نفر بارمان رو فهمید... لبخندی زدم. راشدی ادامه داد:
اشتباهات زیادی داشت... پتانسیل جبران کردن هم داره... باهامون همکاری کرد... .
لبخند زد و گفت:
منو نجات داد... و باز هم می تونه کمک کنه... نمی تونم یه سری شرارت و شیطنت که تو وجودش هست رو ندیده بگیرم... ولی... لیاقت یه زندگی خوب رو داره... یه بار از خودگذشتگی کرد و به خاطر ما شکنجه شد... معتاد شد... حالا نوبت ماست که کمکش کنیم... .
با ناباوری نگاهش کردم... خواب بود دیگه؟ رویا بود؟ ... زبونم بند اومده بود... .
راشدی گفت:
بهش یه تخفیف بزرگ می دن... تاجیک می گفت احتمال داره تا پنج سال محکوم به زندان شه... .
وا رفتم... یه لحظه به تبرئه شدنش امیدوار شده بودم... با ناامیدی سرمو پایین انداختم. راشدی ادامه داد:
من توی دادگاه شهادت می دم... اینم می گم که ملکیان هنوز فراریه و به احتمال زیاد به بارمان احتیاج داریم که دستگیرش کنیم... حاضرم خودم ضمانتشو بکنم... تاجیک گفت که شاید بشه در این صورت محکومیتش رو به حالت تعلیق در اورد... .
لبخندی روی لبم نشست... دلم گرم شد... با ذوق و شوق گفتم:
شما واقعا همه ی کارها رو به نحو احسنت انجام دادید... همه ی ما بهتون مدیونیم.
عصاش رو دوباره زیربغلش زد و گفت:
انجام وظیفه بود... به عنوان یه مامور پلیس وظیفه دارم که جلوی جرم و جنایت وایستم... ولی... قبل از این که پلیس باشم یه انسانم... وظیفه ی انسانیم حکم می کنه به کسی که به کمک احتیاج داره کمک کنم... با این سوء سابقه فکر نمی کنم بارمان بتونه درسشو ادامه بده... این یه حقیقته که مسئولین دانشگاه نتونستن از استعدادهاش و ویژگی های مثبتش استفاده کنند... منم تصمیم دارم از خصوصیات اخلاقی منفیش استفاده کنم و تبدیل به احسن ش کنم.
با تعجب گفتم:
این یعنی چی؟
راشدی لبخندی زد و گفت:
به عنوان یه مامور غیررسمی می تونه به ما کمک کنه... نه فقط توی این پرونده... توی پرونده های مشابه... فکر کنم این طوری دیگه به راه کج کشیده نمی شه... و... اگه این وابستگی عجیبی که بارمان به رادمان داره رو رادمان هم به بارمان داشته باشه، می تونم با خوبی کردن در حق بارمان دینمو به برادرش ادا کنم... .
با شگفتی گفتم:
این بهترین خبریه که تو این چند وقت شنیدم... .

آهی کشید... به پوشه اشاره کرد و گفت:
یادتون نره... .
با خوشحالی سر تکون دادم. راشدی به سمت انتهای راهرو رفت... در همین موقع در اتاق بارمان باز شد... چشمم به بابای بارمان افتاد... لاغر و تکیده به نظر می رسید... دست هاش می لرزید... اصلا متوجه حضورم نشد. همین طور لرزان و آشفته به سمت خروجی بیمارستان رفتم... مطمئن بودم بارمان حسابی حالشو گرفته... .
نچ نچی کردم و وارد اتاق شدم.
بارمان روی تخت نشسته بود و با چسب زخم روی ساعدش ور می رفت. به طرفش رفتم... با دیدنم لبخندی پر از شیطنت زد و گفت:
دیو چو بیرون رود فرشته در آید!
زدم زیر خنده... روی صندلی کنار تختش نشستم و گفتم:
حالت چطوره؟
یه کم بی حال و رنگ پریده بود... به خودش اشاره کرد و گفت:
می بینی که! خوب خوب... .
گفتم:
باباتو اذیت کردی ها!
پوزخندی زد و گفت:
یه عمر اون اذیت کرد... حالا من اذیت می کنم... ترسیده... دو تا از پسرهاش مردن... تازه... ماجرای مامانم تعریف کرد... این که ... .
پوفی کرد و حرفشو نصفه نیمه گذاشت. سر تکون داد و گفت:
همه ش تقصیر ما بود... .
از جام بلند شدم... دستشو گرفتم و گفتم:
دنبال مقصر نگرد... الان که همه چی تموم شده باید دنبال آرامش باشیم... .
دوباره پوزخند زد و گفت:
آره... امیدوارم توی زندان بیشتر از اینجا بهم برسن... شاید این طوری بتونم آرامشمو حفظ کنم... .
لبخندی زدم... ماجرا رو برایش تعریف کردم... ابروهاش بالا رفت... باورش نمی شد... هرچیزی که راشدی بهم گفته بود رو بهش گفتم... .
از بهت و حیرتش استفاده کردم و محو تماشای صورتش شدم... روشو برگردوند... مات و مبهوت مونده بود... گفتم:
همه چی درست می شه... راشدی کمکت می کنه... تازه... منم کنارتم... حالا که بابات هم پشیمونه وضعیت زندگیت بهتر می شه... .
بارمان سر تکون داد و گفت:
ولی... آخه... من اگه از اینجا بیام بیرون زندگیتو بهم می ریزم... می خوام پیشت باشم... می خوام مال من باشی... در حالی که می دونم خانواده ت با من موافقت نمی کنند. می دونم در حد من نیستی و خیلی سری... می دونم لیاقت بهترین ها رو داری... .
وسط حرفش پریدم و با آرامش گفتم:
موقعی که ته دره افتاده بودم اون بهترین ها کجا بودن؟... من تو رو می خوام... اگه راشدی تاییدت کنه... اگه درست رفتار کنی... اگه حکم دادگاه این طور باشه در نهایت بابام هم نرم می شه... بابام آدم بی منطقی نیست... اگه راشدی می تونه این طور در موردت فکر کنه بابام هم می تونه... به اتفاقات خوب عادت نداری ... برای همین این طوری هول کردی... .
بارمان گفت:
اگه خراب کنم و ضایع شم چی؟ باید برم زندان؟
پوشه رو روی پاش انداختم و گفتم:
خب... همین الان شروع کن! مواظب باش که خراب نکنی.
پوشه رو باز کرد و گفت:
ایش... کی حال داره؟
نگاهی به نوشته هاش کرد... سری تکون داد و گفت:
هوم... .
منم محو تماشای صورتش شدم. بارمان گفت:
اسلحه هایی که استفاده کردن با مال بچه های باند فرق داشت... می دونی دارم به چی فکر می کنم؟ به این که رئیس مخصوصا این کارو کرده... مخصوصا فارسی رو لو داده... می دونست با فرار کردن ما دست فارسی رو می شه... حتما همون کلکی که برای سایه سوار کرد رو زده... به فارسی گفته که باید خرابکاریتو جمع کنی ولی در واقع می خواسته فارسی رو به کشتن بده... خیلی کارش ریسک داشته... برای همین از این اسلحه ها بهشون داده... اون چیزهایی که ما داشتیم... یه تیر می زدیم طرف آش و لاش می شد... نه این که این طور سرحال روی تخت بشینه... .
و به خودش اشاره کرد. گفتم:
اون روز یه مرد رو دیدم که داشت دور و بر اون محوطه می چرخید... ولی تا لحظه ی آخر هم وارد قضیه نشد... فکر می کنی ربطی داشته باشه؟
بارمان شونه بالا انداخت و گفت:
فکر نمی کنم بی ربط باشه... شاید مراقب بود که یه وقت فارسی دست پلیس نیفته... .
گفتم:
یعنی مامور بود که فارسی رو بکشه؟
بارمان گفت:
احتمالا... معمولا توی ماموریت ها از این جور مامورها می ذاشتن.
یه دفعه صداشو بالا برد و با خنده گفت:
باز تو گیر دادی به صحبت های کاری؟
خندیدم... باز داشت شیطون می شد... عاشق همین دیوونه بازی هاش شده بودم... بعد خنده از روی لبم محو شد... با تعجب گفت:
چیزی شده؟
مکثی کردم و گفتم:
جدی می خوای پیشم باشی؟
پوشه رو بست. با دقت به صورتم نگاه کرد... اونم مکثی کرد و گفت:
خیلی حرف ها زدم ولی نگفتم که... یعنی گفتم... ولی اون جوری که باید نه... من... می ترسم چون... نمی دونی وقتی فهمیدم رضا تو رو برده چه حالی پیدا کردم. با دانیال سوار ون شدیم. رفتیم سمت پایین... هرچه قدر رفتیم به هیچ جا نرسیدیم... دور زدیم... به سمت بالا رفتیم... چشمم به رد لاستیک ماشینی افتاد که توی گل و لای حاشیه ی جاده بود... حدس زدیم مال ماشین شما باشه... اومدیم بالاتر... هرچه قدر عقب جلو کردیم چیزی پیدا نکردیم... تا این که دیدیم یه دود سیاه داره از دره بلند می شه... سریع خودمونو رسوندیم... همون لحظه که اون طوری دیدمت فهمیدم که طاقت ندارم از دستت بدم... هیچی تو زندگیم نمونده جز تو... تو نباشی دیگه این دنیا ارزشی برام نداره... حتی اگه راشدی بخواد ضمانتمو بکنه... اگه فکر می کنی زندگیت رو خراب می کنم بگو... از تو گذشتن برام مثل مرگ می مونه ولی... اگه بدونم خیر و صلاحت توی اینه... اگه بدونم این طوری خوشبخت می شی... اگه بدونم این طور خوشحال تری... ازت می گذرم... می ذارم می رم... نمی خوام بعد این همه سختی بازم عذاب بکشی... بابت مرد خلاف کاری که قبلا معتاد بوده... من نمی خوام ترلانی رو ببینم که به خاطر من عذاب می کشه... همه ی چیزی که می خوام... .
دستشو گرفتم. نذاشتم ادامه بده و گفتم:
خوشخبتی من تویی... منم مثل توام... بدنام شدم... آبروی درست و حسابی ندارم... کی گفته خوشبختی برای آدم های خوب و بی عیب و ایراده... مگه من و تو آدم نیستیم؟ ما هم می تونیم... باور کن می تونیم... اگه پیش هم باشیم... ولی باید تلاش کنیم تا عزت و آبرومونو به دست بیاریم... آدم ها با حرف مردم و یه سابقه ی خوب خوشبخت نمی شن... باید خوشبختی رو درون خودمون پیدا کنیم... من فقط وقتی این حس رو دارم که کنار توام... بذاری بری هیچی ازم نمی مونه... .
منو به سمت خودش کشید و گفت:
به بابات بگو مراقب خودش باشه... .
گفتم:
هان؟
خندید و گفت:
بخواد بینمون وایسته... می دونی که بد قاطی می کنم... .
اخم کردم و گفتم:
پسر بدی نشو... .
بارمان صورتشو مقابل صورتم اورد و گفت:
اگه بفهمم اون چیزی که می خوای منم، همه ی دنیا رو به خاطرت بهم می ریزم... همه چی رو زیر پام می ذارم... گذشته مو... آدمی که بودم... فقط بگو... .
لبخندی زدم و آهسته گفتم:
تو همه ی چیزی هستی که می خوام... .
منو به سمت خودش کشید... محکم بغلم کرد... سرمو روی سینه ش گذاشتم... اشکام روی سینه ش ریخت... به هیچکس اجازه نمی دادم بین ما وایسته... به هیچکس... به خاطرش می جنگیدم... همه چیز من بود... کنار اون احساسی رو داشتم که با هیچکس دیگه نمی تونستم تجربه کنم... خوشبختی ... عشق... چه چیز دیگه ای در مقابلش اهمیت داشت؟
بارمان آهسته گفت:
توی زیرزمین و قرارگاه یه باند با هم آشنا شدیم... روی تخت بیمارستان بهم رسیدیم... من از آینده مون می ترسم....
آهسته خندیدم... بازوهامو گرفت... ازش فاصله گرفتم... به چشمام زل زد و گفت:
خیلی دوستت دارم... .
ضربان قلبم بالا رفت... برای اولین بار از شور و شوق... دست نوازشی به صورتم کشید و گفت:
زندگی من... .
دلم گرم شد... اشک شوق چشمامو مرطوب کرد... همه ی اون بدبختی ها محو شد... چه قدر خوشبخت بودم که اونو داشتم... .
سرمو روی سینه ش گذاشتم. چشمامو بستم... .
حس کردم یه بار دیگه توی اون اتاق با نور قرمزم... و بارمان منو با عشق توی بغلش تاب می ده... مهم نبود کجایم... از کجا شروع کردیم... مهم نبود موقعیت چیه... مهم نبود کی مخالفه و کی نیست... مهم نبود چی می شه... .
چون من به خاطرش می جنگیدم... چون دوستش داشتم... چون اون... نیمه ی گمشده ی من بود... بارمان آن نیمه دیگرم بود... .

پایان