آن نیمه دیگر قسمت25
بابا چند لحظه به من که رگباری حرف زده بودم و حالا داشتم نفس نفس می زدم نگاه کرد. از بهت زدگیش استفاده کردم و با لحنی که به شدت کوبنده بود گفتم:
نمی دونم شما از چه زاویه ای به زندگی این آدم نگاه می کنید ولی توی معتاد شدن بارمان هیچ چیز زشتی وجود نداره!
بابا بلند گفت:
اصلا تو راست می گی! توی معتاد شدنش هیچ چیز بدی وجود نداره! توی معتاد موندنش چی؟
سر تکون دادم... گفتم:
به خاطر برادرش بود... به خاطر آرمان... توی دنیایی که برادر گوشت برادر رو می خوره و به خاطر یه قرون دو زار استخونش هم تف می کنه یه نفر پیدا شده به خاطر برادرش از زندگی خودش بگذره... این آدم هیچ وقت به خاطر موقعیت و شرایطش فرصت یه زندگی درست و حسابی رو نداشته... اگه دستش رو نمی گیرید، اگه کمکش نمی کنید حداقل بی خودی تحقیرش نکنید!
نفس عمیقی کشیدم و نگاهمو از بابا گرفتم. حس می کردم که اصلا انتظار همچین چیزی رو ازم نداشته... می دونستم نتونسته بود پیش بینی کنه که من این طور پشت بارمان در بیام.
بابا دستی به پیشونیش کشید. می دونستم برای مردهای ایرانی این جور چیزها چه فاجعه ایه... می دونستم چه قدر روی دخترهاشون حساسند... با توجه این چیزها به نظرم بابا خیلی خوب برخورد کرده بود... .
آهی کشید و گفت:
دلیل می خوای؟ حرف حساب می خوای؟... می دونستی پرونده ی روانی خیلی از پلیس ها شبیه خلاف کارهاست؟
از این حرف بی ربط شکه شدم. با تعجب گفتم:
یعنی چی؟
بابا گفت:
یه اتفاق توی زندگی شون می افته... یه سری ها عزمشون رو جزم می کنند و خودشونو وقف مردم و کشورشون می کنند تا نذارن همچین حادثه هایی تکرار شه... می شن پلیس... یه سری هم تصمیم می گیرن گرگ شن و قبل از این که کسی بدرتشون، بقیه رو از بین ببرن... می شن خلاف کار... یه سری تفاوت های ظریف با هم دارن... بحث سر اینه که همه ی چیزی که بارمان از خودش نشون داده شرارته... برادرش دقیقا برعکس بود ... بارمان راهی رو شروع کرد که ملکیان چند وقت پیش رفته بود... مثل یه خلاف کار عمل کرد... .
پامو با حالتی عصبی تکون می دادم. بابا ادامه داد:
وقتی خواهر بزرگترش زمین گیر شد به جای این که بره سراغ پلیس و قانون رفت پی انتقام. با یه مشت آدم خلاف کار نشست و برخاست کرد... راه و روششون رو یاد گرفت... شد مثل خودشون... فقط به خاطر خواهرش... ولی بعد از این که انتقامش رو گرفت آروم نشد... انتقام هیچ چیزی رو درست نمی کنه... آدمو آروم نمی کنه... چون از دست رفته هات رو بهت برنمی گردونه... ملکیان هم به خودش اومد و دید که سقوط کرده... آدم هایی که باهاشون توی این مدت همکاری کرده بود رو نمی تونست کنار بزنه... نمی ذاشتند با اطلاعاتی که داره بذاره و بره. این شد که به یه همکاری اجباری تن داد... خانومش همه چیز رو نمی دونست... سر از همه ی جزئیات در نیورده بود... ولی ما اینو می دونیم که ملیکان خیلی باهوش بود... بالاخره تونست از دست اون آدم هایی که گیرشون افتاده بود فرار کنه. بعدش گرفتار پلیس شد... یه مدت زندان رفت و به خاطر رفتار خوبش توی زندان تخفیف گرفت و زودتر از زمان موعود از زندان بیرون اومد... دنبال کار گشت... برای یه آدم سابقه دار هم که کار نبود... دوباره وارد کار خلاف شد... خوب رشته ای هم خونده بود... شروع کرد به تولید کردن شیشه... به خاطر سواد و استعدادی که داشت جنس خوبی تولید می کرد. بعد از این که کارش گرفت و وضعش خوب شد یه بخش از واردات بقیه ی مواد مخدر رو هم دستش گرفت... بعدم ظاهرا باندشون تغییر کاربری داد و وارد یه فاز دیگه شدن... .
بابا نیم نگاهی بهم کرد و گفت:
بارمان بهمون گفت که ماجرای این باندشون چی بود... .
مکثی کرد... منم توی ذهنم سعی می کردم نقاط اشتراک ملکیان و بارمان رو ندیده بگیرم و تفاوت ها رو بزرگ کنم... هی به خودم می گفتم که چی؟ چه ربطی به بارمان داره؟... هرچند که کاملا متوجه یه سری شباهت ها بودم.... بابا ادامه داد:
پسر اون خانوم بزرگ شد و توی یه سری از کارهای باند به ناپدریش کمک می کرد... تا این که مخفی گاهشون لو رفت. پلیس ریخت اونجا و توی درگیری این پسر کشته شد.
بابا دوباره مکث کرد. این بار به چشمام نگاه کرد و گفت:
یه مادر از هرچی بگذره از خون بچه ش نمی گذره... اون زنم به خاطر این که با من آشناییت دوری داشت و در مورد کارهام و قضاوت هام شنیده بود مدارکش رو پیشم اورد... نمی تونست از سر تقصیر ملکیان بگذره... به خاطر باند... به خاطر جذب پسرش به این کار... می دونی سر اون زن چه بلایی اومد؟
با سر جواب منفی دادم ... هرچند که مطمئن بودم چیز خوشایندی نیست... .
بابا گفت:
کشتنش... همسایه شون نشونه های ظاهری قاتل رو به پلیس داده بود... پلیس به این نتیجه رسید خود ملکیان این کارو کرده... مردی که این بلا رو سر عشقش بیاره اصلا ازش بعید نیست که به کشورش این طور پشت کنه... نمی دونم این آدم چطور می تونه با غم و غصه هاش... با گناهاش زندگی کنه... .
هزار تا حرف سر زبونم می اومد ولی جلوی خودمو می گرفتم و به خودم نهیب می زدم که یه کم رعایت بابا رو بکنم... بزرگترین تفاوتی که بین ملکیان و بارمان بود این بود که من اصلا حس نکردم که زن ملکیان علاقه ای بهش داشت... درحالی که من عاشق بارمان بودم... و نمی دونم که این همه چیز رو بهتر می کرد یا بدتر... .
بابا ادامه داد:
حالا ازت می خوام به این فکر کنی که بارمان پاش رو توی راهی گذاشته که ملکیان رفته... همون نفرت ها و همون کینه ها رو تجربه کرده... همون محرومیت ها رو... هوش و استعداد ملکیان رو هم داره... هیچ تضیمینی نیست که بعد از تبرئه شدن یا در اومدن از زندان دنبال راه خلاف نره... پتانسیل اینو داره که یه رئیس مثل ملکیان باشه... حتی این قدر دقت نظر داره که از ملکیان الگوبرداری کنه... داشت کم کم ازش چیز یاد می گرفت... قبل از این که اصرار کنی تبرئه شه به این فکر کن که اگه خدای نکرده راه ملکیان رو بره ما مسئول فراهم کردن این زمینه بودیم... به این فکر کن که می خوای چه جایگاهی داشته باشی... این که مثل زن ملکیان یه قربانی باشی یا می خوای خودتو از این ماجرا بیرون بکشی.
سر تکون دادم و گفتم:
قول می دم که بهش فکر کنم... ولی شما هم به این فکر کنید که ملکیان هوش و استعداد بی نظیری داشت ولی هیچکس دستش رو نگرفت و کمکش نکرد... به این فکر کنید که با دریغ کردن کمک و حمایتتون دارید همین کارو با بارمان هم می کنید... دارید از طرف خودتون طردش می کنید... دارید برای خودتون دشمن می سازید... شما هم به این موضوع فکر کنید.
بابا لب هاش رو بهم فشار داد. زیرلب گفت:
لا الله الا الله! از دست تو دختر! حرف حرفِ خودته!
چیزی نگفتم. بابا گفت:
اگه به جای تسلیم شدن و گیج شدن زودتر می جنبیدی می تونستی خودتو از اون باند بیرون بکشی و هیچ کدوم از این اتفاق ها هم نمی افتاد... مشکلت این بود که ترسیدی و در رفتی... نتونستی خوب فکر کنی... عجله کردی... بازم داری همین کارو می کنی.
با تعجب گفتم:
جدا؟ این طور فکر می کنید؟ اگه شما یادتون رفته من حرف های آقای فارسی رو یادم نرفته... بهم گفته بود که خیالتون راحته که قاطی آدم های باندم... حالا که کنارتون نشستم و همه چی تموم شده همه ی این حرف ها رو فراموش کردید!
یه دفعه بابا به سمتم چرخید و با تعجب گفت:
چی؟
ابروهام بالا رفت... گفتم:
آقای فارسی دیگه... اون روز توی مهمونی بهم گفت که شما خیالتون راحته که من اونجام... مگه براتون نگفت که منو دیده؟
بابا از جاش بلند شد و رو به روم ایستاد... چشماش اون قدر درشت شده بود که یه لحظه وحشت کردم. با صدای بلند گفت:
تو فارسی رو دیدی؟ توی مهمونی؟ ... کی؟
با تعجب گفتم:
چیزی بهتون نگفته؟ ... مگه شما اون حرفا رو بهش نزده بودید؟
بابا به شدت سر تکون داد و گفت:
من؟ ... من گفتم تو توی باند بمونی بهتره؟ من گفتم تو کار خلاف بکنی بهتر از اینه که پای کاری که کردی وایستی؟ این حرف اصلا شبیه حرف های من می مونه؟
بهت زده گفتم:
یعنی آقای فارسی دروغ گفته... ولی آخه برای چی؟ اصلا توی مهمونی چی کار می کرد؟ من فکر می کردم جاسوس پلیسه... .
قفسه ی سینه ی بابا تند تند بالا و پایین می رفت... اگه جلوی چشمم سکته می کرد تعجب نمی کردم... سر تکون داد و گفت:
حالا می فهمم... جاسوس بود... آره... جاسوس بود... ولی نه جاسوس ما... جاسوس اونا... .
******
رو به بابا کردم و گفتم:
کجا می ریم؟
بابا که از شدت استرس نزدیک بود پشتی صندلی رو توی دستش خورد و خمیر کنه گفت:
یه جای امن!
به ماموری که با سرعت رانندگی می کرد نگاه کردم... دوباره نگاهمو به بابا دادم که کنارم نشسته بود و داشت و با استرس پشتی صندلی جلوی ماشین رو فشار می داد. قلبم محکم توی سینه می زد. گفتم:
آقای فارسی خیلی چیزها می دونست... مگه نه؟
بابا سر تکون داد و آهسته گفت:
تقریبا همه چیز رو... .
کم کم استرس بابا داشت به منم منتقل می شد. نمی تونستم ساکت بشینم. دوست داشتم هی حرف بزنم... به نظر می رسید بابا اصلا میلی به حرف زدن نداره. با این حال پرسیدم:
به بازپرس خبر دادید؟
بابا کوتاه گفت:
آره... .
نگاهش به خیابون ها بود... با هیجان و استرس به اطراف نگاه می کرد... .
با لبه های شالم بازی می کردم و دور انگشتام می پیچوندم... با ریشه هاش بازی می کردم... چند ثانیه بعد به خودم اومدم و دیدم که انگشت هام توی هم گره شدن... باز اختیار زبونمو از دست دادم:
کجا می ریم؟ ای بابا! به منم بگید ماجرا چیه؟ داریم از چیزی فرار می کنیم؟
بابا گفت:
داریم می ریم یه جای امن! شما شاهدهای این ماجرا هستید و شاید بازم ازتون بازجویی شه... باید جاتون امن باشه... متاسفانه تمام این مدت هم فارسی جاتونو می دونست... .
بابا نگاهی سرزنش آمیز بهم کرد و گفت:
باید زودتر ماجراش رو بهم می گفتی! چرا از همون اول نگفتی؟
شونه بالا انداختم و گفتم:
چه می دونستم این طوری می شه! فکر می کردم خودش بهتون گفته... .
بابا سر تکون داد و زیرلب گفت:
همیشه مشکوک می زد... منو بگو! پاشو به خونه زندگیم هم باز کردم... .
لبه های شالمو از دور انگشت های یخ زده م باز کردم و گفتم:
خودتونو سرزنش نکنید... .
مرتب دور و برش رو نگاه می کرد... انگار هر لحظه منتظر بود که یه اتفاق بد بیفته. بابا زیرلب گفت:
باید هرچه زودتر شما رو برسونیم یه جای امن!
گفتم:
چرا هی می گید شما؟ مگه به جز من کس دیگه ای... .
حرفمو نصفه نیمه گذاشتم.... نوری از امید به دلم تابیده شد. بابا گفت:
راشدی رفت تا رحیمی رو از بازداشتگاه بیرون بیاره... ممکنه اونجا جاش امن نباشه... .
نفس راحتی کشیدم. دلم می خواست یه لبخند پت و پهن بزنم. می تونستم بارمان رو ببینم... لب و لوچه م رو گاز گرفتم تا لبخندم رو نشه... دوست داشتم از خوشحالی جیغ بزنم. با شیطنت تو دلم گفتم:
امیدوارم یه عالمه سرخر نداشته باشیم... .
همین که بیرون شهر رسیدیم راننده ماشین رو کنار زد. چشمم به راشدی افتاد که با اخم و تخم کنار یه ماشین پلیس ایستاده بود. سرک کشیدم و به داخل ماشین پلیس نگاه کردم. چشمم به پسری با موهای مشکی که دو طرفش رو تراشیده بود افتاد... دیگه نتونستم جلوی لبخند زدنمو بگیرم.
همین که ماشینمون متوقف شد راشدی به سمتمون اومد. بابا شیشه رو پایین داد. راشدی خم شد و بعد یه سلام احوال پرسی خیلی کوتاه گفت:
باید سریع تر بریم.
نگاهش بین من و بابا به گردش در اومد و گفت:
بهتره از هم جدا بشید!
با تعجب گفتم:
پس بابام چی؟ یعنی با ما نمی یان؟ ممکنه جونشون تو خطر باشه.
راشدی سر تکون داد و گفت:
نه به اندازه ی شما... فکر کنم اگه از هم جدا بشید و خبر نداشته باشید که هر کدوم کجا هستید بهتر باشه... .
بابا که رگه هایی از عصبانیت توی صداش مشخص بود گفت:
ولی اگه این دو نفر با هم باشن مشکلی نیست!!
راشدی شونه بالا انداخت و گفت:
مشکل ما هم یکی دو تا نیست... این پسر یه کم بدقلق و سرکشه... ظاهرا فقط یه نفر می تونه کنترلش کنه!
و با دست بهم اشاره کرد. راشدی به بابا لبخندی زد و گفت:
ثابت کرده که می تونه مواظب دخترت باشه... نگران نباش... خیالت تخت... جاش پیش ما امنه!
بابا دستمو توی دستش فشار داد و گفت:
برو بابا جون... مواظب خودت باش... ترلان!
به سمتش چرخیدم. با جدیت توی چشمام زل زد و گفت:
درست فکر کن... عجله نکن! باشه؟
لبخندی زدم و گفتم:
مواظبم... باشه.... شمام مراقب خودتون باشید... .
نمی دونم چرا این قدر ذوق داشتم که زودتر سوار ماشین پلیسی بشم که بارمانم توش بود... همین که از ماشین پیاده شدم متوجه شدم که بابا چیزی به راشدی گفت. ماشینو دور زدم و کنار راشدی ایستادم. شنیدم که راشدی گفت:
... نگران نباش... خودم حواسم بهشون هست!
یادم اومدم شبی که رادمان فوت شده بود راشدی چطور به من و بارمان زل زده بود... نه! انگار این آدم مسئول زهرمار کردن لحظات خوش زندگیم بود... .
سوار ماشین پلیس شدم. با هیجان به سمت بارمان چرخیدم. سرشو به سمتم چرخوند و لبش به یه لبخند کج و پر از شیطنت باز شد... چشمکی زد.
در ماشین باز شد و راشدی سوار شد. من و بارمان حالت جدی تری به خودمون گرفتیم. سرمو پایین انداختم و چشمم به دستبندی که به دست بارمان زده شده بود افتاد... خودش که بی خیال به نظر می رسید. انگشتهاشو توی هم گره کرده بود و با دقت به صورت راشدی زل زده بود.
نیم نگاهی به صورتش کردم... خدایا... چه قدر دلم براش تنگ شده بود... دوباره لبخند زدم... ته ریش داشت... حلقه ی سیاه دور چشماش خیلی کمرنگ شده بود... پوستش حتی از شبی که توی بیمارستان دیدمش هم روشن تر شده بود... از ظاهر یه آدم معتاد فاصله گرفته بود... .
به طرز عجیبی کنارش احساس بی خیالی و خونسردی می کردم. دیگه از استرسی که توی ماشین کنار بابا داشتم خبری نبود... .
بارمان گفت:
ایشالا بقیه ی نیروهاتون هم به زودی سر می رسن دیگه؟!
راشدی سرشو به سمت بارمان چرخوند و گفت:
فکر می کنی ما دو نفر از پسشون برنمی یایم؟ بهتره بهمون اعتماد کنی! اگه قرار باشه چند تا ماشین و یه عالمه نیرو دنبال خودمون راه بندازیم باعث جلب توجه می شه... .
بارمان سر تکون داد و گفت:
آره خب... کمیت مهم نیست... بیست نفر آدم بودید ولی نتونستید داداشمو نجات بدید!
راشدی به سمت عقب چرخید و نگاهی بهم کرد... انگار انتظار داشت یه کاری کنم... ولی من اصلا جرئت نداشتم خودمو با احساسات قوی بارمان نسبت به برادرش طرف کنم. فقط شونه بالا انداختم و قیافه ی مظلومی به خودم گرفتم.
بارمان با صدای نه چندان آهسته گفت:
زندانی رو گرسنه نگه می دارن... اینا دیگه کی ان؟
رو بهم کرد. کف دستش رو نشون داد و گفت:
این قدر به آدم غذا می دن... همون رو هم امروز بهم ندادن!
زیرلب گفت:
دارم از گرسنگی می میرم.
معلوم بود این چند وقت بارمان حسابی رو مخ راشدی بود. چون بلافاصله به سمتمون برگشت و گفت:
بارمان! ... همین امروز فهمیدیم که یکی از همکارهامون تمام مدت جاسوس ملکیان بوده... از خیلی چیزها خبر داشت... باید شما رو برسونیم به یه جای امن... می شه یه خورده کمتر اذیت کنی و باهامون همکاری کنی؟
بارمان ابرو بالا انداخت و گفت:
با شکم خالی؟ باشه... هرکاری بگید می کنم... ولی خیلی توقع نداشته باشید!
راشدی پوفی کرد و سرشو به یه سمت دیگه چرخوند. آهسته گفتم:
اذیت نکن دیگه!
ولی انگار بارمان شدیدا روی مود اذیت کردن افتاده بود. البته درک می کردم که به خاطر مرگ برادرش همه ی عالم و آدم رو مقصر بدونه... احتمالا بابت این که پلیس نتونسته بود رادمان رو زودتر از موعود از ماشین دور کنه کینه به دل گرفته بود.
راننده از توی آینه نگاهی به پشت سرش کرد و گفت:
یه ماشین مشکی رنگ دنبالمونه... .
من و بارمان بلافاصله بهم نگاه کردیم. راشدی از آینه نگاهی به پشت سرمون کرد. گفت:
چند وقته؟
راننده سرعت ماشینو بیشتر کرد و گفت:
چند دقیقه ای هست که پشتمونه... مرتب سعی می کنه خودشو مخفی کنه... .
راشدی موبایلشو در اورد. تماس گرفت و تقاضای نیروی پشتیبان کرد. دوباره داشتم استرس پیدا می کردم... قلبم محکم توی سینه م می زد. بارمان هم مثل چند دقیقه ی قبل خونسرد و بی خیال نبود... .
راشدی خطاب به من و بارمان گفت:
به سمت عقب برنگردید... نباید بفهمه متوجه ش شدیم... ممکنه عکس العمل شدید نشون بده.
دستام داشت یخ می کرد... گفتم:
از کجا فهمید داریم جا به جا می شیم؟
راشدی سر تکون داد و گفت:
احتمالا زیر نظرتون داشت... هم نمی شد که همون جا بمونید... هم این جا به جایی خطرناک بود.
بارمان با لحن مسخره ای گفت:
اوه! پس این نقشه ی بی عیب و نقص استتارتون عملی نشد!
راشدی با عصبانیت گفت:
ما الان با هم توی یه تیمیم... اگه می خوای کمک کنی الان وقتشه!
راننده گفت:
داره سرعتشو زیاد می کنه.
یه دفعه بارمان گفت:
برو توی جاده ی فرعی!
راشدی گفت:
نه! می فهمه متوجهش شدیم!
بارمان به سمت جلو خم شد و گفت:
باید غیرقابل پیش بینی باشیم... اون آدمی که راپورتتونو داده می شناسدتون... مطمئن باش حتی می دونه که درخواست نیروی پشتیبان دادید... مطمئن باشید می دونه که داره کدوم سمتی می رید. بهتره یه حرکت غیرقابل پیشبینی انجام بدید... شاید بهتر باشه یه کار غیرحرفه ای بکنید... چیزی که ازتون بعیده... .
می دونستم حرفاش در حد یه فرضیه بود... ولی مسلما آقای فارسی خیلی چیزها می دونست... همه چی رو... حتما اون بود که گزارش پیشرفت تحقیقات راشدی رو به رئیس داده بود و باعث طرح اون نقشه ها شده بود.
بارمان دوباره به راننده گفت:
برو توی جاده ی فرعی... .
راننده نگاهی به راشدی کرد. راشدی سرشو به نشونه ی تایید تکون داد. نفسم توی سینه حبس شده بود... مرتب دلم می خواست سرمو به سمت عقب برگردونم.
راننده وارد راه فرعی شد. از زمین های بی آب و علف گذشتیم... راشدی چشماشو تنگ کرد... به رو به روش نگاه کرد و گفت:
اونجا منطقه ی مسکونیه... .
بارمان گفت:
پس باید خودمونو گم و گور کنیم تا درگیری پیش نیاد و ... .
حرفشو نصفه نیمه گذاشت. نگاهی به اطرافش کرد... به زمینی که پر از درخت های کاج... کیسه نایلون هایی که توی زمین خشک پراکنده شده بودند. آهسته گفت:
اینجا رو می شناسم... .
راشدی داشت به راننده می گفت:
... می دونه که این دو نفر بازجویی شدن و همه ی اطلاعات رو دادن... برای چی می خواد این کارو بکنه؟
بارمان با صدای بلند گفت:
اینجا رو می شناسم... وقتی ماموریت گروگان گیری دخترتون رو بهمون دادن اومدیم این سمت... همین جا بود... .
راننده پرسید:
این یعنی چی؟
بارمان گفت:
یعنی اینجا رو خوب بلدند... .
با صدایی که می لرزید گفتم:
چی کار کنیم؟
یه لحظه سکوت بینمون برقرار شد... بارمان به سمتم چرخید و گفت:
چاره ای نداریم... باید از هم جدا شیم.
با تعجب گفتم:
چی؟ ولی... .
بارمان رو بهم کرد و گفت:
نمی دونیم چند نفرن... چی می خوان... چه اسلحه ای دارن... نمی دونیم جلوتر برامون دام گذاشتن یا نه... همه ی چیزی که می دونیم اینه که ما رو می شناسن... تنها راهمون اینه که نذاریم پیش بینیمون کنن... .
مخم داشت سوت می کشید. دوباره داشتم از شدت استرس ریشه های شالمو چنگ می زدم. راشدی نگاهی به اطراف کرد و گفت:
وقتی من گفتم ماشینو کنار بزن... من و بارمان می ریم سمت راست... .
راشدی رو بهم کرد و گفت:
با ستوان یوشی برید سمت چپ. ازش جدا نشو... .
ستوان یوشی گفت:
بریم کدوم سمت؟ کجا همدیگه رو ببینیم؟
راشدی صاف سرجاش نشست و گفت:
فکر کنم بهتره از هم خبر نداشته باشیم... هر وقت صدای آژیر رو شنیدید یعنی نیروهای پشتیبان رسیدند... اون موقع برید سمتشون.
با این حرف راشدی ضربان قلبم بالا رفت...نگاه راشدی به آینه بود... من و بارمان بهم نگاه کردیم... اصلا دوست نداشتم ازش جدا شم... حس بدی داشتم... ای کاش ما رو از هم جدا نمی کرد... انگار همیشه یه چیزی پیدا می شد که بین ما قرار بگیره... .
به چشم های آبی بارمان نگاه کردم... با دیدن برق چشماش هم خوشحال شدم که مثل قبل شده هم دلم گرفت... دلم نمی خواست حتی برای یه ثانیه از این نگاه و از این چشم ها دور شم... چشماشو برای دل گرم کردنم روی هم گذاشت و لبخند زد.
قلبم توی دهنم بود... دستامو مشت کرده بودم و احساس کردم انگشتام بی حس شدند... .
راشدی گفت:
حالا!
بلافاصله ستوان روی ترمز زد. سریع از ماشین پیاده شدیم. ماشینو دور زدم و به سمت ستوان یوشی دویدیم. راهی رو نشونم داد و گفت:
از این طرف... .
صدای موتور ماشین مشکی رو از دور شنیدم... داشت نزدیک می شد... داشت گاز می داد... به زودی بهمون می رسید... دنبال ستوان وارد زمین خاکی شدم... خودمونو بین درخت های کاج گم کردیم... زمین خاکی پر از کیسه نایلون، بطری های خالی آب معدنی و حتی سرنگ بود.
صدای ترمز یه ماشین و به دنبالش صدای ترمز ماشین دوم رو شنیدم. قلبم توی سینه فرو ریخت. دو تا ماشین شده بودند... ستوان آهسته گفت:
از این طرف... .
اسلحه ش رو دستش گرفت و اشاره کرد که دنبالش برم... نمی دونستم داریم به کدوم سمت می ریم. فقط مواظب بودم که زیاد سر و صدا نکنم و پامم روی کیسه ها سر نخوره... همین طور دنبال ستوان می دویدم... قلبم توی سینه تالاپ تولوپ می کرد... گوشمو تیز کرده بودم... منتظر یه اتفاق ناگوار بودم... .
نمی دونم چه قدر دویدیم... احساس می کردم ماهیچه های ساق پام دارند از درد می ترکند... نفسم بالا نمی اومد... اون قد از دهن نفس کشیده بودم که گلوم می سوخت... .
یه دفعه روی یکی از کیسه ها سر خوردم. سریع تنه ی درخت رو چسبیدم تا زمین نخورم... ستوان به سمتم برگشت. با سر اشاره کردم که چیز مهمی نیست... نفسمو بیرون دادم... آب دهنمو قورت دادم. نزدیک بود پام پیچ بخوره ولی به خیر گذشته بود... .
همین که صاف ایستادم و خواستم شروع به دویدن بکنم صدای خش خشی از پشت سرمون شنیدم. هینی گفتم و به سمت پشت چرخیدم.
چشمم به بارمان و راشدی افتاد که نفس نفس می زدند و به سمتمون می اومدند... ستوان صاف ایستاد و با تعجب گفت:
چی شد پس؟
بارمان کنار راشدی ایستاد. خم شد و دستاشو روی زانوهاش گذاشت. معلوم بود حسابی دویده بودند... نفس عمیقی کشید و گفت:
هیچی... دلمون براتون تنگ شد.
راشدی چند بار نفس عمیق کشید تا نفسش سرجاش اومد... گفت:
اون طرف به یه سری خونه ی خرابه می رسید که پاتوق معتادها بود.
بارمان صاف ایستاد. با دست به راشدی اشاره کرد و گفت:
این آقا هم توی لباس فرمه! گفتیم قبل از این که شلوغ پلوغ کنند و جامونو با سر و صدا لو بدن بیایم این سمت.
گفتم:
دو تا ماشین شدند... .
ستوان گفت:
ممکنه بیشتر هم بشن... بیاید بریم... از این طرف... .
پشتمو به بارمان و راشدی کردم و خواستم دنبال ستوان یوشی برم که یه دفعه بارمان داد زد:
مراقب باش.
صدای شلیک گلوله توی فضا پیچید... .
یه دفعه محکم به درخت کوبیده شدم. ستوان یوشی منو کنار کشیده بود... داد زد:
برو... برو... .
صدای شلیک دوم ... سوم... .