یاد این افتادم که رویا رو هم گیر اورده بودند... ناراحت شدم... به نظر من رویا زنی بود که توی یه موقعیت بد گیر افتاده بود... توی ذهنم آدم بدی نبود... شاید اگه منم بارمان رو به این صورت نداشتم همه ی کارهایی که اون کرد رو می کردم... شاید همون دروغ ها رو می گفتم... .
بارمان آهی کشید... نگاهش هنوز به بیمارستان بود... چند دقیقه به سکوت گذشت... کاملا متوجه بودم که داره از طفره می ره... هی در مورد فرعیات می گفت... در مورد سبزواری... راضیه... انگار می خواست با این داستان های فرعی از اصل ماجرا دور شه... می خواست خودشو گول بزنه... شاید فکر می کرد این کار باعث می شه فراموش کنه ساعتی قبل برادرش رو از دست داده... .
بارمان گفت:
چی داشتم می گفتم؟
به سمتم برگشت... بعد از مدت ها چشم تو چشم شدیم... یه لحظه هردومون ساکت شدیم... به چشم های هم زل زدیم... لبخند کمرنگی روی لبم نشست... سرشو پایین انداخت... نگاهشو ازم دزدید و گفت:
خلاصه این که... رئیسمون هرکاری می کرد که بینمون فاصله بندازه و نذاره متحد شیم... به جز کاوه و رحیم به نظرم کسی بینمون نبود که خیلی از این آدم ها دل خوش داشته باشه... .
با تعجب گفتم:
و سایه... ؟!
بارمان پوزخندی زد و گفت:
یه چیزی در مورد سایه وجود داره... این که... وقتی منو بردن که زندانیم کنند و بهم مواد تزریق کنند روی دیوار یه سری حروف انگلیسی دیدم... مشخص بود با قاشق یا چنگال یا یه چیز توی این مایه ها روی دیوار کنده شده بودند... وقتی اونجا حبس شده بودم خودمم اسمم رو آخر این لیست اضافه کردم... رادمان هم... .
حرفشو نیمه تمام گذاشت... دستاشو مشت کرد... چشماشو بست... نگاهی به اطراف کردم... نگاه راشدی به ما بود... دلم می خواست دست بارمان رو بگیرم ولی زیر نگاه تیزبین راشدی نمی شد... آهسته گفتم:
بارمان... .
بارمان نفسش رو بیرون داد... دستی به صورتش کشید... به سمتم برگشت و گفت:
فقط بیست و شیش سالش بود... .
اشک توی چشماش حلقه زد... سری تکون داد... بالاخره داشت از شک بیرون می اومد... با دستاش صورتشو پوشوند... دستاش رو بالاتر برد... چنگی به موهاش زد... سرشو بلند کرد و گفت:
همیشه فکر می کرد که خیلی بدشانسه... واقعا هم بود... بدشانس بود... با بدشانسی رفت... .
گفتم:
نه بارمان... بدشانس نبود... هر آدمی توی زندگیش گاهی شانس می یاره و گاهی بدشانسی... فقط وقتی سختی بهمون فشار می یاره فکر می کنیم که شانس نداریم و یه دفعه ناشکر می شیم و همه ی خوش شانسی هامون رو ندیده می گیریم... رادمان توی خیلی چیزها شانس داشت... بهت برنخوره ولی توی خانواده تون از همه خوشگل تر بود... طوری که شاید نشه کسی رو باهاش مقایسه کرد... خوش شانس بود که همچین هوشی داشت... می دونی... من فکر می کنم رادمان از آتوسا خوشش می اومد... .
بارمان سر تکون داد و گفت:
بعد این همه سال بالاخره یه دختر توجهش رو جلب کرده بود... .
سرمو به نشونه ی تایید تکون دادم و گفتم:
و به نظر من آتوسا هم ازش خوشش می اومد... باور کن اینم شانس می خواد... شانس داشت که اسیر یه عشق یه طرفه نشد... اصلا مگه همه چیز شانسه؟ مهم اینه که رادمان پسر خوبی بود... خیلی خوب... توی محیط و شرایطی بود که هرکسی جاش بود وا می داد... ولی خوب موند... همین قابل تحسینه... هر پسری جای رادمان بود و اون قدر خوش قیافه بود خودش و آدم های اطرافش رو به گند می کشید... مهم اینه که واقعا پاک و معصوم بود... البته می دونی... به نظر من رادمان خیلی خوش شانس بود... خیلی خوش شانس تر از من... به خاطر این که برادری مثل تو داشت... .
بارمان سرشو بلند کرد و با تعجب نگاهم کرد. لبخندی زدم و گفتم:
من هیچ کس رو ندیدم که مثل تو برای برادرهاش برادری کنه... این که یه نفر بتونه برادری مثل تو داشته باشه که این طور عاشقانه دوستش داشته باشه و حاضر باشه زندگیش رو به خاطرش بده آخر خوش شانسیه... .
قطره اشکی رو دیدم که از گوشه ی چشم بارمان روی دستش چکید... بغضم رو فرو دادم... هیچ چیز سخت تر از دیدن اشک های کسی نیست که بهش تکیه داری... بارمان جلوی من ضعف نشون می داد و من احساس شکستن می کردم... .
بارمان اشک می ریخت... من احساس خورد شدن می کردم... .
بارمان سعی می کرد بغضش رو فرو بده... من احساس خفگی می کردم... .
ناخودآگاه دستمو دراز کردم تا بازوش رو نوازش کنم... دستم توی هوا موند... سنگینی نگاه راشدی رو حس کردم... دستمو روی صندلی و پشت بارمان گذاشتم... گفتم:
می دونم چه حسی داره... این که زندگیت رو برای یه نفر بذاری ... بعد از دستش بدی... این بدترین حسیه که آدم می تونه داشته باشه... .
بارمان به صندلی تکیه داد... نفس عمیقی کشید... خنده ی تلخی کرد و گفت:
آدمی که از زندگیش بگذره به این چیزها فکر نمی کنه... حس من این نیست که زندگیمو به خاطر کسی دادم که دیگه بینمون نیست... من فقط عمیقا بابت فرصت هایی که می تونست داشته باشه و نتونست به دست بیاره متاسفم... این که هیچ وقت فرصت پیدا نکرد... .
حرفش رو نیمه تموم گذاشت... به پشتی صندلی رو به روش زل زد و گفت:
راست می گی... اون واقعا پاک بود... خدا آدم های پاک و معصومو دوست داره، مگه نه؟... رادمان می خواست برگرده پیش این آدم ها که چی بشه؟ آدم هایی که قدرش رو نمی دونند... برگرده پیش بابا عذاب بکشه؟... بین آدم هایی زندگی کنه که همیشه به چشم یه مجرم نگاهش می کنند؟ ... شاید برای همین این اتفاق افتاد... یا شاید... من دوست دارم این طور فکر کنم... .
سکوت بینمون برقرار شد... قبل از این که من چیزی بگم خود بارمان سکوت رو شکست و گفت:
... داشتم برایت می گفتم... رادمان هم ماجرای اون اسم های روی دیوار رو می دونست... اسم اون فایلی که برای کامپیوتر رویا فرستاد همون حروف بودند که پشت هم نوشته بود... بین اون حروف یه حرف s بود... می دونی که سایه هم به هروئین معتاد بود... .
قلبم توی سینه فرو ریخت... با ناباوری گفتم:
سایه؟... یعنی اونو هم... .
بارمان سر تکون داد و گفت:
مثل من تنبیه ش کرده بودند... پیش خودم فکر کردم شاید اونو هم به این کار مجبور کرده باشن... توی ذهنم بود که بفهمم دقیقا ماجرا چی به چیه... سعی کردم یه کم به سایه نزدیک شم... فقط برای این که یه کم از ماجرای باند سر در بیارم و بتونم ماجرای آرمان رو هم از زبون خودش بشنوم... رئیس احمقمون نتونست اینو حدس بزنه... انگار نمی دونست یه آدم از هرچیزی که توی دنیا بگذره از خون برادرش نمی تونه بگذره... نمی فهمید که اگه دنیا زیر و رو بشه من نمی تونم با سایه صمیمی بشم و اونو طرف خودم بدونم... برای همین سعی کرد بین من و سایه رو بهم بزنه... هر وقت برای ماموریت هام پیشم می اومد تحریکم می کرد که در مقابل مرگ برادرم سکوت نکنم... .
با تعجب گفتم:
یعنی ماموریتی که در مورد آرمان بود رو خودش به سایه نداده بود؟
شونه بالا انداخت و گفت:
می گفت فقط به سایه گفته بود خرابکاریش رو جمع کنه... آخه سایه همیشه یه ماموریت انجام می داد ولی کنارش به شدت هم گند می زد... من هیچ وقت حرفش رو باور نکردم... کاری که با من کردند خیلی حساب شده تر از اینی بود که سایه بتونه طراحیش کنه... آدمی که این نقشه رو کشیده بود دقیقا منو می شناخت... می تونست پیش بینی که چه اتفاق هایی می افته... حتی اگه بهم بگن رئیس این نقشه رو کشیده بود باورم می شه... منظورم رئیس کل بانده... انگار من و اون خیلی خوب می تونیم همدیگه رو بفهمیم.

پوزخندی زد. ادامه داد:
نتونستم با نزدیکی به سایه چیزی در مورد ماجرای آرمان بفهمم... فقط یه بار سایه بهم گفت که اون قدرها که فکر می کنم مقصر نیست و آرمان قبلا هم مواد مصرف می کرد... یه جمله ی عجیبی گفت... یعنی... سرم داد زد و گفت و از وقتی با اون دختره دوست شد مصرف می کرد! می گفت آمارش رو در اورده بود... یه مشت حرف تحقیرکننده بهم زد... این که حتی اگه خودش این بلا رو سر آرمان نمی اورد به هر حال این اتفاق دیر یا زود برای آرمان می افتاد... از صحبت هاش فهمیدم که در مورد رابطه ی آرمان و غزل خیلی چیزها می دونه... می دونستم که کشیک می داد و آرمان رو زیرنظر داشت ولی حرف هایی که می زد نشون می داد که اطلاعاتش به این موضوع محدود نیست... به ذهنم رسید شاید غزل توی این قضیه نقشی داشت... هیچ وقت پیش خودم فکر نکردم اون مقصره ولی... می خواستم بفهمم که سایه باهاش دوست بوده یا نه... سایه ازش چیزی پرسیده یا نه... فکر می کردم اگه اصل ماجرا رو بفهمم آروم تر می شم و با نبود آرمان بهتر می تونم کنار بیام... برای همین به اون رئیس نامردمون گفتم که می خوام برم دیدن غزل و یه شب بذاره از اون زیرزمین خارج شم. اولش موافقت نمی کرد. می ترسید فرار کنم. آخرش قبول کرد... به شرط این که چند نفر بیرون خونه مراقبم باشن.
بارمان دوباره به بیمارستان نگاه کرد... ماتش برد... کمکش کردم که فکرش رو از ماجرای رادمان منحرف کنه. پرسیدم:
چی به رئیست می رسید؟
سرشو به طرفم چرخوند. چند لحظه گنگ نگاهم کرد... انگار حواسش پرت شده بود. بعد به خودش اومد و گفت:
نمی دونم... شاید فکر می کردم وقتی ته و توی قضیه رو دربیارم حرف گوش کن تر می شم و این قدر دردسر درست نمی کنم... شاید فکر می کرد اگه این لطف رو بهم بکنه بتونه به جای تنفری که ازشون داشتم یه کم حس وفاداری توم به وجود بیاره... نمی دونم... .
مکثی کرد... چشماش رو مالید... ادامه داد:
کاوه هم با من اومد... کشیک وایستادیم تا مامان و بابای غزل از خونه خارج شن. بعد کاوه در خونه رو باز کرد... می دونی که استاد دزدی و از دیوار بالا رفتن و ایناست... بعد من وارد خونه شدم. رفتار غزل و حرفاش بهم نشون داد که خودش هم خودشو کم مقصر نمی دونه... حدسم درست بود... سایه بهش نزدیک شده بود و باهاش دوست شده بود. غزل هم یه دختر ساده بود... بهش یه چیزهایی گفته بود... اصلا اون بود که به سایه گفت آرمان مواد مصرف می کرد... از قرار معلوم سایه غزل رو به مهمونی آخر دعوت کرد و غزلم آرمان رو با خودش اورد... سایه به غزل گفته بود اگه دوست پسرت از من جنس بخره کمتر باهاش حساب می کنم... غزلم به آرمان خوش خدمتی کرد و به حرف سایه گوش داد... منم قاطی کردم و سرش داد بیداد کردم. غزل هم چیزهایی بهم گفت که نمی خواستم بشنوم... این که آرمان چه قدر از من و رادمان دلخور بود... چه قدر از خانواده ش بدش می اومد... این که همه ی امیدش به من بود ولی من ولشون کردم و به خاطر یه دعوای مسخره رفتم خونه ی رضا... نمی خواستم بشنوم که حساب آرمان روی من این بود... نمی خواستم باور کنم که چه قدر دیر به دادش رسیدم... درست لحظه ای که مرد... .
بارمان آهی کشید... منو بگو! اومدم ذهنش رو از مرگ رادمان دور کنم بدتر اونو یاد مرگ اون یکی برادرش انداختم. باید بحث رو عوض می کردم... ولی کنجکاوی داشت خفه م می کرد. بارمان ادامه داد:
یادمه توی آشپزخونه ی خونه شون بودیم که دعوام با غزل بالا گرفت... یه خورده کتک کاری کردیم... فحش دادیم بهم... داد و بیداد... خواهرش سعی می کرد ساکتمون کنه... کم کم حس کردم داره به غزل حمله دست می ده... ولی من داشتم ادامه می دادم... فکر می کردم فیلمشه... نمی دونستم مریضی داره... وقتی به خودم اومدم که روی زمین افتاده بود... خواهرش جیغ زد و سریع دوید سمت تلفن... تازه اون موقع دوزاریم افتاد که چی شده... سریع دنبال قرصاش گشتم... یه دور همه ی کابینت ها رو گشتم... داشت دیر می شد... تازه آخرش چشمم به قرصش افتاد که روی میز بود... تا قرص رو برداشتم و به سمتش رفتم دیدم همه چی تموم شده... .
سرشو پایین انداخت. صداش می لرزید... گفت:
خواهرش فکر کرد که قرص ها رو توی دستم گرفتم تا دست غزل بهشون نرسه... این چیزیه که به پلیس گفته... .
با تعجب گفتم:
و اونا باورشون شد؟
بارمان شونه بالا انداخت و گفت:
تو جای پلیس بودی چه فکری می کردی؟ من به زور وارد خونه شون شدم... اون دوست دختر برادرم بود که تازه فوت شده بود... این یعنی انگیزه برای قتلش هم داشتم... باهاش دعوا کرده بودم... دیده بودم بهش حمله دست داده ولی ادامه دادم... خواهرش هم که شاهد بود... .
به شدت سر تکون دادم و گفتم:
این کافی نیست... یعنی یه درصد هم نمی خوان در نظر بگیرن که شاید تو می خواستی کمکش کنی؟
بارمان گفت:
من براشون یه مجرمم... نه فقط به خاطر این موضوع... به خاطر ماجرای باند هم هست... من یه مجرمم این جرم هم روش... .
با عصبانیت گفتم:
تو که بدتر از همه در مورد خودت قضاوت می کنی! مشکلت اینه که بهشون نگفتی مجبورت کردند براشون کار کنی.
سر تکون داد و گفت:
گفتم... راشدی هم جوابمو داد... گفت وقتی تهدیدتون کردن باید به پلیس خبر می دادید نه این که باهاشون همکاری کنید.
گفتم:
همه ی چیزهایی که می گی با داشتن یه وکیل خوب حل می شه... من حس می کنم تو کم اوردی... دیگه ظریفت نداری... برای همین تسلیم شدی... .
سرشو به نشونه ی جواب مثبت تکون داد و گفت:
آره... راست می گی... می دونی... اینا رو بهت گفتم که بفهمی وقتی آرمان مرد می دونستم اگه بتونم از ماجرا سر در بیارم آروم می شم... ولی بعد از رادمان مطمئنم اگه آسمون به زمینم بیاد آروم نمی گیرم... .
بارمان گریه نمی کرد ولی گیج بود... زاری نمی کرد چون شکه شده بود... انگار هنوز باورش نشده بود... بارمانی که رو به روی هم نشسته بود اونی نبود که می شناختم. انگار بدون رادمان کامل نبود... انگار همه ی شیطنت هاش... همه ی گرمای وجودش وابسته به قُلش بود... .
احساس ضعف می کردم... چند قطره اشک روی صورت بارمان چکید... این سکوت... این دردی که توی صورتش بود خیلی عذاب آورتر از آدم هایی بود که گریه و زاری می کردند و با صدای بلند عزاداری می کردند... انگار داشت جلوی چشمم از هم می پاشید.
سعی کردم این بار من محکم باشم... به خودم گفتم جامون برعکس شده... نگاهمو ازش گرفتم... تحمل نداشتم این طور ببینمش... گفتم:
این انصاف نیست که بذاری هرکاری دلشون می خواد بکنند. به خاطر رادمان هم که شده به پلیس کمک کن رد رئیس رو بگیرن... مگه خودت نگفتی که می تونید دست همدیگه رو بخونید؟... ببین بارمان! تو داری با سکوتت به رادمان ظلم می کنی... اگه تو می خوای بذاری قاتلش همین طوری راست راست برای خودش بگرده من نمی ذارم...!
نفس عمیقی کشیدم... شدیدا متاثر بودم... عصبانی بودم... نمی دونم چرا دوست داشتم بزنم زیر گریه و با مشت به سینه ی بارمان بزنم... می خواستم سرش داد بزنم و التماسش کنم که خودش باشه! خود باهوشش... مثل قبل باشه... مثل اون زمانی که بهش لقب آقای وسوسه رو دادم... .
در ماشین باز شد و راشدی روی صندلی جلو نشست. چرخید و روشو به ما کرد. گفت:
متاسفانه باید راه بیفتیم... خانوم تاجیک... فکر می کنم دیگه فرصتتون تموم شد... .
آهی کشیدم. با ناامیدی نگاهی به بارمان کردم... سرشو پایین انداخته بود. همین که در ماشین رو باز کردم بارمان گفت:
می خواستن یه پیغام بدن!
دستگیره رو رها کردم و با تعجب به بارمان نگاه کردم. راشدی سریع گفت:
کی؟
بارمان با همون صدای گرفته ش گفت:
گفتید اندرسون سلاح هاش رو معامله کرد... دیگه به دردشون نمی خورد... برای همین به دخترش هم احتیاجی نداشتند... این آدم ها این طورین... محافظه کارن... ولی وقتی بخوان به کسی پیغامی بدن شدید عمل می کنند... تا حالا خودم چند بار شاهد بودم. یه چیزهایی توی مایه های کاری که با برادرتون کردند... حتما می خواستن به کسی که مورد نظرشون بوده پیغام بدن که اگه باهاشون همکاری نکنه همین بلا رو سر خانواده ی اونم می یارن... بهتون پیشنهاد می کنم در مورد دور و بری هاش تحقیق کنید و ببینید کدوماشون وارد کننده ی اون چیزهایی هستن که بهتون می گم... .
راشدی چشماشو ریز کرد و گفت:
یعنی ممکنه ایرانی باشن؟
بارمان شونه بالا انداخت و با بی حالی گفت:
نه... اگه یه ایرانی رو می شناختن دیگه سراغ اندرسون نمی رفتن... احتمال داره طرف ربطی به ایران نداشته باشه و اینام بخوان کارشون رو خارج کشور ادامه بدن... در این صورت وقت زیادی هم ندارید... چون به زودی از ایران خارج می شن... .
راشدی با هیجان گفت:
اسم و مدلشون رو داری؟
بارمان آهسته گفت:
اوهوم... .
انگار دیگه نا نداشت... به نظر می رسید اون قدر همه چی رو توی خودش ریخته بود که ضعف کرده بود. راشدی گفت:
می دونی که به همکاریت احتیاج داریم!
آهسته لگدی به پای بارمان زدم... می خواستم تحریکش کنم که چیزی در مورد تبرئه شدنش بگه... خوشبختانه انگار هوش و حواسش سرجایش بود. با همون صدای ضعیف گفت:
منم احتیاج دارم که باور کنید می خواستم قرص رو بذارم کف دست غزل نه این که از جلو دستش دورش کنم.
راشدی سر تکون داد و گفت:
تو خودتو به من ثابت کن تا منم تو رو به دادگاه ثابت کنم.
احساس کردم کار من دیگه تموم شده... بارمان سرش رو به سمت بیمارستان چرخونده بود... چشماش از اشک برق می زد... هنوز ساکت بود... اون مرد هنوز هم از روح بارمان من محروم بود... .

******

مامان با نگرانی نگاهم کرد و گفت:
هنوز خوابی؟
هنوز؟... من چند شب بودم که خواب درست و حسابی نداشتم... آهسته گفتم:
نه... .
مامان لبخند بی رمقی زد و گفت:
مهمون داری؟
روی تخت غلت زدم و گفتم:
حوصله ندارم... .
می خواستم به بارمان فکر کنم... مامان گفت:
آوا اومده... .
به سمت مامان چرخیدم. با تعجب نگاهش کردم و گفتم:
جدی؟
سریع روی تخت نشستم و گفتم:
بهش می گید بیاد اینجا؟
مامان سرش رو به نشونه ی جواب مثبت تکون داد. سریع به سمت میز آرایشم رفتم. نگاهی به خودم کردم. موهای لخت و قهوه ای رنگم ژولیده بود... سریع موهام رو شونه کردم و با یه کش بالای سرم بستم. دستی به ابروهام که کاملا پر شده بود کشیدم و سعی کردم مرتبشون کنم. یه تی شرت سرمه ای ساده پوشیدم. هنوز شلوار جینم را برنداشته بودم که آوا وارد اتاقم شد. با لبخندی به سمتش چرخیدم... همین که چشمم به ظاهر آشفته ش افتاد لبخند روی لبم خشک شد.
سرتاپا سیاه پوشیده بود. ریشه ی موهاش در اومده بود و برخلاف همیشه صورتش کاملا بدون آرایش بود... .
شلوار جین رو روی تخت انداختم... توی این گیر و دار اصلا به فکر رضا و آوا نیفتاده بودم... آهسته گفتم:
آوا... .
خواستم به سمتش برم و بغلش کنم ولی احساس کردم اصلا تمایلی نداره بهم نزدیک شه. همیشه وقتی می اومد توی اتاقم یا روی تخت می نشست یا روش دراز می کشید ولی این بار خیلی رسمی کنار میز آرایش ایستاده بود.
سرمو پایین انداختم... یادم اومد من باعث دستگیری رضا شدم... شاید برای همین آوا این طور ناراحت بود... یادم اومد که توی دوره ی دبیرستان هم هر وقت آوا شکست عشقی می خورد سرتاپا سیاه می پوشید... حدس زدم این بار هم به احترام عشق از دست رفته ش سیاه پوشیده... .
گفتم:
فکر کنم خیلی حرف ها برای زدن داریم... .
آوا سر تکون داد... کم حرف شده بود... رنگش پریده بود... متوجه شدم خیلی لاغرتر از قبل شده... یادم اومد رضا بعد از ماجرای تصادف من ناپدید شده بود... حتما آوا حسابی نگران بود... و شاید بعد به گوشش رسید که رضا زخمی شده و توی بیمارستان بستریه... و بعد... فهمیده بود که همه ی حرف های رضا دروغ بوده... بهش حق می دادم این طور توی خودش بره... شاید اگه منم جایش بودم مشکی می پوشیدم... .
آهی کشیدم و گفتم:
در مورد رضا... .
چشماشو بست و سر تکون داد... به دیوار تکیه داد و سرشو پایین انداخت. ادامه دادم:
من نمی خواستم بهش آسیبی برسونم... می خواستم خودمو از بین ببرم... .
آوا نگاهم نمی کرد... با صدایی که به زور شنیده می شد گفت:
می دونم... .
گامی به سمتش برداشتم و گفتم:
آوا... می دونم خیلی چیزها وجود داره که بخوای در موردشون حرف بزنی... بهم بگو چرا این قدر گرفته ای؟
آوا که با انگشت های دستش بازی می کرد گفت:
نمی دونم... گیج شدم... یه شب از خواب پا می شم و با خودم فکر می کنم که دوستش دارم... دلم براش تنگ شده... فردا شب این قدر احساس تنفر می کنم که دلم پیچ می خوره... یه ساعت نگران حال و احوالشم... دو دقیقه ی بعد نفرینش می کنم... خیلی قشنگ منو بازی داد... باورم نمی شه که همه ی اون چیزی که می خواست این بود که به تو نزدیک بشه... .
نمی دونستم چی بگم... به میز آرایشم زل زده بودم ولی در واقع نمی دیدمش... کمی فکر کردم و بعد گفتم:
این طوری هام نبود... یادمه آخرین باری که دیدمش می گفت که اولش به خاطر من سراغت اومد ولی بعد ازت خوشش اومد... درباره ی خودش و خانواده ش و خیلی از چیزها هم راستش رو گفت... .
آوا خنده ای عصبی کرد و گفت:
داشتیم می رفتیم سر خونه و زندگیمون... خدا می دونست چه قدر هیجان داشتم... بعد یه دفعه به خودم اومدم و دیدم هرچی توی ذهنم ساخته بودم را باید دور بریزم... همه ی رویاهام... آرزوهام... .
دستش رو جلوی دهنش گرفت... اشک توی چشماش جمع شد. با بغض گفت:

خیلی آدم نامردی اِ... خیلی... .
 
با این جمله شدیدا موافق بودم... ولی ساکت موندم... نمی دونستم باید چی بگم... نیاز داشتم یه نفر منو به خاطر بارمان دلداری بده... اصلا توی موقعیتی نبودم که بتونم با کسی همدردی کنم... .
آوا با سر انگشت هاش اشک هاشو پاک کرد و گفت:
تولد رضا رو یادته؟
یاد اون لحظه ای افتادم که رادمان وارد خونه ی رضا شد... قلبم توی سینه فرو ریخت... یه حس خلاء ناگهانی بهم دست داد... خلاء یه دوست... یه برادر... یه آدم خیلی خوب... .
سرمو به نشونه ی جواب مثبت تکون دادم. آوا پوزخندی زد و گفت:
داشتم خودمو می کشتم به خاطر رادمان... چه زود بهم ثابت شد که اشتباه کردم... رادمان آدم خوبه بود و رضا آدم بد... .
اخم کرد... منظورش از این که می گفت چه زود چی بود؟... دوزاریم افتاد... آوا راست می گفت... مدت زمان کمی گذشته بود... فقط چند ماه... بگذریم از این که به چشم من چند سال به نظر می رسید.
انگار آوا دیگه معذب نبود... روی صندلی میز آرایش نشست و گفت:
در مورد رادمان شنیدم... خیلی حس بدی دارم... نتونستم ازش حلالیت بطلبم... چه قدر اذیتش کردم... .
با سر به هال اشاره کرد و گفت:
داشتم با بابات حرف می زدم... می گفت رادمان خیلی پسر خوبی بود... .
ای کاش در مورد یه چیز دیگه حرف می زد... فکر کردن به این که رادمان دیگه بینمون نیست به اندازه ی کافی عذاب آور بود... این که منو یاد نگاه سرد و بی روح بارمان می انداخت قضیه رو دشوارتر می کرد.
آوا به چشمام نگاه کرد و گفت:
دوستش داشتی؟
سر تکون دادم و گفتم:
آره... پسر خوبی بود... .
آوا لبخند کمرنگی زد و گفت:
خوب کنار اومدی با این قضیه... .
تازه فهمیدم چی می گه... حواسم یه لحظه به ماجرای بارمان پرت شده بود. سریع گفتم:
نه... نه... دوستش داشتم ولی به عنوان یه دوست... راستش... .
آهی کشیدم و ادامه دادم:
من از داداشش خوشم می اومد.
چشم های آوا از تعجب چهارتا شد... اخم کردم... این حرف این قدر عجیب بود؟
آوا با ناباوری گفت:
بارمان؟ همونی که بابات می گه بازداشته؟ همونی که توی باند بود؟
دیدم حالا که آوا کم مونده شاخ دربیاره بهتره ضربه ی نهایی رو بزنم:
تازه معتادم بود... .
آوا با دهانی نیمه باز نگاهم کرد... عصبی شدم و گفتم:
چیه؟ چرا داری منو با این نگاهت می خوری؟
آوا من منی کرد و بعد ساکت شد... سرشو پایین انداخت... بعد از مکثی طولانی دوباره سرشو بالا اورد و گفت:
تو از رادمان به اون خوشگلی و آقایی خوشت نیومد اون وقت عاشق برادر معتادش شدی؟
عجیب ترین سوالی که توی زندگیم برام پیش اومده بود رو پرسیده بود... خودمم دقیقا جواب این سوال رو نمی دونستم... شونه بالا انداختم و گفتم:
ما آدم ها همه ش توی فکر آرمان ها و رویاهامونیم ولی یه زمانی به خودمون می یایم و می بینیم چه قدر ازشون فاصله گرفتیم... کارهایی کردیم که خودمون هم نمی تونستیم پیش بینیش کنیم... می دونی... این جور وقت ها بحث موقعیته... شاید اگه من و بارمان یه جای دیگه و توی یه موقعیت دیگه همدیگه رو می دیدیم هیچ وقت بهم علاقه مند نمی شدیم... توی هر موقعیت دیگه ای امکان این که من از رادمان بیشتر خوشم بیاد وجود داشت ولی... .
نفس عمیقی کشیدم... یه مشت خاطره ی عذاب آور به ذهنم هجوم اورد... خاطرات اون زیرزمین کذایی... ادامه دادم:
رادمان توی موقعیتی بود که منم اسیرش بودم... گیج بود... نمی تونست درست تصمیم بگیره... نمی دونست اطرافش چه خبره... ولی بارمان... انگار همه ی آدم ها رو می تونست توی مشتش بگیره... جذاب بود... وسوسه برانگیز... متفاوت... من هیچ تجربه ای در مقابل امثالش نداشتم... شاید برای همین به سمتش کشیده شدم... می دونی... وقتی آزادی می خواستم، تنها کسی که امید رسیدن بهش رو توی من تازه می کرد بارمان بود... وقتی تکیه گاه می خواستم اون برام بهترین تکیه گاه شد... وقتی به یه حامی احتیاج داشتم حمایتم کرد... تنها کسی بود که توی این چند ماه می تونست خیلی راحت بهترین حسی رو که توی زندگیم داشتم بهم بده... بارمان همه چیز من بود... .
آوا سر تکون داد و گفت:
فکر می کنی با عوض شدن موقعیت هم بتونه دوباره همه ی این چیزها رو بهت بده؟
شونه بالا انداختم و گفتم:
آدم ها توی روزهای خوش همدیگه رو پیدا می کنند و عاشق می شن... برای همین توی سختی ها از هم فاصله می گیرن... من و بارمان توی سخت ترین دوران زندگیمون بهم رسیدیم... شاید روزهای خوش فقط این علاقه رو قوی تر کنه... توی موقعیتی نیستم که بتونم چیزی رو پیش بینی کنم... ولی اینو می دونم که زندگی من عوض شده... پس منم باید عوض بشم... باید خیلی تلاش کنم تا بتونم یه زندگی نرمال برای خودم بسازم... بارمان هم همین طور... فکر می کنم بتونیم با هم کنار بیایم و خوشبخت بشیم... هر دوتامون باید سعی کنیم خودمون عوض کنیم، با شرایط کنار بیایم و نگاه مردم رو به خودمون تغییر بدیم... .
آوا گفت:
می دونی بابا و مامانت بفهمن چی می شه؟ فکر کردی موافقت می کنند؟ پدرتو در می یارن؟
لبخند کمرنگی زدم و گفتم:
آدم برای این که قدر داشته هاش رو بدونه باید براش بجنگه... آدم ها تا سخت به دست نیارن قدر نمی دونن... منم حاضرم برای بارمان بجنگم... حسی که بهش دارم خیلی قویه... این حس تنها چیزیه که من و بعد همه ی چیزهایی که پشت سر گذاشتم زنده نگه می داره... تحمل از دست دادنش رو ندارم... من باید به خاطرش بجنگم... برای جنگیدن هم باید عوض شم... این تنها موقعیتی توی زندگیمه که حس می کنم توان و انگیزه ی عوض شدن رو دارم... .
 
آوا سر تکون داد و گفت:
من اگه جای تو بودم سعی می کردم بعد اون همه بدبختی فقط دنبال آرامش برم... .
گفتم:
یه نفر هست که خیلی تلاش کرده من بعد این بدبختی ها آرامش داشته باشم... حالا نوبت منه که بهش کمک کنم.
آوا نگاهی به دور و بر اتاقم کرد. مکثی کرد و گفت:
من کی ام که بهت بگم چی درسته چی غلط... من کی ام که بگم راه درست چیه و نصیحتت کنم؟... من اگه عرضه داشتم خودمو این جوری درگیر رضا نمی کردم... .
پوزخندی زد و گفت:
بابات می گه احتمالا از ده سال بیشتر براش حبس می برن... .
با تعجب گفتم:
ده سال؟
آوا اصلاح کرد:
بیشتر از ده سال.
با نفرت خاصی گفتم:
اونو پنجاه سالم بندازن زندان کمشه.
آوا شونه بالا انداخت... هنوز هم گیج به نظر می رسید. بهش حق می دادم... از جاش بلند شد و گفت:
خب... من دیگه باید برم... مامان اینا نگران می شن... ای کاش می شد قراری چیزی بذاریم که بیرون بریم. بابات می گفت فعلا امکان این که بری بیرون رو نداری.
ابرو بالا انداختم و گفتم:
حسابی با بابام خلوت کرده بودی ها! هی می گی بابات گفت... بابات گفت... .
بالاخره خندید... هرچند آهسته و کوتاه... .
خداحافظی گرمی با هم کردیم. وقتی که رفت احساس تنهایی کردم... آهی کشیدم و روی تختم نشستم... احساس کردم یهو همه جا ساکت شد... دوباره تنها شده بودم.
سرمو به دیوار تکیه دادم. همین که چشمامو روی هم گذاشتم بابا در زد و گفت:
بیام تو؟
لبخندی زدم و گفتم:
آره... .
بابا وارد اتاق شد. یه ظرف میوه دستش بود. ظرف رو روی پام گذاشت و گفت:
مامانت خیلی نگرانه... می گه ضعیف شدی. راست می گه... رنگتم خیلی پریده... .
مشغول قاچ کردن سیب شدم و گفتم:
ازم می ترسه... نمی دونم چرا جرئت نمی کنه کنارم بشینه... .
بابا شونه بالا انداخت و گفت:
ناراحته... داره سعی می کنه با این قضیه کنار بیاد... بهش فرصت بده... امشب هم یه زنگ به ترانه بزن... اونم کم کم داشت به ماجرا مشکوک می شد... نمی دونی چه جوری ماجرا رو ازش مخفی کردیم.
سر تکون دادم. با چاقو پوست اون قسمت هایی از سیب که لک شده بود رو کندم. یه تیکه ش رو سر چاقو زدم و به بابا تعارف کردم.
با کنجکاوی گفتم:
رحیمی باهاتون همکاری کرد؟
بابا با سر جواب مثبت داد و گازی به سیب زد. منتظر شدم تا لقمه ش رو بجوه. زل زده بودم به صورتش... بعد به خودم اومدم و یه قاچ بزرگ از سیب رو نزدیک دهنم بردم... همین که اولین گاز رو زدم فهمیدم که اصلا بهش میلی ندارم.
بابا اخم کرد و به طرز غافلگیر کننده ای گفت:
چرا این قدر برات مهمه؟
انگار همون یه تیکه سیب تو دهنم ماسید... به زور قورتش دادم و گفتم:
می خواست فرار کنه... به جاش منو رسوند دست شما و دستگیر شد. شما که بهتر می دونید... باید بره زندان... به خاطر من... منم الان می تونم زندگیمو کنم... می تونم فراموش کنم ولی فکر می کنم باید کاری رو که برام کرد جبران کنم. منم الان باید بی خیال آرامش بشم و اونو نجات بدم.
بابا نگاهم نمی کرد... گفت:
نه... یه چیزی بیشتر از این حرفاست... .
قلبم توی سینه فرو ریخت. بابا گفت:
خوشت می یاد ازش؟
احساس کردم تمام صورتم داغ شد... قلبم محکم توی سینه می زد... حس می کردم دارم از خجالت ذوب می شم... دهنم باز نمی شد... چه برسه به این که زبونم بچرخه و یه بهونه ای بیاره.
تو دلم گفتم:
خدایا... منو از این جا و از این لحظه و از این مکان محو کن!
دوست نداشتم دروغ بگم... اصلا نه گفتن کار آسونی نبود... جواب مثبت دادن هم که محال به نظر می رسید. بابا مهلت این کارها رو بهم نداد. با اخمی که هر لحظه عمیق تر می شد گفت:
ترلان این پسره معتاد بود! هروئین! می فهمی؟
بالاخره قفل دهنم شکسته شد. سریع گفتم:
صحبت سر "بود" و "داشت" اِ... صحبت سر گذشته هاست؟ باشه... همین پسره قبلا دانشجوی پزشکی بود!
بابا چپ چپ نگاهم کرد. شونه بالا انداختم و گفتم:
چه فرقی می کنه؟
بابا با عصبانیت گفت:
این استدلال یه دختر بیست و دو ساله ست؟
راست می گفت... یه لحظه خنده م گرفت... با این حال جلوی خودمو گرفتم و سعی کردم جدی باشم. بابا گفت:
تو کم کسی نیست ترلان... یه نگاه به خانواده ت کن... همه تحصیل کرده ن... وضع مالیمون خدا رو شکر خوبه... تو هم که از ظاهر کم نداری. دختر خوب و نجیبی هستی... برای چی حاضر شدی به آدمی مثل اون فکر کنی؟ می دونی چه پسرهایی حاضرن به خاطرت پیش قدم بشن؟
آهی کشیدم و گفتم:
آره! همونایی که دم خونه صف کشیدن!
بابا دوباره عصبانی شد و گفت:
بسه دیگه! دارم جدی باهات حرف می زنم!
با جدیت گفتم:
منم دارم جدی حرف می زنم! موقعی که اون مرتیکه دانیال منو تهدید می کرد این آقا پسرهای دست گلی که سنگشونو به سینه می زنید کجا بودن؟ موقعی که من ته دره افتاده بودم کی منو نجات داد؟ کی منو پیدا کرد؟ کدوم یکی از این پسرها وقتی اون آدما تحقیرم می کردن، وقتی تهدیدم می کردن پشتم وایستادن؟ کدومشون؟ هر کی این مردم رو نشناسه شما می شناسید!... می دونید که به سادگی از آدمی که دادگاه رفته و آدم کشته نمی گذرن... حتی اگه اون آدم تبرئه شده باشه... هیچ پسر دست گلی نمی یاد در این خونه رو بزنه و دختری رو که چند ماه با یه باند همکاری کرده و توی قتل یکی از نیروهای دریایی نقش داشته رو بگیره... اگه باهاش مخالفید دلیل بهتری پیدا کنید... بی خود پای کسایی که هم من می دونم و هم شما می دونید که وجود ندارن رو وسط نکشید!