توانا فنجان چای را به دستم داد و با صمیمت پرسید:
-خوبی؟
فنجای را از دستش گرفتم و از صمیم قلب گفتم:
-هیچ وقت به این خوبی و آرومی نبودم!
توانا گفت:
-هنوز هم معتقدم نباید زودتر از زمان لازم،گچ پات رو باز می کردی!
جرعه ای از چای نوشیدم و گفتم:
-واسه برگشتن به ایران،اون قدر عجله دارم که هر ساعتش برام یک هفته است!
توانا به عقب تکیه داد و با احتیاط پرسید:
-اون چطوره؟
شانه بالاا نداختم و گفتم:
-اصلا مهم نیست!به نظرم هنوز باورش نشده!گاهی حس می کنم عین یک کوه شیشه ای یکهو فرو ریخته!
توانا زمزمه کرد:
-کوه شیشه ای!
به منظره برفی بیرون از دفترش خیره شدم و گفتم:
-فقط درباره اش احساس ترحم می کنم!
تونا گفت:
-حس نفرت انگیزیته!
سرم را با تاید تکان دادم و باز هم چایم را سر کشیدم.توانا مکثی کرد و پرسید:
-حالا درباره رفتن جدی فکر می کنی؟
با لبخند گفتم:
-جدی فکر می کنم؟امشب ساکم رو می بندم!
پرسید:
-با خانواده ات حرف زدی؟
چشم در چشمش گفتم:
-صلاح ندیدم از راه دور ناراحتشون کنم!فکر کردم وقتی برگشتم باهاشون مفصل حرف بزنم!
توانا با نگاهی سرشار از تحسین گفت:
-تو واقعا عوض شدی پریا!بهت تبریک میگم!
صادقانه گفتم:
-اینها رو از تو دارم!هیچ وقت محبت هات رو فراموش نمی کنم!
توانا گفت:
-اینها رو از پشتکار خودت داری!تو زن لایق و توانایی هستی!
با لبخندی تلخ گفتم:
-نمی دونم اگر باهات آشنا نمی شدم الان کجا بودم؟
دوستانه پرسید:
-برای آینده برنامه مشخصی داری؟
با حالتی متفکر گفتم:
-شاید ایران موندم.شاید هم برگشتم امریکا و به درسم ادامه دادم!در هر حال ارتباطم رو باهات حفظ می کنم.ما دوستان خوبی میشیم!
دستی میان موهای سفید و سیاهش کشید و با لحنی معنی دار گفت:
-شاید هم نزدیک تر از دو تا دوست!البته بستگی به این داره که درباره جدایی ات چقدر جدی باشی!
صورتم گر گرفت،ولی حرفی نزدم.آن اواخر خودم هم متوجه مسائلی شده بودم و حدس هایی میزدم.با خونسردی گفت:
-هیچ وقت فرصتی دست نداد از خودم بگم!
آرام گفتم:
-شاید هم لازم نیست که بدونم!
با سماجت گفت:
-ولی من میگم!اون وقت تو مختاری که هر تصمیمی خواستی بگیری!
همیشه همین طور بود!یک جور قاطعیت دوست داشتنی در کلام و رفتارش بود.فنجان را روی میز گذاشتم و به عقب تکیه دادم.به شوخی گفت:
-اگه بعد از اون همه وقتی که برات گذاشتم،بخوای توی شنیدن بدجنسی به خرج بدی،جدا بی انصافی!
خنده ام گرفت.آدم قابل اعتمادی بود.صادقانه گفتم:
-تو ادم منطقی و با شعوری هستی!مطمئنم نمی خوای صد در صد از من جواب مثبت بشنوی!چون خودت بهتر از هر کسی می دونی به لحاظ روحی توی چه شرایطی هستم!
سرش را به علامت تایید تکان داد و بعد آرام و شمرده شروع کرد:
-با هم توی دانشکده آشنا شدیم.دختر جوون و زیبا و پر نشاطی بود.نمی دونم اغراق نمی کنم اگه بگم به تو بی نهایت شبیه بود؟علاقه ما خیلی زود به ازدواج منجر شد و زودتر از اونچه هم که انتظار داشتیم بچه دار شدیم.یک دختر خوشگل و دوست داشتنی!
به اینجا که رسید مکث کرد.صورتش به معنی واقعی کلمه،غمناک بود ولی به هر حال ادامه داد:
-ما خیلی خوشبخت بودیم ولی افسوس که این خوشبختی بی دوام باید طعمه یک سرقت مسلحانه توی بانک می شد.احمقانه است!یک شبه زندگی من زیر و رو شد و من هر دوشون رو از دست دادم.به همین سادگی!
با تاثر گفتم:
-پس دخالت پلیس چی؟
با صدای لرزانی گفت:
-هیچی!انگار تقدیر این طور می خواست که آشیانه ما ویران بشه!
زمزمه کردم:
-واقعا متاسفم!خیلی دردناکه!بدون شک رنج زیادی کشیدی!
قاب عکس روی میزی را به طرفم برگرداند و با اشاره به عکس همسر و دخترش گفت:
-این ملینا است!این هم دخترم ملیکا!همش دو سالش بود!
گفتم:
-از خدا برات صبر میخوام!
با لبخندی تلخ،همان طور که روی عکسشان دست می کشید گفت:
-خدا خودش شاهده که در طول این سه سال تا به امروز جز به تو به هیچ زنی توجه و علاقه نشون ندادم.قصدم این بود که خودم رو با یاد و خاطره اون ها دلخوش کنم.تا اینکه تو وارد زندگی ام شدی!
پرسیدم:
-حالا چرا من؟
صادقانه گفت:
-راستش رو بخوای واسه خودم هم پیچیده است!چون زمان درازی از آشنایی مون نمی گذره!مثل یک جور کششش درونیه!از همون شب اول!
گفتم:
-شاید به خاطر تشابه چهره است که گفتی!
با تعجب پرسید:
-یعنی تو این قدر من رو کوته فکر شناختی؟
خندیدم.خودش هم خندید و سرش را تکان داد.مکثی کردم و گفتم:
-تو حتی هنوز هم تردید داری!
کمی حرفم را بالا و پایین کرد و با تحسین نگاهم کرد.در ادامه گفتم:
-به قول خودت درچنین تصمیم گیری هایی احساسات رو باید کمتر دخالت داد،مخصوصا با سن و سال ما!
به شوخی گفت:
-حرفهای خودم رو به خودم تحویل میدی؟
از لحنش خنده ام گرفت.گفتم:
-باید حالا حالا ها روش فکر کنیم این حق هر دومونه!
پا به پای من تا جلوی در امد و پرسید:
-تو که از من دلخور نیستی؟
لبخندی از سر تفاهم زدم و گفتم:
-اگه در نظر بگیری که هیچ کدوم از ما بچه نیستیم و آدم های عاقل و بالغی هستیم به سوال خودت می خندی!
کمی این ا آن پا کرد و گفت:
-نمی خوام فکر کنی واسه گرفتن جواب توی تنگنا گذاشتمت،اما می تونم امیدوار باشم به زودی بهم جواب بدی؟
گفتم:
-اگر هم جوابم مثبت باشه،باید اول با خونواده ام صحبت کنم!
داشتم در چمدانم را می بستم که بهرام وارد اتاق شد.از وقتی به خانه برگشته بود،مثل مرغ سرکنده گیج و سردرگم بود.با دیدن چمدانم گفت:
-پس تصمیمت جدیه!
بی احساس و بانگاهی سرسری گفتم:
-نکنه فکر کردی شوخی می کنم؟
بعد بلیتم را نشانش دادم و گفتم:
-ساعت یازده پرواز دارم!
باز از موضع قدرت شروع کرد:
-ول من مطمئنم که بر می گردی!
با بدجنسی گفتم:
-ممکنه حق با تو باشه!اما نه برای زندگی با تو!به قول خودت اینجا آمریکاست!بنابراین هیچ کس رو نمیشه به زور وادار به زندگی با دیگری کرد!
با پررویی گفت:
-بین ما سوءتفاهم فاصله انداخته!ولی ما هنوز به هم علاقه داریم!
با پوزخند گفتم:
-تو ر ونمی دونم ولی لااقل درباره خودم مطمئنم که هیچ وقت عاشقت نبودم!حتی اون موقع که فکر می کردم دوستت دارم!متاسفانه ما یه جورایی به هم عادت کرده بودیم بهرام!یه جور تحمیل مودبانه!
آن قدر با قاطعیت گفتم که رنگش پرید،اما با این حال گفت:
-من منتظرت می مونم!اینجا خونه توست!
با حالتی تحقیر آمیز نگاهش کردم و به طرف تلفن رفتم.وقتی به تاکسی تلفنی زنگ زدم گفت:
-لزومی نداشت تاکسی خبر کنی!من تا فرودگاه میام!
با جدیتی که جای هیچ حرفی باقی نمی گذاشت گفتم:
-سعی نکن ادای کسانی رو در بیاری که هیچ اتفاقی بینشون نیفتاده!بین ما همه چیز تموم شده!
وقتی تاکسی تلفنی رسید،برف شدیدی می بارید.چمدانم را تا جلوی در آورد و همان جا ایستاد.مثل اسیری بودم که آزاد شده بود.خداحافظی عجولانه ای کردم و سوار تاکسی شدم.کرایه تاکسی را پرداخت کرد و برای آخرین بار نگاهم کرد.هیچ وقت آن اندازه درمانده ندیده بودمش!
فصل 30
توی تاریکی اتاق نشسته بودم که بابا در زد و وارد اتاق شد.وقتی چراغ را روشن کرد نور چشمم را آزرد.با محبت پرسید:
-چرا توی تاریکی نشستی دخترم؟مادرت می گفت از ظهر نیومدی بیرون.
به دروغ گفتم:
-کمی پکر بودم.
لبه تختم نشست و با آرامش گفت:
-از وقتی به ایران اومدی حس می کنم مثل غریبه ها رفتار می کنی!
گفتم:
-مامان چیزی گفته؟
با لبخندی مهربان گفت:
-مگه خودم نمی بینم؟چته بابا؟حس می کنم داری موضوعی رو از ما قایم می کنی!
گفتم:
-دارید اشتباه می کنید.
با نگاهی دقیق گفت:
-خودت هم می دونی که واقعیت داره!اما اگر خیال نداری بگی،سرزنشت نمی کنم.
ساکت ماندم.انگار لبانم به هم چسبیده بود.مطمئن نبودم کار درستی می کنم.آرام و سر به زیر گفتم:
-نمی دونم ظرفیت شنیدنش رو دارید یا نه!
ساکت نگاهم کرد.چقدر نسبت به چند سال قبل پیر شده بود.آهسته پرسید:
-صبح با شوهرت صحبت کردی؟اتفاقی بینتون افتاده؟مادرت می گفت که تو اصلا از پشت تلفن رفتار مناسبی نداشتی.قصد من دخالت کردن نیست،ولی اگر حس می کنی صلاح نیست مادرت بدونه،می تونیم با هم تنها صحبت کنیم.
با لبخندی زورکی گفتم:
-نه بابا جون.به هر حال اون هم باید یک روز بدونه!کار از این حرفها گذشته!
بابا عینکش رو از چشم برداشت و به گل های قالی خیره ماند.آرام گفتم:
-ما داریم از هم جدا میشیم!
بابا لب به دندان گرفت و زمزمه کرد:
-چطور؟چی شد که به اینجا رسید؟شما خوشبخت بو.دین.خودت همیشه می گفتی!
اشک توی چشمهام حلقه زد.با صدایی بغض آلود گفتم:
-بهتره مامان رو هم صدا کنید.چون دوست ندارم آن خاطرات زجر آور رو دوبار تعریف کنم.
قبل از آنکه بابا از اتاق خارج شود،مامان در را باز کرد و وارد اتاق شد.صورتش سرخ و خیس از اشک بود.با دیدنش اشک خودم هم سرازیر شد.بی هیچ حرفی کنار بابا نشست و من به سختی شروع کردم.
وقتی حرفهایم به پایان رسید صورت مامان و بابا غرق اشک بود.حال خودم هم بهتر از انها نبود.مامان سرم را در آغوش کشید و زمزمه کرد:
-عزیز مادر!چه زجری کشیدی!
بابا در حالیکه سعی می کرد خشمش را کنترل کند خیلی ارام گفت:
-باید وقتی دیدمش فکش رو بشکنم!
با لبخندی تلخ گفتم:
-اون مریضه بابا!من هم تا چند وقت پیش احساس شما رو داشتم!حالا بیشتر دلم به حالش می سوزه!
بابا با تعجب نگاهم کرد و گفت:
-تو جدا فرق کردی پریا!
مامان پرسید:
-یعنی چی؟من که دیگه نمی گذارم با این پسره روانی زندگی کنی!تا حالا هم صبر ایوب داشتی!
با محبت صورتش را بوسیدم و گفتم:
-من هم نه خیالش رو دارم و نه انرژی لازم واسه مقاوت!می دونید؟هیچ چیز بدتر از این نیست که آدم از زندگی اش و خودش احساس رضایت نکنه!
بابا با لبخندی تحسین برانگیز گفت:
-حالا تصمیم داری چه کار کنی دخترم؟تو هنوز قانونا همسر بهرامی!
صادقانه گفتم:
-من مفصلا با بهرام صحبت کردم.ما از هم جدا میشیم!واسه این کار روی کمک و راهنمایی شما هم حساب می کنم بابا!
بابا پرسید:
-بهرام چی؟او هم راضیه؟
قاطعانه گفتم:
-واقعا برام مهم نیست!من همین جا از طریق یک وکیل حقوقی دادخواست طلاق میدم!
بابا گفت:
-پس تصمیمت رو گرفتی!نمی خوای بیشتر فکر کنی دخترم؟
بلافاصله گفتم:
-دیگه نه!مدت هاست که دارم فکر می کنم و حالا کوچک ترین تردیدی ندارم.
بابا با مهربانی گفت:
-خودم ترتیب وکیل و بقیه کارها رو میدم.لازم نیست نگران باشی!
مامان صورتش را با دستمال خشک کرد و گفت:
-این هم شانس منه که باید در هر حال نگران شماها باشم.این از تو و زندگیت،اون هم از اون بچه که واسه سربازی افتاده اون سر دنیا!
بابا گفت:
-بیخود حرص و جوش نخور خانوم!پیمان به این دوره اجباری احتیاج داشت!وقتشه که مرد بشه!بهتره به جای این همه بی تابی،به پریا روحیه بدی!اون دوره بدی رو گذرونده!
به شوخی گفتم:
-حق با باباست،مامان جون!اگه یکی رفته،یکی برگشته!
داشتم از پنجره قدی اتاقم به حیاط نگاه می کردم که در کوچه باز شد و او وارد حیاط شد.خودش بود!حامد!موهای سیاهش روی شقیقه ها کمی به سفیدی می زد ولی قدمهایش هنوز هم بلند و کشیده بود.صدای پاهای او را هنوز هم به یاد داشتم و حتی با چشمان بسته هم می شناختم.عین یک ریتم تکراری!داشت از پله ها بالا می امد که چشم توی چشم هم دوختیم.یک جور ناباوری در نگاهش بود.قدمهایش سست شد و دستش را به نرده ها گرفت.ناخوداگاه سرم را کمی به علامت سلام خم کردم و متقابلا جواب گرفتم.روزی او اولین عشق زندگی ام بود!انگار سالها از آن روزها می گذشت!ناگهان تلخی گذشته کامم را زهر کرد!حالا من کجاو او کجا؟شاید هم به زودی احساسش را با کسی شریک می شد!در حالی که او هوز روی پله ها ایستاده بود،از پنجره فاصله گرفتم و روی تختم نشستم!فقط اگر او پا پیش گذاشته بو....نمی دانم!شاید حالا سرنوشتم این نبود.سرم را به عقب تکیه داد و برای چند ثانیه چشمانم را بستم.جدا که سرنوشت چه بازیهایی با آدمها می کند!نمی دانم دقیقا به چه چیز فکر می کردم که مامان در زد و وارد اتاقم شد.خواست چراغ را روشن کند که گفتم:
-لطفا روشنن نکنید مامان!
مامان با مهری مادرانه گفت:
-آخرش خودت رو دیوونه می کنی!حالا چرا خودت رو زندونی کردی؟
گفتم:
-دلم میخواد توی تنهایی،ساعتها و روزها فکر کنم!
مامان گفت:
-این کار رو بعدا هم می تونی انجام بدی.فعلا پاشو دستی به سر و صورتت بکش!مهمون داری!
پرسیدم:
-کیه؟!
مامان گفت:
-خواهر شوهرت بهناز!هر چی گفتم حالت خوش نیست،باز هم اصرار کرد تو رو ببینه!
گفتم:
-اصلا حال و حوصله ندارم مامان!من خونه نمی مونم!
مامان اخم کرد و گفت:
-این چه حرکتیه؟تو که بچه نیستی!می خوای همه فکر کنند فرار می کنی؟بهتره روراست هر حرفی توی دلت داری بزنی!
حق با مامان بود.از آن گذشته،بهناز چه تقصیری داشت؟اون واقعا دختر خوبی بود و چه بسا به اصرار بهرام می آمد!بی حوصله از جا بلند شدم و گفتم:
-حق با شماست مامان!پاک گیج شدم!
مامان در تاید حرفهای خودش گفت:
-آره مادر!برادر رو که به جای برادر گردن نمی زنند!شاید تو هم از طریق خونواده اش بهتر بتونی عقایدت رو منتقل کنی!
بی رودربایستی گفتم:
-فقط دلم نمی خواد توی معذورات قرارم بدین!
مامان گفت:
-این زندگی مال خودته!پس مطمئنا هیچ کس به اندازه خودت دلش نمی سوزه!
بعد از اینکه حرفهایم به اخر رسید،بهناز دستم را با صمیمیت فشار داد و گفت:
-من بهت حق میدم پریا جون!در واقع هر کسی یک ذره انصاف داشته باشه،حق رو میده به تو!اما اون هنوز هم تو رو دوست داره،شاید هیچ وقت نتونسته احساسش رو بهت نشون بده،ولی فقط خدا می دونه که چقدر دوستت داره و پشیمونه!
با لبخندی تاسف بار گفتم:
-این پشیمونی که میگی چه سودی داره؟
بهناز گفت:
-من می دونم که تو روح بزرگی داری،واسه همین هم از تو می خوام بهش فرصت بدی و کمکش کنی!
با آرامش گفتم:
-نمی تونم بهناز جون!ما هر دومون فرصت های زیادی رو از دست دادیم!بهرام به دنیای خودش تعلق داره!اصلا معیارهای ما از زمین تا آسمون با هم فرق دارند!
بهناز گفت:
-می گفت قضیه مژده ناشی از یک سری سوء تفاهمه که دیگران بهش دامن زدند.
سرم را با تاسف تکان دادو گفتم:
-اصلا مشکل ما این چیزها نیست،گرچه این هم جز اون هاست ولی ما درباره کلیات با هم مشکل داریم.حالا یک سری اتفاقاتی هم باعث شده بهرام بفهمه مژده نه تنها الگوی یک زن با اصالت نیست،بلکه مثل توپ تو خالیه که این را هم من خیلی زودتر فهمیدم و بهش گفتم!
بهناز با چشمانی اشکبار گفت:
-پریا جون!نخواه که غرور یک مادر بشکنه!حرفهای من حرفهای مامانم هست.امروز هم می خواست بیاد من نگذاشتم!
با مهربانی گفتم:
-باید من رو ببخشی بهناز جون،ولی واقعا نمی تونم!چون ادامه دان این راه دیوانگیه!متاسفانه من هر چی بیشتر فکر می کنم،بهتر به دلایل بهرام واسه ازدواج با خودم پی می برم و این برام خیلی دردناکه که بپذیرم در تمام این مدت من فقط یک بازیچه بودم،یک فرستاده با قید و بند شرقی تا بهرام هر جور که دلش می خواد بتازونه!
بهناز میان گریه با سماجت گفت:
-نظر خونواده ت چیه؟من باید با مامانت صحبت کنم!
با قاطعیت گفتم:
-لطفا این کار رو نکن!چون بی فایده است!دیدی که مامانم ما رو تنها گذاشت!
با ناباوری گفت:
-آخه به همین آسونی؟
زمزمه کردم:
-از این هم آسونتر!
بهناز صورتم را میان دستانش گرفت و گفت:
-دلم می خواد باور کنی ما همگی دوستت داریم.عزیزم باز هم فکر کن.من دوباره بهت سر می زنم.
حرفی نزدم ولی فقط خدا می دانست چقدر مصمم و جدی بودم!
مراتب اداری و قانونی طلاقم دو ماه طول کشید ولی بالاخره اواخر اسفند ماه بی حضور بهرام طلاق غیابی گرفتم!
عید آن سال در وطن و کنار خانواده،برایم حال و هوای دیگری داشت و همه با من مهربانتر از همیشه بودند،حتی پیمان که می گفتند بی تفاوت و سرد است.همه دوست داشتند بدانند برای آینده چه برنامه ای دارم،ولی حتی خودم هم به درستی فکرش را نکرده بودم،همین قدر می دانستم که می خواهم هدف دار باشم!آن روزها بیشتر از هر زمان دیگری فکر می کردم.روزها،ساعتها پیاده روی می کردم و شبها تا دیر وقت به سقف اتاقم چشم می دوختم.یک روز که از پیاده روی به خانه برمی گشتم،صدای چند بوق پشت هم توجهم را جلب کرد.وقتی به پشت سرم نگاه کردم یک پراید نوک مدادی را دیدم که حامد سوارش بود.همان طور که سلام می کرد از ماشی پیاده شد و مودبانه گفت:
-بفرمایید پریا خانوم!تشریف می برید خونه؟
گفتم:
-بله،اما مزاحم شما نمیشم!
با لبخند گفت:
-این چه حرفیه؟انگار از وقتی تشریف بردین با ما غریبه شدین!
سوار ماشینش شدم و راه افتادیم.همان طور که رانندگی می کرد پرسید:
-آقای دکتر چطورن؟گویا تشریف نیاوردن!
به نیمرخش خیره شدم.انگار حقیقتا خبر نداشت.سرد و بی مقدمه و کوتاه گفتم:
-ما مدتیه از هم جدا شدیم!
عکس العملش برایم مهم نبود ولی تقریبا با دهان باز به نیمرخم خیره شد و فقط گفت:
-ببخشید!من...متاسفانه نمی دونستم!
گفتم:
-لازم نیست خودتون رو معذب کنید،من ناراحت نمیشم!
دانه های درشت عرق روی پیشانی بلندش می درخشید و بهت و ناباوری در چشمانش موج می زد.تا خانه حرف دیگری نزدیم و توی حیاط با خداحافظی مختصری از هم جدا شدیم.
فصل 31
هنوز داخل کوچه نشده بودم که صدای حامد بر جا میخکوبم کرد.نمی دانم چه جاذبه ای در صدا و رفتارش بود که همه وجودم را می لرزاند.به ظاهر خونسرد گفتم:
-صبح به خیر آقا حامد!لابد اینبار هم اتفاقی با هم مواجه شدیم.
کنایه ام را نادیده گرفت و گفت:
-از پیاده روی بر می گردید؟
جواب مثبت دادم.مکثی کرد و چون مرا منتظر دید گفت:
-می تونیم چند لحظه با هم حرف بزنیم؟
بی مقدمه تر از آن بود که فکر می کردم.پرسیدم:
-چطور؟
سر به زیر انداخت و گفت:
-این اطراف یه تریا می شناسم که قهوه هاش بدک نیست!
بی هیچ حرفی مثل بچه خوب سوار ماشینش شدم و او با ارامش راه افتاد.به نظر دستپاچه بود.من هم مضطرب بودم.آیا این لحظه همان لحظه بود که سالها قبل آرزویش را داشتم؟گر چه،هیجان آن روزها را نداشتم.تا وقتی قهوه آوردند،حرفی نزد.بعد از رفتن پیشخدمت نفس عمیقی کشید و گفت:
-امیدوارم پام رو از گلیمم دراز تر نکرده باشم!
با بدجنسی گفتم:
-منظورتون ر ونمی فهمم!
باز هم دستپاچه شده بود.آرام پرسیدم:
-می تونم کمکتون کنم؟
دست به سینه به عقب تکیه داد و گفت:
-می دونید من...من هیچ وقت با یک خانوم جوون به تنهیی برخورد نداشتم برای همین هم یک کم بی دست و پا به نظر میام!
گفتم:
-من که اصلا این طور فکر نمی کنم!
متعجب نگاهم کرد و پرسید:
-واقعا؟!
ساکت نگاهش کردم.مکثی کرد و گفت:
-گفتم اول با خودتون صحبت کنم که اگر جوابم منفی بود مزاحم خونواده نشم!
قلبم داشت از کار می افتاد اما گفتم:
-راجع بی چی حرف می زنید؟
صاف نگاهم کرد و گفت:
-من...من توی تهران قوم و خویش نزدیکی ندارم که برام برن خواستگاری!بنابراین امیدوارم از اینکه دارم خودم مطرح می کنم به من خرده نگیرید.
دوباره خاطرات گذشته در وجودم جوشید.حالا با همه وجودم می لرزیدم.با صدای لرزانی گفتم:
-راجع به چی حرف می زنید؟
آرام و شمرده گفت:
-با من ازدواج می کنید پریا خانوم؟
برای چند ثانیه چشمانم را بستم.انگار آن جمله را در خواب شنیده بودم.آخ که اگر چند سال قبل می شنیدم!باز هم داشت حرف می زد:
متاسفانه عمر مادرم قد نداد تا این روزها رو بینه!خودم هم مقصرم!قبل از اینکه ازدواج کنید بارها خواستم مطرح کنم ولی شهامتش رو نداشتم.پیش خودم می گفتم کسی مثل من چی داره واسه خوشبخت کردن دختری مثل پریا خانوم...شاید الانم دارم عجله می کنم ،ولی ترسیدم...ترسیدم باز هم کار از کار بگذره!
اشک در چشمانم حلقه زد.پرسید:
-طوری شد؟شما حالتون خوبه؟
میان گریه گفتم:
-حالا اینها رو میگین؟
متعجب نگاهم می کرد.عجولانه کیفم را برداشتم و و از تریا بیرون زدم.باد بهاری به صورتم سیلی می زد.کمی بعد از پشت سر صدایم زد و تکرار کرد:
-چه اتفاقی افتاده؟
چند قدم از من جلوتر رو به رویم ایستاد و با نگرانی گفت:
چی شده پریا خانوم؟چرا چیزی نمیگین؟
بی ملاحظه گفتم:
-شما زندگی من رو تباه کردین و حالا می پرسین چی شده؟
باز هم با تعجب و ناباوری نگاهم کرد.چند عابر هم موقع عبور با تعجب نگاهمان کردند.میان گریه محکم گفتم:
-هیچ می دونی من چی کشیدم؟اصلاا حساسات من چقدر برات اهمیت داشت؟حالا هم بی اونکه بدونی چی به سرم اومده و چرا جدا شدم،اومدی جلو تا غرورم رو بند بزنی؟
دستپاچه گفت:
-این چه حرفیه؟من چی گفتم که اینقدر شما رو عصبانی کرده؟من شما رو از هر حیث می شناسم و اصلا هم نمی خوام بدونم چرا جدا شدید.
اشکم همین طور می امد.آرام تر گفت:
-اینجا زشته!بیاین بریم توی ماشین!
دیوانه همین نجابت و حیا و متانتش بودم.برای چند لحظه ازخودم خجالت کشیدم.
مختصر گفتم:
-لطفا تنهام بگذارید.
بلافاصله گفت:
-امکان نداره با این حال و روز تنهاتون بگذارم.از اون گذشته حرفهام هنوز تموم نشده!
گفتم:
-چه حرفی؟
بی پرده گفت:
-اینکه منظورتون چی بود؟
صورتم از خجالت گر گرفت.چه باید می گفتم؟لابد باید می گفتم من هم آن زمان عاشقت بودم!باران بهاری شروع به باریدن کرده بود،اما ما دو نفر هنوز هم بر جا مانده بودیم.آرام و سر به زیر گفتم:
-تاوان تعلل و تردید تو رو من دادم،این کافی نیست که می خوای غرورم رو هم خرد کنی؟
شمرده گفت:
-بسیار خب اگه دوست ندارید نگین.گرچه حاضرم به خاطر شنیدنش هر کاری بکنم!
موهای سرش کاملا خیس شده بود.خیلی جدی گفتم:
-جواب من منفیه آقا حامد!
آشفته گفت:
-چرا؟!
چشم در چشمش گفتم:
-روشنه!چون شما شاید آدم سابق باشید،اما من پریای سابق نیستم!
بعد بی انکه منتظر بمانم یا توجهی کنم سوار اولین تاکسی شدم و به خانه برگشتم.
تا مدتها بعد از دیدار با حامد حال و روز خوبی نداشتم و شبها مدام کابوس می دیدم.آن قدر بد خواب شده بودم که زیر چشمانم گود افتاده بود.انگار دوباره علایم اضطراب و افسردگی در جسم و روحم بیدار می شد.بیچاره مامان چقدر حرص و جوش می خورد.یکی از همان روزها ثریا به دیدنم امد.بر عکس من آب زیر پوستش افتاده بود و طبق معمول از ته دل می خندید.وقتی مرا در آن حال و روز دید گفت:
-چه خبرته بابا؟شدی عین مرتاض های هندی!
بی حوصله گفتم:
-درست بر عکس تو!انگار دوره نامزدی بهت ساخته!شاید هم واسه همینه که دیر به دیر یادی از من میکنی!
به شوخی گفت:
-گم شد،کم متلک بارم کن!هیچ معلومه چه مرگته؟اگر بهرام ده نفر قاصد نفرستاده بود،می گفتم لابد جوش اون رو می زنی!
گفتم:
-درد من این نیست!
پرسید:
-پس دردت چیه؟بابا تو هنوز جوونی!
خیلی سر بسته گفتم:
-هیچ تا حالا شده یه راهی رو بری که تازه اخرش بفهمی عوضی رفتی و باید از سمت دیگه می رفتی؟بدتر از همه اینکه تابلوها رو هم توی جاده دستکاری کرده باشند!
ثریا گفت:
-که چی؟واسه هر کسی ممکنه پیش بیاد.اگه واسه من پیش بیاد می گذارم به حساب تقدیر!شاید مقدر این بوده که توی جاده دیگه ای قرار بگیرم و خودم رو محک بزنم.بابا تو رو خدا بس کن!عذاب وجدان داره مامان من رو می کشه!
با تعجب گفتم:
-مامان تو؟واسه چی؟
ثریا صادقانه گفت:
-صبح تا شب میگه کاش زبونم لال میشد و معرف نمی شدم.دایم گریه می کنه و میگه زندگی طفل معصوم تباه شد!
گفتم:
-ای بابا!تقدیر همین بود.از قول من به خاله بگو هیچ کس مقصر نیست.من باید چشمهام رو باز می کردم.زرق و برق بهرام کورم کرده بود.
ثریا گفت:
-حالا پاشو با هم بریم دوری بزنیم دلت باز شه!
گفتم:
-مزاحمت نمیشم!
ثریا اخم کرد و گفت:
-بلند شو واسه من لفظ قلم حرف نزن.تا کمن با خاله گپ می زنم حاضر شو بریم.
وقتی از خانه خارج شدیم با حامد رو به رو شدیم.با دیدنش صورتم گر گرفت و قلبم ریخت.صورتش خیلی در هم بود،اما با این حال در سلام کردن پیشقدم شد.در واقع این اولین برخورد ما بعد از آن گفتگوی داغ محسوب می شد.قصد رفتن کردیم که از پشت سر صدایم زد.با ثریا هر دو به طرفش برگشتیم.قلبم آن قدر تند می زد که ترسیدم ثریا بشنود.آرام وشمرده گفت:
-من دارم رفع زحمت می کنم.می خواستم از شما بخوام،هر خوبی یا بدی از من دیدید،حلال کنید.
زبانم بند امده بود.ثریا به جای من گفت:
-این طور بی مقدمه؟
بعد به من گفت:
-چیزی نگفته بودی پریا؟!
حامد به جای من گفت:
-من هنوز مطرح نکردم.حق دارند.
به زحمت گفتم:
-حالا چرا با این عجله؟!
با لبخندی زورکی گفت:
-بالاخره باید برم.شاید هم باید زودتر از این می رفتم.
ثریا نگاهی به هر دوی ما انداخت و گفت:
-حرفهاتون بوی دلخوری میده؟!
حامد با لحنی کنایه آمیز گفت:
-در واقع حضور من تا امروز به حرمت حرف یک عزیز بود،اما حالا دیگه بهانه ای نمونده تا بتونه پابندم کنه!
داشت مستقیم به من نگاه می کرد.ثریا با کنجکاوی به من نگاه کرد و لبخند معنی داری زد.به سردی گفتم:
-رفتن شما هیچ دلیلی جز فرار ازخودتون نداره.بنابراین حق ندارید به گردن دیگری بیندازید.
ثریا با شیطنت گفت:
-انگار شما حرفهای ناگفته ای واسه هم دارید.بهتر نیست یک سر بریم پارک؟
حامد فورا گفت:
-می دونم که پریا خانوم نمی پذیرند!
با لجاجت گفتم:
-من از چیزی واهمه ندارم!
حامد گفت:
-مگر اینکه مقصر باشید!
شاید همین حرفها باعث شد به آن گفتگو تن در دهم.در حقیقت حامد شهامت مرا زیرسوال برده بود و حالا هم با رفتنش می خواست بار یک عذاب وجدان را روی دوشهایم بگذارد.من هم آدمی نبودم که به خودم بدهکار باشم بنابراین با او و ثریا راهی پارکی در همان نزدیکی شدم.
وقتی به پارک رسیدیم ثریا به بهانه گردش در پارک ما را تنها گذاشت.وقتی به حد کافی دور شد گفتم:
-اینکه شما می خواین برین به خودتون مربوطه.اما میشه بگین منظورتون از زدن آن حرفها چی بود؟
شمرده و مودبانه گفت:
-پریا خانوم،من الان سه شبه که با حرفهای شما خواب و خوراک ندارم.میگین اشتباه کردم،با اینکه نمی فهمم چرا،اما حرفتون رو روی چشمهام می گذارم.شاید باور نکنید ولی شیوه من همیشه طوری بوده که باعث رنجش کسی نشم.
فورا گفتم:
-ولی شدید!شما زندگی من رو تباه کردید!
بعد با صدایی بغض آلود ادامه دادم:
-هیچ می دونید اگر پا پیش گذاشته بودید ،شاید الان اوضاع من این قدر درد آور نبود؟شما چه می دونید من توی دیار غربت چی کشیدم؟
با صراحت گفت:
-من از کجا باید می دونستم جواب شما مثبته؟
میان گریه گفتم:
-پس غرورتون رو به من ترجیح دادین!از ترس اینکه با جواب منفی خرد بشین،سکوت کردید.
صادقانه گفت:
-تو رو خدا یک کم انصاف داشته باشید.گمونم قراره سهم اشتباهات شما ر وهم من به گردن بگیرم.شما جوری حرف زدید که حس کردم بهترین راه ممکن اینه که از جلوی چشمهاتون دور بشم.
از جا بلند شدم و گفتم:
-همون فرار از خود!شما هنوز هم مغرورید!
آهی کشید و سرش را به زیر انداخت.از همان فاصله برای ثریا دست تکان دادم و گفتم:
-به هر حال هر جا که باشید براتون آرزوی موفقیت می کنم.
دیگر بیشتر از این نمی توانستم بمانم.قبل از اینکه ثریا برسد خداحافظی سرسری کردم و به راه افتادم ولی اشکم مثل باران بهاری می امد.ثریا که تقریبا دنبالم می دوید از عقب پرسید:
-پریا چت شده؟مگه دیوونه شدی؟
گفتم:
-تو هیچی نمی دونی ثریا!
ثریا گفت:
-آخه بدبخت این پسر یه تیکه جواهره!تو دیوونه ای!
داد زدم:
-بس کن ثریا!نبینم راجع به این موصوع به کسی چیزی بگی!؟
ثریا با جدیت گفت:
-چته پریا؟!لگد به بخت خودت نزن!
میان گریه گفتم:
-ما به درد هم نمی خوریم.لازم نیست بگی اون کیه،من کاری رو کردم که به صلاحشه!
ثریا گفت:
-من که از حرفهات سر در نمیارم فقط تو ر وخدا منطقی باش!
خبر ناگهانی رفتن حامد همه را شوکه کرده بود.او حتی به پدر گفته بود برای گرفتن پول پیش هم عجله ای ندارد.
یک روز مامان به اتاقم امد و گفت:
-مهمون داری مادر!
قبل از آنکه سوالی بپرسم حامد با یک سبد گل بزرگ وارد اتاقم شد و مامان هم تنهایمان گذاشت.بعد از رفتن مامان سلام کرد و بی انکه منتظر تعارف بماند روی صندلی کنار تختم نشست.
ظرف سوپ را کنارم گذاشتم.به شوخی گفت:
-انگار بد موقع مزاحم شدم.
باز هم حرفی نزدم.انگار تمام بدنم را کوبیده بودند.بی مقدمه گفت:
-من با مادرتون صحبت کردم و قرار شده ایشون با پدرتون صحبت کنند.
به سردی گفتم:
-اما من قبلا جوابم رو بهتون دادم.ملاقات امروز رو هم می گذارم به حساب عیادت از یک بیمار!
با صراحت گفت:
-من روی حرفهاتون خیلی فکر کردم.حق با شماست.شاید تردید من هم در این قضیه نقش داشته،اما حالا حاضرم واسه جبرانش هر کاری بکنم!هر جوری که شما بخواین!هر جوری که شما بگین!
قلبم داشت از ان همه خوبی از سینه ام بیرون می زد.میان گریه گفتم:
-لطفا برین دنبال زندگی تون و من رو فراموش کنید!
آرام و شوریده گفت:
-این یکی رو شرمنده ام!یکبار تعلل کردم نتیجه اش شد این،دیگه حاضر نیستم حتی یک ذره هم وقت رو تلف کنم!امروز هم اومدم قول و قرار بگذارم!هیچ عذر و بهانه ای هم قبول نمی کنم!
گفتم:
-ببینید آقا حامد!من...الان در شرایطی نیستم که بتونم تصمیمی بگیرم!
با بدجنسی گفت:
-متاسفانه من هم کمبود وقت دارم بنابراین اگه فرصت می خواین معذورم!
خنده ام گرفت.کارها برعکس شده بود.همین موقع مامان با گوشی تلفن وارد اتاقم شد و گفت:
-از امریکاست مامان جان!
با احتیاط گفتم:
-بهرام؟!
مامان گفت:
-نه!نشناختمشون!
گوشی را از مامان گرفتم و با تردید گفتم:
-بله،بفرمایید!
صدای توانا توی گوشم پیچید:
-سلام،حال شما چطوره؟پارسال دوست،امسال آشنا!
از صمیم قلب از شنیدن صدایش خوشحال شدم.گفتم:
-سلام،حال شما چطوره دکتر؟
توانا خندید و گفت:
-حال شما که باید خیلی خوب باشه!دیگه یادی از دوستان نمی کنید!؟
لحنش معنی دار بود.در حضور حامد معذب بودم با این حال گفتم:
-اختیار دارید!خودتون که می دونید به شدت درگیر بودم!
توانا گفت:
-حس می کنم این مدت دوری ما رو با هم غریبه کرده!
گفتم:
-نه!ما هنوز هم دوستان خوبی هستیم!
مکثی کرد و گفت:
-ببین!من تلفن زدم جواب بگیرم!پس سعی نکن طفره بری!الو...الو...
گفتم:
-بله.دارم می شنوم!
پرسید:
-پس چرا حرفی نمی زنی؟راجع به این موضوع با خونواده ات حرف زدی؟
گفتم:
-نه!
متعجب گفت:
-چطور؟!
به حامد نگاه کردم و گفتم:
-تو آدم منطقی و با شعوری هستی،بنابراین مطمئنم از اینکه باب دلم حرکت می کنم سرزنشم نمی کنی!
مکثش خیلی طولانی شد.چند لحظه بعد با لحنی دوستانه گفت:
-انگار چیزهایی بوده که من نمی دونم!
گفتم:
-ما می تونیم دوستان خوبی باقی بمونیم!تا نظر تو چی باشه!؟
به شوخی میان خنده گفت:
-یعنی نخود سیاه دیگه!برو خانوم!دلت رفته گرو!برات آرزوی خوشبختی می کنم و از تو می خوام مواظب خودت باشی!
وقتی تماسمان قطع شد،مستقیم به حامد نگاه کردم و گفتم:
-راجع به این موضوع هم باید حرف بزنیم!
با تردید گفت:
-لازمه!؟
مصمم گفتم:
-درباره این موضوع تردید ندارم که باید بگم!
یک شاخه گل مریم از سبد گل بیرون کشید و به طرفم گرفت و با نگاهی پر محبت گفت:
-من در کنارتم!برای همیشه!
پایان