فصل شونزدهم

عباسیان خم شده بود و با اخم و تخم به مانیتور نگاه می کرد. توی نیم رخش که نمی تونستم اثری از غم و اندوه همیشگی ببینم. وقتی صاف وایستاد و به چشمام زل زد مطمئن شدم که خبری از اون مرد افسرده ی همیشگی نیست...
با عصبانیت گفت:
این چه غلطی بود که کردی؟
شونه بالا انداختم و گفتم:
گفتید...
عباسیان بهم مهلت نداد و گفت:
ساکت!
منشی عباسیان با تعجب بهش نگاه کرد... انگار اونم هیچ وقت عباسیان رو این طوری ندیده بود. عباسیان با صدای بلند گفت:
بهت گفته بودم که اگه خراب کنی چه بلایی سرت می یاد... هان؟
منم صدامو بالا بردم و گفتم:
گفتی اعتمادش رو جلب کنم! فقط دو سه ساعت بهم وقت دادی! منم کاری کردم که دنبالم راه بیفته...
تا دهنش رو باز کرد که جوابمو بده گفتم:
یادت می یاد سر چت کردن هم بهم اعتماد نداشتی ولی بهت ثابت شد می دونم دارم چی کار می کنم؟
عباسیان صداش رو بالاتر برد... رسما داشت سرم داد می زد:
بسه! فکر کردی با کی طرفی؟ یه پسر چهارده ساله؟ چطور فکر کردی منی که یه باند رو چند سال روی انگشتم چرخوندم و هیچ ردی از خودم نذاشتم گول تو رو می خورم؟ مادر دختره دیدت! قرار ما این نبود که خودتو نشون کسی بدی! وقتی دختره دزدیده بشه اولین کسی که بهش مشکوک می شن تویی!
منم داد زدم:
فکر می کنی دخترها برای دوستاشون از پسرهایی که باهاشون می رن سر قرار حرف نمی زنن؟ به هر حال دوستاش به پلیس می گفتند که با همچین پسری بیرون رفته. ممکن بود توی کامپیوترهاشون عکسمو داشته باشن... با یه چهره نگاری ساده هم تابلو می شد. تازه مامان تینا فکر می کنه رفتم کامپیوترش رو درست کنم.
منشی عباسیان پوزخندی زد و گفت:
با اون ماشین و اون لباسا؟!!!
عباسیان رو به منشیش کرد و گفت:
بگو کاوه بره خونه ی اون دختره... موبایل... وسیله ی ارتباطی... لپ تاپ... هرچی... حتی فیلم های دوربین... همه رو بدزده ببره برای بررسی... بگو کیبورد و هارد کامپیوترها رو هم برداره... برای این که مشکوک به نظر نرسه بگو یه خورده طلا جواهر هم برداره و گاوصندوق رو هم خالی کنه. می تونی رد تلفن خونه شون رو بگیری؟
منشی به سمت کامپیوتر چرخید و گفت:
یه ساعت پیش چکش کردم... هیچ تماسی اون موقع گرفته نشده بود.
عباسیان اخم کرد و گفت:
اگه برای دختره یادداشت گذاشته باشه چی؟
خنده م گرفت. اون هیچ نظری در مورد این که چه قدر از رادمان قدیمی فاصله گرفتم نداشت... اون قدرها احمق نبودم که یه روش رو دوباره اجرا کنم... متوجه شدم عباسیان به صورتم زل زده. گفت:
به چی می خندی؟
سعی کردم خنده م رو جمع و جور کنم. با این حال هنوز گوشه ی لبم یه چیزی شبیه به پوزخند جا خوش کرده بود. گفتم:
به مردی که چند ساله خودش رو از ترس دنیایی که داره آتیشش می زنه توی یه خونه حبس کرده و هیچی از دخترها نمی دونه.
عباسیان چشماش رو تنگ کرد. همون طور که با گام های کوتاه بهش نزدیک می شدم گفتم:
صدامون رو گوش می کردی... مگه نه؟ شنیدی که چه اتفاقی افتاد! بذار یه چیزی بهت یاد بدم...
جلوش وایستادم... ازم کوتاه تر بود... فقط تا شونه هام بود. گفتم:
بذار بهت یاد بدم چطور یه دختر رو دنبال خودت راه بندازی... همین که باهاش رابطه داشته باشی و چند روز غیبت بزنه و خبری ازت نشه با خودش فکر می کنه حتما منو برای همین می خواسته... دلشوره می گیره... مرتب دنبالت می گرده... عصبی می شه... استرس پیدا می کنه... و وقتی بعد چند روز یه دفعه پیدات بشه ممکنه یه کم بداخلاقی کنه ولی یه ترس پنهان از این که دوباره بذاری و بری داره... برای همین به پیشنهادت برای بیرون رفتن نه نمی گه... خصوصا اگه این دختر سنش کم باشه خیلی راحت می تونی این طوری کنترلش کنی.
عباسیان بعد از مکثی جلو اومد. توی چشمام زل زد و گفت:
گول حرفات که صد در صد درسته رو نمی خورم... یه کاری کردی... راستی... از برادرت خبر داری؟
ظاهرم رو حفظ کردم ولی ضربان قلبم یه دفعه اوج گرفت. با یه خونسردی عجیب که از جنس خونسردی های نادر خودم نبود گفتم:
فکر کنم خبرها دست تو باشه...
عباسیان گفت:
حالا بذار من یه چیزی بهت یاد بدم... ترس و هیجانات روحی بخشی از اعصاب رو تحریک می کنه که باعث می شه ضربان قلب آدم بالا بره و مردمک چشمش گشاد بشه... می دونستی؟
گفتم:
نه... رشته م ریاضی بود... هیچی از این چیزهایی که می گی نمی دونم...
عباسیان گفت:
شاید اون قدرها گوشم تیز نباشه که صدای بالا رفتن ضربان قلبت رو بشنوم ولی اون قدرها تجربه دارم که گول ظاهر خونسردت رو نخورم... می دونی... همه ی احساسات شما چشم رنگی ها رو می شه از چشماتون خوند...
لبخندی زد و گفت:
هیچ نظری در مورد این که چطور با اومدن اسم برادرت مردمک چشمت گشاد شد نداری... اینم حسن چشم های روشن...
صورتش پیش چشمم تغییر حالت پیدا کرد. هیجان و خشم به طور کامل از صورتش محو شد... بی تفاوت شد و بعد... دوباره تو جلد اون آدم غمگین و پژمرده رفت. آهسته گفت:
سعی کن آدمی که یه عمر پشت نقاب بی تفاوتی بدترین چیزها رو تحمل کرد با چیز دیگه ای گول بزنی...
پشتش رو بهم کرد. رو به منشیش کرد و گفت:
هرچی هست مربوط به کامپیوتر تینا می شه... روشنم بود... حتما یه ربطی بین رفتن بارمان و ماموریت برادرش هست... بگرد ببین چی پیدا می کنی.
در ویلا باز شد و یه مرد قدبلند و هیکلی وارد سالن شد. عباسیان گفت:
مواظب پسره باش...
قبل از این که مرد بازوم رو بگیره به عباسیان گفتم:
شک داری... مگه نه؟ اگه نه تا حالا منو کشته بودی...
یه گام به سمتش برداشتم و گفتم:
ولی اگه چیزی ازم پیدا نکردی... بهتره بلیط پروازمون روی میزت باشه! ... من و بارمان!
عباسیان لبخندی عجیب بهم زد و گفت:
باشه...
سرش رو آهسته تکون داد و گفت:
هم تو... هم بارمان! به محض این که دستم بهش برسه هر جفتتون رو می فرستم جایی که همه ی آرزوهاتون براورده شه... درستون رو بخونید... کار کنید... دوست دخترهاتون مثل حوری های بهشتی دور و برتون بچرخن... مادرتون هم می فرستم پیشتون... می دونی به همچین جایی چی می گن؟ بهشت!... البته مطمئن نیستم که وجود داشته باشه... یا دست کم اگه وجود داشته بشه بارمان لیاقتش رو داشته باشه... متاسفم که قسمت شما دو تا برادر حتی توی اون دنیا هم کنار هم بودن نیست...
و من تازه داشتم معنی پروازی که قولش رو داده بود می فهمیدم...

فصل هفدهم

_ خانوم از جون ما چی می خواید؟
اخمام توی هم بود. گفتم:
دستتو باز کردم که بچه ت رو شیر بدی... همین! زیاد وقت نداری... می خوام دوباره دستت رو ببندم.
زن که به گریه افتاده بود بچه ش رو بغل کرد. دم در اتاق وایستاده بودم. چوبی که احتمالا زن برای محافظت از خودش گوشه ی اتاق گذاشته بود حالا توی دست من بود. صدای گریه ی بچه ش عصبیم می کرد. حرف های دانیال اذیتم می کرد... این که وجود داشتنم چه خطر بزرگی برای بابام بود... مگه بابام چی می دونست؟ حتما چیز مهمی بود... باید زودتر خودمو به یه جای امن می رسوندم... این طوری امنیت بابام هم تضمین می شد...
کسی با مشت به در زد. از جا پریدم. نگاه مشکوکی به زن کردم. رنگ از صورتش پریده بود. زیرلب داشت دعا می کرد... تو دلم گفتم:
فقط برادرش نباشه!
با بداخلاقی بهش گفتم:
فقط صدات در نیاد! فهمیدی؟
به سمت در رفتم. کسی از پشت در گفت:
ترلان! هستی؟
با تعجب درو باز کردم. با دیدن کسی که پشت در بود. نفس توی سینه م حبس شد. قلبم توی سینه فرو ریخت... با ناباوری نگاهی به سر تا پاش کردم. موهای خرمایی تیره ش... قد متوسط و صورت جذابش... با صدایی لرزون گفتم:
رضا!...
از شدت بهت و حیرت صدامو گم کردم... دهنم رو بدون این که صدایی ازش خارج شه باز و بسته کردم... قلبم دیوونه وار تو سینه می زد... نگاهی به سر تا پاش کردم... نه... خودش بود...
دوباره صدام رو پیدا کردم و گفتم:
تو... اینجا... اینجا چی کار می کنی؟
نگاهی به پهلوش کردم... زخمی شده بود. خونریزی داشت. به سمتش رفتم و گفتم:
خدای من... چی شده؟ زخمی شدی... داره ازت خون می ره...
صورتش از درد تو هم جمع شده بود. با دست چپ زخمش رو گرفته بود. با دست راست مچ دستم رو گرفت و گفت:
باید از اینجا بریم... زود باش...
دستمو پس کشیدم و گفتم:
نمی تونم... الان نه... بارمان هرلحظه ممکنه بیاد... رضا چی شده؟
رضا دوباره دستمو گرفت. منو از خونه بیرون کشید. زخمش رو گرفت و صورتش دوباره از درد توی هم رفت.
هنوز باورم نشده بود رضا رو به روم وایستاده... با همون بهت و حیرت گفتم:
تو اینجا چی کار می کنی؟
رضا نفس عمیقی کشید... مکثی کرد... گفت:
بارمان نمی یاد اینجا... دیدمش... بارمان رو فرستادم چند تا ده بالاتر... باید از اینجا بریم...
اخم کردم و گفتم:
چی داری می گی رضا؟
یه نگاه به سر تا پاش کردم. قلبم هنوز از شدت هیجان داشت محکم توی سینه می زد... آخه رضا این جا چی کار می کرد؟ چطور ممکن بود؟ رضا گفت:
من هرچی می دونستم به بابات و برادرت گفتم... بعدش...
وسط حرفش پریدم و گفتم:
دانیال می گفت ردی ازت پیدا نکردن...
رضا با اون صورت در هم رفته اخمی کرد و گفت:
دانیال؟ دانیال کیه؟ ...
صورتش دوباره جمع شد. چنگی به زخمش زد. تا کمر خم شد. قلبم توی سینه فرو ریخت. بازوشو چسبیدم و گفتم:
رضا... حالت خوبه؟
رضا چنگی به دستم زد و گفت:
آره... آره... باید از اینجا بریم... باید بریم پیش بارمان... زخمی شده... حالش خرابه...
احساس کردم یه لحظه چشمام سیاهی رفت... معده م به شدت تیر کشید. کل بدنم به لرزه در اومد. رضا ادامه داد:
پلیس منو اینجا قایم کرده بود که دست باند بهم نرسه... یه ساعت پیش یه عده ناشناس حمله کردند...
سرشو بالا اورد... اشک توی چشماش جمع شده بود... نمی دونم از درد بود یا از حرفی که می خواست بزنه... صورتش خاکی و خونی شده بود... قلبم به درد اومد... ادامه داد:
محافظام رو کشتن... آخرین لحظه خیلی اتفاقی بارمان منو پیدا کرد و کمکم کرد... بدجوری زخمی شده... با ماشین یکی از اهالی ده فرستادمش یه جای دیگه... باید بریم... باید بریم پیشش...آخ....
دستش رو دوباره روی زخمش گذاشت. دور و بر خودم چرخیدم. باید چی کار می کردم؟ قلبم توی دهنم بود... رضا گفت:
بارمان گفت اینجایی... زود باش... باید بریم...
شک داشتم... رضا برای چی اینجا قایم شده بود؟ چرا همه چی یه دفعه ای شده بود؟ بارمان... بارمان زخمی شده بود... قلبم درد گرفت... معده م تیر می کشید... رضا به دست های یخ زده م چنگ زد و گفت:
ترلان... باورم نمی کنی؟ اگه... اگه دست بارمان به رادمان نمی رسید به کی اعتماد می کرد تا به تو خبر بده؟ هان؟....
به چشم های تیره ش نگاه کردم... و صورت خاکی و خونیش... دست هاش می لرزید... دهنم خشک شده بود... قلبم اون قدر محکم می زد انگار که می خواست سینه مو بشکافه و خودشو به بارمان زخمی برسونه... سرم گیج رفت... نه... بارمان....
گفتم:
معلومه... به تو می گفت...
فشاری به دستم وارد کرد و گفت:
پس باهام بیا...
دستمو کشید... به سمت یه پیکان خاکستری قدیمی رفتیم... دست و پام از شدت هیجان می لرزید...
" بارمان طاقت بیار... من دارم می یام... "

******
سوار ماشین شدم. دستم رو به سمت سوئیچ دراز کردم... سوئیچ نبود... قلبم توی سینه فرو ریخت. سرمو به سمت رضا چرخوندم. سوار شد و درو بست. گفتم:
رضا... سوئیچ...
یه دفعه ضربان قلبم بالا رفت... انگار از جواب نداده ی رضا هول برم داشت... رضا گفت:
سوئیچ نداره... اون دو تا سیم پایین فرمون رو بهم بزن روشن می شه...
به صندلی تکیه دادم... قلبم توی سینه فرو ریخت... خیلی آهسته دستامو از روی پام برداشتم. یه دفعه به سمت دستگیره ی در چرخیدم. رضا داد زد:
تکون نخور!
سرجام خشک شدم... قلبم محکم تر از چند دقیقه ی قبل شروع به زدن کرد... صدای دانیال توی ذهنم پیچید:
یه پیشنهاد بهت بدم؟ در عوض این که آزادم کردی!... اگه دستشون بهت رسید ... به هر دلیلی... صبر نکن... وقت رو هدر نده... خودتو خلاص کن...
دستام یخ کرد... چه قدر زود به حرفش رسیده بودم...
به سمت رضا چرخیدم. اسلحه ش رو به سمتم گرفته بود. چشمم رو به چشمش دوختم. زبونم بند اومد... رضا... چرا رضا؟... با صدای ضعیفی گفتم:
رضا... توام؟
با جدیت گفت:
روشنش کن... زود باش.
یه دستش هنوز روی زخمش بود... احساس کردم که پرده ی اشک جلوی چشمام رو گرفت. نفسم بالا نمی اومد... دوست داشتم خودمو از ارتفاع پرت کنم پایین و همه چیزو تموم کنم...
سیم ها رو توی دستم گرفتم... چند بار بهم زدمشون... ماشین روشن شد... نفس عمیقی کشیدم... قلبم از نفرت پر شد... با صدایی لرزون گفتم:
اگه بهم می گفتند معین خائنه بیشتر باورم می شد تا تو...
رضا با تحکم گفت:
دهنتو ببند... راه بیفت... فرمون رو برخلاف حرف من بچرخونی راهی اون دنیات می کنم...
با ناباوری نگاهش کردم... خشک شده بودم... نمی تونستم هیچ کاری بکنم... نمی تونستم پامو روی پدال فشار بدم... بغض راه گلوم رو بسته بود... من برای چی می خواستم برگردم؟ که ببینم آدم هایی که دوستشون دارم خائنن؟
رضا گفت:
راه بیفت...
یه دفعه داد زد:
زود باش...
پدال گاز رو فشار دادم. احساس کردم قلبم دیگه نمی زنه... سرم گیج می رفت... من از این دنیا متنفر بودم...
دنده رو به سختی عوض کردم. وارد راه اصلی شدم... نگاهی به ونی که سر جاده ولش کرده بودیم افتاد... احتمالا همین ون جامون رو لو داد... اگه رویا فرار نمی کرد... اگه زودتر می رفتیم...
صدای تو ذهنم گفت:
اما و اگر بسه! یه فکری کن...
دستام می لرزید... چشمام خوب نمی دید... صورتم کم کم از اشک خیس می شد... من این دنیا رو نمی خواستم... رضا گفت:
بی خودی اشک نریز... هیچ بلایی سرت نمی یاد. چند روز خوب می خوری و می خوابی... استراحت می کنی. بعد هم ولت می کنیم... حالا یه کم بیشتر گاز بده...
پدال گاز رو فشار دادم... صدای اگزوز درب و داغون ماشین بلند شد... توی جاده ی زیبا و سرسبز پیش رفتیم... جاده ای با آسفالتی کهنه و گیاهان بلندی در حاشیه ش... و درخت های سبز و قدیمی که روی کوه های رو به رومون رشد کرده بود.
رضا به کوه ها اشاره کرد و گفت:
برو توی اون جاده...
از راه اصلی خارج شدیم... وارد گل و لای حاشیه ی جاده شدیم... از سربلایی گذشتیم و به سمت جاده ی کوهستانی رفتیم... این جاده ها برام آشنا بود... پیچ های تند... آسفالت هایی که چندان جالب نبود... سنگ هایی در یه طرف جاده... و کوهی پوشیده شده از درخت در طرف دیگه... مثل خیلی از راه های شمال کشور...
یه بار دیگه صدای دانیال توی ذهنم طنین انداخت:
یه پیشنهاد بهت بدم؟ در عوض این که آزادم کردی!... اگه دستشون بهت رسید ... به هر دلیلی... صبر نکن... وقت رو هدر نده... خودتو خلاص کن...
ولی من یه فکر بهتر داشتم... فکری که اشک رو توی چشمم خشک کرد... لرزش دست هام رو متوقف کرد...
نیم نگاهی به مردی که کنارم نشسته بود کردم... یه دستش روی زخمش بود... بدنش به صورت غیرعادی خم شده بود... صدای نفس هاش به صورت غیرطبیعی بلند بود... خون روی بلیزش هنوز خشک نشده بود... یه مرد زخمی...
فرمون ماشین هم که توی دست من بود... اگه اراده می کردم می تونستم هرکاری بکنم...
و یه جاده در جوار دره ای مرگبار هم پیش روم بود...
پیش به سوی مرگ!
فرصت فکر کردن به چیزهای خوب رو نداشتم... فرصت دوره کردن اون چیزهایی که دوستشون داشتمو نداشتم...
یا باید حواسمو به کارم می دادم یا طعمه ای برای به دام انداختن بابام می شدم...
جاده کمی رو به بالا شیب داشت... لبمو تر کردم... نگاهی به حاشیه ی جاده کردم... با تخته سنگ پوشیده شده بود... هنوز باید پیش می رفتم... یه کم دیگه...
قلبم محکم توی سینه می زد... برای آخرین بار... آخرین دفعاتی بود که توی سینه می زد...
رضا گفت:
همین طور برو بالا... وقتی رسیدی سر دو راهی برو سمت راست...
نه... پس باید زودتر تمومش می کردم... پامو روی گاز گذاشتم... رضا خندید و گفت:
جدی جدی ساکت شدی... خوبه که با سوالات دیوونه م نمی کنی...
نفس عمیقی کشیدم. تپش دیوونه وار قلبم داشت کنترل همه چیز رو از دستم خارج می کرد... رو به رضا کردم و گفتم:
داستان تکراری آدم هایی که به خاطر پول و مقام خودشون و اطرافیانشون و عشقشون رو فدا می کنن... از داستان های تکراری بدم می یاد... دیگه نمی خوام چیزی بشنوم...
رضا گفت:
عشقشون؟ ... اتفاقا آوا دختر خوبیه... بعد از عقدمون بهش علاقه مند شدم... هیچ دلیلی نداره از عشقم دست بکشم...
وسط حرفش پریدم و با خشم گفتم:
متاسفم که دیگه فرصتی برای عشق و عاشقی برات نمی مونه...
یه دفعه به سمتش هجوم بردم. با مشت محکم به زخمش زدم. صدای فریادش به هوا رفت و خم شد. با آرنج محکم به صورتش زدم. سرش کج شد و به شیشه خورد. سریع خودشو جمع کرد. با ساعد دستش محکم به قفسه ی سینه م زد. نفسم تو سینه حبس شد. مشتم رو روی زخمش فشار دادم. ماشینو به سمت چپ کج کردم. پامو روی گاز گذاشت و یه دفعه به سمت تخته سنگ های سمت راست پیچیدم. پهلوی ماشین محکم به سنگ ها خورد. رضا خودش رو به سمت مخالف پرت کرد. فرمون رو گرفت و به سمت چپ پیچوند. با شونه م به سمت راست هلش دادم. زورش بیشتر بود. با شونه ضربه ی محکمی به قفسه ی سینه م زد. درد یه لحظه فلجم کرد. رضا گفت:
ترلان... آروم بگیر... باور کن شلیک می کنم...
آروم گرفتم. تا سر جاش راست شد فرمون رو به سمت راست پیچوندم. محکم به با پهلو به سنگ بعدی خوردیم... ماشین منحرف شد. فرمون رو به سمت مخالف پیچوندم... ماشین صاف شد. رضا خودشو صاف نگه داشت. اسلحه رو روی سرم گذاشت و گفت:
شلیک می کنم...
فرمونو یه دفعه پیچوندم... ماشین کج شد. رضا کج شد. با مشت به ساعدش زدم... اسلحه ول نشد. با آرنج محکم توی صورتم زد... سرم به شیشه خورد... مزه ی خون توی دهنم پیچید... درد توی صورتم پیچید... رضا فرمونو پیچوند... ماشین توی جاده از این طرف به اون طرف کج می شد... صدای جیر جیر لاستیک ها توی فضا می پیچید...
رضا داد زد:
تا تیکه تیکه ت نکردم آدم شو... باور کن زنده به گورت می کنم...
جیغ زدم:
فرصتشو بهت نمی دم...
رضا داد زد:
خفه شو...
ماشینو این دفعه به سمت کوه منحرف کردم... از دره ی پر دار و درخت فاصله گرفتم. رضا فرمونو به سمت خودش پیچوند... دست چپمو از فرمون آزاد کردم. با مشت توی صورتش زدم. دستاش ول شد. صورتش رو چسبید...
گاز دادم... لعنت به این پیکان و شتابش... قلبم توی دهنم بود... آدرنالین توی بدنم هر لحظه بیشتر می شد... دست های سردمو گرم می کرد...
تخته سنگ ها تموم شدند... ماشینو به سمت گارد ریل ها منحرف کردم و پلهوی ماشینو بهشون مالیدم. جرقه های نارنجی توی فضا پخش شد... صدای ساییدگی فلز جیغ خودمم در اورد. رضا داد زد:
ترلان... آروم بگیرم.
صدای شلیک گلوله توی فضا پیچید... جیغ زدم... یه لحظه بی اختیار فرمونو ول کردم... قلبم توی دهنم اومد... سریع به خودم اومدم. به فرمون چنگ زدم. بی اختیار ماشینو به سمت چپ کشوندم. یه بار دیگه دود از داشبورد بلند شد... مثل ماموریتم... یاد حرکت دست بارمان افتادم... صد و بیست تا... چشم های آبی بارمان... قلبم یه دفعه ایستاد... بارمان... سست شدم... ولی... نباید می ذاشتم رضا بعد من سراغ اون بره... نباید اونم گول بزنه... من باید رضا رو هم با خودم بکشم... من باید بمیرم... من باید بمیرم... این نفس های تند و سرکش نفس های آخره... این تپش بی امون قلبم تپش آخره...
رضا داد زد:
گلوله ی بعدی رو توی مغزت خالی می کنم...
داد زدم:
منم همینو می خوام...
گاز دادم. رضا ترمز دستی رو کشید. ماشین کج شد. منم فرمونو پیچوندم که بیشتر کج شه... رضا با مشت توی صورتم زد. دنیا پیش چشمم چرخید... رضا دستی رو خوابوند... فرمون رو چرخوند... چشمم سیاهی رفت. پدال گاز رو یه لحظه ول کردم... دوباره دنیا جلوی چشمم روشن شد... گاز دادم... صورتم از شدت ضربه سر شد... یه چشمم نمی دید...
فریادی از خشم زدم...
با آرنج محکم به زخم رضا زدم. صدای فریادش بلند شد... خم شد. فرمون رو پیچوندم... مستقیم به سمت جایی رفتم که گارد ریل تموم شده بود... دنده رو عوض کردم و تا ته پامو روی پدال گاز گذاشتم. رضا به سمت فرمون حمله کرد. جفت دستمو محکم به فرمون قفل کردم و سفت چسبیدمش... رضا داد زد:
ترلان... نه!
در ماشین رو باز کردم... ماشین از جاده خارج شد... توی فضای خالی برای ثانیه ای به پرواز در اومد... صدای فریاد رضا محو شد... دستم از فرمون جدا شد... ماشین توی هوا کج شد... با پهلوی سمت راست فرود اومد... محکم به زمین خوردیم. سرم به فرمون خورد...
ماشین به پهلو چپ شد... محکم به درخت توی دره خوردیم... متوقف شدیم...
خون روی صورت بی حسم ریخت... همه جا تاریک شد... تاریک تر... صداها خاموش تر... دردها ساکت تر... قلبم آروم گرفت... تاریکی همه جا حاکم شد...
 
فصل هجدهم


صداهایی از بیرون می اومد. گوشامو تیز کردم. به نظر می رسید مردی که داره صحبت می کنه هیجان زده باشه:
اندرسون داره اون سلاح ها رو معامله می کنه...
صدای خونسرد و پر از حزن و اندوه عباسیان رو شنیدم:
بعد از این که دخترش دست ما افتاد دوباره همه ی این سلاح ها رو جور می کنه.
مرد با هیجانی که هر لحظه توی صداش اوج می گرفت گفت:
آره ولی چند ماه طول می کشه... اگه این قاضیه مدارک رو تا اون موقع رو کنه چی؟ احتمال سقوطمون زیاد می شه. هنوز نمی دونیم چی دقیقا لو رفته...
برخلاف عباسیان با صدایی سرد و ضعیف گفت:
آدم عاقل بدترین شرایط رو در نظر می گیره... پیش خودمون فرض می کنیم که همه ش لو رفته...
مرد که حالا یه کم عصبانیت هم توی صداش موج می زد گفت:
وقت نداریم... شنیدم دختره هم در رفته...
عباسیان با خونسردی گفت:
بسه!
مرد ساکت شد. صورت افسرده ی عباسیان رو می تونستم پیش خودم تصور کنم. صداشون به زمزمه تبدیل شد. حتما عباسیان نزدیک پنجره وایستاده بود و دستاش رو از پشت توی هم قلاب کرده بود. از روی تخت بلند شدم. آهسته و پاورچین به سمت در رفتم. دوباره گوشامو تیز کردم. صدای مرد رو شنیدم:
نقشه ی اول رو هنوز می شه ادامه داد... من روی کیبور اثر انگشت پسره رو ندیدم...
عباسیان وسط حرفش پرید و گفت:
ولی روی موس بود...
مرد گفت:
با موس که کاری نمی تونه بکنه...
عباسیان گفت:
مثلا ممکنه on screen keyboard رو باز کرده باشه و یه نامه ی بلند و بالا برای پلیس نوشته باشه...
با دست آهسته توی پیشونیم زدم... چرا به فکر خودم نرسیده بود؟
مرد گفت:
هیستوری کامپیوتر چک شده... چیز مشکوکی ندیدم.
عباسیان با خنده گفت:
فکر می کنم دانشگاه تهران هیچی هم یاد دانشجوهاش نده اینو یادشون می ده که چطور هیستوری کامپیوترشون رو دست کاری کنند...
مرد گفت:
من خودم شخصا بررسی کردم و دیدم به هیچ کدوم از اطرافیانش خبر نداده بود...
عباسیان گفت:
پسره رو دست کم گرفتی! خودش مهندس شبکه ست...
یه لحظه سکوت بینشون برقرار شد... عباسیان سکوت رو شکست و گفت:
یه بار دست کم گرفتمش... گول اون چشم های مظلومش رو خوردم... این شد که گند زده شد به همه چی... اینم مثل برادرش خطرناکه...
گوشمو به در چسبوندم. مرد گفت:
حالا باید چی کار کنیم؟
عباسیان بعد از مکثی گفت:
نقشه ی اول از دست رفته... می ریم سراغ نقشه ی دوم...
مرد گفت:
ولی... نقشه ی اول خیلی حساب شده تر بود تا این یکی...
عباسیان گفت:
چاره ای نداریم... نقشه ی اول از دست رفته... احیا کردنش حماقت محضه...
مرد گفت:
پس پسره رو برای چی نگه داشتی؟
عباسیان گفت:
برای نقشه ی دوم...