چند بار پلك زدم تا درك موضوع برام قابل قبول تر بشه...خوب نسبت به اولي بهتر

بود...يعني من تند رفته بودم...خوب اره ولي خودش موضوع رو بد مطرح كرده بود ديگه

ولش كن...خوب حالا با اين پيشنهاد چيكار كنم؟خووووووووووووووووووووووووب ...يه

دفعه انگار سلول هاي خاكتري مغزم شروع كرد به كار كردن ...چون يه دفعه سه متر

از جا پريدم و هوار

زدم:چيييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييي؟                                               

شرين بيچاره مثل جن زده ها سه متر از جا پريدو گفت:غلط كردم غلط كردم ببخشيد

من ديگه در اين دهنو گل ميگرم اه و بعد محكم زد رو دهنش......دوباره هق هق

گريش بلند شد ولي من هنوز تو فكر بودم...فكر اين كه دنيا چقدر بي رحم شده

غريبه ...ب اين كه ی دختر براي اين كه از گشنگي نميره بايد بره عروسك بشه ...يه

عروسك دستي...تازه معلوم نيست توي اين راه چه بلاهاي ديگه اي به سرش

مياد؟يعني بايد قبول ميكردم؟نه به هيچ وج ...صداي در حياط منو از افكارم بيرون 

کیشید و سردرگم دستی به صورتم کشیدم داخل خونه

شدم...                                                                       

 ****                       ****                     ****                        ****                     ****

خسته كوفته درو به هم كوبيدم از صبح تا حالا مثل بووووق اين درو اون درو زدم تا ي

كار درست حسابي دست و پا كنم ولي كو كار؟واسه ليسانسه هاشم كار نيس چه

برسه منه ديپلم رو زمين نشستمو پاهامو ماساژ دادم واي چقدر خسته بودم الان ي

هفته بود كه دنبال كار ميگشتم ولي قبولم نميكردن كه نميكردن...هي ...اينم زندگي

بود كه داشتم...كشون كشون به اشپزخونه رفتم كه ي اب بريزم تو شيكمم كه يه

دفعه نميدونم عين كورا پام به چي گير كرد كه با مخ خوردم زمين و دادم رفت

هوا:اخخخخخخخخ ...اي تف به قبرت بياد صاب مرده...اومدم پاشم كه ديدم بله خوردم

به تلفنو چپ كردم خواستم بزارم تلفنو سرجاش كه يه دفعه تو جام سيخ

شدم...يعني بايد اين كارو كنم؟چاره اي نيس؟كارم درسته؟بعدش چي...بعدش چي

ميشه؟خدايا ديگه كار گيرم نمياد مجبورم...خدايا چيكاركنم؟يه راه بزار جلو پام...خودت

ديدي كه هرچي گشتم كار نبود...خدايا!                                   

 با لبهاي خشك به سمت تلف رفتم گوشي تلفنو برداشتمو شمارشو گرفتم...بوق

اول به صدا دراومد...خدايا من بايد چيكاركنم؟....بوق دوم...خودت كمكم كن من بي

كسم...بوق سوم...كارم دسته؟نه نه دست نيس...سريع تلفنو قطع كردمو سرجاش

گزاشتم ...ميترسيدم از عاقبتش ميترسيدم...يعني ميتونستم از پسش بربيام؟صداي

قارو قور شيكمم در اومد...لب پايينمو گاز گرفتم ...دوروز بود چيزي نخورده بودم...من

احتياج داشتم به كار...به پول...فقط واسه ي مدت كوتاه بود...اره يه مدت خيلي

كوتاه...رها فكركن يه مدت ميري ب فيلم باز ي ميكني بعدش با يه عالمه پول ميزني

به چاك...اگه قبول كني بايد يه مدت بشي غلام حلقه به دوش.....ميتوني تحمل

كني؟نه اينقدر چرت نگو اون كارش به من گيره نميتونه واسم شاخ و شونه بكشه اره

اره خودشه...صداي شيكمم براي بار دوم دراومد و اين كار منو براي كاري كه

ميخواستم بكنم مسمم تر كرد...لبمو با زبون خيس كردمو دوباره تلفنو

برداشتم...شماره ها تند تند و پشت سرهم ميگرفتم ...ميترسيدم پشيمون

بشم...بوق اول...بوق دوم..بوق سوم...قلبم محكم توي سينم ميكوبيد...هنوزبه

درستي كاري كه ميخواستم بكنم اطمينان نداشتم...احساسميكردن ثانيه ها دارن

كش ميان...زمان نميگذاشت و كسي تلفنو جواب نميداد...دوباره لبامو با زبون خيس

كردم تلفن تو دستاي لرزونم عرق كرده بود..چاره اي نداشتم...هيچ چاره اي...حتي

اگه به غيمت غرورم تموم ميشد...بالاخره بايد غرورمو كنار ميزاشتم ...خدايا !خودت

كمكم كن...خريت خودم بود...خداياخودم كردم كه لعنت بر خودم باد...همين لحظه

صداي شيرينو شنيدم كه از اون ور خط

گفت:بله؟ لبهاي لرزونم  بي مفهموم باز بسته شد...

گفت:الو؟رها تويي؟ لبهام از هم باز شد ...و صداي ارومو ضعيفي از گلوم خارج شد:الو...سلام شيرين...

شیرین:الو رها سلام...چیزی شده؟

خوب...اومممم ..شیرین چیزه....من تصمیمو گرفتم

مکثی کردو بعد از چند لحظه با تردید ادامه دا:خب؟

-نفس عمقی کشیدمو گفتم:قبول میکنم

***********************

شيرين براي دهمين بارمثل زنبور  شروع كرد:خوب ببين رها يه بار ديگه مرور ميكنم

اونجا كه رفتي بايد كلكل و دعوا رو بزاري كنارفهميدي؟ لجبازي نكن باشه رها؟پوفی

کشید و

 گفت:اصلا از از اون موقع صدبار به غلط  کردن افتادم که چرا این حرفو بهت زدم...اصلا

ره میخوای بی خیال شو هان؟میترسم کارو خراب کنی و همون دقیقه اولی بزنی رو

دنده دعوا لجبازی...حالا هرچقدر هم که من الان تو گوشت بخونم بگم ادم باش ...مثل

ادم رفتار کن انگار یاسین تو گوش خر خوندم...البته بلا نسبت خره بیچاره!....كلافه از

حرفايه تكراريش گفتم:اه ه ه ه ه شیرین خفه میشی یا خفت کنم؟دسته شما درد

نکنه دیگه حالا ما شدیم خر؟بسه دیگه سرمو خوردی اه اه اه صد بار یه حرفو نمیزنن

که...شالمو از روی زمین برداشتمو دستی بهش کشیدم و رو سرم انداختم....شیرین

نگاهی به قیافم کرد و گفت:تازه باید یه جا بریم....مثل برق گرفته ها از جا پریدمو

گفتم:دیگه کجا؟بابا یعنی یه نامزد بازی انقدر دنگ و فنگ داره؟بدتر حالم از هرچی

نامزد و نامزدیه بهم خورد...من باتو جایی نمیام...شيرين دستاشو به کمرش

زدوچشماشو درشت کردو عین کولی ها گفت:یعنی چی که نمیای؟مگه دست

خودته؟اصلا پرسیدم کجا باید بریم که سری پاچه گرفتی؟.مثل خودش زل زدم

بهشو گفتم:خوب ببخشید مادرمازل من که نمیام ولی شوما بگو کدوم قبرستونی

میخوای تشریف ببری...نیشش شل شدو گفت:تشریف ببرم نه....تشریف

میبریم....اونم کجا!سوتی زدو گفت:پیش به سوی مرکز خرید...با گفتن این حرفش

دادم بلند شد:شیرین....عمرا من باتو بهشتم نمیام چه برسه خرید...شالشو که رو 

گردنش افتاده بود با حرص پرت کرد سمتمو گفت:خاک تو سر بی ذوقت رها....هیچ

بویی از ادميزاد نبودی...دخترای مردم وقتی اسم خرید میاد با كله اماده ميشن بعد تو

نشستی اینجا واسه من ناز میکنی؟تو غلط کردی میای خوبم میای...پاشو ببینم...با

عجز نالیدم:شیریـــــــــــــن!

 

که صدای عصبیش بلند شد:زهـــــــــرمار...

                                                                           

شيرين:يالا پاشو ....بريم؟                                                                                                      

 كولمو رو شونم انداختم نفس عميقي كشيدمو گفتم:بريم                                                                                                  

 درخونه رو باز كردمو چهرهي اخمو ي پناهي رو جلوي روم ديدم اه مرتيكه تو اين ماه دهمين بار بود كه اومده بود جلوي در خونه پناهي ي نگاهي به من و يه نگاهي به شيرين كردو

گفت:مهمون داشتيد؟ اخمي كردموبي تو جه به سوالش 

 گفتم:اقاي پناهي گفتم كه تا اخر اين ماه به من فرصت بدين يا پولو جور ميكنم يا

ميرم ميميرم خوب شد؟پناهي ابروهاشو تو هم كشيدو با صداي بلند و ضمختش

گفت:خانم محترم من الان سه ماهه ميگم كرايه منو بده تو هي منو سر

ميدواوني...پ كو؟تازه واسه من مهمونم دعوت ميكني؟خوب بجاي مهمون پول منو

بده....منم مث خودش با صداي بلند گفتم:حالا خوبه قصر به من تحويل ندادي خوب

ميگم ميدم ميدم ديگه...پناهي اينبار داد زد:من نميدونم تا 3روز فقط سه روز ديگه پول

منو دادي كه داي وگرنه جلو پلاستو ميريزم وسط خيابون شير فهم شد؟و بعد بدون

اين كه منتظر جواب من بمونه رفت پوفي كردمو به شيرين كه موش شده بود نگاه

كردمو با لحن تلبكاري گفتم:چيه؟بدبخت نديدي ؟بيا بريم ديگه ...و درو بستم و

براي تكميل بدبختيم قرار شد اول بريم خريد بعدم  به مدت سه روز خونه شيرين تا

دوباره مخمو بخوره و اقدمات لازمو بگه....پوووووف منو اين همه خوشبختي محاله

واقعا!     

ادامه دارد....