رمان صرفا جهت اینکه خرفهم شی 16
ررفت و منو با يه دنيا استرس تنها گذاشت...با زياد شدن مهمونا و
شلوغي سالن صداي اهنگ لايتي تو فضا پيچيد ...ديگه مهموني
رسما داشت شروع ميشد..كمي كه گذشت ي دختر جون با يه پوشش
خفن اومد طرفم ...يه پيراهن قرمز دكلته كه انگار فقط يه متر پارچه
بود و دورش پيچيد بود نه از بالا چيزي رو گرفته بود ...نه از
پاييين ...و اندامشو به خوبي نشون ميدادبا ارايش بيش از حدي كه
چهره ي واقعيشو مخفي كرده بود...انگار هرچي دم دستش بود ماليده
بود به صورتش...يه رنگ كاريه اساسي كرده بود... يه نگاه عجيب
غريب بهم كرد ...سريع مغزم كار افتادو فهميدم واسه چي
اينجام...دست از اناليز كردن برداشتم و يه ليوان و پر از يخ كردم و
توش شراب ريختم...و دادم بهش..اونم بدون اين كه حرف ديگه اي
بزنه راشو كشيدو رفت...پوفي كردم با استيصال سرجام
وايستادم...احساس سردرگمي ميكردم...چشم چرخوندم تاببينم اين
پناهي كه منو به اينروز انداخته كجا وايستاده كه نتونستم پيداش
كنم...همين اسرتسمو از قبل بيشتر كرد...گرچه اگرم بود كاري واسه
من نميكرد...نيم ساعتي گذشت ...وديگه وظيفمو ياد گرفته
بودم ...هركي ميومد سريع ليوانو پر ميكردم و ميدادم بهش ...اين
جماعتم كه همه از دم مشروب خور...از بس ليوان پركرده بودم و داده
بود بهشون دستم داشت ميشكست...ولي همچنان از وضعيتم ناراضي
بودم...چند دقيقه اي گذشت ...همين طور كه سرم تو افكار خودم بود
حس كردم دستي رو شونم نشست...عين برق گرفته ها از جا
پريدم..سريع به سمت عقب برگشتم كه دستم به يكي از شيشه ها
برخورد كرد و شيشه تكون شديدي خورد و پرت شد پايين...از ترس
چشمامو بستم و لبمو گاز گرفتم...ديگه مرگم حتمي بود..اين پناهي
منو ميكشت...اي بميري سارا كه نميتوني يه كارو درست انجام
بدي...همين طوري چشمام بسته بود كه متوجه شدم صداي شكستن
چيزي نيومد...اروم يكي از چشمامو باز كردم و از ديدن فرد روبه روم
اونم تو اين موقعيت هم تعجب كردم...هم براي كاري كه كرده بود
خوشحال شدم...همون پسره بود كه نذاشته بود شيشه شراب بيفته
زمين و گرفته بودش...همينوطري بصدتا حس متضاد زل زده بودم تو
چشماي نافذش مه متوجه نزديكي بيش از حدم بهش شدم و ناخود اگاه
يه قدم عقب رفتم...يه چيزي تو چشماي اين پسره بود كه ناخوداگاه
محوش ميشدم...چشماش خيلي نافذ بود...خيلي...سريع عقب رفتمو
سرمو انداختم پايين ...درعين حال ازش خجالت هم ميكشيدم...وقتي
واكنش منو ديد بي خيال شيشه شراب رو تكوني داد و با خنده
گفت:خداروشكر...خطر رفع شد...
و بعد دوباره اونو روي ميز گذاشت...همينطور سرم پاييين بود كه
گفت:تو چرا اينقدر هواس پرتي دختر؟ لبمو گاز گرفتم...ديگه ابروم
رفت...ديدي سارا؟ديدي خاك بر سر شدي....با اين ضايع بازي هات
ابرو ي خودتو بردي...حقته...هرچي ميكشي حقته...سعي كردم بي
اهميت باشم...سرمو بلند كردمو بهش نگاه كردم...و با تته پته
گفتم:اخه...چيزه...خوب شما
منو...منوترسوندين...
نگاهش رنگ شرمندگي گرفت و گفت:واقعا نميخواستم بترسونمتون...متاسفم....
با لحن ارومي گفتم:اشكالي نداره...
يهدفعه يادم افتاد هركي مياد اين سمت واسه چي مياد ...سريع ليواني
برداشتم و خواستم پرش كنم كه گفت:يه لحظه صبر كن
با تعجب به سمتش برگشتمو گفتم:مگه شراب نميخواين؟الان
براتون...
- ولي من كه از شما شراب نخواستم...
- با تعجبي كه بيشتر شده بود گفتم:نميخواين؟پس...
- من مشروب نميخورم...يعني خيلي وقته كه نميخورم...
- سردرگم سرجام وايستادمو نگاش كردم پس واسه چي اومده بود
اينجا؟يعني با من كار داشته؟اخ سارا اخه اون با تو چيكار ميتونه
داشته باشه؟چرا چرت ميگي...داشتم از درون با خودمو افكارم
ميجنگيدم كه دستي تو موهاي خوش حالتش كرد و با خنده گفت:چرا ا
ينجوري نگاه ميكني؟بابا حوصلم سر رفته بود خواستم با يكي حرف
بزنم
جرمه؟
گنگ نگاش كردم...يعني چي كه حوصلم سر رفته بود؟مگه اينجا
غريبه بود كه اومده بود با من حرف بزنه؟اصلا چرا ميخواد با من
حرف بزنه...صداي تو سرم پيچيد..."با كسي حرف نزني به نفع
خودته"سارا بفهم تو چه موقعيتي هستي...سري تكون دادمو
گفتم.:ولي ...من...خوب...شرايط منو ميدونين
كه...
همون جوركه منو خيره نگاه ميكرد با لحني كه حس كردم محزون و
گرفته ست و با صداي ارومي گفت:اره خوب...راست ميگي...باشه
براي بعد...و به سمت ديگه ي سالن رفت...پوفي كشيدم...امشب چه
خبر بود خدا داند...همه چي با هم قاطي شده بود...چه شير تو شيري
بود...هركي ميومد و يه استرسي به اين قلب بيچاره من ميداد...سعي
كردم بي تفاوت باشم...اما يه چيزي تو صدا و نگاه اون پسر بود كه
نميذاشت...منو وسوسه ميكرد به اين بدونم چي ميخواست بهم بگه...
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۲/۰۵/۲۳ ساعت 0:4 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|