رمان هرکی اسمونیه لایق ستایشه2
ستایش به نظرم دختر خوبی اومد
بعد از اشنایی با هم به محوطه ی دانشگاه رفتیم تا یه بستنی مشتی بزنیم تو رگ
- ستایش جان
- جانم
- میگم این حلقه.....
- اره من نامزد دارم
- نامزد داری؟؟؟؟؟؟؟ اخه مگه تو چند سالته؟؟؟؟؟ مامان من که سنش چند برابر تو ا 22 سالگی تازه نامزد کرده...
- منا جان شرایط خانواده ها فرق میکنه من 4 تا خواهر دارم که همشون 12 سالگی ازدواج کردن
خوش شانسشون من بودم که تونستم بیام دانشگاه
از حرف های ستایش تعجب کردم مگه خانوادش چطور بودن
ستایش: ببینم منا پدرت چیکارست؟
- پزشکه
- مادرت.....
- اونم همین طور
- خوب بیا شرایط من با تو زمین تا اسمون فرق داره من تو یه خانواده ای بزرگ شدم که توش بیرون اومدن زن از خونه جرمه چه برسه به درس.....
- پس چرا تو الان اینجایی و داری پزشکی میخونی
- هه این دقیقا دلیل نامزد کردن منه
- یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
- یعنی اینکه پدرم برای اینکه بذاره من درس بخونم شرط گذاشت که با پسر صمیمی ترین دوستش ازدواج کنم
- پس تو بدون عشق ازدواج کردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
- هه خونه ی ما عشق ممنوعه
- ببینم اسم نامزدت چیه؟؟؟؟؟؟؟؟
- امیر
-هه بر وزن خمیر
- منا!!!!! درسته عاشقش نیستم ولی نامزدمه . درسته متعصبه ولی میذاره درس بخونم و وجودش برام نعمته
- واییییییی ستایش زندگیت خیلی عجیبه
- بر عکس زندگی تو
---------------------------------------------------------------------------
(ستایش)
در حال بحث با منا بودم که اون پسره( همون که هوش از سرم پروند)
از اونجا رد شد و یه چشمک به منا زد
تو دلم کلی به منا حسودی کردم
به اینکه یه خانواده ی راحت و صمیمی و مدرن داره به اینکه میتونه راحت بگرده و با هر کی خواست دوست بشه به اینکه اون پسری که هوش از سرم برده به منا چشمک زد
- ستایش خوبی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
- اره کجا بودیم
- درمورد خمیر میگفتی
- مناااااااااااا امیر نه خمیر افتاد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
- چه جورم
بعد از خدافزی با منا سوار اتوبوس شدم تو راه انقدر به بدبختی هام فکر کردم که پاک یادم رفت باید پیاده شم به ناچار وقتی از اتوبوس پیاده شدم راه رو با خط 11 ادامه دادم
----------------------------------------------------------------------------
(منا)
حرف های ستایش خیلی من و تحت تاثیر قرار داد
باورم نمیشد یه همچین دختری این شرایطی رو داشته باشه
هه اون پسررو بگو واقعن که جلوی یه دختر چادری به من چشمک میزنه خجالتم نمیکشهههههههههههههههه
از تاکسی پیاده شدم
میدونستم با ورودم مامان مخمو میخوره ولی یه لحظه به یاد شرایط ستایش افتادم
هه من واقن دختر بی لیاقتیم قدر همچین مادری رو نمیدنم
- سلام بر مادر عزیز
- به به خانم دکتر خسته نباشی چطور بود روز اول؟؟؟؟؟؟؟؟؟
- پرفکت بود مامان استادمون که هم خوش اخلاق بود هم با حال تازه یه دوست هم پیدا کردم
- چه عالی اسمش چیه؟
- ستایشش
-----------------------------------------------------------------------------
کلید رو انداختم رو قفل و چرخوندم
بابا خونه نبود
یعنی هیچ وقت این موقع خونه نمیومد میرفت حجره ی بابا ی امیر
مادر شغول قران خوندن بود
صدای مادرم رو خیلی دوست داشتم
مادرم همیشه با قران خوندش ارامش رو تو خونه بر قرار میکرد
سلام کردم اونم با سر جوابمو داد
بعدم رفتم تو اتاقم
- ستایش ...ستایش
از جا پریدم سمانه بود که صدام میزد( سمانه خواهر دومیمه که دوتا دختر داره یکیشون 7 سالشه اون یکی 10 )
- سلام سمانه چی شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
- ساعت حواب
- کی اومدید
- یه دوساعتی میشه خیلی خوب حالا برو سریع ناهارتو بخور امیر زنگ زد گفت میاد دنبالت
اههههه سریش همش میاد خیلی حوصلشو دارم
- ببین سمانه من باید درس بخونم برو......
- من نمیدونم تو راههه
با بی میلی ناهارمو خوردم و لباسام و پوشیدم
امیر تقریبا27 سالشه خوشگله ولی....... متعصب بودنش همیشه من رو ازار میده دوستش ندارم همش احساس میکنم یه غریبست تا نامزدمم ولی وجودش برام نعمتیهههه
سمانه: ستایش بجنب دیگه امیر منتظره
- بهش بگو اومدم
- اخ اخ اخ اگه تو زن فرهاد ( شوهر سمانه) بودی چیکار میکردی
یه دقیقه دیر کنم من و میذاره میره کلی هم چیز بارم میکنه
- خدافزززززززززززز
سوار ماشین شدم
بوی عطر گل محمدی( صلوات) تمام ماشین رو فرا گرفته بود
- سلام
امیر: علیک همچنین خوب هستید
- به مرحمت شما
- ستایش خانم اومدم دنبالتون با هم بریم سینما
کلیییییییییییی ذوق کردم یک سالی میشد سینما نرفته بودم
- هه عالیهههههههههه
خندید و ماشینش رو روشن کرد
تو دلم گفتم پیش به سوی موووی ثیتر ( سینما) خخخخخخخخخ