تابــــــــان 4
وقتی گفت فک کنم پیداش کردین ذوق مرگ شدم پنج دقیقه بعد در دفتر
زده شد یه دختر که کاملا شبیه پروشات بود وارد شد دیگه مطمئن شده بودم
که خودشه تو دلم صد بار خدا رو شکر کردم که پیداش کردم خانم رحیمی :
بشین دخترم اومد رو صندلیه جلوی من نشست داشتم قشنگ آنالیزش
میکردم که رحیمی گفت : تابان جان آقای سالاری ادعا میکنن که برای
پیدا کردن این دختر که دختر عموشونه و اسمش پروشات به اینجا اومدن
بعد عکس پروشات و جلوی اون دختره گرفت دختره عکسو گرفت و نگاش
کرد بعد سرشو آورد بالا و گفت : ببخشید خانم اما چه ربطی به من داره
رحیمی : ببین دخترم شباهت این دختر به تو خیلی زیاده و این که طرز
گم شدن این دختر هم بی نهایت شبیه به تو .....
تابان
با کلی استرس وارد شدم سرم پایین بود اما نگاه خیره ی اون پسره آزارم
میداد با صدای خانم رحیمی که گفت : بشین دخترم نشستم رحیمی گفت
که اون پسره اومده دنبال دخترعموش و یه عکسو بم نشون داد دختر بچه
تو عکس خیلی به من شبیه بود یه لحظه از فکری که اومد تو ذهنم عصبانی
شدم اما گفتم ن بابا امکان نداره بعد گفتم : ببخشید خانوم ولی چه ربطی
به من داره با شنیدن حرفای بعدی رحیمی لحظه به لحظه عصبی تر شدم
و وسط حرف رحیمی از جا پریدمو با فریاد گفتم : یعنـــــــــــــی چی خانووم؟
الان میخواید بگید که من همون پروشات سالاریم ؟؟ نه خانم من هیچوقت
خانواده ای نداشتمو و نخوااااهم داشت با اجازه داشتم میرفتم بیرون که
بازوم توسط پسره کشیده شد ......
ادامـــــــــــــه دارد