پندار

بعد از تماس به آیدین با نام خدا وارد اولین پرورشگاهی که برنامه داشتم

اونروز برم شدم اما اونجا نبود ساعت هشت و نیم بود یه کیک و آبمیوه

خوردم و به لیستی که از اسامی و آدرس پرورشگاه ها درآورده بودم نگاه

کردم اسم پرورشگاه بعدی گل های یاس بود تو خیابون (..) به سمت اونجا راه افتادم 

نه بود که رسیدم اونجا در باز بود به خاطر همین مستقیم وارد پرورشگاه 

شدم اما چون مساحت اونجا کم بود و من نمیدونستم یه دفعه زدم رو ترمز

و جیغ لاستیکا در اومد وقتی پیاده شدم عینکمو برداشتم و یه نگاه کلی

رو بچه ها انداختم و از ته دل از خدا خواستم که اونجا پیداش کنم نمیدونم چ

چرا ولی همه به من خیره شده بودن خندم گرفته بود اما به روی خودم

نیاوردم و از پله های وسط حیاط رفتم بالا و وارد دفتر مدیر پرورشگاه شدم

یه خانوم حدودا چهل / چهل و یک ساله تو دفتر بود وقتی رفتم تو تعارف کرد

بشینم و گفت : من رحیمی موسس  و اداره کننده ی این پرورشگاهم شما

برای کمک اومدید آقای ... ببخشید آقای ؟ پندار : من پندار سالاری هستم

اما متاسفانه برای کمک نیومدم من برای پیدا کردن فردی که ...........

وتمام چیزهایی رو که فهمیده بودمو و ممیدونستمو براش تعریف کردم

و همون چندتا عکسیم که از پروشات داشتم و بش نشون دادم بعد از تموم

شدن حرفام گفت : فک کنم پیداش کردید و بلندگو رو برداشتو و اسم تابان

رو پیج کرد ......


تابان


در حالی که از نگاه خیره ی بچه ها عصبانی شده بودم بلند شدم تا برم

دفتر اما نمیدونم چرا پاهام یاری نمیکردن روژان که وقتی فوضولیش گل

میکرد ناراحیش یادش میرفت با دو خودش و رسوند به منو با هیجان گفت :

تابان به نظرت چیکارت دارن ؟؟ فقط  بهش نگاه کردمو و راهمو ادامه دادم 

اونم داشت همگام بامن را میومد که یه دفعه اون دست سنگینشو خوابوند

پشت کلم از سوزش ناگهانیش آخ بلندی گفتمو با غضب برگشتم طرفش

که دیدم داره بلند بلند میخنده در حین خندیدنش بریده بریده گفت : حق....

قت ... بود به خـ... خدا خیلی پررویی من باید قهر کنم اونوقت تو ناز میکنی ؟

گفتم : الان که باید برم اومدم حالیت میکنم بعد از این حرف سر عتمو بیش

تر کردمو و پشت در دفتر قرار گرفتم بعد از در زدن شنیدن صدای اجازه وارد

شدم