واییییییییی مامان جان من بیخیال شوووووووو

مامان: میگم وایسا منا جان بذار حد اقل از زیر قران ردت کنم

بابا: خانم راست میگه دیر میشه هاااااااااا نذار روز اولی دیر برسه

مامان: خیلی خوب شما پیروز شدید برید به سلامت

( تو این فاصله خودمو بهتون معرفی میکنم

من منا برقعی 18 ساله از تهران هستم خخخخخخخخ انگار دارم خودمو تو برنامه خاله شادونه معرفی میکنم

میگفتم : امروز روز اول دانشگاهههههههه منم دارم میرم که پزشککک بشم

مامانم از وقتی فهمیده پزشکی قبول شدم کل در و همسایرو خبر کرده 

اوفففففف ول کنم نیست خودتون که مشاهده کردید روز اولی گیر داده بود اونم سه پیچ نه 203 پیچ ولی بابا خیلییی معتدل رفتار میکرد )

بابا: به چی فکر میکنی منا 

- هیچی 

-------------------------------------------------------------------

با ورود به دانشگاه تمام تنم میلرزید یه جو خاصی داشت روی صندلی نشستم و مشغول مطالعه شدم دانش جو ها یکی یکی وارد میشدن 

هرکی میومد یا قیافش شیش میزد یا عینک ته ته ته ته استکانی به چشم زده بود

البته همم این طور نبودن با ورود یکی از پسر ها دهن همه ی دختر هایی که اونجا بودن مثل پنگوئن باز مونده بود 

یه پسر خوشتیپ و خوشگل و خوش هیکل و خوش پوش و........

بوی عطرش فضای کل کلاس.و پوشانده بود 

یه نگاه دختر کش به من انداخت و یه چشمک زد ( بیشعوررررررر)

از این کارش خوشم نیومد ولی بدمم نیومدهااااااااا

کم کم همه ی دانش جو ها اومده بودن با ورود استاد همه از جامون بلند شدیم

استاد به همه سلام کرد و ورودمون به دانشگاه رو تبریک و خوشامد گفت

بعد هم درس رو شروع کرد

یک ربع از کلاس گذشته بود 

سکوت همه ی کلاس رو فرا گرفته بود 

با صدای تق تق در همه ی سرها به طرف در برگشت

استاد: بفرمایید

در باز شد و یه دختر چادری وارد شد 

( ستایش)

در رو باز کردم و به استاد سلام کردم

- سلام ببخشید دیر......

حرفم تموم نشده بود که استاد گفت: مشکلی نداره بفرمایید

کلی ذوق کردم و رفتم رو یکی از صندلی ها کنار یه دختر که به نظر شیک پوش و پولدار میومد نشستم

( من ستایشم ستایش قوانلو امروز روز اول دانشگاهه 

این دانشگاه برای من مثل یه رویا بود 

من تو یه خانواده ی به شدت مذهبی زندگی میکنم 

پدرم یه مرد متعصبه که حتی اجازه نمیده مادرم از خونه بیا بیرون

4 تا خواهر دارم کهمشون 12 سالگی ازدواج کردن

هه میپرسید پس من چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

درسته ولی من نامزد دارم اینی هم که الان اینجام از صدقه سری مدیر دبیرستانمه 

اون همیشه میگفت من هوش قابل تحسینی دارم و نباید استعدادم به هدر برههههههههه

یه روز اومد خونه و از پدرم که من و از تحصیل محروم کرده بود خواهش کرد که من دوباره به مدرسه برگردم

پدم هم به شرط نامزدیه من با  امیر ( پسر صمیمی ترین دوستش قبول کرد) منم با یان که هیچ علاقه ای به امیر نداشتم ولی مجبور شدم که قبول کنم

امیرم مثل پدرمه متعصب و سختگیر تنها جنبه ی مثبت امیر اینه که میذاره من درس بخونم و برای خودم دکتر بشم)

(منا)

اون دختر چادریه درست اومد کنارم نشست . صورتش از پشت رویی که گرفته بود زیاد پیدا نبود 

اما به نظرم زیبا میومد 

با دیدن حلقه ی توی دستش شوکه شدم یعنی تو این سن ازدواج کرده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

-----------------------------------------------------------------------------

(ستایش) 

بعد از اتمام کلاس کیفم رو برداشتم که از کلاس خارج بشم 

داشتم از کلاس میومدم بیرون که با دیدن یه پسر هوش از سرم پریددددد

من دختر بیجنبه ای نبودم ولی این پسر انگار مهره ی مار داشت چون تمام دخترها بهش نگاه میکردن

- ببخشید خانم.....

با صدای دختر جوونی که صدام میزد برگشتم سمتش 

همون دختری بود که کنارش نشسته بودم 

- بله 

- سلام من منا هستم سر کلاس فرصت نشد با هم اشناشیم

به نظر دختر خوبی اومد باهاش دست دادم

- منم از اشناییتون خوشبختم اسمم ستایشه

- ستایش جون میشه بریم بیرون با هم 

- اره موافقم