رمان غرور عشق3
مگه نميگم
گمشووووبيروووووون
از صداي بلندم جا خورد ولي انگار تازه زبونش باز
شد چون با تته پته گفت:رها جان عزيزم تو گوش
كن ببين من چي ميگم...چشمامو روي هم فشار
دادم تا به اعصابم مسلط بشم و با خشم
غريدم :شیرين به خداوندي خدا اگه تا الان با دستاي
خودم از خونم پرتت نكردم بيرون به خاطر رفاقتي
بوده كه با هم داشتيم شیرين تو چه فكري پيش
خودت كردي؟خواست چيزي بگ كه سريع
گفتم:هييييييييييس حرف نزن گفتنيارو گفتي حالا
نوبت اينه كه بشنوی...مستقيم تو چشماش زل
زدمو گفتم:شیرين بهم بگو من چيكاركردم كه از
چشم تو ي هرزه ام هان؟چيكاركردم كه فكرميكني
به خاطر پول خودمو به حراج ميزارم؟شيرين يعني
من اوقدر اشغالم؟اررررررره؟منو اينقدر اشغال
فرض كردي؟شيرين تو بهترين دوست مني؟تو؟اي
خداااااا...جلوي درزانو زدمو دستامو روي صورتم
گذاشتم كم اورده بودم ...دلم داشت ميتركيد از اين
كه شيرين بهترين دوستم منو ايطوري فرض كرده
بود ناراحت بودو اما گريه نميكردم داشتم اتيش
ميگرفتم اما گريه نميكردم ...دلم شكسته بود اما
مثل هميشه گريه نميكردم...اين غرور لعنتي به
حدي زياد بود كه مانع گريم ميشد...مانع اين كه
ضعفمو حتي به خودم نشون بدم...همين بود كه
داشت خفم ميكرد...شرين با گريه كه حالا به هق
هق تبديل شده بود اومد جلوي پام زانو زد و با گريه
و التماس گفت:ابجي رها غلط كردم...منو
ببخش ...به قران قسم نميخواستم همچين حرفي
بزنم...به خدا منظورم اين نبود...بزار توضيح
بدم...توروخدا درمورد من اينجوري قضاوت
نكن...من غلط كنم...شكر بخورم اين طوري
درموردت فكر كنم...تورو جون بابات منو
ببخش...سرمو گرفتم بالا و تو چشماش ذول زدم
...ميدونست كپي بابام بودم از غرورم گرفته تا رفتار
و حركاتو چهرم...همون طور كه اون انقدر مغرور
بود كه بعد از فرارم دست مامانمو گرفت و به زور با
خودش بود...همون طور كه گفت :رفته ؟به
درك ...بره هرجور ميخواد زندگي كنه...من ديگه
دختري به اسم رها ندارم...اسمشم از شناسنامم
خط ميزنم...همون طور كه نزاشت مامانم حتي يه
ردي از من بگيره...يه رد كوچيك كه بفهمه زنده ام يا
مردم...منتظر تو چشماش نگاه کردم
بود... ...شيرين وقتي چشماي منتظر منو ديد
سريع اشكاشو پاك كرد و تند تند گفت:رها خواهري
به خدا چند روز پيش همين پسره كه ميگم ...ازم خواست تا يه نفر مورد اعتمادو براش
پيدا كنم كه كارشم به خوبي بلد باشه...پرسش
گرانه به چهرم خيره شد منتظر عكس العمل من
بود...ولي من ديگه برام مهم نبود فقط ميخواستم
سريع اين بحث مضخرف تموم شه بره بيرون كلافه
گفتم:بقيش...انگارمنتظر تاييد من بودچون دوباره
شروع كرد:ببين رها جان ...درخواست اون چيزهاي ديگه كه فكرتو
مشغول كرده نداد فقط ...كاري خواست كه
درقبالشم پول خوبي ميده...اونم براي ي مدت
كوتاه...بخدا من چون ديدم اخراج شدي اين موضوع
رو مطرح كردم و امروز فقط اومدم
ببينمت ...ميخواستم اين پيشنهاد و براي هميشه
چالش كنم...خودت ديدي كه روحمم از قضاياي
ديروز خبر نداشت...كلافه و عصبي گفتم:شيرين
خستم كردي يا تمومش كن يا بيرون...يكم مكث
كردو گفت:خوب راستش پيشنهاد داد
كه...كه...خوب اون براي ي مدتي به يه نفر نياز
داره كه نقش دختر مورد علاقه و نامزدشو براش
بازي كنه...
ادامه دارد...
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۲/۰۵/۲۲ ساعت 0:29 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|