ماشین رو بیرون پارک کردم،حوصله نداشتم ببرمش تو.می بینین چند روز اومدم شیراز،تنبل شدم.
از ماشین پیاده شدم و زنگ در رو زدم.
کسی جواب نداد.یه بار دیگه زدم ولی بازم کسی جواب نداد.کم کم داشتم نگران میشدم.
برگشتم سمت ماشین و کلید خونه رو از توش برداشتم و در خونه رو باز کردم.
رفتم تو خونه.خونه ساکت بود.غیرممکنه مامان اینا جایی رفته باشن،وگرنه به من می گفتن.
با صدای بلند گفتم:مامان.بابا
ولی صدایی نیومد.گوشیم رو در اوردم و نگاهی بهش کردم.زنگی چیزی نداشتم.پس کجا می تونستن باشن؟
به سمت اتاقشون رفتم ودر رو باز کردم ولی نبودن.کل اتاق های خونه رو گشتم ولی نبودن.
رو مبل تو سالن نشستم و گوشیم رو تو دستم جابه جا کردم و زنگ زدم به بابا.ولی صدای گوشیش اومد.بلند شدم و دنبال صدا گشتم،گوشیش کف زمین اشپزخونه افتاده بود.برش داشتم.
یه زنگی به مامان زدم اونم گوشیش تو اتاقشون بود.
دوباره نشستم رو مبل و سرم رو بین دستام گرفتم.یعنی کجا می تونستنن رفته باشن بدون اینکه به من بگن؟
نمیدونم چقدر همینجوری گذشت که صدای زنگ گوشیم از جا پریدم.
گوشیم رو از رو مبل برداشتم و جواب دادم.
-بله؟
صدای بابا تو گوشی پیچید:سامیار کجایی؟
-من خونه ام.شما کجا رفتین؟
بابا:سامیار بیا بیمارستان......
-واسه چی؟
بابا:تو فقط بیا.
و بعدش قطع کرد.
فوری سویچ ماشینم رو از رو میز برداشتم و رفتم سمت ماشین.
به سرعت میروندم و از بین ماشین ها لایی می کشیدم.مسیر حدود 15 دوقیقه ای در عرض 5 دقیقه رفتم.
ماشین رو پارک کردم و به سمت پذیرش بیمارستان رفتم.
به پذیرش که رسیدم نمیدونستم باید چیکار کنم که صدای بابا منو از این کلافگی نجات داد.
بابا با شلوار گرم کن بود و یه تی شرت.لباسش دقیقا همونی بود که امروز صبح پوشیده بود.
برگشتم سمتش و گفتم:بابا چیزی شده؟
بابا:مامانت سکته کرده.
چند لحظه با گیجی نگاش کردم.بعد که گرفتم چی گفت،با صدای ارومی گفتم:کجاست؟
بابا:خطر رفع شده.فقط....
-بابا گفتم کجاست؟
بابا:اتاق 112
حوصله اسانسور نداشتم واسه همین با دو از پله ها بالا رفتم.
دم اتاق وایسادم.مردد بودم در رو باز کنم یا نه.من تا حالا مامانم رو روی تخت بیمارستان ندیده بودم.
بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم در اتاق رو باز کردم و وارد شدم.
مامان به پهلو خوابیده بود و داشت به بیرون نگاه میکرد.
در رو بستم.با صدای بسته شدن در نگاهش رو برگردوند به سمت من.با دیدن من یه اشک از چشمای سبزش بیرون اومد،معلوم بود خوبم راهشون رو بلدن.
مامان با صدای گرفته ای گفت:سامیار
به سمتش رفتم و رو صندلی کنار تخت نشستم و دستای سردش رو تو دستام گرفتم و بوسه ای روش نشوندم.
سرم رو اوردم بالا که دو تا تیله ی خیس سبز دیدم.لبخندی زدم و اشکاش رو پاک کردم.
گفتم:مامان چرا اینقدر گریه میکنی؟خطر رفع شده.پس مشکلی نیست
با این حرفم مامان گریه اش بیشتر شد.
-مامان جان من گریه نکن.چیزی نشده که.
مامان میون گریه اش گفت:میگی چیزی نشده.سامیار من چه جوری می تونم بدون پا زندگی کنم....
بقیه ی حرف های مامان رو نشنیدم.فقط می دیدم که لب هاش تکون می خوره.ولی چیزی نمی شنیدم.مامان من فلج شده.فقط به خاطر یه سکته.پس بابا این رو می خواست بگه که من اجازه ندادم.


دست مامان رو ول کردم و گفتم:چی گفتی؟
مامان:نشنیدی چی گفتم؟
-نه
مامان:یعنی نمی دونستی؟
-نه
مامان هیچی نگفت.
با صدای لرزونی گفتم:مامان بگو دروغه.این غیرممکنه که تو.....
سرم رو انداختم پایین.می ترسیدم این کلمه به زبون بیارم.
سرم رو اوردم بالا و چشمام رو به چشمای مامان دوختم.می خواستم حقیقت رو تو چشماش ببینم.می خواستم بفهمم که این فقط یه خوابه.غیرممکن بود مامان من......
ولی چشماشم می گفتن اینا خواب نیست.می گفتن اینا یه حقیقت تلخه.
دوباره دستای مامان رو گرفتم بین دستام.دستای ظریفش تو دستای من گم میشدن.نگاهم رو دوختم به دستامون.من عاشق مامانم بودم.به خاطر اصرار های مامان فرانسه رو ول کردم و اومدم ایران.و حالا....
همون موقع پرستار وارد اتاق شد.با دیدن من گفت:اقا الان وقت ملاقات نیست.لطفا برید بیرون.
دست مامانم رو ول کردم و پیشونیش رو بوسیدم و اروم گفتم:درست میشه
و بعد از اتاق بیرون رفتم.بابا روی صندلی روبه روی در اتاق نشسته بود و زل زده بود به در اتاق.با دیدن من که از اتاق خارج شدم نگاهم کرد.رفتم سمتش و گفتم:بابا حالا میخوای چیکار کنی؟
بابا:نمیدونم.دکتر گفت ممکنه بتونه دوباره راه بره.
اهی کشیدم و گفتم:امیدوارم
روی صندلی نشستم و سرم رو به دیوار تکیه دادم.
واقعا نمیدونستم چیکار کنم،گیج بودم.ولی تنها کاری که می تونستم بکنم این بود که خودم رو نبازم و صعی کنم به مامانم امیدواری بدم تا شاید روزی دوباره بتونه راه بره.
سرم رو از تکیه به دیوار برداشتم و دستم رو تو جیبم کردم و گوشیم رو از توش در اوردم.نگاه صفحه سیاه گوشی کردم و عکس خودم رو توش دیدم.
گوشیم شروع کرد به روشن و خاموش شدن و شماره ی سپهر افتاد روش.
پاسخ رو زدم و گوشی رو جواب دادم.
-چته سپهر؟حوصله ندارم.
سپهر:تو کی حوصله داری.
-هیچ وقت
سپهر:حالا این رو بی خیال درست شنیدم که مامانت سکته کرده.
-اهوم.
سپهر:الان چطوره؟
-به خیر گذشته،فقط....
دیگه نتونستم ادامه بدم.نمی خواستم این کلمه رو به زبون بیارم.
سپهر:فقط چی سامیار؟
با صدای گرفته ای گفتم:فقط مامانم فلج شده.
صدای داد سپهر اومد:چـــِی؟
-همین که شنیدی.خودمم باورم نمیشد.ولی کم کم داره باورم میشه.
سپهر:سامیار خوبی؟
-معلومه بابا.
سپهر:می خوای بیام اونجا.
-نه.نیاز به محبت های شما ندارم.
سپهر:خب بابا حالا چرا میزنی.
-سپهر.برو گمشو دیگه.میگم حوصله
سپهر:بداخلاق.اصلا برو به درک.منو باش نگران کی هستم.
-کی گفت نگران من باشی.حالام اگه ابراز نگرانی هاتون تموم شده من برم.
سپهر:برو به درک.که مهربونی اصلا بهت نیومده.
-خب پس خدافظ
و منتظر جوابش نشدم گوشی رو قطع کردم.خب چیکار کنم اصلا حوصله اش رو نداشتم.
حوصله هیچی نداشتم.نگاه کنارم کردم که دیدم بابا نیست.یعنی کجا می تونه رفته باشه.نگاه ساعت کردم،ساعت دو نیم بود.وقت ملاقات شروع شده بود.شایدم بابا رفته باشه تو اتاق.
از جام بلند شدم،خواستم برم تو اتاق،ولی نخواستم مزاحمشون بشم واسه همین مسیرم رو به سمت بوفه بیمارستان عوض کردم.چون داشتم از گشنگی میمردم.
کیک و شیری گرفتم و خوردم و به سمت اتاق مامان رفتم.در زدم و بعد در رو باز کردم.بابا دست مامان رو گرفته بود و داشت باهاش صحبت میکرد.مامان با دیدن من دستش رو از دست بابا بیرون کشید.
مامان گفت:اومدی سامیار.منتظرت بودم.
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم لبخند بزنم و به مامانم امیدواری بدم.با لحنی شیطون گفتم:اخه نمی خواستم خلوت کبوترهای عاشق رو بهم بزنم.
بابا و مامان لبخندی زدن و نگاهم کردن.
گفتم:واسه همین نمی خواستم بیام.پس من میرم.
مامان فوری گفت:این چه حرفیه سامیار؟بیا این جا کنار من بشین.
و به پایین تختش اشاره کرد.
رفتم و رو تخت نشستم و دستاش رو گرفتم و گفتم:حالا چطوری؟
مامان:تا وقتی شما رو دارم.خوبم .


الیکا
از کارتم پیاده شدم.کارتی به سرعت از کنارم رد شد.تا تونستم بهش فحش دادم.اخه این چه طرز رانندگی کردنه.
کلاهم رو از سرم در اوردم و به مسئول تحویل دادم و به سمت ماشینم رفتم.سوار ماشینم شدم و به راه افتادم.
گوشیم زنگ خورد.ایسا بود.حوصله اش رو نداشتم واسه همین ریجکت کردم.به چند لحظه هم نکشید که واسم اس ام اس اومد.نخواستم بازش کنم.ولی بازش کردم.
ایسا"خانوم یخی،منو راویس بیرونیم.بیا دنبالمون."
بهش زنگ زدم.هنوز به بوق دوم نرسیده بود که جواب داد.
نذاشتم حرف بزنه گفتم:اخه مگه من راننده اتم که میگی بیا دنبالمون.
ایسا:خب بابا حالا چرا ادم رو میخوری.
-حالا کجایین؟
ایسا:ای قربون دوست گلم که رسم دوستی رو هنوز فراموش نکرده
-ایــــسا نمیاما.
ایسا خندید و گفت:باشه بابا.خیابون....هستیم.
-تا 5 دقیقه دیگه اونجام.
و بعد گوشی رو قطع کردم.
به سمت جایی که ایسا گفته بود روندم.دقیقا بعد از پنج دقیقه به مقصد رسیدم.
ایسا و راویس داشتن باهم حرف میزدن.اوه چقدرم چیزمیز خریده بودن.
براشون بوقی زدم.ایسا فکر کرد مزاحمه واسه همین روشو برگردوند.به خاطر دودی بودن شیشه ماشین نتونست منو می بینه.
شیشه رو دادم پایین وبه سمت صندلی کمک راننده خم شدم و گفتم:هوی زشته.ناز نکن بیا داخل.
ایسا با تعجب به سمتم برگشت و گفت:اول خودت زشتی.بعدشم فکر کردم مزاحمی.
سرجام برگشتم و گفتم:فعلا که تو مزاحمی.
راویس اومد جلوی ایسا و گفت:من جلو میشینم.
بعد در جلو رو باز کرد و نشست.ایسا با حرص پاش رو زمین کوبوند و اومد عقب نشست و خرید هاشون رو گذاشت دو طرفش.
راویس:پارسال دوست.امسال اشنا.
-شما کم پیدایین.
ایسا:بچه ها بیاین بریم پاتوق.خیلی وقته نرفتیم.
-منو بی خیال شین.
راویس:اِاِ الیکا ضدحال نشو دیگه بیا
بعد از کلی اصرار راضی شدم بیام.
تو راه بودیم و داشتیم تو سکوت راه رو می رفتیم.راویس داشت با ناخون هاش بازی میکرد و ایسا هی داشت تو جاش وول میخورد.
روبه ایسا گفتم:چرا اینقدر وول میخوری.مثل بچه ادم یه جا بشین.
ایسا نیم خیز شد و سی دی رو در اورد و وارد ضبط کرد.
اروم گفتم:چه مجهز
ایسا چشمکی زد و گفت:چی فکر کردی با خودت
خواننده شروع کرد به خوندن:
"وقتی رسیدی که شکسته بودم
از همه ی آدما خسته بودم
وقتی رسیدی که نبود امیدی
اما تو مثل معجزه رسیدی
وقتی رسیدی که شکسته بودم
از همه ی آدما خسته بودم
بعد یه عالم اشک و بغض و فریاد
خدا تورو برای من فرستاد
خوب میدونم جای تو رو زمین نیست
خیلیه فرق توفقط همین نیست
آدمای قصه های گذشته
به کسی مثل تومیگن فرشته"

راویس زد اهنگ بعدی که صدای اعتراض ایسا بلند شد:اِ مگه ندیدی داشتم گوش میدادم.
راویس:ایتقدر از این کاهو(مخفف کامران و هومن) بدم میاد.زیادی جوگیرن.
اهنگ بعدی شروع شد و باعث شد راویس و ایسا ساکت شن.منم ساکت مشغول رانندگی بودم.

"باز دوباره میزنه قلبت تو سینه سازمو
تو سکوتت میشنوی زمزمه ی آوازمو
حس دلتنگی که میگیره تموم جونتو
هرجامیری منو میبینی و کم داری منو
تودلت تنگه ولی انگار تو جنگه بادلم
میزنی و میشکنی با خودت لج کردی گلم
راه با تو بودنو سخت کردی که آسون برم
چشم خوش رنگت چرا خیسه دوباره خوشگلم؟
حالا بگو کی دیگه اخماتو میگیره؟
باتومیخنده,تب کنی واست میمیره
دست میکشم و لای موهاته"

دوباره راویس زد رو استپ.دوباره صدای اعتراض ایسا بلند شد:این دیگه مشکلش چی بود؟سامی جونم بود.
راویس عقی زد و گفت:حالم بهم خورد.می ترسم اهنگ بعدیش ساسی مایکن باشه.
ایسا:نه اتفاقا.اگه اشتباه نکنم اهنگ بعدیش مال زد بازیه.
و بعد ایسا زد اهنگ بعدی.
"اینجا باز دم صبحی مو سیگار صورتی
داغون مو و توایی که تنها دوست منی
تو مهمونی یا بعد شیطونیا آآ
تو بودی بام تو بودی بام
(سیجل)
نه خوبیم
نه بدیم
همدیگرو و بلدیم
دنیا داره میرونه
رو صندلی عقبیم
اینجا مثه سینکیما
تیکه و پاره
دنبال آتیش میدوایم
دل طلب کارو راضیش میکنیم
ولی بازم توایی
چون جات میاد عشقه دیگه بازم عشقت زندگیمه
له شدیم مثه میوه"

این سری من سی دی رو از تو ضبط در اوردم و پرت کردم سمت ایسا و گفتم:این اراجیف چیه؟
ایسا:نکه اهنگ های خودت خیلی قشنگه.



با بی تفاوتی گفتم:.ولی هر چی باشه بهتر از مال توه
بعدش فلشم رو به ضبط وصل کردم و بعد از کلی گشتن پیداش کردم:

I let it fall, my heart
گذاشتم قلبم سقوط کنه
And as it fell, you rose to claim it
و در حالی که داشت سقوط میکرد تو بلند شدی تا فتحش کنی
It was dark and I was over
همه جا تاریک بود و من به اخر خط رسیده بودم
Until you kissed my lips and you saved me
تا اینکه تو منو بوسیدی و نجاتم دادی
My hands, they’re strong
دستهای من قوی ان
But my knees were far too weak
اما زانوانم اونقدر قوی نبودن
To stand in your arms
تا بتونم توی اغوشت محکم باشم
Without falling to your feet
و به پات نیفتم
But there’s a side to you that I never knew, never knew
اما یه چیزی رو در مورد تو هیچوقت نمیدونستم…هیچوقت نمیدونستم
All the things you’d say, they were never true, never true
هر چیزی که گفتی هیچوقت راست نبود…هیچوقت راست نبود
And the games you play, you would always win, always win
و با این بازی هایی که در میاری تو همیشه برنده ای… همیشه برنده ای
But I set fire to the rain
اما من باران رو به آتش کشیدم
Watched it pour as I touched your face
و بارشش رو درحالی که صورتت رو نوازش میکردم میدیدم
Let it burn while I cry
بذار باران مشتعل بشه در حالی که من گریه میکنم
‘Cause I heard it screaming out your name, your name
چون من شنیدم!باران داشت اسم تو رو فریاد میزد…اسم تو
When laying with you
وقتی با تو ام
I could stay there, close my eyes
میتونستم اونجا بمونم و چشمامو ببندم
Feel you here, forever
و برای همیشه تو رو کنار خودم احساس کنم
You and me together, nothing is better
من و تو با هم هستیم و هیچ چیز بهتر از این نیست
‘Cause there’s a side to you that I never knew, never knew
اما یه چیزی رو در مورد تو هیچوقت نمیدونستم…هیچوقت نمیدونستم
All the things you’d say, they were never true, never true
هر چیزی که گفتی هیچوقت راست نبود…هیچوقت راست نبود
And the games you’d play, you would always win, always win
و با این بازی هایی که در میاری تو همیشه برنده ای… همیشه برنده ای
But I set fire to the rain
اما من باران رو به آتش کشیدم
Watched it pour as I touched your face
و بارشش رو درحالی که صورتت رو نوازش میکردم میدیدم
Let it burn while I cried
بذار باران مشتعل بشه در حالی که من گریه میکردم
‘Cause I heard it screaming out your name, your name
چون من شنیدم!باران داشت اسم تو رو فریاد میزد…اسم تو
I set fire to the rain
من باران رو به آتش کشیدم
And I threw us into the flames
و خودم و تو رو به قلب شعله ها پرت کردم
Where I felt somethin’ die, ’cause I knew that
اونجا بود که مردن یه چیزی رو حس کردم
That was the last time, the last time
چون میدونستم این آخرین بار بود…آخرین بار
Sometimes I wake up by the door
بعضی موقع ها وقتی بیدار میشم و می فهمم پیش در خوابم برده
Now that you’ve gone, must be waiting for you
حالا که رفتی باید منتظرت باشم
Even now when it’s already over
حتی حالا که این عشق تموم شده
I can’t help myself from looking for you
نمی تونم دنبالت نگردم
I set fire to the rain
من باران رو به آتش کشیدم
Watched it pour as I touched your face
و بارشش رو درحالی که صورتت رو نوازش میکردم میدیدم
Let it burn while I cried
بذار باران مشتعل بشه در حالی که من گریه میکردم
‘Cause I heard it screaming out your name, your name
چون من شنیدم!باران داشت اسم تو رو فریاد میزد…اسم تو
I set fire to the rain
من باران رو به آتش کشیدم
And I threw us into the flames
و خودم و تو رو به قلب شعله ها پرت کردم
Where I felt somethin’ die
اونجا بود که مردن یه چیزی رو حس کردم
‘Cause I knew that that was the last time, the last time, oh
چون میدونستم این آخرین بار بود…آخرین بار
Oh, no
Let it burn, oh
بذار مشتعل شه
Let it burn
بذار مشتعل شه
Let it burn
بذار مشتعل شه
تا تموم شدن اهنگ بچه ها ساکت بودن.هر کدومشون تو دنیای خودشون بودن.منم تو دنیای خودم.تو دنیایی مات بود و راحت نمیشد اطرافت رو دید.همه برام یه شکل بودن.
به پاتوق رسیدیم.ایسا مثل بچه ها از ماشین پرید بیرون و راویس مثل یه خانوم متشخص از ماشین پیاده شد.منم خیلی نرمال پیاده شدم.
ایسا همین طوری که به سمت در ورودی رستوران می رفت گفت:بچه می دونید چند وقته اینجا نیومدیم؟
بازوش رو کشیدم به سمت عقب.و کنار خودم نگهش داشتم و گفتم:ایسا مثل ادم باش نه یه بچه.
ایسا خواست دوباره جلو بره که دوباره بازوش رو گرفتم.ایسا معترضانه گفت:الیکا می خوام یکم شادی کنم.
-من که میدونم تو میخوای خودت رو به اون پسرا نشون بدی.
و با چشمام رو وسط رستوران اشاره کردم که یه اکیپ پنج نفره پسر نشسته بودن.
ایسا چیزی نگفت و درست کنار من راه رفت.در رستوران رو راویس باز کرد و اول من و بعد راویس و در اخر ایسا وارد شد.
به سمت میزی که کنار پنجره بود رفتم.پسرا زل زده بودن به ما و داشتن با نگاهشون مارو می خوردن.من که در قالب یخی خودم بودم.و بی نفاوت از کنار اون ها رد شدم.ایسا و راویسم مثل من از کنارشون رد شدن.با این تفاوت که اونا داشتن از ذوق میمردن.
به سمت میز که رسیدیم.نشستیم.ایسا و راویس روبه روی من نشستن.
ایسا:وای بچه این وسطیه خیلی خوشتیپه.
راویس:نه .اون که کنار اون مو مشکی نشسته خوشکل تره.نگاه با چه ژستی قاشق و چنگال رو گرفته دستش.معلومه از این پولداراست.
با منویی که تو دستم بود رو میز کوبیدم.که باعث شد راویس و ایسا از جا بپرن و یه چشم غره بهم برن و نصف نگاه مشتری ها به سمتون برگرده.
بی تفاوت به مردم گفتم:با چشماتون خوردنیشون.ارزش خودتون رو نگاه دارین و مثل ادم بشنید.مثل ندید بدید ها هم نباشین.
راویس درست نشست.ولی ایسا هنوز داشت زیر چشمی نگاشون میکرد.
گارسون اومد تا غذا رو سفارش بده.راویس گفت:من یه برگ می خوام.
ایسا:منم کوبیده.
نگام رو از منو گرفتم و گفتم:ماهیچه
گارسون بعد از نوشتن سفارشات رفت.
بعد از رفتن گارسون گوشیم زنگ خورد.گوشیم رو از تو کیفم در اوردم و نگاهی به صفحه اش کردم.ساناز بود.
از جام بلند شدم و به سمت دستشویی رفتم و دم درش وایسادم و گوشیم رو جواب دادم.
-بله؟
ساناز:الی ما....
-ساناز قبل از اینکه حرفت رو بزنی.صدبار گفتم به من نگو الی.بابا من اسمم الیکاست.
ساناز:خب بابا الیکا خانوم.داشتم می گفتم مامان سامیار سکته ناقص کرده و باعث شده پاهاش فلج بشه.
با لحنی سرد گفتم:خب به من چه.که مامانش فلج شده.
ساناز با تعجب پرسید:یعنی اصلا برات مهم نیست؟
-نه ساناز برام مهم نیست.چرا من باید برای یه پسر ناراحت یا نگران باشم.
ساناز:اخه.....
-ساناز همین الان تمومش کن.من با راویس و ایسا اومدم بیرون.حالا دارم میرم.خدافظ
و محلت حرف اضافه به ساناز ندادم و قطع کردم.به من چه که مامان سامیار فلج شده.