دختر یخی پسر آتش 17
به خونه که رسیدم ماشین رو پارک کردم و به سمت خونه رفتم.
در خونه رو باز کردم و اسچتزی رو گذاشتم تو هال و به سمت اتاق کار پدر رفتم.
تو راه ایلیا رو دیدم که یه نگاه وحشتناک بهم کرد که خودم رو خیس کردم و از کنارم رد شد.
منم سرم رو انداختم پایین و به سمت اتاق پدر رفتم.در زدم و منتطر جواب موندم.
بعد از چند دقیقه پدر گفت:بفرمایید.
اروم در رو باز کردم و سربه زیر وارد اتاق شدم.(منم خیلی خجالتی و مودب!!!!!)
پدر به مبل روبه روی خودش اشاره کرد و گفت:بشین اینجا الیکا.
به سمت مبل رفتم و روبه روش نشستم.سرم رو اوردم بالا.به هر جا نگاه کردم به غیر از چشمای پدر.
پدر پاکتی رو گذاشت رو میز که بهتره بگم پرت کرد رو میز و گفت:این کلید
خونه است.می تونی اونجا بمونی.البته بگم زینت هم باتو میاد اونجا.و کارای
خونه رو انجام میده.
بعدش از جاش بلند شد و به سمت کتابخونه ی اون سمت اتاق رفت.و به عبارتی بهم گفت دیگه گم شو بیرون.
بدون هیچ حرفی از اتاق اومدم بیرون و به سمت اتاقم رفتم.
اسچتزی رو تختش دراز کشیده بود.از همون جا با صدای بلند گفتم:زینت.زینت
زینت با عجله اومد تو اتاقم و گفت:بله،خانوم.
-فکر کنم بدونی که قراره بیایی خونه ی من.پس وسایلت رو جمع کن و بعد بیا کمکم تا وسایلام رو جمع کنم.
زینت:خانوم من وسایلام رو جمع کردم و اقا اونا رو فرستاده خونه.
-پس بیا کمک من
زینت:چشم
و بعد شروع کرد به جمع کردن وسایلم.منم خودم رو انداختم رو تختم و گوشیم رو
از جیبم در اوردم و به ایسا و راویس و ساناز اس دادم که پدر اجازه داده
برم تو یه خونه ی جدید.
اولین کسی که بهم زنگ زد ایسا بود و کلی جیغ کشید و تبریک گفت و از این چرت پرتا.
بعدشم ساناز و راویس.
من موندم چرا اینقدر این دخترا جیغ می کشن؟پیش خودمون بمونه که منم یه زمانی اینقدر جیغ جیغو بودم.
به یاداوری اون روزا اهی کشیدم و خودم رو تکیه دادم یه تخت و چشمام رو بستم.
نفهمیدم کی خوابم برد.
با صدای زینت که داشت صدام میکرد بیدار شدم.چشمام رو باز کردم و نگاهی بهش کردم و گفتم:چیه؟
زینت:خانوم،ببخشد بیدارتون کردم.ولی من کارم تموم شد.
حالا که بیدارم کردی.نگاهی به اتاقم انداختم که همه وسایلاش جمع شده بود.فقط میز و این جور چیزا بود که اونجا اینا بود
نگاهی به زینت کردم و گفتم:می تونی بری تا منم بیام.
زینت چشمی گفت و از اتاق رفت بیرون.
منم بلند شدم و اسچتزی رو بغل کردم و شالم رو هم مرتب کردم و نگاهی به کل
اتاق انداختم.اتاقی که دیواراش برای من تو شبهای تنهایی تکیه گاه محکم
بوده.گرچه سرد بود ولی تکیه گاه خوبی بود.هیچی نمی گفت و به حرفم گوش
میداد.
با یاداروی اون روزها پوزخندی زدم و از اتاق رفتم بیرون و در رو هم پشت سر خودم بستم.و رفتم به سوی سرنوشتی نا معلوم و پر پیچ و خم.
ماشین رو تو پارکینگ خونه یا بهتره بگم اپارتمان جدیدم پارک کردم و اسچتزی رو بغل کردم و گذاشتم زینت خودش وسایل هارو بیاره.
خونه طبقه اول بود.در خونه رو باز کردم و رفتم توش.
قبلا اینجا اومده بودم،دوتا خونه بود که بهم به وسیله ی اشپزخونه وصل شده
بود.یه خونه یه خوابه و یکی سه خوابه.پدر اینجا رو وقتی تازه کارش رو شروع
کرده بود خریده یود.
اسچتزی رو گذاشتم رو زمین و خودم از طریق اشپزخونه به اون طرف رفتم.
رفتم تو اتاقی که مال من بود.وقت هایی که از لاس وگاس می اومدم اونجا.
در اتاق رو باز کردم.کل ست اتاق مشکی و سفید بود و رگه هایی از قرمز.
شالم رو از روسرم در اوردم و انداختم رو تختم.و به سمت پنجره اتاق رفتم.نگاه حیاط کردم.
"روزی اومد جلو چشمم که فقط 6یا 7 سالم بود که دست در دست مامان جون اومدیم تو این خونه.وقتی اتاقم رو دیدم جیغ بلندی کشیدم.
که باعث شد پدر دعوام بکنه.چقدر اون روز خورد تو ذوقم.تا شبش دیگه حتی از جام هم بلند نشدم."
دوباره اون بغض قدیمی.اون بغضی که وقتی پدر دعوام کرد می خواست بشکنه.ولی
تا یه قطره اش بیرون اومد پدر چنان دادی کشید که اشک سرجاش خشک شد.
صدای همه تو سرم می پیچه
"ایلیا:من دیگه خواهری به نام الیکا ندارم.همین الان از اتاقم برو بیرون.
عمو:الیکا ناامیدم کردی.فکر می کردم بزگتر از این باشی.که به همچین اشتباه بچگانه ای بکنی
پدر با صدایی که هر لحظه بلند تر می شد گفت:حالا من با چه رویی برم دادگاه.من با چه رویی سرم رو تو فامیل بالا بگیرم.
ولی در عوضش
ساناز:اون فقط یه اشتباه بود.یه اشتباه تو بچگیت.
راویس:الیکا انسان جایزالخطاست.مشکلی نیست.
ایسا:بابا بی خیال.یه اشتباه ساده بود و بس."
نگاهم رو از حیاط گرفتم و نگاه تختم کردم که وسط اتاق بود.و حالا وسایلم که زینت اورده بود کنار تخت بود.
به سمت وسایلام رفتم در جعبه اول رو باز کردم.توش کتابام بود.
درشون اوردم و تو کتابخونه اتاق گذاشتم.و به همین ترتیب بقیه وسایل ها رو گذاشتم.
توی اخرین جعبه قاب عکسام و البوم هام بود.
اولین البوم رو در اوردم،عکس های خودم بود و جازمین و جک.وقتی تو کودکستان
بودیم و اب ریخته بودیم رو هم.می خندیدم.خنده هایی از ته قلب.کاش هیچ وقت
بزرگ نمی شدم.کاش هیچوقت اون تصمیم لعنتی رو نمی گرفتم که برگردم ایران.
البوم ها رو گذاشتم تو کمد و قاب عکس ها رو بیرون اوردم.عکس خودم و مامان
جون و جازمین و جک رو گذاشتم رو میز تحریرم وعکس خودم و مامان جون رو هم
گذاشتم رو عسلی کنار تخت.
لباسام رو عوض کردم و کیفم رو برداشتم و رفتم بیرون.
رفتم تنها جایی که می تونستم راحت باشم.پیست کارتینگ!!!
سامیار
از کافه بیرون اومدم . در ماشین و باز کردم و نشستم تو هنوز توی فکر الیکا
بودم . نمیدونستم که حس من به اون دقیقا چیه ؟ واسه ام یه حس مبهم بود ک تا
حالا تجربه اش نکرده بودم ! واقعا دوست داشتم که بدونم چه حسی من به الیکا
دارم.
برای اینکه اینقدر مخمو با این افکار چرت و پرت مشغول نکنم چند بار سرمو
مثل دیوونه ها به فرمون زدم و به این خیال ک این افکار مزخرف از فکرم بره
بیرون.
پامو گذاشتم رو پدال گاز دوست داشتم کل عقده دلی هام رو این پدال بدبخت
خالی کنم. داشتم همین جوری میرفتم که به عنوان یه ضد حال به یه پلیس که
داشت برام سوت میزد برخورد کردم .
یه گوشه پارک کردم و شیشه رو دادم پایین،پلیسه اومد سمت شیشه ی ماشین و گفت:مدارک ماشین لطفا.
کیفمو از تو داشبود برداشتم و مدارک ماشینو بهش دادم . همون جور که داشت مدارکو نگاه میکرد،گفت:آقا اینجا رو با پیست اشتباه گرفتین؟
-ببخشید اقا.حواسم به سرعتم نبود.
پلیس مدارک رو بهم داد و برگه جریمه رو هم گذاشت رو مدارک و بهم داد.بعدشم مثل چی سرش رو انداخت پایین و رفت.
من موندم این پلیسه این همه راه میره چرا این شیکمه رو اب نمیکنه؟
ماشین رو روشن کردم و این سری مثل ادم روندم.
تصمیم گرفتم برم پیست کارتینگ تا دوباره جریمه نشم.
به سمت پیست کارتینگ رفتم.
ماشین رو تو پارکینگ پارک کردم و اومدم بیرون.
بعد از پوشیدن کلاه به سمت یکی از کارت ها رفتم.که یه کارت به سرعت از کنارم رد شد.ناخوداگاه خودم رو کشیدم عقب.
سوار کارت شدم و کمربند رو بستم و پام رو گذاشتم رو گاز.
دور دومم بودم که دیدم همون کارته که با سرعت از کنارم رد شد وایساد و یه دختر از توش خارج شد.
یعنی یه دختر می تونه اینقدر تند برونه؟خوب معلومه خره،مگه دخترا چه فرقی با تو اسکل دارن.
به سرعت از کنارش رد شدم تا شاید یه نگاهی بهم بندازه تا بتونم ببینمش،ولی
دریغ از یه نیم نگاه.منو داشته دلم رو به چی خوش کرده بودم.
فشار پام رو پدال بیشتر کردم و یه دور دیگه زدم.
بعدش از کارت اومدم بیرون.کلاه رو تحویل دادم و به سمت ماشین رفتم.
حیف شد که دختره از دستم رفت.
در ماشین رو باز کردم و سوار ماشین شدم.
و این سری اگه خدا بخواد به سمت خونه روندم.
که کاش هیجوقت نمی رفتم....