پندار

لعنتی انگار آب شده بود رفته بود تو زمین اونجام نبود زنگ زدم به آیدین من:

سلام آیدین چه خبر ؟ آیدین : سلام داداش هنوز که پیداش نکردم من : 

آیدین جان فک نکنم دیگه لازم باشه بگم فک کن خواهر خودته هر کاری

میتونی بکن آیدین : چشم حتما مطمئن باش هرکاری کهه بتونم میکنم فعلا

خداحافظ  من : یک دنیا ازت ممنونم پس منو بیخبر نذار خداحافظ

تابان

اونروزم مث روزای دیگه بود ینی عادی بود و هیچ فرقی نداشت خوب یادمه

ساعت حدودای نه صبح بود صبحانمونو خورده بودیم تو حیاط بودیم که یه

دفعه یه سوزوکی مشکی رنگ پیچید تو پرورشگاه که با صدای لاستیکاش

توجه همرو جلب کرد بعد یه پسر که از قیافه ی لباساش و ماشینش معلوم

بود بچه پولداره ازش پیاده شد حالم از اینا به هم میخورد ما چه جوری

زندگی میکردیم اینا

چه طور وقتی پیاده شد عینکشو برداشت و نگاهی کلی به بچه ها انداخت

که تونستم قیافشو ببینم اوم چشاش رنگی بود ولی به خاطر فاصله ی زیاد

نمیتونستم رنگشو تشخیص بدم بینیش قلمی و صاف بود یه ته ریش

مشکیم رو صورتش جا خوش کرده بود موهای لخت مشکی داشت که به

بالا هدایتشون کرده بود در کل جذاب و قشنگ بود اما برام تفاوتی نداشت

کلا نسبت به زندگی بی تفاوت شدم به سمت پله ها راه افتاد و رفت روژان

بهم سوقولمه ای زد و گفت : وای دختر دیدی چه چیزی بود چشامو گرد

کردمو و بهش گفتم : وای روژان از تو دیگه انتظار نداشتماااا قیافه اش دلخور

شد و بهم گفت : وا مگه من دل ندارم حالا انگار خودت چه تحفه ای هستی

و بلند شد و از پیشم رفت خیلی تعجب کردم وبا این حرفش رفتم تو فکر

قیافه ی خودم  موهام طلایی  و گاهی

زیتونی چشام درشت و طوسی بینیم قلمی و کوچیک  و لبام صورتی و

کوچیک موهامم حالت دار تو فکر بودم که اسمم پیج شد خوب همه 

میدونستن که اون پسره الان تو دفتره پس همه ی نگاه ها به طرفم چرخید ....


ادامه دارد