الیکا
صبح با صدای ساناز بلند شدم که داشت می گفت:مگه خرسی که اینقدر می خوابی؟زود بلند شو میخوام ازت کار بکشم.
بالشتی رو که به سمتم پرت کرده بود و گذاشتم رو سرم و گفتم:خوب که خودت هم میگی میخوام ازت کار بکشیم.
ساناز بالشت رو سرم رو برداشت و گفت:پس اومدی اینجا چیکار؟زود باش.
چشمام رو بستم.ساناز پتو رو از روم کشید و گفت:یالا.زود بلند شو.
پتو رو کشیدم رو خودم و گفتم:وای ساناز بزار دو دقیقه دیگه بخوابم.
ساناز:فقط دو دقیقه.
-اهوم.
تازه داشت چشمام گرم می گرفت که صدای پارس سگی اشنا رو شنیدم.فوری سرجام سیخ شدم.این صدای پارس اسچتزی بود.
اسچتزی رو دیدم که داشت میدوید سمتم.دستام رو باز کردم و اون پرید تو بغلم.سرم رو ناز کردم و گفتم:شیطون تو اینجا چیکار می کنی؟
ساناز:صبح رفتم خونتون برات چند دست لباس ارودم و اینو هم از النا گرفتمش.
رومو برگردوندم سمتش و گفتم:ممنون.
ساناز لبخندی زد و گفت:حالا بلند شو،میخوایم ازت کار بکشیم.
اسچتزی رو از بغلم اوردم بیرون و رفتم سمت دستشویی.
ابی زدم به صورتم و خودم رو تو ایینه نگاه کردم.اب داشت از صورتم میومد پایین.مژه های بلندم به هم چسبیده بودن.هنوز جای سیلی یکم قرمز بود.ولی خیلی کم.زیر چشمام یکم گود شده بود.
چشمام رو بستم و سرم رو کردم زیر شیراب.چشمای عسلی رو جلوی چشمام دیدم.
فوری سرم رو از زیر شیر اوردم بیرون و نگاه خودم کردم تو ایینه.که حالا به جای چشمای مشکیم چشمای عسلیه میدیدم که داشتن برق میزدن.برق شیطنت.چیزهایی که چشم های من یادشون رفته بودن.
چشمام رو باز و بسته کردم و تو ایینه نگاه چشمای مشکی بی روحم کردم.چشمایی که از یخم یختره.چشمایی که از با دیدنشون از درون یخ میزنی.
ولی چشمای سامیار چی.با دیدنشون ادم از برق چشماش می ترسه.از اتش وجودش گرم میشه.
حوله رو برداشتم و صورتم و خشک کردم باهاش و از دستشویی اومدم بیرون.جلوی موهام یکم خیس بود ولی اهمین ندادم و رفتم سمت اتاق ساناز.


ساناز تو اتاق نبود منم از فرصت استفاده کردم و یکی از لباس هایی که ساناز برام اورده بود رو در انتخاب کردم و پوشیدم.
در اتاق باز شد و اسچتزی و ساناز با یه سینی اومدن تو.ساناز سینی رو گذاشت رو میز کامپیوترش و لقمه ای که توش بود رو گرفت سمتم و گفت:بیا بخور.کارت زیاده.
لقمه رو پس زدم و لیوان شیر رو سرکشیدم و بعدشم با دستمال دور دهنم رو پاک کردم و گفتم:من اماده ام.
ساناز:اماده ی کار کردن؟
یکی زدم تو بازوش و گفتم:خفه.
باهم از پله ها رفتیم پایین.ساناز تو راه گفت:اولین کارمون.که اخرین کارمون هست اینکه می خوایم یه خورده تفریح کنیم.یعنی میخوایم.
دستاش رو محکم کوبید به هم و گفت:حیاط خونه رو بشوریم.
وسط پله ها وایسادم و گفتم:چـــــــــــی؟؟؟؟؟؟؟


ساناز برگشتم سمتم و دستمو گرفت و کشید و گفت:هیچی میخوایم یکم اب بازی کنیم.
دستم رو از دستش کشیدم بیرون و گفتم:بی خیال.من نیستم.
ساناز:چی چیو نیستم؟وظیفه مون اینه.
و منو کشون کشون برد سمت حیاط.اسچتزیم دنبالمون.
ساناز کنار پله ها وایساد و پاچه ی شلوارش رو زد یکم بالا.شیر اب رو برداشت.و گرفتش بالا.دستشم گذاشت رو لب شیراب تا اب پخش بشه.و اب مثل بارون از بالا میومد رو سر و صورتش.اسچتزیم داشت با خوشحالی اون اطراف می دویید.
یه دفعه ساناز شیراب رو گرفت سمت من و کلا خیسم کرد.جیغی کشیدم و دستم رو گرفتم رو صورتم و بدو بدو رفتم سمت اون یکی شیراب.و برش داشتم و گرفتم سمت ساناز.
هر دوتامون با هم شیراب رو گرفتیم و بالا.اسچتزیم داشت اون پایین کیف میکرد.منو و سانازم داشنیم با صدای بلند می خندیدیم.با خنده شیراب رو گرفتم سمت چپم.که صدای داد یه نفر بلند شد.
با تعجب برگشتم سمت صدا که سامیار و سپهر رو دیدم که خیس خیس شده بودن.تازه یادم اومد شیرابم هنوز طرفشونه.شیر اب از دستم افتاد.نگاه ساناز کردم که دیدم داره با تعجب نگاه اونا میکنه.بعد نگاه من کرد.و بعد هر دوتامون با صدای بلند زدیم زیر خنده.
منو ساناز داشتیم می خندیدم که ابی یه شدت خورد.دیدم سامیار داره رو من اب می پاشه و سپهر رو ساناز.هر دوتامون داشتیم جیغ میزدیم.سانازم همش می گفت:سپهر نکن.
سامیار اب رو اورد بالا و خورد به صورتم.دستم رو گرفتم رو صورتم و برگشتم تا اب بخوره به پشتم.بعد دوییدم سمت ساناز.سانازم دویید سمت من.هر چهارتامون می خندیدم و اب بازی می کردیم.اسچتزی هم اون وسط بین ما میدویید.
ساناز:سپهر بس کن دیگه.ایلمو شدم.
سپهر با صدای بلند خندید و گفت:عمرا.
ساناز رفت به سمتش.سامیارم انگار خوشش اومده بود.همینجوری داشت رو من اب می ریخت.
یک دفعه از دهنم پرید:سامیار نکن.
شیر از دست سامیار افتاد رو زمین.ساناز و سپهر ساکت شدن.سامیار داشت با بهت نگاهم میکرد.لبخندم رو جمع کردم و با جاش اخم کردم.برای اینکه گندکاریم رو ماسمالی کنم گفتم:نمی گید من سرما بخورم.
بعد با اخم رفتم تو.


سامیار
هنوز تو بهت مونده بودم.اون به من گفت:سامیار.
چه خوشکل اسمم رو صدا میکرد.صحنه ای رو که می خندید و موهای خیسش دور برش تکون می خوردن اومد جلوی چشمم.چقدر وقتی موهاش خیس میشد جذاب تر میشد.
با ریختن ابی روم از هپروت بیرون اومدم و رو کردم سمت سپهر و یه دستم رو زدم به کمرم و طلبکارانه نگاش کردیم.
سپهر:ها چته؟نیم ساعته تو هپروت موندی
-کی من؟نه بابا خیالاتی شدی سپهر جان.
دستم رو زدم به شونه اش و به سمت خونه راه افتادم.که وسط راه سپهر بازوم رو گرفت و گفت:من رو سیاه نکن.من خودم زغال فروشم.
-اِاِ شغل جدید پیدا کردین.
سپهر:سامیار داشتم باهات جدی صحبت میکردم.
-منم همینطور.
سپهر:به جهنم.هر کاری عشقت میکشه بکن
باشه ای گفتم و به سمت ماشینم که تو حیاط بود رفتم.سوارش شدم و رفتم بیرون.
نمیدونستم کجا دارم میرم.فقط می خواستم برم یه جایی که تنها باشم و بتونم راجب به خودم و شاید الیکا فکر کنم.
اصلا الیکا کیه؟کیه که تونسته با گفتن اسمم اینقدر منو بهم ریخته کنه؟
شاید حرف های سپهر درست باشه.
با دستم زدم به سرم تا این فکرای اضافی از ذهنم خارج بشن.
الیکا فقط برای من به دوست یا خواهره که میخوام کمکش کنم.
یه صدایی از درونم میگه:مطمئنی اون برات یه ادم معمولیه؟
-مطمئنم.من به الیکا فقط می خوام کمک کنم تا خودش رو پیدا کنه.
صدای درونم:پس چرا از دیدن خندش خوشحال میشی و با شنیدن اسمت از زبون اون بهم ریخته؟
-چون من دوست ندارم فقط اخم کنه.دوست دارم خوشحال باشه
صدای درونم:پس اعتراف می کنی که دوست داری خوشحال ببینش.
-خب اره.ولی این دلیلی بر دوست داشتن نیست.
صدای درونم:خب خره.دوست داشتن از همین جا شروع میشه.
-گاوه،این فقط یه حس برادرانه نه چیز دیگه ای.
صدای درونم:خواهیم دید
با صدای بلندی گفتم:چرا همه گیر دادن که من این دختره ی یخی رو دوست دارم.
صدای درونم:چون دوستش داری
-دوستش ندارم.تو هم خفه شو که اصلا حوصله ندارم.
دستم رو تکیه دادم به لبه ی شیشه ی ماشین و نگاه اطرافم کردم.وسط های شهر بودم.دور زدم و به سمت خونه روندم.
نزدیکای خونه بودم.ولی دوست نداشتم برم خونه.اگه می رفتم اونجا باید به صحبت های مامان و بابا گوش میدادم.واسه ی همین ماشین رو کنار یه کافی شاپ پارک کردم و رفتم توش.
نشستم تو گوشه ترین قسمت کافی شاپ و به کیک و قهوه سفارش دادم.جای خیلی خلوتی بود و چه بهتر برای من.
قهوه و کیک رو اوردن و گذاشت رو میز و رفت.
به بخارهایی که از قهوه خارج میشد نگاه کردم.و بعد به کیک که کمی سرد بود.
اروم گفتم:مثل من و الیکا.
ولی الیکا خیلی سردتر از این کیک بود.این کیک قابل خوردنه ولی الیکا چی؟
با فکر اینکه بخوام الیکا رو بخورم لبخندی زدم و یکم از قهوه رو خوردم.داغ بود،تلخ بود.ولی اهمیت ندادم.
نگاه روزگار منو شاعرم کرده.
یکم کیکم خوردم و به سمت صندوق رفتم . حساب کردم و اومدم بیرون.


الیکا
عصبانی به سمت اتاق ساناز رفتم.
مگه من به خودم قول نداده بودم.پس چرا الان زدم زیر قولم.
ساناز اومد تو اتاق و در اتاق رو بست و به در اتاق تکیه داد و گفت:چی شد یهو؟
نشستم رو تخت و سرم رو بین دستام گرفتم و گفتم:ساناز من زدم زیر قولم.
ساناز:حالا مگه چی شده؟
سرم رو اوردم بالا و نگاهش کردم و گفتم:من 10 سال تمام سعیم رو کردم و زیرقولم نزدم.حالا به خاطر یه بازی مسخره زیر قولم زدم.
ساناز:خودتم خوب میدونی که بهت خوش گذشت.تو هم دل داری و دلت برای شیطنت و باصدای بلند خندیدن تنگ شده.مگه تو چقدر می تونی بی تفاوت باشی؟
-ساناز من 10 سال نه شادی کردم و نه شیطنت.چون نمی خواستم اون طوری باشم که ارمان می خواست.ارمان همیشه می گفت وقتی می خندی خیلی خوشکل میشی.....
ساناز:واسه ی همین دیگه نمی خندی؟فقط برای اینکه یه پسر دیوونه بهت گفته وقتی می خندی خوشکل میشی.
-اره
ساناز صداش رو بلند کرد و گفت:واسه همین میگم بچه ای.تو به خاطر یه حرف 10 سال پیش،خودت رو از کل زندگیت محروم کردی.به خاطر یه چیز بی ارزش شدی به دختر جدید.شدی یه دختر از سنگ.دختری که هیچی از احساسات حالیش نمیشه.
منم مثل خودش گفتم:من به خاطر چیزی که برای تو بی ارزشه،چه حرف ها که نشنیدم.حرف های دیگران مهم نیست،حرف هایی که خانواده ام پشتم گفتن منو اینجوری کرد.من اگه همون دختر احساساتی 10 سال پیش بودم که الان زنده نبودم.
ساناز:تو به خودت میگی قوی؟تو به خاطر همین موضوع دوبار خودکشی کردی.بعد به خودت میگی قوی؟
-چون تحمل این دنیا رو نداشتم.نحمل این نگاهارو.
ساناز:همیشه همین رو میگی.از این حرف ها خسته نشدی.
-من از گفتن حقیقت خسته نمیشم.
ساناز:الیکا با خودت این کار رو نکن.
از جام بلند شدم و گفتم:حالا چی شده که زندگی من برای شما مهم شده؟
ساناز اومد نزدیکم و دستش رو گذاشت رو شونه ام و گفت:چون دوست ندارم ببینم که دوستم عذاب میکشه.
دستش رو از رو شونه ام برداشتم و گفتم:بهت چند وقت پیش گفتم قلبی که 10 سال تو یه شیشه یخی بوده نمی تونه به این راحتی ذوب بشه و از دنیای بی رنگ خودش به یه دنیای جدید پا بزاره.
ساناز اومد جوابم رو یده که گوشیم زنگ خورد.
گوشیم رو از رو میز کامپیوتر برداشتم و نگاهی بهش کردم.با دیدن نام پدر فوری تلفن رو جواب دادم.
قبل از اینکه بخوام چیزی بگم پدر گفت:همین الان بیا خونه.
و قطع کرد.
لباسام رو در اوردم و مانتوم و شلوارم رو پوشیدم و کیفم رو برداشتم و رو به ساناز گفتم:پدر گفته برم خونه.اسچتزی کجاست؟
ساناز:تو حیاط
دستم رو براش تکون دادم و رفتم تو حیاط و اسچتزی رو برداشتم و سوار ماشین شدم و به سمت خونه روندم.