رمان غرورعشق2
درخونه رو بازكردمو تقريبا خورمو تو خونه30متريم پرت كردم ازكنار در كليد
برق و زدمو رو زمين ولو شدم...چه روز كسل كننده اي رو گذرونده
بودم..صرفه نظراز حالگيري شريفي.من خيلي به كارم نياز داشتم ...خيلي...
با اين كه حقوق بخورو نميري داشت و دركل ماهي 120تومن مينداخت كف
دستم ولي حداقلش ميتونستم يه جور خرج اين شكم وامونده رو بدم...دوس
ندارم گذشته هارو مروركنم ولي از وقتي كه تو شركتش به عنوان منشي
دس به كار شدم چشمش به من بود همش دوروبر من ميپلكيد مرتيكه با50
سال سنش خجالت نميكشيد...حالا كه فكرميكنم ميبينم از اولشم منو به
خاطرهواهوسش استخدام كرد...چون من يه دختر ديپلم ردي بي سواد
بودم...كي به من كارميداد؟حتي منشي بودنم واسم زيادي بود كه شريفي
استخدامم كرد...بماند كه چقدر این درو اون درزدم كسي حاضر نشد بهم كار بده
...هي روزگار...ولش كن...از فرداباید دنبال
يه كاردرس حسابي باشم...اخه چه كاري...از رو زمين بلند شدمو به طرف
اشپزخونه ي كوچولوم رفتم در يخچال زنگ زده و قديمي موبازكردم بطري
اب و سركشيدم....بعداز اين كه اب خوردنم تموم شد دوباره به سمت
پذيرايي كه اگه اسمشونميزاشتن طويله راه افتادمولباسامو دراوردمو
هركدومو يه گوشه پرت كردم دوباره كنترل تلوزيونو برداشتمو سعي داشتم
يه جوري خودمو سرگرم ولي بازم فكرم رفت به سمتش شريفي...اون بهم
گفت بي پدرومادر...هه راست ميگه ديگه رها چرا ناراحت ميشي؟مگه
نيستي؟هستي خودت خواستي كه باشي...پدرتاجرفرش بودو مادرم استاد
دانشگاه...ومن تك فرزند خانواده شايگان...رها شايگان...يه دخختر سرتق و
لجباز كه ارمانو افكارش صددرجه با پدرومادرش فرق ميكرد...يه دختر مغروراز
خود راضي...به قول دوستاش يه بچه پول دار وماماني. ..خانوادم ميخواستم
من خير سرم پزشك باربيام ولي من ازهمون اولم اهل درس نبودم...ازهمون
اولم سركش بودم...همون موقه ام ميخواستم روپاي خودم وايستادم
بخاطرهمين تو 17سالگي بعد ازيه جنگ اعصاب حسابي با خانواده قيددرسو
مدرسه و زدمو تصميم گرفتم كاركنم...نميخواستم به پدرومادرم متكي باشم
درعوض اونام اجازه ي هركاري رو نميدادن بخطرهمين قرارشدبابام منو
توشركت دوستش دست به كاركنه قراربودحسابدار باشم...حسابداري كه
ازهيچي سردرنمياورد...بعدازيه هفته كاركردن همه ي حساب كتاب و رو باهم
قاطي كردمو استفادادم...خداييش رییس شرکت هيچي بهم نگفت ولي
من انگاربه غرورم برخوده بود كه ابروي بابامو برد بودم بخاطرهمين زدم بيرون
اين سري كارباب ميل خودمو انتخاب كردو...توي مهدكودك ...بازم همون جنگ
اعصابو...ولي من بالاخره كارخودمو كردم...زندگي خوبي داشتيم تا4سال
پيش كه پدرم يني کیان شايگان بزرگ هوس خارج زد به سرش و تصميم
گرفتن برن امريكا اونم واسه هميشه...ولي من پامو كردم تو يه كفش و
گفتم نميام كه نميام... حتي روز اخر منو تا فرودگاه بردن ولي منه احمق
فرار کردم...بخاطر افکاربچه گانم...
مثه ديوانه ها خودمو اواره خيابون كردم...اوايل خونه ي شيرين يكي از
دوستاي دوره دبيرستانم كه تنها زندگي ميكرد موندم اما بعد تونستم يه
خونه اجاره كنمو
تاهمين امروز كه مث چی از فرارم پشيمونم جون كندمو جون كندم...اهي
كشيدم ...دراز كشيدمودستمو رو سرم گذاشتم...زمزمه كردم...ديدي
رهاخانوم...ديدي عاقبتت چي شد؟حالا رو پاي خودت وايستادي چه حسي
داري؟خوشحالي؟نه تو بدبختي...اره رها تو با فرارت خودتو ۳ ساله كه
بدبخت كردي...توروبه چشم بي پدرومادرميبينن...توروبه چشم يه هرزه
ميبينن...تويي كه ميتونستي الان تو بهترین موقعیت باشی...تويي
كه لگدزدي به بخت خودت...بدبخت اين رو پا وايستادنت چی داست
واست؟چرا به حرف ننه بابات گوش نكردي ك شدي اين؟كه بايد واسه دادن
اجاره خونه به صدنفررو بزني...كه اتماس صاحب خونه رو بكني نندازنت
بيرون...كه صبح تا شب جون بكني120تومن بندازن كف دستت...چي شد اون
رها؟چي شد اون غرور؟رهايي كه صدتا پسرتاجر و محل نميداد حالا يه
پيرخرفت ميخواد صيغش كنه...خودشو لايقت ميدونه...حتي از سرتم زياد تر
ميدونه...رهايي كه نميدونست گشنگي و چيجوري مينويسن حالا بايد
هرشب با شيكم گشنه بخوابه...رهايي كه حداقل مساحت اتاقش 90متربود
بايد تويه الونك 30متري شبو صبح كنه...واقعا چرا رها چرا؟چي ياد گرفتي
رها بگو...!...
*******
خميازه اي كشيدمو سعي كردم بتونم بشينم بدنم خشك شده بودو كمرم
درد گرفته بود ...به ساعت نگاه كردم چشمام داشت از كاسه در ميومد
ساعت 8شب بود يعني من اين همه خوابيده بودم؟خوب پس كمردردم
تعجب نداشت اين همه وقت روي فرش پاره پوره و خشك خوبم رفته بود
كمردردكه سهله بايد ديسك كمر ميگرفتم...يكم كمرمو ماساژدادمو از جام
بلندشدمو به اشپزخونه ي كوچيكم رفتم خيلي گرسنم بود ماهيتابه ي دربو
داغون و زنگ زده رو از كابينت كشيدم بيرونو دو تا تخم مرغم شيكوندم و صبر
كردم تا حاضر شه ...ناخوداگاه رفتمتوفکر امروز هنوزم وقتی یاد این
ميافتم كه يه پيرمرد ازم خواسته زن سبقه ایش بشم حالم از خودم بهم میخوره
مرتيكه احمق...با ياد اوري كاري كه باهاش كرده بودم دلم خنك شد ...خوب
شد باز اين كارو كردم و رسوا شد وگرنه از حرص سكته ميكردم...ازفكر
بيرون اومدمو تخم مرغارو كه حاضرشده بود برداشتم سفره و پهن كردمو
نشستم تا غذامو بخورم...لقمه اول و گرفتم و گذاشتم تو دهنم همون جوري
كه ميجويدم...دوباره رفتم تو فكر...واقعا من چيكاركردم كه به خودش اجازه
داد اون جوري با من صحبت كنه؟من كه هميشه سعي كردم سنگين
باشم...من منه احمق كه سرم تو كار خودم بود...لقمه دوم...خوب بايد چيكار
كنم ؟از فردا كه سركارم نبايد برم چون مطمئنا اخراجم پس من چه غلطي
كنم؟لقمه همون طور نيمه كاره تو دهنم مونده بود اشتهام و از دست دادم
من بايد چه غلطي كنم؟از كاري كه باهاش كردم اصلا پشيمون نبودم چون
حقش بود ولي از كجا كار پيدا ميكردم؟اخ اخ اجاره خونه رو چي كار كنم؟چقدر
بوداصلا؟بازور اب لقمو رو قورت دادم سفره رو جمع كردمو ماهيتابه رو تو
ظرفشويي گذاشتم حال شستنشو نداشتم...خوب بايد به فكر يه كار ديگه
باشم چاره اي نيست رها...تو ميتوني همونجور كه تونستي ۳سالو با ابرو و
بي پدرو مادرت سپري كني جدا از اين كه صد بار به غلط كردن افتادي و
خواستي برگردي با ياد پدرو مادرم ناخوداگاه به سمت تلفن رفتمو يكم مكث
كردم اما برام مهم نبود...شايد پول تلفن زياد مي اومد ولي مهم نبود اين
همه بدهي داشتم اينم روش ...واقعا بي تابشون بودم...اب دهنمو قورت
دادمو بي معتلي تلفنو برداشتمو شماره اي كه از محل قامتشون
داشتمو گرفتم خوب شد اين شماره داشتم پس از چندتا بوق صداي ظريف
و زيباي مامانو شنيدم ازشنیدن صداش چشمام سوخت...ولي نزاشتم
قطرع اي اشك از ش خارج شه...من محكم بودم تازه كاري بود كه خودم
كرده بودم...نفس عميقي كشيدم...كه مامان دوباره گفت:HELO?WHAT
DID YOU DO?نميدونم چرا نميتونستم حرف بزنم انگار زبونمو موش خورده
بود انگار ميخواستم از طرق ششنيدن صداش تمام دلتنگي هامو فراموش
كنم...دلم هوس اغوش مادرانه پر مهرشو كرده بود هوس اين كه برم تو
بغلشو عطر تنشو بو بكشم درسته سخت گير بودن اما من دوسشون
داشتم خيلي...حرف نزدنم مامانو كلافه كرد چون دوباره گفت:CAN I HELP YOU
? و بعد از چند دقيقه با صداي عصبي گفت:RIDICULE(مسخره)و بعد بوق ها
ي ممتد گوشي كه منو به عمق حماقتم رسوند...
بي حوصله گوشي سر جاش گذاشتم ...از شنيدن صداش تا حدودي انرژي
گرفته بودم ولي حيف كه نشد باهاش صحبت كنم...اه لعنت ب اين غرور
مضخرف كه حتي شانس صحبت كردن از مادرم ازم ميگيره...لعنت بهش كه
نميخواد اشتباهشو گردن بگيره...دستامو رو صورتم گذاشتمو فشار دادم بس
كن بس كن ..بيخيال بازم مثل هميشه خودتو بزن به خريت ...فراموش كن
پدر مادري وجود داره...با اين فكر سريع مانتومو پوشيدمو از خونه زدم
بيرون ....به پياده روي احتياح داشتم...به هواي
ازاد... ------------------------------------------------------------------------------------------------با صداي زنگ در از خواب پريدم تو دلم چند تا فحش بار كسي كردم كه منو
از خواب پرونده بود با كرختي از خواب بلند شدمو به سمت حياط رفتم
دمپايياي پلاستيكي صورتيمو پوشيدمو لخ لخ كنان به سمت در
رفتم...گفتم:كيه؟...كيه؟صداي نيومد فقط زنگ در بود كه رو اعصابم بود
لعنتي دستشوبرنميداشت با داد گفتم:اوههههههه چته يابو الان ميام...و
سريع درو باز كردم كع چهارتا فحش درست حسابي بدم كه با صورت خندون
شيرين روبه رو شدم...تا منو ديد دستشو به نشونه ي احتام مثل سربازا
گذاشت كنار سرشو گفت:سلام عرض شد بانو رها...يكم بهش نگاه كردم
ببين دختره ي رواني چيجوري منو از خواب پروند...با حرص گفتم:مر ض و
سلام چته؟چي ميخواي كه مث اين غربتي ها سوزنت رو زنگ گير كرده
بود؟خنده اي كردو گفت:خو حالا بد اخلاق بزار بيام تو بد شروع كن برزو كنار
بينم برو كنار...و بعد بدون اين كه منتظر تعارف من باشه رفت تو...مث جوجه
اردك زشت پشتش راه افتادم...وقتي رفتيم تو دستامو زدم به كمرمو
گفتم:خوب حالا تشريفتم كه اوردي تو...زود بگو چيكار داري كارو زندگي
دارم...يكم به قيافه طلبكار من نگاه كردو گفت :خوب مگه بايد دليل داشته
باشه كه به دوست دوران دبيرستانم سر بزنم؟بعد يكم مكثكردو گفت:مگه تو
امروز سركار نرفتي؟چرا تا الان كپيده بودي؟با ياد اوري جرياناي ديروز خود به
خود اخمام رفت تو هم و گفتم:به تو چه تو بتمرگ برم ي چيز بيارم كوفت
كني...به اشپزخونه رفتم كه صداشو شنيدم:نه نميخواد من همه چي
خوردم اومدم بيا بشين دو دقيقه خودتو ببينم ...دريخچال و باز كزدم كه خندم
گرفت و با صداي بلندي كه توش خنده موج ميزد گفتم:خوب حالا انقدر كلاس
نيا هيچيم ندارم بدم بخوري خيالت تخت...و بعد به پذیرایی رفتم..نشستم
روبه روشو گفتم چايي بزارم؟
شيرين:نه نميخوام دستت درد نكنه...خوب نگفتي چرا نرفتيي سركار؟
با ناراحتي تو چشماش نگاه كردمو گفتم:ديگه نميرم
مثل كوفته وا رفته با دهن باز نگام كردو گفت:چرا؟؟؟؟تو كه بزور اين كارو پيدا
كرده بودي؟
پوزخندي زدمو گفتم:به جهنم ...از گشنگيم بميرم ديگه پامو تو اون خراب
شده نميزارم... اومدم بلندشم که دستموگرفت و گفت:كجا؟بنال ببنيم چي شده
نشستمو همه جي رو براش تعريف كردم بعد از اين كه حرفام تموم شد
بهش نگاهي اناداختم زل زده بود به يي نقطه نامعلوم رو ي فرش و تو فكر بود ...رو بهش گفتم:چيه چرا تريپ فيلسوفي گرفتي؟
با همون قيافه بهم نگاه كردو گفت:رها...امممم...چيزه...اگه من برات ي كار
گيربيارم چي؟يعني...يعني منظورم اينه كه فرقي نداره چي باشه؟هرچي
باشه ميري؟ از حرفش تعجب كردم كار كجابود من رشتم حسابداري بود اما
هيچي حاليم نميشد...براي همين گفتم:چه كاري؟تو كاري سراغ داري؟تو
چشمام نگاه ردو گفت :اره خب ولي...سريع حرفشو قطع كردمو گفتم:ولي
ملي رو بيخيال فقط بگو كجاس من با كله قبول ميكنم...دوباره بهم نگاه كرد
از حالتش سر درنياوردم انگار ميخواست چيزي رو بگه ولي دودل بود با
كنجكاوي بهش نگاه كرد م خواستم دوباره چيزي بگم...نفس عميقي كشيد و
خودش شروع كرد:خوب ببين رها اميدوارم از دست من ناراحت نشي ...من
وقتي ميبينم كه تو اين قدر محتاج كاري دارم بهت پيشنهادشو ميدم ديگه
انتخاب با خودته...وبه چشماي كنجكاورم نگاه كرد تا نتيجه حرفشو ببينه
كلافه گفتم:اهه حرف ميزني يانه...
شيرين:خوب ببين رها جان...من تورو خيلي وقته كه ميشناسم ميدونم
خانوادتون از لحاظ مالی وضع فوقالعاده اي دارن و تو حماقت بزرگي كردي
كه...وسط حرفش با خشم پريدمو گفتم:اگه ميخواي چرت و پرت بگي پاشو
برو خونت گوشم از اين اراجيف پره...
با ناراحتي و دلشكستگي نگامكرد جوري كه خودمم ناراحت شدم از حرفي
كه زدم ولي چيزي نگفتم پوفي كشيدو گفت:كاري كه برات سراغ دارم تو
شركت يا اداره نيس...توي...توي خونست
جا خوردم يني چي؟منظورش كلفتي بود؟يني من برم كلفتي كنم؟انگار
متوجه شد كه دارم چه فكري ميكنم چون سريع گفت:نه نه نه نه...اون
چيزي كه تو فكر ميكني نيس...درواقع ...درواقع بايد براي ي پسر كار
كني...باشنيدن حرفش موهاي تنم سيخ شد...ابروهام پريد بالا...دهنم باز
مونده بود يعني چي؟چي گفت؟خدايا اين واقعا شيرين بود؟بهترين دوستم
كه ازم ميخواست واسه يه پسر كاركنم؟تو خونش؟برم براش...واي نه نه
حتي نميتونم به زبون بيارم شرين چه فكري درمورد من كردي؟نامرد مگه
منو نميشناسي؟چي جور دلت اومد اين پيشنهاد و بهم بدي...كم كم تعجب
جاي خودشو به عصبانيت داد ...دستام طبق عادت مشت شد...ازحالت
شيرين فهميدم صددر صد صورتم ازخشم قرمز شده...پره هاي بيني از
نفساي عميق و خشمگيني كه ميكشيدم بازو بسته ميشد ...اون بهترين
دوستم بود...ولي الان برام مهم نبود...اون شخصيت منو ترول كرد..با
پيشنهادش خوردم كرد...واي خدا چرا؟فقط دلم ميخواست از خونم بندازمش
بيرون ...دهنشو باز كرد كه چيزي بگه ولي لباش فقط باز و بشته شد
ترسيده بود از چهرش معلوم بود دستمو به طرف در گرفتمو
گفتم:شيرين...گمشو بيرون
اب دهنشو قورت داد و با چشماي اشكي بهم نگاه كرد اينبار داد زدم....
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۲/۰۵/۱۸ ساعت 15:59 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|