کیارش....یک روز دیگه به روز خواستگاری مونده باورم نمیشد به این زودیا عاشق شم اما دله دیگه چه میشه کرد..امروز قراره باافشین واسه خریده کوتوشلواربریم بیرون  به سامیم گفتم بیا باهم بریم گفت قراره قبل از رفتن عموش بره خانوادشونوببینه بیچاره از دخترعموش مهشیدمتنفره اماخوب چاره ای نبود بخاطر اقای رستمی احترامشونگه میداشت قضیه ازاین قراره که وقتی مهشیددخترعموش به دنیامیاداین دوتا برادر میگن اینا واسه همن یعنی سامیومهشید تا اینکه این دوبزرگ میشن سامی هرروز ازمهشیدمتنفرترمیشدمیگفت دختره بی بند باریه اما مهشیدهرجامیشست میگفت نامزدمه ..شاید بخاطره همینم سامی رفت پاریس همیشه سعی داشت از این دختره دوری کنه که امروزمجبوره خلافشوعمل کنه   به افشین زنگ زدم ..-الوسلام افشین چطوری.. به سلام شادوماد  شما بهتری   .-میگم افشین به نظرت بریم پاساز رضااینا همیشه اجناس شیکی میاره..-اره منم خواستم همینوبگم ..خیلی خوب تا نیم مین دیگه جلوخونتونم زودبیا بریم چندجا کاره دیگه هم دارم باشه داداش منتظرتم...-قوربونت فعلا..یسنا...وای خداازخستگی مردم بابا یه چیزی انتخاب کن بخردیگه ...-اوهوکی میخوای خواهرشومادرش بگن دختره بدتیپه نه خیرشم شده تا صبح بگردیما میگردم تا یه چیزخاص پیداکنم..امروز بایلدااومدیم خرید ..دیروز بعدازتموم شدن کاره شرکت زود برگشتم خونه هیچ اتفاق خاصیم نیوفتاد فقط یه چندباردیگه این پسره سامیار زوم کرد روم هر چندبارشم به بهانه های مختلف میومد بیرون کنارمیزم وامیستادوسوالای الکی میپرسید که بار اخربانگاه خصمانه ی خانم فلاح روبه روشدودیگه نیومدبیرون پریاهم که ازترسش ازدفترش بیرون نیومد دوبار فقط رفتم بهش سر زدم  مثل اینکه مرخصی یه هفته ای گرفته میگفت خواهرش حال خوشی نداره میخوادبره پیشش اخه مادرشون دوسال پیش فوت کرد..امروزم یلداخانم خیالش ازبابت اینکه مرخصی گرفتم راحت شدمنوازساعت 6 برداشته اورده تواین پاسازاتایه دست لباس انتخاب کنه الانم ساعت 9..-این چطوره؟باصدای یلدا به خودماومذدم...هان/چی میگی..میگم این  پیراهنه چطوره؟لباسی که انتخاب کرده بود یه پیراهنه کوتاه تایه وجب زیرباسن بود که زیرسینه اش کش میخوردورنگش پوست پیازی بود روسینه شم دوتا دکمه ی بزرگ قهوه ای میخورد..پاینشم مدل پف داربودخیلی خوشم اومد ازش دوس داشتم یه دونه ازش واسه خودم بخرم اما من واسه روز خواستگاری باید لباسی میپوشیدم که بالباس یلدا تفاوت داشته باشه..یاذوق گفتم وای یلدا چفد نازه هم شیکه هم فاتزیه...اره خودمم همین نظرو دارم..رفتیم تومغازه یلدالباسوپرو کرد واقعاتوتنش معرکه بود ..توهمون مغازه هم یه قسمتش مختص روسریوشال بود یه دونه روسری نخی قهوهای که چهارخونه های پیازی داشت خرید شای لباسش یکم عروسکی بودولباسی که مناسبه اون موقعیت باشه باید رسمی ترباشه اما یلداهمیشه یپ فانتزیوعروسکی رودوست داشت بعدازخریدازمغازه اومدیم بیرون حالا نوبت صندلش بود یه صندله عروسکی که ده سانت پاشنه داشت وروش بند میخورد رنگشم مشکی بود شلوارلازم نداشت چون ماه قبل یه شلوارلی سفید جذب لوله خریده بود..منم حوصله ی زیادگشتنونداشتم  یه تونیک خاکستری بلندتاروزانو مدلش جذب راسه بود استین سه ربع وروسینش مهره دوزی شده بود قشنگ خریدم یه روسری حریرخاکستری ساده بایه کفش ته صاف عروسکی مشکی ساده با یه جوراب شلواری مشکی ضخیمم روش برداشتم بالاخره بعدازکلی گشتنوخستگیوخریدکردن رفتیم خونهبه محض اینکه رسیدیم چون بیرون شام خورده بودیم رفتم تواتاقموخریداموگذاشتم روتختم لباساموعوض کردمو رفتم تواتق مامان داشت دیوان حافظ میخوند رفتم کنارش نشستمو گونشوبوسیدموگفتم...-سلام مامان خوشکلم..-اونم گونموبوسیدوگفت..-سلام عزیزم خسته نباشی خریدکردین...-اره مامان جون من یه تونیک خریدم یلداهم پیراهن..-شام خوردین..-اره مامانب..مامان  نگران فردا نیستی...-راستش چرا اما خوب تا خداروداریم غم نداریم بالاخره منم مادرم پس این نگرانیا طبیعیه امانباید اینطوری خودمونشون بدم دوست ندارم یلداهم نگران شه..-قوربون مامان خوبم برم یلداکه خسته بودرفت بخوابه الان میرم خریدامونو میارم نشونت میدو بدورفت خریدامونو اوردمو به مامان نشون دادم راضی بو بعداز اینکه از اتاق مامان اومدم بیرون رفتم تواتاقم روتختم دراز کشیدم ایندفعه زود خوابم برد......-سامیارامروز ناهارخونه عمواینا بودم اه زن عموومهشید مخموتیلیت کردن ازبس حرف مهشیدم مدام واسم میوه پوست میکند عصربه بهانه قرار کاری خودمونجات دادموجیم زدم اووووف مخم داره نفس میکشه...رفتم سمت اپارتمانم دروباز کردم وارد شدم کلید ماشینو پرت کردم رواپن لباسامو عوض کردم یه شلوار راحتی ادیداس پام کردم عادت نداشتم توخونه وقتی که تنهام پیرهن تنم کنم بالاتنم لخت بود  رفتم تواشپزخونه قهوه سازوروشن کردم...گوشیموبرداشتم این باکسموچک کردم ایناهمش فراره فرار ازفکر فکرکردن به کسی که باهات جورنیست بهت حسی نداره شاید خودمم نداشته باشم اما فکرش بدجوری ذهنمو مشغول کرده امروز ندیدمش یه جای قلبم میلنگه کجاش نمیدونم!قهوموخوردم رفتم روکاناپه  جلوتی وی خودموانداختم روش ماهواره روروشن کردم فیلم که نداشت یعنی داشت من باهاشون حال نمیکردم بیخیال شدم زدم شبکه سه فوتبال نگاه کردم به تی وی خیره شدم اما ذهنم جای دیگه بود بجای اون زمین بازی دوتاچشم جلوروم بود ..اه اه لعنت به تولعنت ..نمیخوام خدایانمیخوام اینطوری شه خودت منومیشناسی تی وی روخاموش کردم همونجا روکاناپه چشماموبستم   ...بازاون چشمااون نگاه اون لبها ...پلکام سریع بازشد ..من چی گفتم؟دارم درمورد کی فکرمیکنم  ...این فکرامعنیش چیه اصلا چرابایدبهش فکرکنم  ؟...نکنه...نه امکان نداره....... ادامه دارد