از رو تراس وقتی که به خونه ها نگاه می کردم. چراغهای روشنشون تو چشم بود. ادم وقتی یه خونه می بینه تو فکر می ره. تو فکر زندگیهایی که تو اون خونه هان. تو فکر آدمهای تو خونه. هر کی یه قصه و یه غصه دارن. هر کی برای خودشه.
گاهی وقتها آدم دلش نمی خواد هیچی رو ببینه. دلش می خواد از همه دنیا جدا بشه. از هر کس و هر چیزی که دور و برشه. گاهی دوست داره از هر چیز فقط یه هاله ای ببینه.
دست بردمو عینکمو از چشمم برداشتم و گذاشتم رومیز. دوباره به منظره جلوم نگاه کردم.
بی اختیار یه لبخندی اومد رو لبم. شاید تنها مواقعی که واقعا" از ضعف چشمم راضی بودم همین وقتها بود. وقتایی که نمی خواستم چیزی رو ببینم. فقط کافی بود عینکمو بردارم. مخصوصا" تو شب که رسما" یه پا کور بودم برای خودم.
الان جلوی روم به جای آپارتمان هایی با پنجره های روشن فقط یه توده هایی رو می دیدم با چراغهایی که برق می زدن و نورشون پخش می شد.
از اون همه منظره جلوی چشمم من فقط همین نورها رو می دیدم و الان واقعا" راضی بودم.
یه پک دیگه به سیگارم زدم. قهوه امو برداشتم و یکم ازش خوردم. آروم آروم ... ریزه ریزه ....
سیگار کشیدم و قهوه خوردم و به نورهای جلوی روم نگاه کردم. دیگه دل مرده و غمگین نبودم. حس بدم از بین رفته بود. آروم شده بودم.
دیگه بی دلیل کلافه و حرصی نبودم. الان دوباره شده بودم خودم. همون آرشین قوی که تنهایی رو پای خودش ایستاده بود. بی توجه به حرف مردم و خانواده اش. همون آرشینی که با اعتقادات و باورهای خودش زندگی می کرد.
سیگار نصفه امو خاموش کردم. هیچ وقت نمی تونستم بیشتر از نصفش و بکشم.
قهوه امو بین دوتا دستام گرفتم و توش ها کردم تا بخارش بلند بشه و بخوره تو صورتم. این گرمای کم جون حس خوبی بهم می داد.
قهوه امو تا آخر خوردم. دوباره یه لبخندی زدم.
فنجونو گذاشتم رو میز. یکم دیگه به نورهای پخش شده نگاه کردم. ذهنم و خالی از هر فکری کردم. این نورها می تونست برام مثل ستاره های آسمون درخشان باشه.
یه باد سرد اومد. یکم سردم شد. ژاکتمو به خودم پیچیدم. اگه نمی خواستم سرما بخورم باید می رفتم تو.
عینکمو از رو میز برداشتم. باید برمی گشتم به دنیایی که وضوح داشت. دنیایی که همه چیز با جزئیات خوب و بدش کامل خودشو بهم نشون می داد.
با گذاشتن عینک همه جا واضح شد.
یه نفس عمیق کشیدم و چرخیدم که فنجون و سیگارم و از رو میز بردارم...
هــــــــــــــــــــــــ ــــه .......
خدایا قلبم پرت شد از دهنم بیرون.
از ترس دستمو گذاشتم رو قلبم تا مطمئن بشم سر جاشه. گرومپ گرومپ می زد. بدبخت بهش شوک وارد شده بود. خوبه نایستاد.
-: ببخشید فکر کنم ترسوندمتون.
به خودم اومدم. اخم کردم. به عاملی که باعث وحشتم شده بود چشم غره رفتم.
یه پسر جوون با یه قدِ .....
نگاهم به قدش موند. از اونجایی که من نشسته بودم روبه روم شکمش بود. اومدم ببینم قدش چقدره. سرم ریزه ریزه رفت بالا .. بالا .. بالا .. ای بابا گردنم درد گرفت تموم شو دیگه.
با دیدن قدش که از نردبون خونه مادربزرگ خدابیامرزمم بلند تر بود (همون نرده بونی که می زاشتیمش گوشه دیوار تا برسیم به پشت بوم خونه) یه ابروم رفت بالا.
خیره بهش شدم. این پسره در سن رشدش چقدر عنصر روی وارد بدنش کرده که این جوری قد کشیده؟؟؟؟ پس چرا این روی ها به ما نرسید. کوفتش شه.
با تک سرفه پسره به خودم اومدم و دست از محاسبه قدش کشیدم. نگاهمو پایین آوردم و به صورتش نگاه کردم. هر چند تو اون تاریکی حتی با وجود وضوح تصویری که به مدد عینکم داشتم هیچی ندیدم.
هر چی چشمهام و ریز کردم تصویر سیاه تر شد روشن تر نشد.
آخرش بی خیال شدم.
پسره دوباره حرف زد: من اومدم بیرون که یه سیگار بکشم که دیدم شما اینجا نشستین. اونقدر غرق فکر بودین که گفتم اعلام حضور نکنم.
اعلام حضور؟ برای چی؟ مگه اومده خونه من؟؟
یه نگاه به تراسم انداختم. یه نگاه به پسره که رو تراس خونه بغلی بود انداختم. شاید بین تراسها یه 20 سانتی متر فاصله بود و این بالا اومدگی تراسها که خونه ها رو از هم جدا می کرد.
من: نیازی به اعلام حضور نبود. شما تو تراس خودتون هستید. من باید بیشتر حواسمو جمع می کردم که بفهمم این بیرون تنها نیستم تا این جوری نترسم.
پسر: به هر حال بازم بابت ترسوندنتون معذرت می خوام.
من: خواهش می کنم.
بازم سعی کردم ببینم این صدای بم مردونه برای چه صورتیه اما هیچی ندیدم. صداش که خوب بود شاید قیافه اشم خوب باشه.
یه باد سرد دیگه وزدید و موهامو پخش کرد تو صورتم. بادش از پشت سرم میومد.
با دست موهامو فرستادم پشت گوشم و دوباره ژاکتم و پیچیدم دورم.
پسر: هوا سرده. به نظر شما هم سردتون میاد. فکر کنم بهتره برید داخل.
چیـــــــــــــش پسره فضوله ها. چه برا من لفظ قلم هم حرف می زنه. اه... کی با تو کار داره آخه واسه خودت تز می دی.
بی توجه به پسر وسایلمو برداشتم از رو میز و بلند شدم. خواستم سر خر و کج کنم برم تو خونه که دوباره صدای پسره بلند شد.
پسر: شب خوش ...
برگشتم بهش چشم غره برم که یادم اومد هوا تاریکه و نمی بینه مخصوصا" که عینکم داشتم. بی خیال چشم غره شدم. یکمم فکر کردم بی ادبیه. البته بیشتر هدر دادن انرژی بود.
آروم گفتم: شب شما هم بخیر.
در تراس و باز کردم و این بار دیگه بی سر خر وارد شدم. رفتم وسایلمو تو آشپزخونه گذاشتم و رفتم تو اتاق.
پریدم رو تخت و پتو رو کشیدم رو تنم.
این پسره یهو از کجا پیداش شد؟؟؟ تو این مدتی که من اینجا زندگی می کنم تا حالا ندیدم کسی از اون تراس بیاد بیرون. یهو ناغافلی امشب این یارو از آسمون افتاد؟ چقدرم ادعای مودبیش می شد اَه چندش ...
کلا" از آدمهایی که بی دلیل ادعای فضل و ادب دارن خوشم نمیاد. حالا شاید این بنده خدا بی دلیل این مدلی نباشه اما خوب دیگه....
عجیب بود که به چه سرعتی اون حس بدی که یک ساعت پیش داشتم از بین رفت و من چه آروم چشمهام رو هم افتاد. صدای دلنواز آهنگی هم می اومد... یه آهنگ بی کلام. اونقدر گیج بودم که نمی تونستم فکر کنم این طنینِ صدای چیه. چشمهام رو هم قرار گرفت و خوابیدم.
****
با صدای زنگ ساعت گوشیم از خواب بیدار شدم. اه چقدر من از آلارم گوشی بدم میومد. یه آهنگ آروم بود اما خیلی رو مخ بود. چون هر وقت می شنیدمش بی اختیار یه جمله تو ذهنم تکرار می شد.
خواب تعطیل .....
از جام بلند شدم و رفتم دست و صورتمو شستم. دکمه قهوه جوش و زدم. پشت میز نشستم و به زندگیم فکر کردم.
با اینکه آدم راکدی نبودم اما زندگیم دچار روزمرگی شده بود. نیاز به تنوع داشت. یه چیزی که احساساتمو بریزه بیرون. بتونه باعث بشه تخلیه روحی بشم.
از بچگی عاشق نقاشی بودم اما خوب زیاد استعدادش و نداشتم. عاشق موسیقی هم بودم.
یادمه وقتی 10 سالم بود توی یکی از چشنهای مدرسه یکی از بچه ها که سنتور می زد سازش و آورده بود و تو مراسم زده بود. چقدر اون روز دلم می خواست که منم بلد بودم و سنتور می زدم.
یه چیزی از ذهنم گذشت. خوشحال لبخند زدم. همینه خودشه من می تونم یه ساز یاد بگیرم. بهترین وسیله برای خارج کردن احساسات مختلف از ذهنم.
یه نگاه به ساعت وسط هال انداختم. خوب می تونستم برم یه آموزشگاه و در مورد کلاسهاشون بپرسم بعد می رفتم اداره.
سریع بلند شدم و حاضر شدم برگشتم تو آشپزخونه و تو لیوان در دار استیل مخصوصم قهوه ریختم. بدون قهوه نمی تونستم حتی یه لحظه هم چشمهامو باز نگه دارم.
رفتم وسط هال و از زیر میز وسط مبلها پیک تبلیغاتی که چند وقت قبل انداخته بودن تو آپارتمان و برداشتم.
از خونه رفتم بیرون و سوار آسانسور شدم. دفترچه رو باز کردم و تند تند ورق زدم.
ایول پیداش کردم خودشه. آموزشگاه هم نوا.
یه نگاه به آدرسش انداختم. خوبه نزدیکه. می تونم همین الان برم. سریع از آپارتمان خارج شدم و رفتم سر کوچه و یه ماشین گرفتم.
آموزشگاه توی یه کوچه بود که از سر کوچه تابلوشو می شد دید. آموزشگاه هم نوا ....
آموزشگاه تو طبقه دوم یه آپارتمان بود. از همون طبقه اول صدای موزیک میومد. البته صدای ساز بچه هایی بود که داشتن تمرین می کردن. جالب بود ساعت 9:10 بود. کی این وقت صبح اومده دلینگ دلینگ راه بندازه؟
وارد شدم. یه نگاهی به دورو برم انداختم. یه ورودی داشت و یه هال بزرگ بهتره بگم سالن انتظار. چند نفر روی صندلی هایی گوشه ی سالن نشسته بودن و حرف می زدن. آخر سالن هم یه میز بود که یه آقایی پشتش نشسته بود و داشت با یه مرد دیگه که جلوش ایستاده بود صحبت می کرد.
دور تا دور سالن کلاس بود. با چشم شمردمشون 5 تا کلاس بود که درِ یکی دوتاشون باز بود. آروم آروم رفتم سمت میز مردی که می تونست بهم کمک کنه.
زیر زیرکی به کلاسهایی که درشون باز بود نگاهی انداختم. تو هر کلاس یکی دونفر بودن که داشتن ساز میزدن. یکی گیتار، یکی تنبک....
رفتم جلو و منتظر موندم حرف آقایون تموم بشه.
حرفشون که تموم شد با هم دست دادن و آقایی که ایستاده بود رفت. تازه چشم مرد پشت میز نشسته به من افتاد.
مرد لبخندی زد و خیلی خوشرو گفت: بله خانم کمکی از من بر میاد؟؟؟
منم به تبعیت از اون لبخند زدم و گفتم: سلام صبحتون بخیر.
مرد: سلام ممنون.
من: می خواستم در مرود ساعت کلاسهاتون بپرسم.
مرد: برای چه سازی؟؟؟
گیج گفتم: بله؟؟؟
مرد لبخندش بیشتر شد انگاری فهمید که گیج شدم. خودش گفت: چه سازی می زنید؟؟ گیتار؟ سه تار؟ ویلون؟ تنبک؟ فلوت؟ پیانو؟ چی؟؟؟
وای خدا چقدر ساز بود. حالا من چی بگم.
نهایت سعیمو کردم که گیج نشون ندم. هیچ وقت تو همچین موقعیتی نبودم که از چیزی خبر نداشته باشم. همیشه تو همه کاری مسلط عمل می کردم اما اینجا مثل یه بچه دو ساله شده بودم.
با من من گفتم: می دونید چیه؟ من هنوز سازی انتخاب نکردم. می تونید یکم راهنماییم کنید؟؟؟
مرد لبخندی زد و گفت: البته بفرمایید بشینید.
با دست به صندلی کنار میز اشاره کرد و منم سریع نشستم. اصولا" از بی خودی ایستادن خوشم نمیاد.
مرد: خوب تا حالا موسیقی کار کردین؟؟؟
یکم فکر کردم. موسیقی داریم تا موسیقی. با دهنم ساز می زنم و بعضی وقتها با خودم شعرای مسخره می سراییدم و گاهی هم که حوصله ام سر می رفت رو میز ضرب می گرفتم. نمی دونم اینا جزو موسیقی حساب میشه یا نه.
خیره به مرد گفتم: نخیر کار نکردم.
مرد: نت خوانی و اینا ...
نذاشتم حرفش و تموم کنه. خودم گفتم: هیچی نمی دونم.
سری تکون داد و گفت: اگه این جوریه که فکر کنم گیتار براتون بهتر باشه چون یادگیریش به نسبت راحت تره.
اینو گفت و شروع کرد به توضیح در مورد سازش و استادش و نحوه تدریسش و ....
اما وقتی نوبت به ساعت کلاسها رسید آهم در اومد. ساعتهاش بهم نمی خورد. از طرفی من مدام ماموریت بهم می خورد ماموریتم نداشتم خودم مسافرت بودم. یه جورایی نیاز به کلاسهایی داشتم که خودم بخوام ساعت و روزش و به دلخواه عوض کنم و تعیین کنم. اما استاد گیتار آدم منضبطی بود و این جوری کار نمی کرد که یه روز برم 10 روز نرم.
ناراحت و مغمومتشکر کردم و از آموزشگاه اومدم بیرون. داشتم غصه می خوردم. حالا که من همت کرده بودم کاری و انجام بدم ردیف نمیشد.
بی حوصله یه نگاهی به ساعتم کردم. وای خدا دیرم شده ...
سریع رفتم کنار خیابون و برای اولین تاکسی دست تکون دادم.
من: آقا در بست ....
ماشین نگه داشت و من پریدم توش و آدرس دادم.
نیم ساعت بعد جلوی اداره نگه داشت و من با سرعت نور پیاده شدم و به دو خودمو رسوندم به دفترمون. اینکه چه جوری تو راهروها دوییدم و به چند نفر برخورد کردم و مجبور شدم بایستم و عذرخواهی کنم بماند.
از در دفتر خودمو پرت کردم تو که دیدم همه صاف سر جاشون نشستن و دارن به اخرائی گوش می کنن.
البته قبل از ورود وحشیانه من. بعد ورود به جای توجه به اخرائی به من نگاه می کردن.
مثل شاگردی که دیر سر کلاسش حاضر بشه و بخواد از استادش اجازه ورود بگیره، جفت دست چسبیده به در نیشم و باز کردم و چاپلوسانه گفتم: سلام خوب هستید؟
اخرائی انگار حالش خوب بود چون لبخندی زد و چرخید سمتم. وای خدا اشتباه کردم حالش خوب نبود می خواست بیاد توبیخم کنه.
قیافه امو تا جایی که می شد مظلوم کردم و خواستم توضیح بدم که از کنارم رد شد و یه صبح بخیری گفت و رفت.
یه نفس راحت کشیدم. آخیــــــــــش هیچی نگفت خدا رو شکر.
سریع رفتم تو. ملیکا و شیده داشتن با لبخند نگام می کردن. این دوتا مشکوک بودن. معمولا" هر وقت دیر می کردم هر دوشون هوار میشدن سرم و کلی جیغ و داد می کردن. اما امروز برعکس داشتن می خندیدن.
اون از لبخند اخرائی اینم از این دوتا.
چشمهامو ریز کردم و مشکوک گفتم: چیه؟ چتونه ؟ چرا این جوری نگام می کنید و می خندین؟؟؟
ملیکا سرشو کج کرد و لبخند به لب گفت: چون به شدت دوسِت داریم.
شیده هم ابروهاشو برام می نداخت بالا و نیششو نشونم می داد.
یه کاسه اس زیر نیم کاسه است این دوستی مطمئنن به نفعم نبود.
یکم با چشمهای ریز خیره خیره نگاشون کردم و گفتم: یا همین الان می گید قضیه چیه یا می زنم با کیفم لهتون می کنم.
خودشون می دونستن که تهدیدم جدیه. این دوتا هم از کیف من می ترسیدن. چون همیشه کیف هیکلی یا کوله دستم بود و توش پر وسیله و خرت و پرت که حسابی سنگینش می کرد و یه ضربه برای ناکار کردنشون کافی بود.
شیده تندی گفت: بهت تبریک می گم آخر هفته باید بری شمال.
ابروهام رفت بالا.
من: شمال؟ شمال چرا؟
ملیکا: چون اخرائی اومد و تو رو برای ماموریت انتخاب کرد. با اخرائی و جلیل وند می رید و بر می گردید.
وا رفته نشستم رو صندلی. وای کی الان حس ماموریت داره آخه؟
با ناله گفتم: یعنی این اخرائی هیچکی و غیر من پیدا نمی کنه ببره ماموریت؟
دیدیم این دوتا موزمار یه نگاه زیر چشمی به هم کردن و سرشونو انداختن پایین و خودشونو مشغول نشون دادن.
اخمام رفت تو هم. مشکوک گفتم: زود باشید بگید من نبودم اینجا چه خبر بود؟ چرا شما انقدر مشکوکین.
هیچ کدوم حرف نزدن. با تهدید گفتم: کیف ....
یهو شیده گفت: اه تو هم مارو کشتی با این کیفت بابا این اخرائی اومد یکی و با خودش ببره هیچ کس حاضر نشد بره. چون تو نبودی بچه ها تو رو توصیه کردن اخرائی هم خوشحال قبول کرد.
اگه جاش بود یه جیغی می کشیدم که گوش برای هیچ کدومشون نمونه. بی شعورا غریب گیر آوردن. کبود شده از جام بلند شدم و رفتم سمت دستشویی. با حرص چند بار لگد به در و دیوارش زد تا خالی شدم. آرومتر که شدم برگشتم تو دفتر و نشستم پشت میزم.
بدون توجه به بقیه سرمو کردم تو پرونده هام انقده از دستشون کفری بودم که دوست داشتم یه دل سیر بزنمشون.
ملیکا صندلی چرخدارشو کشید سمتم و گفت: حالا چرا این جوری بغ کردی؟ یه شماله دیگه. کیفم میده.
تیز برگشتم سمتش و نگاش کردم. خودش خفه شد.
سرش و انداخت پایین و آروم تر گفت: حالا اگه نمی کشیم یه چیزی بگم.
من: اگه می خوای مزخرف بگی ساکت بمونی بهتره.
شیده: نه مزخرف نمیگه.
بهش نگاه کردم.
من: تو از کجا می دونی.
نیشش و باز کرد و گفت: خوب دیگه.
رو به ملیکا گفتم: بگو.
ملیکا با ذوق خودشو کشید سمتم و گفت: راستش برات شاگرد گیر آوردم شدن 6 نفر ساعتش و معین کن که خبرشون کنن.
دیگه این بار رسما" ترکیدم. با حرص نیم خیز شدم و با دندونای به هم فشرده گفتم: دیوونه شدی؟ توی این شلم شوربا کلاس گذاشتنم چیه؟ می بینی که باید برم ماموریت.
شیده: خوب بعد ماموریت کلاستو تشکیل بده. خودتو لوس نکن دیگه. روحیه اتم باز میشه.
آروم تر شدم این یکی و راست می گفت. خودمم با این کلاسا انرژی می گرفتم.
نشستم سر جام و سرمو بردم تو پرونده هام و تقریبا" غرش کردم: حالا تا ببینم.
این یعنی حرف زیادی موقوف. شیده و ملیکا هم برگشتن سر کارهای خودشون.
خسته و کوفته رسیدم به خونه. از آقای جلیل وند راننده اداره تشکر کردم. چمدونم و گرفتم و رفتم تو خونه. وای که چقدر خسته شده بودم. لخ لخ کنان رفتم تو اتاقم. لباسامو در نیاورده رفتم تو حموم و یه دوش آب گرم گرفتم. یکم خستگیم رفع شد.
ماموریتها رو دوست داشتم به شرطی که زوری نباشه. اما در هر حال کاره نمیشه که خودمون انتخاب کنیم. این ماموریتمون به خاطر قانون جدیدی بود که برای افغانی های مقیم ایران وضع کرده بودن. تو یه سری از ناحیه های کشور دیگه هیچ افغانی اجازه سکونت نداشت. یا بر می گشتن به کشورشون و یا هر جای دیگه ای که دلشون می خواست. ماهام بهشون کمک می کردیم که بتونن اجازه اقامت تو کشور مورد نظرشون و بگیرن. یا راحت تر برگردن کشور خودشون. بهشون کمک می کردیم که بتونن پول و چیزایی که توی این مدت تو ایران بدست آوردن و هم با خودشون ببرن. کار سختی بود فرستادنشون. بعضیهاشون سالها بود که اینجا زندگی کرده بودن و کار و بار درست و حسابی هم داشتن.
یاد کاظم افتادم. یه پسر افغانی 27-28 ساله. یه نامزد داشت که هنوز تو افغانستان بود. چقدر سر اینکه کجا مهاجرت کنه بحث کردیم. هی میگفت نامزدم ایران دوست نداره. فلان جا دوست نداره، فلان کشوردوست نداره. آخرشم گفت می خوایم بریم آلمان. به اینا راحت تر از ایرانیا ویزا و اقامت می دادن. خدایا می بینی کارمون به کجا ها کشیده ....
کتری و به برق زدم و چایی درست کردم. یه فنجون برای خودم چایی ریختم و رو مبل ولو شدم. منتظر موندم تا چایی خنک تر و قابل خوردن بشه. از خستگی چشمهام و بستم. با اینکه خسته بودم اما آرامش نداشتم.
سعی کردم با آزاد کردن ذهنم آروم بگیرم.
صدای یه موسیقی ملایم و نزدیک باعث شد چشمهام و باز کنم. صاف رو مبل نشستم و به دور و برم نگاه کردم. صدا خیلی نزدیک بود. اگه مطمئن نبودم تنهام حتما" فکر می کردم صدا از تو همین خونه میاد.
فنجون و رو میز گذاشتم و از جام بلند شدم. گوشام و تیز کردم و دنبال صدا رفتم. از بیرون میومد. یعنی این وقت شب یه شبگرد تو کوچه داره آهنگ می زنه؟ ولی این صدای تنبک و دهلی نبود که معمولا" شبگردا میزدن.
درِ تراس و باز کردم باد پیچید تو خونه. رفتم یه ژاکت برداشتم تنم کردم و دوباره در و باز کردم و رفتم بیرون.
هوا تاریک بود و منم که کور .....
ولی سایه یه نفری که خم شده، به تراس بغلی تکیه داده بود و حس کردم.
چشمهام و ریز کردم تا بتونم بهتر ببینم. ناخودآگاه رفتم سمتش. کوری بد دردیه.
صدا متوقف شد. اون آدمی که رو تراس بغلی بود برگشت سمتم. تو اون تاریکی و بی عینکی فقط هاله ای می دیدم که حرکت می کنه.
-: سلام ...
سریع صاف ایستادم. نمی دونستم با منه یا کس دیگه اما احساس کردم صورتش سمت منه.
گردنمو خاروندم و آروم گفتم: سلام ....
دیگه حرفی نداشتم بزنم. فکر کنم صدا از همین پسره میومد.
آروم گفتم: شما صدای ساز می دادین؟
یهو خندید جوری که ترسیدم و یه قدم رفتم عقب.
اَه چقدر بده که نمی تونم حرکاتش و درست ببینم. هاله هم شد دیدن؟
پسره: صدای ساز می دادین یعنی چی؟ آره من بودم. داشتم ساز دهنی می زدم.
ذوق زده گفتم: خوب بزن من مزاحم نمیشم.
تند رفتم رو صندلی رو تراسم نشستم و خیره شدم به هاله.
پسره یه خنده ی بلندی کرد. وا ساز زدن کجاش خنده داره؟
خنده اش که تموم شد بی حرف شروع کرد به ساز زدن. نمی دونم آهنگش چی بود اما خیلی قشنگ می زد. اونقدر تو حس آهنگ غرق شده بودم که بی اختیار چشمهام و بستم و دلم آروم گرفت. انگار تک تک سلول های بدنم با موسیقیش هماهنگ شده بود و به آرامش رسیده بود.
آهنگ که تموم شد چشمهامو باز کردم.
با لبخند گفتم: خیلی قشنگ بود. ممنونم.
پسره: خواهش می کنم.
پسره اومد سمت لبه تراسی که نزدیک تراس خونه ام بود و دستش و جلو آورد و گفت: من کوهیار سَرمَستم.
یاد آکادمی گوگوش و ماهان افتادم. سرمست شد دلم .....
سریع خودمو جمع کردم و از جام بلند شدم و همون جور که باهاش دست می دادم گفتم: خوشبختم منم آرشین آزاد هستم.
پسره: منم خوشبختم. تازه اومدین اینجا؟
من: هان ؟ نه .... فکر کنم یه 5 ماهی میشه.
پسره: جدی؟ چون تا هفته قبل ندیده بودمتون.
یه نگاه عاقل اندر سفیه به هاله انداختم. خوب که چی؟ قرار نیست همه منو ببینن. عمرا" بهت بگم بیشتر وقتا مسافرتم. من چه می شناسمت اومدیم و دزد بودی.
به گفتن یه آهان اکتفا کردم. سردم شده بود. ژاکتم و پیچیدم دورم و گفتم: بازم ممنونم بابت ساز زدن قشنگتون. من برم با اجازه. شب خوش.
یه شب بخیر گفت. دیگه نایستادم اومدم تو خونه. روحیه ام از این رو به اون رو شده بود. وقتی رو تختم دراز کشیدم آروم بودم.

*****

من: بابا زوده یه امروز و تعطیلم می خوام استراحت کنم.
صدای ملیکا تو گوشی پیچید.
ملیکا: بی خود کردی پس کی می خوای کلاسات و شروع کنی؟ ملت یه هفته است معطلن خانم از ماموریت برگردن.
بحث کردن با ملیکا فایده نداشت تا شاگردا رو نفرسته خونه ی من ول بکن نبود.
یه اوفی کردم و گفتم: اوف ... باشه بگو ساعت 4 اینجا باشن. وسایلم بیارنا. خودت که می دونی.
ملیکا تند گفت: آره آره بهشون گفتم خیالت راحت.
یکم حرف زدیم و بعد گوشی و قطع کردم و از جام بلند شدم. یه امروز و بهتره به خونه و زندگیم برسم. یه هفته نبودم همه جا رو خاک گرفته.
دست به کار شدم و مثل زنای شوهر دار وسواسی کل خونه رو سابیدم. نزدیکای ظهر کارم تموم شد. یه نگاهی به کل خونه انداختم. از تمیزی برق می زد. خودم حض کردم از دیدنش. زنگ زدم برای ناهار، برام غذا بیارن و خودمم رفتم یه دوش گرفتم. بعد ناهار یکم خوابیدم و ساعت 3 بیدار شدم که برای کلاس آماده بشم.
یه ربع به 4 بود که شاگردا یکی یکی رسیدن. قبل همه شیده اومد که بچه ها رو هم معرفی کنه. همه اشون دوستا و فامیلای شیده و ملیکا بودن. خودشون سری های قبل تو کلاسم بودن. ملیکا کامل یاد گرفته بود اما از اونجایی که شیده خیلی تنبل و کند بود هنوز هم با هر سری از کلاسام میومد.
با بچه ها آشنا شدم. یه نگاهی بهشون کردم. خوبه همه اشون کمر بند و آورده بودن.
بلند گفتم: خوشحالم که همه تون کمربند آوردین چون صدای کمربندتون باعث میشه ریتم و بهتر بگیرید.
رو به شیده گفتم: شیده جان میشه آهنگ و بزاری؟
وقتی صدای بلند آهنگ عربی اومد وجودم پرِ شور و هیجان شد. واقعا" رقصیدن بهم روحیه میداد. 10 سال بود که می رقصیدم. خودم از یه مربی خیلی خوب آموزش دیده بودم و علاقه و تمرین زیادم باعث شده بود که رقصم خیلی خوب بشه.
اولین دفعه هم با توصیه ملیکا و شیده کلاس گذاشتم. جلسه آخر وقتی رقص شاگردام و می دیدم از هیجان و ذوق رو به مرگ بودم.
من: خوب برای جلسه اول لرزوندن و یادتون میدم ....
یک ساعت تموم رقص و تمرین ... بعضی ها خیلی خوب می گرفتن و بعضی هام زورشون میومد خودشون و تکون بدن.
بعد یه ساعت رقص کلاس و تموم کردم. ضبط و خاموش کردم. همه خوششون اومده بود و راضی بودن.
من: کارتون خوب بود تو خونه هم تمرین کنید. 2 جلسه دیگه می تونید با همون حرکاتی که یاد گرفتین با ریتم آهنگ برقصین.
همه خوشحال شدن. بعد از راهی کردن بچه ها با شیده نشستیم و چایی خوردیم و یکم حرف زدیم.
****