یسنا ..هنگ کردم منظرش چی بود ئئئئ پسره ی پرو اومده زل زده توچشمای منومیگه مواظب لبای کوچولوت باش چون هرلحظه ممکنه بخاطرچشماتو نوع نگات کنده بشن ازجاشون بعدم سرشومیندازه پایینومیره دنبال کارش  اه این توی نقشه ی من نبود یعنی داره رودست میزنه یعنی فهمیده؟  نه این امکان نداره به من میگن یاسی  جناب رستممممی کوچک.....یلدا..ای خداتاروز پنج شنبه من جون میدم اه بمیری یاسی میگفتی چهارشنبه یعنی فردا...حالاچی بپوشم بلوزوشلوار وتونیک وپیراهنودامن.....اصلا پاشم ببینم لباس مناسب دارم الکی الکی دوروز مرخصی گرفتی که چی بشه خوبه خواستگاریته عروسیت بود دیگه چیکارمیکردی...خفه لطفا بخدابدمیگم یاسی که تا 9شب برونه بدبخت سرکاره..کاری بامن نداره این صدای درون دیگه ول کنم نیست ایششش ای بدم میادازش   ..کمدمو بازکردم هی خداکرمتم شکرکه یه لباس درستم نداریم..تولباس درست نداری /توکه ازده قسمت حقوقت 11 تاشولباس میخری..بروبابا...بایدبه یاسی بگم واسه فردامرخصی بگیره بریم خریدبدون اون خرید امکان نداره...رفتم سمت گوشیم شماره همراهشوگرفتم یکی بوق دوتا بوق سه تا بوق واخرشم صدای یسنا جونم...سلام یاسی چطوری..-سلام هی بدک نیستم بنظرت باوجود نره غول میرغضب میشه کامل خوب بود؟..اوه اوه یادم رفته بود این دل خوشی ازمدیرعامل جدیدش نداره حالا چطور بگم مرخصی بگیره..الویلداچیزی شده کجای توچراحرف نمیزنی...-نه چیزخاصی نشده فقط لباس مناسب واسه روزپنج شنبه ندارم خواستم فردا مرخصی بگیری باهم بریم خرید..-چییییییییییی مرخصی بگیرم یعنی منت این یارورو بکشم اره ؟حتما!توباشقایق برو دیگه ..شقایق دوستمه..-نخیرمن بدون تونمیتونم بایدبیای دلت میاد یلداجونت تنها بره خرید ...-خودتولوس نکن ببینم چه خاکی میتونم توسرم بریزم...عاشقتم منتظرتم خبرشوزودبده..چقدرهولی تو شب اومدم خونه بهت میگم دیگه  فعلا خدافظ...-خدافظ جوجو...گوشی روقطع کردم خوب اینم ازاین....سامیار..تودفترم نشسته بودمو داشتم قراردادهای تنظیم شده ی شرکتوچک میکردم تا بفههمم باکی طرفم..خواستگاری کیاهم شده واسه مادردسراخه من تاحالاتواینجورمراسمی نرفته بودم اما کیاواسم عزیزبود بدمم نیومدازپیشنهادش هم کیارومیبینم هم دخترموردعلاقشو توهمین فکرابودم که تقه ای به درخورد فکرکردم طبق معمول فلاح سیریشه خیلی خشکورسمی گفتم بفرمایید..-بعدازچندثانیه دربازشد ..سرم روورقه ها بود ...ببخشید جناب رستمی...-این صدای فلاح نبود سرمواوردم بالا چشمام شداندازه دهنه ی ورودی لیوان  بخدااین امروز یه چیزش شده نه به دیروزش نه به امروزش..به خودم اومدم جدی گفتم..-بله خانم یوسفی..-یکم من من کرد بعدشم باصدای اروموملایمی بااون چشمای وحشیش توچشمام خیره شدو گفت...-راستش چهار شنبه رومیخواستم اگرمیشه لطف کنیدو بهم مرخصی بدین ابروهام پرید بالا اهان پس بگوخانم تیریپه ادب برداشته واسه چیه..-اونوقت چرامرخصی میخواید ...-راستش امرخیره...- ته دلم خالی شدیعنی واسش خواستگاراومده نمیدونم چرااما اخمام بدجور رفت توهم..-نخیرنمیشه چهارشنبه کلی کارداریم..اخه نفله خودتم چهارشنبه و پنج شنبه نیستی چرااین بیچاررومیچزونی...-اخه من به خواهرم قول دادم باهاش برم خرید پنج شنبه قراره واسش خواستگاربیاد ...اخمام یواش یواش بازشد ..یه لبخنداومدرولبم نمیدونم چرااما دوست نداشتم مراسم خواستگاری خودش باشه خوشحال شدم دروغ چرا ..-باشه موردی نیست هم فرداهم پس فردا میتونیدمرخصی بگیرید ورقه مرخصی روپرکنید بیارید امضاکنم..بابهت بهم خیره شدباورش نمیشدبه این زودیارام شم اما واقعیت این بودنتونستم اذیتش کنم...چشم لطق کردید بااجازه بعدازبسته شدن در رفتم توفکر چرااین دختره روم تاثیرگذاشته من واسه دخترزیادبهائنمیدم امااین ..نمیدونم شاید..چون جوابمومیده ومثل فلاح اویزنیست ازش خوشم میاد یه ریپیت روحرف اخرم زدم خوشم میادازش واقعاخوشم میاد؟رمزموفقیت من دربرابر این نیم وجبی نگاه نکردن توچشماشه هه اونوقت میگه پسره احمقه من همیشه خودداربودم توهم نوع مسائل زندگی اما جلواین احساس میکنم درجه خودداریم از100 میرسه رو50 ازلحاظ ظاهری تودل بروریزه میزست شاید عجیب باشه من خودم قدم 187سانته امادخترای  ظریفوبیشترمیپسندم امااین یه چیزه دیگست فلاحم ازلحاظ هیکلوقدبدک نیست اما اصلا حس خوبی نسبت بهش ندارم اصلاحسی بهش ندارم که بخواد خوب باشه یابد..ازدوباره باصدای دربه خودم اومدم ایندفعه اروم ترگفتم...بفرمایید..-ببخشی فرم مرخصی رواوردم ..-بله بیاریدش تاامضاش کنم...-اومدروبه روم جلوی میزم ایستاد..-ورقه روازش گرفتم خدای من چه خط بچهگانه ای داشت خطش به دل میشست لبخندم پررنگ ترشد سنگینی نگاشوروخودم حس کردم دیدم باتعجب بهم خیره شده..منم بخاطراینکه سه نشم گفتم لطفابیایداینجا منظورم پشت میزم کنارخودم بود اونم بعدازکمی درنگ اومدکنارم ایستاد ..-اینجاچی نوشتید...سرشوخم کردطوریکه نفساش به گردنم میخورد یه حس خواب بهم دست دادیه لحضه فقط یه لحظه پشماموبستم که دریهوبازشد برخرمگس معرکه لعنت فلاح لااخم به منوشریفی نگاه میکردبندخدا شریفی یابهتره بگم یسنا اسمشوخانم فلاح گفت هول شده بود ..-باصدای بلند تقربیادادزدم ..-خانم فلاح شورشودراوردین این چه وضع وارد شدن نه اجازه ای نه احترامی من واقعانمیدونم چطوری باشما رفتارکنم..نگاه خصمانه ای به یسنا انداخت اون هنوزتوشوک بود ضایع بودکه فلاح اومده بود فضولی کنه ازحرف صبحش ناراحت نشدم که گفت یسناسوگلیته  یه حس خاص یه حس مالکیت واسه اون لحظه بهم دست داد..اومد سمت میز بعدیه پوشه روگذاشت روشوگفت..-ایناحابهای شرکتن لطفایه نگاه بهشون بندازین بعد نگاشوچرخوندسمت یسناوگفت..عزیزم معمولابایداینورمیزواستی نه اونجا..-من من...-خودم بهشون گفت بیان اینجامشکلی دارین فلاح اخماش رفت توهم یه نگاه بدبه یسنا انداختوگفت ازان نترس که هایوهوی دارد ازان بترس که سربه توی دارد ببخشی مزاحم کاراتون شدم ادامه بدین...بعدم ازدفتررفت بیرونودروهم تقریباباحرص کوبوند بهم ..شقیقه هاموبادستم ماساز دادم نگاموچرخوندم سمت یسنا کنجکاوشدم عکس العملش دربرابرحرفای فلاح چیه..خدای من صورتش قرمز شده بودسرشوانداخته بود پایینولب پایینشوبه دندون گرفته بو چقدر تواین لحظه قیافش واسم شیرین شده بود سرشواورد بالا ویه نگاه بهم انداخت دیدبهش خیره شدم ازدوباره سرشوانداخت پایین وای یعنی این زلزله  خجالت کشیده یه لبخندزدموگفتم..-خانم یوسفی فرمتون امضاشد میتونید برید نمیخواستم اذیت بشه واسه همین گفتم بره خدایاداری بامن چیکار میکنی غرورموبهم برگردون دربرابراین امروزکه اخلاقش عوض شده بودواروموساکت بود یه حسی بهش داشتم راستش کل کل کرداناشم به دلم میشست .دستش رودستگیره دربود که گفتم..-خانم یوسفی  برگشت نگام کرد ...یه اب قندبخورید ظلهرافشارتون افتاده..یه چشم کوتاه گفتوازدفتررفت بیرو...ادامه دارد