رمان غرور عشق1
دستاي مشت كردمو محكم تر بهم فشار دادم ناخوناي بلندم تو گوشت
دستم فرو رفت ولي نتونست از التهاب و عصبانيتم كم كنه گره ي ابروهام به
بيشترين حد خودش رسيده بود طوري احساس ميكردم تا دهنم ادامه پيدا
كرده لبامو محكم روي هم فشار ميدادم تا يكم از عصبانيتم كم تر شه ولي
دريغ از يه سر سوزن...بدتر هرلحظه داشتم عصباني تر ميشدم سرم داشت
از شدت درد منفجر ميشد كلم داغ كرده بود و دماش به حدي زياد بود كه
حس كردم پوست سرم داره اتيش ميگيره...داغ كرده بودم به قدري كه دلم
فرد روبه رومو از وسط دو نصف كنم...با سركشي زل زدم تو چشماي
هيزشو شمرده شمرده و با صداي دورگه گفتم:تو ...چه غلطي...كردي؟با
پوزخند چندشي به ميز پشت سرش تكيه دادو گفت:حالا چرا عصباني
ميشي؟مگه من چمه؟احسااس كردم داره از كلم دود بلند ميشه ميدونستم
اگه بمونم شر بپا ميكنم ولي نتونستم سوت كنمو چيزي نگم بخاطر همين
يكم صدامو بالا بردمو گفتم:تو چته؟؟؟؟تو چت نيست....من جاي دخترتم
چطور جرئت ميكني به من پيشنهاد بدي؟؟؟؟؟با پرويي تموم نگام كردو
گفت:دل كه پير و جوون نميشناسه؟ميشناسه؟بعدشم چرا اين قدر
شلوغش ميكني ؟اولن يكم صداتو بيار پايين بعدشم تو كه بايد از خداتم باشه
كي مياد ي دختر بي پدرمادرو كه معلوم نيس صب تا شب كجا ميره كجا مياد
بگيره؟حالا كه من درحقت لطف كردم و ميخوام از اين بدبختي و زندگي
نكبتي نجاتت بدم داري ناز ميكني؟
حساس كردم چشمام بي اندازه گشاد شده طوري كه الان از كاسه
درمياد دهنم باز مونده بودو به گوشام اعتماد نداشتم اخه ادم اينقدر
پروووووووو؟به جاي معذرت خواهي داره انگ هم بهم ميزنه اونم به كي؟به
رها...رها شايگان؟ نه نه اين ديگه تو مخم نميگنجيد اين مرتيكه پيش خودش
چي فكركرده؟چطوري اين حرفارو بهم زد؟كم كم به خودم اومدم انگارتازه
داشتم حرفاي شريفي (همين يارو)رو درك ميكردم كمكم تعجبم از بين رفتو
جاي خودشو به خشم داد دهنمو بستم چشمام و محكم روي هم فشار
دادمو دوباره حرفايي كه بهم زده بودو مروركردم نه خير انگارارستي راستي
بهم توهين كرده بوددوباره اخمام رفت تو هم فكم منقبض شددندونامو با
چنان حرصي به هم فشارميدادم كه هرلحظه احتمالش بود بشكنه كمي به
طرف ميزش خم شدم دست راستمو محكم كوبوندم روي ميزشو بلند
گفتم:تو چي گفتي ؟به كي اين شٍرو وٍٍر رارو تحويل دادي؟من معلوم نيس
كجاميرم كجا ميام؟اخه نامرد تو كه خودت ميبينياز صب تا شب تو اين شركت
كوفتي تو سگ دو ميزنم نميدوني؟خودت كه ديدي چقدر بپا داشتم چقدر
خاطرخواه داشتم كه جوابشونو كردم حالا تو..تويه..استغفرالله...دوباره
چشمامو روي هم فشاردادم نه اينجوري اروم نميشدم بايد اين مرتيكه رو
ادب كنم از ميز فاصله گرفتمو به ساعتم نگاه كردم 2:35دقيقه هنوز كارمندا
تو شركت بودن هنوز ميتونستم يه درس بهش بدم كه حض كنه...صبر كن
حالا منو نشناختي...نگام به ميز روبه رو افتاد يه لبخند موزي رو لبم نشست
چشماي ابيم پر از شيطنت شد...1..2...3...حالا...پاي راستمو بالا اوردم و با
تموم قدرت به ميز ضربه زدم ميز با تموم وسايلاي روش و با صداي
وحشتناكي چپه شد همزمان صدامو انداختم رو سرمو گفتم خجالت نميكشي ؟
نه؟خجالت نميكشي مرتيكه هيز؟عقب عقب به سمت در رفتم درو باز كردم
تا صدام بهتر به بيرون برسه...شريفي از اين كار من چشماش شد اندازه
پرتقال تامسون...دوباره گفتم:با توام مگه كري نميشنوي؟ايندفعه شريفي به
خودش اومدو از جاش بلند شد و اومد طرفم كمي عقب رفتم...شريفي با
لحني كه ميخواست خرم كنه گفت:صداتو نبربالا اينجا محل
كارمه...
من:هه مثلا صدامو ببرم بالا جي ميشه؟تازه تلبكارم شديم؟شتابزده
دستشو گذاشت رو دماغشو گفت:هيييييش ميگم نبربالا صداتو من با
سرتقي تمام ادامه دادم:نه چرا نبرم بالا هان؟بزار همه بفهمن حاجيشون چه
مارموزيه... ازلاي در زيزچشمي بيرونو گاه كردم از اين همه دادو هوار من
همه كارمندا بيرون جمع شده بودن لبخند خبيثي رو لبم نشست دوباره
صدامو صد برابر بلند تر كردمو گفتم :اره بزار بدونن دستامو تو هوا چرخوندمو
گفتم:مرتيكه از من خجالت نميكشي از اين شيكم گندت خجالت بكش از زنو
بچت خجالت بكش...تو مثلا حاجيه اين كارمندايي اين دفعه شريفيم مثل من
داد زد:صداتو ببر تا نزدم لهت نكردم ....ببر صداتو!
دستامو زدم به كمرمو گفتم:نه چرا تعارف ميكني؟بيا بزن اختيار داري كي از
شوما بهتر///سريع رفتم طرف صندلي و كيفمو از روش برداشتم انداختم رو
كولمو رو به شريفي با داد گفتم:برو از يكي بخواه صيغت شه كه اندازه
دهنت باشه من زيادي واست بزرگم ميترسم تو گلوت گير كنم خفه شي يه
وقت...بعدم رفتم سمت درو بازش كردم بي توجه به كسايي كه داشتن با
دهن باز منو نگاه ميكردن گفتم:به راه راست هدايت شو حاجي...به راه
راستتتتتت...رو كردم به كارمندا و رگفتم:هااان؟چيه ؟به چي نگاه
ميكنين؟نشناخته بودينش نه؟و با سرعت دروبه هم كوبيدمو از شركت زدم
بيرون سر راه يه تاكسي گرفتمو با خوشحالي از شرٌي كه بالاخره به پا كرده
بودم تا خود خونه مثل ديونه ها خنديدم
ادامه دارد...
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۲/۰۵/۱۶ ساعت 23:28 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|