به یاد بچگیامون یه قلعه ی شنی درست کردیم و کنارش روی شن ها با انگشت اسمامونو نوشتیم! بعد از اثر هنریمون عکس گرفتیم!!
سروش با چهره ای آشفته جلو اومد و بدون مقدمه گفت:"من باید همین حالا برگردم تهران!"
با نگرانی پرسیدم:"اتفاقی افتاده؟"
_"
مامان حالش دوباره بد شده!"
_"
منم باهات میام"
_"
نه!تو همین جا بمون احتمالا چیز خاصی نیست"
مخالفت کردم و گفتم:"درست نیست تو این وضعیت تنها بری! منم میام"
_"
باشه پس زودتر بریم!"
از همه عذر خواهی کردم و قضیه رو براشون توضیح دادم. پدر با نگرانی گفت:"بهتره زودتر برین ولی ما رو بی خبر نذارین"
_"
چشم حتما"
با بیشترین سرعت ممکن وسایلو جمع کردم و راه افتادیم. سروش با سرعت بالایی حرکت می کرد و خیلی زود به تهران رسیدیم. به بیمارستان که رسیدیم خبر دادن خطر جدی نبوده و خوشبختانه رفع شده! کارای ترخیص داشت انجام میشد. با احتیاط مادر و سوار ماشین کردم و خودم هم روی صندلی عقب پیشش نشستم. پدر و سروش جلو نشستن و به طرف خونه ی پدر و مادر سروش رفتیم. توی راه به پدر زنگ زدم و خبر دادم که خوشبختانه خطر رفع شده.
مادر با رنگ پریده رو به من گفت:"ببخشید مادرجون! شما هارم از مسافرت انداختم، نگرانتون کردیم! عباس(پدر سروش) نباید بهتون چیزی می گفت! می بینین که من حالم خوبه"
گفتم:"اتفاقا پدرجون کار درستی کردن! تازه دیرم به ما خبر دادین! مگه ما غریبه ایم؟ سلامتی شما مهم تره! سفر که همیشه میشه رفت!"
مادرجون با مهربانی لبخندی زد و پیشونیمو بوسید.
*
آخرای شب بود که سروش گفت:"میشا بهتره دیگه بریم!!"
مادر شوهر من زن واقعا خوش قلب و مهربونی بود که خیلی زیاد دوستش داشتم حتی قبل از اینکه با سروش ازدواج کنم علاقه ی زیادی به این زن مهربون داشتم.
با نگرانی گفتم:"بهتر نیست من پیش مادر بمونم؟"
مادر به جای سروش جواب داد:"نه مادرجون! می بینی که من حالم خوبه! تو برو به زندگیت برس عزیزم! سروشو هم تنها نذار!"
مطیعانه چشمی گفتم و با سروش همراه شدم.
وقتی به خونه رسیدیم، سروش با صدایی که خستگی توش موج می زد گفت:"ببخشید! خیلی خسته شدی! باید حرفمو گوش میکردی و همونجا می موندی!"
"
بی خیال! خودمم بیشتر از این حوصله ی اونجا موندنو نداشتم!"
"
من میرم بخوابم شب بخیر!"
"
شب بخیر!"
اونشب هم بدون هیچ تغییری به پایان رسید و یک روز تکراری دیگه شروع شد!
*
روز جمعه بود که مادر از شمال زنگ زد و گفت که دارن بر می گردن. با همشون حرف زدم و از تک تکشون خواهش کردم مراقب خودشون باشن و با احتیاط بیان! چند روزی بود که حس می کردم سروش کمی تغییر کرده، تغییراتی شیرین و در عین حال ترسناک! بیشتر به خودش می رسید، مهربونتر شده بود و نگاهاشم عمیقتر! مگر نه اینکه اینها همه نشانه های عشق بود؟؟!!! اما ترس من از این بود که این بار سروش عاشق چه کسی شده؟
سروش با تیپ اسپرتی که جذابیتشو ده برابر کرده بود، از اتاق بیرون اومد! بوی خوش ادکلنش فضای خونه رو پر کرده بود! چشمانش از شادی برق میزد. با شادمانی گفت:"حاضر شو! شام مهمون من!"
با تعجب ابروهامو بالا انداختم، حاضر شدم و کمی عطر هم به خودم زدم!
از اتاق که بیرون رفتم سروش با شیطنت گفت:" به! چه خوش تیپ شدی!"
"
نه خوشتیپتر از تو!!!"
خنده ای کرد و با هم به طرف ماشینش رفتیم.
تا به حال انقدر خوشحال ندیده بودمش! لحظه ای نبود که لبخند روی لباش نباشه! مدام شوخی می کرد و می خندید. وقتی به رستوران رسیدیم ، ماشینو پارک کرد بعد به طرف من اومد و در رو برام باز نگه داشت. رفتاری که هرگز ازش سراغ نداشتم. وارد رستوران شدیم و منو به طرف میزی که رزرو کرده بود، برد! صندلی رو برام بیرون کشید و خودش هم رو به روم نشست. اشتهایی به غذا خوردن نداشتم با این حال با اصرار هی اون کمی غذا خوردم.
با نگرانی پرسید:"حالت خوب نیست؟"
"
چرا! ولی یه کم دل شوره دارم نمی دونم چرا!!! فکر کنم اگه بریم یه فضای باز بهتره"
_"
می خوای بریم پارک؟"
مثل بچه ها از خوشحالی جیغ کوتاهی کشیدم و گفتم:"آخ جون! بریم تاب سواری!"
خندید و همونطور که ماشینو روشن می کرد گفت:" باشه بابایی! آب نباتم می خوای برات بخرم؟؟"
چیزی نگفتم فقط با خوشحالی خندیدم.
به پارک که رسیدیم صبر نکردم تا بیاد و درو برام باز کنه! از ماشین پریدم بیرون و همینطور که با خوشحالی زائدالوصفی می دویدم دست سروشو گرفتم و اونو هم به دنبال خودم کشوندم!
خنده ی زیبایی کرد و گفت:"یواشتر الآم میخوریم زمین!"
بدون توجه به حرفش، به سرعت بیشتری دویدم و روی یکی از تاب ها نشستم. سروشم روی تاب کناریم نشست با اعتراض گفتم:"پس کی منو هل بده؟؟"
خندیدو گفت:"خودت تنبل خانم!! مگه بلد نیستی؟!"
"
بلدم! اصلا بیا مسابقه بدیم!"
"
باشه"
شروع کردم به تاب خوردن هر لحظه بیشتر اوج می گرفتیم و جالب این بود هردومون به طور همزمان و مساوی عقب و جلو می رفتیم! سرعت تاب خوردنشو کم کرد و پایین اومد، گفت:"آه!من دیگه سرم داره گیج میره! بیا بریم!"
"
باشه! پس برو کنار من میخوام بپرم!"
"
چی؟؟ خطرناکه!! میفتیا!"
با لجاجت گفتم:"نه! من میپرم!"
"
باشه"
خوشحال ازینکه حرفمو به کرسی نشونده بودم،آماده ی پریدن شدم! ثانیه های آخر وقتی که دیگه پریده بودم، کار احمقانه ای کرد و جلوی تاب ایستاد!!!! منم صاف افتادم تو بغلش و البته هردو تامون با مخ خوردیم زمین!!!!!!! پام بدجوری پیچ خورده بود و همه ی لباسام خاکی شده بودن. از درد پام ناخودآگاه گریه کردم!
باترس گفت:"چیزیت شد؟حالت خوبه؟"
مشتی به شانش زدم و گفتم:"تقصیر توئه! چرا اومدی جلو؟؟؟"
"
ترسیدم بیفتی"
"
آهان مرسی که باعث شدی نیفتم!"
شروع کرد به ماساژدادن مچ پام و گفت:"حالا که چیزی نشده! ببخشید!!! دیگه گریه نکن!منو می بخشی؟"
با شیطنت گفتم:"به یه شرط!"
"
چی؟"
"
برام بستنی بخر!"
کمکم کرد بلند شم ، به طرف مغازه ی بستنی فروشی که توی پارک بود رفتیم و دوتا بستنی خرید. کمی ساکت تر شد.
پرسیدم:"چیزی شده؟"
"
راستش می خوام باهات حرف بزنم!"
"
خوب بزن!"
"
میترسم!"
خنده ای طولانی کردم و گفتم:"مگه من لولو ام؟؟"
"
راستش من از لولو ام انقدر نمی ترسم!"
با دلخوری ساختگی گفتم:"دستت درد نکنه!"
اشک تو چشماش حلقه زد و گفت:"من میترسم که مثل همیشه چیزی بگی که داغونم کنه! اما با این حال من امشب همه چیزو بهت میگم! من... من... دوستت دارم!"
نفسم حبس شد و قطره ای اشک از چشمم چکید. برای لحظه ای خشکم زد. شانه هامو گرفت و محکم تکان داد و گفت:"خواهش میکنم یه چیزی بگو!"
تعجبم بیشتر از این بود که داشت گریه می کرد! منم زدم زیر گریه ومیان هق هق گریه در آغوشش فرو رفتم، سرمو گذاشتم رو سینش و به گریه کردن ادامه دادم، همینطور که موهامو نوازش می کرد گفت:"تورو خدا یه چیزی...."
صدای زنگ موبایل اجازه نداد حرفشو تموم کنه! از آغوشش بیرون اومدم، به صفحه ی گوشیش نگاه کرد و جواب داد.
_"
بله؟"
_
_"
چی؟"
_
_"
باشه! باشه!"
_
_"
آره!"
به جز این چند کلمه چیز دیگه ای نگفت اما چهره اش خیلی نگران به نظر می رسید.
چهرشو درهم کشید، شدت پایین اومدن اشکهاش بیشتر شد، انگار بر سر گفتن یا نگفتن چیزی با خودش کلنجار می رفت.
با ترس پرسیدم:"چیزی شده؟"
"
میگم ولی باید قول بدی آروم باشی!"
"
قول میدم!"
چشماشو بست و زیر لب زمزمه کرد:"مهراد!"
برای لحظه ای قلبم از حرکت ایستاد و بعد شروع کرد ضربان قلبم به شدت بالا رفت با صدایی که دیگه مطمئن نبودم متعلق به خودم باشه پرسیدم:"چش شده؟ حرف بزن!"
به نفس نفس زدن افتادم و گریه کردم!
گفت:"تو قول دادی! خواهش میکنم آروم باش!"
او هم گریه میکرد!
ملتمسانه گفتم:"تورو خدا بگو!! بگو!"
با صدای گرفته ای گفت:"تو جاده تصادف کرده!"
_"
خب؟"
من من کنان گفت:"د...د...در جا.....مرده!"
میان گریه خندیدم و گفتم:"شوخی بی مزه ای بود!"
اما او همچنان گریه می کرد و من فهمیدم که شوخی نمی کند! دنیا روی سرم خراب شد! مغزم کار نمی کرد! اشکها بی امان بر صورتم فرود می آمدن!با صدای نا آشنایی نعره زدم:"نه! نه!مهراد!!!مهراد مهراد. بگو دروغه! سروش داداش من نمرده! نمی تونه مرده باشه. مهراد من زندس بگو که دروغه!"
روی زمین افتادم و زار زدم. سروش کنارم نشست و دستامو گرفت، سرمو گذاشتم روی سینش و دیگه چیزی نفهمیدم!
به هوش که اومدم، توی تخت اتاق خوابم بودم، سروش روی صندلی کنار تخت نشسته بود و لباسی مشکی به تن داشت. ته ریش درآورده بود و به نطر می اومد حداقل هشت کیلو لاغرتر شده باشه!!! احساس ضعف میکردم،سرم سنگین بود و چشمام سیاهی می رفت. چند لحظه طول کشید تا اتفاقی رو که افتاده بود به یاد بیارم!!! هنوز هم باورم نمیشد برادر عزیزم، سنگ صبورم، بهترین همدمم دیگه در این دنیا نبود! دیگه نفس نمی کشید! با صدایی که حتی به گوش خودمم نمی رسید پرسیدم:"چند روزه که بیهوشم؟"
سروش سرشو بلند کرد، لبخندی زد و گفت:"به هوش اومدی عزیزم!خدارو شکر! 4 روزه که بیهوش افتادی!"
با حیرت گفتم:"مهراد؟"
سرشو پایین انداخت و آروم گریه کرد! به سرعت از اتاق خارج شد و دقایقی بعد با ظرفی پر از سوپ برگشت. کنارم نشست و قاشقو به طرف دهنم گرفت گفتم:"نمیخوام"
_"
باید بخوری 4 روزه به جز آب چیزی نخوردی!!"
"
می خوام بمیرم!"
عصبی گفت:" دیگه این حرفو نزن!"
و قاشقو به زور تو دهنم فرو کرد. چند قاشق خوردم و گفتم:"برو بیرون میخوام تنها باشم!"
اونشب تا شب به هیچکس اجازه ندادم وارد اتاقم بشه. یکسره گریه میکردم وبا عکس داداش خوبم حرف می زدم اونقدر که دیگه اشکی برام نمونده بود.اون نباید می مرد! اون قول داده بود که کمکم میکنه! که تنهام نمیذاره! نباید زیر قولش می زد !
روزها از پی هم میگذشتند و من هر روز افسرده تر از دیروز می شدم!!! شش ماه از مرگ مهراد گذشته بود و من حتی به دانشگاه هم نمیرفتم. اونقدر لاغر شده بودم فرقی با مرده نداشتم!
با رفتار هام باعث ناراحتی همه شده بودم. اونروز سروش با عصبانیت داخل شد و گفت:"بس کن میشا! بس کن! حتی مادرتم مثل تو رفتار نمیکنه! تو آینه به خودت نگاه کن! ببین خودتو می شناسی؟ بلند شو!! تو زنده ای! فکر میکنی مهراد دوست داشت تو رو این طوریی ببینه؟"
با بغض گفتم:" اون حق نداشت منو تنها بزاره!"
_"
تو خیلی خود خواهی! فکر میکنی فقط خودت وجود داری؟ فکر میکنی فقط تو مهرادو دوست داشتی؟ تا حالا شده به مامان و بابات فکر کنی؟"
نفهمیدم چی شد، چشمامو بستم و هر چی به به دهنم میومد گفتم:"تو! تو به چه جراتی با من اینطوری حرف می زنی؟ گمشو! دیگه نمیخوام ببینمت! کاش به جای مهراد تو مرده بودی!!! برو برو بمیر!"
اشکاش سرازیر شد، با عصبانیت درو به هم کوبید و رفت!
اون قدر بی حوصله بودم که در اون لحظه فکر کردن به سروش آخرین کاری بود که ممکن بود انجام بدم!
اونروز هم کسل کننده تر از هر روز دیگری به پایان رسید، شب که شد دوباره کمی گریه کردم و خوابیدم.
مهراد رو در خواب دیدم از همیشه غمگین تر به نظر می رسید با ناراحتی جلو اومد، دستمو به طرفش دراز کردم ولی توجهی به من نکرد! گفت:"تو به من قول داده بودی! نباید زیر قولت بزنی! من نگرانم!"
داد زدم:"چه قولی؟"
اما اون جوابی به این سوال من نداد و رفت و من آشفته تر از همیشه از خواب بیدار شدم.
سروش صبح زود از خانه خارج شد، البته من اینو از صدای باز و بسته شدن در فهمیدم !!!! نیمی از روز رو صرف فکر کردن راجع به قولی که به مهراد داده بودم، کردم و بالاخره هم موفق شدم قولم رو به یاد بیارم!! اونروز، تو شمال، کنار دریا رو به یاد آوردم مهراد با نگرانی گفته بود:"قول بده! قول بده که به سروش کمک کنی! ممکنه کارت خیلی سخت باشه! ولی اینکارو بکن!"
و جواب خودم:"من همه ی سعیمو میکنم! قول میدم که بهش کمک کنم!"
اشکام سرازیر شدن و و از خودم ناامید شدم! من به جای کمک کردن به سروش رنجونده بودمش! سرم به دوران افتاد! ناراحت بودم و عذاب وجدان داشتم من واقعا حرفای خیلی بدی بهش زده بودم! حالم از خودم به هم می خورد.اما دیگه نمی خواستم از دست بدمش! تحمل دوری این یکی رو نداشتم ،اصلا!
از جام بلند شدم و آبی به دست و صورتم زدم، تلفنو برداشتم و شماره ی خونه مونو گرفتم.
مادر_"بله؟"
_"
سلام مامان منم!"
مادر از خوشحالی گریه میکرد.
گفتم:"مامان تورو خدا گریه نکن! منو ببخش من خیلی خودخواهم!"
_"
این حرفو نزن خوشحالم که بالاخره از لاکت اومدی بیرون!"
_"
منم خوشحالم! خوشحالم که شمارو دارم!"
یک ساعتی با مادر و پدر حرف زدم، راضی بودم که حداقل تونستم اونارو خوشحال کنم! بر عکس هر روز کمی آرایش کردم و لباس آبی خوشرنگی پوشیدم. برای ناهار قورمه سبزی درست کردم و میز و چیدم! ساعت نزدیک دو بود اما هنوز خبری از سروش نبود دلشوره مثل خوره به جونم افتاده بود! اگه اتفاقی براش میفتاد چی؟ چرا اون حرفا رو بهش زدم! اگه تصادف کنه! اگه بمیره!!! از افکار خودم شرمنده شدم و با صدای بلند گفتم:"خدا نکنه!"
خوش بختانه همون موقع در باز شد ، سروش اومد و منو از شر اون افکار راحت کرد!! با لحن سردی پرسید:"مهمون داریم؟"
_"
نه! ناهار حاضره لباساتو عوش کن بیا!"
به اتاقش رفت و دقایقی بعد بیرون اومد، دستاشو شست و نشست سر میز. براش یه بشقاب پر غذا ریختم ! اما خودم چند قاشق بیشتر نخوردم. انگار معدم به گشنگی عادت کرده بود!!!!
غذاشو که تموم کرد خیلی خشک و جدی گفت:"مرسی"
و رفت!!!
دلم گرفت و همونجا زدم زیر گریه! اما نباید ناامید می شدم، منم اگه کسی اون حرفا رو بهم می زد خیلی بد تر از اینا باهاش برخورد می کردم. پس بهش حق دادم، ظرفا رو شستم و به اتاقم رفتم ، تصمیم گرفتم مزاحمش نشم تا استراحت کنه و خودمم مشغول نقشه کشیدن شدم.
بعد از ظهر با یه لیوان آب پرتقال و یه برش کیک به اتاقش رفتم. وقتی که در زدم جواب داد:" بیا تو!" این بار حتی سردتر از دفعه ی قبل یود طوریکه تمام بدنم لرزید!!! وارد اتاقش که شدم، از شدت تعجب نزدیک بود شاخ در آرم. تمام دیوار رو به طرز زیبای با عکسهای عروسیمون پوشونده بود!!! بغض تو گلوم گیر کرد و بیشتر از رفتار احمقانه ی خودم شرمنده شدم. سینی رو جلوش گذاشتم و با صدای غمگینی گفتم:"متاسفم!منو می بخشی؟"
"
چرا؟به خاطر گفتن حقیقت؟! خیلی ناراحتی که هنوز زنده ام؟"
این بار اشکام سرازیر شدند و ملتمسانه گفتم:"من حالم خوب نبود نفهمیدم چی دارم می گم!"
"
من کار دارم"
و با این حرفش ، ازم خواست اتاقشو ترک کنم.

سرم به شدت درد می کرد و چشمام قرمز شده بود. تمام بدنم کوفته بود و بدجوری درد می کرد. چشمامو بستم و سعی کردم بخوابم. نیمه شب گرمای آتش باعث شد از خواب بپرم. اما هیچ جا آتیش نگرفته بود، بلکه این م بودم که توی تب می سوختم.!!! واکنش عاقلانه این بود که همون موقع سروشو صدا بزنم، اما وقتی رفتار سردشو به یاد آوردم از صدا زدنش منصرف شدم، می دونستم که اگه بخوابم حالم بهتر میشه برای همین دوباره خوابیدم. درست نمیدونم اما فکر کنم یک ساعتی بیشتر نگذشته بود که باز از خواب پریدم. می تونستم بفهمم که وضعیتم از قبل خیلی بدتره. خواستم سروشو صدا بزنم اما صدام در نمیومد! تمام نیرومو توی گلوم جمع کردم و فریاد زدم:سروش!
اما خودم هم به زور صدامو می شنیدم چه برسه به اون! ناگهان فکری به ذهنم رسید اتاق من و سروش بغل هم بود با مشب چند ضربه به دیوار زدم ولی این کارم بی فایده بود. به زور از جام بلند شدم و کشان کشان خودمو در اتاقش رسوندم!! در رو باز کردم و گفتم:"سروش!"
به سردی قبل نگاهم کرد اما مثل اینکه حالم خیلی بد بود، چون وقتی چشمش به من افتاد رنگش به وضوح پرید.

***
وقتی که از خواب بیدار شدم هنوز نصفه شب بود! طولانی ترین شب عمرم! مثل اینکه قرار نبود این شب هیچوقت تموم شه.حس کردم توی اتاقم نیستم با دقت که به اطراف نگاه کردم دیدم روی تخت سروش خوابیدم. از گرما داشتم هلاک می شدم، واقعا به هوای سرد نیاز داشتم و در اون شرایط حتی نمی تونستم تشخیص بدم که برام بده!!! خیلی آروم از جام بلند شدم نمی خواستم سروش بیدار بشه. در بالکن رو باز کردم. وقتی می خواستیم این خونه رو بخریم من بیشتر از هر چیزی عاشق این بالک بزرگ و دلباز شده بودم!!! روی یکی از صندلی های توی بالکن نشستم. هوا خیلی خیلی سرد بود اما فقط همین هوا می تونست کمک کنه از شر اون گرمای طاقت فرسا راحت بشم.
از این هوا با وجود سردیش لذت می بردم. حس کردم چیزی روی شانه ام افتاد! سروش پتویی دورم انداخت و خودش روی یکی دیگه از صندلی ها نشست. در رفتارش کوچکترین تغییری دیده نمیشد!!
با لحن سردی گفت:"برو تو! هوا سرده!"
با بغض گفتم:"هر چه قدرم سرد باشه سرد تر از رفتارای تو نیست! ترجیح میدم این سرما رو تحمل کنم! چون تو خیلی سدتری مثل آلاسکا!!!!"
لبخند کمرنگی زد و گفت:"فکر کن شرایط برعکس بود، فکر کن من اون حرفا رو به تو زده بودم! اونقت توچیکار می کردی؟"
خندیدم و گفتم:"احتمالا می کشتمت!"
آهی کشید و با تاسف گفت:"اما من نمیتونم تورو بکشم!"
با شیطنت گفتم:"پس ببخش!!"
لبخند پر مهری زد و فهمیدم که منو بخشیده با این حال با مهربونی گفت:"شرط داره!!!"
"
چه شرطی؟"
خندید و گفت:"خب، راستش هنوز راجع بهش فکر نکردم! راستی تو میدونی آرش و عسل می خوان با هم ازدواج کنن؟؟"
"
چی میگی؟؟؟ شوخی میکنی؟"
"
نه جدی میگم!"
خندیدم و گفتم:"خوبه! فقط عسله که میتونه از پس آرش بر بیاد!"
"
یه سوالی بپرسم؟"
"
بپرس!"
"
همیشه دلم می خواست بدنم میشا یعنی چی؟"
"
همین؟؟؟ میشا یعنی ماه جاودان!"
"
میشا!؟"
"
جانم؟"
"
دوستت دارم!"
سرموگذاشتم رو شونشو و اعتراف کردم:"منم دوستت دارم!خیلی زیاد!"
قرص ماه توی آسمون می درخشید، انگار امشب بزرگتر ، درخشنده تر و زیبا تر از هر شب دیگری بود!
سروش عسلی خوشرنگ چشماشو به صورتم دوخت و گفت:"امشب همینجا، زیر نور ماه، قسم می خورم تو برای همیشه ماه جاودان منی!"
زیر لب تکرار کردم:"زیر نور ماه!"
هر دو برای لحظه ای به آسمان خیره شدیم! ماه هم انگار می خندید!

 پایان