درست نمیدونم چقدر گذشته بود که با صدای دست زدن به خودم اومدم.آرش_" اِ اِ اِ؟؟؟؟ میشا! رو نکرده بودیا!!!"
سروش با چشمای گرد شده پیشم نشست و گفت:" نمی دونستم!"
آزرده گفتم:"تو هیچی راجع به من نمیدونی!"
سهیل بی خبر از همه جا گفت:"اگه زمزمه های عاشقانتون تموم شده، بدمون نمیاد یه دفعه دیگه گیتار زدنتو ببینیم!"
لبخندی زدم و گفتم:" لطف دارین! ولی ما اینجا یه استعداد کشف نشده ی دیگه ام داریم!"
عسل با خنده گفت:"به به ! اینطور که معلومه فقط ما بی هنریم! حالا این استعداد درخشان کی هست؟"
_"
سروش!!!"
عسل رو به سروش کرد و گفت:"چرا زودتر بروز نداده بودی؟؟زود باش شروع کن"
سروش حیرتزده تر از قبل شروع به نواختن کرد:

بازم به یاد اشکام
که می ریخت از رو گونه هام
هنوزم بعضی شبها
می شینم زیر نور ماه!
یادش بخیر که دستات
بود سوی دستام یه روزی
می گفتی تو عاقبت
توی آتیشم می سوزی
هنوز شبها دلم میگیره آروم میشینه!
قاب عکستو بغل میگیره!
آره نیستی و یه بیقرارم
وقتی نیستی من آروم ندارم
چشمای خیسم باز مینویسن
جز تو یاد هیچکی نیستم
نیستی و من دارم می میرم
باز به یادت یه گوشه میشینم
هنوز شبها دلم میگیره آروم میشینه!
قاب عکستو بغل میگیره!
آره نیستی و یه بیقرارم
وقتی نیستی من آروم ندارم
چشمای خیسم باز مینویسن
جز تو یاد هیچکی نیستم
نیستی و من دارم می میرم
باز به یادت یه گوشه میشینم
هنوز شبها دلم میگیره آروم میشینه!
آروم میشینه!
چشمای خیسم باز مینویسن
نیستی و من دارم می میرم...!

قطره اشکی از گوشه ی چشمش چکید، گیتار رو روی زمین انداخت و رفت!
با صدای غمگینی گفتم:"ببخشید! راه طولانی بود ظهرم خوب استراحت نکرد! خسته اس! دیگه دیروقته منم میرم بخوابم!"
مهراد گفت:"اگه زیاد خسته نیستی دلم میخواد یه کم با هم حرف بزنیم!"
جا خوردم و خوشحال شدم! دلم خیلی برای حرف زدن باهاش تنگ شده بود! گفتم:"حتما! موافقی یه کم قدم بزنیم؟"
_"
آره بریم!"

با مهراد کنار دریا قدر میزدیم! خندیدم و گفتم:" داداشی!!! خیلی دلم برات تنگ شده بود این چند وقت زیاد نتونستم ببینمت!!"
_"
منم همینطور! اون خونه بدون تو خیلی سوت و کوره! کاش بودی!"
_"
تو نمیخوای ازدواج کنی؟؟؟ مثلا دو سالم از من بزرگتریا!"
سرشو پایین انداخت و گفت:" هنوز آمادگیشو ندارم! یعنی هنوز اون کسی رو که می خوام پیدا نکردم! راستش امشب می خوام درباره ی خودت حرف بزنم!"
با تعجب گفتم:"من؟؟؟!! خوب شروع کن!"
_"
راستش من از خیلی وقت پیش با سروش دوست بودم! خیلی بهتر از تو میشناسمش! قبل از اینکه باهاش ازدواج کنی، تو چشمات بی تفاوتی بود، غمگین بودی، جوری رفتار میکردی که همه حس می کردن با یه مرده سر و کار دارن! ولی الآن یه حس جدید توی تو پیدا کردم! یه برق جدید توی نگاهت! من برادرتم میخوام راستشو بهم بگی! تو عاشق سروش شدی؟"
با شرم سرمو پایین انداختم و گفتم:" تو میدونی رضا با من چیکار کرد! من به خودم قول دادم که فراموشش کنم و با شرایط زندگیم کنار بیام! خیلی زودتر از اونی که فکرشو میکردم، بهش دل بستم!!! ولی شرایطم حتی از قبل هم بدتر شد! چون اون منو دوست نداره!"
_"
یه کم بهش حق بده! ماجرای تو و رضا اگه 4 ماه طول کشید، قضیه ی اون و زیبا 3 سال طول کشید! فرقشو میبینی؟ اون 3 سال بازیچه ی دست اون دختر بوده! عاشقش بوده ولی راه اشتباهو انتخاب کرده به جای اینکه فراموشش کنه، ازش متنفر شده!! این بده! چون تنفرم یه حسه! و اون این غم رو هرگز فراموش نمیکنه، نمی تونه قبول کنه که عشق واقعی وجود داره! همه رو مثل زیبا می بینه! ولی اگه بهش کمک بشه میتونه بازم عاشق شه! این توئی که باید کمکش کنی!"
با گریه گفتم:" به نظر تو من از پسش بر میام؟"
_"
آره! من به تو ایمان دارم! کار سختیه ممکنه خیلی رنج بکشی ممکنه خیلی طول بکشه! ولی تو از پسش بر میای! خودتو دست کم نگیر!"
_"
ممنون مهراد! فکر کنم حالا واقعا راهمو پیدا کردم!"
اشکامو پاک کرد و گفت:"هر وقت احساس تنهایی کردی، یا به کمک نیاز داشتی، همیشه میتونی رو من حساب کنی! بهت قول میدم، هیچ وقت تنهات نمیذارم! حالا ام برو سروش تنهاس!"
_"
واقعا ممنون! شب بخیر!"
داخل ویلا شدم و با این فکر که سروش داره بیرون قدر میزنه بدون در زدن وارد اتاق شدم. سروش توی اتاق بود و داشت لباساشو عوض می کرد. بدون اینکه نگاهش کنم سرمو پایین انداختم و رفتم توی تخت! یکی از بالشت ها رو پرت کردم رو زمین و چشمامو بستم.
سروش با خنده ی شیطنت آمیزی گفت:" تو که فکر نمیکنی من بخوام رو زمین بخوابم هان؟"
_"
چی؟ یعنی تو میخوای رو تخت بخوابی؟"
بالشت رو برداشت و انداخت روی تخت! کنارم دراز کشید و گفت:"نترس! کاریت ندارم!نکنه بهم اعتماد نداری؟؟؟"
نفس عمیقی کشیدم ،خندیدم و گفتم:" معلومه که نه! کی یه یه دلقک اعتماد میکنه؟؟"
با شینطت بالشتو کوبید تو سرم وگفت:" می خوام باهات حرف بزنم!"
_"
می شنوم!"
_"
چطور اون چیزا رو راجع به من نفمیدی؟"
_"
حساسیتت به دارچین رو چند وقت پیش اتفاقی از مادرت شنیدم!"
_"
و گیتار؟"
_"
خب، تو کمد اتاقت چند تا دفتر نوت و یه گیتار دیدم و حدس زدم که باید بلد باشی!"
لبخند نفس گیری زد و پرسید:" دوستم داری؟"
با صدای نه چندان محکمی گفتم:" چیزی کشیدی؟؟ مشروب که نخوردی؟؟؟"
_"
نه! چطور مگه؟"
پوزخندی زدم و گفتم:"آخه توهمای گنده میزنی!"
آهی کشید و گفت:" عجیبه! من به این خوشگلی، خوشتیپی،آقایی!!! چطور هنوز نتونستم دل تورو ببرم؟؟!"
محکم زدم پشتش و گفتم:"اعتماد به نفس کاذبم باید به این صفاتت اضافه کنی!"
_"
تو فقط بلدی حال آدمو بگیری؟؟!!"
با صدای خیلی آرومی،جوری که نشنوه گفتم:"تازه حال گیری اساسی مونده و تو خبر نداری آقا!"
ولی مثل اینکه گوشش تیز تر از این حرفا بود! بالشتو بغل کرد ، چهار زانو روی تخت نشست و گفت:" منظورت چیه؟"
_"
خب!راستش! اصلا ولش کن می دونم که ناراحتت میکنه پس ولش کن!"
_"
نه! می خوام بدونم بگو!"
_"
خب من خیلی کنجکاوم راجع به... خب قضیه ی .... تو و...ام...زی... زیبا!"
جا خورد اما عصبانی نشد! گفتم:" ولش کن ببخشید که ناراحتت کردم!"
در کمال تعجب و ناباوری گفت:"بالاخره وقتش رسید! می دونستم که روز این سوالو ازم می پرسی! و از قبل خودمو آماده کرده بودم! پس برات تعریف می کنم"
_"
جدا؟؟؟ یعنی تو اینکارو میکنی؟"
_"
آره! اما هیچکس دیگه ای نباید بفهمه! این داستان ممکنه تا خود صبح طول بکشه!"
_"
ممنون!"
_"
نیازی به تشکر نیست خودم نیاز داشتم با یکی حرف بزنم تا کمی سبک بشم!"
از جاش بلند شد و به طرف در رفت. با اعتراض گفتم:"به همین زودی جا زدی؟ کجا داری میری؟"
خندید و گفت:" چقدر تو عجولی دختر دارم میرم یه فلاسک قهوه بیارم که وسط داستان خوابمون نبره!"
از در بیرون رفت و چند دقیقه بعد با دو فنجان و یک فلاسک پر از قهوه برگشت.
روی تخت، رو به روم نشست و شروع کرد:

چهار سال پیش بود! یه روز تابستونی! برای عوض کردن آب و هوا تصمیم گرفتیم یک هفته ای به ویلامون تو لواسون بریم. تو همسایگی ویلامون خانواده ای زندگی می کردن که به ظاهر خیلی محترم بودن. نسبتا خانواده ی پر جمعیتی بودن.سه تا دختر به نامهای زیبا،فاطمه و فریده و دو تا پسر به نامهای قاسم و عباس داشتن.من زیبا رو درست و حسابی ندیده بودم تا اونروز! اونروز صبح برای خرید از ویلا بیرون اومدم، توی راه برگشت دختری به طرفم اومد و با خوشرویی سلام و احوالپرسی کرد در حالی که من اصلا نمی شناختمش! وقتی حالت سردمو دید با دلخوری پرسید:"نشناختید؟"
_"نه معذرت میخوام به جا نیاوردم!"
_"من زیبا ام دختر همسایتون!"
_"اوه! بله زیبا خانوم ببخشید! تشریف بیارید داخل!"
_"نه ممنون باید برم فعلا!"
_"به سلامت!"
وقتی به ویلا برگشتم همش به زیبا فکر میکردم! الحق که اسمش برازنده ی ظاهر فریبندش بود! چهره ی دل نشین و زیبایی داشت و یک معصومیت خاص! ناخواسته جذبش شدم هر روز به بهانه ای از ویلا می زدم بیرون تا ببینمش! اون موقع فقط 18 سالم بود! بچگی کردم! می دیدم که اونم نسبت به من بی تفاوت نیست! اونم خیلی سعی می کرد خودشو به من نزدیک کنه! اما من همه ی اینا رو به پای عشق می ذاشتم. نه بی قیدی و بی شرمی!یه روز که مثل همیشه دیدمش پرسیدم:"شما نامزد دارین؟"
_"نه!نه!"
خندیدم و گفتم :" می تونم شمارتونو داشته باشم؟"
لبخنی زد و گفت:"البته! چراکه نه! البته چون من شمارو می شناسم شمارمو بهتون میدم وگرنه من دختری نیستم که به هرکسی شمارمو بدما!"
من احمق از خوشحالی تو پوست خودم نمی گنجیدم با خودم می گفتم این همون کسیه که من میخوام! با حجب و حیا و کسی که دوستم داره! قرار بود یه هفته تو لواسون بمونیم ولی به خاطر اصرارهای من برای عوض کردن روحیه مون دو هفته موندیم و بعد برگشتیم تهران! چند روزی گذشت و من خیلی بی تاب زیبا شده بودم. بالاخره بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم بهش اس ام اس دادم:
سلام خیلی دوست دارم دوباره ببینمتون!
سروش
بعد از چند دقیقه جواب داد:
سلام آقا سروش! مشتاق دیدار!
اونشب خیلی بچه بازی در آوردم سنم خیلی کم بود بهش گفتم که دوستش دارم! اون هم گفت که همین حسو نسبت به من داره و از من خواست که با هم دوست باشیم!!! من که از خوش حالی نزدیک بود بال در آرم!! همیشه با خودم می گفتم برای اینکه ازدواج موفقی داشته باشم باید مدتها با دختر مورد نظرم دوست باشم تا با همدیگه آشنا بشیم! و زیبا ای شرایطو جور کرده بود! اختلاف طبقاتی ما خیلی زیاد بود! خانواده ی زیبا یه خانواده ی پرجمعیت بودن که تقریبا از مال دنیا به جز خونه ی کوچیکشون توی لواسون چیز دیگه ای نداشتن!
سه سالی با هم دوست بودیم، یواشکی می رفتیم بیرون! زیبا عاشق مهمونی بود و با دخترای خانواده های پولدار دوست! منم تقریبا هرشب توی مهمونی ها همراهش بودم. تو اون مهمونیا زیاد با پسرای خوشتیپ و پولدار می گشت و من احمق به جای اینکه بشناسمش و باهاش بهم بزنم افتخار می کدم که همچین دوست دختری دارم!!! کم کم زمزمه ها شروع شد! همین پارسال بود! حتما یادته توی دانشگاه تقریبا همه می دونستن من و زیبا با همیم! همه ی حرفایی که پشت سرش می زدنو نادیده گرفتم و هر روز بیشتر از دیروز بهش علاقه مند میشدم! اما قسم مسخورم توی این سه سال دست از پا خطا نکردم! منظورمو که می فهمی! یه شب مهراد و آرش اومدن پیشم! آرش می گفت که شنیده زیبا با یه پسره دیگه اس ومهراد می گفت:"سروش چشماتو وا کن! این دوستی آخر و عاقبت نداره"
اما من با عصبانیت سرشون داد زدم و گفتم:"همه ی چیزایی که پشت سر زیبا میگن حرف مفته!! اون از برگ گلم پاک تره!"
اینجای داستان که رسید یه کم قهوه برای خودش و من ریخت و پرسید:"تو تا حالا آرشو عصبانی دیدی؟"
گفتم:" نه تنها ندیدم بلکه حتی نمیتونم تصورشو هم بکنم!"
با تاسف گفت: ولی اونشب آرش با عصبانیت سرم داد زد، دست مهراد و گرفت و گفت اگه با زیبا به هم نزنم دیگه دوستیمون تموم میشه! اونها رفتن و من موندم و تنهایی ولی به خودم امید می دادم که من مهم ترین آدم زندگیمو عشقمو از دست ندادم! توی همون مدت کلی پول برای زیبا خرج کرده بودم طوریکه پدرو مادرم شک کرده بودن که شاید من معتاد شده باشم!!!! کم کم زمزمه ها کار خودشونو کردن و من بدبین شدم! بدبین که نه!در واقع واقع بین شدم! یکی دو ماهی زیبا رو زیر نظر گرفتم! یعنی تعقیب کردم! هر هفته با یه پسر می دیدمش اغلبشونو توی مهمونیا دیده بودم! فهمیدم که حق با آرش و مهراد بوده وبه قولی:
این خانه از پای بست ویرانست!
باهاش بهم زدم! کلی اشک تمساح ریخت! تک تک کلماتش حالمو به هم میزد! قطره قطره اشکاش مثل تیغ روی رگم فرود می اومد!به قول خود زیبا بیرحمانه باهاش به هم زدم! رفتم سراغ آرش و مهراد ازشون معذرت خواهی کردم و قضیه رو بهشون گفتم اونا ام همون کاری رو کردن که دوستای خوی انجام میدادن! خیلی کمکم کردن! من ساده لوح فکر میکردم از شر زیبا راحت شدم!"
جرعه ای از قهوه اش نوشید! آهی کشیدم و گفتم:" یعنی بازم اومد سراغت؟"
خندید و گفت:" میدونی تو مثل این بچه های بی حوصله می مونی که دوست دارن همون اول آخر قصه رو بشنون! زیبا سراغ من نیومد بلکه رفت سراغ پدر و مادرم!"
با تعجب گفتم:"چی؟؟ چرا اینکارو کرد؟"
_"بهشون گفته بود که من باهاش رابطه داشتم خوب منظورم از رابطه رو که می فهمی!! مادر بیچارم با اون قلب ضعیف و حال مریضش نزدیک بود سکته کنه! پدرم میخواست همون شب منو از خونه بیرون کنه! اینجا بود که مهراد و آرش به دادم رسیدن و داستان اصلی ماجرا رو برای بابام گفتن بعد از کلی قسم خوردن و التماس کردن اون بالاخره حرفمونو باور کرد! ولی هنوز از دستم ناراحت بود که با مخفی کاری سه سال با یه همچون دختری دوست بودم! همون موقع ها بود که فهمیدم مهراد به شدت از یه چیزی رنج می بره و فهمیدم موضوع مربوط به توئه و اون پسره رضا!!!خ ب از اینجا به بعدشم که دیگه خودت میدونی!"
زیر لب گفتم:" تو هنوزم فراموشش نکردی!"
_"چرا! راستش چرا من تازه می فهمم اون حس عشق نبوده یه حوس بچگانه بوده فقط همین! مشکل من اینه که دیگه نمی تونم به هیچ زنی اعتماد کنم!"
رک بهش گفتم:"میدونی من فکر می کردم فقط خودم احمقم! اون موقع که تو پمپ بنزین رضا رو دیدیم فکر کردم لابد با خوت می گی عجب دختر احمقی عاشق چه کسی شده بوده ولی حالا میبینم وضع تو صد برابر بدتر ازمنه! رک بگم باعث شدی به خودم امیدوار بشم!"
خندید و گفت:"تو چی؟ هنوز به رضا فکر میکنی؟"
_"نه! واقها نه! در واقع احساس میکنم یه چیزی داره درونم جوونه میزنه! درست اسمشو نمیدونم شاید یه عشق تازه"
با تعجب گفت:"تو نمیتونی عاشق کسی بشی!"
گفتم:"نترس! من بهت خیانت نمیکنم و زیر قولم نمی زنم این حس رو همیشه توی خودم نگه می دارم!"
_"خوبه!"
_"خیلی دیره! بهتره بخوابیم!"
هردو کنار هم دراز کشیدیم و به محض بستن چشمامون به خوابی عمیق و شیرین فرو رفتیم!
صبح،وقتی که از خواب بیدار شدم، سروش هنوز خواب بود! به ساعتم نگاه کردم و گفتم:"اوه خدای من! یازده و نیمه!"
شب گذشته رو به یاد آوردم دو سه ساعتی بیشتر نخوابیده بودم، اما به یاد داشتم وقتی که داشتم در خوابی شیرین فرو می رفتم سروش هنوز کلافه بود و خوابش نمی برد!فکر کردم با این حساب باید خیلی کمتر از من خوابیده باشه! دلم نیومد بیدارش کنم. سریع لباسامو عوض کردم و به طبقه ی پایین رفتم. به نظر میومد بقیه هم خیلی سحرخیز تر از من نبوده باشن چون وقتی من بهشون ملحق شدم،تازه برای خوردن صبحانه دور میز ناهارخوری نشسته بودن بلند گفتم:" صبح بخیر!"
آرش _" به به! ظهر شما ام بخیر! ساعت خواب!"
مادر با مهربانی گفت:"بچه مو اذیت نکن! حالا انگار خودت خیلی زود بیدار شدی!!"
سهیل با خنده گفت:"از آرش که نباید بیشتر ازین انتظار داشت! اما تو چی میشا؟ همیشه سحرخیز بودی؟"
_"دیشب یه کم دیر خوابیدم!"
پدر _" بابا جون پس سروش چرا نمیاد؟ مگه صداش نکردی؟"
جرعه ای از چایم نوشیدم و گفتم:"نه! بهتره شما ام بیدارش نکنین! خیلی خسته اس دیشب دیر خوابیده!"
آرش با لبخندی که سعی در مخفی کردنش داشت گفت:"معلوم نیست دیشب تا دیروقت چیکار میکردین!!!"
همه خندیدن ، صورتم سرخ شد و سرمو پایین انداختم!
سروش هم بالاخره از خواب دل کند همینطور که روی صندلی کنارم می نشست به آرش گفت:"آی آی آی فکرت خرابه!!!!"
آرش_"بعله دیگه یکی دیگه عشق و حالشو میکنه، فکر ما خرابه!!! از رنگ و روت معلومه دیشب بهت خوش گذشته ها!"
دوباره صدای خنده ها بلند شد از خجالت تا جایی که میشد سرمو تو بشقاب فرو کردم و خودمو به نشنیدن زدم!
عسل سرشو به گوشم نزدیک کرد و گفت:"امان از دست این آرش اینجا ام دست از این کاراش بر نمیداره!"
آرش به محض اینکه صبحانشو تموم کرد گفت:"خوب! خانما تا ما آقایون میریم تو حیاط یه دست والیبال بزنیم، شما ها ام ناهارو آماده کنین!"
عسل با اعتراض گفت:"اِاِاِ؟؟؟ آخه میترسم خسته شین!!"
مادر و زندایی به دادمون رسیدن! مادر با مهربانی خاص خودش گفت:"نمی خواد!!! شما ها برین خوش بگذرونین! غذا با ما!"
*
مردا مشغول بازی والیبال شدن و ما رفتیم قسمتی از حیاط که تاب داشت! از بچگی عاشق تاب خوردن بودم! تاب های ویلای ما سه نفره بود، من ، صبا و عسل روی یه تاب نشستیم و خوشحالیمون بیشتر به این خاطر بود که لیلا با ما نیومده بود! انقدر مشغول حرف زدن شدیم که اصلا نفهمیدیم زمان چطور گذشت.
باصدای زندایی که ما رو به ناهار دعوت می کرد وارد ویلا شدیم!
به وحض وارد شدن عسل با کمی اغراق گفت:"آه چه بوی بدی میاد!"
مادر_"دست شما درد نکنه حالا دیگه غذای ما بوی بد میده؟"
عسل_"من غلط بکنم همچین حرفی بزنم! فکر کنم این بو مال آقایونه!!!"
همه خندیدیم و من با تعجب گفتم:"پس سروش کجاس؟"
مهراد_"رفته دوش بگیره!"
آرش بلند شد تا سر میز بشینه که عسل جلوشو گرفت و گفت:"آقایون تا دوش نگیرین خبری از ناهار نیست!"
و به این ترتیب مجبورشون کرد که اول دوش بگیرن و بعد ناهار بخوریم!!!
بعد از ناهار، شطرنج بازی کردیم ، حرف زدیم و کمی هم استراحت کردیم . بعد از ظهر دوباره رفتیم کنار دریا و آتیش درست کردیم قرار شد پدر و دایی برامون جوجه کباب درست کنن.