زیر نور ماه2
نیم ساعت از رفتن عسل و آرش میگذشت ومن با ناامیدی زل زده بودم به سروش! بالاخره سرشو بلند کرد، خستگی تو صورتش موج می زد! خدای من چقدر جذاب شده بود.
نگاهی به آسمون کرد و گفت:" بارون خیلی شدیدیه! زنگ میزنم جر ثقیل ماشینتو ببره! خودم می رسونمت"
غرورم بهم اجازه نمی داد که قبول کنم بنابراین گفتم:"نه! فکر کنم خودم میتونم یه جوری تا خونه برم!"
واکنشش خیلی غیر طبیعی بود! عصبی فریاد زد:" چقدر تو لجبازی!" محکم در کاپوت رو بست. تصمیم گرفت که بره اما پشیمون شد و دوباره برگشت شمرده گفت:" بریم میرسونمت!"
در مقابل لحن قاطعش جرئت گفتن نه رو نداشتم . باهاش همراه شدم! بدون کوچکترین حرفی منو به خونه رسوند اما ماشینو پارک نکرد پرسیدم:" نمیای تو؟"
بی توجه به سوال من گفت:" متاسفم!"
_"مهم نیست"
_"میخوام بدونی که میدونم کار تو نبوده"
_"چه خوب!!! نمیای تو؟"
سرشو پایین انداخت و گفت:"اگه تا این حد ازم بدت میاد و تحملمو نداری بهتره یه کم راحتت بذارم! دیر بر میگردم"
_"عالیه"
وارد خونه شدم. دوش گرفتم و لباسامو عوض کردم. خیلی گشنم شده بود و دلم یه غذای خونگی خوشمزه می خواست. مهم نبود که چقدر طول بکشه! حتی اگه مجبور می شدم نیمه شب شام بخورم. برنج داشتیم کمی هم خورشت قیمه درست کردم با خودم گفتم:" تا وقتی غذا آماده شه حتما سروش هم میرسه!"
طرفای نیمه شب بود اما هنوز خبری از سروش نشده بود، برای خودم کمی غذا کشیدم و با اشتها مشغول خوردن شدم. کمی غذا هم برای سروش کنار گذاشتم و جمله ای کوتاه روی یک ورق یادداشت براش نوشتم:
غذات روی میزه!
انقدر خسته بودم که حتی حوصله ی نگران شدن برای سروش رو هم نداشتم! به تنها چیزی که می تونستم فکر کنم تخت خواب گرم و نرمی بود که انتظارمو می کشید. بلافاصله به خواب عمیق و شیرینی فرو رفتم. درست نمی دونم چند ساعت خوابیده بودم که با صدای باز شدن در، از خواب پریدم. خواب من همیشه خیلی سبک بود و با کوچکترین صدایی از خواب می پریدم. به ساعتم نگاهی انداختم ساعت حدودا سه ی صبح بود! حتما سروش برگشته بود، غلتی زدم و دوباره چشمامو بستم. به هر حال مهم نبود اگه حتی سروش خونه هم نمیومد!!! تنها چیزی که ممکن بود کمی منو ناراحت کنه مرگ اون بود!!!!
با لحن محکمی گفتم:" همینی که من میگم! ما امروز میریم"
_"نه من کلی کار دارم! ما هیچ جا نمیریم!"
_"این دیگه مشکل توئه این همه من کوتاه اومدم یه بارم تو بیا! آبروی من اصلا برات مهم نیست؟"
_"چرا شمال؟؟؟ ما نمیریم!"
_"باشه!تو میتونی نیای ولی من میرم تنهایی!"
دستشو چندین بار لای موهاش فرو کرد و گفت:"من شوهرتم و اجازه نمیدم جایی بری!"
شکلکی در آوردم و مثل دیوونه ها چند بار زیر لب تکرار کردم:" شوهر! شوهر!"
پوزخندی زدم و با عصبانیت گفتم:" این اسم به نظرم خیلی آشنا میاد!!"
_"آره! چیه؟ من شوهرتم! شوهر!!!"
_"خیلی خب! هرچی که هستی!!! داییم این مهمونی رو فقط به خاطر ما گرفته، زشته اگه نریم! در ضمن تو یه معذرت خواهی به من بدهکاری!"
_"من که قبلا 100 بار گفتم ببخشید"
_"میدونی چیه فقط دو ساعت بهت وقت میدم که به کارات برسی من وسایلتو جمع میکنم. من هرجور شده میرم یا با تو یا بدون تو!!"
بدون اینکه منتظر جواب بمونم به طرف اتاقش رفتم. غرولند کنان گفتم:" پسره ی احمق!"
هر چی لباس داشت تا کردم و ریختم توی چمدونش. توی کمد به هم ریختش چند تا دفتر نوت و یه گیتار زیبا پیدا کردم! عجیب بود. تا حالا نمی دونستم که اونم میتونه گیتار بزنه! برش داشتم و مشغول نواختن شدم!!! به خودم که اومدم یک ساعتی گذشته بود با عجله گیتار رو یرجاش گذاشتم ، به اتاق خودم رفتم تا وسایل خودم رو هم جمع کنم و به سرعت حاضر شدم. گوشیمو برداشتم ، شماره ی سروشو گرفتم. صدای بوقی آمد و بعد صدای مردانه ی سروش بود که در گوشی پیچید:
_بله؟
_"سلام"
_به به! علیک سلام خانوم خوش اخلاق!
_"کجایی؟"
_پشت سرت!
_"الان وقت شوخیه؟"
_جدی میگم!!!
تلفن قطع شد و دستی از پشت به شانم خورد.
با تعجب گفتم:" تو اومدی؟؟"
_"میبینی که اومدم! ؟"
_"نه! مثل اینکه هنوز امیدی به آدم شدنت هست؟"
_"حاضری؟"
بعد بدون اینکه منتظر جواب بشه گفت:" تو برو تو ماشین من چمدونارو میارم!"
مطیعانه به سمت ماشین رفتم و سوار شدم.
خسته بود!!! از تمام حرکاتش و تک تک کاراش میتونستم بفهمم که خستس! اینکه به اجبار داره به این سفر میاد!به خاطر قولی که روز اول به همدیگه دادیم و اینکه سروش آدمی نبود که به راحتی زیر قولش بزنه! وسطای جاده بودیم که حس کردم کم کم داره خوابش میگیره! آروم گفتم:" بزن کنار!"
با نگرانی پرسید:" مشکلی پیش اومده؟"
_"من میشینم پشت فرمون"
_"چرا؟"
_" تو خسته ای!"
لبخندی زد و گفت:" چیه؟ نگرانمی؟"
_" اونکه آره ! نگرانم ولی نگران خودم! من هنوز آرزو دارم! نمیخوام جوون مرگ شم!"
با صدای خیلی آرومی، جوری که به سختی شنیدم گفت:" خیلی خود خواهی!"
خندیدم! اونم خندید و گفت:" نمی دونستم بلدی بخندی!"
_"خب حالا که فهمیدی!"
و دوباره لبخند زدم! با شیطنت گفت:" خانو به چی می خندی؟ مگه من دلقکم؟"
_"نه خدانکنه این حرفا چیه؟"
خندید، برق رضایتو تو چشماش دیدم و ادامه دادم:" دور از جون دلقک! حداقل به یه دردی میخوره!"
آروم ماشینو زد کنار و ما جامونو عوض کردیم!
با صدای خسته ای گفت:" پمپ بنزین دیدی نگه دار! وقت نکردم پرُش کنم! من میخوام یه کم بخوابم!"
"خیالت راحت!" اینو گفتم و به راه افتادم! کمی جلوتر یه پمپ بنزین پیدا کردم و توی صف شلوغش ایستادم تا نوبتمون بشه! نگاهی به سروش انداختم درست مثل بچه ها خوابیده بود، حتی خرو پف هم نمی کرد.لبخند محوی زدم و برای زدن بنزین از ماشین پیاده شدم. به طور ناگهانی چشمم به راننده ی ماشین جلویی افتاد!!! زمان قفل شد! صدای شکستن چیزی رو از درونم شنیدم و برای چند لحظه حتی نفس کشیدن رو هم از یاد بردم! خودش بود! اون بود! اون لعنتی! نامردی که نیمی از ثروتم و مهمتر از اون قلبمو هم ربوده بود! چشمهایی که فقط به دنبال پول بودن!!! و حالا او اینجا! برخلاف میل من توجه رضا به سمتم جلب شد. با صدایی که روزی برای من زیبا ترین آواز دنیا بود، فریاد زد:" میشا!"
چشمام سیاهی رفت و برای حفظ تعادلم به کاپوت ماشین تکیه کردم! جلوتر اومد و گفت:"سلام عزیزم! خوبی؟!"
از حسم تعجب کردم از اینکه این صدا دیگه هیچ جذابیتی برای من نداشت، برام غیر قابل تحمل تر از صدای قورباغه ها شده بود! از نفرت عمیقی که تمام وجودمو فرا گرفته بود تعجب کردم و ترسیدم! با صدایی پر از نفرت فریاد زدم:" خفه شو!" بعد پوزخندی زدم و ادامه دادم:"اینجا چیکار می کنی؟؟ تو الآن باید تو کاخ آرزوهات باشی! تو ایتالیا، لندن، کانادا یا...."
با پرروئی گفت:" تو الآن عصبانی هستی بذار بعدا صحبت کنیم"
_"بعدا؟؟ بعدی وجود نداره من..."
_"اینجا چه خبره؟"
صدای سروش مانع از ادامه ی حرفم شد!
رضا با وقاحت گفت:" من و عشقم داریم دو کلمه با هم حرف میزنیم! به تو ربطی داره؟"
سروش دهنش رو بازکرد تا حرفی بزنه اما این دفعه من به جای اون با عصبانیت فریاد زدم:" البته که داره! چه جور به خودت اجازه میدی باهاش اینجوری حرف بزنی؟ اون شوهر منه!"
رضا خنده ی زشتی کرد و به سروش گفت:"خوب! بهت تبریک میگم خوشگله! پول خوبی به جیب زدی؟! مگه نه؟؟؟"
سروش با خشم گفت:" همه که مثل تو نیستن عوضی!" و یقه ی رضا رو گرفت! دستشو گرفتم و گفتم:" بیا بریم! ارزششو نداره!"
*
نمی دونم واقعا نمیدونم چطور دل به همچین آدمی بسته بودم البته اگه میشد اسمشو گذاشت آدم!! سروش هنوز هم خسته بود و من مسیر زیادی رو رانندگی نکرده بودم . با اینکه بی حوصله بودم می خواستم رانندگی کنم اما خوش بختانه سروش با شعور تر از این حزفا بود خودش نشست پشت فرمون و به راه افتاد!
عصبانی نبود اما جا خورده بود و تعجب کرده بود درست مثل من! شاید اونم از اشتباه بزرگ من جا خورده بود! حتما داشت با خودش می گفت عجب دختر بد سلیقه ی کوته فکری!
چند لحظه ای در سکوت سپری شد و بالاخره اون بود که این سکوتو شکست. با مهربانی گفت:" من ... واقعا...متاسفم!"
اشکهام روی گونه هام جاری شدند و به آرامی گفتم:"نه! من متاسفم! برای خودم!"
_گریه نکن!
گریم شدت بیشتری گرفت. گفت:" این یه دستوره! بهت گفتم گریه نکن!"
_" چرا باید به حرفت گوش کنم؟"
_" خوب چون من شوهرتم!! عصبانی میشم وقتی می بینم به خاطر اون آشغال داری گریه میکنی!"
اشکامو پاک کردم! لبخندی زدم و گفتم:" چرا دوست نداری گریه کنم؟"
با شیطنت گفت:"آخه اونجوری دیگه دلم نمیاد اذیتت کنم!!!"
چشمامو بستم و زیرلب گفتم:" شوهر!"
سعی کردم به مفهوم این کلمه فکر کنم! همیشه وقتی این کلمه رو می شنیدم یاد مردای شیکم کنده با سیبیل پر پشت می افتادم. تصویر ذهنیم ازین کلمه رو با سروش مقایسه کردم و به خنده افتادم!س اون شوهر کجا و این شوهر کجا!!! من عملا یه مرده بودم! همیشه زندگی می کردم به امید اینکه به عشقی زیبا برسم اما حالا حتی ذره ای عشق در زندگیم وجود نداشت! پس برای چی زنده بودم؟؟ خوب یا بد این زندگی من بود و من باید این جهنمو برای خودم و سروش تبدیل به بهشت می کردم! چشمهام رو گشودم به سوی یک هدف تازه! راهمو پیدا کرده بودم و باید موفق میشدم! هرجور که شده بود! من باید با تمام وجود عاشق سروش میشدم و کاری می کردم که اون هم به من عشق بورزه! کارمو شروع کردم! از توی فلاسک براش یه لیوان قهوه ریختم و دادم دستش! به طور آشکاری تعجب کرد! خندید ، ابروهاشو با حیرت بالا انداخت و پرسید:" بببینم چیزی میخوای؟ راستشو بگو چه فکر شومی تو کلته؟"
از ته دل خنده ای کردم و گفتم:"چقدر تو بدبینی! حتما باید چیزی بشه تا یه لیوان قهوه بهت بدم؟؟؟"
آهی کشید و گفت:"هیچوقت از کارات سر در نمیارم"
با رضایت خندیدم و سکوت کردم.
با خودم فکر کردم آره! درستشم همینه! این سروشه که باید تمام قلب و ذهن منو پر کنه! سروش با اون جذابیت نفسگیر و خنده های زیباش! با اخلاق،غرور و غیرت مردونش! و با چشمان عسلی خیره کنندش! ناخودآگاه از افکارم خندم گرفت. زودتر از چیزی که فکرشو می کردم عاشقش شده بودم!
با تعجب بهم زل زد و گفت:" به چی میخندی؟"
شانه بالا انداختم و گفتم:"هیچی!!!"
کلشو خاروند ، با کلافگی دستاشو رو به آسمون برد و گفت:"ای خدا!!!!" و بهد رو به من ادامه داد:" پیاده شو! رسیدیم!" از ماشین پیاده شدیم. تقریبا همه برای استقبال اومده بودن. حتی عسل و آرشم اونجا بودنو این باعث تعجب ما شد! دایی، زن دایی، صبا و پسر داییم سهیل! مادر، پدر،مهراد،خاله و شوهر خالم هم بقیه ی کسانی بودن که برای استقبال از ما اومده بودن و البته یک نفر دیگه! لیلا! لیلا دختر یکی از دوستای بابام بود و تا اونجایی که یادمه همیشه خودشو به سروش می چسبوند، بودن اون در این جمع اصلا به نفع من نبود! اما باید بهش نشون می دادم که حالا دیگه من همسر سروشم و به هیچکس اجازه نمی دم که به همسرم نزدیک شه!
نمیدونم چطور به فکرم رسید اینکارو بکنم! دست سروشو محکم گرفتم و با خودم کشیدم. با تک تک افراد خانواده سلام و احوالپرسی مختصری کردیم تا اینکه به لیلا رسیدیم. لیلا برای دست دادن با سروش دستشو جلو آورد اما من دست راست سروشو که توی دستام بود محکمتر فشردم. لیلا با پرروئی گفت:" فکر نمی کنم درست باشه با دست چپت دست بدی!"
با طعنه گفتم:"لیلا خانوم من فکر نمیکنم اصلا درست باشه که دست بدین!" و در مقابل چشمان حیرت زده ی لیلا، رو به دایی گفتم:" دایی جون! ما خسته ایم! ممکنه لطفا اتاقمونو بهمون نشون بدین؟"
اتاق ما در طبقه ی دوم ویلا بود. منظره ی بسیار زیبایی داشت و پنجرش رو به دریا باز می شد. رنگ دیوارها یاسی خوشرنگ و ملایمی بود که کاملا با پرده ها همخونی داشت. تخت خواب دو نفره ی زیبایی با روکش یاسی در وسط اتاق خودنمایی می کرد. تابلوی رنگ روغن زیبایی هم با طرح یک گلدان و چند گل پژمرده روبه روی تخت به دیوار نصب شده بود.
سروش چمدونها رو روی زمین گذاشت، دایی با مهربونی گفت:" یه کمی استراحت کنین که بچه ها برای عصر کلی برنامه ریختن! گشنتون که نیست؟"
لبخندی زدم و گفتم:" نه دایی جون شما بفرمایید ما که تعارف نداریم!"
دایی از اتاق بیرون رفت. با بسته شدن در، تپش قلبم شدت گرفت! اولین باری بود که با سروش تو یه اتاق بودیم ! ذهنم قفل کرده بود و کار نمیکرد!
دستپاچه گفتم:" میشه بری بیرون لطفا؟ می خوام لباس عوض کنم!"
سرخ شد، سرشو پایین انداخت و از اتاق بیرون رفت! تیشرتی به رنگهای سرخابی_مشکی با یک شلوار مشکی ساده پوشیدم. موهامو باز کردم، عطر زدم و کمی هم آرایش کردم!!! بعد داد زدم:" می تونی بیای تو!" چند دقیقه ای منتظر شدم اما خبری از سروش نبود! با کنجکاوی از اتاق خارج شدم و از پله ها پایین رفتم! سروش روی مبل راحتی نشسته بود و لیلا هم کنارش بود! صدای لیلا رو شنیدم که با عشوه می گفت:"سروش یه حرفی بزن!"
سروش سرشو پایین انداخت و گفت:" چی باید بگم؟ فکر نمی کنم حرفی بین من و شما باشه!"
لیلا_"سروش عزیزم با من اینطوری حرف نزن من دوستت دارم!" سروش منو دید که با دهانی باز بهشون خیره شده بودم. سریع به سمت اتاق رفتم! سروش فریاد زد:" میشا صبر کن!" و به دنبالم راه افتاد ! با عصبانیت داخل اتاق شدم! سرمو تو بالشت فرو کردم و زدم زیر گریه! این انصاف نبود! اینکه سروش یه نفر دیگه رو دوست داشته باشه! صدای هق هقم بلندتر شد! سروش سراسیمه وارد اتاق شد و با نگرانی پرسید:" تو حالت خوبه؟"
_"نه ناراحتم! ببخشید که خلوتتونو بهم زدم! چرا بر نمیگردی پیش لیلا جونت!؟"
فریاد زد:" بسه دیگه! من هیچ علاقه ای به اون زن ندارم!"
پوزخندی زدم و گفتم:" اصلا میدونی چیه؟ به من چه؟"
لبخند مرموزی زد و گفت:"آره خب! میگم نکنه که تو... حسودیت شده؟"
_"نه! معلومه که نه! من.... من.... فقط یاد گذشته ها افتادم رضا هم همینطوری منو گول زدو... من فقط یاد اونروز افتادم... خب ... نمیخوام این بلا سر توام بیاد!"
و بعد آسوده از اینکه به خوبی تونسته بودم قضیه رو لاپوشونی کنم، نفس راحتی کشیدم. با دلخوری گفت:" لازم نکرده تو نگران من باشی! من اونقدر بزرگ شدم که خوب و بد و تشخیص بدم!"
به طعنه ای که در حرفش بود توجهی نکردم! ادامه داد:" در ضمن بار آخرت باشه که به خاطره اون پسره گریه میکنی! گذشته ها گذشته! هیچ جوریم نمیشه درستش کرد!"
دستهام رو روی گوشهام گذاشتم و فشردم، فریاد زدم:" بسه دیگه! دیگه نمی خوام چیزی بشنوم!"
سرمو زیر پتو فرو بردم اما از همون زیر هم آه بلندی رو که سروش کشید و حرفش رو که زیر لب میگفت:"دختره ی زبون نفهم!" شنیدم!
چشمامو که از شدت گریه میسوختن بستم و به خوابی عمیق فرو رفتم.
_"میشا!!! بلندشو!"
چشمامو باز کردم. صبا و عسل بالای سرم ایستاده بودن عسل گفت:" بیدار شو خانمی! همه رفتن کنار دریا!"
_"ساعت چنده؟"
_"تقریبا شیش!"
بلند شدم و لباسامو خیلی سریع عوض کردم. رفتیم پیش بقیه! میخواستم پیش سروش بشینم اما زهی خیال باطل! لیلا خانم کنار سروش بدجوری جا خوش کرده بود! بهتر دیدم که مزاحمشون نشم اما رنگم به وضوح پریده بود و دستام یخ کرده بودن. بین عسل و صبا نشستم! صبا دستمو فشرد و لبخندی خواهرانه تحویلم داد انگار دلیل ناراحتیمو به خوبی می دونست! آرش دوباره مثل همیشه، با شیطنت از راه رسید!
وسط جمع نشست! الحق که وجودش نعمتی بود! با حرفاش و جوکاش همه رو به خنده انداخت! با اینکه حتی یک کلمه از حرفاشم نفهمیده بودم ناخودآگاه می خندیدم! وقتی که دیدم حضورم در جمع بی فایدس، آروم از جام بلند شدم و گفتم:" ببخشید! من میرم کمی قدم بزنم"
صبا_منم میام!
_"ببخشید اما می خوام یه کمی تنها باشم"
اینو گفتم و از جمع دور شدم! روی شنها نشستم و به دریا زل زدم! آروم آروم بود! اونم دیگه حوصله ی جنب و جوش نداشت! درست مثل من! بدون هیچ حس خاصی! نه لبخندی، نه آرامشی و نه حتی اشکی!!!
زیر لب گفتم:" بجوش ای اشک! هنگام خروج است!"
اما دریغ از حتی یک قطره اشک!!! ساعتها به دریا نگاه کردم! هوا خیلی سرد شده بود، دست و پاهامو جمع کردم و تو خودم مچاله شدم اما بی فایده بود. به اجبار از جا بلند شدم و سمت بقیه رفتم که حالا با کمک آرش یک آتش بزرگ برای گرم کردن خودشون درست کرده بودن!
با خوشرویی ازم استقبال کردن و دوباره سر جای قبلیم، بین عسل و صبا، نشستم. پدر یه ظرف شیرینی با چای بهم تعارف کرد، یکی برداشتم و مشغول خوردن شدم. چشمم به لیلا افتاد که با لودگی سعی میکرد یه تیکه شیرینی بزرگ رو به زور بذاره تو دهن سروش. سروش هم کم کم داشت تسلیم می شد و دهنشو باز میکرد. بغض عمیقی تو گلوم گیر کرد و بعد به طور خیلی ناگهانی چیزی رو به یاد آوردم. محکم زدم رو دست لیلا طوریکه شیرینی روی زمین افتاد. همه با حیرت به این صحنه خیره شده بودند. لیلا با حرص پوزخندی زد و گفت:" چته دختره ی وحشی؟؟؟"
با عصبانیت داد زدم:" مواظب حرف زدنت باش! اون شیرینی دارچین داره!!!"
_"خب داشته باشه!!! مگه چیه؟ چرا رک نمیگی حسودیت شده؟"
خندیدم و گفتم:" خب داشته باشه؟؟؟ حسودیم نشده ولی نمیخوام سروشو به کشتن بدم!! اون به دارچین حساسیت داره!"
لیلا هول شد و تته پته کنان گفت:"من... م...من ....نمیدونستم!" بدون توجه به اون از جام بلند شدم و به ویلا برگشتم. عصبی بودم اما نمی تونستم گریه کنم. روی تخت دراز کشیدم. صدای در اومد و می تونستم بوی عطر سروشو حس کنم که داخل شده بود! به خودم زحمت ندادم که بلند شم!
سروش_"متاسفم!"
_"برای خودت نگهش دار!"
_"پاشو بریم! همه منتظرن زشته!"
پوزخند زدم و گفتم:" زشت کارایی یه که تو و معشوقت جلوی همه می کنین!"
_"من معشوقه ندارم"
_"به شعور من تو هین نکن! پس لیلا چیه؟"
از تخت بلند شدم و مقابلش ایستادم.
با لحنی عصبی گفت:" دفعه ی آخره که دارم میگم! من هیچ علاقه ای به اون ندارم!"
_"معلومه!"
_"بهت ثابت میکنم!"
دستمو کشید و منو به دنبال خودش کشوند. وقتی پیش بقیه رسیدیم، لیلا خودشو کمی کنار کشید تا جا رو برای سروش باز کنه! اما سروش گفت:" لیلا خانم! راحت باشین من میخوام پیش زنم بشینم."لیلا جا خورد و بیشتر از اون من! با خجالت کنار سروش نشستم! آرش خنده ی با نمکی کرد و گفت:"بله دیگه؟! شما ام قاطی مرغا؟؟!!"
سروش خندید و دو چل با نمک روی طرفین صورتش پدید آمد.
آرش بلند شد و گفت :" آقایون، خانوما بلند شین بریم یه قدمی بزنیم که دلم پوسید!
با لحن عذرخواهانه ای گفتم:"من میمونم!"
عسل_"پس من و صبا هم پیشت می مونیم!"
ایندفعه دیگه مخالفتی نکردم و گفتم:"هرطور راحتین!" وقتی سه تایی تنها شدیم،بی حوصله گیتار آرشو که روی زمین بود، برداشتم و شروع کردم به نواختن و خوندن :"
گل گلدون من شکسته در باد
تو بیا تا دلم نکرده فریاد
گل شب بو دیگه شب بو نمی ده
کی گل شب بو رو از شاخه چیده
گوشه ی آسمون پر رنگین کمون
من مث تاریکی تو مثل مهتاب
اگه باد از سر زلف تو نگذره
من میرم گم میشم تو جنگل خواب
گل گلدون من ماه ایوون من
از تو تنها شدم چون ماهی از آب
گل هر آرزو رفته از رنگ و بو
من شدم رودخونه دلم یه مرداب
آسمون آبی میشه اما گل خورشید
رو شاخه های بید دلش می گیره
دره مهتابی میشه اما گل مهتاب
از برکه های خواب بالا نمیره
تو که دست تکون میدی
به ستاره جون میدی
میشکفه گل از گل باغ
وقتی چشمات هم میاد
دو ستاره کم میاد
می سوزه شقایق از داغ