زیر نور ماه1
مشتش رو کوبید روی میز و گفت:"همین که گفتم تو با سروش ازدواج میکنی!"
اشک توی چشمام حلقه زد معصومانه گفتم:" بابا! من و سروش هیچ علاقه ای به هم نداریم! حتی علاقه ی یک طرفه ای هم وجود نداره! اصلا نمی فهمم چرا انقدر اصرار دارید؟"
قاطعانه گفت:"یه بار دنبال دلت رفتی و نتیجش رو هم دیدی! پسره تو زرد از آب در اومد و ولت کرد اما این دفعه دیگه من تصمیم می گیرم!"
_ "من با هر کی شما بگین ازدواج میکنم هرکسی جز سروش!"
_"دیگه با گریه و زاری هم خام تو نمی شم.اون دور هم اشک ریختی و خودتو حبس کردی و منو توی حماقتت همراه کردی اما اینبار فرق می کنه اون گوشت رو لولو برد.دیگه گول تو و حرفات رو نمی خورم.هیچ کس هم بهتر از سروش برای تو وجود نداره!."
_"ولی بابا...."
_"ولی چی؟ ...... چی می خوای؟می خوای کمکت کنم آیندت رو تباه کنی؟"
_"بسه بابا! باشه من با سروش یا هر کس دیگه ای که شما بگین ازدواج میکنم!"
چشمامو بستم تا به اعصابم مسلط بشم! بابا با مهربانی جلو اومد دیگه از عصبانیت چند لحظه پیش خبری نبود. آروم پیشونیمو بوسید و گفت:" شما با هم خوشبخت می شین"
زیر لب گفتم:" امیدوارم" و قبل ازینکه بتونه حرف دیگه ای بزنه به طرف اتاقم رفتم.
خودم رو انداختم رو تختم و شقیقه هام رو با انگشت فشردم. باید کاری میکردم! همه چیز دست به دست هم داده بود تا منو بدبخت کنه! چرا سروش باید با این ازدواج موافقت می کرد؟؟؟
گوشیمو برداشتم و شماره ی سروش رو گرفتم!
_"الو؟ بفرمایید؟"
_"سلام سروش"
_"سلام! میشا تویی؟"
_"آره باید ببینمت"
_"باشه کی؟"
_"یک ساعت دیگه!"
_"همون جای همیشگی؟"
_"همون جای همیشگی! میبینمت! "
_"باشه فعلا"
مانتو و شال مشکی ساده ای پوشیدم. آرایش کمرنگ دخترانه ای هم کردم! زیاد حوصله نداشتم که به خودم برسم اما با این حال خوب شده بودم! مشکی درست تضاد رنگ سفید پوستم بود. رنگ چشمام مشکی بود و مژگان فر برگشته ای داشتم. موهام فر درشت و قهوه ای تیره بود. لبهای قلوه ای و بینی که کمی گوشتی بود، ترکیب صورتم رو ساخته بودند. درست مثل برادرم، مهراد، با این تفاوت که چشمان او رنگ قهوه ای داشت. مهراد دوسال از من بزرگتر و بهترین همدمم بود.
از آینه دل کندم! سوئیچ ماشین رو برداشتم و از اتاق بیرون رفتم. مادرم به محض دیدنم پرسید:"کجا؟"
_"با سروش قرار دارم"
بابا لبخندی از سر رضایت زد و گفت:" خوش بگذره"
****
ماشینو جلوی کافی شاپ همیشگی پارک کردم. سروش هنوز نیومده بود. یه میز انتخاب کردم و نشستم.
گارسون:"چیزی میل دارین؟"
_"اسپرسو لطفا!!"
_" دوتا لطفا!"
با شنیدن صدای سروش سرمو بالا آوردم مثل همیشه خوشتیپ اما مغرور! دستی به موهای مجعدش کشید و چشمان عسلی خوشرنگش رو به من دوخت.
با صدای گرفته گفتم:"سلام"
_"سلام! خب من منتظرم!"
_"چرا؟چرا راضی شدی به این ازدواج تن بدی؟ خودتم خوب میدونی که ما علاقه ای به هم نداریم"
سروش پوزخندی زد و گفت:" تو بعد ازون قضیه هنوزم فکر میکنی که عشق وجود داره؟"
_"معلومه که وجود داره! من هنوزم یقین دارم که وجود داره!"
_"اما من نه! دیگه نه!"
آهی کشیدم و گفتم:"عالیه تفاهم داریم!!"
_"ببین من این ازدواجو قبول کردم چون مادرم تحمل اینکه منو اونجوری ببینه نداشت!"
_"شرایطمون یکسانه! اما من برای ازدواج شرایط خودمو دارم"
ابروهاشو بالا انداخت و گفت:" گوش میکنم"
گارسون سفارشمون رو آورد. لحظه ای مکث کردم تا بره و بعد ادامه دادم:"ما مثل دو تا همخونه زندگی می کنیم.نه من تو کارای تو دخالت میکنم نه تو تو کارای من و هر کس هم زندگی خودشو داره قبوله؟"
_"قبوله!"
لبخندی زدم و جرعه ای از قهوم نوشیدم.
لبخند مرموزانه ای زد و گفت:" منم یه شرط دارم"
به طور آشکاری یکه خوردم و با صدای لزران پرسیدم:"چی؟"
_"جلوی بقیه تظاهر می کنیم که یه زوج خوش بختیم!"
آهی از سر آسودگی کشیدم و گفتم:" قبوله!"
_"امیدوارم ناراحت نشی اما رو حرف تو نمیشه حساب کرد!"
_"بهت ثابت میکنم"
_"چه جوری؟"
گوشیم زنگ خورد. به صفحش نگاه کردم وگفتم:" صبر کن!"
"الو؟"
_"سلام"
_"سلام بابا"
_"کجایی؟"
_"خب با نامزدم اومدم بیرون!"
_"نامزد؟؟"
_"آره دیگه سروش!!!"
_"خوش میگذره؟"
_"خیلی! یه لحظه گوشی بابا"
گوشی رو کمی از دهنم فاصله دادم و گفتم:" اومدم عزیزم!!!"
_"بابا من باید برم خدافظ"
_" خوش بگذره خدافظ"
گوشی رو قطع کردم. پوزخندی زدم و گفتم:" چطور بود؟"
_"هیچوقت فکر نمیکردم اینو بگم اما عالی بود!"
_"بهتره دیگه بریم...."
و با لحن مسخره ای اضافه کردم:" عززززیزم!!!"
لبخند زیبایی زد که باعث شد چال با نمکی روی لپش ظاهر شه و زیر لب تکرار کرد:" عزیزم!"
زمان میگذره! خلی زودتر از اونچه که فکرشو می کنیم! و زندگی پر از اتفاق های غیر منتظرتنه و عجیبه!
چشمامو که باز کردم خودمو رو صندلی آرایشگاه دیدم! گیج و مبهوت به آیینه زل زدم. به سرعت افکارمو سرو سامون دادم تا بفهمم که اینجا چیکار میکنم! و لحظه ای طول کشید تا درک کنم!
موهام لای دستهای آرایشگر پیچ و تاب می خوذد. اگه روز عروسیم با اون بود احتمالا هزار تا ایراد از کار آرایشگر می گرفتم!!! اما حالا دیگه برام مهم نبود که چیکار میکنه! چشمامو بستم و سرمو به صندلی تکیه دادم.
_"خانم!! خانم کارتون تموم شد"
چشمامو باز کردم، چند لحظه به آینه خیره شدم تا دختری رو که از اون طرف آینه با تعجب به من خیره شده بود رو شناختم. مادرم با مهربونی و در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود، زیر گوشم گفت:"فوق العاده شدی دختر عزیزم!"
به راستی از چیزی که دیدم تعجب کردم! و از کار آرایشگر خیلی خوشم اومد!
صبا، دختر داییم و همبازی بچگیام که سه سال هم از من کوچکتر بود با لبخندی که چهره ی معصومانه و فوق العاده زیباش رو پوشونده بود، جلو اومد و گفت:" بلند شو خانم خوشگله باید لباستو بپوشی!"
به کمک صبا، لباس دکلته ی بسیار زیبایی رو که مادر انتخاب کرده بود، پوشیدم! واقعا با شکوه و زیبا بود!
آرایشگر چند بار به میز چوبی ضربه زد و گفت : " ماشاءا.....!! خیلی خوشگل و ناز شدی!! با دل این داماد بیچاره چیکار میکنی امشب؟؟؟"
لبخندی مصنوعی زدم و گفتم:" ممنون"
به گوشیم که زنگ میخورد اشاره کردم و رو به صبا گفتم:" صبا جان میشه اون گوشی رو به من بدی؟"
_"حتما"
گوشی رو از روی میز برداشت و به دستم داد:
_"بله؟"
_سلام
_"سلام مهراد پیش توئه؟"
_آره ما الان پایینیم زودتر بیاین.
اینو گفت و سریع گوشی رو قطع کرد. به سمت مادر برگشتم و با صدای گرفته ای گفتم:" مهراد و سروش دم در منتظرن بهتره زودتر بریم"
****
از پله های آرایشگاه پایین رفتیم. سروش چند دقیقه حیرت زده به من خیره شد و در ماشین رو برام باز نگه داشت. با خودم گفتم:" ای کلک چقدرم قشنگ نقش بازی میکنه اینجوری پیش بره منم به شک میندازه"
سوار ماشین شدم، مهراد به سمتم اومد، شیشه ی ماشینو پایین کشیدم و گفتم:" سلام به داداش خوشگلم!" با مهربانی لبخندی زد و گفت:" خیلی خوشگل شدی میشا! خوشبخت شو! این نهایت آرزومه!" اشک تو چشمای زیباش حلقه زد و دهنش رو برای گفتن حرفی باز کرد، اما بعد منصرف شد و دوباره بستش و قبل از اینکه بتونم بهش بگم چقدر دوستش دارم از ماشین دور شد. سروش هم سوار شد و ماشین رو روشن کرد. عروسی در باغی بزرگ و زیبا در نزدیکی کرج برگزار می شد سروش خیلی آروم گفت:" خوب!!!....ام... خیلی خوشگل شدی!"
_" خب فکر نمیکردم یه روز اینو بهت بگم ولی تو...."
_"میخوای بگی من خیلی خوش تیپم مگه نه؟"
_"نه!!! میخواستم بگم احمق تر از اون چیزی هستی که فکرشو میکردم"
لبخند روی لبهاش ماسید! حقیقت این بود که جذابیتش واقعا خیره کننده بود، کت و شلوار نوک مدادی ، پیراهن سفید و کراوات طوسی و سفیدی که زده بود واقعا برازندش بود!
سروش_چرا ازم متنفری؟
_"خب سوال سختیه!!! تو چرا از من متنفری؟"
با پرروئی جواب داد:" من فقط ازت خوشم نمیاد همین"
_"خب چرا؟"
_"حس میکنم تو یه زن مغروری که حس ریاست میکنه ازین جور زنا حالم به هم میخوره!!"
_" خب راستش منم فکر میکنم تو یه آدم مغرور گنده دماغ کله شقی و همینطور از خودراضی!"
با لحن بچگانه ای گفت:" ممنون"
لبخندی زدم و گفتم:" نمیخوای ماشینو نگه داری؟ رسیدیما!!"
از ماشین پیاده و وارد باغ شدیم. باشکوه بود! تنها کلمه ای که در اون لحظه به ذهنم رسید! با شکوه! بعد از سلام کردن به ک تک مهمونها به سمت جایگاهمون رفتیم. صدای بلند موزیک گوشهام رو آزار می داد. اصلا نمی فهمیدم این همه تشریفات واسه چی بود؟ واسه ی کی؟ دختر و پسری که داشتن خودشونو تو دام بدبختی مینداختن؟؟!!
سروش چیزی گفت اما میون تون همه سرو صدا، حرفشو نفهمیدم. داد زدم:" بلند تر بگو نمی شنوم"
با صدای بلند گفت:" میگم پاشو برقصیم!"
_"چی؟ چرا؟"
_"حواست نیست؟؟؟ همه دارن نگاهمون می کنن! پاشو"
همزمان با هم بلند شدیم. همه دورمون حلقه زدن و ما شروع کردیم به رقصیدن! کمی که رقصیدیم خواننده شروع کرد به خوندن این شعر:
داماد عروسو ببوس یاا....
داماد عروسو ببوس یاا...
و بقیه هم همراهی کردن پسرا سروشو هل می دادن و می گفتن:" بدو دیگه!" سروش اومد جلو! اونقدر نزدیک شد که نفساش به صورتم می خورد! با بدجنسی لپمو بردم جلو و گذاشتم بوسه ی نرمی به گونم بزنه!
خواننده با لودگی گفت:" ای عروس شیطون!!! دارم برات! و شروع به خواندن این شعر کرد:
حالا گل به سر عروس یاا... دومادو ببوس یاا...!
مردک احمق داشت حرصمو در می آورد. سروش با شیطنت پوزخندی زد و یک تای ابروشو بالا انداخت انگار که با زبون بی زبونی میگفت تو قول دادی!
در حالی که از خجالت سرخ شده بودم جلو رفتم و روی پاشنه ی پام ایستادم تا لپشو ببوسم که صورتش رو کشید و در یک حرکت ناگهانی لبمو بوسید! صدای سوت و دست از هر سو به گوش می رسید. عصبی و ناراحت خودمو ازش دور کردم و بی توجه به اون مشغول رقصیدن با صبا شدم. تا آخر شب کلافه و عصبی بودم. وقتی که بالاخره سوار ماشین شدیم، نفس راحتی کشیدم، سرمو به پشتی صندلی تکیه دادم و چشمامو بستم. سروش با سرعت وحشتناکی رانندگی می کرد. از ترس مثل یه موش خودمو مچاله کردم و داد زدم:"چه مرگته؟"
نعره زنان گفت:" چرا اینکارو کردی؟ آبرومو بردی!"
اونقدر عصبانی و ترسناک شده بود که ترجیح میدادم حرفی نزنم. فکر کنم ارامتر شد چون وقتی به خونه ی جدیدمون رسیدیم آروارش از حالت انقباض در اومده بود و دستهاش دیگه نمی لرزیدن!
با صدای گرفته ای گفتم:" متاسفم"
_"مهم نیست"
سع کردم کارمو توجیح کنم:" باور کن دست خودم نبود! تو... تو نباید جلوی همه اون کارو می کردی!"
_"گفتم که مهم نیست شب به خیر"
_"شب به خیر!"
همونطور که به طرف اتاقم می رفتم، شانه بالا انداختم و غرولندکنان گفتم:" اصلا به من چه؟؟؟؟"
سروش_ پیتزا گرفتم اگه میخوری بیا!
خودکارمو زمین گذاشتم،کش و قوسی به بدنم دادم و پروژه ای رو که نتیجه ی 2 ماه زحمتم بود، توی کشوی میز کارم گذاشتم و از اتاق بیرون رفتم. جعبه ی پیتزا رو به طرف خودم کشیدم و با ولع مشغول خوردن شدم!
سه تکه از پیتزا رو که خوردم، سروش گفت:" دیگه شوهر مثل من از کجا میخوای پیدا کنی؟"
با حاضرجوابی گفتم:"باغ وحش!" و لبخند زدم!
مخصوصا پیتزامو پرت کرد رو زمین و بعد گفت:"آخ ببخشید حواسم نبود! البته چیزیم نشد خودم خریده بودمش!"
با حرص نوشابمو رو سرش خالی کردم و گفتم:" این یکی رو هم خودت خریده بودیش! مگه نه؟؟؟!!!"
بعد برای اینکه بیشتر حرصشو درآرم، حولمو برداشتم، به سمت حمام رفتم و گفتم:" در ضمن حموم فعلا اشغاله! مجبوری صبر کنی!"
حمام کردنم رو تا اونجا که می تونستم طول دادم. وقتی بیرون اومدم اثری ازش نبود!! منم بی تفاوت به اتاق خودم رفتم! با بیشترین سرعت ممکن لباس پوشیدم و رفتم تا نگاهی به پروژم بندازم اما به جاش چند تا تکه ورق پاره پیدا کردم. دستام به لرزش افتاد و سرم گیج رفت! پسره ی احمق کار خودش بود حتما میخواست اینطوری تلافی کنه! زدم زیر گریه و خودمو روی تختم پرت کردم. درمونده و خسته بودم! حالا چه جوابی باید به استادم می دادم!؟؟؟
صبح با چشمای پف کرده از خواب بیدار شدم، فوری حاضر شدم و صبحانه نخورده به طرف پارکینگ رفتم. قبل از اینکه سروش بتونه عکس العمل خاصی نشون بده ماشین خودم رو روشن کردم و به سمت دانشگاه به راه افتادم. در تمام این روزها من و سروش با یک ماشین به دانشگاه میرفتیم اما امروز دیگه نه!!! آبروی من ذره ای برای اون اهمیت نداشت پس من چرا باید ملاحضشو میکردم!؟ از آینه ماشین سروش رو دیدیم که پشت سر من حرکت می کرد!! بدون اینکه واکنشی نشون بدم به راهم ادامه دادم!
وارد دانشگاه شدم و به سمت کلاس رفتم! زیر لب با حرص گفتم:" می کشمت سروش!"
_"منو؟؟؟"
به سمت صدا برگشتم خود لعنتیش بود! پوزخندی زد و گفت:" چرا می خوای منو بکشی دلت میاد؟"
_"خفه شو احمق! حالا من جواب استادو چی بدم؟"
_"این دیگه مشکل خودته!!"
_"می......"
با اومدن استاد بحث ما ناتموم موند! سرجام نشستم!! وقت تحویل پروژه ها که شد، تپش قلبم شدت گرفت! نام ها یکی یکی از دهان استاد خارج می شد. به اسم من رسید! دهنم خشک شده بود و قدرت حرف زدن نداشتم! آروم بلند شدم و گفتم:" بله؟"
_"پروژتون؟"
با خجالت سرمو پایین انداختم و حرفی نزدم استاد که منظورمو فهمیده بود، با
لحن سرزنش باری گفت:" خیلی خوب! بشین بعدا حرف می زنیم"
بغض تو گلوم گیر کرده بود ولی به خاطر اینکه غرورم جلوی سروش نشکنه، نشستم و تا آخر کلاس با نفرتی عمیق بهش خیره شدم!!! با تموم شدن کلاس نفس راحتی کشیدم! دست عسل دوست صمیمی چهارده سالم رو گرفتم و گفتم:" بیا تا کلاس بعدی شروع نشده بریم بوفه یه چیزی بخوریم!"
_"باشه بریم"
توی بوفه همه چیز رو به طور خلاصه برای عسل تعریف کردم. با عصبانیت لیوان آبمیوش رو کوبید روی میز
و گفت:" تو باید همه چیزو به استاد می گفتی! اون پسره ی مسخره فکر کرده کیه؟؟"
_"ولش کن اعصابتو به هم نریز! ارزششو نداره!"
_"باورم نمیشه چقدر ریلکسی؟"
_"ببین الآن کلاس بعدی شروع میشه یه تحقیق داریم باید حداقل این یکی رو تحویل بدم پاشو بریم"
با عسلبه طرف کلاس رفتیم. استاد به میز اشاره کرد و گفت:" تحقیقاتتون رو بذارید روی میز من!"
کارمو روی میز گذاشتم که یهو سروش با عصبانیت اومد جلو وگفت:" هی تو! بیا بیرون کارت دارم!"
داد زدم:"هی به خودت!"
نگاه غضبناکی بهم انداخت و گفت:"بهت گفتم بیا بیرون!"
پشت سرش به راه افتادم ، به محض اینکه رسیدیم یه جای خلوت گفت:" خب! تبریک میگم فکر نمی کردم انقدر زود انتقام بگیری حالا سبک شدی؟"
گیج و متحیر پرسیدم:" چی داری میگی سروش؟"
_"لعنتی! این کار خیلی برام مهم بود! تو خیلی بچه ای! خودتو به اون راه نزن"
_"میشه مثل آدم حرف بزنی منم بفهمم؟"
_"چرا تحقیقمو برداشتی؟"
_"چی؟؟؟ چی داری میگی؟ من این ک..."
سیلی محکمی که به صورتم زد باعث شد نتونم حرفمو ادامه بدم! دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم! بغضم ترکید و زدم زیر گریه! هرجوری بود برگشتم سر کلاس و ترجیح دادم شانه خالی نکنم! سروش حتی نیم نگاهی هم به من ننداخت و این باعث شد کمی سرحال تر بشم! همه چیز رو مو به مو برای عسل تعریف کردم دستی به صورتم کشید و گفت:" دستش بشکنه! جاش قرمز شده"
یادم افتاد که عسل کلاس زبان داره گفتم:" عسل! من امروز ماشین آوردم! میتونم سر راهم تورم برسونم"
_"باشه اگه زحمتی نیست ممنون میشم"
سوار ماشین شدیم اما هرچی استارت زدم بی فایده بود و ماشین روشن نشد. من و عسل از ماشین پیاده شدیم . بارون شدیدی گرفته بود!
عسل گفت:" هی اونجارو! آقا غوله داره میاد!"
نگاهشو دنبال کردم و چشمم به سروش افتاد که با آرش، دوستش، می اومدن!
شانه بالا انداختم و بی تفاوت گفتم:" خب که چی؟"
عسل با شیطنت خندید و گفت:" بیا امتحانش کنیم اونوقت می فهمیم این آقای مغرور کله شق چند مرده حلاجه!!!"
_"ولی من... فکر نمیکنم کار درستی..."
اما عسل حتی مهلت نداد من حرفمو تموم کنم و داد زد:" آقای زند!"
سروش متعجب به طرفمون اومد:" بله؟ مشکلی پیش اومده؟"
عسل گفت:" ماشین میشا خراب شده! ممکنه یه نگاهی بهش بندازین؟"
_"بله خواهش میکنم"
آرش به طرفمون اومد نگاهی به من انداخت و بعد با نگرانی پرسید:" اتفاقی افتاده؟ صورتت چی شده؟"
سروش با شنیدن این حرف بالاخره بعد از یک ربع سرشو از کاپوت بیرون آورد و نگاه ملتمسشو به من دوخت!
آروم گفتم:"به یه کرمی حساسیت اشتم و نمی دونستم!"
به نظر میرسید که آرش قانع نشده باشه اما اونقدر شعور داشت که بحثو ادامه نده! سروش لبخند پر مهری زد و دوباره به کارش ادامه داد! گهگاهی آهی می کشید و سرشو می خاروند! واقعا خنده دار شده بود! آرش هم پشت سرهم بهش تیکه مینداخت و مارو می خندوند! مخصوصا با صدای بلند رو به عسل گفتم:" عسل جان کلاست دیر نشه؟"
_"وای! راست میگی پاک یادم رفته بود!"
آرش در حالی که می خندید گفت:" جای تعجبم نداره! مگه میشه خانومی منو ببینه و حواسش جمع باشه؟"
همه زدیم زیر خنده و آرش رو به عسل گفت:" ماشین یه کم اونور تر پارکه اگه اجازه بدین برسونمتون!"
عسل به من گفت:" بریم؟! پس تو چی؟"
آرش_" راست میگه بیا برسونمت!"
_" نه ممنون شماها برین من منتظر می مونم!"
_"باشه پس فعلا"