عشق باور نکردنی قسمت3
دکتر خودمون،وای دُکی زدم به ماشینت...که با صدای دکتر به خودم اومدم.
دکتر:خانم سعادتی حالتون خوبه؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!چرا زُل زدین به من؟
من که حول شده بودم گفتم:بـ...بـ...ببخشین...نتونستم ماشینو کنترل کنم...هر چی خسارتش باشه پرداخت میکنم.
دکتر:نه چیز مهمی نیست.
سرمو انداختم پایین و گفتم:شرمنده...چراغ ماشینتون شکسته...اگه قبول کنید من خسارتشو میدم.
دکتر:خانم سعادتی، من الان عجله دارم این شماره تماس منه،بعدا باهام تماس بگیرین.خدانگهدار.
و سوار ماشین شد.من که هنوز سر جام خشکم زده بود، داشتم به دور شدن ماشینش نگاه می کردم.(وا،چرا اینجوری کرد؟؟!!دیوونس)چراغ ماشین خودمم شکسته بود.اول رفتم چراغ ماشین رو درست کردم بعد به طرف شرکت عمو حرکت کردم.
وقتی رسیدم،ماشینم رو پارک کردم و داخل شرکت شدم.وایییییییییییییییییییییییییییییییی.فکم افتاد زمین.چه شرکتی بود.با صدای منشی به خودم اومدم.
منشی:خانم با کی کار داشتین؟
من:من...من...من با آقای سعیدی کار داشتم.
منشی:چند لحظه.
بعد چند تا شماره گرفت و بعد از چند دقیقه حرف زدن گفت:بفرمایید داخل اون اتاق.
و با دست یکی از اتاق ها رو نشون داد.
من:ممنون.
رفتم سمت اتاق.تقه ای به در زدم.بعد از شنیدن بفرمایید داخل شدم.
عمو:به به سونیا خانم.از این طرفا؟
من.سلام.خوبید؟
عمو:بله،شما خوبید؟
من:بله ممنون.
عمو:بشین.
نشستم روی صندلی روبه روش.بعد از احوال پرسی و این چیزا شروع کردم.
من:راستش من اومدم دنبال کار.
عمو:آهان،پس اومدی دنبال کار.
من:بله.اومدم ببینم شما اینجا کاری دارید بدین به من؟
عمو بعد از چند دقیقه فکر کردن جواب داد:بله هست.
من:چی؟
عمو:خوب راستش من چند وقتی بود دنبال یه منشی خوب میگشتم خوب راستش این منشیه یه کوچولو حواس پرته.
من:یعنی بیام جای اون؟
عمو:بله.
من:نه.بعدش عذاب وجدان میگیرم.
عمو:برای چی؟
من:چون یه نفر رو از کار بی کار میکنم.
عمو:خوب میخواست حواسش رو جمع کنه تا از کار بی کارش نکنم.
من:خوب...خوب کار دیگه ای نیست؟
عمو:نه متاسفانه.
من:باشه.من تو خونه فکرام رو میکنم بعد بهتون زنگ میزنم.
عمو:باشه،منتظرم.
من:خدافظ.
عمو:خدافظ.
در رو باز کردم و رفتم بیرون.از خانم منشی هم خدافظی کردم و سوار ماشینم شدم.با خودم گفتم بهتره برم یه دوری بزنم.
زنگ زدم به خونمون.
مامان:الو.
من:سلام مامان جونم.خوبی؟
مامان:آره.کجایی تو؟از نگرانی مردیم.
من:میام خونه بهت توضیح میدم.ناهار درست کردی؟
مامان:نه، برای چی؟
من:پس من پیتزا میگیرم میام.
مامان:باشه.کاری نداری؟
من:نه،خدافظ.
مامان:خدافظ.
جلوی یه پیتزا فروشی نگه داشتم و بعد از خرید چهار تا پیتزا به طرف خونه روندم.ساعت یک بود که به خونه رسیدم.داخل خونه شدم و یه سلام بلند کردم و اونها هم با گرمی جوابمو دادن.
سارا:آخ جونننننننننننننننننننننننننننننننننننننن پیتزا.
و یکی از پیتزاها رو برداشت و شروع کرد به خوردن.ما هم شروع کردیم.
مامان:حالا کجا رفته بودی؟
من:رفته بودم دنبال کار.
مامان:پیش کی؟
من:پیش عمو.
مامان:آقای سعیدی؟؟؟؟!!!!
من:آره.
مامان:حالا چه فکری در موردمون می کنه.حالا چی گفت؟
من:میخواست منشی دفترشو اخراج کنه من بجاش برم.
مامان:تو چی گفتی؟
من:اول گفتم نه ولی بعدش گفتم فکرام رو می کنم بهتون زنگ میزنم.
مامان:به نظر من که نمی خواد.اون دختره هم گناه داره.
من:منم میگم نرم بهتره.بعد از ناهار بهش زنگ میزنم میگم نمیخوام.
و ادامه ی غذامون رو خوردیم.
بعد از خوردن غذا رفتم تو اتاقم.گوشیو برداشتم که زنگ بزنم که یادم اومد شمارشو ندارم.از طبقه ی بالا داد زدم
من:مامان
مامان:بله؟چرا داد میزنی؟
من:ببخشید.شماره ی عمو رو داری؟
مامان:آره تو دفتر تلفنه.
رفتم طبقه ی پایین و دفتر تلفن رو برداشتم و رفتم طبقه ی بالا.شمارشو پیدا کردم و زنگ زدم بهش.
عمو:الو.
من:الو سلام عمو.
عمو:سونیا تویی؟
من:بله.زنگ زدم بابت اون موضوع.
عمو:بله بله.بگید میشنوم.
من:راستش جوابم نه هستش.
عمو:چرا؟
من:آخه دوست ندارم کسی رو از کار بی کار کنم.
عمو:به هر حال اون که باید اخراج بشه.
من:نه عمو.جوابم نهِ.
عمو:باشه.کاری نداری؟
من:نه.خدافظ.
عمو:خدافظ.
کامپیوترم رو روشن کردم.تصمیم گرفتم تو کامپیوترم فیلم کره ای ببینم.ساعت5 بود که تموم شد.رفتم طبقه ی پایین.داشتن TV نگاه میکردن.مامان تا چشمش به من افتاد گفت:تا این موقع تو اتاقت چی کار میکردی؟
من:فیلم نگاه میکردم.
بعد روشو کرد به تلویزیون.
من:سارا کو؟
مامان:رفته بیرون هواخوری.
من:تو این ساعت؟
مامان:آره.
رفتم تو اتاقم و لباسم رو عوض کردم و رفتم طبقه ی پایین.
مامان:کجا؟
من:منم میرم هواخوری.
یه چشم غره ای بهم رفت.
مامان:زود برمی گردیا.
من:باشه.
و از خونه خارج شدم.بعد از یه ساعت قدم زدن متوجه شدم کسی داره از پشت سر تعقیبم میکنه.بر گشتم و نگاش کردم.وای خدای من این اینجا چی کار میکنه؟
امیر بود.
من:تو اینجا چی کار میکنی؟
امیر:اومدم هواخوری.نکنه خیابون هم خریدی؟
من:آره خریدم.
اومد دستم و کشید و کشون کشون منو میبرد.
من:ولم کن.
اصلا انگار نمیشنید.
من:مگه با تو نیستم؟ولم کن.
که یه دفعه یه سیلی کوبونده شد در گوش امیر.وای خدای من همون دکتره بود.شروع کردن به کتک زدن هم.منم همش جیغ میزدم.
امیر:ولم کن عوضی.مگه تو چی کارشی؟
دکتر:دیگه نبینم مزاحم این خانم شی.
امیر:جوابم رو بده.
ولی دکتر بهش محل نداد.روشو کرد به من.
دکتر:شما خوبید؟
من:بله.
امیر:سونیا این کیه؟
یه نگاه به دکتر انداختمو سرمو انداختم پایین.
امیر:باشه.بهم میرسیم.
و رفت.
من:ممنون.
دکتر:خواهش میکنم.
من:سرتون زخمی شده.اون از ماشینتون اینم از الان.فقط دارم براتون مشکل درست میکنم.
دُکی:نه بابا این چه حرفیه.
من:خوب من دیگه برم.
دکتر:باشه.خدانگهدار.
من:خدانگهدار.
توی راه همش داشتم به این فکر میکردم تو کله ی امیر چی میگذره.گفت بهم میرسیم.دکتر اونجا چی کار میکرد؟ساعت هفت بود به خونه رسیدم.بدون سلام کردن رفتم تو اتاقم.افتادم رو تختم و شروع کردم به گریه کردن.مامانم هراسان وارد اتاق شد.
مامان:چی شده دختر؟
هیچی نگفتم.
مامان:بگو دیگه.
وسط گریه هام گفتم:امیر.
مامان:امیر چی؟باز مزاحمت شده؟
با سر تایید کردم.رو پاش خوابیدم.وقتی حالم خوب شد گفت بیا بریم پایین.
من:مامان دکتر آقا دکتر،باهاش دعوا کرد.
مامان:وای کتک خورد؟
من:آره ولی اون کمتر از امیر کتک خورد.
مامان:وای.باید بریم معذرت خواهی.
من:شمارشو دارم.
مامان:از کجا آوردی؟ای شیطون نکنه...
وسط حرفش پریدم
من:نه ماشینمو زدم به ماشینش.انقدر گفتم خسارتشو میدم که گفت من عجله دارم و شمارشو داد که بهش زنگ بزنم برم خسارتشو بدم.
مامان:وای اون از ماشینش اینم از این.
من:حالا قراره زنگ بزنم بهش برم خسارتشو بهش بدم.
مامان:باشه.من میرم سفره رو بچینم.چند دقیقه دیگه بیا.
من:باشه.
از اتاق خارج شد.رو تخت دراز کشیدم و به نقطه ای خیره شدم.ساعت 8:30 بود که سارا وارد اتاق شد.
سارا:پاشو بیا میخوایم شام بخوریم.
من:شام چیه؟
سارا:کتلت.
من:باشه تو برو منم الان میام.
از اتاق خارج شد.پا شدم و جلوی آیینه وایستادم.کمی آرایش کردم و رفتم طبقه ی پایین.روی صندلی نشستم و مشغول خوردن شدم.تا آخر شام کسی صحبت نکرد.بالاخره شام تموم شد.
مامان:الان برو زنگ بزن برای فردا قرار بذار تا سریع از خجالتش در بیایم.
من:باشه.
رفتم تو اتاقم.شمارشو از کیفم در آوردم و با گوشیم بهش زنگ زدم.بعد از سه بوق برداشت.
دکتر:الو.
من:الو سلام آقای دکتر.سعادتی هستم.
دکتر:سلام خانم سعادتی.حالتون خوبه؟
من:بله ممنون.شما خوبید؟
دکتر:بله.اتفاقی افتاده؟
من:نه نه.بابت اون اتفاق ماشین زنگ زدم.کجا بیام خسارتشو بدم؟
دکتر:آدرس رو بنویسید.
بعد از گفتن آدرس گفت:نوشتید؟
من:بله.ساعت چند بیام؟
دکتر:ساعت دو خوبه؟
من:بله.خدافظ.
دکتر:خدافظ.
گوشیو قطع کردم.انداختمش روی تخت.یه نفس عمیق کشیدم و رفتم طبقه ی پایین.
من:مامان.
مامان:بله؟
من:زنگ زدم فردا ساعت دو باید برم.
مامان:باشه.
من:من رفتم بخوابم.شب بخیر.
مامان:شب تو هم بخیر.
رفتم تو اتاقم.ساعت 9:30 دقیقه بود.رو تخت دراز کشیدم که نفهمیدم کی خوابم برد.
**********
صبح وقتی بیدار شدم ساعت یازده بود.وای من چه قدر خوابیدم.رفتم یه دوش گرفتم و موهامو با سشوار خشک کردمو رفتم طبقه ی پایین.
مامان:ساعت خواب.چه قدر میخوابی تو.
من:گرسنمه.
مامان:صبحونه تموم شد.میخواستی زود بیدار شی.
من:اِ مامان.
مامان:باشه.الان برات میارم.
رفتم سر میز نشستم.بعد از پنج دقیقه مامان میز رو چید.
بعد از خوردن غذا رفتم تو اتاقم.در کمد لباسام رو باز کردم و شروع کردم به انتخاب لباس.آخر سر یه مانتو قرمز خوشگل با شلوار مشکی جذب و شال قرمز انتخاب کردم،کمی هم آرایش کردم و تو آیینه خودمو برانداز کردم.وای چه قدر خوشگل شده بودم یه بوس برای خودم فرستادم و ساعت رو دیدم.یک بود.هنوز خیلی زود بود حرکت کنم.رفتم طبقه ی پایین.رفتم تو آشپزخونه پیش مامانم،داشت ظرفا رو میشست.
من:مامان خوب شدم؟
مامان:عالی شدی.
من:من همیشه عالی بودم.
و هردو زدیم زیر خنده.سارا وارد آشپزخونه شد و یه چشم غره ای رفت بهم.
من:مامان جون کمک میخوای؟
سارا:اَ باز خودشیرینی های این شروع شد.
من:ببین این اسم داره ها سونیا.
مامان:توروخدا باز شروع نکنید.سونیا مگه تو قرار نداشتی؟
من:آره ولی الان زوده.
سارا:کجا؟با کی؟
من:گفتن به کوچیکترا نگیم.براشون خوب نیست.
سارا:ه بیمزه.خندیدم.مامان با کی قرار داره؟
جلوی دهن مامانم رو گرفتم و گفتم:مامان نگو.
مامان از پشت دستام گفت:باشه خفه شدم.
دستم رو از جلوی دهنش برداشتم و گفتم:آفرین.
ساعت 1:20 دقیقه بود.
من:مامان به نظرت برم الان؟
مامان:نه ده دقیقه ی دیگه برو.
رفتم تو اتاقم و تو این ده دقیقه با لپ تابم سرگرم شدم.ساعت 1:30 بود
بعد از خداحافظی با مامانم و سارا رفتم.سوار ماشینم شدم و رفتم به همون
آدرسی که دکتر گفته بود.