آیناز 5
دو هفته از روزی که اون حرف احمقانه رو به بهزاد زدم میگذشت...هیچ خبری از بهزاد نبود...دیگه بعد از اون روز ندیدمش...فکر میکردم مثل قبلا یواشکی تو راه مدرسه مواظبمه به خاطر همین بیشتر به اطرافم توجه میکردم اما انگار از اول بهزادی وجود نداشته...مگه من دوستش نداشتم؟چرا اون حرفو زدم که حالا بخوام پشیمون بشم؟به معنای واقعی کلمه داشتم زجر میکشیدم از دوریش...عصبانی بودم که دوباره به خاطرش کتک خوردم؟به درک...ناراحت بودم؟به درک...چرا بهش گفتم منو بی خیال شه؟چرا ؟جام غلطی زدم که نگاهم افتاد به ساعت روی دیوار...تازه ساعت هشت بود...مامان رفته بود پیش دوستش،مریم خانم که خونه ش چند تا کوچه بالا تر از خونه ی ما بود...رفتم سمت لباسام...یه شلوار جین مشکی،یه مانتوی سورمه ای خیلی خوشگل که مامان تازه واسم دوخته بود...مدلشو خیلی دوست داشتم،قدش یه کم بالای زانوم بود،تا روی سینه ام تنگ بود وبعد از یه چین زیر سینه ام گشاد میشد و سر آستیناش هم چین داشت،شال مشکیمو هم انداختم روی سرم و سوئی شرت مشکیمو هم پوشیدم...بازم خوبه مامان میتونه از خسرو پول بدزده و برای من و خودش لباس بخره یا بدوزه وگرنه همینا رو هم نداشتیم! منی که هیشه بهترین و گرون ترین لباسا رو میپوشیدم حالا به این روز افتادم...ولی این دنیا هم عالمی داره...با پولی که مامان میدزدید باید لباس بخرم! دزدی؟نه، نه این پولا که همش مال خودمونه...همش مال بابامه...کلید خونه و گوشی موبایلی رو که خسرو خریده بود تا این چند وقت که نیست ازمون بی خبر نباشه...هه!زنش قربونش بره!چقدر این مرد با احساسه!اگه تلفن خونه قطع نبود عمرا همچین کاری نمیکرد!وقتی از خونه زدم بیرون یه قطره بارون چکید روی گونه ام...نگاهی به آسمون انداختم...ابری بود و هر لحظه آماده بارش...سوئی شرتمو گرفتم و لبشو آوردم به هم تا گرم تر بشم،کوچه خیلی خلوت بود...از کنار کوچه راه افتادم به سمت خونه ی مریم خانم...حداقل از تو خونه موندن و نگاه کردن به در و دیوار و فکر و خیال کردن بهتر بود!اینطوری یه سری هم به نازگل میزدم... یه کم از راه رو بیشتر نرته بود که باصدایی که از پشت سرم بلند شد همه ی ترس های دنیا تو دلم فرو ریخت...