دختر یخی پسر آتش 15
به سمت پارک ازادی روندم.بعد از 20 دقیقه به اونجا رسیدیم.ماشین رو پارک کردیم و به سمت ورودی پارک رفتیم.
ایسا و راویس هم اونجا وایساده بودن و داشتن می خندیدن.صدای خندشون از یه کیلومتری هم می شد شنید.
ساناز دستم رو گرفت و به سمت اون ها رفتیم.سعی کردم دستم رو از دستش بیرون
بکشم که محکم تر گرفت و گفت:اینقدر زحمت نکش.می ترسم فرار کنی.
سپهر با این حرف ساناز بلند زد زیر خنده.
ولی بدبخت وقتی اخم منو دید خنده اش رو خورد.اون سامیارم همش داشت با یه لبخند مسخره نگاه اطرافش میکرد.
به ایسا و راویس که رسیدیم،ایسا گفت:این همه علف رو نمی بینی که زیر پای ما سبز شده.
راویس ادامه داد:گلم تازه داره سبز میشه
ساناز با خنده گفت:خوبه.به محیط زیستم کمک کردین.
راویس که تازه متوجه سپهر و سامیار شد سلامی کرد.ایسا هم همینطور.ایسا اومد
سمت چپم و راویس سمت راستم.ایسا یکی زد تو دست چپم و گفت:این پسر خوشتیپه
اینجا چیکار میکنه؟
نگاهی به ایسا کردم که داشت با نگاهش سامیار رو میخورد.گفتم:نمیدونم.می تونی از خودش بپرسی.
ایسا:باشه.
داشت می رفت سمت اونا که یکم جلوتر از ما داشتن راه می رفتن که دستش رو گرفتم و گفتم:دیوونه شدی.می خوای بری پیشش چی بگی؟
ایسا:می خوام بپرسم که چرا اومده اینجا؟
-دیوونه ای به خدا.
ساناز اومد به طرفمون و ما رو به جلو هل داد تا به سپهر و سامیار
برسیم.وقتی که رسیدیم.راویس رفت کنار ایسا وایساد و اون موقع من دقیقا کنار
سامیار بودم.همه داشتیم شونه به شونه هم راه می رفتیم.من اخم هام تو هم
بود.می دونستم راویس و ایسا و ساناز برنامه ریختن که منو به سامیار
بچسبونن.
به وسایل بازی که رسیدیم.ایسا گفت:خب حالا چی می خواین سوار بشین؟
من اول ازهمه گفتم:لطفا منو از لیست حذف کنید.حوصله ی بازی ندارم.
راویس دستم رو گرفت و کشید سمت بادجه فروش بلیط و گفت:مگه میشه اومد پارک و بازی نکرد.
نگاهی به راویس کردم و گفتم:راویس من اخرین باری که اومدم پارک و بازی کردم رو یادم نمیاد.
راویس:حالا من یاداوریت می کنم
-راویس.
راویس:راویس بی راویس.
ایسا:بیاین بریم کشتی
راویس و ساناز هم زمان گفتن:عالیه.
سامیار و سپهر هم چیزی نگفتن.سامیار رفت و بلیط گرفت.منم دست به سینه و با اخم داشتم نگاه اونا میکردم.
ساناز اومد سمتم و گفت:بیا بریم دیگه.
-ساناز من همون اولم گفتم نمیام.پس نمیام.
ساناز:اینقدر بداخلاق نباش.
ایسا اومد سمتون و گفت:اول از همه اون اخم هات رو باز کن.که وقتی می بینمت یادم به عزراییل می افته.
-می خوام شبیه عزراییل باشم.شما چیکار من دارین.برین عشق و حالتون رو بکنید.
سانار:پس به سامیار میگم پیشت بمونه.
دستش رو گرفتم و گفتم:همچین غلطی نمی کنی.
دستش رو از دستم بیرون کشید و گفت:حالا می بینی.
دوباره اومد بره که گفتم:باشه،باشه میام.
ساناز و ایسا لبخندی پیروزمندانه زدن و دو طرف من وایسادن تا من فرار نکنم و به سمت کشتی رفتیم.
فورس اولین ردیف نشستم که ایسا و راویس دستم رو گرفتن و به سمت بالا
بردن.هر چی بهشون گفتم بزارین من پایین بمونم ولی کو ان گوش شنوا.
من بردن ردیف اخر کشتی و کنار سامیار نشوندنم.سامیار با یه لبخند مهربون
نگاهم کرد ولی من در عوض براش یه اخمی کردم که اگه خودم خودم رو میدیدم
سکته رو می کردم.اول یکم تعجب کرد ولی خودش رو نباخت و با همون لبخند مسخره
بهم خیره شد.منم با اخم رومو ازش گرفتم و زل زدم به روبه رو.ایسا اروم دم
گوشم گفت:اینقدر مثل برج زهرمار اینجا نشین.سامیار بدجور خورد تو ذوقش
منم مثل خودش اروم گفتم:به درک.
تا ایسا اومد جوابم رو بده کشتی حرکت کرد و نتونست جوابم رو بده.
بعدش سوار چندتا وسیله ی دیگه هم شدیم که بازم اون سه تا وروجک منو نشوندن پیش این سامیار.
بعد از حدود یه ساعت بازی کردن بچه ها خسته شدن و رضایت دادن که یکم استرحت کنیم و چیزی بخوریم.
من و ایسا و راویس و ساناز داشتیم جلوتر می رفتیم و سپهر و سامیارم مثل بادیگارد پشتمون داشتن راه می رفتن.
ایسا اروم دستش رو اورد نزدیکم.دستش رو زدم کنار وگفتم:ایسا فکرشم نکن.
ایسا لبخندی شیطانی زد و گفت:چرا که نه؟فوقش یکم می خندیم و حال می کنیم.
بی توجه به حرفش دوباره به راه افتادیم.یه دفعه ایسا دستش رو زد به
پهلوم.منم به پهلوم خیلی حساس بودم.تا دست کسی بهش میخورد خنده ام می گرفت.
خیلی جلوی خودم رو گرفت که نخندم ولی مگه ایسا میذاشت.دستم رو بردم سمت پهلوم و دستش رو به شدت پس زدم و گفتم:مگه نگفتم فکرشم نکن.
ایسا:مگه تو کی هستی که من به حرفش گوش کنم؟
دوباره دستش رو اورد نزدیک که ازش یکم فاصله گرفتم و گارد گرفتم.ایسا هم
روبه روم وایساد و مثل من گارد گرفت و گفت:من تا تورو نخندونم دست بردار
نیستم
-فکر خندیددن من رو از سرت بیرون کن.
ساناز و سپهر و سامیار و راویسم داشتن مارو نگاه می کردن.انگار دارن فیلم سینمایی نگاه می کنن.
ایسا یه قدم به سمتم برداشت که من به قدم رفتم عقب.
ایسا خندید و گفت:لولو که نیستم.
-از اونم بدتری.
ایسا:دارم برات الیکا.
ایسا با یه حرکت غافلگیر کننده اومد سمتم و دوتا دستم رو تو به دستش گرفت و
برگردوند پشتم.ای لعنتی حیف که هر دوتامون با هم رفتیم کلاس.
با پام یکی زدم تو قوزک پاش که باعث شد دستش شل بشه.منم از فرصت استفاده
کردم و دستم رو از دستش بیرون کشیدم و گفتم:من که گفتم بهتره فکرش رو نکنی.
رومو ازش برگردندم که برم یه تو به حرکت سریع ایسا شروع کرد به قلغلک دادنم.
در حالی که سعی میکردم جلوی خندم رو بگیرم گفتم:ایسا نکن.
ایسا:تا وقتی نخندی من ولت نمی کنم.
دیگه نتونستم تحمل کنم و شروع کردم به خندیدن.با خنده من ایسا و راویس و
سپهر شروع کردن به خندیدن.ولی سامیار با یه لبخند زل زده بود به من.
بعد از کلی خندیدن به سمت بستنی فروشی راه افتادیم.بعد از خوردن بستنی
سامیار با ماشینش رفت خونه.منو ساناز و سپهرم رفتیم خونه.ایسا و راویسم با
ماشین راویس رفتن.
سامیار
به خونه که رسیدم ماشین رو پارک کردم و بدون سلام به سمت اتاقم رفتم و خودم
رو انداختم رو تخت.گوشیم و کیف پولیم رو از جیبم در اوردم و گذاشتم رو میز
کنار تختم.لباسمم چندتا از دکمه هاش رو باز کردم و زل زدم به سقف سفید
اتاقم.
رو سقف اتاقم الیکا رو دیدم که داشت می خندید.اونجا وقتی که نور لامپ از
پشت سرش می خورد و مثل هاله ای دورش شده بود.وقتی می خندید چالی روی گونش
نمایان میشد و با دندون های سفیدش خوشکل تر میشد.
چه خوشکل می خندید.چه کسی دلش اومده اون خنده رو،اون برق شادی رو تو چشماش
رو ازش بگیره و به جاش به اون چشمای سردی رو بده که وقتی میبینی یخ
میزنی؟خیلی دوست دارم ارمان رو ببینم.کسی که مسبب همه ی بدبختی های
الیکاست.
چشمام رو بستم تا شاید از فکرش بیام بیرون.ولی همش صدای خنده اش،صورتش موقع خندیدن جلوی چشمم بود.
چشمام رو باز کردم و به سقف خیره شدم.
"صدای سپهر تو گوشم پیجید:چرا می خوای به الیکا خانوم کمک کنی؟
-چون دوست ندارم ببینم همه درموردش بد فکر می کنن.
سپهر:چرا اون برات مهمه؟
-وای سپهر چه گیری دادی تو امروز به من.
سپهر:پس دوستش داری؟
فوری گفتم:معلومه که نه.
سپهر:پس چرا برات مهمه که مردم راجب بهش چی فکر میکنن؟
-بازجوییه؟؟
سپهر:طفره نرو.دوستش داری نه؟
-نه.سپهر.دوستش ندارم.من فقط می خوام به عنوان یه برادر یا دوست کمکش کنم.
سپهر:چرا داری خودت رو گول میزنی؟
-من خودم رو گول نمی زنم.تو زیادی تو افکار بچگانه ات رفتی.
سپهر:حالا ببین من کی بهت گفتم.تو الیکا خانوم رو دوست نداری.
-منم بهت گفتم که احساس من فقط یه دلسوزی برادرانه است.نه چیز دیگه ای.
سپهر:تو گفتی و من باور کردم.
-سپهر.
سپهر:باشه بابا.چرا می خوای ادم رو گاز بگیری."
از جام بلند وشدم رفتم سمت اشپزخونه تا یکم اب بخورم.
در یخچال رو باز کردم و شیشه رو گذاشتم رو دهنم و اب خوردم.شیشه رو گذاشتم سرجاش و در یخچال رو بستم.
تا در یخچال رو بستم احساس کردم یه چیز خورد تو شکمم.ماشاا... چه زوریم داشت.
خم شدم و شکمم رو گرفتم.سرم رو ارودم .تاریک بود و نمیشد چیزی دید.ولی با یکم دقت تونستم بفهمم مامان بود.
گفتم:مامان.شکمم داغون شد.
مامان:اوا سامیار تویی.فکر کردم دزد اومده.
-اخه مادر من چه دزدی میاد اب میخوره.
مامان:من از کجا بدونم.تو نباید وقتی میایی خونه به من بگی.
-ببخشید مامان.دیگه برام درس عبرت شد.هر وقت اومد بهتون میگم.
و به سمت اتاقم رفتم.
دوباره رو تخت دراز کشیدم و چشمام رو بستم و سعی کردم به فردایی فکر کنم که نمیدونم قراره چی بشه.
صبح با صدای گوشیم که درحال کشتن خودش بود بیدار شدم.دستم رو گذاشتم رو میز و سعی کردم گوشیم رو پیدا کنم.
گوشی رو گذاشتم رو گذاشتم و گفتم:الو؟؟
صدای بچگونه ی کریستین تو گوشی پیچید که باعث شد سیخ شرجام بشینم.به فرانسوی گفت:سلام سامی.
-سلام کریستین کوچولو،چطوری؟
کریستین:سامی من 7 سالمه.بزرگم.
-باشه.خانوم بزرگ.حالا چطوری؟
کریستین با خوشحالی گفت:خوبم.اقا کوچولو.
خندیدم و گفتم:من 23 سالمه بعد کوچولو ام.
کریستینم خندید و گفت:تو فقط 3 سالته.
-هر چی تو بگی وروجک.
کریستین:سامی کی برمی گردی؟
-نمیدونم.ولی زود.
فوری گفت:پنج شنبه همین هفته.
خندیدم و گفتم:زودِ زود
کریستین:اخر سر من از دست تو سر درد میگیرم.
-واقعا؟
کریستین:اهوم.
صدای جسی از پشت تلفن اومد که گفت:کریستین گفتی فقط 2 دقیقه.
کریستین داد زد:الان جسیکا میام.
بعد رو به من با صدای ارومی ادامه داد:من برم تا این جسیکا کلم رو نکنده.
خندیدم و گفتم:باشه.
صدای جسیکا اومد که گفت:شنیدم چی گفتی کریستین.
کریستین با صدای بلندی گفت:ببخشید.
-کریستین تو دیگه برو.حوصله ی غرهای جسیکا رو ندارم.
کریستین اروم خندید و گفت:باشه.خدافظ.تا اخر هفته ام برگرد
لبخندی زدم و گفتم:باشه.خدافظ
کریستین زود گفت:من از طرف تو جسیکا رو هم بوس میکنم.
و بعد فوری گوشی رو قطع کرد.گوشی رو از گوشم برداشتم و زیر لب گفتم:شیطون.
از جام بلند شدم و رفتم دست و صورتمو شستم.در کمدم رو باز کردم شلوار جین و یه لباس ابی بیرون اوردم و پوشیدم.
موهام رو هم مثل همیشه دادم بالا و گوشی و کیف پولم رو از رو میز برداشتم و
از اتاقم اومدم بیرون.رفتم سمت اشپزخونه.مامان داشت سفره رو میچید و بابا
هم داشت کمک مامان میکرد.
رفتم تو اشپزخونه و پاکت شیر رو از تو یخچال برداشتم و سرکشیدمش.پاکت خالیش
رو انداختم تو سطل اشغال و داشتم می رفتم به سمت در که بابام گفت:سلامی
نکنی ها.
برگشتم سمتشون و گفتم:سلام.خوب هستید؟خب دیگه من با اجازه تون برم کار دارم.خدافظ
مامان:کجا میخوای بری؟تو که امرز دانشگاه نداری؟
-اره کلاس ندارم.می خوام برم سپهر اینا.
بابا:نه به اوایل که به زور می رفتی نه به الان.
لبخندی زدم و رو به مامان گفتم:مامان کاری با من ندارید من برم؟؟
مامان:نه عزیزم برو به سلامت.
کفشم رو پوشیدم و گفتم:پس همگی خدافظ
قبل از اینکه از در برم بیرون صدای مامان رو شنیدم که با صدای بلندی گفت:مواظب باش.
و سوار ماشینم شدم و پیش به سوی سرنوشت.