الیکا
به خونه ساناز که رسیدیم ماشین رو بردم تو حیاط و از ماشین پیاده شدم. و به سمت در ورودی رفتم.ساناز در ورودی رو باز کرد و منم پشت سرش وارد شدم و تمام عصبانیتم رو سر در خالی کردم.که صدای سانازم در اومد.
ساناز: به این در بدخبت چیکار داری؟به اون چه که پدرت بهت اجازه نداده.
-ساناز یه دقیقه ساکت بشی بد نیست.
ساناز:من که چیزی نگفتم.
دیگه به سالن رسیده بودیم.و من داشتم به اتفاق های امروز فکر میکردم.
که با صدای ساناز به خودم اومد که گفت:اِ سلام.
رومو به سمت مبل های سالن برگردوندم و سپهر و زن عمو و سامیار اونجا نشسته بودن و داشتن نگاه ما می کردن.سامیار داشت با دقت نگام میکرد.
یادم به صورتم افتاد که مطمئنن به خاطر سیلی که خورده بودم قرمز شده بود.واسه همین فوری سرم رو انداختم پایین که باعث موهای بازم از زیر شالم بیرون بزنه و صورتم رو بپوشونه.فوری دست ساناز رو گرفتم و به سمت اتاقش رفتم اونم دنبالم.
به اتاقش که رسیدیم دستش رو از تو دستم کشید و به سمت تختش رفت و روش نشست و گفت:چته الیکا؟مگه من نگفتم که بهتره نگی.
دست به سینه به دیوار تکیه دادم و گفتم:ساناز.من نیومدم اینجا که تو نصیحتم کنی.
ساناز:پس اومدی چیکار؟؟
-ساناز.
صدای ساناز کمی بلند شد و گفت:اخه تو و چه به تنها زندگی کردن؟
منم صدام رو مثل اون بلند کردم و گفتم:ساناز تو دیگه حرف های همه رو نزن.خودت خوب میدونی.
ساناز:من میدونم.ولی بقیه میدونن.اگه تو تنها زندگی کنی،بقیه پشت سرت چی می گن؟هان؟
الیکا:برای من مهم نیست که بقیه پشت سرم چی می گن.برام مهم اینه که جرات نمی کنن جلوی خودم بگن.
ساناز:شاعر هم شدی.
-ســـانـــاز
ساناز:درد ساناز.امرزو قرص ساناز خوردی.
تکیه ام رو از دیوار گرفتم و نشستم روی صندلی و سرم رو بین دستام گرفتم و دستام رو گذاشتم رو پام.
وقتی ساناز باورم نمی کنه دیگه کی میخواد منو باور کنه.وقتی سانازم میگه نباید این کار ور بکنی من چیکار کنم؟
بغض کرده بودم.ولی بازم نمی تونستم بشکنمش.همه چکش ها رو برای شکستنش امتحان کردم ولی بازم نشکست.
دستی روی شونه ام اومد و بعد صدای ساناز که اروم کنار گوشم گفت:

یاد بگیر؛
گاهی نباید ناز کشید؛
انتطار کشید؛
آه کشید؛
درد کشید؛
فریاد کشید؛
تنها باید دست کشید و رفت
مثل ساناز اروم گفتم ولی صدام به خاطر بغض تو گلوم می لرزید:وقتی دلم شکسته.چجوری می تونم نه فریاد بکشم نه آه بکشم.چطوری می تونم با این قلب شکسته و زخمی فقط دست بکشم و برم،ولی درد رو احساس نکنم.
ساناز:گاهی باید بی رحم بود.....نه با دوست......نه با دشمن.....بلکه با خودت.....و ان سیلی بزرگت میکند.....که خودت به خودت بزنی.
-چطوری می تونم به دلی که شکسته و به اجبار تکه هاش کنار هم قرار گرفتن سیلی بزنم.تا دوباره خورد بشه.
ساناز:باید بازم تکه های شکسته رو کنار هم قرار بدی...هر چقدرم خورد شده باشن.بازم میشه کنار هم گذاشتشون.
- وقتی از اون تکه ها هیچی نمونده باشه،چطوری میتونم کنار هم بزارمشون.تو این شکستن های من تیکه هایی از قلبم رو گم کردم که نمی تونم پیداش کنم.
ساناز:پس به دنبال قلبی بگرد که بتونه اون تکه های گم شده رو پیدا کنه و شکستن ها رو ترمیم کنه.
در جوابش سکوت کردم.من چطور می تونستم دنبال قلبی باشم که بتونه قلب منو دوباره از نو بسازه.
ساناز:به دنبال کسی باش که به لبانت لبخند بنشاند
شب سیاهت را نورانی کند
کسی را پیدا کن که دلت را بخواند
-چطور دلی که شکسته و در اثر حرف های مردم خط خطی شده رو میشه خوند؟؟
ساناز:با نیروی عشق
-ساناز،وقتی من قلبی ندارم.چطور میتونم عاشق بشم
ساناز:به راحتی.
-به اون راحتی که فکر میکنی نیست
ساناز:امتحان کن.
-صفحه های خط خطی زندگی من،هیچوقت پاک نمی شود.
هیچوقت اون توهین ها،شکستن ها پاک نمیشه
شاید کم رنگ بشه،ولی پاک کردن اون غیر ممکنه
قلبی که شکست خورده،قلبی که خط خطی شده،دیگه به چه دردی می خوره؟؟
به درد دوباره شکستن؟؟دوباره خورد شدن؟؟
پوزخندی زدم و ادامه دادم:یا به درد دوباره عاشق شدن و ضربه خوردن؟؟
ساناز:اینقدر ناامید نباش....
وسط حرفش پریدم و گفتم:تنها چیزی این روزا میدونم اینه که دارم خورد میشم،آره،دارم از درون نابود میشم.
تنها کسی که صدای شکستن من رو هر لحظه می شنوه خودم و خدای خودم.
ساناز:تو من و دوستات رو داری؟
-اونا می تونن منو درک کنن؟خود تو هم نمی تونی.
ساناز:ولی دارم همه سعیم رو می کنم.
-سعی تو به چه درد من میخوره.
ساناز ساکت شد.منم هینطور.


عد از چند دقیقه سکوت.ساناز تکیه اش رو از میز کامپیوتر گرفت و دست به سینه روبه روی من وایساد.هنوز سرم رو بالا نیاورده بودم.ولی می تونستم بفهمم.با یه پاش رو زمین ضرب گرفت.کاری که ازش متنفر بودم.سرم رو اوردم بالا و خیره شدم تو چشماش و گفتم:چیه؟؟
ساناز:دو ساعت واسه عمم روضه نخوندم که دوباره غم باد بگیره.
جوابش رو ندادم.
ساناز:پاشو لوس نشو دیگه.
-می خوای چیکار کنیم؟
با تمسخر ادامه دادم:بریم عاشق بشیم.
ساناز:اره.
-یه جوری می گی بیا بریم عاشق بشیم انگار میشه بری از سوپری خرید.
ساناز:خوشبختانه،همین نزدیکیا میشه پیداش کرد.
با تعجب نگاهش کردم و گفتم:منطورت سپهرکه نیست؟؟
ساناز:چیکار داداش من داری؟؟
-نگو..منطورت که اون نیست؟
ساناز:اون نه بدبخت اسم داره.اسمشم سامیاره.
از جام بلند شدم و یه پس کله ای زدم تو سرش و گفتم:دیوونه شدی.من چند بار بگم که از پسرا متنفرم.حتی از ایلیا.
ساناز ابروهاش رو داد بالا و گفت:حتی از ارمان.
فوری جواب دادم:معلومه که اره.
ساناز:زندگی وقتی قشنگه که دلی برای دلی تنگ میشه
-زندگیه منم قشنگ نیست.جهنمه.
ساناز:جهنمیه که خودت برای خودت ساختی.
-تو فکر می کنی من دوست دارم که زندگیم اینطوری باشه.
ساناز:پس تغییرش بده.
-چطوری؟البته به جز گزینه ی عاشق شدن.
ساناز:زندگیت رو از نو بساز
-ساناز خودت مگه ندیدی اون اوایل چقدر سعی کردم به ایلیا و النا بفهمونم.ولی اونا نفهمیدن،فقط حرف یه عوضی رو قبول داشتن.نه هم خونشون رو.
ساناز:دوباره سعی کن.
به طرف صورتم که قرمز شده بود اشاره کردم و گفتم:که دوباره سیلی بخورم،دختر هرزه صدا بشم.
ساناز اومد سمتم و روبه روم وایساد و شونه هام رو گرفت تو دستاش و گفت:الیکا اون موقع تو فقط 13،14 سالت بود.معلوم بود که نمی تونستی از خودت دفاع کنی.ولی الان 22 سالته،می تونی از خودت دفاع کنی.
دستش رو از شونه هام برداشتم و به سمت پنجره اتاقش رفتم و به اسمون خیره شدم و گفتم:خیلی سخته.من 10 سال سعی کردم از جنس سنگ باشم.سعی کردم در برابر صحبت های خانواده و مردم وایسم.
یادم به 10 سال پیش افتاد:
"-مامان.تو دیگه حرفم رو باور کن.
رویا تو گوشی بهم زد و گفت:من دیگه مامان بچه هرزیی مثل تو نیستم."
ادامه دادم:اون موقع گریه می کردم.فقط گریه میکردم.چون کاری نمی تونستم بکنم.اینقدر شب و روز گریه کردم که چشمه های اشکم خشک شدن،و شدن کویری وسیع.که فقط سراب می بینه.میدونی من چقدر تلاش کردم که شدم اونی که الان روبه روت وایساد.اونی که بدون هیچ راهنمایی تونست اینجا دوون بیاره.من خیلی سختی کشیدم تو این مدت.پس ازم نخواه حالا که دارم به ارامش می رسم.
اسمون رو نگاه کردم.صاف صاف بود،ابی ابی بود.
اروم زیرلب زمزمه کردم:خوش به حال اسمون که هر وقت دلش میگیره بی بهونه می باره و به کسی توجه نمی کنه....و از کسی خجالت نمی کشه.
بازم اون بغض کهنه تو گلوم داشت اذیتم میکرد.دست ساناز رو روی شونه ام احساس کردم ولی رومو برنگردوندم.گفتم:خیلی وقته ارزو دارم که کاشکی اون سراب وافعی بود.کاشکی منم می تونستم مثل همه گریه کنم،طوری که صدای هق هقم فضای اتاق رو بگیره.
صدای هق هق ساناز تو گوشم بود و داشت ازارم میداد.رومو به سمتش برگردوندم و با عصبانیت شونه هاش رو گرفتم و تکون دادم و گفتم:چرا گریه می کنی؟؟می خوای به من بگی که من می تونم راحت ناراحتیم رو بروز بدم.چون هنوز چشمه ی اشکام خشک نشده.من می تونم بغضی که داره خفم میکنه رو ازاد کنم و بعدش راحت بخندم.
شونه هاش رو ول کردم و رو زمین سرخوردم.زانو هام رو تو بغلم گرفتم و دستام و دورش حلقه کردم و سرم رو به دیوار تکیه دادم و گفتم: می خوای بهم اینا رو بگی؟نمی خواد بگی.خودم خوب میدونم.
نگاهش کردم و گفتم:چرا تو کویر چشمای منم یه معجزه صورت نمی گیره.چرا تو کویر چشمای من چشمه ی زمزم فوارن نمی کنه.
به گلوم فشار اوردم و گفتم:چرا این بغضه لعنتی نمی ترکه؟چرا هر کاری می کنم بازم نمی شکنه.اخه چرا؟؟
ساناز جلوم زانو زد و با چشمای اشکیش بهم خیره شد.دستام رو گرفت و با صدایی که می لرزید گفت:چرا اینقدر از زندگی ناامیدی؟چرا نمی خوای یه شروع دوباره بکنی؟
پوزخندی زدم و سرم رو به دیوار تکیه دادم و گفتم:شروع دوباره؟چطوری می تونم بدون هیچ راهنمایی،بدون هیچکس یه زندگی دوباره رو شروع کنم.
سرم رو اوردم پایین و نگاهش کردم وگفتم:ساناز قلبی که 10 سال از جنس یخ بوده،نمی تونه به این راحتی ذوب بشه.نمی تونه تو یه تصمیم فوری زندگیش رو عوض کنه.ساناز من خیلی وقته که دنیا دیگه برام رنگی نداره.
ساناز:الیکا....
-من تو شیشه ای یخی گیر کردم.شیشه ای که کل دنیا رو برام مات و یه رنگ کرده.من 10 ساله که تو این شیشه یخی گیر کردم،و کسی نتونسته با گرماش با اتشش این یخ رو ذوب کنه.ساناز این یخ غیر قابل ذوب شدنه.پس تلاش اضافی نکن.چون فایده ای نداره.


ساناز اشکاش رو با پشت دستش پاک کرد و وایساد و سعی کرد لبخند زورکی بزنه. دست منو گرفت و گفت:یالا بلند شو.تا بهت نشون بدم چطوری می تونی از اول شروع کنی.
با تعجب نگاش کردم.
ساناز:اینجوری نگام نکن.
بعدش دستم رو کشید و بلندم کرد و گفت:من میرم دست و صورتم رو بشورم.تا برگشتم تو باید اماده شده باشی.
رفت سمت در.قبل از اینکه در رو باز کنه گفت:می تونی از وسایلام استفاده کنی.راستی به راویس و ایسا هم زنگ میزنم.
و بعد در رو بست و منو سردرگم تو اتاق تنها گذاشت.
چند لحظه به در خیره شدم و بعد به خودم اومدم و رفتم سمت میز ارایش ساناز و موهام رو با کش بستم.
سانازم وارد اتاق شد و اماده شد.منم شالم رو درست کردم.
هر دوتامون بعد از حدود 20 دقیقه اماده شدیم.ساناز کیفش رو برداشت و به سمت در رفت.گفتم:ساناز کجا می خواییم بریم؟
ساناز چشمکی زد و گفت:یه جایه خوب.با ادمای خوب.
با اعتراض گفتم:ســاناز
ساناز به طرفم اومد و در حالی که دستم رو می کشید گفت:لوس نشو دیگه.زود بیا.
-ساناز
ساناز:اِاِ دوباره این دختر گفت ساناز.
لبخندی زدم و گفتم:خب حالا تو.
صدای سپهر رو از پشت سرم شنیدم:دخترعمو همیشه اینجوری لبخند بزنید.
فوری لبخندم رو جمع کردم و نگاه سپهر کردم که پشت سرم بود و پشت سرشم سامیار.
گفتم:پسرعمو،به نظرم لبخند زشتم میکنه.
بعدم اروم تر گفتم:اون همیشه می گفت لبخند خوشکل ترم میکنه.
ساناز که دید دارم میرم تو فاز غمگین.لبخندی زد و گفت:الیکا لطفا فاز عوض نکن.
بهش چشم غره ای رفتم.ولی اون اهمیت نداد و ادامه داد و گفت:چشمات رو مثل وزغ نکن.دارم راست میگم.تصمیت رو یادت نرفته که گفتی....
پریدم وسط حرفش چون اگه ادامه ابروم کامل جلوی سامیار میرفت.گفتم:چرا خودت واسه خودت می بری و می دوزی.بعدشم تنمم میکنی.من کی همچین تصمیمی گرفتم.دو ساعت واسه بَبو روضه نخوندم.
ساناز:در هرحال.تو مخالفتی نکردی.
-من مخالفت نکردم؟؟
ساناز اومد حرفی بزنه که سپهر گفت:ما هم اینجاییما.حالا بیاین راه بیفتیم دیر میشه.
ساناز:افرین داداش.فکر کنم الان کلی از دوستای الیکا فحش بخوریم.
همون موقع گوشیم زنگ زد.گوشیم رو از تو جیبم در اوردم.نگاه ساناز کردم و گفتم:کاشکی یه چیز دیگه می افتی
بعد گوشیم رو جواب دادم.صدای جیغ حیغ ایسا تو گوشم پیچید:الی دوباره چه گندی زدی؟
به خاطر صدای بلند ایسا گوشی رو یکم از گوشم فاصله دادم و گذاشتم حرفاش رو بزنه:به خدا دختر تو داری منو دیوونه میکنی با این کارات.اخه منگل نونت کم بود،ابت کم بود که دوباره یاد تنهایی افتادی؟من اگه اخر از دست تو دیوونه نشم کمه.
سپهر و ساناز داشتن ریز می خندیدن.سامیارم داشت جلوی خندش رو می گرفت.منم خیلی جدی داشتم به حرفاش گوش میدادم.
ایسا:الی اونجایی؟
-ایسا تو خسته نمیشی اینقدر حرف میزنی.خودت به درک.به فکر این فک بدختتم باش.
ایسا با داد گفت:من دارم راجب چی صحبت می کنم.تو داری راجب چی صحبت می کنی.الی اگه دستم بهت نرسه
-اول الی نه الیکا.بعدشم تا نیم ساعت دیگه دستتم بهم میرسه.
ایسا:اها،الیکا شما کجایین؟
-خونه ساناز اینا.
ایسا:هنوز اونجایین.منو یه ساعته این جا کاشتین؟
-اگه تو قطع کنی.ما هم راه می رفتیم.
ایسا بدون هیچ حرفی قطع کرد.اروم گفتم:دختر دیوونه است.
بعد رو کردم به ساناز گفتم:بریم.
همه به سمت حیاط راه افتادیم.
من و ساناز با ماشین من اومدیم و سامیار و سپهر با یه ماشین جدا.