رمان درياي عشق«2»
اه ...... چرا اینجا تاریکه ...... چشمام دارن کور میشن ..... ای خدا اخه اینجا چه خبره ...... اه چقدر درد دارم یعنی چی شده ؟ چشمامو باز کردم و با ناله کمی آب
خواستم
خیلی تشنه بودم دیدم بابام و مامانم و عمو به سمتم دویدن مامان گفت :
_ خدا رو صد هزار مرتبه شکرت دخترمو برگردوندی
تعجب کرده بودم من چم شده بود ؟مگه چه اتفاقی برام افتاده بود .................
خیلی درد داشتم
اخ قلبم
چرا این قدر قلبم درد می کنه ؟-
بابا رفت و پرستار رو صدا زد بعد هم پرستار اومد و چیزی توی سرم تزریق کرد
و سریع رفت .کمی بعد به خواب عمیقی فرو رفتم . وقتی دوباره بیدار شدم بهتر
بودم دیدم همه توی اتاقم هستن از عمو و بابا و مامان گرفته تا خاله و شوهر
خاله ی سپهر و پدر و مادر ساحل و وحید ولی سپهر و سارا نبودن به بابا گفتم
تختمو کمی بلند کنه
همه اومدن جلو و حالم و پرسیدن و سعی داشتن
هوا رو عوض کنن ولی فضا خیلی سنگین بود و من حس کردم یه چیری هست که همه اینقدر غمگینن ......
چشمم افتاد
به لباس سیاه همه ..........چرا تا الان متوجه نشدم همه سیاه پوشیدن .........وای خدا ......... یعنی چی....... چی شده ....... یه
دفعه گفتم :
_چی شده چرا همه سیاه پوشیدین ؟
با این حرف من عمو و خاله و شوهر خاله ی سپهر شروع کردن به گریه کردن . داشتم از ترس سکته می کردم داد زدم
_یکی بگه چی شده ؟
بابام اومد جلو و گفت:
_چیزی نیست عزیزم آروم باش نباید خودتو اذیت کنی
-بابا یعنی چی؟خب بگین چی شده؟
-عزیزم بعدا بهت میگم
-چرا همه سیاه پوشیدین؟
-بهت میگم اما خودتو کنترل کن باشه؟؟
-باشه قول میدم..
-سارا فوت کرد..
-چی؟
-سارا....فوت کرد.
-نه ...نه..
شروع کردم به گریه کردن اما آروم و بی صدا..خدایا چی شده..
دکتر بعد از چند دقیقه اومد و گفت که می تونم برای مراسم مرخص بشم چون حالم خوبه اما باید مراقب خودم باشم.
امروز بعد از یه هفته اومدم خونه..نمی دونم چی شد که بی هوش بودم اما فکر می کنم یه ربطی به سارا داشته باشه...
وقتی به اتاقم رفتم همه از اتاق رفتن بیرون ولی سپهر توی اتاق موند انگار میخواست باهام حرف بزنه..
-بدون مقدمه شروع میکنم...سرنوشت با ما بد تا کرد...قلب سارا الان توی سینه ی توست..
-چی؟؟؟؟؟؟؟؟
-بزار حرف بزنم...بزار حرف بزنم...بعد از اینکه بی هوش شدی سارا هم بی هوش شد...دوتاتون رو رسوندیم بیمارستان
سارا با همون حال خرابش از پرستار دوتا کاغذ و خودکار خواست و دوتا نامه
نوشت یکی برای من یکی برای تو اون موقع نفهمیدم چرا برای تو نامه
نوشت..اما سارا می دونست که رفتنیه....حتی دکتر ها هم دلیلشو نفهمیدن..هیچ
کس نفهمید چطور این اتفاق افتاد..بعدش هم همه ی اعضاشو اهدا کردن و قلبش
هم...
دکتر بعد ازبعد از معاینه سارا گفت:که حالش اصلا خوب نیست .......دکتربه
ایستگاه پرستاری رفت و بعد از چند دقیقه اومد سمت بابای سارا گفت:
میخوام یه چیزایی بهتون بگم اگه میشه شما و پدر اون دخترخانوم بیایید اتاقم منم باهاشون رفتم که دکترگفت:
-بی مقدمه شروع می کنم اون خانوم به خاطر فشار سنگینی که بهشون وارد شده
دچا نارسایی مغزی شده اما اون یکی دختر خانوم قلبش به شدت اسیب دیده تا
اونجایی که من می دونم تو صف 'گیرنده های عضو هم بوده مگه نه؟
بابات گفت:
-بله
دکتر گفت :باید هر چه زودتر پیوند قلب انجام بشه..
این وسط من بودم که شوکه شده بودم و هیچی نمی گفتم مامان سارا خیلی بی قراری می کرد
فرداش سارا مرگ مغزی شد..و قلبش رو به تو دادند..
بیا این نامه ای که سارا میخواست به دستت برسه..
اصلا قدرت حرف زدن نداشتم نامه رو گرفتم و باز کردم دست خط زیبای سارا رو دیدم :
سلام عزیزم ..
وقتی این نامه رو می خونی که من نیستم..میدونم رفتنیم و اما اینم میدونم
که تو برمیگردی..ازت میخوام که کارایی که من نتونستم و بکنی..مراقب باش
سپهر یا بابا بخاطر عذاب وجدان دست به کار خطرناکی نزنن..مراقب هردوشون
باش..نمیدونم چرا این چیزا رو از تو میخوام..ولی تورو خدا به حرفام عمل
کن...
با آرزوی بهترین ها برای تو و سپهر...
قربانت سارا
اصلا نمی دونستم چی باید بگم .. مغزم قفل کرده بود..با چک های متوالی که به صورتم می خورد به خودم اومدم
چهره ی نگران عمو و بابا و سپهر رو بالا سرم دیدم
سپهر داشت به صورتم می زد تا به خودم بیام
با گریه گفتم
-چرا کسی از من نظر نخواست؟چرا؟؟ چرا این کارو کردین..چرا بدون اجازه ی من
جون یکی رو گرفتین؟ من نمی خوام بخاطر من کسی بمیره... نمی خوام می فهمین؟؟
سپهر فریاد زد: بس کن دیگه چی داری میگی ؟؟ این خواست خدا بود
بعد هم سرشو گرفت توی دستاش ..چشماش و صورتش سرخ سرخ بود خیلی ترسیده بودم نمی دونستم باید چیکار کنم
عمو رفت سمت سپهر که فریاد سپهر بلند شد
-به من نزدیک نشو همه این اتفاقات بخاطر تو افتاد
مامانم سپهر رو به اتاقش برد عمو هم که غرورش رو از دست داده بود از اتاق زد بیرون بابام پیش من نشست و شروع کرد به حرف زدن
حرفاش آرومم می کرد اما الان هیچی ازشون نمی فهمیدم .. کمی بعد خوابم برد
امروز چهلم ساراست .. انگار تمام عالم غمگینه یه دختر بیست ساله فوت
شده..هرکی بشنوه اون چه فداکاری کرده اشکش در میاد واقعا یه آدم تا این حد
مهربون و دل رحم؟.. سارا رو واقعا توی قلبم حس می کنم .. نشسته بودم کنار
قبر و آروم اشک می ریختم
وقتی همه رفتن و خودمون با پدر و مادر سارا موندیم ..صدای سپهر تمام قبرستون رو برداشت
-خدایا چرا؟؟ چرا سارا رو بردی؟؟ راست میگن آدمای خوب رو زود می بری .. حق
داشتی تو هم سارا رو دوست داشتی برای همین بردیش پیش خودت ولی کاش منم می
بردی من بدون سارا نمی تونم خداا
داشتم همین طور اشک می ریختم که سارا رو با یه لباس سفید دیدم ..آره خودش بود بهم گفت
برو کنارش نزار تنها درد بکشه برو
بعد هم ناپدید شد بلند شدم که پیداش کنم اما نبود...اشکی که روی گونم بود رو پاک کردم و به سمت سپهر رفتم دستشو آروم گرفتم و گفتم:
سپهر آروم باش تو رو خدا سارا راضی نیست خودتو اینطور عذاب بدی من صداشو
می شنوم باور کن راست میگم میگه نمی خوام سپهر این طور شکسته بشه خواهش می
کنم آروم باش
نمی دونم چرا سپهر با حرفای من کمی آروم تر شد کمی بعد همه به سمت ماشین
ها رفتیم ...بیچاره مامان وبابای سارا همین یه دختر رو هم از دست دادن
انگار صدسال پیر شدن.. خدایا به هممون صبر بده
الان یه سال از فوت سارا می گذره حال همه بهتر شده اما هنوز هم هوای غم از
خونه هامون نرفته با این که زیاد با سارا صمیمی نبودم اما همیشه دوسش
داشتم و بهش بخاطر مهربونی هاش بهش غبطه می خورم خدایا چقدر سارا خوب بود
هفته ی پیش امتحانات تموم شد و من فردا کنکور دارم واسه ی
رشته ی دندون پزشکی دارم میخونم خیلی بهش علاقه دارم امروز خیلی استرس
داشتم دوس دارم حداقل دانشگاه قبول شم تا کمتر فکرو خیال کنم تو این یه
ماه سپهر بهتره اما هنوز سیاه پوشیده و با پدرش حرف نمی زند اما با من کمی
مهربون شده ..شاید بخاطر قلب ساراست...
رفتم تو آشپزخونه پیش مامانم
-مامانی شام چی داریم؟؟
-ماکارونی الان می کشم
-باشه
بدو سپهر و عموتو صدا کن-
باش-
رفتم در خونه ی عمو دیدم سپهر داره میره بیرون بهش گفتم:
سلام-
سلام چیزی شده؟-
مامان گفت بیام صداتون کنم واسه شام-
داشتم میومدم-
پس عمو چی؟-
نمی دونم-
پس من برم صداش کنم-
باش-
رفتم عمو رو صدا زدم و با هم به سمت خونه رفتیم
نشسته بودیم داشتیم شام میخوردیم که بابا گفت:
-عزیزم بعد از شام برو بخواب که فردا راحت تر بیدار شی
-باشه بابا ولی خواب نمیره که.استرس دارم
-استرس چرا تو که درستو بلدی مگه نه؟
- نمیدونم همه چی از ذهنم پریده
-قربونت برم نگران نباش قبول میشی
شب با کلی استرس بزور خوابیدم
صبح که بیدار شدم خیلی استرس داشتم رفتم دستشویی و مسواک زدم بعدش هم رفتم تو اشپزخونه که سپهر رو پیش مامانم دیدم
من-سلام
مامان- سلام عزیزم خوبی؟
سپهر-سلام خوبی
من-مرسی
سپهر-بیا یه چیزی بخور بعد هم اماده شو تا ببیرمت
-بابا کجاست؟
-یه عمل داشت باید به جای یکی از دوستاش میرفت..
-عیب نداره
اشتها نداشتم چیزی بخورم رفتم اماده بشم بابام جراح قلب بود برای همین امروز مجبور شد بره بیمارستان
سپهر اومد توی اتاق وای خدای من با این سر و وضع ......یه تاپ تنگ که زیر مانتو میپوشم با شلوار
-ببخشید بدون اجازه اومدم
بعد سریع رفت بیرون یه نفس راحت کشیدم و سریع اماده شدم عادت داشتم جلوی موهامو کمی بریزم بیرون.............
رفتم سوار ماشین بشم تازه نگاش کردم چه خوشتیپ شده بود یه شلوار لی سرمه ای با یه تی شرت سفید سوار bmw نقره ای رنگش شدم