سرجا م خشکم زد چشماشووواین چرااینطوری شد یعنی بخاطرحرفای من اینطوری اشک میریزه خواستم یه چیزی بگم اماپشیمون شدم هم غرورم نذاشت هم خانم فلاح دم دفترش واستاده بود اههه دختره ی عقب مونده خدایا به امیدتویه صبری بهم بده بتونم روزی 20 باربامزاحمت های پی درپی این جلودهنموبگیرم...-یسنا...بعدازاینکه وارد شرکت شدم سعی کردم خونسردیموحفظ کنم طوریکه مشخص نشه دارم ازاسترسودلهوره کوپ میکنم یه نفس عمیق کشیدمو رفتم پشت میزم مشدی ازدفترخانم فلاح اومدبیرون بادیدنم به سمتم اومد..-سلام دخترم چراانقدردیرکردی امروز اقارستمی نیومدن شانس باهات یاربود..-تودلم گفتم اره عجب شانسیم خبرنداری مشدی خودنره غولشوامروز دیدم منظورم رستمی کوچک بود ماشاالله ازلحاظ هیکل=بودبایسنا به توان 10 ازحرفای خودم خندم گرفت باصدای مشدی ازافکرم اومدم بیرون یه نگاه بهش کردم انگاری جن دیده بود بادهن بازداشت نگام میکرد یه سرفه ی مصلحتی کردمو گفتم..-بی زحمت یه چای واسم مییارید؟...بنده خداباخودش درگیرشده بود..اره باباجون چه زحمتی الان مییارم...-راستی یه چیزعجیب این مریمی ما کوش چرانیستش همیشه جلومیزم منتظرم میموند تاببینتم بعدبره سرکارش عجیبها بالاخره میفهمم...مشدی واسم چای اورد ازش تشکرکردموسراغ مریموگرفتم که فهمیدم نیومد یه چیز عجیب تر چرابه من نگفت...مشدی رفت سرکارشومنم دبدم بیکارم گوشیمودراوردم هندزفریموگذاشتم توگوشم تا اهنگ جدیدای که رویادخترخالم واسم ریخته بود گوش دادم توعالم هپروت بودم که یه چیزی محکم خوردرومیز ازترسم ده مترپریدم بالابادیدنش رنگ ازروم رفت گفتم الانه که ابروموببره ..-اماباصدای بلند گفت که چراسرکار اهنگ گوش میدمو مگه اتاق شخصیمو..یه عادت فوق العاده بد که دارم وقتی زیاد میترسم اشکام سرازیر میشن لبمومحکم گاز گرفتم تا این اتفاق نیفته خلاصه بهم فهموند که اره من ریسموحق نداری کاری بدون اجازم کنیوازاین حرفا .دیدم نه این اشکا واسه ریختن باهم مسابقه دارن سرموانداختم پایین که باصداش که مخاطب به کارمندامیگفت مگه اومدین سینماسه بعدی بفرمایید سرکارتون سرموبالااوردموتازه متوجه شدم همه دارن نگامون میکنن مابینشو ن خانم فلاحم بود که بایه زس خاص زل زده به رستمی کوچک اما اون بدون توجه بهش روشوبرگردوند سمت من که ماتومبهوت موند وتوچشمام زل زد یکمی مکث کردو سریع نگاشواز چشمام گرفتو باعجله رفت تودفترش منم دست کشدم روصورتم تا اثارضعفموپاک کنم تا بیشترازاین ازخودم حرصم نگیره...اون روز به کل دپرس شدم مریم که نیومده بود اس داده بود که رفته پیش خواهرش زایمان کرده بنده خداباچه ذوقی اس داده بود اما من حالم خراب بودوترجیح دادم رفتم خونه اس بدم بهش..بالاخره ساعت کاری تموم شدو همه داشتن اماده رفتن میشدن اصلااین پسررو ندیدم تواین چندساعت یعنی ازدفترکوفتیش بیرون نیومد فقط 6 بارخانم فلاح به بهانه های مختلف میرفت تودفترش..باهمه خداحافظی کردمو ازشرکت زدم بیرون هواتاریک بوامابایدتا سرخیابون پیاده میرفتم واسه گرفتن تاکسی داشتم کنارخیابون قدم میزدم تابرسم سرخیابون که یه ماشین ازکنارم باسرعت عبورکردنگاش کردم دیدم خوده نره غولش یه لحظه زد روترمز سرجام سیخ واستادم گفتم الانه که بخوادحالموبگیره اما تا به خودم اومدم باسرعت به مسیرش ادامه داد منم بعدازکلی بدبختی رسیدم خونه لامپ اتاق یلداروشن بود وااای تازه یادم اومد که میخواستم بامامان درمورد خواستگارش حرف بزن باعجله رفتم توخونه سریع ازپله هارفتم بالا میدونستم یلدامنتظراینه که جواب مامانوبهش بدم امامن به کل فراموش کرده بودم رفتم تواتاقم لباسمو عوض کردم هم سردردداشتم هم خسته بودم امانخواستم بیشترازاین یلدارومنتظربذارم از نگاهش میخوندم که پسررومیخوادمن ابجیمومیشناختم...رفتم تواشپزخونه مامان داشت سیب زمینی سرخ میکرد..باصدای بلند گفتم-سسسلام عشششقمم.مامان یه جیغ بلندکشیدو دستشو گذاشت روقلبش ..-چته دختر ترسوندیم...-رفتم سمتشوگونشومحکم بوس کردم وگفتم قوربون اون قلبتون برم که ترسیدید..-خودشیرینی بسه اولشم سلام دوماخسته نباشی مادربرو دستوروتوبشوربیاشام بخوریم تا چنددقیقه دیگه امادست...-راستش مامان خواستم باهاتون حرف بزنم واجبه..-درموردچی ؟...-بهتربگین درمورد کی..-جون به سرم کردی بگودیگه چی شده..-داشت سیب زمینیارو هم میزد رفتم دستشوگرفتمونشوندمش روصندلی خودمم نشستم کنارش...-میگی یامیخوای منودق بدی /یلدا چی ؟چی شده...-باشه مامانم یه لحضه شما اجازه بدین من میگم زل زده بود به من شروع کردم ازاول ماجراکه پسره یلدارومیبینه تا اخرش که پیشنهادازدواج بهش داده بودوواسه مامان گفتم ساکت داشت به حرفام گوش میداد  ...خوب مامان نظرت چیه؟...چی بگم مادر؟یلداخودش نگفته نظرش چیه؟...-اگرازیلدامطئمن نبودم به شما چیزی نمیگفتم..-هی ..باشه مادر بگوبگه بیان...دیدم توچشماش اشک حلقه زده که تومخفی کردنشون ناتوانه رفتم سمتش بغلش کردم گفتم..-نبینم مامانم ناراحت باشه...-ناراحت نیستم مادرفقط ازاینکه بابات نیست ناراحتم بااین حرفش یه بغض درداورنشست توگلوم ..-قربونت برم من باباهم الان خوشحاله بااشکاتون ناراحتش نکنید..-باشه مادربرم بهش خبربده میدونم منتظره بعدشم واسه شام بیاین پایین...-دراتاق یلداروزدم که باگفن بیاداخل درو بازکردم روتختش نشسته بودو داشت باموهاش ورمیرفت...بهش سلام کردم که بایه سلام کوتاه جوابموداد ازیلدابعیدبود رفتم کنارش نشستم این حالت گرفتش کنجکاوم کردتا زودتربفهمم چشه دستموانداختم دورگردنش اونم سرشو گذاشت روشونم..-چی شده اجی؟چراتوخودتی...-میدونم جواب مامان چیه نمیخوادمقدمه چینی کنی...اهان پس بگوخانم دردشون چی بود ..-اااا میدونی؟پس من برم دیگه>.اره برو..منم جدی بلندشدمورفتم سمت درخواستم دستگیررو بچرخونم که گفت..-یاسی مامان چی گفت؟نتونستم خودموکنترل کنم بلند زدم زیرخنده..-کوفت چرامیخندی هان ؟واای یلدا وقتی کنجکاومیشی قیافت میشه شبیه ماست...-درد بگوچی گفت...-هیچی گفت بگم به اون شازده بگین که دوست دارن بدبخت شن پنج شنبه بیان ماهم ازدست این شب چله راحت میشیم...-جون من راست میگی...-اره به جون بادمجونت اره..-بدواومدسمتموبغلم کردوگفت..-وااای یاسی بهترین خبربهم دادی نداشتمت چه میکردم/...-توبازنوشابه بازکردی هان/...دوست دارم یاسی خوشکله...-وظیفته  بعدازکل کل کردن بایلدا وخوردن شام اومدم تواتاقم وای خدایاشکرت که خوشحاله که قراره عروس شه یکم ته دلم حسودیم میشدنه به یلدا به کیارش اخه اگرباهم ازدواج میکردن من تنها میشدم..هی باباخل شدیا هرکسی جای خودش...رفتم روتختموچشماموبستم یهوچشمهای سامیاراومدتوذهنم سریع چشماموباز کردم یادرفتارای تندش افتادم یه حس تلافی تودرونم داشت خودشوخفه میکرد اره باید منم خوردش کنم اما جه جوری فعلااون رییسه .خوب باشه توهم یه دخترمغروری بفهم مغرور ای باباتوبازاومدی بامن حرف زدی داشتم باخودم حرف میزدم اره باید تلافی کنم باهمین فکراخوابم برد   ادامه دارد توسط یلدا