نگاهی به مانیتور کردم... گوشامو تیز کردم... مامان تینا داشت از پله ها بالا می اومد. باید سریع تر کار رو تموم می کردم.
سریع توی فایل های رویا گشتم... چند تا فایل برای کارهای روزانه ش توی درایو دی بود... چندتاش رو پاک کردم تا توجهش رو به فایل جدید جلب کنم. فایلم رو تغییر فرمت دادم و براش فرستادم...
نقشه ی دومم هنوز مونده بود. صدای مامان تینا رو شنیدم:
مه لقا... یه لیوان شربت برام بیار... نفسم بالا نمی یاد...
فرصتم داشت تموم می شد... یاد نوشته ی رویا افتادم... باید برای مافوقش ای میل می زدم.
سریع یه ای میل جدید ساختم. آدرس ای میلی که رویا بهم داده بود رو وارد کردم و مشغول نوشتن متن شدم. مراقب بودم موقع کنار زدن تی شرت دستم به کیبور نخوره... اون قدر دستم می لرزید که واقعا کار سختی بود...
احساس می کردم دیگه قلبم تحمل این همه هیجان و استرس رو نداره... سعی می کردم آروم و آهسته دکمه های کیبورد رو فشار بدم که صدا نکنند... هرچند که تی شرتم به خوبی داشت جلوی صدا رو می گرفت...
آدرس خونه ی تینا رو نوشتم... از نقشه ی عباسیان و تیمش نوشتم... گفتم که خونه رو تحت نظر بگیرن... اطلاع دادم که به زودی این دختر رو یه پسر چشم آبی با موهای مشکی از طرف تیم می دزده...
آخرش نوشتم که آمنه سالمه و به زودی فرار می کنه...
نفس راحتی کشیدم. متن رو فرستادم. معده م تیر می کشید... باید هرچه زودتر هیستوری کامپیوتر رو دستکاری می کردم.
تا خواستم صفحه رو ببندم چشمم به ای میل جدیدی که اومده بود افتاد... قلبم توی سینه فرو ریخت... failure notice ....
چشمام از تعجب گشاد شد... معده م با حالتی عصبی تیر کشید... چشمامو یه لحظه از شدت دردش بستم...
آب دهنمو قورت دادم... ای میل رو باز کردم:
Sorry, we were unable to deliver your message to the following address.
امکان نداشت... یه بار دیگه آدرس ای میل رو چک کردم... آدرس درست بود... همونی بود که رویا برام نوشته بود... چشمامو مالیدم. تو دلم گفتم:
فکر کن... فکر کن... آدرس درست چی بود؟
همین بود... حافظه م توی این چیزها خوب بود... یعنی عالی بود... نوشته ی رویا عین یه فیلم جلوی چشمم بود... همین بود... یعنی چی؟ نکنه رویا مخصوصا یه آدرس غلط بهم داده باشه؟
خواستم یه بار دیگه کامپیوترم رو باهاش شبکه کنم ...
صدای مامان تینا بلند شد:
پس چرا این دختر پایین نمی یاد؟
قلبم توی سینه فرو ریخت... دیگه وقت نداشتم... هنوز نتونسته بودم کاری که می خواستم رو بکنم... دوباره بدشانس شده بودم... هنوز نتونسته بودم ماموریت رو خراب کنم... فقط حکم مرگ خودم رو با سرپیچی امضا کرده بودم...

منظور رویا از دادن ای میل اشتباه چی بود؟ یادش رفته بود؟... عمرا!
مخصوصا این کار رو کرده بود چون بهم اعتماد نداشت؟... شاید!
یا شاید کسی که صاحب این آدرس بود بعد از این که ارتباطش با رویا قطع شد برای از بین بردن ردش یه بلایی سر آدرس ای میلش اورده بود؟ ... این احتمالش بیشتر بود...
لبمو تر کردم... باید چی کار می کردم؟ باید یه جوری این خبر رو به گوش پلیس می رسوندم... ولی چطوری؟
باید به کی ای میل می زدم؟ قلبم دوباره داشت محکم توی سینه م می زد... ای میل کی رو داشتم؟ مال کی رو حفظ بودم؟ کی ای میلش رو زود زود چک می کرد؟
یه دفعه به یه حقیقت دردناک رسیدم... من هیچ دوستی نداشتم که بهش ای میل بزنم...
هیچ آشنایی نداشتم که ای میلش رو حفظ باشم...
بابا چی؟ شاید کمکم کنه... اون هر روز ای میلش رو چک می کنه... ولی... بابایی که بعد از رفتن بارمان دیگه حاضر نشد اسمش رو توی خونه بیاره... این پدر چطور حاضر می شد به پسر بدنام و قاتلش کمک کنه؟...
سامان چی؟ شاید هنوز این قدر مهر برادری توی خونش مونده باشه که حاضر شه کمک کنه... حاضر شده بود ماشینش رو بهم بده... هروقت سر صبح بدون اجازه برش می داشتم هیچی بهم نمی گفت... شبی که برای تولد رضا رفته بودم حاضر شده بود به خاطر من به بابا دروغ بگه... ولی... اونم از بارمان متنفر شده بود... با رفتن من مطمئنا حاضر نمی شد اسمی ازم بیاره... اونم چه رفتنی!
دلم گرفت... توی اوج استرس و هیجان دلم از این همه تنهایی گرفت... سرمو پایین انداختم... چشمامو بستم... مامان تینا تلویزیون رو روشن کرده بود...
نفس عمیقی کشیدم... نه... سامان و بابا کیس های مناسبی نبودند... عباسیان مسلما به فکرش می رسید که بعد از خرابکاری امشبم سرک بکشه و ببینه با خانواده م ارتباط برقرار کردم یا نه... من یه راه بهتر می خواستم... یه چیزی که به فکر عباسیان نرسه... یه ای میل که حفظش باشم...
رضا... که خیانت کرده بود...
قلبم فشرده شد...
امیر... از وقتی فارغ التحصیل شده بودم بهش زنگ نزده بودم... حتما فکر می کرد می خوام سر کارش بذارم...
قلبم به تپش در اومد....
شهرام... که مرده بود...
قلبم به درد اومد...
ریحانه... که من قاتل شوهرش بودم...
...
ریحانه!.... آره... ریحانه... به فکر هیچکس نمی رسید که من به زن شهرام ای میل بزنم... هیچکس! هیچ دیوونه ای حاضر نمی شد این کار رو بکنه...
سریع صاف سرجان نشستم... دستم از شدت هیجان داشت روی کیبورد پرواز می کرد ولی سعی کردم هیجاناتم و کنترل کنم و آروم تایپ کنم... تی شرت که سر خورده بود رو دوباره صاف کردم... نوشتم:
اگه نشونی از قاتل شوهرت رادمان رحیمی می خوای توی این هفته می ره به این آدرس... با یه باندی همکاری می کنه که می خوان یه دختری رو بدزدن و از باباش باج بگیرن... به بازپرس راشدی خبر بده... می دونه ماجرا چیه...
آدرس خونه ی تینا رو نوشتم...
یه نقشه ی عالی و فوق العاده نبود... ولی... تنها راهی بود که داشتم... شاید ریحانه اون قدر وحشت زده می شد که به پلیس خبر بده... اگه فقط یه کم دیگه توی زندیگم شانس می اوردم...
ای میل رو فرستادم... کارم تموم شده بود. هیستوری کامپیوتر رو دستکاری کردم. صدای مامان تینا رو شنیدم:
کجایی تینا؟
یا خدا! چرا این قدر صداش نزدیک شده بود؟ داشت می اومد بالا...
سریع تی شرت رو از روی کیبورد برداشتم. پاورچین پاورچین به تخت نزدیک شدم. آهسته روش نشستم... گفتم:
تینا پاشو... مامانت اومد.
یه دفعه چشماش باز شد. از جا پرید... زهره ترک شده بود. آهسته گفت:
اوه اوه! زود باش... اوضاع خراب شد...
لباسامو پوشیدم. ساعتمو از روی تخت برداشتم . دوست داشتم یه جمله ای بگم که در اومدن ساعت رو بندازم گردن تینا ولی از حاضرجوابیش می ترسیدم...
تینا گفت:
حالا چی کار کنیم؟
پوزخندی زدم و گفتم:
اون قیافه ی ضایعت رو درست کن... داد می زنه داشتی چه غلطی می کردی...
یه دفعه یادم اومد که موس رو با دستم گرفتم... اثر انگشتم روی موس بود... وای به این حماقت من!
سریع از جام بلند شدم و گفتم:
دارم کامپیوترت رو درست می کنم دیگه!
موس رو گرفتم دستم و گفتم:
وانمود می کنم داشتم ویندوزت رو عوض می کردم...
تینا با عجله از این طرف اتاق به اون طرف اتاق می رفت و سعی می کرد خودش رو مرتب کنه...
صد در صد مامان تینا منو می دید... باورش هم نمی شد که اومدم کامپیوتر تینا رو درست کنم... به درک!
خندیدم... به خونسردی خودم... از اون خونسردی هایی که از جنس خونسردی های من نبود...
یه دفعه خنده روی لبم خشک شد... ممکن بود همین که از خونه بیرون اومدم راننده ی هیوندا یا پراید منو ببرن خارج شهر و با یه تیر خلاصم کنند...
قلبم توی سینه فرو ریخت... یعنی با این سرپیچی جون سالم به در می بردم؟...

فصل پانزدهم

بارمان گفت:
قهوه م بلد نیستی درست کنی؟
با سر جواب منفی دادم. بارمان با تعجب نگاهم کرد و گفت:
جدی؟ دو روز تنهات بذارن از گرسنگی می میری... آره؟
خندیدم. یه دفعه بارمان بداخلاق شد. رو به کاوه تشر زد:
چرا اینجا وایستادی؟ برو تو اتاقت ببینم! زود باش!
وقتی از رفتن کاوه مطمئن شد رو بهم کرد... دوباره مهربون شد. لبخند زد و گفت:
خب... شر همه ی سرخرها رو کندیم.
در حالی که با استرس ناخنم رو می جویدم گفتم:
ما بریم رادمان چی کار می کنه؟
بارمان که توی کابینت دنبال قهوه می گشت گفت:
یه کاریش می کنه... نگران نباش...
پرسیدم:
راضیه رو پیدا کردید؟
بارمان خندید و گفت:
آب شده رفته تو زمین... عجب کاری کرد این دختر!
وقتی چیزی توی کابینت ها پیدا نکرد روی صندلی نشست. گفتم:
ولی آخه چرا؟ من همیشه فکر می کردم اون خیلی وفاداره...
بارمان گفت:
ببین... معمولا این طور باندها به خاطر عقاید مذهبی و سیاسی دور هم جمع می شن... نقطه ی قوتشون اینه که همه ی اعضای گروه به خاطر عقایدشون به کارهای گروه تن می دن... نقطه ی ضعف این گروه اینه که اعضاش یا به خاطر پول دور هم جمع شدن یا به زور... خیلی طبیعی بود که راضیه بره... اینجا می خواست به چی برسه؟ پول؟ سبزواری بیشترش رو به پاش می ریزه...
خواستم چیزی بپرسم که بارمان گفت:
حالا نمی شه این دو دقیقه ی تنهایمون رو با حرف های کاری پر نکنی؟
ابرو بالا انداختم و گفتم:
خب پس چی کار کنیم؟ از چی بگیم؟
بارمان خندید و گفت:
نمی دونم... از گلی بلبلی... چیزی بگیم...
با تعجب گفتم:
چی؟ گل و بلبل چیه؟
بارمان گفت:
منظورم حرف های لطیف و شاعرانه ست...
خنده م گرفت و گفتم:
دیوونه!
آثار خنده رو از صورتم محو کردم و گفتم:
ما حرفامونو زدیم بارمان... مگه نه؟
بارمان صاف نشست و گفت:
ببین ترلان... من قبول دارم آدمی که با اعتیاد خونه و کاشانه ی خودش رو بهم می ریزه مریض و بیمار نیست... مقصره... ولی خودت می دونی ماجرای من فرق می کنه...
وسط حرفش پریدم و گفتم:
آره رادمان هم معتاد بود... اونی که قضیه ش فرق می کنه رادمانه... اونم ماجراش مثل تو بود... مگه نه؟ ... ولی تو حاضر نیستی ترک کنی... اون ماده ای که اون آدم ها رو مجبور می کنه خودشونو به خاطر چند گرم مواد تحقیر کنند و اونا رو از پیش خانواده هاشون به دره ها می کشه و وادارشون می کنه با فلاکت زندگی کنند و نفهمند که دارند خودشونو بدبخت می کنند همین ماده ای که هر روز بیشتر از قبل تو رو ضعیف می کنه... چرا نمی تونی اراده کنی و بذاریش کنار؟
سرشو پایین انداخت و گفت:
شمایی که یه عادت رو... حتی خوراکی محبوبتون رو نمی تونید کنار بذارید چرا این قدر راحت در مورد ترک هروئین حرف می زنید؟
با عصبانیت گفتم:
خودتو توجیه نکن...
سکوت بینمون برقرار شد... به دست های بارمان نگاه کردم که داشت با زیردیگی روی میز بازی می کرد.
بالاخره سکوت رو شکست و گفت:
بگذریم از اون روزهایی که هنوز درگیر باند نشده بودم... آدم حسابی بودم... بیا در مورد اون روزها حرف نزنیم که همه چی داشتم... رشته مو عاشقانه دوست داشتم... برادرمو... خانواده مو البته به جز بابام... اون روزهایی که قیافه داشتم... خوش تیپ بودم.. پولدار بودیم... اون روزهایی که هنوز مواد منو به خاک سیاه نشونده بود... همون روزهایی که رک بهت می گم کلی دختر دور و برم بود... دخترهایی که هیچ علاقه ای بهشون نداشتم... آدم هایی که ظاهرمو می خواستن... بیا اصلا در موردش حرف نزنیم... ولی... فقط... می خواستم بهت بگم محبی وقتی ماجرای تینا رو برام تعریف کرد گفت که رئیس بعدش منو از کشور خارج می کنه... بهم یه هویت جعلی می ده... می تونستم برم رشته ی مورد علاقه م رو ادامه بدم... حتی بهم قول دادند که بعد چند سال رادمان رو هم پیش خودم بیارم... در عوض من گند زدم به ماموریتم...
نفسش رو با صدا بیرون داد و گفت:
بعد از این که معتاد شدم... اون اوایل... چون با میل و اراده ی خودم به سمتش نرفته بودم احساس می کردم توانش رو دارم که ترکش کنم... ولی... ترسیدم دوباره روی فرم بیام و مجبورم کنند براشون کار کنم... برای همین خودمو از بین بردم... هیچ راهی هم برای برگشتن برای خودم نذاشتم...
سرشو بلند کرد و گفت:
توی اوج زشتی... کثیفی... بدنامی... ضعف... بدبختی... دختری سر راهم قرار گرفت که سعی می کرد از بین این همه سیاهی توی من خوبی ها رو پیدا کنه... پیش خودش بزرگشون کنه... و ... دوستشون داشته باشه... اگه می دونستم... اگه می دونستم یه روز سر راهم قرار می گیری شاید یه راه برگشت برای خودم می ذاشتم... شاید یه کم خودخواهی می کردم... ولی... دیر رسیدی... وقتی اومدی که همه ی آدمیتم تباه شد... دیر رسیدی ترلان...

سکوت بینمون برقرار شد. بارمان هنوز داشت با انگشت های بلند و تیره رنگش با زیردیگی ور می رفت. منم با انگشت با دونه های ریز شکر که روی میز ریخته بود بازی می کردم... اخم های جفتمون توی هم بود...
در همین موقع رویا وارد آشپزخونه شد. وحشت زده نگاهی به ما کرد و گفت:
بارمان یه اتفاق بد افتاده.
بارمان با بی علاقگی آشکاری گفت:
چی؟
رویا گفت:
بیا ببین... فایل های کامپیوترم پاک شده.
بارمان سرشو بلند کرد و گفت:
نکنه می خوای من بگردم دنبالشون؟
رویا با صدای بلند گفت:
یکی به کامپیوترم دست زده!
نگاه مشکوکی بهم کرد. با تعجب گفتم:
من؟ آخه من مگه مریضم فایل های تو رو پاک کنم؟
بارمان گفت:
کار من این نیست که دنبال خورده کاری های تو باشم رویا... گندی که زدی و جمع کن...
رویا با عصبانیت گفت:
فکر نمی کنم هیچ لطفی توی تو دردسر افتادن من باشه... مگه نه بارمان؟!
و با جدیت به بارمان زل زد. بارمان پوفی کرد و از جاش بلند شد. گفت:
اگه رادمان اینجا بود یه چیزی... من چیز زیادی از کامپیوتر و این جور چیزها سر در نمی یارم.
بارمان و رویا از آشپزخونه بیرون رفتند. چند دقیقه ای به صدای آهسته ی موتور یخچال گوش دادم و با آشغال های کوچیک روی میز بازی کردم. یه بار دیگه حرف های بارمان رو پیش خودم مرور کردم... لبخندی روی لبم نشست... یاد اون روزی افتادم که ماجرای گذشته ی رضا برام لو رفته بود و داشتم با لحنی سرزنش آمیز به آوا می گفتم چرا با کسی داره ازدواج می کنه که گذشته ی سیاهی داشته... حالا خودم... عاشق یکی بدتر از رضا شده بودم...
از جام بلند شدم تا ببینم ماجرای رویا به کجا رسید. همین که چرخیدم و به سمت در رفتم چشمم به دانیال افتاد که به چهارچوب در تکیه داده بود و نگاهم می کرد.
قلبم توی سینه فرو ریخت... یه پوزخند نحس هم روی لبش بود... نمی دونم چرا سر جام خشکم زد... دانیال هم فهمید. با بدجنسی لبخندی زد و آهسته گفت:
این ترسی که تو چشماته رو دوست دارم ترلان...
با نفرت بهش زل زدم. پوزخندی زد و از آشپزخونه خارج شد. سریع به سمت طبقه ی بالا رفتم... یه حسی بهم می گفت که دانیال یه نقشه ای داره... و من از این حس بیشتر از هرچیز دیگه ای توی اون لحظه می ترسیدم...
همین که وارد اتاق شدم چشمم به بارمان افتاد که با حالتی عصبی دستی به صورتش کشید. با بی قراری از این طرف به اون طرف می رفت... وقتی می ایستاد پاش رو به حالت عصبی تکون می داد... ترس هام جای خودشون رو به دلخوری دادند... باز این پسر باید می رفت و تزریق می کرد...
رویا گفت:
نمی دونم این فایله چیه...
بارمان گفت:
پاکش نکن... اسکن کردی ببینی ویروس داری یا نه؟
رویا گفت:
این فولدر رو اسکن کردم... الان زدم که کل کامپیوتر رو اسکن کنه.
بارمان گفت:
هرچی هست به اون فایل نمی دونم چی چی برمی گرده... اسمش معنی خاصی نداره؟
رویا شونه بالا انداخت و گفت:
اگه داره هم من نمی دونم...
بارمان مشتی روی میز زد و با صدایی بلند و با لحنی عصبی گفت:
نمی دونم... من نمی دونم...
رویا با عصبانیت گفت:
برو... برو به خودت برس...
بارمان تنه ای بهم زد و به سمت اتاقش رفت. در اتاقش با صدای بلندی بسته شد.
رویا پوفی کرد. چشماش رو مالید... روی تخت نشستم... با این هیجان و جوی که توی خونه بود نمی تونستم بخوابم... مجبور بودم پا به پای رویا و بارمان بیدار بمونم...
رویا دستی به پیشونیش کشید و زیرلب گفت:
آخه چی شد یه دفعه؟... کی بهش دست زد؟
چشماشو تنگ کرد و گفت:
به نظرت کار دانیال نیست؟
شونه بالا انداختم و گفتم:
برای چی باید این کار رو بکنه؟
رویا گفت:
شاید ناخواسته باهاش بدرفتاری کردم و خواسته تلافی کنه... شاید چیزی در مورد من فهمیده...
یه دفعه ساکت شد... به دیوار رو به روش زل زد و گفت:
اوه... شاید... کار دانیاله... آره... احتمالش هست.
با هیجان صاف سرجام نشستم و گفتم:
الانم پایین داشت چرت و پرت بهم می گفت... می گفت این ترسی که توی چشماته رو دوست دارم... حتما فکر کرده بود به خاطر کاری که با تو کرده ترسیدم... من از خودش ترسیده بودم...
رویا به سمتم چرخید و گفت:
آره... کار خودشه... باید به بارمان بگیم که حالشو جا بیاره.
یه دفعه بارمان با سرعت وارد اتاق شد. رویا اعتراض کرد:
بارمان!
تازه متوجه سرنگ و گاروی توی دست بارمان شدم... داد زدم:
بارمان! اَه!
بارمان گفت:
بازش کن... از طرف رادمانه... می دونم معنی اون کلمه رو... صد در صد از طرف رادمانه...
رویا نگاهش رو از سوزن خونی سرنگ گرفت و گفت:
چی رو باز کنم؟
بارمان گفت:
یا فایله ورده یا نوته...
رویا مشغول تغییر فرمت فایل شد. بارمان به خودش اومد. سرنگ رو توی سطل انداخت. رویا هیجان زده گفت:
درست شد.
با هیجان از جام پریدم و به سمت کامپیوتر رفتم. نگاهی به صفحه ی ورد کردم:
رادمانم... سریع از اونجا برید... همین امروز... توی اولین فرصت...
قلبم توی سینه فرو ریخت... یعنی چی شده بود؟ چی می دونست؟ چه جوری به کامپیوتر دسترسی پیدا کرده بود؟
به سمت رویا چرخیدم... دهنش باز مونده بود... به خودش اومد. سریع مشغول پاک کردن فایل و مرتب کردن اوضاع شد...به بارمان نگاه کردم... با صورتی بی حالت به مانیتور زل زده بود... چشم های شیطونش برق عجیبی داشت...
صاف وایستاد. رویا آهسته گفت:
چی کار کنیم؟
بارمان موبایلش رو در اورد و شماره گرفت. پرسیدم:
چی کار می کنی؟
قلبم توی دهنم بود ولی بارمان کاملا خونسردی به نظر می رسید. من و رویا بهش زل زده بودیم. بارمان گفت:
الو... خسرو... بیا بالا... همین الان!
دستش رو پشت شلوارش برد. اسلحه ش رو بیرون کشید. رویا رو نشونه گرفت. چشم های رویا گرد شد. نفس توی سینه م حبس شد. این دیوونه داشت چی کار می کرد؟ قلبم توی دهنم اومد...
بارمان ادامه داد:
یه جاسوس داریم!

رویا با عصبانیت گفت:
چه غلطی می کنی؟
بارمان گفت:
حرف نزن!
رویا گفت:
بارمان می فهمی چی می گی؟
خواستم به طرف در برم که بارمان با صدای بلندی گفت:
تکون نخور! همون جا وایستا!
من و رویا سر جامون خشک شده بودیم. طولی نکشید که خسرو دم در ظاهر شد. نگاهی به رویا کرد. بارمان آمرانه گفت:
ببرش توی ماشین... یه راست می ریم پیش محبی!
خسرو نگاهی مشکوک به رویا کرد و گفت:
نباید قبل از مطمئن شدن شلوغش کنی!
بارمان با صدای بلند گفت:
بادیگارد گوش می ده و هرچی بهش می گن و انجام می ده. فهمیدی؟ بار آخر باشه که صداتو می شنوم!
نگاهی بهم کرد... هیچ وقت تا اون موقع این طور وحشتناک نگاهم نکرده بود... با اخم و تخم... با چشم هایی که تیره تر از همیشه به نظر می رسید...
گفت:
این یکی رو هم ببر... هم دستشه...
قلبم دوباره توی سینه فرو ریخت... احساس کردم یه لحظه از شدت این شوک چشمم سیاهی رفت. خسرو هنوز داشت با شک و تردید نگاهمون می کرد. بارمان اسلحه ش رو پایین اورد. همین طور که از اتاق خارج می شد نگاه معنی داری به خسرو کرد و گفت:
فکر نمی کنم جاسوس وزارت اطلاعات کم چیزی باشه!
خسرو لبخند کمرنگی زد. با ناباوری به بارمان نگاه کردم... فیلمش بود یا تا حالا فیلممون کرده بود؟ این سیاستش بود یا تا قبل از این؟ چی راست بود چی دروغ؟
بارمان با صدای بلند گفت:
دانیال... جمع کن... داریم می ریم!
قلبم برای بار سوم توی سینه فرو ریخت. خسرو با یه دست بازوی رویا رو گرفت. همین که جرقه هایی از روش های مختلف فرار توی ذهنم زده شد بادیگارد دوم بارمان هم وارد اتاق شد. بازومو گرفت و به سمت طبقه ی پایین رفتیم. با خودم فکر کردم صد در صد این نقشه ی فرارشه... ولی... راستی بارمان چطوری رئیس شده بود؟ این طوری؟ نکنه تمام مدت داشت راپورت رویا رو می داد؟!... چرا همیشه ماموریت هاشو درست انجام می داد؟... اصلا آدمی که کلکی توی کارش نباشه چرا الان جلوی چشم من داره با لبخند با دانیال حرف می زنه؟
رویا با عصبانیت به بارمان گفت:
منم خیلی حرف ها برای زدن دارم... فکر نکن ساکت می شینم!
خسرو رویا رو دنبال خودش کشید. رویا نیروشو جمع کرد. خودش رو به سمت بارمان کشید و گفت:
خصوصا در مورد برادرت!
بارمان لبخندی زد و گفت:
همه شو برای محبی بگو... همه ش رو!
تو دلم گفتم:
امکان نداره بارمان در مورد رادمان این طوری حرف بزنه... امکان نداره... این یه نقشه ست برای فرار...
رویا هنوز داشت تقلا می کرد. بعد انگار اونم یه چیزی فهمید... کم کم ساکت شد... دوزاری اونم مثل من تازه افتاده بود... داشتیم فرار می کردیم... با تعجب نگاهی به دور و بر خونه کردم... این بار آخر بود که اینجا رو می دیدم... داشتیم می رفتیم... برای همیشه... داشتم برمی گشتم پیش خانواده م...

سوار ون شدیم... من، رویا و دانیال پشت نشستیم. بارمان گفت:
ببندشون...
رو به خسرو کرد:
صبر کن... من می رم وسایلو بیارم.
بعد رو به اون یکی بادیگاردش کرد و گفت:
تو بمون... من و دانیال و خسرو باهاشون می ریم.
از فرصت استفاده کردم. رو به رویا کردم و آهسته گفت:
ماجرا چیه؟
دانیال آهسته لگدی به پام زد و گفت:
هیس!
من نمی فهمیدم دانیال کجای این برنامه جا داره؟
از جاش بلند شد. با بداخلاقی گفت:
پشت کنید بهم!
دست های من و رویا رو بهم بست. چسب روی دهنمون زد. پوزخندی به رویا زد و با بدجنسی گفت:
داری سکته می کنی؟ خیلی زود می فهمی هیچ کس منتظرت نیست!
اخم های من توی هم رفت. چی می گفتند؟
در ون بسته شد. قلبم از هیجان محکم توی سینه می زد. توی هاله ای از شک و تردید شناور شده بودم... ما داشتیم فرار می کردیم... می دونستم... ولی دانیال چرا داشت با ما می اومد؟ امکان نداشت با بارمان دست به یکی کرده باشه... خصوصا بعد کاری که با رادمان کرد... این دو نفر رسما دشمن بودند... اگه با ما بود چرا داشت چرت و پرت به رویا می گفت؟ اگه داشتیم فرار می کردیم رویا چرا خیلی آروم داشت تلاش می کرد طناب رو باز کنه؟ این چسب لعنتی چی بود روی دهنم؟
ون به راه افتاد. با اخم و تخم نگاهی به دانیال کردم. نگاهم نمی کرد... داشتم از کنجکاوی می مردم... دانیال سیگاری گوشه ی لبش گذاشت... نگاهی به لباساش کردم... شبیه اون موقعی به نظر می رسید که اومده بود خواستگاریم... دیگه خبری از کت شلوار و این جور چیزها نبود... یاد حرف هایی افتادم که روز مهمونی آتوسا بهم زده بود... حاضر نبودم این آدم رو هیچ جوری ببخشم...
به ساعت مچی دانیال نگاه کردم... ده و نیم شب بود... سعی کردم سرعت ون رو پیش خودم تخمین بزدم... چشمام رو بستم... نمی تونستم... ولی به نظر نمی رسید از شصت تا بیشتر داشته باشه... صدایی که از زیر ماشین می اومد نشون می داد که در حال حرکت توی یه زمین سنگی هستیم... ماشین بعضی وقت ها تکون های شدیدی می خورد و این فرضیه رو پیشم اثبات می کرد...
دانیال با صدای بلندی گفت:
تکون نخور!
رویا داشت به کارش ادامه می داد... دانیال لگدی به پای رویا زد و گفت:
به هر حال همین که از ماشین پیاده شیم دهنت سرویسه... تقلای بیخودی نکن!
رویا از کارش دست کشید.
چسب بدجوری اذیتم می کرد.... قلبم محکم توی سینه می زد... هیجان زده بودم و دست و پا و دهن بسته نمی ذاشت هیچ جوری ابرازش کنم... داشتم خفه می شدم.
نگاهی به ساعت دانیال کردم... یازده و ده دقیقه... چهل دقیقه با سرعت شصت تا یا کمتر داشتیم می رفتیم...
احساس کردم حالا داریم روی آسفالت حرکت می کنیم...
چشمامو بستم... داشتم برمی گشتم... بعد از چند ماه داشتم پیش مامان و بابام برمی گشتم... و معین... و شاید ترانه...
برمی گشتم تا به زندگی یه آدم عادی ادامه بدم... یه دختر معمولی درس نخون و عاشق رانندگی که مامانش از دستش حرص می خوره و باباش مجبورش می کنه ماجراهای توی روزنامه حوادث رو مرور کنه... با معین سر حجم اینترنت دعوا داره و بعضی اوقات حوصله نداره با ترانه تلفنی حرف بزنه و برای هزارمین بار در این چند سال بگه هیچ خبری نیست ولی باید با حرکات چشم و ابروی مادرش این انسجام زوری خانوادگی رو از راه دور با یه تلفن حفظ کنه... با اون فامیل هایی که همه دکتر و مهندس هستند و بعضی وقت ها توی مهمونی ها این قدر قلنبه سلنبه حرف می زنند که هیچکس هیچی از حرفاشون سر در نمی یاره... و... یه دوست خیلی خوب به اسم آوا و شوهر دوست داشتنیش رضا...
ولی... من از اون شهر می ترسیدم... از شهری که آدم هایش هرگز فراموش نمی کردند دختر تاجیک یه زن رو با ماشین زیر گرفت و توی قتل سروان راشدی همکاری کرد...
از شهری که منو تا ابد به سرزنش های مامان و نگاه های ناامید بابا محکوم می کرد...
شهری که شاید... احتمالا... به احتمال خیلی قوی... نه!... صد در صد!... با فاصله و اختلاف من و بارمان رو از همه جدا می کرد...
و حرف های آقای فارسی که مهر تاییدی به همه ی این ها بود...
نگاهم به ساعت دانیال افتاد... یازده و نیم!
دانیال هم نگاهی به ساعتش کرد... نگاهی به شیشه ی سیاهی که بین ما و قسمت راننده بود کرد. سرشو چرخوند. نفس عمیقی کشید... یه دفعه با لگد محکم به در ون زد. من و رویا از جا پریدم... دوباره محکم لگد زد... سرعت ماشین کم شد. صدای بارمان از جلو اومد:
چه خبر شده؟...
دانیال جوابی نداد... دوباره لگدی به در زد. بارمان بلند گفت:
دانیال!... دانیال!... خسرو بزن کنار!
لحن پراسترس بارمان دلمو شور انداخت... نکنه دانیال نقشه ی شومی داشته باشه؟
ماشین متوقف شد. چیزی نگذشت که در باز شد. خسرو با تعجب بهمون نگاه کرد و گفت:
چی شده؟ چه خبره؟
صدای بارمان از پشت سرش اومد:
تکون نخور!... دستهاتو ببر بالا!